زندگی شیوا - فصل سوم و پایانی

1399/11/06

زندگی شیوا - فصل سوم و پایانی

نوشته: شیوا


از همه عزیزان خواهش می‌کنم هر قسمت از داستان که غلط املایی یا نگارشی داشتم، به من تذکر بدن تا اصلاح کنم.


فصل اول زندگی شیوا

فصل دوم زندگی شیوا

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2021-01-25 02:38:20 +0330 +0330

قسمت اول


از بس شهین رو از این مغازه به اون مغازه و از این پاساژ به اون پاساژ برده بودم، حسابی خسته و کلافه شده بود. جلو تر و با سرعت راه می‌رفتم و شهین هم پشت سرم بود. به نزدیک یک پاساژ رسیدم که صدام کرد و گفت: اینقدر تند نرو هانیه، نفسم گرفت. ‌بریم کافه، هم استراحت کنیم و هم یک چیزی بخوریم. گلوم خشک شد.
وارد یک کافه شدیم. می‌دونستم آب هویج دوست داره و دو تا آب هویج سفارش دادم. نشستم رو به روش و منتظر شدیم تا سفارش‌مون حاضر بشه. یک نفس عمیق کشید و گفت: هانیه کشتی من رو دختر. ‌دو روزه داریم همه جای تهران رو می‌گردیم. آخه چند بار بگم؟ انتخابت برای اون مدل لباس مجلسی‌ که مد نظرته، محدوده عزیزم.‌ اینقدر سخت نگیر. چند تاشون واقعا خوشگل بودن، بریم همونا رو بگیریم.
به چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: هنوز همه جا رو ندیدیم. اگه خسته‌ای، تو برو خونه، خودم می‌گردم.
مثل همیشه در برابر اینطور رفتارهای بچه‌گانه و لوس من، واکنشی نشون نداد. سرش رو برد تو گوشی‌اش و هیچی نگفت. گاهی وقت‌ها دلم براش می‌سوخت. بلند شدم و گفتم: زود باش، شب شده دیگه. هنوز چند جای دیگه رو می‌تونیم ببینیم.
شهین با بی میلی بلند شد و گفت: از دست تو دختر.
وارد یک مغازه شدیم. یک پسر جوون و سر زبون دار بهمون سلام کرد و گفت: در خدمتم.
شهین گفت: یک لباس مجلسی دخترونه می‌خوام، اما کاملا پوشیده.
پسره لبخند تعجب گونه‌ای زد و با طعنه خاصی گفت: چرا پوشیده خانم؟ اکثر طرح‌ها و مدل‌های قشنگ‌مون، لباس‌های باز و اندامی هستن و اگه برای دخترتون می‌خواین، باید بگم که تو سایزشون، کلی لباس متنوع داریم.
با اخم گفتم: مگه نشنیدی چی گفت؟ یک لباس پوشیده. اگه نداری، بریم.
شهین به خاطر لحن تندم، لبش رو گاز گرفت.‌ پسره با قیافه درهم، چند دست لباس مد نظرمون رو آورد. یک بلوز بافت مجلسی یقه اسکی آستین بلند سرمه‌ای، چشم من رو گرفت. رو به شهین گفتم: همین خوبه. یک شلوار جین سرمه‌ای دارم، باهاش ست می‌کنم.
انگار دنیا رو به شهین دادن و چشم‌هاش از خوشحالی، برق زد. از هولش و بدون اینکه تخفیف بگیره، سریع پول رو حساب کرد و از مغازه زدیم بیرون و بعدش رفتیم خونه. چند روز بیشتر به تولد هفده سالگی‌ام نمونده بود. بلوز بافتم رو پوشیدم و اومدم توی هال تا جلوی آینه قدی که خودم رو دقیق ببینم. شهین ‌اومد سمت من و گفت: تو رو خدا اینقدر وسواس نداشته باش و خودت رو آزار نده دخترم.
برگشتم با عصبانیت گفتم: تو جای من نیستی. هر وقت نصف تنت سوخت و مثل من شدی، اونوقت بیا نصیحتم کن.
اشک توی چشم‌هاش جمع شد. سرش رو تکون داد و رفت توی آشپزخونه.‌ خیلی زود از برخوردم پشیمون شدم و رفتم توی اتاقم. هر بار که باهاش بد رفتار می‌کردم، از خودم بدم می‌اومد و عذاب وجدان می‌گرفتم. شهین هفده سال از من بزرگ تر بود، اما از اونجایی که بِیبی فیس بود و اندام ظریفی داشت، خیلی جوون تر از سنش نشون می‌داد. هیچ غریبه‌ای نمی‌تونست حدس بزنه که مادر و دختر باشیم و همه تو برخورد اول فکر می‌کردن که خواهر هستیم. یادم نمی‌اومد که آخرین بار کِی مامان صداش زده بودم. بابام یک بار بهم گفت: چرا اینجوری مادرت رو صدا می‌زنی؟ به من که میگی بابا اما به مادرت میگی شهین! جریان چیه؟
تو جواب بابام گفتم: شما نمی‌خواد نگران رابطه‌ی من و شهین باشی. بهتره بیشتر نگران رابطه‌ی خودتون دو تا باشی.
پدرم دوازده سال از شهین بزرگ تر بود. وقتی که شهین شانزده سالش بوده باهاش ازدواج کرده بود و بعد از یک سال هم بچه دار میشن.‌ بابام آدم با استعدادی بود و موفق شد یک جراح معروف قلب بشه. وضع مالی‌مون عالی بود و از نظر مالی هیچ کمبودی نداشتیم. اما این دلیل نمی‌شد که من احساس خوشبختی کنم. چون اتفاقی که برای من افتاد، با پول درست نمی‌شد. اتفاقی که بابا و مامانم رو مقصر اصلی‌اش می‌دونستم.
هفت سالم بود. روزهایی که پدرم درگیر گرفتن دکتراش بود و تمام وقت خودش رو توی دانشگاه و بیمارستان می‌گذروند. شهین هم که عاشق مهمونی بازی و گردش و تفریح دوره‌ای با دوست‌هاش بود. من رو می‌ذاشتن پیش مادر بزرگ پیرم. مادربزرگی که لازم بود تا یکی از خودش پرستاری بکنه. یک روز رفتم توی آشپزخونه مادربزرگم تا از روی کابینت دیواری، شکلات بردارم که سماور برگشت روی من. کل سمت راست بدنم سوخت و تا چند ماه توی بیمارستان سوانح سوختگی بستری بودم. اون مدتی که توی بیمارستان بودم، جزء بدترین روزهای زندگی‌ام بود. حتی با گذشت ده سال، گاهی کابوس اون روزهای لعنتی رو می‌بینم و عذاب می‌کشم. اما بدتر از عذاب روانی، لک‌های زشت سوختگی‌ بود که نصف بدنم رو گرفته بود. از اندام زشتم متنفر بودم. دکترها گفته بودن که تا هجده سالگی نمی‌تونن کاری برای من بکنن و باید صبر کنم و بعد از هجده سالگی، لک‌های سوختگی رو از بین ببرن. با اینکه امید داشتم که یک روز خوب می‌شم، اما این دلیل نشد که تبدیل به یک دختر منزوی و عصبی و پرخاشگر نشم. شهین بعد از سوختگی من، همه‌ی زمانش رو کامل وقف من کرد و سعی داشت اشتباهی که همیشه به روش می‌آوردم رو جبران کنه. دکترها گفته بودن که تا هجده سالگی‌ام باید یک پماد مخصوص به بدنم بمالم و شهین تنها کَسی بود این کار رو هر شب برای من انجام می‌داد. هم باید پماد رو به بدنم می‌مالید و هم غُرهای تموم نشدنی من رو می‌شنید. بابام اصلا دل نگاه کردن به من رو نداشت. بقیه هم اکثرا یا با ترحم یا با چندش نگاه می‌کردن. یک بار که با اصرار شهین رفتم استخر، فقط ده دقیقه تونستم نگاه بقیه رو تحمل کنم و از استخر زدم بیرون. فقط شهین بود که هیچ نگاه خاصی نداشت و روم می‌شد جلوش لخت بشم تا جای سوختگی‌هام رو با اون پماد مخصوص چرب کنه. من و شهین، به خاطر شرایط کاری بابام، اکثر مواقع تو خونه تنها بودیم. من که منزوی و خونه نشین بودم و شهین هم پا به پای من توی خونه می‌موند.
شب تولد هفده سالگی‌ام، مثل بقیه‌ی جشن تولدهام، اصلا بهم خوش نگذشت. دوست داشتم زودتر تموم بشه و مهمون‌ها برن. بعد از رفتن مهمون‌ها، بابام با یک لحن هیجان انگیز گفت: خب حالا وقت کادوی من به دختر عزیزمه.
از توی کیفش یک پاکت برداشت و داد به دستم و گفت: با ویزای کاری من، تو آلمان موافقت کردن.
با اینکه ما سفرهای تفریحی خارج زیاد رفته بودم اما بحث رفتن همیشگی از ایران و زندگی توی خارج، برای من خیلی مهم و ارزشمند بود. جزء آرزوهای مشترک من و شهین محسوب می‌شد و بارها در موردش حرف زده بودیم. یک جیغ از سر خوشحالی زدم و بابام رو بغل کردم. بعدش پریدم تو بغل شهین و گفتم: بالاخره به آرزومون رسیدیم.
بابام گفت: خبر خوب بعدی اینه که با یک دکتر فوق تخصص جراح پوست هماهنگ کردم و مدارکت براش ارسال شده. قراره به محض ورود به اونجا، درمانت به صورت جدی شروع بشه.
شهین از خوشحالی گریه‌اش گرفت. من رو محکم بغل کرد و گفت: تنها آرزوی من اینه که تو خوشحال باشی.
دلم براش سوخت و من هم گریه‌ام گرفت. تنها نکته‌ی ناراحت کننده‌ای که وجود داشت، این بود که بابام باید شش ماه ایران می‌بود و شش ماه خارج. فکر می‌کردم اگه بریم خارج، زمان بیشتری توی خونه است اما معلوم شد که اگه بریم خارج، اوضاع نبودنش توی خونه، بدتر هم می‌شه.
بابام توی آلمان یک خونه‌ی خوشگل و بزرگ برامون تهیه کرد. روال عادی زندگی‌مون تو کمتر از دو ماه شروع شد. معاینات و آزمایش‌های دقیق من، پیش همون دکتری که بابام گفته بود هم شروع شد. هر بار که لخت می‌شدم تا معاینه بشم، ‌بابام از مطب دکتر می‌رفت بیرون. یک بار بهش گفتم: چرا میری بیرون؟ شاید درست کارشون رو انجام ندن.
لبخند مهربونی زد و گفت: اولا که اینا بهترین هستن و لازم نیست نگران باشی. دوما من باباتم و زشته که اندام تو رو ببینم. تو دیگه برای خودت خانمی شدی.
اخم کردم و گفتم: چه اندامی آخه؟ هر کی ببینه حالش به هم می‌خوره؟
بابام خندید و گفت: اینجوری نگو دخترم. از نظر من، تو زیبا ترین دختر دنیایی و بهترین اندام دنیا رو داری. این لکه‌های سوختگی هم به زودی از بین میره.
بالاخره معاینه‌ها و آزمایش‌ها تموم شد و قرار شد یک جلسه پزشکی بگیرن و تصمیم دقیق‌شون رو بگن. ‌هر سه تامون توی مطب، منتظر جواب دکتر بودیم. دکتر با دقت داشت پرونده روی میزش رو مطالعه می‌کرد. چند سال از پدرم جوون تر بود. قد نسبتا بلند و چهره جذابی داشت. می‌دونست که سه تایی‌مون انگلیسی بلدیم. به انگلیسی گفت: خبر خوب اینه که همه‌ی این سوختگی‌ها با دو مرحله و نهایتا سه مرحله عمل خوب می‌شه. اما خبر بد اینه که باید تا بیست سالگی‌اش صبر کنیم. تو این مدت باید یک پماد دیگه استفاده کنه. چند مرحله هم تزریق زیر پوستی داره که تو دوره‌های شش ماهه براش انجام می‌دیم.
شهین رو به دکتر گفت: به ما گفته بودن تا هجده سالگی. چرا دارید دو سال عقب می‌اندازین؟
دکتر با خونسردی گفت: سن فقط یک عدده خانم. آناتومی بدن دختر شما جوریه که دیرتر به مرحله‌ی مد نظر ما می‌رسه.
شهین اخم کرد و گفت: متوجه نشدم.
دکتر لبخند زد و گفت: خود شما از نظر عددی، سی و چهار سال‌تونه اما از نظر ظاهری و قطعا از نظر آناتومی بدن، به کمتر از سی سال می‌خورین. دخترتون هم به خودتون رفته. البته این از خوش شانسی آقای دکتره که همچین همسری داره.
بابام با لبخند و رو به من گفت: دکتر فِرانک کاملا درست میگن. سن صرفا یک عدد برای شناسنامه است و گاهی تو دنیای پزشکی، فرق می‌کنه. نگران نباش دخترم. همینکه دکتر فِرانک تضمین قطعی میدن که شما خوب میشی، خیلی خبر خوبیه. چیزی تا بیست سالگی‌ات نمونده.
با حرص گفتم: آره سه سال خیلی کمه و گوش‌های من هم درازه.
به خاطر علاقه‌ام به طراحی،‌ من رو تو رشته طراحی ثبت نام کردن. البته آرایشگری هم جزء علاقه‌مندی‌هام بود. توی ایران، یک چیزهایی هم یاد گرفته بودم. شهین تنها مشتری‌ام بود و همیشه من آرایشش می‌کردم. تصمیم گرفتم به غیر از طراحی، آرایشگری و گریم رو هم به صورت حرفه‌ای دنبال کنم. شهین هر چی اصرار کرد تا کلاس زبان آلمانی برم، قبول نکردم و گفتم: همونطور که انگلیسی یاد گرفتم، به مرور آلمانی هم یاد می‌گیرم.
بابام باید بر می‌گشت ایران. تا لحظه آخر توی فرودگاه سعی کرد تا به من امید و انگیزه بده. می‌دونستم اگه بره، دلم براش تنگ می‌شه و افسرده تر می‌شم. مدتی گذشت و زندگی توی آلمان، برای من، هیچ فرقی با زندگی توی ایران نداشت. اما شهین به شدت از آلمان خوشش اومده بود. چون من کلاس طراحی و آرایش و گریم می‌رفتم، وقتش آزاد تر شده بود. مدرک بین‌الملی نجات غریق داشت و تو یکی از استخرهای نزدیک خونه، مشغول به کار شد. لباس‌های باز و شیک می‌پوشید و با انر‌ژی خیلی زیادی می‌رفت سر کار. سعی خودم رو کردم تا کمتر بهش غر بزنم. حداقل یکی‌مون از شرایط جدید، خوشحال بود و منصفانه نبود که توی ذوقش بزنم.
غروب که از کلاس آرایش و گریم بر می‌گشتم، شهین با خوشحالی گفت: امشب مهمون داریم. ‌دکتر فِرانک و همسرش رو دعوت کردم. می‌خوام بابت این مدتی که برای تو زحمت کشیدن، ازشون تشکر کنم.
با بی میلی گفتم: آره چه عرقی ریختن طفلکا.
شهین اخم کرد و گفت: بد اخلاق نباش هانیه. ‌به هر حال اونا همه‌ی سعی خودشون رو کردن و آخرش قول دادن که تو خوب میشی.
پوزخند زدم و گفتم: تو و بابا یادتون رفته که سه سال دیگه از زندگی من از بین میره.
با اصرار زیاد شهین، من هم حاضر شدم که تو جمع مهمونی باشم. هم زمان که موهاش رو درست می‌کردم و صورتش رو آرایش می‌کردم، کلی بهم سفارش کرد تا برخورد بدی با مهمون‌ها نکنم.
دکتر فِرانک یک کت و شلوار شیک طوسی تنش کرده بود. خیلی جذاب تر از تیپ دکتری‌اش شده بود. اون شب فهمیدم که دکتر فِرانک دو رگه هندی و آلمانیه. همسرش یک خانم مو طلایی و بور آلمانی بود که صورت کک مکی‌اش، توی ذوق می‌زد. شهین یک دامن و پیراهن آستین کوتاه تنش کرده بود. کمی از ساق پاهاش مشخص می‌شد. دکتر فِرانک از کیک برنجی‌ که شهین پخته بود، خیلی خوشش اومد و همه‌اش از دست پخت شهین تعریف می‌کرد. حس خوبی به چاپلوسی و نگاه‌های دکتر فِرانک نداشتم. بعد از شام از همه‌شون خداحافظی کردم و رفتم توی اتاق خودم. بیشتر از این حوصله نداشتم که تو جمع باشم.
یک ماه از شب مهمونی گذشت. هنوز ظهر نشده بود. سرم خیلی درد می‌کرد. از کلاس درس طراحی زدم بیرون و رفتم خونه که بخوابم. از اونجایی که می‌دونستم زمان کار شهین توی استخره، ‌بدون در زدن، کلید انداختم و رفتم داخل. وقتی وارد هال شدم، دکتر فِرانک رو دیدم که نشسته بود روی کاناپه. شهین هم رو به روش نشسته بود. وقتی من رو دید، جا خورد و خیلی سریع از جاش بلند شد و به انگلیسی گفت: چرا اینقدر زود اومدی عزیزم؟
به فارسی گفتم: این اینجا چیکار می‌کنه؟
شهین هم به فارسی جوابم رو داد و گفت: ایشون یک کار مهم با من داشتن. هماهنگ کردن و اومدن به دیدنم.
یک نگاه به سرتاپای شهین انداختم. یک تاپ و شلوارک صورتی تنش کرده بود. پوزخند زدم و گفتم: اوکی به کارتون برسین.
رفتم توی اتاقم. اعصابم از دست شهین خورد شده بود. می‌خواستم زنگ بزنم به بابا و بگم که داره چه غلطی می‌کنه. متوجه شدم که فِرانک خدافظی کرد و رفت. چند لحظه بعدش شهین بدون در زدن، اومد توی اتاقم و گفت: می‌شه بگی الان داری به چی فکر می‌کنی و چرا باز قیافه‌ات طلبکارانه شده؟
با بی تفاوتی گفتم: برو بیرون، بذار به حال خودم باشم.
لحن شهین جدی و عصبانی شد و گفت: ‌این چه طرز حرف زدن با منه؟ انگار یادت رفته که مادرت هستم. بعضی وقت‌ها اینقدر بی ادب و پر رو میشی که…
حرفش رو قطع کردم و من هم با عصبانیت گفتم: این چه وضعیه که جلوی اون یارو نشسته بودی و گل می‌گفتین و می‌خندیدین؟ اصلا چه معنی داره اون یارو بدون حضور بابا پاشه بیاد به دیدن ما یا تو. اونم تنها؟
شهین دستش رو کرد تو موهاش و گفت:‌ الان یعنی می‌خوای بگی غیرتی شدی؟ خوب شد پسر نشدی. اون بنده خدا کار داشت. اینقدر نمی‌خواد پیچش بدی و برای من طلبکار باشی. در ضمن به تو ربطی نداره که من جلوی هر کَسی، با چه تیپی می‌گردم.
اومد از اتاق بره بیرون که گفتم: باشه به من ربط نداره، اما وقتی به بابا گفتم، فکر کنم به اون ربط پیدا کنه.
‌شهین با عصبانیت برگشت سمت من و محکم زد توی گوشم. هرگز من رو نزده بود. شوکه شدم و زبونم بند اومد. شهین چند ثانیه با عصبانیت بهم زل زد و از اتاق رفت بیرون. نا خواسته بغض کردم و گریه‌ام گرفت. اصلا توقع نداشتم که من رو بزنه. تا حالا هرگز این همه غم و ناراحتی رو تجربه نکرده بودم. تا شب بدون اینکه لباسم رو عوض کنم، روی تخت دراز کشیدم و گریه کردم. شهین حتی برای دلجویی هم پیشم نیومد.
چند روز گذشت و نتونستم حس فضولی‌ام رو برای رابطه‌ی فِرانک و شهین کنترل کنم. هر بار به بهونه‌های مختلف و سر زده می‌رفتم خونه. اما دیگه فِرانک رو توی خونه ندیدم. کم کم بیخیال شدم و پیش خودم گفتم: حق با شهین بود. اون روز حتما باهاش کار داشته. شاید داشتن در مورد من حرف می‌زدن. کاش اونطوری قضاوت نمی‌کردم.
آخر شب بود. قبل از خواب، تصمیم گرفتم برم پیشش و ازش عذرخواهی کنم و از دلش در بیارم. خواستم وارد اتاق خواب شهین بشم که متوجه شدم داره با یکی حرف می‌زنه. ‌اول فکر کردم داره با بابا حرف می‌زنه. اما وقتی دقت کردم، متوجه شدم که داره به انگلیسی و با یکی دیگه حرف می‌زنه. گوشم رو چسبوندم به در و حدودا می‌شنیدم که چی داره میگه. داشت با طرف مقابلش، حرف‌های عاشقانه و رمانتیک می‌زد. باورش برام سخت بود. دوباره اعصابم به هم ریخت. می‌خواستم برم توی اتاق و داد بیداد راه بندازم. اما تصمیم گرفتم واکنشی نشون ندم. صبر کنم تا یک مدرک بهتر و محکم تر از شهین گیر بیارم. می‌خواستم بهش ثابت کنم که الکی توی گوش من زده و من حق داشتم که اون روز ازش شاکی بشم. کارم شده بود که شب‌ها برم گوش وایستم و ببینم چه چیزهایی میگه، با طرف مقابلی که دیگه مطمئن شده بودم همون دکتر فِرانک هستش. ‌یک شب صحبت از دیدن و ملاقات حضوری شد که شهین اسم من رو آورد و به فِرانک گفت: هانیه شک کرده و روزها سر زده میاد خونه که مچ گیری کنه. ‌
از حرف‌هاشون معلوم بود که امکان ملاقات توی خونه‌ی اون هم وجود نداره. شهین به فِرانک گفت: یک پیشنهاد خوب دارم. بعضی شب‌ها هانیه از سر درد خوابش نمی‌بره. قرص خواب می‌خوره و حسابی بی‌هوش می‌شه. همون موقع من می‌تونم به تو خبر بدم و تو هم به همسرت بگی که یک مورد اورژانسی پیش اومده و باید بری بیمارستان.
هم عصبانی و ناراحت شدم و هم خوشحال. عصبانی از اینکه شهین به معنای واقعی داشت به بابام خیانت می‌کرد و خوشحال از اینکه می‌تونستم مچش رو بگیرم. شهین به دکتر فِرانک درست گفته بود. بعضی از شب‌ها من ازش قرص خواب می‌گرفتم و تا صبح بی‌هوش می‌شدم. شب بعدش، حدود ساعت نُه شب رفتم پیش شهین و گفتم: وای که دارم از سر درد دیوونه می‌شم. امشب هم باید تا صبح بی‌خوابی بکشم.
شهین بدون مکث گفت:‌ خب قرص خواب بخور و راحت بگیر بخواب. چرا بی‌خوابی بکشی عزیزم.
تو دلم گفتم: دفعات قبل همه‌اش غُر می‌زد که چرا من قرص خواب می‌خورم. حالا داره خودش پیشنهاد میده.
خودم رو از پیشنهادش خوشحال نشون دادم. از توی یخچال، قرص برداشتم و جلوی شهین قرص رو گذاشتم توی دهنم و روش آب خوردم. بوسش کردم و گفتم: من برم جیش و بعدش لالا.
تو سرویس، قرص رو که زیر زبونم گذاشته بودم، تف کردم بیرون و رفتم توی اتاقم. خودم رو زدم به خواب و منتظر شدم تا ببینم چی می‌شه. درست حدس زده بودم. شهین اومد و چند بار صدام زد و حتی شونه‌هام رو تکون داد تا مطمئن بشه که خواب هستم.
حس استرس و هیجان و ترس خاصی داشتم. انگار که می‌خوام تک و تنها، بن لادن رو دستگیر کنم و هر لحظه شاید لو برم.‌


2021-01-25 02:38:26 +0330 +0330

قسمت دوم


یک ساعت گذشت. متوجه شدم که یکی وارد خونه شد. صدای فِرانک رو شنیدم.‌ در اتاق من، مستقیم رو به روی هال بود و ریسک بود که بازش کنم.‌ خیلی آروم و آهسته رفتم پشت در و کمی بازش کردم. قسمتی از هال خونه دیده می‌شد اما فِرانک و شهین رو نمی‌دیدم.‌ آروم صحبت می‌کردن و صداشون رو هم نمی‌شنیدم. بعد از چند دقیقه، چراغ هال رو خاموش کردن. فهمیدم که رفتن توی اتاق خواب شهین و بابام. با استرس زیاد در اتاقم رو به آرومی باز کردم. شهین همه‌ی چراغ‌ها رو خاموش کرده بود. فقط چراغ قرمز رنگ اتاق خواب خودش روشن بود.‌ در اتاق رو کامل باز گذاشته بودن. ترسیدم که به در نزدیک بشم.‌ رفتم پشت کاناپه‌ی نزدیک به اتاق خواب شهین و بالاخره تونستم که ببینم‌شون. ایستاده همدیگه رو بغل کرده بودن و داشتن از هم لب می‌گرفتن. هیچی از روابط جنسی و سکس نمی‌دونستم و هیچ درکی ازش نداشتم. درسته که تو بعضی فیلم‌ها، صحنه‌هایی دیده بودم اما هیچ حسی بهشون نداشتم. حتی دیدن بدن لخت زن‌ها، من رو عصبی می‌کرد و یادم می‌اومد که خودم چه بدن زشتی دارم. هرگز توی عمرم، حس تحریک شدن رو تجربه نکرده بودم و این مورد برای من، بی ارزش و مسخره بود. اما حالا از نزدیک داشتم یک صحنه‌ی سکسی و جنسی می‌دیدم. اونم از مامان خودم.‌ خواستم برم توی اتاق و مچ‌شون رو بگیرم که به خودم گفتم: بذار جلو تر برن و تو شرایط بهتری مچ‌شون رو بگیر.
چشم‌هام کم کم به تاریکی عادت کرد و دقیق‌ تر و واضح تر می‌تونستم ببینم‌شون. دست‌های فِرانک رفت روی کون شهین. به کونش چنگ زد و هم زمان لب‌هاش رو گذاشت روی گردنش. یک صدای خاصی از شهین به گوشم رسید. صدایی که هیچ وقت ازش نشنیده بودم و شبیه آه کشیدن بود.‌ بعد از چند دقیقه، فِرانک از شهین جدا شد. اول پیراهن خودش رو درآورد و بعدش تاپ و سوتین شهین رو با هم در آورد. دیگه وقتش بود که برم مچ‌شون رو بگیرم. اما تردید داشتم. می‌خواستم تو شرایط بهتری مچ‌شون رو بگیرم. یا شایدم داشتم خودم رو گول می‌زدم و این همه تردید، علت دیگه‌ای داشت.
فِرانک مشغول خوردن سینه‌های شهین شد و صدای آه و ناله‌‌های شهین بالاتر رفت.‌ از نیم‌رخ، سینه‌های کوچیک و لخت و آویزونش رو می‌دیدم که حتی نوک برجسته‌شون هم مشخص بود. طبق پیش‌بینی‌ام، باید عصبانی می‌شدم و با جیغ و فریاد، آبرو برای شهین نمی‌ذاشتم اما اتفاق دیگه‌ای داشت برای من می‌افتاد. احساس ناشناخته‌ای درونم شکل گرفت. احساسی که هیچ تعریفی براش نداشتم. حس کردم که از دیدن‌شون دارم لذت می‌برم!
بعد از چند دقیقه، شهین کمربند و دکمه و زیپ شلوار فِرانک رو باز کرد. جلوش زانو زد و شلوار و شورتش رو با هم کشید پایین. برای اولین بار توی عمرم، کیر یک مَرد رو می‌دیدم. همیشه فکر می‌کردم با دیدن کیر یک مَرد، عوق می‌زنم و بالا میارم. اما با دیدن کیر فِرانک، نفسم توی سینه‌ام حبس شد. ضربان قلبم بالا رفت و موهای تنم سیخ شد.
شهین کیر فِرانک و گرفت توی دستش. بعد از کمی مالیدن، کرد توی دهنش. باورم نمی‌شد که دارم چه صحنه‌ای رو می‌بینم. مامانم جلوی یک مَرد غریبه دولا شده بود و کیر اون مَرد غریبه رو گذاشته بود توی دهنش. باید از دیدن این صحنه بالا می‌آوردم اما هیچ حس چندشی از دیدنش نداشتم. باید می‌پریدم وسط و از حق بابام دفاع می‌کردم اما هیچ اراده‌ای برای به هم زدن این صحنه نداشتم.
بعد از چند دقیقه، فِرانک از بازوهای شهین گرفت و خوابوندش روی تخت. شلوارک و شورت شهین رو درآورد. ریسک کردم و رفتم نزدیک تر. خودم رو به کنار در اتاق خواب رسوندم و پشت دیوار قایم شدم. سرم رو به آرومی خم کردم به سمت اتاق. شهین لُخت مادرزاد روی تخت بود. فِرانک پاهاش رو از هم باز کرد و سرش رو برد بین پاهاش. فهمیدم که داره کُس شهین رو می‌خوره. صدای ناله‌های شهین بلند تر شد. دیگه مطمئن شدم که این صدا به خاطر تحریک جنسیه. شهین هم زمان که ناله می‌کرد، با دست‌هاش رو تختی رو چنگ می‌زد. ‌دیگه وقتش بود که برم داخل اتاق و شروع کنم به داد زدن. اما چرا نمی‌رفتم؟!
بعد از چند دقیقه فِرانک خودش رو کشید روی شهین و کیرش رو فرو کرد توی کُسش. شهین دست‌هاش رو حلقه کرد دور گردن فِرانک و به ایرانی گفت: جون عزیزم.
با کمی دقت، فهمیدم که فِرانک داره کیرش رو توی کُس شهین، جلو و عقب می‌کنه. صدای شالاپ شلوپ رفت و آمد کیرش توی کُس شهین، کل اتاق رو برداشته بود. شهین پاهاش رو حلقه کرد دور کمر فِرانک و گفت: محکم تر بکن عزیزم، محکم تر.
بعد از چند دقیقه و یکهو، صدای ناله‌های شهین متوقف شد. فِرانک هم صدای عجیب و غریبی از خودش در آورد و بعد چند لحظه از روی شهین بلند شد. دیگه وقتش بود که برم و مچ‌شون رو بگیرم. اما وقتی به خودم اومدم، دیدم که توی اتاقم هستم و دستم رو گذاشتم روی قلبم و دارم سعی می‌کنم تا استرس و ترس و هیجان درونم رو کنترل کنم.
تا صبح نخوابیدم و هنوز باورم نمی‌شد که چه چیزهایی دیدم. با حرص به خودم گفتم: تو قرار بود مچ شهین رو بگیری. چرا هیچ کاری نکردی؟
قسمتی از وجودم از خیانت شهین به بابام، عصبانی بود و قسمت دیگه‌ام، با یادآوری سکس شهین و فِرانک، تحریک می‌شد و هیچ کنترلی روش نداشتم.‌ سرم از درد داشت می‌ترکید. قرص خواب خوردم و خوابیدم. ظهر با صدای شهین از خواب بیدار شدم. اخم کرد و گفت: امروز نرفتی کلاس. بیدار شو لنگ ظهره.
سرم همچنان درد می‌کرد. همه چی برام شبیه خواب و رویا بود. اما هر چی که هوشیار تر می‌شدم، بیشتر و دقیق تر همه چی یادم می‌اومد. شهین یک لیوان چای پر رنگ گذاشت جلوم و گفت: اینجا ایران نیست که هر وقت دلت خواست، نری سر کلاس.
با همه‌ی وجودم سعی کردم خودم رو کنترل کنم و سرش جیغ نکشم. یک سوال بزرگ توی ذهنم شکل گرفته بود. اینکه الان باید چیکار کنم؟ هیچ ایده‌ای نداشتم. تصور سکس فِرانک و شهین، هر لحظه تحریک جنسی من رو بیشتر می‌کرد. لپ‌تاپ رو روشن کردم و وارد یک سایت فیلم پورن شدم. برای اولین بار بود که فیلم پورن می‌دیدم. وقتی هنرپیشه زن فیلم، کیر هنرپیشه مَرد فیلم رو می‌خورد، یاد شهین افتادم که کیر فِرانک رو گذاشت توی دهنش. فیلم‌هایی رو انتخاب می‌کردم که شبیه همون حالت فِرانک و شهین سکس بکنن. هر چی بیشتر می‌دیدم، بیشتر کلافه و عصبی می‌شدم و نمی‌دونستم چجوری از شر این حس لعنتی خلاص بشم. تصمیم گرفتم هر طور که شده ارضا بشم. توی اینترنت آموزش خود ارضایی رو خوندم. در اتاقم رو قفل کردم. کامل لخت شدم و نشستم روی تخت. لپ‌تاپ رو گذاشتم روی پام. یک فیلم که حالت سکس‌شون دقیقا شبیه حالت سکس فِرانک و شهین بود رو انتخاب کردم. هم زمان دستم رو گذاشتم روی کُسم و شروع کردم به مالوندن کُسم. توی آموزش خونده بودم که تحریک‌ پذیر ترین قسمت کُس، کلیتوریس یا همون چوچوله. اینقدر چوچولم رو مالوندم تا اینکه بالاخره ارضا شدم. اولین ارضا شدن عمرم رو تجربه می‌کردم. بعد از ارضا شدن، هیچ حسی نداشتم. نمی‌دونستم حالم بهتر شده یا بدتر.
کار هر شب من همین شده بود که خودارضایی کنم. حتی سکس‌چت هم یاد گرفته بودم و گاهی با سکس‌چت خودم رو ارضا می‌کردم. معتاد خود ارضایی شده بودم و لذت جنسی رو کشف کرده بودم. حتی گاهی به شهین حق می‌دادم که به خاطر همچین لذتی، به بابام خیانت بکنه. بعد از چند مدت متوجه شدم که خودارضایی افراطی هم زیاد خوب نیست. با برنامه ریزی سعی کردم، با فاصله زمانی، خودارضایی کنم. کلی فیلم پورن دانلود کردم. اکثرشون هم با این موضوع بود که یک زن و مرد توی اتاق خواب و روی تخت سکس می‌کنن. تمام سرگرمی‌های گذشته‌ام رو گذاشتم کنار و لذت جنسی، تبدیل به تنها سرگرمی من شد.
چندین شب دیگه پیش اومد که به بهونه خوردن قرص خواب، خودم رو به خواب عمیق زدم و بعدش سکس فِرانک و شهین رو نگاه کردم. دیدن سکس واقعی شهین، چندین و چند برابر، من رو بیشتر تحریک می‌کرد. تا جایی که هم زمان با دیدن‌شون، دستم رو می‌بردم توی شورتم و خودم رو ارضا می‌کردم. هر بار دقیق تر می‌دیدم و بیشتر درک می‌کردم که دارن با هم چیکار می‌کنن.
نگاهم به قیافه و اندام شهین هم عوض شده بود. گاهی وقت‌ها جور دیگه‌ای نگاهش می‌کردم. با دیدن اون همه فیلم پورن و دیدن اندام‌های مختلف زنونه، متوجه شده بودم که اندام ریزنقش شهین، سکسی و جذابه. به فِرانک حق می‌دادم که اینجور به جون شهین بیفته و باهاش سکس بکنه.‌ تنها نقطه ضعف شهین، سینه‌های کوچیک و آویزونش بود. بقیه اجزای بدنش رو فرم و متناسب بود. چهره بِیبی فیس خاص خودش رو داشت که با آرایش، چند برابر قشنگ تر می‌شد. فِرانک هم مرد خوش چهره و خوش اندامی بود. گاهی وقت‌ها سکس‌شون دقیقا شبیه سکس داخل فیلم‌های پورن می‌شد. به جفت‌شون حق می‌دادم که از همدیگه لذت ببرن اما همچنان ته دلم برای بابام می‌سوخت. حق اون نبود که زنش بهش خیانت بکنه و دخترش بدونه و سکوت کنه.
شهین بدون در زدن و بی هوا اومد توی اتاقم. صفحه‌ی لپ‌تاپم رو خیلی سریع بستم. ‌برام چایی آورده بود. گونه‌ام رو بوسید و گفت: مژدگونی بده که خبر خوب دارم.
با بی تفاوتی گفتم: چیه بابا داره میاد؟
قیافه‌اش تو هم رفت و گفت: هانیه اینقدر یخ نباش. یعنی خوشحال نیستی بعد از این همه مدت، بابات داره میاد؟
چایی رو از دستش گرفتم و گفتم: من که از دیدن بابا خوشحال می‌شم. اما بعید می‌دونم بر خلاف ظاهرت که داری نشون می‌دی، از دیدنش خوشحال بشی.
شهین اخم کرد و گفت: واضح تر حرف بزن. طعنه و کنایه نداریم.
پوزخند زدم و گفتم: چیز خاصی نیست، به خودت نگیر.
لحن صدای شهین جدی تر شد و گفت: منظورت چیه که من از اومدن بابات خوشحال نیستم؟
از اینکه داشت من رو خر فرض می‌کرد، عصبی شدم. کنترل خودم رو از دست دادم و گفتم: شهین من رو خر فرض نکن. همه چی رو با چشم خودم دیدم. وقت‌هایی که فکر می‌کردی من قرص خواب خوردم و به خواب عمیق و سنگین فرو رفتم. هر بار دیدم که فِرانک رو می‌بردی توی اتاق خواب خودت و بابا و روی همون تختی که با بابا می‌خوابی، با یک مَرد غریبه سکس می‌کردی.
چشم‌های شهین از تعجب گرد شد و دهنش باز موند. انگار حتی نمی‌تونست حرف بزنه. روم رو ازش گرفتم و به لیوان چای‌ خیره شدم.‌ بعد از چند دقیقه سکوت، شهین با صدای لرزون گفت:‌ حالا تصمیمت چیه. می‌خوایی چیکار کنی؟
هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم. چون واقعا خودم هم نمی‌دونستم که می‌خوام چیکار کنم. حتی پشیمون شدم که بهش گفتم از همه چی خبر دارم. شهین دوباره پرسید: با توام هانیه. الان می‌خوای به بابات بگی؟ یا می‌خوای همین رو تبدیل به یک اهرم فشار کنی و هر کاری دلت خواست بکنی؟
با حرص گفتم: هر کاری بخوام بکنم به خودم مربوطه. برو از اتاقم بیرون.
قطرات اشک تو چشم‌هاش جمع شده بودن و وول می‌خوردن. یک نفس عمیق کشید و از اتاق رفت بیرون. برای هزارمین بار دلم براش سوخت و از خودم متنفر شدم که دلش رو شکستم.
با هم رفتیم به استقبال بابا. دلم خیلی براش تنگ شده بود. بهم قول داد تا شش ماه پیش ما باشه و تنهام نذاره. چند روز گذشت و فهمیدم انگار نظم اینجا بیشتره و بابام بیشتر تو خونه است. سر یک زمان مشخص می‌رفت بیمارستان و بر می‌گشت خونه.
برنامه سکس‌چت و دیدن فیلم پورن و ارضا شدن رو به هفته‌ای یک بار رسونده بودم. بیشتر یاد گرفته بودم تا خودم رو تحریک کنم و عمیق تر ارضا بشم. حس می‌کردم دیگه دنیای سکس رو می‌شناسم و درک می‌کنم. به این نتیجه رسیده بودم که ارضای جنسی، عصبانیت و پرخاشگری من رو کمتر می‌کنه.
روزهای اول حضور بابام، شهین با شک و تردید بهم نگاه می‌کرد و به وضوح از من می‌ترسید. اما کم کم خیالش راحت شد و فهمید که نمی‌خوام به بابام حرفی بزنم. به خاطر خیانتش، از دستش عصبانی بودم اما چطور می‌تونستم زیر‌آب مادرم رو بزنم و یک آینده نا معلوم براش درست کنم؟
سر میز شام بودیم و سکوت حکم فرما بود. شهین سکوت رو شکست و رو به پدرم گفت: تصمیم دارم سینه‌هام رو عمل کنم.
نگاه متعجب و توام با پوزخندم رو روونه‌ی شهین کردم. اصلا بهم نگاه نکرد. بابام چند لحظه فکر کرد و گفت: از نظر من که مشکلی نداره اما خب اگه دوست داری، اوکی انجامش بده.
شهین لب‌های بابام رو بوسید و گفت: مرسی عزیزم.
بابام بعد از شام، کتاب به دست بهمون شب بخیر گفت و رفت توی اتاق خواب‌. بشقاب‌ها رو جمع کردم و گذاشتم تو سینک. آروم به شهین گفتم: بابا هر شب روی همون تختی می‌خوابه که با فِرانک سکس کردی.
شهین هیچ جوابی بهم نداد. پوزخند زدم و گفتم: چیه از سینه‌هات خوشش نمیاد؟ ازت خواسته عمل کنی؟
شهین مچ دستم رو محکم گرفت. با عصبانیت به چشم‌هام زل زد و با حرص گفت: یا همین الان برو و به بابات همه چی رو بگو یا خفه شو و دیگه در مورد فِرانک جلوی من حرف نزن. نمی‌خوام تا آخر عمرم، طعنه‌های تو رو تحمل کنم. ترجیح میدم اگه این رفتارت ادامه پیدا کنه خودم به بابات همه چی رو بگم. بدترین حالت ممکن اینه که طلاقم میده و تنها زندگی می‌کنم. اونوقت تو می‌مونی و بابای عزیزت.
از برخورد شهین جا خوردم. زده بود به سیم آخر و به معنای واقعی دیگه تحمل رفتار و طعنه‌های من رو نداشت. جوابی نداشتم که بهش بدم. مچ دستم رو از توی دستش در آوردم و رفتم توی اتاق خودم.
روز بعد زودتر از کلاس گریم و آرایش برگشتم خونه. شهین روی کاناپه نشسته بود و داشت فکر می‌کرد. بهش سلام کردم اما جواب سلام من رو نداد. رو به روش نشستم و گفتم: چرا؟
سرش رو برد توی گوشی‌اش و هیچ جوابی بهم نداد. با صدای بلند تر گفتم: با تو‌ هستم شهین، میگم چرا؟
سرش رو بالا آورد و گفت: چی چرا؟
+چرا داری به بابا خیانت می‌کنی؟
دوباره سرش رو برد تو گوشی‌اش و هیچی نگفت. سعی کردم لحنم ملایم تر باشه و گفتم: به خدا نمی‌خوام اذیتت کنم یا زخم زبون و طعنه بزنم. ‌باور کن دیگه اینکارو نمی‌کنم. هیچ وقت هم نمی‌خوام به بابا بگم که چی دیدم. ‌فقط می‌خوام بدونم چرا داری بهش خیانت می‌کنی؟ این رو حق دارم بدونم یا نه؟
همونطور که سرش توی گوشی‌اش بود؛ گفت:‌ اگه بگم، تو درک نمی‌کنی. گفتنش هیچ فایده‌ای نداره.
+از کجا می‌دونی من درک نمی‌کنم؟ چرا فکر می‌کنی هنوز بچه‌ام؟ من حق دارم بدونم شهین.
دوباره سرش رو بالا آورد و گفت:‌ چی بگم آخه دختر؟ کدوم مادری از خصوصی ترین روابطش برای دخترش حرف می‌زنه؟
بلند شدم. دستش رو گرفتم و گفتم: همراهم بیا.
بردمش توی اتاقم. لپ‌تاپم رو روشن کردم. صفحه‌‌ی فیلم‌های پورن رو نشونش دادم و گفتم: با دقت ببین.
شهین چند لحظه به صفحه‌ی مانیتور نگاه کرد و با تعجب گفت: اینا توی لپ‌تاپ تو چیکار می‌کنه؟
با خونسردی گفتم: فقط این نیست.
صفحه رو فرستادم پایین و یاهو مسنجر رو روشن کردم. قسمت سابقه‌ی همه‌ی سکس‌چت‌هام رو باز کردم و گفتم: با دقت بخون.
چند خط از چت‌هام رو خوند و گفت: خیلی کار خوبی کردی که داری با افتخار نشون میدی؟ حتما توقع داری برات دست بزنم.
+دلیل همه‌ی اینا خودتی. از همون شبی که تو و فِرانک رو دیدم، حس شهوتم فعال شد و وارد این جریان شدم. حتی به خود ارضایی معتاد شدم. هنوز هم فکر می‌کنی نباید بهم بگی؟
شهین چند لحظه فکر کرد. نشست روی تخت من و دست‌هاش رو فرو کرد توی موهاش. یک نفس عمیق کشید و گفت: بابات یک مَرد با شخصیت و خوبه. به عنوان یک انسان، قبول دارم که بی نظیره. اما بابات هرگز برای من شوهر خوبی نبود. من همه‌اش شانزده سالم بود که باهاش ازدواج کردم. هیچ وقت نه ازش محبت دیدم و نه توجه. همه‌ی عشق واقعی‌اش درس و کارش بود. هیچ علاقه‌ای به سکس نداشت و برای رفع تکلیف باهام سکس می‌کرد که البته چند ساله همون سکس‌های با اکراه هم قطع کرده. همیشه به خاطر آبروم سکوت کردم. چون اگه یک زن باشی و بگی که شوهرم نیاز جنسی من رو تامین نمی‌کنه، همه به چشم یک هرزه بهت نگاه می‌کنن. من هم آدمم، احساس و نیاز جنسی دارم. تصمیم گرفتم تا با فِرانک تمام کمبودهام رو جبران کنم. آره فِرانک از من خواسته تا سینه‌هام رو عمل کنم. فِرانک اولین کَسیه که به من توجه می‌کنه و تصمیم دارم برای همیشه باهاش در ارتباط باشم. تو می‌تونی به چشم یک خائن به من نگاه کنی اما از نظر خودم خائن واقعی باباته و نه من.
شهین راست می‌گفت. درک درستی از حرف‌هاش نداشتم. نمی‌دونستم چی باید بگم. یک نفس عمیق دیگه کشید و با بغض گفت: ازت خواهش می‌کنم تصمیم خودت رو بگیر. یا هر چه که می‌دونی رو به بابات بگو و سه تامون رو خلاص کن یا دیگه من رو اذیت نکن.
نگاهم رو ازش گرفتم و خجالت کشیدم. طاقت خورد شدنش رو نداشتم. بلند شد و رفت به سمت در اتاق. در اتاق رو باز کرد و گفت: بهتره یک دوست پسر داشته باشی تا اینکه معتاد خود ارضایی بشی. نیازت رو از راه درستش حل کن. اینجا ایران نیست که مجبور باشی برای رفع نیاز هورمونی‌ات، خودت رو درگیر یک عمر تعهد کنی.
از اتاق رفت بیرون و در رو پشت سرش بست. چند دقیقه به حرف‌هاش فکر کردم. رفتم توی هال و دیدم که نشسته روی کاناپه و داره گریه می‌کنه. نشستم کنارش و سرم رو گذاشتم روی شونه‌هاش.‌ خیلی وقت بود که موهام و نوازش نکرده بود. ‌دستش رو گرفتم و گذاشتم رو موهام. هم زمان که گریه می‌کرد، به آرومی موهام رو نوازش کرد. بغض من هم ترکید و گریه‌ام گرفت. تصمیم گرفتم دیگه جریان خیانت شهین رو به روش نیارم. هم شهین رو دوست داشتم و هم بابام رو. نمی‌تونستم هیچ کدوم‌شون رو از دست بدم.
به خواست خودم، برای ویزیت و چکاپ اولیه سینه‌های شهین، همراهش رفتم. یک پرستار خانم، شهین رو روی یک صندلی مخصوص نشوند و گفت: پالتو و بلوزتون رو در بیارین.
شهین لباسش رو درآورد و داد به دست من. چند لحظه بعدش یک دکتر آقا وارد شد. بعد از احوال پرسی، شروع کرد به معاینه کردن سینه‌های شهین. حس کردم شهین کمی خجالت می‌کشه. بعد از معاینه یک آلبوم عکس به دست شهین داد که داخلش پر از عکس‌های سینه بود. چند تاشون رو علامت زد و به شهین گفت: یکی از این سینه‌ها رو می‌تونین انتخاب کنین.
تو نگاه اول، عکس‌ها فرق چندانی با هم نداشتن اما با دقت بیشتر، می‌شد فرق‌هاشون رو فهمید. شهین یک مدل سینه‌ی سر بالا انتخاب کرد. نصف مبلغ عمل رو پرداخت کردیم و قرار شد مابقی مبلغ رو بعد از عمل بدیم. از مطب دکتر که اومدیم بیرون، شهین به من گفت: مرسی که اومدی.
لبخند زدم و گفتم: شاید منم یک روز عمل لازم شدم. اون وقت جبران می‌کنی.


2021-01-25 02:38:31 +0330 +0330

قسمت سوم


بالاخره روز عمل رسید. شهین کمی استرس داشت. بابام باز هم نتونست بیاد و من باهاش رفتم. به هر حال عمل تموم شد و بعد از دوران نقاهت، شهین باید می‌رفت دکتر تا سینه‌هاش رو معاینه بکنه. وقتی بانداژ دور سینه‌هاش رو باز کردن،‌ باورم نمی‌شد که اینقدر خوشگل و خوش فرم شده باشه. بدون خجالت ازم پرسید: چطور شده؟
با دقت نگاه کردم و گفتم: عالی شده شهین. الهی کوفت اون فِرانک بشه.
شهین اخم کرد و گفت: خفه شو.
توی ذهنم داشتم لب‌های فِرانک روی سینه‌های جدید شهین تصور می‌کردم. همین باعث شد که شهوتی بشم.
چند روز بعدش لازم بود برم مطب فِرانک تا آمپول‌های زیر پوستی رو تزریق کنن. تاکید کرده بود که حتما خودش باید این کارو بکنه. وقتی وارد شدیم، خیلی زود، متوجه نگاه خاصش به سینه‌های شهین شدم. وقتی که شهین پالتوش رو درآورد، به خاطر تیشرت اندامی که زیرش پوشیده بود، فرم جدید سینه‌هاش، قشنگ مشخص می‌شد.‌ فِرانک وضعیت من رو می‌پرسید اما همه‌اش نگاهش به شهین و سینه‌هاش بود. البته خبر نداشت که من همه چی رو می‌دونم. آمپول‌های زیر پوستی رو زد. خیلی دردم اومد و نزدیک بود گریه کنم. فِرانک بعد از تزریق گفت: چند دقیقه لازمه که دراز بکشی.
از پرستارش خواست مواظب من باشه و با شهین برگشتن رفتن توی اتاق مخصوص خودش. خوب می‌دونستم که اونجا چه خبره و توی ذهنم تصور می‌کردم. وقتی از مطب دکتر فِرانک اومدیم بیرون، به شهین گفتم: خوش گذشت یا نه؟ نظر فِرانک جون چی بود؟ از فرم جدید سینه‌هات خوشش اومد یا نه؟
شهین خیلی واضح از حرفم و سوالم خوشش نیومد و هیچ جوابی بهم نداد. متوجه شدم که دیگه شهین بیش از این بهم اجازه ورود به حریم شخصی‌اش رو نمی‌ده و نمی‌تونم در این مورد بهش نزدیک تر بشم. حالم به خاطر رفتارش گرفته شد اما از طرفی بهش حق دادم. درست نبود که بیشتر از این در جریان روابطش باشم. اما از طرفی، شهین و فِرانک تنها عامل واقعی تحریک جنسی من بودن. هر روز بیشتر دلم یک سکس واقعی می‌خواست. دیگه از دیدن پورن و سکس‌چت خسته شده بودم. اما کی حاضر بود با این اندام زشت که پر از لکه‌های سوختگی بود، سکس کنه؟
افسردگی‌ام کم کم برگشت و تبدیل شدم به همون هانیه گذشته.‌ بابام یک جور تو زندگی و کارش بود و شهین یک جور دیگه. می‌دونستم که دیگه عمرا بتونم سکس شهین رو ببینم. حواسش بیش از حد جمع شد. دیگه حتی بهم اجازه شوخی هم نمی‌داد و علنی بهم فهموند که صحبت فِرانک رو برای همیشه باید فراموش کنم. اما از اونجایی که خیلی سرحال و پر انرژی بود، مطمئن بودم که هنوز با فِرانک در ارتباطه و این من بودم که باز تک و تنها شده بودم.
دیگه حوصله چت کردن با ایرانی‌ها رو نداشتم. حرف‌ها و خواسته‌هاشون تکراری شده بود و جذابیتی نداشت. مهم تر اینکه دیگه لذت مجازی برام تکراری شده بود. من یک تجربه واقعی می‌خواستم. از طریق کلاس‌های طراحی و گریم و آرایش، کمی آلمانی بلد بودم و دست و پا شکسته یک چیزایی می‌نوشتم. البته اکثرشون انگلیسی هم بلد بودن و می‌شد باهاشون به انگلیسی هم حرف زد. تصمیم گرفتم برم تو چت‌ روم‌های آلمانی. تو همین چت کردن‌ها، با یک پسر آلمانی که چند ماه از من بزرگ تر بود، آشنا شدم. ‌برای اولین بار عکس خودم رو نشون یک دوست مجازی دادم و از زندگی واقعیم گفتم و کلی باهاش درد و دل کردم. ‌اسمش تونی بود و توی دورتموند زندگی می‌کرد. قیافه و اندام معمولی داشت. نکته عجیب این بود که از قیافه من خیلی تعریف می‌کرد و خوشش امده بود. حتی مشتاق بود تا من رو ببینه. ‌
برای اولین بار با یک پسر قرار می‌ذاشتم و خیلی استرس داشتم. وقتی من رو دید، به گرمی باهام برخورد کرد. خیلی زود تونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم. حس خوبی بهم دست داد که با یک پسر دوست شدم. وقتی فهمید که هنوز باکره هستم، خیلی تعجب کرد. براش از شرایط فرهنگی ایران گفتم. باورش نمی‌شد که هنوز فرهنگ‌هایی وجود داشته باشن که باکرگی دختر رو قبل از ازدواج چک کنن.
چند بار با تونی قرار گذاشتم و همدیگه رو دیدیم. تو یکی از دیدارهامون از من خواست که برم خونه‌اش. می‌دونستم معنی این درخواستش چیه. بدون مکث قبول کردم. چون می‌خواستم هر طور که شده سکس رو تجربه کنم. فقط استرس داشتم که اگه اندام لُخت و لک‌های سوختگی‌ام رو ببینه، می‌خوره توی ذوقش و سرد می‌شه. اما وقتی لُخت شدم، نگاهش اصلا تغییر نکرد. خودش هم لُخت شد و خیلی زود شروع کرد از من لب گرفتن و با کُسم ور رفتن. من رو خوابوند روی تختش و لب‌هاش رو برد سمت گردنم. زودتر از اونی که فکرش رو می‌کردم، پاهام رو از هم باز کرد و کیرش رو فرو کرد توی کُسم. فکر می‌کردم بار اول خیلی درد داشته باشه، اما هیچ دردی رو احساس نکردم. تونی بعد از چند تا تلمبه، کیرش رو درآورد و آبش رو ریخت روی شکمم. اصلا شهوتی نشده بودم. به کیرش نگاه کردم و دیدم که خونیه. حتی یک ذره هم تحریک نشده بودم. سکس واقعی خیلی با اونی که توی ذهنم تصور می‌کردم، فرق داشت. تنها اتفاقی که برای من افتاد، این بود که دیگه باکره نبودم.
چندین بار دیگه با تونی سکس کردم و هر بار هیچی نفهیدم. متوجه شدم که تونی هیچی از سکس نمی‌دونه و خیلی زود هم ارضا می‌شه. آخرش باهاش بهم زدم. سعی کردم با یک پسر دیگه دوست بشم. اما هر بار که لک‌های سوختگی من رو می‌دیدن، توی ذوق‌شون می‌خورد. یک بار یک پسره وانمود کرد که لک‌های سوختگی‌ام، مهم نیست اما موقع سکس، همه‌اش سعی می‌کرد تا نگاهش به اندام من نیفته. انگار فقط به سوراخ کُس من نیاز داشت تا کیرش رو بکنه توش و ارضا بشه.
سرخورده و عصبی شده بودم. تا جایی که از سکس واقعی بدم اومد و تصمیم گرفتم برگردم به همون دورانی که خود ارضایی می‌کردم.
هنوز یک سال تا بیست سالگی‌ام مونده بود. افسردگی‌ام چندین برابر شد و ترجیح می‌دادم که اکثرا توی اتاق خودم باشم. بابام وقتی شرایط بد روحی‌ام رو دید، بهم پیشنهاد داد که کار کنم. حتی چند تا موسسه خصوصی که نیاز به طراح داشتن رو بهم معرفی کرد. به اصرار بابام تو مصاحبه‌های ورودی یک موسسه، شرکت کردم. از همه چی من راضی بودن اما ضعیف بودن من توی زبان آلمانی باعث شد که قبولم نکنن. بابام با یک لحن جدی گفت: تو قراره تا آخر عمرت توی آلمان زندگی کنی. باید هر طور شده زبان آلمانی رو به خوبی یاد بگیری. وگرنه همه موقعیت‌های خوب رو از دست میدی.
فکر می‌کردم می‌تونم با گوش دادن به حرف‌های بابام، خیانت شهین رو جبران کنم. دلم نمی‌اومد باهاش لجبازی کنم. هیچ انگیزه‌ای نداشتم اما به خاطر بابام قبول کردم که برم کلاس زبان آلمانی.
بابام جایی من رو برای یادگیری زبان آلمانی ثبت‌نام کرد که اکثرشون ایرانی بودن. حوصله هیچ کَسی رو نداشتم.‌ همیشه ته کلاس می‌نشستم و لحظه شماری می‌کردم تا زمان کلاس زودتر تموم بشه. یک روز یک دختر به اسم النا اومد کنارم نشست. یک دختر وراج که اصرار داشت تا با من دوست بشه. به ناچار و به ظاهر باهاش دوست شدم. خانواده النا هم مثل ما از ایران اومده بوده. دختر ساده‌ای بود اما خیلی حرف می‌زد. البته گاهی وقت‌ها من رو سرگرم می‌کرد و زمان کلاس برام زودتر تموم می‌شد.
بعد از چند مدت فهمیدم که زبان آلمانی خیلی سخت تر از انگلیسیه. چاره‌ای نداشتم و باید هر طور شده یاد می‌گرفتم تا زودتر از شر این کلاس خسته کننده خلاص بشم.
مثل همیشه داشتم وراجی‌های النا رو گوش می‌دادم. استاد هنوز سر کلاس نیومده بود. با بی میلی داشتم به النا نگاه می‌کردم که استاد به همراه دو تا دختر وارد کلاس شد. استاد طبق روال کلاس، شاگردهای جدید رو به همه معرفی می‌کرد. به دو تا دختر تازه وارد اشاره کرد و به آلمانی گفت: ندا خانم و شیوا خانم از شاگردهای جدید هستن. بهشون سلام کنین.
همگی به آلمانی بهشون سلام کردیم. سرشون رو به نشونه تشکر تکون دادن و وسط کلاس نشستن. کل کلاس خیلی زود به پچ پچ افتاد. هر ایرانی جدیدی که وارد کلاس می‌شد، برای بقیه جالب بود و دوست داشتن بیشتر در موردش بدونن. استاد بعد از یک ساعت درس، استراحت داد. النا بهم اشاره کرد و گفت: این دو تا دختر جدیده رو دیدی یا نه؟
با بی تفاوتی گفتم: کور نیستم که.
النا خندید و گفت: اونی که بلوز سبز تنش کرده، خیلی خوشگله.
سرم رو به سمت‌شون خم کردم تا بتونم اونی که النا میگه رو ببینم. داشت با دوستش حرف می‌زد. با دقت نگاهش کردم و به النا گفتم: چه چشم و ابرویی داره کثافت. این واقعا ایرانیه؟
-آره داره با دوستش ایرانی حرف می‌زنه. دوستش هم خوشگله اما این خیلی خوشگل تره. کل کلاس میخ دختره شدن.
سرم به سمت بقیه چرخوندم. النا راست می‌گفت. همه داشتن به دو تا دختر تازه وارد نگاه می‌کردن. از خط نگاه‌ها مشخص بود که اکثرشون محو تماشای دختری شده بودن که بلوز سبز تنش بود. النا هم با اشتیاق داشت نگاهش می‌کرد. انگار تو عمرش آدم ندیده بود. با شونه‌ام زدم به شونه‌اش و گفتم: حالا اسم اون دختر خوشگله، چی هست؟
-اسم خوشگله، شیواست. اون یکی هم ندا.
وقتی دیدم همه اینجور تو نخ دختره هستن، حس حسادت خاصی بهم دست داد. اخم کردم و به النا گفتم: خب حالا خودت رو نکشی از بس نگاش می‌کنی.
النا خندید و گفت: ‌نگو که دلت نمی‌خواد اینجوری دیده بشی.
پوزخند زدم و گفتم: عمرا اگه دیده شدن برام مهم باشه.
چند وقت گذشت. شیوا و ندا از بقیه عقب تر بودن و استاد وقت بیشتری براشون می‌ذاشت. نگاه‌ها به شیوا تمومی نداشت. با اینکه لباس‌های پوشیده تنش می‌کرد اما مشخص بود که چقدر خوش اندامه. به ظاهر سعی می‌کردم وانمود کنم که اصلا اهمیتی برام ندارن اما از درون، من هم از نگاه کردن به شیوا لذت می‌بردم. به غیر از زیبایی، رفتار و اخلاق متواضعی داشت. خیلی زود محبوب کلاس شد و همه دوستش داشتن. در اکثر مواقع مشغول حرف زدن با ندا بود و مشخص بود که خیلی با هم صمیمی هستن.
محو تماشاشون بودم که ‌النا به آرومی گفت: هانیه یه مورد مهم بهت بگم. من مطمئنم که این دو تا لزبین هستن. ‌
پوزخند زدم و گفتم: احتمالا چند وقته خیلی فیلم پورن می‌بینی.
-باور کن هانیه. آخه نگاه‌شون کن. همیشه با هم هستن. همه‌اش با هم میگن و می‌خندن. چند بار هم دیدم که دست‌های همدیگه رو موقع راه رفتن می‌گیرن. مگه هر کی لزبین باشه، داد می‌زنه که من لز هستم؟
سرم رو بردم توی کتاب و گفتم: همون که گفتم. احتمالا چند وقته فیلم لزبین می‌بینی.
وقتی وارد خونه و اتاقم شدم، خیلی سریع لپ‌تاپم رو روشن کردم. وارد همون سایت فیلم پورن شدم و شروع کردم به دیدن فیلم‌های لزبین. برای اولین بار بود که از دیدن فیلم پورن لزبین لذت می‌بردم و حتی موقع دیدنش، با چوچولم ور رفتم و ارضا شدم.
به خودم فشار می‌آوردم تا نسبت به شیوا و ندا بی تفاوت باشم. اما بر عکس شده بود و هر لحظه برام جذاب تر به نظر می‌اومدن. احساسم به شیوا و ندا شبیه همون احساس جنسی و خاصی بود که نسبت به شهین و فِرانک داشتم. با تصور اینکه شیوا و ندا واقعا لزبین هستن، تحریک و حتی ارضا می‌شدم.
شیوا واقعا زیبا بود و آدم از دیدنش، لذت می‌برد. تو رویاهام تصور می‌کردم که شیوا و ندا واقعا لزبین هستن و از من خوش‌شون اومده و بهم پیشنهاد دوستی میدن. اما همه‌ی تصوراتم، فقط در حد یک رویا بود و روم نمی‌شد حتی بهشون سلام کنم.
زبان آلمانی‌ام تا حدی شده بود که دیگه نیاز به کلاس نداشتم اما به خاطر دیدن شیوا و ندا، ترجیح دادم که بیشتر تو کلاس بمونم. النا فهمیده بود که شیوا و ندا هم خونه هستن و حدود یک ساله که پناهنده آلمان شدن. به ظاهر با همه گرم و صمیمی رفتار می‌کردن اما با هیچ کَس، وارد دوستی عمیق نمی‌شدن. پیش خودم گفتم: حتما از این دختر مغرورا هستن که توی دل‌شون هیچ کَسی رو آدم حساب نمی‌کنن.
من بی نهایت به شهین و بابام وابسته بودم و هیچ استقلالی نداشتم. به استقلال شیوا و ندا هم حسودی‌ام شد. شیوا و ندا تمام اون چیزی که رویای من بود رو داشتن. یعنی می‌شد که یک روز یکی‌شون به من پیشنهاد دوستی بده؟ چند مدت گذشت و کار من این بود که فقط شیوا و ندا رو نگاه کنم و توی ذهنم ازشون فانتزی‌های جنسی بسازم و ارضا بشم.
آخر کلاس النا بهم گفت: می‌دونستی شیوا بچه داره؟
+مغز فندقی من از کجا بدونم آخه. خب حالا که چی؟ خب داشته باشه.
-چند روز دیگه تولد بچه‌ شیواست. چند تا از بچه‌های کلاس رو هم دعوت کردن.
+خب به ما چه. جشن تولد گرفتن که ذوق نداره. اینقدر بگیرن تا خسته بشن.
توی دلم آشوب شد و حسرت خوردم که چرا من رو دعوت نکردن. پشیمون شدم که چرا تا قبلش باهاشون دوست نشدم. اون وقت حتما من رو هم دعوت می‌کردن. چند مدت بعد از تولد بچه‌ی شیوا، هوا خیلی سرد شد. وسایلم رو جمع کردم و مثل همیشه آخرین نفری بودم که از کلاس خارج می‌شدم. خواستم برم که دیدم شیوا پالتوش رو روی صندلی‌اش جا گذاشته. با خوشحالی برش داشتم. به بهونه دادن پالتوش، می‌تونستم باهاش دوست بشم. روز بعدش هر چقدر صبر کردم، خبری از شیوا و ندا نشد. روز بعد هم، همینطور. رفتم پیش مسئول موسسه و گفتم: آدرس خونه‌ی شیوا و ندا رو بهم بدین. شیوا پالتوش رو جا گذاشته و می‌خوام براش ببرم.
مسئول موسسه، نمی‌خواست هیچ آدرسی از شیوا و ندا بهم بده. اما با اصرار معلم‌مون، بهم اعتماد کرد و آدرس‌شون رو بهم داد. خونه‌شون فاصله چندانی با خونه‌ی خودم نداشت. با سرعت خودم رو به خونه رسوندم. بهترین لباس بیرونی که داشتم رو پوشیدم. سوار دوچرخه شدم و یادم رفت که دستکش و کلاه گرم بردارم. بدون دستکش و کلاه حسابی یخ کردم اما‌ اهمیت ندادم و با سرعت رکاب زدم و خودم رو رسوندم به آدرس شیوا و ندا. یک آپارتمان سه طبقه که طبق آدرس، خونه‌ی شیوا و ندا، طبقه‌ی اول بود. با هیجان و حس خاصی در زدم. چند بار در زدم، اما کَسی در رو باز نکرد. حالم گرفته شد و خواستم برگردم که یک صدایی به آلمانی گفت: کیه؟
هول شدم و به ایرانی گفتم: پالتوی خودتون رو توی آموزشگاه جا گذاشتین. براتون آوردم.
بعد از چند لحظه، در خونه باز شد. اولین بار بود که شیوا رو با موهای باز می‌دیدم.‌ توی این حالت، موهای مشکی و لَختش، زیبا تر به نظر می‌اومد. موهاش رو ریخته بود دورش و بلندی‌اش تا آرنج دستش بود. یک پتو دور پاهاش پیچیده بود و معلوم بود که خواب بوده. از تاپ مشکی که تنش کرده بود، حدس زدم که باید شلوارک ستش هم پاش باشه. چند لحظه نگاهم کرد و گفت: سلام.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ب‌ب‌ببخشید ش‌ش‌شیوا خانم. من باید سلام می‌کردم، سلام.
لبخند محوی زد و گفت: خب امرتون.
هول شدم و گفتم: من، آهان، آره.
پالتو رو گرفتم به سمتش و گفتم: پالتوی خودتون رو توی آموزشگاه جا گذاشتین. براتون آوردم.
به پالتو نگاه کرد و گفت: عجب حواسی دارم. مرسی عزیزم.‌ آره تو رو یادم اومد. همیشه ته کلاس می‌نشستی.
+ببخشید بد موقع اومدم.
-من بد موقع خوابیده بودم. ممنون که زحمت کشیدی.
دوست داشتم مکالمه‌مون بیشتر طول بکشه اما شیوا اینقدر سرد و بی حوصله بود که دیگه بیشتر از این نمی‌شد معطل کنم. پالتو رو از دستم گرفت و گفت: بازم ازت ممنونم.
+خواهش می‌کنم، کاری نکردم.
شیوا بدون خداحافظی، خواست در خونه رو ببنده. تو همین حین متوجه شدم که یک کیف کوچیک از توی جیب پالتو افتاد روی زمین. سریع دولا شدم که برش دارم. شیوا هم بدون اینکه متوجه بشه، در رو محکم بست و ساعد دست من، بین در و چارچوب گیر کرد. سرمای توی دستم از یک طرف و ضربه‌ای که دقیقا روی مکان تزریق آمپول خورد از طرف دیگه. نا خواسته‌ یک جیغ بلند زدم و اشک تو چشم‌هام جمع شد. شیوا سراسیمه گفت: ای وای چی شد؟
دست دیگه‌ام رو گذاشتم روی دستی که ضربه خورده بود و هیچی نگفتم. از بازوم گرفت و گفت: بیا تو ببینم چی شده.
هدایتم کرد داخل و من رو نشوند روی مبل. خواست آستینم رو بزنه بالا که دستش رو گرفتم. دستم رو پس زد و گفت: ای بابا بذار ببینم چی شده.
دوست نداشتم سوختگی روی دستم رو ببینه. اما آستینم رو زد بالا و لک سوختگی روی ساعد دستم رو دید. چهره‌اش هیچ تغییری نکرد و گفت: زخم سطحیه، صبر کن بانداژ بیارم و ببندمش.
موقع رفتن، پتویی که دورش بود رو انداخت. حدسم اشتباه بود. زیر پتو فقط یک شورت پاش کرده بود و خبری از شلوارک نبود. باورم نمی‌شد که دارم شیوا رو توی یک تاپ چسبون و شورت سکسی می‌بینم. آب دهنم رو قورت دادم و پیش خودم گفتم: حتما کلی عمل روی صورت و اندامش کرده که این همه خوشگل و جذاب و رو فرم شده.
موقع برگشتن، به فرم سینه‌هاش دقت کردم. حدس زدم که حتی سینه‌های رو فرم و متناسبش رو هم عمل کرده و هر روز هم ورزش می‌کنه. وقتی با شهین مقایسه‌اش کردم، شیوا چند برابر خوشگل و جذاب تر بود. نشست کنارم. موقع بانداژ کردن ساعد دستم، گفت: چرا اینقدر سردی؟
+با دوچرخه اومدم. یادم رفت شال و کلاه و دستکش بپوشم.
با یک لحن سرد و بی روح گفت: چه کاریه آخه؟ نمیگی سرما بخوری و سینه پهلو کنی تو این سرما؟
جوابی بهش ندادم و همچنان تو بحر چهره و موها و اندامش بودم. هنوز باورم نمی‌شد که اینقدر بهش نزدیک شده باشم و حتی گرمای دست ظریف و لطیفش رو حس کنم. بانداژ دستم تموم شد و گفت: اگه عجله نداری، صبر کن تا برات یک قهوه درست کنم. گرم شی و بعدش برو. بدنت یخه یخه.
بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. از بالشت روی مبل متوجه شدم که روی مبل خوابیده بوده. روی میز عسلی، یک جا سیگاری پر از فیلتر سیگار بود.‌ حتی یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که شیوا و ندا سیگاری باشن. مشغول وارسی خونه‌ی کوچک‌شون شدم که تازه متوجه‌ی موزیکی شدم که از اتاق داشت می‌اومد. صداش رو تشخیص دادم که گوگوشه اما هیچ وقت این آهنگش رو گوش نداده بودم.


2021-01-25 02:38:37 +0330 +0330

قسمت چهارم


میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر
مونده یك مرداب پیر توی دست خاك اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

آهنگ قشنگ اما به شدت غمگینی بود. رفتار سرد و بی روح شیوا و آهنگ غمگین گوگوش، فضای خونه رو حتی از اتاق تنهایی‌های من هم سرد تر کرده بود. ایستادم و به قاب عکس روی دیوار بین دو تا اتاق نگاه کردم. عکس شیوا و ندا بود و یک بچه کوچیک، تو بغل شیوا. بچه‌ی شیوا دقیقا شبیه خودش شده بود. هر سه تاشون توی عکس می‌خندیدن. آهنگ تموم شد اما دوباره تکرار شد. فهیدم شیوا فقط داره همین یک آهنگ رو گوش میده.

من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم

با صدای شیوا به خودم اومدم که گفت: ‌سوختگی‌ات تا کجاست؟
نگاه و لحن شیوا اصلا قابل مقایسه نبود با اون شیوایی که توی کلاس می‌دیدم. باورش سخت بود که این همون آدم باشه. سابقه نداشت که کَسی در مورد سوختگی‌ام بپرسه و من بهش نپرم و تند جواب ندم. اما از سوال شیوا اصلا ناراحت نشدم و گفتم: کل سمت راست بدنم.
-متاسفم. ‌قهوه تا ده دقیقه دیگه حاضر می‌شه.
+تا چند ماه دیگه عمل می‌کنم و خلاص می‌شم.
-خیلی هم عالی.
+این عکس بچه‌تونه؟
-آره.
+می‌خوره دختر باشه. خیلی شبیه خودتونه.
-آره دختره.

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیام راهم افتاد به كویر
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله كند

شیوا نشست روی مبل. سرش رو تکیه داد به مبل و خیره شد به سقف.‌ تو این حالت سینه‌هاش بالا تر می‌اومدن و نمای سکسی و جذابی داشتن. اما همچنان نمی‌تونستم علت این همه غم و ناراحتی‌اش رو درک کنم. همیشه تصویر خنده‌هاش، تو خاطرم بود.

توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاك یه طرف به آسمون

+شیوا خانم این آهنگ از گوگوش چقدر قشنگه. تا حالا گوش ندادم. راستی کوچولوی خوشگل‌تون کجاست؟
تو همون حالت سرش رو چرخوند به سمت من و گفت: بی قراری می‌کرد. ندا بردش بیرون یکمی هوا خوری.

خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می كنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

+راستی شیوا خانم چرا چند روزه که سر کلاس نمایین؟
با بی حوصلگی گفت: دیگه نمی‌خوام بیام کلاس.

هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همینم داره همراش می بره
خشك میشم تموم میشم فردا كه خورشید میاد
شن جامو پر می كنه كه میاره دست باد

+شیوا خانم ببخشید فضولی می‌کنم اما چرا اینقدر ناراحتین؟ چرا همه‌اش همین آهنگ رو گذاشتین تکرار بشه؟ خدایی نکرده، اتفاقی افتاده؟
بلند شد و گفت: شیرین کنم یا خودت شکر می‌ریزی؟
+ممنون می‌شم خودتون شیرین کنین. ببخشین اینقدر فضولی کردم و ازتون سوال پرسیدم.
یک سینی که داخلش دو تا فنجون قهوه بود رو گذاشت روی میز عسلی و گفت: ‌خودم هم هوس قهوه کردم.
نشست روی مبل. پاکت سیگار که روی زمین افتاده بود رو برداشت. از داخلش یک نخ سیگار کشید بیرون. گرفت سمت من و گفت: ‌می‌کشی؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و ‌گفتم: نه ممنون.‌
خودش یک نخ برداشت و با فندک روشن کرد. وقتی اولین پُک عمیق رو از سیگار زد، تعجب کردم. مشخص بود که سیگار کشیدن بلده و از قدیم می‌کشه. پاش رو انداخت روی پاش. بدن نیمه لُختش، موقع سیگار کشیدن، سکسی تر شده بود. دومین پُک از سیگار رو زد و گفت: بهت نمی‌خورد اینجوری باشی. همیشه ته کلاس می‌نشستی و با عالم و آدم قهر بودی.
نا خواسته گفتم: واقعا شما به من نگاه می‌کردین؟
لبخند کم رنگی زد و گفت: چطور مگه؟ برات مهم بود که من نگاهت کنم؟
هول شدم و گفتم: نه، یعنی آره. نه یعنی. یعنی خب نمی‌دونم.
دیگه کامل خنده‌اش گرفت و گفت: ‌اسمت چی بود؟
تا حالا توی عمرم، دست و پام رو جلوی کَسی گم نکرده بودم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: اسم من هانیه است. راستی اسم دختر خوشگل شما چیه؟
یک نگاه به قاب عکس کرد و گفت: نگار.
+شیوا خانم حیف نیست کلاس رو ول کنین؟ زبان آلمانی خیلی سخته‌ها. ‌حداقل دو سال وقت کامل می‌خواد. شما و ندا خانم داشتین کم کم راه می‌افتادین.
یک پُک دیگه از سیگار زد و گفت: دیگه حوصله ندارم. همین قدر یاد گرفتیم، بسه.
+نه این چه حرفیه شیوا خانم. استعداد شما خیلی خوبه. تنها ایرادتون اینه که سعی دارین تا معنی خشک کلمات رو یاد بگیرین. در صورتی که باید کلمات رو توی جمله و مفهومی یاد بگیرین.
-پس ته کلاس حواست به همه چی بود و همه رو دقیق زیر نظر داشتی.
+همه‌ی شاگردها که نه. خب شما استعدادتون خوب بود و برای همین دقت کردم. اگه حوصله ندارین بیایین کلاس، من می‌تونم هر وقت که دوست داشتین، بیام و بهتون یک چیزایی یاد بدم.
-لطف داری عزیزم.
+خب من باید برم. از بابت قهوه هم خیلی ممنون، واقعا خوشمزه بود. معذرت که بهتون زحمت دادم.
-زحمت اصلی رو تو کشیدی که پالتوم رو برام آوردی.
شیوا تا دم در من رو بدرقه کرد. خواستم ازش خداحافظی کنم که ندا یکهو ظاهر شد. بچه‌ی شیوا هم بغلش بود. از دیدن ندا هم هول شدم و گفتم: س‌س‌سلام.
با تعجب نگاه کرد و گفت: سلام.
رو به شیوا گفتم: باز هم معذرت که مزاحم شدم.
سوار دوچرخه شدم و رفتم. کلی هیجان داشتم و خوشحال بودم که شیوا از نزدیک دیدمش و باهاش حرف زدم. با تصور بدن نیمه لُخت و سکسی‌اش، حسابی تحریک شده بودم.
اول با دیدن یک فیلم لز و تصور بدن شیوا، ارضا شدم. بعدش از روی متن شعر آهنگی که شیوا گوش می‌داد، خیلی سریع توی اینترنت پیداش کردم. آهنگ مرداب از گوگوش بود. با دقت شروع کردم به گوش دادن. می‌خواستم با دقت بیشتر گوش بدم و بفهمم چرا شیوا همه‌اش این آهنگ رو گوش می‌داد. متن آهنگ اینقدر دردناک بود که نا خواسته گریه‌ام گرفت. نمی‌دونستم چه اتفاقی داره برام می‌افته. مطمئن بودم که حسم به شیوا، فقط جنسی نیست. اما از طرفی هیچ تعریفی برای احساساتم نسبت به شیوا نداشتم.
موقع شام، شهین ازم پرسید: چته اینقدر تو فکری؟
+چیزی نیست.
-قیافه‌ات شبیه عاشق شده‌هاست.
+نخیرم عشق کجا بود بابا.‌ تو عاشق شوهرت هستی بسه.
روز بعد، به خودم که اومدم، به جای اینکه سر کلاس باشم، رو به روی خونه‌‌ی شیوا و ندا بودم. خودم هم نمی‌دونستم برای چی اومدم جلوی خونه‌شون. روی یک نیمکت عابر پیاده نشستم و زل زدم به در خونه. بعد از دو ساعت نگاه کردن، هیچ خبری نشد و برگشتم.
دو روز بعد، دوباره رفتم رو به روی خونه‌شون نشستم و امیدوار بودم تا شیوا بیاد بیرون و ببینمش. در خونه‌شون باز شد و ندا اومد بیرون. سرم رو بردم توی کتاب تا متوجه من نشه. زیر چشمی نگاهش کردم و متوجه شدم که داره میاد به سمت من. رسید بالا سرم و مچ دستم رو گرفت. هیچی نگفت و بلندم کرد و کشوندم به سمت خونه. وارد خونه که شدیم، در رو محکم بست. با دو تا دستش محکم کوبید به سینه‌ام و با عصبانیت گفت: چی از جون ما می‌خوایین؟ هان؟ با توام آشغال. دارم بهت میگم که دیگه چی از جون من و شیوا می‌خوایین؟
شوکه شده بودم و نمی‌دونستم چی باید بگم. شیوا دست به سینه به دیوار تکیه داده بود. رو به ندا گفت: آروم تر ندا.
ندا چونه‌ام رو گرفت. محکم فشار داد و گفت: حرف می‌زنی یا نه؟
بغض کردم و معنی حرف‌های ندا رو متوجه نمی‌شدم. دستش رو برد بالا که بزنه توی گوشم. نا خواسته دست‌هام رو گرفتم جلوی صورتم تا از خودم دفاع کنم. شیوا اومد جلو و دست ندا رو گرفت و گفت: قرار شد نزنیش.
بعد رو کرد به من و گفت: سارا دیگه چی می‌خواد؟ خواسته‌ی جدیدش چیه؟ می‌خواد از چی مطمئن بشه؟
اشک‌هام سرازیر شد. به خاطر شوک و ترس زیاد، نمی‌تونستم حرف بزنم. شیوا از دست‌هام گرفت و من رو نشوند روی مبل. خودش هم نشست کنار من و گفت: ما هیچ کاری باهات نداریم. فقط بگو برای چی داری فضولی ما رو می‌کنی؟
موهاش رو بسته بود. قیافه‌اش مرتب تر و کمی سر حال تر از سری قبل نشون می‌داد. اما نگاهش ترسناک شده بود و حس کردم که ازش می‌ترسم. شیوا لحنش رو جدی تر کرد و گفت: حرف بزن. برای چی ما رو زیر نظر داری؟
سعی کردم جلوی گریه‌ام رو بگیرم و گفتم: به خدا من فضولی‌تون رو نمی‌کردم.
ندا گفت: آره جون عمه‌ات. اون روز که اومدی و همه جا رو وارسی کردی و شیوا رو کلی سوال پیچ کردی. این دو روز هم که علنی خونه رو زیر نظر داری.
به چشم‌های جدی شیوا نگاه کردم و گفتم: به خدا راست میگم. به جون مامانم من فضولی شما رو نمی‌کردم.
شیوا گفت: حالا اون روز رو میگم که پالتوی من رو آوردی. اما جریان نشستن روی اون نیمکت و نگاه کردن به خونه‌ی ما چیه؟
بغضم رو قورت دادم و گفتم: چون می‌خوام باهاتون دوست بشم.
ندا خندید و گفت:‌ شیوا ببین سارا چی بهش گفته که تا این حد ما رو خر فرض کرده.
شیوا چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: اسم واقعیت هانیه است؟
+آره به خدا. دروغم کجا بود آخه.
-هانیه قشنگ و کامل توضیح بده. یعنی چی اومدی و ما رو تحت نظر داری و حالا میگی علتش اینه که می‌خوایی با ما دوست بشی؟
دوباره بغضم رو قورت دادم و گفتم: شیوا خانم به خدا من شما رو تحت نظر نداشتم. یعنی آره داشتم خونه‌تون رو نگاه می‌کردم، اما نه برای فضولی. باور کن منتظر بودم تا بیایی بیرون که فقط نگاهت کنم. ‌به جون مامانم من اهل فضولی نیستم و نمی‌دونم شما چی دارین می‌گین. من از روز اولی که شما رو تو کلاس دیدم، ازتون خوشم اومد و دوست داشتم باهاتون دوست بشم اما روم نمی‌شد پیش قدم بشم. چون می‌ترسیدم ضایع بشم. تا اینکه اون روز به بهونه‌ی پالتو اومدم و دیدمت. خب وقتی از نزدیک دیدمت، بیشتر ازت خوشم اومد.
شیوا چند لحظه به من نگاه کرد. سرش رو چرخوند به سمت ندا و با هم چشم تو چشم شدن. سرم رو چرخوندم بین‌‌شون که بفهمم چی داره بین نگاه‌شون می‌گذره. شیوا دوباره من رو نگاه کرد و گفت:‌ اوکی می‌خوای با ما دوست بشی؟
نمی‌دونستم چی باید بگم. شیوا جدی تر گفت: ‌با تواَم هانیه. می‌خوای با ما دوست بشی؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: بله می‌خوام باهاتون دوست بشم.
-وقت داری تو هفته چند ساعت بیایی و با من زبان آلمانی کار کنی؟
ندا با تعجب گفت: شیوا داری چیکار می‌کنی؟
شیوا جواب ندا رو نداد و به من گفت: می‌تونی یا نه؟
با اینکه ترسیده بودم اما دلم رو زدم به دریا و گفتم: آره می‌تونم.
شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: اوکی، سر فرصت بهم بگو که چه روزهایی رو می‌تونی بیایی تا با هم هماهنگ بشیم. الان هم می‌تونی بری.
از خونه‌شون زدم بیرون. ضربان قلبم به خاطر استرس و ترس زیاد، بالا رفته بود. به شهین نگفتم که قراره برم خونه‌ی دوست‌هام و بهشون آلمانی یاد بدم. هم خوشحال بودم که قراره به این بهونه برم پیش‌شون و هم استرس داشتم. ‌استرسی که تا حالا هیچ وقت تجربه نکرده بودم.
دو روز بعد به جای اینکه برم سر کلاس، رفتم خونه‌ شیوا. در رو خودش باز کرد و با خوش رویی بهم خوش‌امد گفت. به نسبت دو سری قبل که اومده بودم، خونه‌شون خیلی مرتب تر بود.‌ با اشاره‌ی دستش بهم تعارف کرد تا بشینم و گفت: ندا و نگار تو اتاق هستن.
یک تاپ و شلوارک سرمه‌ای تنش کرده بود و موهاش رو ریخته بود دورش.‌ کمی آرایش داشت و خوشگلی‌اش چند برابر شده بود. دو تا کتاب از کیفم برداشتم و منتظر بودم تا ندا هم بیاد. ‌شیوا اومد کنارم و گفت: ندا سرش به نگار گرمه. بیا خودمون شروع کنیم.
می‌دونستم تا کجا پیش رفتن. اول سعی کردم درس‌های قبلی که یاد گرفته بود رو مرور کنم و ایراداتش رو بگم. چند بار افعال آلمانی رو با افعال انگلیسی مقایسه کردم. شیوا گفت: مگه انگلیسی هم بلدی؟
+آره، بابام از بچگی‌ام باهام انگلیسی کار کرده. ایران که بودیم، یه مدت هم با مامانم می‌رفتیم کلاس انگلیسی.
سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: چه جالب. الان بابا و مامانت ایرانن؟
+نه، نزدیک سه سالی هست که همگی با هم اومدیم اینجا.
شیوا از من و خانواده‌ام سوال ‌پرسید و من هم با حوصله جواب دادم. حتی از من خواست که عکس خانواده‌ام رو هم ببینه. گوشی‌ام رو بهش دادم و چند تا عکس بابام و شهین نشونش دادم. با دقت عکس‌ها رو نگاه کرد. به یکی از عکس‌ها اشاره کردم و گفتم: تو این عکس مشخصه که شهین سینه‌هاش رو عمل کرده.
با تعجب نگاهم کرد و گفت: مامانت رو به اسم کوچیک صدا می‌کنی؟
+آره.
شیوا لبخند زد و گفت: مامان خوشگلی داری. البته تو خوشگل تری.
یک آه کشیدم و گفتم: من کجام خوشگله؟
-چرا اتفاقا صورت بِیبی فیس با نمکی داری.
بیشتر از این که کلاس درس زبان آلمانی داشته باشیم، حرف‌های دیگه زدیم. ندا از توی اتاق اومد بیرون. بدون اینکه به من سلام کنه، رو به شیوا گفت: نگار خوابش برد.
به ندا نگاه کردم و گفتم: سلام.
با بی تفاوتی جواب سلامم رو داد و رفت سرویس. رو به شیوا گفتم: دوستت خیلی سیریشه‌ها. هنوز به من شک داره.
شیوا با یک لحن جدی گفت:‌ اولا که من بهت گفتم بیایی. پس بهت اعتماد دارم. دوما این چه طرز حرف زدن درباره دوست منه؟ اگه می‌خوای با هم دوست باشیم، قانون اول، حفظ حرمت و احترام دو طرفه است.
توی ذوقم خورد و گفتم: اوکی سعی می‌کنم حواسم به حرف زدنم باشه.
رفتار شیوا و ندا اصلا اونی نبود که تصور می‌کردم. دو دل بودم که باز هم برم خونه‌شون یا نه. اما از طرفی حس خوبی از شیوا می‌گرفتم و دلم نمی‌اومد این موقعیت رو از دست بدم. چند جلسه‌ی دیگه رفتم. فقط شیوا درس‌ها رو پیگیری می‌کرد. ندا یا با نگار می‌رفت بیرون یا تو اتاق بود. نصف ساعت کلاس رو با شیوا زبان آلمانی کار می‌کردم و نصف دیگه‌اش رو از خودم و زندگی‌ام می‌گفتم. شیوا شنونده‌ی صبور و خوبی بودی. هر بار حسم بهش قوی تر می‌شد و بیشتر دوست داشتم تا باهاش معاشرت کنم.
داشتم براش از شرایط بد سوختگی‌ام می‌گفتم که اخم کرد و گفت: چرا اینقدر از جای سوختگی‌هات خجالت می‌کشی؟ خب حالا اتفاقیه که افتاده. دلیلی نداره که خودت رو آزار بدی.
+شما تا جای من نباشین، نمی‌تونین درک کنین که یک بدن پر از لک سوختگی چقدر زجرآوره.
یک لبخند تلخ زد و گفت: بهت قول میدم گاهی وقت‌ها ما آدم‌ها می‌تونیم بلاهای بدتر از سوختگی سر خودمون بیاریم که زجر و شکنجه‌اش خیلی بیشتر از چند تا لک سوختگی باشه.
متوجه منظورش نشدم و پیش خودم گفتم: چه چیزی می‌تونه بدتر از سوختگی باشه؟
شیوا پاشد و گفت: ‌من برم بیرون یکم خرید کنم. تا بر می‌گردم، برای همه‌مون شیر قهوه درست کن.
با تعجب گفتم: من درست کنم؟! یعنی برم تو آشپزخونه تون؟! زشت نیست؟
لبخند زد و گفت: ‌بهت نمیاد خجالتی باشی.


2021-01-25 02:38:43 +0330 +0330

قسمت پنجم


شیوا رو همیشه توی کلاس با دامن‌های بلند و لباس‌های پوشیده می دیدم. یک شلوار جین تنگ و چسبون پاش کرد. یه بلوز بافت اندامی تا کمر هم پوشید و رفت بیرون. از تیپ سکسی‌ و جذابی که زده بود، خوشم اومد. رفتم توی آشپزخونه. شیر رو از توی یخچال برداشتم و گذاشتم تا جوش بیاد. حس خوبی داشتم که شیوا بالاخره من رو به عنوان دوست خودش پذیرفته بود.
دیگه هر روز می‌رفتم خونه‌شون. در صورتی که فقط هفته‌ای یک روز زبان آلمانی کار می‌کردیم. برخورد ندا به مرور باهام بهتر شد و اون هم یاد گرفتن زبان آلمانی رو دوباره شروع کرد. روزهای دیگه فقط پیش‌شون بودم. حتی به نگار هم حس خوبی پیدا کرده بودم. حسم به شیوا ترکیبی از عاطفه و نگاه جنسی بود. همچنان به شهین نگفته بودم که روزها کجا میرم و با کیا دوست شدم. پیش شیوا و ندا، اعتماد به نفس خوبی داشتم و بالاخره حس می‌کردم که من هم می‌تونم دنیای خودم و دوست‌های واقعی خودم رو داشته باشم.


تا صبح خوابم نبرد. هر بار که به نگار سر زدم، دیدم که شیوا بالا سرش نشسته و بیداره. از بس گریه کرده بودم، چشم‌هام گود افتاده بود. هر چی که بیشتر حرف‌های سارا رو توی ذهنم مرور می‌کردم، بیشتر می‌فهمیدم که چه بلایی به سرمون آورده. شیوا سکوت کرده بود و مثل من فقط اشک می‌ریخت.
صبح موفق شدم حدود یک ساعت بخوابم. با سر درد از خواب بیدار شدم. شیوا داشت نگار رو عوض می‌کرد. به دیوار تکیه دادم و گفتم: نمی‌خوای صحبت کنیم؟
شیوا بدون اینکه به من نگاه کنه؛ گفت: چی بگیم ندا؟ برای هم یادآوری کنیم که چه بلایی سرمون اومده؟ می‌خوای برات یادآوری بشه که مادرت رو به مرگه و دستت به هیچ جا بند نیست؟ می‌خوای برات یادآوری بشه که دیگه هیچ آبرویی تو ایران نداری و دیگه تا آخر عمرت، هیچ کَسی رو نداری. حتی بچه‌ها و نوه‌هات هم شاید یک روز بفهمن که چی و کی بودی؟ بهت یادآوری بشه که توی این یک سال و نیم، سمانه تو چه وضعی بوده و الان اسیر دست ساراست و ما هم هیچ غلطی نمی‌تونیم بکنیم؟
شیوا مکث کرد. بغضش ترکید و گریه‌اش گرفت و گفت: می‌خوای برای من هم یادآوری بشه که چه احمقی بودم و هستم؟ می‌خوای بیشتر به این فکر کنم که شوهرم باهام چیکار کرده. یادم بیاد دوستش، باهام چیکارا کرده و هر بار که من رو می دیده، تو دلش بهم می‌خندیده؟ بیشتر یادم بیاد که سینا از همه‌ی نقشه‌هاشون خبر داشته و از تک تک بلاهایی که سرم آوردن، خبر داشته؟ من احمق فکر می‌کردم که سینا هم یک بازیچه بوده. بهم یاد آوری بشه که کل عمرم درگیر یک سراب بودم و همه چی دروغ بوده.
گریه شیوا شدید تر شد و گفت: یاد خواهر و برادرهام بیفتم که الان معلوم نیست چه حالی دارن و دیگه سرشون رو تو فامیل و آشنا نمی‌تونن بلند کنن. ‌یاد بابای این بچه بیفتم که الان فلج شده و همه‌ی زندگی‌اش نابود شده؟ ندا همه‌ی اینا به خاطر من بود. واقعا فکر می‌کنی لازمه تا درباره‌اش حرف بزنیم؟
بغض کردم و گفتم: تو مقصر نیستی. همه‌اش تقصیر اون سارا و سینای روانی بود و هست.
من هم گریه‌ام گرفت و دیگه نتونستم حرف بزنم. نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی زانوهام. شیوا راست می‌گفت. حرف زدن درباره‌ی کاری که سارا باهامون کرده بود، فقط شرایط‌مون رو بدتر می‌کرد.
چند روز گذشت. فقط با خبر شدم که مادرم فوت شده. از درون متلاشی شدم و هیچ کاری از دستم بر نمی‌اومد. مادرم به خاطر خبر دار شدن از هرزگی‌های من سکته کرد و مُرد. من قاتل اصلی مادرم بودم. شیوا هم کارش شده بود سیگار کشیدن و گریه کردن. نگار هم به خاطر شرایط بد روانی من و شیوا، افسرده و غمگین شده بود. تنها دلخوشی‌ و انگیزه‌ام برای نفس کشیدن، نگار بود. می‌بردمش پارک تا بلکه کمتر توی خونه باشه.
از پارک برگشتم خونه که دیدم هانیه یکی از هم شاگردهای کلاس زبان آلمانی، از خونه اومد بیرون. من رو که دید هول شد. سریع خداحافظی کرد و رفت. رو به شیوا گفتم: این اینجا چیکار داشت؟
-پالتوم رو توی کلاس جا گذاشته بودم. برام آورده بود.
+تو خونه چیکار می‌کرد؟
-خواست کیفم رو بهم بده که دستش گیر کرد بین چارچوب در. بردمش تو خونه که دستش رو بانداژ کنم. خیلی فضول و پر حرف بود. اصلا بهش نمی‌خورد اینطوری باشه. از بس سوال کرد مخم رو خورد.‌
روز بعد، از پنجره‌ی خونه دیدم که هانیه روی نیمکت رو به روی خونه نشسته و ما رو تحت نظر داره. به شیوا نشونش دادم و گفتم: غلط نکنم این آدم ساراست. معلوم نیست باز چی تو سرش می‌گذره.
شیوا با دقت هانیه رو نگاه کرد و گفت: ‌از سارا هیچی بعید نیست. حواست بیشتر به نگار باشه. دیگه نبرش بیرون تا تکلیف این روشن بشه.
دو روز بعد باز دیدم که هانیه نشسته رو به روی خونه و ما رو تحت نظر داره.‌ به شیوا گفتم: الان درستش می‌کنم.
خواستم در رو باز کنم که شیوا گفت: فقط دست روش بلند نکن. برامون دردسر می‌شه.
دست‌ هانیه رو گرفتم و به زور آوردمش توی خونه. از ترس، رنگش پریده بود و بهونه آورد که به خاطر علاقه‌اش به شیوا، خونه رو تحت نظر داشته. شیوا به ظاهر حرف هانیه رو باور کرد و حتی ازش خواست که باز هم بیاد و بهش زبان آلمانی یاد بده. بعد از رفتن هانیه، با عصبانیت به شیوا گفتم: می‌فهمی داری چیکار می‌کنی؟
شیوا سعی کرد من رو آروم بکنه و گفت: تنها راهی که می‌شه مطمئن شد این دختره آدم سارا هست یا نه، اینه که بیشتر بهش نزدیک بشیم. اگه سارا واقعا یکی رو گذاشته باشه تا ما رو تحت نظر داشته باشه، باید در مقابلش یک تصمیم جدی بگیریم. چون احتمال داره که بخواد به نگار صدمه بزنه.
رفت و آمدهای هانیه به خونه‌مون شروع شد.‌ شیوا موفق شد تو همون چند جلسه‌ی اول، تمام زندگی هانیه رو از زیر زبونش بکشه بیرون. هر بار بیشتر مطمئن شدیم که هانیه نمی‌تونه آدم سارا باشه. حتی کمی تحقیق کردیم و فهمیدیم هر چی که میگه درسته. هانیه دختر یک خانواده نسبتا ثروتمند بود. از اون بچه‌های لوسی که توی ناز و نعمت بزرگ شدن. وقتی یقین پیدا کردیم که هانیه واقعا راست گفته و به خاطر علاقه‌اش به شیوا، اون چند مدت ما رو تحت نظر داشته، به شیوا گفتم: خب حالا که فهمیدیم جریان چیه، هانیه رو ردش کن بره.
شیوا کمی فکر کرد و گفت: دلم نمیاد. خیلی به ما وابسته شده.
خواستم با شیوا مخالفت کنم که یادم اومد وجود هانیه برای شیوا می‌تونه خوب باشه. این یعنی اینکه شیوا به خاطر ضربه‌ی سنگین سارا، هنوز به مرحله‌ای نرسیده که احساسات خودش رو خاموش کنه. من هم سعی کردم رابطه‌ام رو با هانیه خوب کنم. هانیه هر روز خونه‌ی ما بود و یک جورایی هم خونه‌ای‌مون محسوب می‌شد. به خاطر تذکرهای شیوا، رفتار و ادبش بهتر شده بود و دیگه مثل اوایل طلبکارانه حرف نمی‌زد. گاهی وقت‌ها من هم حس می‌کردم که ازش خوشم اومده.
شیوا وارد اتاق شد و من رو گوشی به دست دید. با دقت به من نگاه کرد و گفت: داری با کی تماس می‌گیری؟
+چند روزه دارم سعی می‌کنم با میلاد تماس بگیرم اما موفق نمی‌شم. حس می‌کنم سارا میلاد رو هم بی نصیب نذاشته باشه.
شیوا با بی تفاوتی گفت: خب به فرض که یک بلایی هم سر میلاد آورده باشه. از دست من و تو چه کاری بر میاد؟
از حرف شیوا تعجب کردم و گفتم: واقعا اینطوری فکر می‌کنی؟ در مورد صادق چی؟ سرنوشت اونم برات مهم نیست.
شیوا پوزخند زد. اومد به سمت من. از بازوهام گرفت و بهم فهموند که بایستم. چند لحظه با اون نگاه سرد و بی معنی‌اش به چشم‌هام زل زد و لب‌هاش رو گذاشت روی لب‌هام. هم زمان دستش رو برد پشتم و شروع کرد به مالش دادن کمرم. نا خواسته من هم همراهی‌اش کردم. با شدت داشتیم از هم لب می‌گرفتیم که در اتاق باز شد. متوجه شدم که نگار داره نگاه‌مون می‌کنه. شیوا رو پس زدم و گفتم: نگار داره نگاه‌مون می‌کنه.
شیوا دوباره من رو کشید سمت خودش و گفت: بچه‌است، چیزی حالی‌اش نمی‌شه.
دوباره ازم لب گرفت و تاپم رو داد بالا و دستش رو گذاشت روی سینه‌ام. دوباره پسش زدم و با عصبانیت گفتم: پس دلت برای هانیه هم نسوخته که هنوز می‌ذاری بیاد خونه. می‌خوای ازش بازیچه‌ی جدید درست کنی؟ می‌خوای دوباره همون شیوای عوضی بشی؟ حتی بچه‌ی خودت هم برات مهم نیست؟ شیوا هر چیزی رو هم که از دست داده باشی اما نگار فقط تو رو داره و حق نداری اینکارو باهاش بکنی.
شیوا پوزخند زد. توی دلم لرزید. من این نگاه سرد و بی رحم رو می‌شناختم. یاد روزهایی افتادم که شیوا تبدیل به عوضی ترین آدمی شده بود که توی عمرم دیده بودم. اون هیولای لعنتی رو دوباره توی خودش فعال کرده بود. فقط اینبار معلوم نبود که با چه شدتی داشت احساسات درونش رو خاموش می‌کرد. چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: من نیاز دارم که ارضا بشم. یا همین الان باهام سکس می‌کنی یا میرم از توی خیابون یکی رو میارم و جلوی همین بچه باهاش سکس می‌کنم. نگار به هر حال یک روز می‌فهمه که مامانش چه جنده و هرزه‌ای بوده. حالا دیر و زودش چه فرقی می‌کنه.
بغض کردم و چشم‌هام رو بستم. هیچ چاره‌ای نداشتم. بعد از چند لحظه چشم‌هام رو باز کردم و گفتم: باشه هر چی تو بخوای.
به شیوا اجازه دادم تا دوباره باهام ور بره و حتی باهاش همکاری هم کردم. روم نمی‌شد به نگار نگاه کنم و روم رو ازش گرفتم. شیوا جفت‌مون رو لخت کرد. من رو هول داد روی تختم و شروع کرد به لمس بدنم. هیچ تحریکی نداشتم و فقط به اجبار، شیوا رو همراهی می‌کردم. دست‌هام رو گذاشتم روی کونش. هم زمان که کونش رو لمس کردم، گردنش رو هم بوسیدم. شیوا دوباره پوزخند زد و گفت: مگه همین رو نمی‌خواستی؟ فکر کردی نگاهت رو روی خودم حس نمی‌کردم؟ فکر کردی خودم هم دلم نمی‌خواست؟ اما فکر می‌کردم که دیگه مسیر واقعی رو پیدا کردم و درست نیست که با هم سکس کنیم. اما اشتباه می‌کردم. من و تو وجود داریم که هرزه باشیم ندا. مثل من قبولش کن و اینقدر خودت رو عذاب نده.
شیوا صاف خوابید و من رو کشوند روی خودش. از موهام چنگ زد و وادارم کرد که سرم رو ببرم بین پاهاش و بهم فهموند که کُسش رو بخورم. نزدیک به یک ربع کُسش رو خوردم. بالاخره ارضا شد و موهام رو رها کرد. وقتی برگشتم سمت در اتاق، دیدم که نگار با اون چشم‌های معصومش، هنوز هم داره نگاه‌مون می‌کنه. بغضم ترکید و رفتم توی حموم. از شیوا یاد گرفته بودم که گاهی به دوش آب سرد پناه ببرم.
غم از دست دادن شیوا می‌تونست چند برابر بدتر از اتفاق‌هایی باشه که برام افتاده بود. دیگه تحمل اینکه شیوا مثل روزهای تاریکش بشه رو نداشتم.‌ می‌دونستم که اگه بخوام نصیحتش کنم، نتیجه معکوس میده. چاره‌ای جز اینکه همراهش بشم نداشتم.


توی اتاق داشتم با نگار بازی می‌کردم. شیوا که فهمیده بود من چای پر رنگ دوست دارم، با یک لیوان چای اومد پیش من و گفت: کِی قراره عمل کنی؟
+دو هفته دیگه قراره معاینه‌ام کنن و تاریخ دقیق عمل رو مشخص کنن.
-یعنی با عمل، همه‌ی اینا خوب می‌شه؟
ندا وارد اتاق شد و گفت: آره که خوب می‌شه. ‌اینجا بهترین دکترها و تجهیزات رو داره.
رو به جفت‌شون گفتم: من که از خدامه خوب بشم و از این وضع خلاص شم.
شیوا گفت:‌ نگران نباش، حتما خوب می‌شی. راستی بچه‌ها، هوس فیلم کردم. نظرتون چیه بریم سینما؟
همیشه از فیلم و سینما بدم می‌اومد، اما خودم رو مشتاق نشون دادم و گفتم: خیلی خوبه. ‌شنیدم بعضی از سینماها هستن که فیلم رو با زیر نویس آلمانی پخش می‌کنن. یک جورایی کلاس درس هم محسوب میشه.
‌شیوا همون شلوار جین چسب و بلوز اندامی‌اش رو تنش کرد. برجستگی کونش توی شلوار جین و برجستگی سینه‌هاش توی بلوز اندامی، قشنگ مشخص می‌شد. موهاش رو نبست و دورش ریخت. اکثرا توی خیابون به شیوا نگاه می‌کردن. شیوا یک فیلم ترسناک انتخاب کرد. نگار رو تحویل مهدکودک سینما دادیم و وارد سینما شدیم. روم نشد بگم که از فیلم ترسناک می‌ترسم و اذیت می‌شم. سعی کردم تا صحنه‌های ترسناک فیلم رو نبینم. تو یکی از صحنه‌های ترسناک فیلم، سرم رو چرخوندم طرف شیوا که دیدم دست ندا روی رون پای شیوا بود و داشت به آرومی رون پاش رو چنگ می‌زد. ته دلم لرزید و همه‌ی فانتزی‌های جنسی که توی ذهنم ساخته بودم، دوباره توی ذهنم فعال شد. آب دهنم رو قورت دادم سعی کردم زیرچشمی بیشتر بهشون نگاه کنم. شیوا یک دستش رو دور گردن ندا حلقه کرد و دست دیگه‌اش رو برد بین رون‌های ندا. مطمئن شدم که دارن رون‌های همدیگه رو چنگ می‌زنن و با هم ور میرن. نمی‌دونم چرا دچار استرس شدم. شبیه همون حسی که با دیدن شهین و فِرانک بهم دست داده بود. از روز بعد، فانتزی‌های جنسی‌ام در مورد شیوا و ندا قوی تر و واضح تر شد. دیگه لازم نبود فیلم پورن ببینم. با تصور ذهنی شیوا و ندا و لمس خودم، ارضا می‌شدم.
بابام به خاطر من زودتر از موعد از ایران برگشت. خبر خوب این بود که به خاطر تاثیر خوب پماد و تزریق‌ها، فقط به یک مرحله عمل نیاز بود. نزدیک به هشت ساعت توی اتاق عمل بودم. وقتی توی اتاق ریکاوری به هوش اومدم، دکتر فِرانک اولین نفری بود که اومد بالا سرم. یک طرف بدنم بانداژ پیچی بود. دکتر فِرانک من رو کامل معاینه کرد و گفت: لکه‌های سوختگی‌ات تا مدتی شبیه زخم و التهاب پوستیه که با یک پماد مخصوص، خیلی زود از بین میره و دیگه خبری از لکه‌های سوختگی نیست.
بعد از دکتر فِرانک، بابام و شهین اومدن بالا سرم. چشم‌های شهین به خاطر گریه زیاد، قرمز شده بود. پرستار سِرُم من رو تنظیم کرد و گفت: تا حالا ندیده بودم دکتر فِرانک شخصا بیان تو اتاق ریکاوری و منتظر به هوش اومدن بیمار بشن.
بعد از یک ساعت، من رو منتقل کردن به یک اتاق خصوصی که اون هم به دستور دکتر فِرانک برای من آماده شده بود. النا اومد ملاقاتم. خیلی از دیدنش خوشحال شدم و حس خوبی ازش گرفتم. صحبت از کلاس زبان شد که النا گفت: هانیه جات خیلی خالیه تو کلاس. این چند وقته که دیگه نیومدی، هنوز کَسی سر جای تو ننشسته.
چشم‌های شهین گرد شد و با تعجب به من نگاه کرد. به روی خودم نیاوردم و سعی کردم حرف رو عوض کنم. صدای در اتاق رو زدن. شهین در رو باز کرد. شیوا و ندا هم اومده بودن ملاقات. اصلا توقع نداشتم که بیان.‌ حالا نوبت النا بود که چشم‌هاش گرد بشه. جوری شوکه شد که با تته پته جواب سلام شیوا و ندا رو داد. شهین با لبخند باهاشون احوال پرسی کرد و رو به من گفت: معرفی نمی‌کنی؟
النا گفت: این خانم‌ها از همکلاسی‌هامون هستن.
عوض کردن بانداژ جزء درد آور ترین دردهایی بود که باید تحمل می‌کردم.‌ باز هم باید یک پماد مخصوص دیگه‌‌ای رو می‌زدم روی پوستم.‌ دکتر فِرانک راست می‌گفت. جای سوختگی‌ها که تبدیل به زخم شده بود، هر روز بهتر می‌شد و دیگه خبری از لکه‌های سوختگی نبود. بالاخره یک بهونه پیدا کردم که از دکتر فِرانک خوشم بیاد.
چند وقت گذشت. کامل خوب شده بودم و دیگه خبری از زشت بودن نبود. دیگه یک آدم عادی با یک پوست سالم بودم. فقط یک لک کوچک زیر سینه‌ی سمت راستم مونده بود. شهین پیشنهاد داد که با لیزر ببرمش اما دوست داشتم باشه. می‌خواستم یادم بمونه که چه روزهای بدی داشتم.
توی آشپزخونه نشسته بودم و داشتم چای می‌خوردم. ‌شهین وارد آشپزخونه شد و گفت:‌ خب حالا به نظرم وقتشه که توضیح بدی چند مدت اخیر به جای کلاس زبان، کجا می‌رفتی؟
با بی تفاوتی گفتم: من بیست سالمه. همین الان می‌تونم از پیش‌تون برم و مستقل زندگی کنم. در ضمن اینجا ایران نیست و من بچه نیستم. لازم نیست برای من ادای مامان‌های نگران و در بیاری.
شهین چند لحظه به من نگاه کرد. متوجه شد که قرار نیست سر این جریان کم بیارم و دست پایین رو بگیرم. بحث رو تموم کرد و دیگه ادامه نداد. خیلی وقت بود که شیوا و ندا و نگار رو ندیده بودم. دلم برای هر سه تاشون تنگ شده بود. مخصوصا برای شیوا.
شیوا گرمتر از همیشه تحویلم گرفت و گفت: هوا به این گرمی دیگه نیازی نیست لباس پوشیده تنت کنی پوستت هم که دیگه خوب شده.
اصلا حواسم به لباسم نبود و گفتم: طبق عادت پوشیدم.
چشم‌های شیوا برق زد و گفت: لباست رو در بیار. می‌خوام ببینم فِرانک جون چیکار کرده.
ندا نگار رو گذاشت توی اتاق. برگشت و گفت: منم کنجکاوم ببینم دکترت چه کرده.
شیوا دست به سینه تکیه داد به دیوار. ندا هم نشست روی مبل و گفت: خب چرا معطلی؟
نگاه‌شون کمی سنگین بود و خجالت کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم. شلوار و پیراهنم رو به آرومی درآوردم. برای اولین بار بود که من رو با شورت و سوتین می‌دیدن. شیوا چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: بچرخ ببینم.
وقتی چرخیدم، ندا گفت: واو دم دکترت گرم، ببین چه کرده.
شیوا اومد به سمت من. دستش رو گذاشت روی پهلوم و گفت: دست فِرانک جون طلا. کارش حرف نداره.
ندا هم بلند شد. جفت‌شون با دقت وراندازم کردن. ندا به لکه زیر سینه‌ام اشاره کرد و گفت: این جا مونده.
شیوا با انگشت‌هاش، لکه زیر سینه‌ام رو به آرومی لمس کرد و گفت: بهش میاد. سکسی ترش کرده.
ندا اخم کرد و گفت: رو سینه‌هات که از این لکه‌ها جا نذاشتن؟
دوباره خجالت کشیدم و گفتم: نه فقط همین جا مونده.
شیوا انگشت‌هاش رو روی شکمم کشید. دلم لرزید و یک نفس عمیق نا خواسته کشیدم. شیوا انگار متوجه شد. پوزخند زد و گفت: حالا شدی بِیبی فیس خوشگل و ریزنقش خودم.
ته دلم به خاطر تعریفش غنج رفت. دوباره آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: مرسی.
اعتماد به نفسم در مورد ظاهرم، هر روز بالاتر می‌رفت. البته تعریف‌های شیوا بی تاثیر نبود. دیگه لباس‌های قبلی‌ام رو گذاشتم کنار. کلی لباس باز تابستونی برای خودم خریدم. دیگه از بدن خودم لذت می‌بردم و حتی از دیدن خودم توی آینه، ذوق می‌کردم. حس جنسی‌ام هم قوی تر شده بود. تصویری که از شیوا و ندا توی سینما دیده بودم رو توی ذهنم تداعی می‌کردم و بارها با اون تصویر ارضا شدم.
شهین بهم پیشنهاد داد تا باهاش برم استخر. من هم قبول کردم. حس خوبی داشتم که بالاخره می‌تونستم توی استخر عمومی شنا کنم. استخر رفتن با شهین، برام تبدیل به رویه روزانه شد. همیشه هم بعد از استخر، می‌رفتم پیش شیوا و ندا.
وقتی وارد خونه‌شون شدم، شیوا از موهای خیسم فهمید که استخر بودم و بهم گفت: مگه شنا بلدی؟
+آره که بلدم. خونه‌مون توی ایران استخر داشت. شهین بهم شنا یاد داده بود و همیشه توی استخر خونه‌مون شنا می‌کردم. تازه الان هم که دیده، هنوز به خوبی همون روز‌ها شنا می‌کنم، بهم پیشنهاد داده تا مثل خودش نجات غریق بشم.
-خوش بحالت، من شنا بلد نیستم. خیلی دوست دارم یاد بگیرم.
+کاری نداره که، بیا بریم خودم یادت میدم. ‌
ندا گفت: من یکمی بلدم اما دوست دارم بیشتر یاد بگیرم.
رو به ندا گفتم: خب پس به جفت‌تون یاد میدم.


2021-01-25 02:38:50 +0330 +0330

قسمت ششم


روز بعدش رفتم دنبال‌شون که با هم بریم استخر. شیوا نگار رو حاضر کرد و داد به دست من و گفت: بچه رو نگه دار تا ما هم حاضر بشیم.
نگار هم دیگه من رو می‌شناخت. با لب و دهنم براش شکلک در می‌آوردم و ریسه می‌رفت از خنده. حاضر شدن شیوا و ندا طول کشید. نگار رو گذاشتم روی مبل. در اتاق رو باز کردم و گفتم: داره دیر می…
چیزی‌ که می‌دیدم باعث شد که حرفم رو قورت بدم. ندا، ایستاده به دیوار تکیه داده بود و شیوا پای راستش رو گذاشته بود بین پاهای ندا و داشت ازش لب می‌گرفت. من رو که دیدن، از هم دیگه جدا شدن و شیوا گفت: اوکی ما حاضریم، بریم.
نگار رو گذاشتیم توی مهدکودک و رفتیم استخر. شهین کلید رخت‌کن اختصاصی رو بهم داده بود و همیشه اونجا لباسم رو در می‌آوردم. شیوا و ندا رو هم بردم همونجا تا لباس‌شون رو در بیارن. تنظیم کرده بودم موقعی بریم که سانس مخصوص خانم‌ها باشه. من مثل همیشه توی خونه، یک مایوی یک تیکه پوشیده بودم. شلوار و تیشرتم رو درآوردم و رو به شیوا و ندا گفتم: لُخت شین دیگه، چرا من رو نگاه می‌کنین؟
شیوا یک تاپ و شلوارک لی تنش کرده بود. اول تاپ و سوتینش رو درآورد. وقتی شلوارکش رو درآورد، متوجه شدم که شورت پاش نیست. اولین بار بود که شیوا رو لُخت می‌دیدم. متوجه نگاه من شد. لبخند زد و گفت: هیز نباش دختر.
خجالت کشیدم و روم رو ازش گرفتم. باورم نمی‌شد که پوست به این یک دستی داشته باشه. حتی یک لک هم روی بدنش نبود. مشخص بود که لیزر کرده و بدنش یک دونه مو هم نداشت. چند لحظه چشم‌هام رو بستم و تصویری که توی اتاق از شیوا و ندا دیده بودم رو توی ذهنم تصور کردم. ندا هم مثل من یک مایوی یک تیکه تنش کرد. اما شیوا یک مایوی دو تیکه زرشکی تنش کرد. مطمئن بودم که اگه پاش رو توی استخر بذاره، همه محو تماشای اندام سکسی و بی نظیرش میشن. حدسم درست بود. حتی خانم‌ها هم نمی‌تونستن از دیدن زیبایی چهره و اندام شیوا بگذرن. شیوا پاش رو توی هر جمعی که می‌ذاشت، ملکه‌ی بی رقیب اون جمع به حساب می‌اومد.
ندا کمی شنا بلد بود اما شیوا هیچی بلد نبود. چند تا نکته ابتدایی رو داشتم به شیوا می‌گفتم که‌ شهین اومد پیش ما و با لبخند به من گفت: می‌بینم که شاگرد خصوصی گرفتی.
‌اخم کردم و گفتم: فکر کردی فقط خودت استادی؟
شیوا و ندا خنده‌شون گرفت. شهین به گرمی باهاشون احوال پرسی کرد. از خط نگاه شهین روی بدن شیوا فهمیدم که اون هم محو زیبایی اندام شیوا شده. برای چندمین بار، حس خوبی بهم دست داد بابت دوستی‌ام با شیوا. به خاطر خیس شدن، بدنش سکسی تر شده بود و نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. برجستگی سینه‌ها و کونش توی شورت و سوتین خیس شده‌اش، من رو تحریک کرد. همه‌ی انرژی خودم رو گذاشتم تا شیوا متوجه حال درونی‌ام نشه. بعد از یک ساعت تمرین، رو به شیوا گفتم: برای امروز بسه. بریم جکوزی، یکمی استراحت کنیم.
سه تایی رفتیم توی جکوزی. شیوا و ندا شروع کردن روی هم آب ریختن و شوخی کردن. داشتم نگا‌ه‌شون می کردم که روی من هم آب ریختن و من هم وارد شوخی‌شون شدم.‌ هرگز توی عمرم اینقدر خوشحال نبودم. بعد از چند دقیقه، آروم شدیم. ‌ دست‌هام رو دو طرف لبه های جکوزی از هم باز کردم و سرم رو تکیه دادم به لبه‌ی جکوزی. چشم‌هام رو بستم و دوباره لب گرفتن شیوا و ندا توی ذهنم یادآوری کردم. حالا که بدن لخت هر دوشون رو دیده بودم، قدرت تصویر سازی‌ام از جفت‌شون واضح تر شده بود. شیوا و ندا دو طرف من نشستن. جفت‌شون سرهاشون رو گذاشتن روی شونه‌ام. ندا با یک لحن شیطون گفت: چه عاشقانه دست‌هاش رو باز کرده. چشم‌هاش رو هم بسته و ژست دخترهای عاشق رو گرفته.
شیوا پهلوم رو قلقلک داد و گفت: شاید عاشق شده.
خنده‌ام گرفت و گفتم: من عمرا عاشق کَسی بشم.
شیوا دستش رو گذاشت روی رون پام و گفت: اونایی که میگن عمرا عاشق می‌شیم، از همه بدتر عاشق می‌شن.
ندا هم دستش رو گذاشت روی رون پای دیگه‌ام و گفت: خیلی با شیوا موافقم.
خنده‌ام متوقف شد. چشم‌هام رو باز کردم و ته دلم به خاطر لمس دست‌هاشون لرزید. ندا یک چنگ ملایم از رون پام گرفت و گفت: خب راستش رو بگو. عاشق کی شدی شیطون؟
شیوا هم یک چنگ از رون پام گرفت و گفت: به زبون خوش میگی یا به زور ازت حرف بکشیم.
ضربان قلبم بالا رفت. هرگز تا این اندازه حس هیجان و تحریک جنسی رو تجربه نکرده بودم. نمی‌دونستم چی باید بگم. سرم رو بین نگاه جفت‌شون چرخوندم و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. شیوا دستش رو نزدیک کُسم رسوند. انگشت کوچیکش رو برد زیر مایوم. گونه‌ام رو بوسید و گفت: نکنه عاشق ندا شدی؟ می‌خوای از دست من بدزدیش؟
ندا هم دستش رو برد نزدیک کُسم. زبونش رو کشید روی لاله‌ی گوشم و گفت: شیوا راست میگه؟ عاشق من شدی؟
در جکوزی باز شد و دو نفر دیگه وارد شدن. شیوا و ندا از من فاصله گرفتن. موقعی که توی رخت‌کن، خودمون رو خشک کردیم و لباس پوشیدیم، جوری رفتار کردن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. وقتی از استخر اومدیم بیرون، شیوا با یک لحن خاص و مرموز گفت: امشب بیا پیش ما بخواب.
نمی‌دونم چرا کمی از پیشنهادش ترسیدم. برای چند لحظه فکر کردم که شیوا و ندا به چشم یک طعمه به من نگاه می‌کنن و من براشون یک بازیچه هستم. اما اینقدر شیوا رو دوست داشتم که حاضر بودم حتی بازیچه‌ی دستش باشم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: باشه میام.
اولین بار بود که می‌خواستم شب، خونه‌شون بخوابم. استرس و هیجان درونم هر لحظه بیشتر می‌شد. وقتی وارد خونه شدیم، شیوا گفت: امشب باید شام درست کنی.
جا خوردم و گفتم: آخه من که بلد نیستم غذا درست کنم.
شیوا پوزخند زد و گفت: بالاخره باید از یک جا شروع کنی. امشب بهت آسون می‌گیرم. برامون نیمرو درست کن.
نگاه سنگین جفت‌شون رو روی خودم حس می‌کردم. نمی‌دونستم که دارن به چی فکر می‌کنن. شیوا بعد از شام از من خواست که ظرف‌ها رو هم بشورم. موقع شستن ظرف‌ها، یکهو یاد شهین افتادم. اگه من رو توی این وضعیت می‌دید، از تعجب سکته می‌کرد. نا خواسته لبخند زدم. شیوا متوجه شد و گفت: به چی می‌‌خندی؟
خنده‌ام گرفت و گفتم: به اینکه اگه شهین تو این وضعیت من رو ببینه، از تعجب سکته می‌کنه.
شیوا هم خنده‌اش گرفت و گفت: ‌هانیه اگه یک سوال خصوصی ازت بپرسم، جواب میدی؟
+هر چی دوست داری بپرس.
-نه ولش کن، روم نمی‌شه.
ندا اومد تو آشپزخونه و رو به شیوا گفت: نگار خوابید، گذاشتمش تو اتاق. ‌
بعد از شستن ظرف‌ها، رفتیم توی هال. شیوا یک موزیک ملایم گذاشت که پخش بشه. با من چشم تو چشم شد و لبخند زد. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: هر چی دوست داری بپرس.
شیوا یک نگاه معنی دار به ندا کرد. نشست روی مبل و گفت: یادته گفتی بهت ثابت شد که شهین و دکتر فِرانک با هم رابطه دارن. کنجکاوم که چطوری بهت ثابت شد.
از سوال شیوا کمی جا خوردم. چند لحظه مکث کردم و گفتم: با چشم‌های خودم دیدم.
ندا اخم کرد و گفت: یعنی دیدی که مامانت و فِرانک…
حرفش رو قطع کردم و گفتم: آره سکس‌شون رو دیدم.
شیوا لبخند خاصی زد و گفت: دیدنش چه حسی داشت؟
کمی فکر کردم و گفتم: اولش ترسیدم و از شهین بدم اومد. اما بعدش…
شیوا با دقت نگاهم کرد و گفت: اما بعدش چی؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: با دیدن سکس شهین و فِرانک، حس جنسی‌ام فعال شد. اون روزها من خیلی تنها بودم و حتی دوست پسر هم نداشتم. وقتی حس جنسی خودم رو شناختم، برای فرار از تنهایی، به خود ارضایی و دنیای سکس پناه بردم. شهین و فِرانک هم قوی ترین محرک‌هام بودن.
شیوا پوزخند زد و گفت: یعنی علنی دیدی که کیر فِرانک رفت توی کُس مامانت؟ ساک چی؟ شهین ساک هم براش زد؟
سوال شیوا کمی آزارم داد. حس کردم داره شهین رو تحقیر می‌کنه. یک نفس عمیق دیگه کشیدم و گفتم: آره دقیق همه چی رو دیدم.
شیوا گفت: نگفتی، مامانت کیر فِرانک رو گذاشت توی دهنش یا نه؟
ندا رو به شیوا گفت: بسه شیوا.
رو به ندا گفتم: خودم ازش خواستم که بپرسه.
بعد رو به شیوا گفتم: آره مامانم کیر فِرانک رو گذاشت توی دهنش. جلوی چشم‌های من به بابام خیانت کرد و اجازه داد که فِرانک کیرش رو بکنه توی کُسش.
شیوا اومد به سمت من و کنارم نشست. دستش رو حلقه کرد دور گردنم و گفت: تو دیگه تنها نیستی. من و ندا مثل شهین نیستیم که فقط به فکر خودمون باشیم. مثل دوست‌پسرهای احمقت هم نیستیم که تو برامون فقط ارزش یک سوراخ گوشتی رو داشته باشی. ما دوست واقعی تو هستیم.
پوزخند زدم و گفتم: لازم نیست بهم امید الکی بدی شیوا. ‌هر سه تامون خوب می‌دونیم که من هیچ وقت دوست واقعی شما نیستم و نخواهم شد. نگاه‌های عجیبی که بهم می‌کنین، رفتارهای مرموزی که باهام دارین و اینکه شما همه چی رو درباره‌ی من می‌دونین اما من هیچی در مورد شما نمی‌دونم. ‌من اینجام چون آدم پُر رویی هستم و اینقدر تنهام که حاضرم خودم رو با پُر رویی تو زندگیتون جا بدم. حتی اگه هیچ جایگاهی نداشته باشم.
همه‌مون چند لحظه سکوت کردیم. بلند شدم و رو به ندا گفتم: اجازه هست امشب تو اتاق تو بخوابم؟
ندا نگاه خاصی کرد و گفت:‌ راحت باش مشکلی نیست.


در اتاق رو باز کردم و مطمئن شدم که هانیه به خواب رفته. برگشتم و به آرومی به شیوا گفتم: می‌خوای باهاش چیکار کنی؟ انگار فهمیده داری باهاش بازی می‌کنی.
شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: آره فهمیده. امشب یکمی سوپرایزم کرد.
+یعنی اگه هانیه رو رد کنی که بره، می‌خوای با یکی دیگه بازی کنی؟
شیوا لبخند زد و گفت: نظرت چیه امشب با تو بازی کنم؟
صبح با صدای خنده نگار از خواب بیدار شدم. صداش از توی هال می‌اومد و داشت با هانیه بازی می‌کرد. من و شیوا جفت‌مون لُخت بودیم. دست‌هام رو گذاشتم روی چشم‌هام و به خودم گفتم: حتما وقتی اومده نگار رو برداره، من و شیوا رو تو این وضعیت دیده. نمی‌دونستم چی تو سر شیوا می‌گذره و می‌خواد با هانیه چیکار کنه. لباس پوشیدم و رفتم سرویس. برگشتم و رفتم توی آشپزخونه که صبحونه رو حاضر کنم. متوجه شدم که هانیه داره به من نگاه می‌کنه. لبخند زدم و گفتم: چرا از من و شیوا خوشت می‌اومد و دوست داشتی تا باهامون دوست بشی؟
هانیه خیلی سریع گفت: به همون دلیل که تو و شیوا از هم خوشتون میاد.
خنده‌ام گرفت و گفتم: تو هیچی درباره‌ی ما نمی‌دونی.
باز هم بدون مکث گفت:‌ خودم خبر دارم که هیچی نمی‌دونم. ‌من حتی نمی‌دونم پدر این بچه کیه و شما کِی و کجا با هم آشنا شدین. اما چیزی که مهمه اینه که عاشق هم هستین و همدیگه رو دوست دارین.
از لحن و برخورد قاطع هانیه جا خوردم. جوابی بهش ندادم. براش یک چای پُر رنگ ریختم. گذاشتم جلوش و گفتم: اگه جای تو بودم، پام رو از اون در می‌ذاشتم بیرون و پشت سرم هم دیگه نگاه نمی‌کردم.
اخم کرد و گفت: تا خودتون بیرونم نکنین، من ازتون دل نمی‌کنم.‌ من پیش شما احساس خوبی دارم. حتی با اینکه می‌دونم تو دنیای شما جایی ندارم و شاید از من خوشتون نیاد. اما اینجا و با شما بودن رو به هر چیز دیگه‌ای ترجیح میدم.
شیوا همونطور لُخت اومد توی هال و گفت: ما هرگز تو رو بیرون نمی‌‌اندازیم.
هانیه با دیدن بدن لُخت شیوا، آب دهنش رو قورت داد. شیوا پوزخند زد و رفت حموم. هانیه به گوشی‌اش نگاه کرد و گفت: شهین باهام کار داره، من دیگه باید برم.
مشغول صبحونه دادن به نگار بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. وقتی جواب دادم، متوجه شدم که میلاد پشت خطه. نتونستم سلام کنم و گریه‌ام گرفت. شیوا از حموم برگشته بود. متوجه شد که میلاد زنگ زده. چشم‌هاش برق زد و گوشی رو از دست من گرفت. بغضش رو قورت داد و گفت: سلام میلاد، خوبی؟ ندا فعلا نمی‌تونه حرف بزنه.
اشک‌های شیوا هم سرازیر شد. نزدیک به یک ربع با میلاد احوال پرسی کرد و بعد گوشی رو داد به من. رفتم توی اتاق و می‌خواستم تنهایی با میلاد حرف بزنم. صدای میلاد هم بغض داشت و گفت: از همه چی خبر دارم. نمی‌دونم چی باید بگم.
دوباره بغضم ترکید و گفتم: دارم از تنهایی می‌میرم میلاد. دارم روانی می‌شم. شیوا داره از دست میره. داره مثل قبل می‌شه و نمی‌تونم جلوش رو بگیرم. من هم دارم کم میارم میلاد.
-آروم باش ندا. متاسفانه حدس می‌زدم که شاید اینطوری بشه. نگران نباش، تو یک بار شیوا رو نجات دادی، باز هم می‌تونی.
+سارا با تو کاری نکرد؟
میلاد کمی مکث کرد و گفت: مهم نیست.
سعی کردم دیگه گریه نکنم و گفتم: حرف بزن میلاد.
-اداره مالیات برام یک مالیات سنگین برید. مجبور شدم رستوران رو بفروشم. اما جای نگرانی نیست. من هیچ وقت بیکار نمی‌مونم.
دستم رو فرو کردم توی موهام و نشستم روی زمین. میلاد متوجه شد که حالم بدتر شده و گفت: چند وقته دارم دنبال صادق می‌گردم. تو این شرایط از نظر روانی می‌تونه به همه‌مون کمک کنه. اگه پیداش کردم، بهت خبر میدم.
وقتی برگشتم توی هال، دیدم که شیوا خودش رو روی مبل مچاله کرده و داره گریه می‌کنه. رفتم کنارش و بغلش کردم. حس خوبی بهم دست داد که داره گریه می‌کنه. این یعنی هنوز موفق نشده انسانیت درونش رو کامل خاموش کنه.
چند روز گذشت و خبری از هانیه نشد. فکر کردم به خاطر فهمیدن اینکه بازیچه دست من و شیوا بوده، ناراحت شده و برای همین تصمیم گرفته تا دیگه پیش ما نیاد. میلاد موفق شد صادق رو پیدا بکنه. یک ساعت خاص رو مشخص کردیم و قرار شد از طریق اسکایپ، تماس تصویری بگیریم. شیوا دچار استرس شده بود و همه‌اش راه می‌رفت. وقتی گوشی من زنگ خورد، سریع اومد کنار من نشست و با دست‌های لرزون تماس رو تایید کرد. میلاد با لبخند بهمون گفت: سلام خوشگل خانم‌های گل.
چهره میلاد کمی شکسته و پخته تر شده بود. به راحتی می‌شد غم توی چشم‌هاش رو متوجه شد. شیوا سلام کرد و گفت: ‌خودت چطوری پسر خوشتیپ؟
من بغض کردم و نمی‌تونستم حرف بزنم. میلاد گفت:‌ خوبم مرسی. وقت برای حرف زدن با من زیاده. فعلا یکی دیگه منتظره تا شما رو ببینه.
میلاد گوشی رو به سمت صادق چرخوند.‌ چهره صادق لاغر و پیر شده بود. ریش‌هاش بلند تر و سفید تر شده بودن. اما ویلچری که روش نشسته بود، بیشتر به چشم می‌اومد.
صادق گوشی رو از میلاد گرفت و رو به شیوا گفت:‌ چند بار بهت بگم رژ لب پر رنگ بهت نمیاد دختر. باز سه کیلو رژ لب زدی.
شیوا سعی کرد بخنده اما گریه‌اش گرفت و گفت: ‌چی به سرت اومده صادق؟
صادق لبخند زد و گفت: چیز خاصی نشده. داشتم از جوب رد می‌شدم که پام لیز خورد و افتادم توش. کمرم یه کوچولو پیچ خورده.
گریه شیوا شدید تر شد و گفت:‌ آره تو راست میگی.
صادق به من نگاه کرد و گفت: تو چطوری؟
سعی کردم گریه نکنم و گفتم: خوبم مرسی.
صادق یک نفس عمیق کشید و گفت: حرفی برای تسکین شرایطی که دارین، ندارم. فعلا جز ابراز تاسف، کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد. از شرایط خودم هم بگم که می‌خواستن من رو بازنشسته کنن اما خودم نخواستم. فعلا من رو فرستادن تو قسمت اداری و یک کامپیوتر گذاشتن جلوم تا سرم گرم بشه و دلم خوش باشه. از طرفی دیگه وقتش بود بکشم کنار. این مدت باعث شد که بیشتر به خودم و گذشته فکر کنم. شاید این بلایی که سرم اومده، جبران اون همه بلایی باشه که سر خیلی‌ها آوردم، به خاطر این حکومت لعنتی. در کل حالم خوبه و اصلا نگران من نباشین. مهم اینه که الان جاتون امنه و کَسی نمی‌تونه بهتون آسیب بزنه. سری بعد اگه سارا اومد، سریع زنگ بزنین پلیس. نگران میلاد هم نباشین. این پسر صد بار هم زمین بخوره، بلده چطوری بلند بشه.
شیوا که انگار با دیدن چهره و شنیدن صدای صادق، کمی آروم تر شده بود، اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت: یک چیزی هست که باید ببینی.
نگار رو بغل کرد و آورد جلوی تصویر. ‌صادق لبخند زد و گفت: به به چه دختر خانم نازی. این عروسک از کجا پیداش شده؟
شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: از جایی نیاوردیمش، این دختر خودمه.
میلاد سرش رو آورد توی تصویر و گفت: واقعا شیوا؟! تو مامان شدی؟!
شیوا که فش و فش بینی‌اش به راه افتاده بود؛ گفت: یک سال و شش ماهشه. اسمش رو گذاشتم نگار.
صادق اخم کرد و حسابی رفت توی فکر. شیوا لبخند زد و گفت: لازم نیست به مغزت فشار بیاری و حساب کتاب کنی. این دختر توعه صادق. بابای این بچه تویی.


2021-01-25 02:38:56 +0330 +0330

قسمت هفتم


چهره صادق بهت زده شد. چند لحظه به نگار زل زد. چشم‌هاش به لرزش افتادن. باورم نمی‌شد هیچ وقت توی عمرم گریه‌ی صادق رو ببینم. چند قطره اشک از چشم‌هاش سرازیر شد و با یک صدای لرزون گفت: یک بار دیگه بگو، این دختر کیه؟
اشک‌های شیوا هم دوباره سرازیر شد. اما لبخند زد و گفت: از وقتی که با تو آشنا شدم، با هیچ مَرد دیگه‌ای نخوابیدم. نگار دختر توعه صادق.
میلاد گوشی رو از صادق گرفت و گفت: دکترِ صادق گفته که نباید زیاد دچار هیجان و استرس بشه. البته اوضاع خودم هم بهتر از صادق نیست. کار خوبی کردین که بهش گفتین. این دختر معصوم یک نشونه است برای همه‌مون.‌ یک نشونه برای اینکه هنوز می‌تونیم ادامه بدیم و نفس بکشیم. شما هم اینقدر گریه نکنین. ‌برای اون طفل معصوم خوب نیست. به خاطر نگار هم که شده ظاهرتون رو حفظ کنین. بعدا باهاتون تماس می‌گیرم، فعلا خداحافظ.
شیوا نگار رو گذاشت توی اتاق و پیش اسباب بازی‌هاش. برگشت و نشست روی مبل. خودش رو مچاله کرد و گریه‌اش گرفت. بغضم رو قورت دادم و گفتم: سارا می‌خواست تو رو از بین ببره. تو با این رفتارت داری بهش کمک می‌کنی. داری خودت رو نابود می‌کنی شیوا.
-دیگه هیچی مثل شش ماه قبل نمی‌شه ندا. خودت هم خوب می‌دونی.
+قبول دارم عزیزم. قبول دارم گلم. اما حداقل ظاهرت رو حفظ کن. جلوی این بچه ظاهرت رو حفظ کن شیوا جونی. ‌تو رو به هر کی می‌پرستی به این بچه رحم کن.‌ آره احتمال داره بزرگ بشه و سارا همه چی رو بهش بگه اما باز هم دلیل نمی‌شه و حقش نیست که اینجوری بزرگ بشه.‌ بذار نگار رو تا جایی که می‌تونیم از این جریان‌ دور نگه داریم. بهت التماس می‌کنم شیوا.
نگار توی چارچوب در ایستاده بود و داشت ما رو نگاه می‌کرد. شیوا نگار رو دوباره گذاشت پیش اسباب‌بازی‌هاش. دست من رو گرفت بهم فهموند که باهاش برم حموم. توی حموم شروع کرد از من لب گرفتن. فهمیدم که برای کنترل اعصابش، نیاز به سکس داره. با تمام وجودم باهاش همکاری کردم. حتی حس کردم خودم هم نیاز به سکس دارم. خیلی خوشحال بودم که دیگه جلوی نگار، سعی نکرد که با من سکس کنه.
از صدای در زدن پشت هم، مشخص بود که هانیه است. همین که در رو باز کردم، با یک لحن پُر انرژی گفت: اومدم با هم بریم استخر.
مثل چند سری قبل، نگار رو گذاشتیم مهدکودک و رفتیم استخر. هانیه مدام باهامون شوخی می‌کرد. انگار غیر مستقیم فهمیده بود که ما تو چه شرایط بدی هستیم و می‌خواست بهمون کمک کنه. دفعه قبل طبق نقشه، باهاش بازی کرده بودیم. اما این بار شیوا کاری به کار هانیه نداشت. به جفت‌مون ثابت شده بود که هانیه داره هر کاری می‌کنه تا خودش رو توی قلب ما جا کنه و وادارمون کنه تا دوستش داشته باشیم. احساس کردم که توی اینکار خیلی هم موفق داره عمل می‌کنه. موقع برگشت از استخر، به هانیه گفتم: امشب هم بیا پیش ما. سری قبل اصلا بهت خوش نگذشت. می‌خوام امشب جبران کنم.
هانیه کمی فکر کرد و گفت: یعنی دیگه مجبورم نمی‌کنین تا شام درست کنم؟
همه‌مون زدیم زیر خنده و شیوا گفت: نه ایندفعه قراره خونه رو جارو کنی.
وقتی وارد خونه شدیم، شیوا گفت: ‌باید نگار رو ببرم حموم و بعدش هم بخوابونمش. ‌شما هم از تو لپ‌تاپ من یک فیلم انتخاب کنین تا آخر شب بینیم.
لپ‌تاپ شیوا رو آوردم و به هانیه گفتم: چه جور فیلمی دوست داری؟
هانیه فکر کرد و گفت: خیلی اهل فیلم نیستم. فقط تو رو خدا ترسناک نباشه.
خنده‌ام گرفت. خواستم برم داخل فولدر فیلم‌ها که نگاهم به فولدر عکس‌ها افتاد. در حموم رو باز کردم و رو به شیوا گفتم: اجازه هست عکس‌هات رو نگاه کنیم؟
شیوا جواب داد: مشکلی نیست.
هرگز عکس‌های داخل لپ‌تاپ شیوا رو ندیده بودم. فولدر عکس‌ها رو باز کردم. داخلش چند تا فولدر دیگه بود. اولین فولدر رو باز کردم. عکس‌های مربوط به خانواده شیوا بود. هانیه با تعجب پرسید: اینا دیگه کین؟ همه‌شون چادری و حزب‌اللهی هستن.
دوباره خنده‌ام گرفت و گفتم: خانواده شیوا هستن.
هانیه از تعجب دهنش باز موند. با دقت بیشتری عکس‌ها رو نگاه کرد و گفت: باورم نمی‌شه.
فولدر عکس‌های خانوادگی رو بستم. وارد یک فولدر دیگه شدم. همه‌اش عکس‌های عروسی شیوا بود. همچنان نمی‌تونستم درک کنم که چرا شیوا این عکس‌ها رو نگه داشته. هانیه دوباره چشم‌هاش گرد شد و گفت: عه عه این که شیواست. این عروسه شیواست. ‌وای چه عروس نازی بوده. چقدر خوشگل شده بوده. اونم شوهرشه حتما آره؟ بابای نگار، پس الان کجاست؟
با حرص گفتم: نخیر نگار بچه‌ی این یارو نیست. شیوا از این نکبت طلاق گرفته.
فولدر عکس‌های عروسی رو بستم. وارد یک فولدر دیگه شدم. چند تا عکس سه نفره از من و شیوا و سمانه بود. با دیدن سمانه، توی دلم خالی شد. هانیه انگار متوجه تغییر من شد و به آرومی گفت: این دختره کیه؟
از جام بلند شدم و گفتم: بهترین دوست من و شیوا. اسمش سمانه است.
هانیه رو با کلی علامت سوال و قیافه‌ای متعجب، با عکس‌ها تنها گذاشتم. پاکت سیگار رو برداشتم. بعد از مدتها یک نخ سیگار روشن کردم. هانیه اومد کنارم و گفت:‌ می‌شه منم یه نخ بکشم؟
بهش یک نخ سیگار دادم و براش فندک روشن کردم. از سرفه کردنش فهمیدم که اولین باره که داره سیگار می‌کشه. شیوا از حموم اومد. لباس تن نگار کرد و خوابوندش. در اتاق رو بست و اومد توی هال. یک تاپ لیمویی تنش کرد و بدون شلوارک اومد توی هال. متوجه خط نگاه هانیه شدم که داشت پاهای شیوا رو توی شورت مشکی نگاه می‌کرد. شیوا پاکت سیگار رو از دست من گرفت و گفت: ای شیطونا، تنها تنها.
سیگار رو روشن کرد و گفت: فیلم چی انتخاب کردین؟
شونه‌هام رو انداختم بالا و گفتم: هیچی.
شیوا اخم کرد. جلوی لپ‌تاپ نشست و خودش یک فیلم انتخاب کرد. یک پتوی دو نفره جلوی تی‌وی پهن کردم و هر سه تایی‌مون جلوی تی‌وی دراز کشیدیم. فیلم انتخابی شیوا اینقدر خسته کننده بود که خودش فیلم رو پاز کرد و گفت: عجب فیلم چرت و مسخره‌ای.
‌لبخند زدم و گفتم: انتخاب خودت بود. الان من میرم یک فیلم درست حسابی انتخاب می‌کنم.
شیوا بالشت خودش رو به سمت من پرت کرد و گفت: فیلم پُر صحنه انتخاب کن.
اخم کردم و گفتم: دلت صحنه می‌خواد، برو فیلم تمام صحنه ببین. ما دلمون می‌خواد فیلم درست حسابی ببینیم.
یکهو هانیه گفت: فیلم تمام صحنه ببینیم.
شوکه شدم و گفتم: چشمم روشن. چیه چشم شهین جون رو دور دیدی و می‌خوای فیلم پورن ببینی؟
هانیه با یک لحن جدی گفت:‌ جدی گفتم.
شیوا رفت توی فکر و گفت: من تو لپ‌تاپم فیلم پورن ندارم.
هانیه پوزخند زد و گفت: ‌این که مشکلی نیست.
رفت پشت لپ‌تاپ شیوا و گفت: چه موضوعی دوست دارین؟
لبخند زدم و گفتم: ترسناک.
شیوا گفت: ‌هر جور خودت دوست داری.
هانیه گفت: اوکی.
بعد از چند دقیقه، فیلمی که دانلود کرده بود رو ریخت توی فلش و گفت: آماده است.


یک فیلم لز سه نفره انتخاب کرده بودم. وقتی شروع شد، شیوا و ندا، جفت‌شون زدن زیر خنده. کمی خجالت کشیدم و روم نمی‌شد که بهشون نگاه کنم. خیلی دوست داشتم بدونم که چی داره توی سرشون می‌گذره. یک ربع از فیلم گذشت. دیگه نخندین و هر دو تاشون به فیلم نگاه کردن. شیوا لب‌هاش رو آورد نزدیک گوشم و گفت: سلیقه‌ات اینه؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفت: آره.
شیوا به آرومی لاله‌ی گوشم رو گذاشت بین لب‌هاش و هم زمان به رون پام یک چنگ ملایم زد. نا خواسته یک نفس عمیق کشیدم. باور نمی‌شد که شیوا با لب‌هاش، لاله‌ی گوشم رو لمس کنه. ندا اومد سمت دیگه‌ی من و همون کار شیوا رو باهام کرد. خیلی سریع تنفسم نا منظم شد و به نفس نفس افتادم. هر دو تاشون شروع کردن به بوسیدن صورتم و گردنم و چنگ زدن به رون‌هام. بعد از چند دقیقه، شیوا وادارم کرد که بخوابم. به چشم‌هام زل زد و گفت: قربون این چشم‌های خمارت بشم.
لب‌هاش رو گذاشت روی لب‌هام. وقتی از طریق لب‌هام، لب‌هاش رو لمس کردم، بی اختیار و وحشیانه شروع کردم به مکیدن لب‌هاش. دست‌هام رو بردم پشت کمرش و با ناخون‌هام چنگ زدم به پوستش. متوجه ندا شدم که شلوارک و شورتم رو درآورد. هم زمان که داشتم از شیوا لب می‌گرفتم، ندا از ساق پاهام شروع کرد به بوسیدن و لیس زدن. هر چی که بالا تر می‌اومد به رون‌هام نزدیک تر می‌شد، تحریک من هم بیشتر می‌شد و با شدت بیشتری لب‌های شیوا رو می‌خوردم. باورم نمی‌شد طعم لب‌های شیوا به این خوش‌مزگی باشه. باورم نمی‌شد که تمام اون رویاها و فانتزی‌هام، داشت عملی می‌شد. شیوا تاپ و سوتینم رو درآورد و شروع کرد به خوردن سینه‌هام. هم زمان لب‌های ندا رسید به کُسم و زبونش رو کشید توی شیار کُسم. صدای آه و ناله‌ام بلند شد و به بدن و کمرم موج دادم. بعد از چند دقیقه شیوا و ندا جاشون رو عوض کردن. ندا به من نگاه کرد و گفت: دوست داری طعم کُس خودت رو بچشی؟
بدون اینکه جوابش رو بدم، از موهاش گرفتم و وادارش کردم تا از من لب بگیره. وقتی زبون شیوا رو توی کُسم حس کردم، از شدت شهوت زیاد جیغ زدم و گفت: بیشتر از این نمی‌تونم.
هرگز توی عمرم این همه لذت و هیجان رو توی وجودم حس نکرده بودم. شیوا با دست‌هاش پاهام رو از هم باز کرد و بالا گرفت تا کُسم بیشتر در دسترش باشه. زبونش رو توی سوراخ کُسم فرو می‌کرد و بعدش چوچولم رو می‌خورد. ندا سینه‌هام رو چنگ می‌زد و گردنم رو می‌خورد. صدای آه و ناله‌ام هر لحظه بیشتر می‌شد و بیشتر به بدنم موج می‌دادم. یکهو از حال رفتم و همه چی سیاه شد.
وقتی به هوش اومدم، شیوا گفت: بهتری؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم. ‌ندا یک لیوان آب قند بهم داد و گفت: این رو بخوری بهتر می‌شی.
وقتی نشستم و لیوان رو از ندا گرفتم، نگاهم به بدن لُختم افتاد. ‌جفت‌شون لباس تنشون بود و من فقط لُخت بودم. کمی خجالت کشیدم. شیوا متوجه شد و پتو انداخت روی پاهام. بعد از اینکه آب قند رو خوردم، ندا لیوان رو از توی دستم گرفت و گفت: دیر وقته، بخوابیم.
جفت‌شون بلند شدن که برن توی اتاق. پتو رو کامل روی خودم کشیدم و گفتم: میشه یکی‌تون پیش من بخوابه؟
ندا لبخند زد و گفت: من میرم پیش نگار بخوابم.
شیوا هم لبخند زد. چراغ‌ها رو خاموش کرد. کنارم خوابید و گفت:‌ حال ندارم پتو بیارم. نمی‌خوای بهم پتو بدی؟
پتوی خودم رو کشیدم روش و گفتم: ندا ناراحت نمی‌شه؟ آخه شما دو تا…
شیوا بغلم کرد و گفت: نگران ندا نباش.
بعد از آغوش شهین، این آرامش بخش ترین آغوشی بود که داشتم تجربه می‌کردم. من عاشق شیوا شده بودم و کنترل احساساتم نسبت به شیوا دیگه دست خودم نبود.


باورم نمی‌شد به جایی برسیم که هانیه رو دوست داشته باشیم و حتی با نبودش، دل‌مون هم براش تنگ بشه. هانیه هم مثل من و شیوا، تنهایی‌های خودش رو داشت و پیش ما احساس آرامش می‌کرد. حتی مطمئن شده بودم که من و شیوا هم به وجود هانیه نیاز داریم.
هانیه داشت با نگار بازی می‌کرد. حوصله‌اش برای بازی با نگار از من و شیوا بیشتر بود. در خونه رو زدن. وقتی در خونه رو باز کردم، یک خانم نسبتا جوان به ایرانی سلام کرد و گفت: اینجا منزل شیوا خانم هستش؟
دلم به شور افتاد. اخم کردم و گفتم: بله، شما؟
لبخند زد و گفت: با شیوا خانم کار دارم. می‌شه لطفا بهشون بگین بیان دم در.
خواستم جوابش رو بدم که شیوا اومد دم در و گفت: کیه ندا؟
وقتی چشمش به خانم جلوی در افتاد، چهره‌اش عوض شد. یک جورایی شوکه شد. دلم بیشتر به شور افتاد. خانم جلوی در با یک لحن پر انرژی گفت: بالاخره پیداتون کردم شیوا خانم.
شیوا که انگار شناخته بودش، یک نفس عمیق کشید و گفت: بیا تو، دم در بده.
شیوا ازش خواست که بشینه روی مبل و رو به من گفت: می‌شه لطفا یک نوشیدنی بیاری؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: حالت خوبه؟
شیوا نشست روی مبل. لبخند زد و گفت: آره خوبم.
بعد رو کرد به خانم نا شناس و گفت: اینجا رو چطوری پیدا کردی؟ باهام چیکار داری؟
خانم نا شناس گفت: شیوا خانم من نیومدم که ایجاد مزاحمت کنم.
هانیه اومد توی آشپزخونه و گفت: این دختره کیه؟
شونه‌هام رو انداختم بالا و گفتم: نمی‌دونم اما انگار شیوا می‌شناسش.
شیوا حرف‌های ما رو شنید و رو به من گفت: ایشون ساناز خانم، دختر شهرام هستن.
دهنم از تعجب باز موند و به ساناز خیره شدم. شنیده بودم شهرام یک دختر داره اما هرگز ندیده بودمش. استرس درونم بیشتر شد. چهار تا نسکافه درست کردم. گذاشتم روی میز عسلی. نشستم کنار شیوا و گفتم: شماها کِی قراره دست از سر ما بردارین.
شیوا به چهره جا خورده‌ی ساناز نگاه کرد و گفت: ایشون ندا خانم هستن. همراه من برای پدر شما کار می‌کردن.
ساناز گفت: بله ایشون رو می‌شناسم. عکس‌هاشون رو دیدم.
پوزخند زدم و گفتم: ما کارمند مخصوص پدرت بودیم. قطعا باید بشناسی‌مون.
هانیه روی مبل تک نفره نشست و زل زد به ساناز. از چهره‌اش مشخص بود که گیج شده و کنجکاوه که بدونه جریان چیه. ساناز یک نفس عمیق کشید و گفت: شیوا خانم، من این همه راه نیومدم که با شما دعوا کنم. فقط اومدم تا یک سوال بپرسم. سوالی که پدرم گفت فقط شما جوابش رو می‌دونین.
شیوا اخم کرد و گفت: چه سوالی؟
ساناز بدون مکث گفت: حقیقت.
دوباره پوزخند زدم و گفتم: حقیقت؟! این همه راه اومدی که چه حقیقتی رو بدونی؟
ساناز سعی کرد با یک نفس عمیق دیگه خودش رو کنترل کنه. با یک لحن جدی رو به ندا گفت: لطفا با طعنه و زخم زبون حرف نزنین ندا خانم. شهرام پدر منه و من حق دارم که حقیقت رو بدونم. باور نمی‌کنم اون همه اتهامی که به پدر من زدن، درست باشه. این امکان نداره.
شیوا رو به ساناز گفت: مطمئنی که ظرفیت دونستن حقیقت رو داری؟
ساناز بغضش رو قورت داد و گفت: مهم نیست که ظرفیتش رو دارم یا نه، فقط خواهشا من رو از این برزخ لعنتی نجات بدین.
شیوا چند لحظه فکر کرد. بلند شد و نگار رو برد توی اتاق تا با اسباب بازی‌هاش بازی کنه. همراه یک فلش‌مموری برگشت و وصلش کرد به تی‌وی. نشست و تی‌وی رو روشن کرد. می‌دونستم که می‌خواد چیکار کنه. قبل از اینکه وارد فولدر بشه، رو به ساناز گفت: برای من و ندا دیگه آبرویی نمونده که نگران از دست دادنش باشیم. اما امیدوارم بعد از دیدن این بتونی به زندگی نرمال قبلت ادامه بدی.
شیوا گذاشت که یکی از کلیپ‌های سکس خودش و شهرام و من پخش بشه. دهن هانیه جوری از تعجب باز شد که نزدیک بود بزنم زیر خنده. شیوا بعد از چند دقیقه از یک کلیپ خارج می‌شد و یک کلیپ دیگه رو پخش می‌کرد. اشک‌های ساناز سرازیر شدن و با صدای بغض دار گفت:‌ کافیه، خاموشش کن لطفا.
شیوا تی وی رو خاموش کرد. ساناز به گریه افتاد و گفت: چیز دیگه‌ای هم هست که بهم بگین؟
شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: فکر کنم هر چی که لازم بود رو دیدی.
پریدم وسط حرف شیوا و رو به ساناز گفتم: نه همه‌اش این نبود. شهرام به امید دادن یک زندگی بهتر، شیوا رو فریب داد. بعد از فریب شیوا، اجازه داد تا دوست‌هاش به وحشیانه ترین شکل ممکن به شیوا تجاوز کنن. بعدش هم شیوا رو تهدید کرد و ازش یک…
شیوا حرفم رو قطع کرد و گفت: همه‌اش انتخاب خودم بود ندا. ساناز به اون حقیقتی که می‌خواست رسید. یادآوری جزییات بیشتر، فرقی به حال هیچ کدوم‌مون نمی‌کنه.
ساناز گریه کنان گفت: نمی‌دونم چی باید بگم. فقط می‌خواستم مطمئن بشم که… بهتره بیشتر از این مزاحم شما نشم.


2021-01-25 02:39:03 +0330 +0330

قسمت هشتم


ساناز از خونه رفت بیرون. چشم‌های هانیه از تعجب گرد شده بود. آب دهنش رو قورت داد و گفت: این دختره کی بود؟ شهرام کیه؟ این کلیپ‌های سکسی چی بودن؟
من و شیوا جفت‌مون زدیم زیر خنده. سعی کردم جلوی خنده‌ام رو بگیرم و گفتم: به وقتش بهت میگیم.
هانیه اخم کرد و گفت: وقتش رسیده، باور کن. من اینجام، پیش شما. من هیچ وقت شما دو تا رو قضاوت نکردم و نمی‌کنم. شما دو تا تنها دوست‌های زندگی من هستین. تنها آدم‌هایی که پیش‌تون احساس آرامش دارم. فقط کنجکاوم بدونم که چه گذشته‌ای داشتین.
شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: همه‌ی عالم و آدم می‌دونن. چرا این جوجه عشقی ندونه.
وقتی شیوا به هانیه گفت، جوجه عشقی، ذوق کرد و گفت: آره چرا من ندونم.
شیوا رو به هانیه گفت: خودم همه چی رو بهت میگم.
از چشم‌های شیوا می‌شد فهمید که علاقه خاصی به هانیه پیدا کرده. هانیه بلد نبود ابراز علاقه کنه و همین نکته با نمک ترش می‌کرد. چون به وضوح شیفته و عاشق شیوا شده بود و از طرفی بلد نبود نشون بده. چهره بِیبی مانندش به اندام ریز نقشش می‌اومد و جذابیت‌های سکسی مخصوص خودش رو داشت. جذابیت ظاهریش به رفتار با مزه‌اش می‌اومد.
توی فروشگاه بودم که میلاد باهام تماس گرفت. شنیدن صدای میلاد، آرامش‌بخش ترین اتفاق ممکن بود. بعد از احوال‌پرسی، میلاد چند لحظه مکث کرد و گفت: صادق هنوز تو خودشه و فعلا آمادگی نداره تا دوباره شیوا و دخترش رو ببینه. فقط یک چیزی هست…
+چرا حرفت رو خوردی؟ چه چیزی هست؟
-هیچی ولش کن.
+من رو سکته نده میلاد. بگو چی شده.
-صادق گفته بهتون نگم. شاید برای خودتون دردسر درست ‌کنین. قول بده هیچ واکنشی نشون نمیدی ندا.
+تنها قولی که می‌تونم بهت بدم اینه که اگه بهم نگی، از شدت استرس، روانی می‌شم.
میلاد کمی مِن و مِن کرد و گفت: صادق موفق شده مکان سمانه رو پیدا کنه.
پاهام سست شدن و متوقف شدم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: کجاست؟ دارم بهت میگم سمانه کجاست میلاد؟
-صادق دیگه رابطه‌های قدیم رو نداره. فقط مکان تقریبی سمانه رو پیدا کرده. سارا بعد از اینکه از ایران فرار کرده، سمانه رو هم با خودش برده. صادق به خانواده سمانه خبر داده و اونا هم در به در دنبال دخترشون هستن. حاضرن هر کاری بکنن تا سمانه برگرده. ما فقط می‌دونیم که سمانه همراه سارا توی ازمیر ترکیه زندگی می‌کنه. سارا هم قطعا پیش بهرامی زندگی می‌کنه. اما هیچ آدرس و نشونی دقیقی ازشون نداریم. صادق دنبال یک راه قانونیه تا بتونه سمانه رو نجات بده. نفوذ بهرامی توی ترکیه خیلی بیشتر از ایرانه و پلیس ترکیه اصلا همکاری نمی‌کنه. قطعا برای سمانه مدارک و هویت جعلی درست کردن. ازمیر هم شهر بزرگیه و پیدا کردن سمانه مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه.
بغض کردم و گفتم: صادق فقط نگران شیوا و دخترشه وگرنه ازت نمی‌خواست که این رو از ما مخفی کنی. جفت‌مون خوب می‌دونیم هیچ کاری برای سمانه نمی‌تونه بکنه.
وقتی وارد خونه شدم، شیوا اومد طرفم و گفت: چرا چشم‌هات قرمزه؟ گریه کردی ندا؟ چیزی شده؟
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: میلاد باهام تماس گرفت. صادق موفق شده مکان تقریبی سمانه رو پیدا کنه. سارا بعد از فرارش رفته ازمیر ترکیه. سمانه رو هم با خودش برده. صادق از میلاد خواسته بود که به من و تو چیزی نگه. موفق نشدن مکان دقیق سمانه رو پیدا کنن و اینطور که بوش میاد، بیشتر از این هم نمی‌تونن جلو برن. من و تو جامون گرم و نرمه و سمانه داره عذاب می‌کشه. به خاطر ما.
هانیه از اتاق اومد بیرون. چهره‌اش دوباره متعجب شد اما حرفی نزد. شیوا بازوهام رو گرفت و گفت: روزی نیست که به سمانه فکر نکنم و خودم رو بابت بلایی که سرش اومده، مقصر ندونم. اگه صادق این رو مخفی کرده، نیت بدی نداشته و می‌خواسته اینجوری از من و تو محافظت کنه.
پوزخند زدم و گفتم: می‌خواسته از تو و دخترش محافظت بکنه.
شیوا رو پس زدم و نشستم روی مبل. هانیه کنارم نشست. دستم رو گرفت و گفت: ناراحت نباش.
لبخند زدم. باورم نمی‌شد هانیه اینقدر پیشرفت کرده باشه. دستش رو گرفتم و با تکون سرم ازش تشکر کردم. شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: نظرتون چیه امروز بریم استخر. به آب نیاز دارم.
هانیه با خوشحالی گفت: من موافقم، بریم.
از طعنه‌ای که به شیوا زده بودم، پشیمون شدم. با اینکه حوصله‌ی استخر رو نداشتم اما قبول کردم. هر سه تامون توی قسمت کم عمق آب و لبه‌ی استخر نشسته بودیم. حتی هانیه هم مثل من و شیوا توی فکر فرو رفته بود اما یکهو سکوت رو شکست و گفت: خب اگه جای این دوست‌تون یعنی سمانه رو می دونین، باید یک کاری براش بکنین. اگه واقعا براتون مهمه، نباید دست رو دست بذارین.
رو به هانیه گفتم: همه چی به این راحتی که فکر می‌کنی نیست. تو از هیچی خبر نداری.
هانیه به شیوا نگاه کرد و گفت: تو گفتی بالاخره وقتشه که از همه چی با خبر بشم.
شیوا به قولش عمل کرد و همه چی رو به هانیه گفت. از لحظه‌ای که با سینا آشنا شده بود تا اولین باری که هانیه پاش رو توی خونه‌مون گذاشت. شیوا چیزهایی رو تعریف کرد که حتی برای من هم نگفته بود. چهره‌ی هانیه هر لحظه بیشتر در هم می‌رفت و غمگین می‌شد. وقتی از استخر اومدیم بیرون، هانیه گفت: امشب می‌خوام برم خونه‌ و تو اتاق خودم بخوابم.
هانیه بعد از چند روز پیداش شد. شیوا، نگار رو برده بود پارک. هانیه رفت توی آشپزخونه و برای خوش چای ریخت. برگشت توی هال. نشست جلوی من و گفت: حالا فهمیدم چرا اون روز، آهنگ مرداب گوگوش رو گوش می‌داد.
اخم کردم و گفتم: کدوم روز؟
-همون روزی که برای اولین بار اومدم اینجا تا پالتوی شیوا رو بدم.
+آهان آره یادم اومد.
-بگو پس چرا یکهو لباس‌های پوشیده‌اش رو گذاشت کنار و دیگه لباس لُختی و اندامی پوشید.
لبخند زدم و گفتم: این چند روز داشتی به همین چیزها فکر می‌کردی؟
هانیه چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: چرا بعد از اینکه مطمئن شدین من آدم سارا نیستم و اصلا ربطی به این جریان‌ها ندارم، ردم نکردین که برم پی کارم؟
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: شیوا هر وقت عوضی می‌شه، دوست داره با یکی بازی کنه. مثل همون بلایی که سر اون پسر ده ساله آورد و خودش برات تعریف کرد. من هم به اجبار همراهی‌اش کردم. چون اگه تو نبودی، معلوم نبود سمت کی بره و چه بلایی سر خودش بیاره.
-یعنی الان من هم بازیچه‌ی شیوا هستم؟
+مطمئن نیستم اما یه حسی بهم میگه تو برای شیوا بیشتر از یک بازیچه‌ای.
هانیه با دقت به من نگاه کرد و گفت: یعنی چی؟
لبخند زدم و گفتم: حس می‌کنم شیوا دوستت داره. تو رو جوری نگاه می‌کنه که هرگز من رو نگاه نکرده. اگه همچنان بازیچه بودی، سرگذشت زندگی‌اش رو برات تعریف نمی‌کرد. کاری که هرگز برای من هم نکرده بود. وقتی تو توی خونه هستی، شیوا آرامش داره. وقتی تو رو لمس می‌کنه، تو نگاهش خبری از شهوت نیست. داره از تو انرژی می‌گیره. درسته که بهت حسودیم می‌شه اما تو در حال حاضر تنها عامل زنده موندن انسانیت شیوا هستی.
هانیه رفت توی فکر و هیچ جوابی نداد. تو همین حین، شیوا و نگار برگشتن. نگار وقتی هانیه رو دید، خوشحال شد و رفت توی بغلش. هانیه همچنان توی فکر بود اما نگار رو بغل کرد و بردش توی اتاق تا باهاش بازی کنه. شیوا خیلی زود فهمید که یک خبری شده و رو به من گفت: چی شده؟
تن صدام رو آهسته کردم و گفتم: هانیه فکر می‌کنه که هنوز بازیچه دست توعه.
شیوا چند لحظه فکر کرد و رو به هانیه گفت: نگار رو یک لحظه بذار تو اتاق و خودت بیا اینجا.
هانیه با قیافه‌ی گرفته اومد توی هال و گفت: چیکارم داری؟
شیوا دست هانیه رو گرفت و بردش توی اتاق من. چسبوندش به دیوار. یک لب طولانی از هانیه گرفت و با یک لحن جدی گفت: من هیچ وقت عادت نداشتم که اسباب بازی‌هام رو به مدت طولانی نگه دارم. اگه تو همچنان توی زندگی من هستی، یعنی بهت وابسته شدم و دوستت دارم. یعنی من هم، همون حسی رو به تو دارم که تو به من داری.
اشک‌های هانیه سرازیر شد. حتی من هم نا خواسته بغض کردم. هانیه شیوا رو بغل کرد و گریه‌اش گرفت. لازم نبود حرف بزنه. فهمیدن حال هانیه کار دشواری نبود. بغضم رو قورت دادم و گفتم: خب دیگه همه‌ی سوء تفاهم‌ها حل شد. بریم که می‌خوام براتون یک ناهار خوشمزه درست کنم.
هانیه موقع خوردن ناهار، رو به من و شیوا گفت: من هنوز سر نظرم هستم. چرا سمانه رو از دست سارا نجات نمی‌دین؟ حتما یه راهی برای نجات سمانه هست.
چند لحظه به چشم‌های متعجب و نا امید من و شیوا خیره شد و گفت: اینجوری بهم نگاه نکنین. مهم ترین نکته در مورد جفت‌تون اینه که دیگه چیزی برای از دست دادن، ندارین. سارا دیگه کاری نمی‌تونه باهاتون بکنه و اگه می‌تونست می‌کرد. فقط باید یک نقشه‌ی حساب شده برای نجات سمانه بریزین، یعنی بریزیم. مثل طراحی کردنه که هر بار می‌خوام طراحی کنم، اولش هیچ ایده‌ای نیست اما با الگو سازی، کم کم برای خودم یک ایده خلق می‌کنم. اتفاقا نجات سمانه خیلی هم ساده ‌است. ترکیه رفتن کاری نداره. اول پیداش می‌کنیم و مثل خودتون دو تا، به عنوان پناهنده میاریمش اینجا.
شیوا اخم کرد و گفت: من و ندا یکاره بریم ترکیه و در خونه‌ی سارا رو بزنیم و بگیم عزیزم سمانه رو رد کن بیاد. اون مارو می‌شناسه و معلوم نیست چه واکنشی نشون بده. ترکیه دست کمی از ایران نداره و با آلمان مقایسه‌اش نکن. اونجا زمین اونه و هر بلایی که بخواد می‌تونه سر همه‌مون بیاره.
هانیه لقمه‌ی توی دهنش رو قورت داد و با خونسردی گفت: به این مورد فکر کردم که شما رو می‌شناسه. اما شما یک برگ برنده دارین که سارا نمی‌شناسه و راحت می‌تونه بهش نفوذ کنه و از زندگی‌اش و شرایطش و نهایتا از مکان سمانه، سر در بیاره.
پوزخند زدم و گفتم: آره راست میگی، یک آدم فضایی داریم که می‌تونیم بفرستیم.
هانیه لبخند زد و گفت: زدی تو خال. شما یک آدم فضایی دارین. خوب که دقت کنین، الان جلوتون نشسته.
من و شیوا هم زمان با هم گفتیم: چی؟
نگار به خاطر صدای بلند من و شیوا از جاش پرید. هانیه بغلش کرد و گفت: وا چرا اینجوری می‌کنین بچه رو ترسوندین.
شیوا اخم کرد و گفت: می‌دونی چی داری میگی؟ یک لحظه به این فکر بچگانه‌ات فکر کن. ما چطور می‌تونیم تو رو که هیچ ربطی به این جریان‌ها نداری، بفرستیم ترکیه و همچین ریسکی بکنیم.
هانیه با یک لحن جدی گفت: اولا مثل شهین فکر نکن که من بچه‌ام. چند ماه دیگه، بیست و یک سالم می‌شه. من بچه نیستم شیوا. این تصمیم هم یک لحظه‌ای نگرفتم و کلی روش فکر کردم. فکر نکنین که می‌خوام به شما کمک کنم. می‌خوام به خودم کمک کنم. برای یک بار هم که شده، می‌خوام یک کار درست و حسابی بکنم. من میرم ترکیه و سمانه رو براتون میارم.
حرف‌های وسوسه کننده‌ی هانیه درباره‌ی نجات سمانه، درون من رو به وجد آورد. نتونستم جلوی این وسوسه مقاومت کنم و گفتم: من هم باهاش میرم.
قیافه شیوا متعجب تر شد و گفت: جفت‌تون زده به سرتون. ندا تو دیگه چرا؟ تو که می‌دونی سارا چه آدم بی رحمیه. با چشم‌های خودت دیدی که سمانه رو تو چه وضعیتی نگه داشته. اون از ما کینه داره و هر بار که بتونه، بی رحمانه تر بهمون ضربه می‌زنه. اگه دستش به ما برسه و بفهمه که می‌خواستیم سمانه رو از چنگش خارج کنیم، صد برابر سمانه شکنجه و اذیت‌مون می‌کنه.
هانیه یک نفس عمیق کشید و گفت: با دست رو دست گذاشتن، به جایی نمی‌رسین. اتفاقا سارا هم مثل شما فکر می‌کنه. اینکه شما عمرا جَنم و جرات نجات سمانه رو داشته باشین. که این تفکرش یک برگ برنده برای ماست.
باورم نمی‌شد که این حرف‌ها از دهن هانیه بیرون بیاد. شوک حرف‌ها و پیشنهادش از یک طرف و شوک این همه تغییرش از طرف دیگه. وقتی هانیه رفت سرویس که دست‌هاش رو بشوره، شیوا با عصبانیت رو به من گفت: تو چته ندا؟ این دختره نمی‌فهمه چی داره میگه. اما تو چرا داری احساسی عمل می‌کنی و بهش چراغ سبز نشون میدی؟ هانیه خانواده و زندگی داره. امنیت و آزادی داره. چطور می‌تونیم وارد دنیای لعنتی و کثیف خودمون بکنیمش؟ اگه یک بلایی سرش بیاد چی؟
سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم و گفتم: همه‌ی اینایی که گفتی رو می‌دونم. اما نمی‌تونم پیشنهاد هانیه رو جدی نگیرم. حتی اگه یک درصد شانس برای نجات سمانه داشته باشیم. به تو حق میدم که اینطور فکر کنی. تو بچه داری، صادق رو داری. اما سمانه هیچ کَسی رو نداره. برای من هم دیگه کَسی نمونده. هانیه رو هیچ کس نمی‌شناسه و فقط لازمه مکان سمانه رو بفهمه. همین که مکان سمانه رو فهمید، از بازی خارجش می‌کنم و می‌فرستمش اینجا. شیوا این تنها راه نجات سمانه است.
هانیه بعد از ناهار رفت خونه‌ی خودش. مشخص بود که می‌خواد من و شیوا رو تنها بذاره که فکرهامون رو بکنیم. شیوا کل شب توی هال قدم زد و سیگار کشید. من هم خوابم نبرد و فقط به پیشنهاد هانیه فکر می‌کردم. صبح زود هانیه وارد خونه شد. دیگه بهش کلید خونه رو داده بودیم و لازم نبود در بزنه. بعد از احوال پرسی، نشست روی مبل و گفت: فکرهاتون رو کردین؟
خواستم جواب هانیه رو بدم که شیوا نذاشت و رو به هانیه گفت: دقیقا تو چشم‌هام نگاه کن و بگو برای چی می‌خوای این کارو بکنی؟ تو هیچ دِینی به ما نداری. تازه این ما هستیم که باید ازت معذرت خواهی کنیم. پس بگو چی تو سرته؟
هانیه با یک لحن جدی گفت: دیروز گفتم، باز هم میگم. از وقتی که با شما دوست شدم و وارد زندگی‌تون شدم، رنگ دنیا برام عوض شد و یک آدم دیگه‌ای شدم. فهمیدم همدلی و دوستی یعنی چی. فهمیدم که زندگی اون تعریف مسخره‌ای که ازش داشتم، نیست. من با شما رنگ واقعی زندگی رو دیدم و از همه مهتر اینکه من عاشقت شدم شیوا. من با تو فهمیدم عشق یعنی چی. برام مهم نیست که هم جنس خودمی. اما این رو می‌دونم که کنار تو، یک آدم دیگه هستم. آدمی که دوستش دارم. من برای دل شما نمی‌خوام برم ترکیه. برای دل خودم می‌خوام برم. به عنوان یک انسان بالغ این حق رو دارم که برای خودم تصمیم بگیرم.
شیوا یک نخ سیگار روشن کرد و دوباره رفت توی فکر. با هیجان رو به هانیه گفتم: من و تو با هم میریم سمانه رو نجات میدیم.
شیوا به من نگاه کرد و گفت: تو باهاش نمیری، من میرم.
چشم‌هام از تعجب گرد شد و گفتم: چی میگی شیوا؟ یعنی چی من میرم؟ تو الان یک بچه داری. دیگه مثل سری قبل از کمک صادق خبری نیست و تنها هستیم. سارا بیشتر از همه از تو کینه داره. اگه دستش بهت برسه، معلوم نیست چه بلایی سرت بیاره. تو باید اینجا پیش نگار بمونی.
شیوا سیگارش رو خاموش کرد و گفت: وقتشه برای اولین و آخرین بار، با تمام اشتباهات گذشته‌ام رو به رو بشم. جفت‌مون خوب می‌دونیم که تمام تقصیرها گردن سارا و سینا نیست. مقصر اصلی همه‌ی این اتفاق‌ها من هستم. تصمیم خودم رو گرفتم. تو پیش نگار می‌مونی و من و هانیه میریم ترکیه. به محض اینکه هانیه از مکان سمانه با خبر شد، بر می‌گرده آلمان. من هم یک راهی برای نجات سمانه پیدا می‌کنم.
هانیه با هیجان گفت: تصمیم گرفته شد. من و شیوا جونی میریم. وقتشه برم توی اینترنت و با شهر ازمیر بیشتر آشنا بشم.
می‌دونستم که نمی‌تونم تصمیم شیوا رو عوض کنم. مجبور شدم به میلاد خبر بدم. بعد از چند ساعت، صادق از طریق اسکایپ تماس تصویری گرفت. بعد از احوال پرسی، رو به شیوا گفت: داری یک کار احمقانه انجام میدی. تو توی ترکیه هیچ شانسی نداری.
شیوا با قاطعیت گفت: هر چقدر هم که شانس‌مون برای نجات سمانه کم باشه، نمی‌خوام از دستش بدم. نگران نگار نباش. ندا از من بیشتر هوای نگار رو داره.
گوشی رو از شیوا گرفتم و به صادق گفتم: یا خودت یا میلاد برین ملاقات شهرام. شهرام کلی دوست و آشنا توی ترکیه داره. شاید بتونه بهمون کمک کنه. بهش یادآوری کنین که سمانه مدتی کارمندش بوده و هرگز براش کم نذاشته. شاید وجدانش کمی بیدار شده باشه و بهمون کمک کنه.
دو روز گذشت. میلاد تماس گرفت و گفت: برای شهرام بیست سال زندان بریدن. به ظاهر دیگه اون شهرام گذشته نیست. از کرده‌هاش پشیمونه و بیشتر از همه نگران شیواست. از طرفی تمام رابطه‌های قوی خودش توی ترکیه رو از دست داده. شهرام میگه فقط به یک نفر اعتماد داره و شیوا باید بره پیش اون. انگار طرف، یکی از دوست‌های قدیمی شهرامه. شهرام تاکید داره که شیوا فقط به اون می‌تونه اعتماد کنه.
کمی فکر کردم و گفتم: به نظرت می‌شه به شهرام اعتماد کرد؟
-شهرامی که من دیدم، به شدت پشیمون بود و به نظرم واقعا دنبال جبران گذشته است.
+حال خودت خوبه؟ این روزها یادم میره حال خودت رو بپرسم.
-همه چی داره تکرار می‌شه. فکر و ذکرت نجات بقیه است. نگران من نباش، حالم خوبه. با تو که حرف می‌زنم، آروم می‌شم.
+آره مثل قدیم‌ها، تو تنها کَسی هستی که درکم می‌کنی و هوام رو داری. من هم با شنیدن صدای تو، حس آرامش و امنیت دارم.


2021-01-25 02:39:10 +0330 +0330

قسمت نهم


سه روز گذشت. من و شیوا با دقت داشتیم اطلاعاتی که هانیه به دست آورده بود و داشت برامون تعریف می‌کرد رو گوش می‌دادیم. شیوا هم انگار مثل من، از این همه نکته سنجی هانیه جا خورده بود. لبخند زد و گفت: صادق موفق شده یک سری اطلاعات کلی در مورد بهرامی و شرکتش بهمون برسونه. اطلاعات جزئی تر رو باید خودمون گیر بیاریم.
هانیه گفت: هر طور شده باید بهشون نفوذ کنم. باید یک داستان خوب داشته باشیم.
شیوا جدی شد و گفت: می‌دونی اگه وارد زندگی بهرامی بشی، امکان داره که چه چیزهایی ازت بخواد؟
هانیه آب دهنش رو قورت داد و گفت: آره می‌تونم یه حدس‌هایی بزنم.
شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: بزرگ ترین نقطه ضعف ما، زن بودن ماست. اما میشه این نقطه ضعف رو تبدیل به نقطه قوت کرد. متوجه منظورم هستی؟
هانیه کمی فکر کرد و گفت: آره فکر کنم بدونم.
شیوا به هانیه نگاه کرد و گفت: اما تو هیچی از دنیای زنانگی نمی‌دونی هانیه. توی سکس هم اصلا مهارت لازم رو نداری. با این اوصاف، هیچ شانسی برای جلب نظر بهرامی نداری.
هانیه گفت: خب بهم بگو باید چیکار کنم؟ اصلا خودتون یادم بدین.
به شیوا نگاه کردم و گفتم: انگار باید مثل قدیم بشیم.
شیوا لبخند زد و گفت: دقیقا.
من هم لبخند زدم و گفتم: خب از کجا شروع کنیم؟
شیوا بدون مکث گفت: همین که با خودمون عشق بازی و سکس کنه، یاد می‌گیره. فقط یکمی فشرده تر میریم جلو.
اخم کردم و گفتم: هانیه باید سکس با غیر هم جنس خودش رو یاد بگیره. از تجربه‌های مزخرفش هم مشخصه که هیچی از سکس با غیر همجنس خودش بلد نیست.
هانیه با یک لحن شیطون گفت: چه بحث شیرینی. به نظر من که باید جفتش رو یاد بگیرم.
شیوا با یک لحن جدی گفت: اینقدر برای جنده بودن عجله نکن.
هانیه گفت: اگه تو جنده‌ای، من هم دوست دارم مثل تو جنده باشم. فقط کافیه بهم یاد بدی.
شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: درس اول جنده بودن اینه که باید بی حیا باشی. باید بتونی خودت رو به موقع تبدیل به یک حیوون حشری بکنی. یک حیوون عوضی که فقط به فکر لذت جنسی و ارضا شدنه.
هانیه پوزخند زد و گفت: من با دیدن سکس مادرم، خود ارضایی کردم. فکر کنم بلد باشم چطوری خودم رو به یک عوضی تبدیل کنم.
شیوا هم پوزخند زد و گفت: گاهی هم لازمه طرف مقابلت رو تبدیل به یک عوضی شهوتی بکنی. امشب بعد از اینکه نگار خوابید، باید من و ندا رو تحریک و ارضا کنی.
هانیه اینقدر توی تحریک جنسی من و شیوا فاجعه بود که تمام امیدم رو از دست دادم. نه تنها بهرامی، بلکه هیچ آدم دیگه‌ای هم نمی‌تونست همچین دختر بی مهارت در سکسی رو تحمل بکنه. با شیوا قرار گذاشتیم که یکی‌مون نگار رو ببره پارک و یکی دیگه‌مون با هانیه تمرین سکس بکنه. هرگز فکر نمی‌کردم که مجبور باشم با یکی تمرین سکس کنم. هانیه هیچ پیشرفتی نمی‌کرد. حرکاتش بی روح و نا منظم و بدون ریتم بود. خودش هم اصلا این وضعیت رو دوست نداشت. یک روز عصر که نوبت تمرینش با من بود، وارد خونه شد و گفت: امروز دیگه نمی‌خوام طبق شیوه‌های تو و شیوا انجامش بدم. اجازه بده ایده‌ی خودم رو عملی‌اش کنم.
پوزخند زدم و گفتم: باز از تو اینترنت یه چیزی پیدا کردی؟
اخم کرد و گفت: نه این ایده به فکر خودم رسیده. تو فقط هر کاری کردم، باهام مخالفت نکن.
با تردید بهش نگاه کردم و گفتم: اوکی امروز هر چی تو بگی.
یک آهنگ شلوغ و اعصاب خورد کن گذاشت که پخش بشه. از من خواست که بشینم. کِش موهاش رو باز کرد و موهاش رو ریخت دورش. من و شیوا ازش خواسته بودیم که باید با صورت و چشم‌هاش طنازی کنه اما چهره‌اش رو خشن و جدی گرفت. شروع کرد با ریتم آهنگ رقصیدن. سر و موهاش رو می‌چرخوند و حرکات بدنش رو با ریتم آهنگ تنظیم می‌کرد. گوشم کم کم به آهنگ عادت کرد و شبیه یک آدم هیپنوتیزم شده، محو تماشای رقص عجیب هانیه شدم. حس کردم هانیه از دست من عصبانیه. با یک نگاه ترسناک به من نزدیک شد. رفت پشت مبل و با دستش چنگ زد توی موهام. جوری که دردم اومد اما هیچ اعتراضی به رفتارش نکردم. سر من رو برد عقب و با شدت شروع کرد به خوردن لب‌هام. حتی چند بار لب‌هام رو گاز گرفت. بعد از چند دقیقه، با یک لحن جدی گفت: لُخت شو ندا.
تو همون حالت که موهام رو می‌کشید، سعی کردم که لُخت بشم. موهام رو محکم تر کشید و گفت: تند باش جنده‌ی آشغال.
هانیه داشت بهم صدمه می‌زد اما من هیچ اعتراضی نداشتم. دردم می‌اومد اما حس کردم که از این صدمه دیدن دارم لذت می‌برم. وقتی کامل لُختم کرد، جلوم ایستاد و مجبورم کرد که جلوش زانو بزنم. با یک لحن تحقیر آمیز گفت: شلوار و شورت من رو در بیار.
توی شوک رفتار هانیه بودم که فریاد زد: مگه با تو نیستم کثافت عوضی. مگه نمی‌خواستین مثل خودتون جنده بشم. اول بهم ثابت کن که خودت چقدر جندگی بلدی.
صدای بلند موزیک اعصاب خورد کن و رفتار خشن هانیه، هر لحظه بیشتر من رو توی یک حالت خلسه‌ی عجیب می‌برد. وضعیتی که حس می‌کردم هر لحظه بیشتر داره من رو تحریک می‌کنه. شلوار و شورت هانیه رو درآوردم. یک پاش رو گذاشت روی مبل که کُسش به صورت کامل در دسترسم باشه. وادارم کرد که کُسش رو بخورم و ازم خواست که هم زمان با کُس خودم هم ور برم. به من فحش می‌داد و ازم می‌خواست که بیشتر کُس خودش رو بخورم و کُس خودم رو بمالم. بعد از چند دقیقه، یک کشیده‌ی محکم زد توی گوشم و گفت: جنده‌ی بی مصرف دارم بهت میگم کُسم رو بهتر بخور.
بهم فهموند که بخوابم. شبیه کَسی که روی سنگ توالت نشسته، نشست روی دهنم و گفت: حالا بهتر می‌تونی بخوری. کُس خودت هم بمال جنده.
هم زمان که کُس هانیه رو می‌خوردم، پاهام رو از هم باز کردم و کُس خودم رو هم مالوندم. خودم هم باورم نمی‌شد که چطوری این همه تحریک شدم. انگار درد و تحقیری که هانیه داشت بهم تحمیل می‌کرد رو دوست داشتم. انگار دوست داشتم که شکنجه بشم و حس کردم که این تنها راه تخلیه‌ی خشم و عصبانیتم به خاطر سمانه است. هانیه داشت با ترکیب خشونت و سکس، جفت‌مون رو تحریک می‌کرد و تا حد زیادی موفق شده بود. هم زمان که فحش می‌داد، کُسش رو بیشتر به دهنم می‌مالوند. اینقدر ادامه داد تا بالاخره جفت‌مون ارضا شدیم.
هر دو تامون روی زمین دراز کشیده بودیم. باورم نمی‌شد که هانیه موفق به ارضای من شده باشه. به پهلو شد. دستش رو گذاشت روی سینه‌ی من و گفت: ببخشید بهت صدمه زدم و فحش دادم.
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: تو بلدی چطوری یک جنده‌ی عوضی باشی و دیگه به من و شیوا نیاز نداری.
یک هفته گذشت. هانیه با شیوا تماس گرفت و گفت: بابام ایرانه. شهین هم با دوست‌هاش رفته ایتالیا برای تفریح. فردا صبح نگار رو بذارین مهدکودک و بیایین پیش من. یک کار خیلی مهم باهاتون دارم.
من و شیوا هرگز خونه‌ی هانیه رو ندیده بودیم، اما بیشتر کنجکاو بودم که چه کاری باهامون داره. هانیه در رو برامون باز کرد. یک لباس شب حریر صورتی تنش بود که شورت و سوتین مشکی زیرش کاملا دیده می‌شد. موها و صورتش رو هم آرایش کرده بود. بعد از هانیه نگاهم به خونه‌شون افتاد. بهمون گفته بود که اوضاع مالی‌شون خوبه اما فکر نمی‌کردم خونه‌ و وسایل‌شون تا این اندازه شیک و مدرن باشه. من و شیوا داشتیم داخل خونه رو نگاه می‌کردیم که هانیه گفت: اگه وارسی خونه تموم شد، بریم سر اصل مطلب.
شیوا گفت: موافقم، بگو جریان چیه.
هانیه لبخند معنا داری زد و گفت: گفتنی نیست، دیدنیه. بیایین تا بهتون نشون بدم.
من و شیوا رو هدایت کرد به داخل اتاق خواب. خواستم از زیبایی تخت دو نفره و تزیینات اتاق خواب تعریف کنم که چشمم به یک مرد قد بلند و هیکلی و سیاه پوست افتاد، که بیشتر شبیه یک غول گنده بود. با دندون‌های سفیدش لبخند زد و سرش رو به نشونه‌ی احترام تکون داد. با تعجب به هانیه گفتم: این دیگه چیه؟ یعنی این دیگه کیه؟
هانیه از تعجب من و شیوا خنده‌اش گرفت و گفت: نگران نباشین، ایشون دوست جدید منه. از تو اینترنت پیداش کردم. اسم واقعیش رو نمی‌دونم اما اسم هنریش، الکس هستش. بهش پول دادم و قراره دو روز در اختیار من باشه. کی بهتر از الکس که باهاش رابطه با مردها رو تمرین کنم.
هانیه، من و شیوا رو به زبون انگلیسی به الکس معرفی کرد. چشم‌هام رو تنگ کردم و رو به هانیه گفتم: ایشون دقیقا چه جور هنرمندی هستن؟
هانیه دوباره خنده‌اش گرفت و گفت: هنرپیشه هستن، البته هنرپیشه فیلم پورن.
شیوا انگار بیشتر از من تعجب کرده بود و هیچ حرفی نزد. هانیه از من و شیوا خواست که روی نیمکت جلوی میز آرایش بشینیم. خودش هم رفت کنار الکس و گفت: فقط بشینین و نگاه کنین.
قد هانیه حتی به شونه‌های الکس هم نمی‌رسید و در مقابلش شبیه یک دختر بچه خردسال به نظر می‌رسید. الکس یک شلوار جین ساده و یک تیشرت تنش بود. هانیه الکس رو نشوند لبه‌ی تخت که بتونه بهش مسلط باشه. چند دقیقه با ملایمت و طنازی از الکس لب گرفت. اما کم کم حرکاتش تند شد و یکهو وحشیانه شروع کرد به خوردن لب‌های بزرگ الکس. هم زمان تیشرت الکس رو با کمک خودش و با سرعت درآورد. سرش رفت سمت گردن الکس. متوجه شدم که داره گردن الکس رو گاز می‌گیره. الکس لبخند زنان به انگلیسی یک چیزی به هانیه گفت و انگار اصلا از رفتار خشن هانیه بدش نمی‌اومد. هانیه هم زمان که گردن الکس رو می‌خورد و گاز می‌گرفت، با ناخون‌هاش به کمرش هم چنگ زد. بعد از چند دقیقه، الکس بلند شد و هانیه رو مثل پَر تو دست‌هاش بلند کرد. لباس حریر هانیه رو درآورد و شورت و سوتینش رو توی تنش پاره کرد. پرتش کرد روی تخت. اینبار الکس، وحشیانه و خشن به جون هانیه افتاد. هم زمان که سینه‌هاش رو می‌خورد، با دستش به همه‌ی بدنش چنگ می‌زد. رد قرمز چنگ‌های الکس، کل بدن هانیه رو گرفته بود. هانیه مثل یک موجود کوچولو و بی دفاع، اسیر دست‌های بزرگ و قوی الکس شده بود. هر لحظه احتمال می‌دادم که یک قسمت از بدن هانیه بشکنه. اما وقتی که الکس، هانیه رو به پهلو کرد و با چنگ‌هاش، محکم کشید روی کون هانیه، صدای آه و ناله‌ی شهوتی هانیه بلند شد. مطمئن شدم که هانیه عاشق سکس خشنه و فقط با خشونت می‌تونه طرف مقابلش رو تحریک کنه. هانیه، هم دوست داشت که توی سکس، خشن رفتار کنه و هم دوست داشت که باهاش خشن رفتار کنن. به انگلیسی معلوم نبود چی به الکس می‌گفت که اون خشن تر و محکم تر به بدن هانیه چنگ می‌زد. بعد از چند دقیقه، الکس شلوار و شورتش رو درآورد و خوابید روی تخت. باورم نمی‌شد که الکس کیر به این بزرگی و سیاهی داشته باشه. همچین کیر بزرگی رو فقط توی فیلم‌های پورن دیده بودم. هانیه شروع کرد به بوسیدن کیر الکس که بیشتر شبیه یک هیولای گنده بود. لب‌های هانیه کوچیک و ظریف بود و نمی‌تونست همه‌ی کیر الکس رو توی دهنش فرو بکنه. به سختی و فقط سر کیر الکس رو توی دهنش کرد و شروع کرد به میک زدن. بعد از چند دقیقه، الکس هانیه رو از روی کیرش پس زد و خوابوندش. نشست بین پاهای هانیه. با دست‌هاش از مچ پاهای هانیه گرفت و از هم بازشون کرد. جوری پاهاش رو از هم باز کرد که هر لحظه احتمال می‌دادم هانیه جر بخوره. هم زمان پاهاش رو به سمت بالا برد. اینقدر که کُس هانیه به دهنش رسید. زبون سُرخش رو کشید توی شیار کُس صورتی هانیه. نا خواسته یک نفس عمیق از سر شهوت کشیدم. هانیه چشم‌هاش رو بسته بود و با دست‌هاش به رو تختی چنگ می‌زد و آه و ناله‌اش بلند شده بود. الکس وحشیانه و با سرعت کُس هانیه رو می‌خورد. متوجه تنفس نا منظم شیوا شدم. انگار شیوا هم نتونسته بود در برابر این صحنه مقاومت بکنه و تحریک شده بود. الکس، پاهای هانیه رو رها کرد. برش گردوند و مجبورش کرد تا سجده کنه. فقط یک سوال به ذهنم رسید. اینکه اون کیر گنده رو دقیقا کجای هانیه می‌خواد فرو بکنه؟
شیوا دستم رو گرفت و فشار داد. آب دهنم رو قورت دادم و من هم دستش رو فشار دادم. الکس کیرش رو به آرومی و از پشت فرو کرد توی کُس هانیه. از صدای آه و ناله‌های هانیه مشخص بود که دارد درد می‌کشه. صورتش قرمز شده بود و با شدت بیشتری، رو تختی رو چنگ می‌زد. الکس چند دقیقه به آرومی کیر بزرگ و درازش رو توی کُس هانیه عقب و جلو کرد اما کم کم سرعتش بیشتر شد. هم زمان چند تا اسپنک محکم به کون هانیه زد و سرعت تلمبه زدنش رو بیشتر کرد. هانیه به انگلیسی حرف می‌زد و مشخص بود که داره الکس رو برای محکم تر کردن، تشویق می‌کنه. مطمئن بودم که کُس هانیه در حال جر خوردنه و داره درد می‌کشه اما انگار این درد رو دوست داشت و باعث می‌شد تا بیشتر از سکس لذت ببره. صدای آه و ناله‌های هانیه تبدیل به جیغ شد و یکهو سکوت کرد و مشخص بود که ارضا شده. الکس تلمبه زدن رو متوقف کرد. هانیه توانی برای سجده کردن نداشت و به حالت دمر خوابید. الکس کنار هانیه و به پهلو دراز کشید و شروع کرد به نوازش کونش. هانیه لب‌هاش رو رسوند به لب‌های الکس یک بوسه از لب‌هاش زد. شیوا بلند شد و گفت: حالت خوبه هانیه؟
هانیه با یک صدای بی حال گفت: من خوبم. تازه می‌خوام آماده بشم برای دور دوم. الکس جون هنوز ارضا نشده. موقعی که داشت من رو می‌کرد، بهم گفت که از تو خوشش اومده. من هم بهش گفتم که می‌تونه بعد از من، تو رو بکنه.
شیوا دهنش از تعجب وا موند. خواست جواب هانیه رو بده که هانیه به انگلیسی یک چیزی به الکس گفت. الکس لبخند زنان از روی تخت بلند شد و به سمت شیوا رفت. شیوا چند قدم به عقب رفت و گفت: من آمادگی سکس ندارم هانیه.
هانیه به سختی و با بی حالی بلند شد. رفت پشت سر شیوا و دوباره به انگلیسی یک چیزی به الکس گفت. هانیه از پشت شروع کرد به خوردن گردن شیوا. الکس هم دستش رو از روی ساپورت شیوا گذاشت روی کُسش. شیوا سعی کرد مقاومت بکنه اما هانیه و الکس موفق شدن تو چند دقیقه، شیوا رو تحریک کنن. الکس با کمک هانیه، لباس‌های شیوا رو درآورد و لُختش کرد. تصور اینکه اون کیر گنده قراره توی کُس شیوا هم بره، من رو بیشتر تحریک کرد. هانیه انگار می‌دونست که شیوا مدت‌ها با جنس مخالف سکس نداشته و تشنه‌ی سکسه. الکس شیوا رو خوابوند روی تخت. پاهاش رو از هم باز کرد و کیرش رو به آرومی فرو کرد توی کُس شیوا. هانیه اومد کنار من نشست. دستش رو انداخت دور گردن من و گفت: همیشه بهت حسودیم می‌شد که سکس شیوا رو دیده بودی.
الکس نزیک به یک ربع توی کُس شیوا تلمبه زد. مشخص بود که شیوا هم داره درد می‌کشه اما مشکلی با درد نداره. بعد از چند تا آه بلند، شیوا هم ارضا شد اما الکس همچنان آبش نیومده بود! هانیه لب‌هاش رو نزدیک گوش من آورد و گفت: انگار الکس قراره توی کُس تو ارضا بشه عزیزم.
اینقدر تحریک شده بودم که بدون هیچ مقاومتی اجازه دادم که الکس لُختم بکنه. مثل هانیه از من هم خواست که سجده کنم. جوری که سرم به سمت شیوا و هانیه بود. جفت‌شون لُخت کنار هم نشسته بودن و داشتن من رو نگاه می‌کردن. دست‌هاشون رو دور گردن هم انداخته بودن و دست دیگه‌شون روی پای همدیگه بود. حواسم به هانیه و شیوا بود که یکهو همه‌ی کُسم همراه با درد پر شد. توی عمرم کیر به این بزرگی و کلفتی، توی کُسم نرفته بود. سرم رو پایین گرفتم و با دست‌هام چنگ زدم به رو تختی. علاوه بر کیر بزرگ الکس، من هم مثل شیوا مدت‌ها بود که سکس با غیر همجنس نداشتم و کُسم تنگ شده بود. همین باعث می‌شد که بیشتر درد داشته باشم. یاد لحظاتی افتادم که هانیه موفق شده بود با خشونت من رو ارضا بکنه. انگار از نظر روانی به این خشونت نیاز داشتم. نمی‌دونم الکس چند دقیقه توی کُسم تلمبه زد. فقط فهمیدم که هم زمان با من ارضا شد و گرمی آبش رو توی کُسم حس کردم. هانیه بلند شد و با دست‌های خودش کیر الکس رو از توی کُسم درآورد و شروع کرد سر کیرش رو خوردن. حس کردم که آب منی الکس داره از کُسم خارج می‌شه. بی حال شده بودم و توان حرکت نداشتم. بعد از چند دقیقه، خودم رو به سختی به حموم رسوندم. توی حموم رو به شیوا گفتم: باورم نمی‌شه هانیه این کار رو باهامون بکنه.
شیوا نوازشم کرد و گفت: دیگه لازم نیست چیزی یادش بدیم. هانیه بلده چطوری از سکس لذت ببره و به طرف مقابلش لذت بده. فکر کنم از من و تو هم بهتر بلده.
احساس خوبی به اینکه نتونستم خودم رو کنترل کنم و شهوتی شدم، نداشتم. با گذشت چند روز، کُسم همچنان می‌سوخت و درد می‌کرد. روی مبل دراز کشیدم و به شیوا گفتم: هنوز هم میگی هانیه بچه است؟
شیوا خیلی سریع گفت: آره که بچه ‌است. با آوردن اون غول بیابونی توی خونه‌اش، ریسک بزرگی کرد. فکر نکن چون موفق شده جفت‌مون رو تحریک کنه و مجاب‌مون کنه که جلوی چشم‌هاش، سکس کنیم، دختر زرنگیه. هانیه هنوز هم بچه است و باید کنترل بشه. فقط خیالم از این بابت راحت شد که هر جا گیر افتاد، می‌تونه از قدرت زنانگی‌اش استفاده کنه و خودش رو نجات بده. من می‌خوام سمانه رو نجات بدم، نه اینکه هانیه رو فدا کنم. الان دیگه فرقی بین هانیه و سمانه نیست. جفت‌شون برامون مهم هستن.
یاد چند روز قبل افتادم که جلوی چشم‌های هانیه، با اون مَرد سیاه پوست، سکس کردیم. لبخند زدم و گفتم: نگو که بهت بد گذشت؟
شیوا خنده‌اش گرفت و هیچی نگفت. حس می‌کردم که هیچ عذاب وجدانی نسبت به اون روز نداره. به چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: کِی تصمیم داری بری ترکیه؟
شیوا یک نفس عمیق کشید و گفت: برای هفته‌ی دیگه بلیط گرفتم.
هانیه به پدر و مادرش گفته بود که برای تفریح داره میره ترکیه. یک روز قبل از زمان سفر، وسایل و چمدونش رو جمع کرد و آورد خونه‌ی ما. همچنان از نگاهش مشخص بود که در برابر من و شیوا، احساس برد می‌کنه. اما من و شیوا تصمیم نداشتیم درباره‌ی اون روز حرفی بزنیم. هانیه طاقت نیاورد و گفت: تصمیم ندارین تا درباره‌ی اون روز حرف بزنین؟
شیوا گفت: همونقدر که وادارمون کردی جلوی چشم‌هات وا بدیم، بسه و نیازی به صحبت در موردش نیست.
هانیه اخم کرد و گفت: اسمش وا دادن نبود. جفت‌تون به سکس نیاز داشتین. عجیبه که لذت جنسی رو برای خودتون بد می‌دونین. به نظر من که خیلی خوش گذشت. بهترین سکس عمرم بود. چون کنار شما بودم و در کنار شما لذت بردم.
حرف‌های هانیه تا حدودی منطقی بود. شیوا بازوهای هانیه رو گرفت و گفت: شاید اگه تو هم مثل من و ندا مدتی از عمرت رو یک هرزه عوضی بودی، مثل ما می‌شدی. درسته، یک آدم نرمال نیاز به رابطه جنسی و ارضا داره اما این فقط در مورد یک آدم نرمال و عادی صدق می‌کنه. الان هم بهتره اون روز رو فراموش کنی و همه‌ی انرژی و توانت رو برای پیدا کردن سمانه صرف کنی.
لحظه‌ای که شیوا و هانیه می‌خواستن سوار تاکسی بشن، دلم اینقدر به شور افتاد و غمگین شدم که هر لحظه احتمال می‌دادم، منفجر بشم از این همه استرس و نگرانی. شیوا نگار رو گذاشت توی بغلم و گفت: مطمئنم که بهتر از من مواظب نگار هستی. ازت خواهش می‌کنم هرگز اجازه نده که تاوان اشتباهات من رو بده.
اشک‌هام سرازیر شد و گفتم: مطمئنم که بر می‌گردی. خیالت از بابت نگار راحت باشه. این بچه از جون خودم بیشتر ارزش داره و خودت این رو خوب می‌دونی.


2021-01-25 02:39:16 +0330 +0330

قسمت دهم


هواپیما بلند شد و دیگه راه برگشتی نبود. به همین زودی، قلبم از ناراحتی و دوری نگار داشت از قفسه سینه‌ام در می‌اومد. می‌خواستم گریه کنم اما به اندازه کافی، من و ندا استرس و نگرانی خودمون رو به هانیه منتقل کرده بودیم. وقتی دستم رو فشار داد، متوجه شدم که حالش بهتر از من نیست. این سرنوشت من بود و باید باهاش رو به رو می‌شدم. باید تاوان همه کاراهایی که کرده بودم رو می‌دادم. دیگه نمی‌خواستم کَسی رو مقصر بدونم. من مسئول تمام انتخاب‌ها و اشتباهاتم بودم. چقدر آدم که به خاطر من زندگی‌شون نابود شده بود. خانواده‌ام، صادق، میلاد و از همه بدتر سمانه. ظاهرا داشتم می‌رفتم که سمانه رو پیداش کنم و نجاتش بدم اما انگار هدف اصلی‌ام این بود که با سرنوشت خودم رو به رو بشم. با آوردن هانیه، ریسک بزرگی کرده بودم و امکان داشت یکی دیگه رو هم فدای سرنوشت شوم خودم بکنم. هر چند که این چند وقت اخیر، هانیه پر از سوپرایز بود، اما نهایتا دختر کم تجربه‌ای بود. مطمئن نبودم که توی شرایط سخت، چه واکنشی می‌تونه داشته باشه. از نظر روانی خیلی بهش وابسته شده بودم و به شدت دوستش داشتم. ابراز عشق و علاقه‌اش خالصانه و بی ریا بود. سرم رو چرخوندم و دیدم که مثل فرشته‌ها خوابش برده. سرش رو گذاشتم رو شونه‌هام. چشم‌هام رو بستم و سعی کردم کمی استراحت کنم.
یک اتاق دو نفره توی یک هتل معمولی توی ازمیر رزرو کرده بودیم. اول از همه باید خودمون رو می‌رسوندیم به آدمی که شهرام معرفی کرده بود. صبح هانیه رو صداش کردم و خودم رفتم که دوش بگیرم. توی حموم می‌تونستم با خیال راحت گریه کنم. هانیه وارد حموم شد. از پشت بغلم کرد و گفت: اینقدر گریه نکن شیوا جونی.
اونم لخت شده بود. برگشتم و بغلش کردم و نمی‌تونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. تو چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: مرسی که پیشم هستی.
لب‌هام رو بوسید و گفت: من باید تشکر کنم که اجازه دادی پیشت باشم.
شخصی که شهرام معرفی کرده بود، اسمش مصطفی بود. به سختی آدرس خونه‌اش رو پیدا کردیم. توی پایین شهر و یک محله‌ی شلوغ شهر زندگی می‌کرد. قبل از اینکه خودش رو ببینیم، از هم جدا شدیم و شروع کردیم در موردش تحقیق کردن و پرسیدن. چند تا ایرانی توی محله پیدا کردیم و متوجه شدیم که مصطفی یک معلم با آبرو و محترمه. شهرام درست گفته بود و مصطفی آدم مرموز و مشکوکی نبود.
یک شب دیگه هم تو هتل گذروندیم و تصمیم گرفتیم روز بعد مصطفی رو ملاقات کنیم. هانیه نظرش این بود که حتما باید تیپ بزنیم و شبیه توریست‌ها باشیم. با پیشنهادش موافقت کردم. ازمیر پر از توریست بود و ما هم می‌تونستیم برای امنیت بیشتر شبیه توریست‌ها باشیم. چون برای پلیس ترکیه امنیت توریست خیلی اهمیت داشت. هانیه، هم خودش و هم من رو رو آرایش کرد. به انتخاب هانیه یک دامن کوتاه بالای زانو لی و یک تاپ ستش رو پوشیدم. خودش هم مثل من یک دامن کوتاه بالای زانو و یک پیراهن آستین کوتاه پوشید. تیپ جفت‌مون سکسی بود.
با تردید در خونه‌ی مصطفی رو زدم. بعد از چند لحظه، صدای یک خانم اومد. یک خانم میانسال و محجبه در رو باز کرد. چهره‌ی مهربون و آرومی داشت. از دیدن من و هانیه کمی تعجب کرد و به ترکی شروع کرد صحبت کردن. وسط حرفش پریدم و گفتم: ما ایرانی هستیم. با آقا مصطفی کار داریم.
خانم جلوی در لبخند ملیحی زد و گفت: ببخشید که متوجه نشدم ایرانی هستین. پس مجددا بهتون سلام می‌کنم. من همسرش هستم. اگه با مصطفی کار دارین، یک ساعت دیگه میاد. بفرمایید داخل تا بیاد.
من و هانیه چند لحظه به همدیگه نگاه کردیم و نهایتا وارد خونه شدیم. یک خونه‌‌ی ساده و معمولی. همسر مصطفی با خوش رویی ما رو به سمت اتاق پذیرایی هدایت کرد. خبری از مبل یا کاناپه نبود و به سبک ایرانی‌ها، پشتی گذاشته بودن. همسر مصطفی بهمون تعارف کرد که بشینیم. بعد از اینکه من و هانیه نشستیم، رفت به سمت آشپزخونه. هانیه به آرومی گفت: چه روون فارسی حرف می‌زنه.
هم زمان که با تکون سرم، حرف هانیه رو تایید کردم، مشغول وارسی خونه‌ی ساده و معمولی مصطفی شدم. همسر مصطفی با یک سینی چای برگشت. همراه با یک لبخند مهربون، چای تعارف کرد. تصور می‌کردم که من و هانیه رو سوال پیچ کنه اما هیچ سوالی از ما نپرسید. بعد از چند لحظه سکوت، رو به همسر مصطفی گفتم: من شیوا هستم. اسم دوستم هم هانیه است. ببخشید که مزاحمتون شدیم.
اومدم بیشتر توضیح بدم که حرفم رو قطع کرد و با لحن مهربونی گفت: منم ترلان هستم و خوشبختم شیوا خانم.
به زبون بی زبونی بهم رسوند که مجبور نیستم تا علت اومدن‌مون رو بهش توضیح بدیم. برای دومین بار بلند شد که برامون چای بیاره. هانیه گفت: لطفا برای من لیوانی و پر رنگ بریزین.
خواستم از رون پاش یک نیشگون محکم بگیرم اما دلم نیومد. فقط متوجه شدم اینجور نشستنش باعث شده کل رون‌ پاهاش و حتی شورتش هم دیده بشه. به خودم که نگاه کردم، متوجه شدم که اوضام خیلی بدتره. ترلان برامون یک چای دیگه آورد و گفت: من وسط غذا درست کردن بودم. اگه اجازه بدین، برم بقیه‌اش رو تموم کنم و زود بر می‌گردم پیش‌تون.
وقتی ترلان رفت، به هانیه گفتم: چه حسی داری؟
یک قُلُپ از چای‌اش رو خورد و گفت: حس عالی‌ای دارم، چاییش حرف نداره.
اخم کردم و گفتم: کوفت بخوری. منظورم اینه که به ترلان و این خونه چه حسی داری؟
چند لحظه فکر کرد و گفت: حس بدی ندارم. ظاهرا که زن مهربون و باحالیه.
مشغول صحبت با هانیه بودم که در خونه زده شد. ترلان در رو باز کرد. متوجه شدم که شوهرش وارد خونه شد. بعد از چند لحظه، یک آقای حدودا مسن با مو و ریش و سبیل سفید وارد هال شد. با خوش رویی و به ایرانی به من و هانیه سلام کرد و خوش آمد گفت. من و هانیه هم ایستادیم و بهش سلام کردیم. باورم نمی‌شد که شهرام عوضی همچین دوستی داشته باشه. مگه می‌شه همچین آدم با شخصیت و با وقاری دوست اون عوضی عیاش باشه؟! با دستش بهمون اشاره کرد بشینیم و گفت: بشینین تا من برم دست و صورتم رو بشورم. به حضورتون می‌رسم الان.
هانیه با یک نگاه متعجب گفت: مطمئنی این دوست شهرامه؟ بهش نمی‌خوره‌ها. جفت‌شون خیلی مودب و با شخصیت هستن. اشتباه آدرس نداده؟ اصلا ما اشتباه نیومدیم؟
هانیه همینجور داشت سوال می‌کرد که بهش گفتم: مخم رو خوردی. یک دقیقه خفه شو، بذار فکر کنم.
خندید و گفت: اخمو میشی، خوشگل تر میشی.
داشتم همه مدل نشستن رو تمرین می‌کردم که کمتر پاهام دیده بشه اما هر بار رون‌های پاهام بیرون بود. عصبی شده بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم. ترلان که اومده بود سینی چای رو ببره، متوجه وضعیت من شد. یک روسری داد به دستم و گفت: بذار رو پات عزیزم.
آرامش، توی چهره‌ی جفتشون موج میزد. حتی این آرامش رو به اطرافیان هم منتقل می‌کردن. از اینکه ترلان متوجه وضعیتم شده بود، خجالت کشیدم و گفتم: اگه می‌شه یکی هم برای دوستم بیارین.
لبخند زد و گفت: چَشم.
هانیه گفت: تو مشکل داری، به من چه.
با حرص گفتم: یا روسری رو بگیر و بنداز رو پاهات یا همچین نیشگون می‌گیرم که کبود بشی.
هانیه با اخم روسری رو از ترلان گرفت و انداخت رو پاهاش. دیگه بالا تنه‌هامون رو نمی‌شد کاری کنیم و خط سینه جفتمون مشخص بود. بعد از چند دقیقه، مصطفی که لباس تو خونه‌ای پوشیده بود، اومد داخل هال. دوباره بهمون خوش آمد گفت و نشست جلومون. کمی مکث کرد و گفت: خب من در خدمتم، بفرمایید.
نمی‌دونم چرا هول شده بودم. انتظار هر شخصیتی داشتم، غیر از یک آدم با شخصیت و مودب. تا اومدم به خودم مسلط بشم و تپق نزنم، چند تا سرفه زورکی کردم. ترلان گفت: من برم، شما راحت باشین.
خیلی سریع گفتم: نه نه اصلا، لطفا شما هم باشین. حرف مخفی‌ای نیست ترلان خانم.
یک نفس عمیق کشیدم و رو به مصطفی گفتم: من برای حل یه مشکل خیلی بزرگ اومدم ترکیه. شهرام شما رو به من معرفی کرده و گفته که می تونم از شما کمک بگیرم.
چهره‌ی جفت‌شون متعجب شد و مصطفی گفت: شهرام سلیمانی؟
با مکث گفتم: بله.
مصطفی رفت توی فکر و گفت: چه مشکلی برای شما پیش اومده؟
به آرومی گفتم: من از آلمان اومدم تا دوستم رو نجات بدم. من هیچ اطلاعاتی از این شهر ندارم. یک آدم مطمئن رو لازم دارم تا بهم اطلاعات بده. همین و نه بیشتر.
مصطفی متعجب تر شد و گفت: متوجه نمی‌شم. اگه کَسی توی دردسر افتاده، با پلیس تماس بگیرین. چرا خودتون می‌خوایید اقدام کنید؟
رو به مصطفی گفتم: کاری از دست پلیس ساخته نیست. قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاست.
هانیه پرید وسط حرفم و گفت: ما اصلا نمی‌دونیم زنده هست یا نه. یا اگه هست، کجا نگهش داشتن و چه بلای سرش آوردن.
ترلان به خاطر شنیدن حرف‌های هانیه، دستش رو گذاشت جلوی دهنش و گفت: وای خدای من.
لحن صدام رو ملایم تر کردم و گفتم: آقا مصطفی لطفا به ما اعتماد کنید. همونطور که هانیه گفت ما حتی از شرایط دوست‌مون خبر نداریم. هر گونه اقدام اشتباه شاید به قیمت جونش تموم بشه.
مصطفی چند دقیقه فکر کرد و گفت: به من یک روز وقت بدید تا خوب فکرهام رو بکنم. فردا بهتون میگم که می‌تونم کمک کنم یا نه.
بعدش رو به ترلان گفت: تا سفره رو بندازی، من نمازم رو بخونم.
من گفتم: پس ما دیگه رفع زحمت کنیم.
ترلان گفت: من برای چهار نفر غذا درست کردم و ناهار پیش ما هستین.
رفت سمت آشپزخونه که بساط ناهار رو آماده کنه. مصطفی هم رفت توی اتاق دیگه‌ی خونه‌شون تا نماز بخونه. هانیه گفت: خداییش نمی‌خوره دوست اون شهرامی باشه‌ که شما برای من تعریف کردین.
خودم هم مثل هانیه فکر می‌کردم. هر جوری حساب می‌کردم، بین شهرام و مصطفی هیچ دوستی‌ای نمی‌تونسته وجود داشته باشه. بعد از مدتها، یک عدس پلوی ایرانی خوردم و خیلی بهم چسبید. حس امنیت خاصی توی خونه‌شون داشتم. هر کاری کردم، ترلان نذاشت تو جمع کردن سفره و شستن ظرف‌ها کمک کنم. هم زمان که داشت سفره رو جمع می‌کرد، رو به من گفت: الان محل اقامت‌تون کجاست؟
نگاهش کردم و گفتم: تو هتل هستیم.
خیلی سریع گفت: برید و وسایل‌تون رو بردارین و بیایین همینجا. من نمی‌دونم داستان‌تون چیه اما اگه دوستی دارید که در شرایط خطرناکی هست، پس امکان این خطر برای شما هم وجود داره. شاید برای شما اینجا کلبه حقیرانه‌ای باشه اما حداقل جاتون امنه.
از درخواستش شوکه شدم و گفتم: اتفاقا به شدت از خونه‌تون خوشم اومده. اما دوست ندارم مزاحم‌تون بشیم.
ترلان لبخند زد و گفت: پس چه بهتر. مصطفی می رسونتون. وسایل‌تون و بردارید و برگردید. من مصطفی رو قانع می‌کنم که بهتون کمک کنه.
از این همه مهربونی و لطفش خجالت کشیدم و معذب شدم. وقتی وارد هتل شدیم تا وسایل‌مون رو جمع کنیم، هانیه با حرص گفت: ای بابا من شانس ندارما. قرار بود فقط من و تو تنها باشیم.
خنده‌ام گرفت. بینی‌اش رو فشار دادم و گفتم: در جریان باش، تو وقتی اخم می‌کنی، خیلی زشت میشی.
خونه‌ی مصطفی، سه تا اتاق داشت. ترلان یکی از اتاق‌ها رو برای من و هانیه مرتب کرد و در اختیارمون گذاشت. حتی تشک و پتو هم برامون انداخته بود. جای دستشویی هم بهمون نشون داد و گفت: راحت بخوابین و اصلا نگران نباشین. ایشالله که هر چی خیره، همون پیش میاد.
داشت می‌رفت که گفتم: ترلان خانم لطفا اگه صبح خواب بودم، صدام کنین. چون باید با دوستم تو آلمان تماس بگیرم و از بچه‌ام خبردار بشم.
برای چندمین بار لبخند مهربونی زد و گفت: چشم عزیزم، حتما بیدارت می‌کنم.
هانیه بعد از رفتن ترلان، دراز کشید و گفت: ببین گیر کیا افتادیم. اینا رو چه به کمک کردن.
کنار چمدون نشستم و گفتم: اینقدر غر نزن هانیه. تنها سر نخ ما از بهرامی، همین شهره. دیگه هیچی ازش نمی‌دونیم. ما حتی خیابون‌های ازمیر رو بلد نیستیم. پاشو به جای غر زدن لباست رو عوض کن.
هانیه همونطور خوابیده، دامن و پیراهنش رو درآورد. دستش رو رسوند به چمدونش و یک تاپ راحتی بیرون کشید و تنش کرد. شب بخیر گفت و پشتش رو کرد. من هم یه تاپ و شلوارک پوشیدم. چراغ رو خاموش کردم. می‌دونستم چرا حال هانیه گرفته شده. کنارش خوابیدم و بغلش کردم. به آرومی گفتم: برگرد، کارت دارم.
برگشت و گفت: چیکارم داری؟
ازش یک لب طولانی گرفتم و گفتم: دوستت دارم دیوونه.
نیشش باز شد و گفت: منم دوستت دارم.
سرش رو چسبوندم به سینه‌هام و شروع کردم به نوازش موهاش. خیلی زود خوابش برد. لمس و آغوش هانیه به من هم آرامش خاصی داد، اما هر کاری کردم به خاطر فکر و خیال، خوابم نمی‌برد.
با تکون شونه‌هام از خواب بیدار شدم. صدای ترلان رو شنیدم که گفت: بیدار شین شیوا خانم.
چشم‌هام رو باز کردم. یادم اومد که تا سپیده دم بیدار بودم. ترلان در حالی من رو بیدار کرد که هانیه رو کامل بغلش کرده بودم و پاهامون تو هم گره خورده بود. خودم رو جمع و جور کردم و سریع نشستم. ترلان گفت: تا دست و صورت رو بشوری، من صبحانه رو حاضر می‌کنم.
هانیه رو صداش زدم. یک شلوار جین و تیشرت تنم کردم. رفتم سرویس و صورتم رو شستم. زنگ زدم به ندا و بعدش رفتم توی آشپزخونه. یک میز چهار نفره ساده وسط آشپزخونه بود. ترلان میز صبحانه رو چیده بود. نگاهش به من افتاد. لبخند زد و گفت: راحت باشین. مصطفی تا ظهر نمیاد.
هم زمان که داشت چای می‌ریخت، رو به من گفت: بچه‌ات چند سالشه؟
نشستم روی صندلی و گفتم: چیزی تا تولد دو سالگی‌اش نمونده.
-ایشالله همیشه سلامت باشه.
+شما بچه ندارین؟
-یک پسر دارم که دانشجوی شهر دیگه‌ است. یک دختر هم دارم که ازدواج کرده.
+شما انگاری اصالتا ترک هستید. آقا مصطفی اما می‌خوره ایرانی باشه، درسته؟
ترلان یک لیوان چای جلوی من گذاشت و گفت: درسته، اما شهرام چطور شما رو پیش مصطفی فرستاده که حتی این موارد ساده هم بهتون نگفته؟
با کمی مکث جواب دادم: فرصت نشد که از جزییات زندگی آقا مصطفی بگه. فقط تونست یک اسم و یک آدرس بگه.
ترلان با لحن کنجکاوی گفت: مگه اتفاقی براش افتاده که میگی فرصت نشد بیشتر توضیح بده؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: شهرام توی زندانه.
ترلان اصلا تعجب نکرد. نشست روی صندلی رو به روی من و گفت: صبحونه‌ات رو بخور عزیزم.
با دقت به ترلان نگاه کردم و گفتم: می‌شه بپرسم شما با شهرام چه دوستی‌ای دارین یا داشتین؟ راستش رو بخوایین از اول که دیدم‌تون، باورم نمی‌شد شهرام همچین دوستی هم داشته باشه.
ترلان لبخند زد و گفت: دوستی مصطفی و شهرام بر می‌گرده به دوران بچگی‌شون و البته زمانی که ایران بودن.
هانیه وارد اشپزخونه شد و سلام کرد. نشست روی صندلی. به من و ترلان گفت: انگار مزاحم شدم. استُپ شدین.
ترلان خنده‌اش گرفت و گفت: سلام خانمی. نه عزیزم، صحبت خاصی نبود. بشین تا برات یک لیوان چایی پر رنگ بریزم.
به آرومی به هانیه گفتم: چرا لباست رو عوض نکردی؟
لب‌هاش رو کج کرد و گفت: شنیدم گفت مصطفی تا ظهر نمیاد.
بعدش هم زبونش رو درآورد. ترلان برگشت و یک لیوان چای جلوی هانیه گذاشت. انگار متوجه زبون درازی هانیه شده بود و کمی خنده‌اش گرفت. دوباره نشست و گفت: دیروز بعد از مدت‌ها اسم شهرام رو شنیدیم. هم من و هم مصطفی فکر می‌کردیم که شهرام برای همیشه از زندگی‌مون پاک شده باشه. نمی‌دونم شما دو تا چه رابطه‌ای با شهرام دارین و چطور می‌شناسینش. اما دیروز خیلی تعجب کردم. شهرام قَسم خورده بود که هرگز تو روی ما نگاه نکنه. حتی تهدیدمون کرده بود که نذاره آب خوش از گلومون پایین بره. حالا دو نفر رو می‌فرسته که بهشون کمک کنیم.

6 ❤️

2021-01-25 02:39:21 +0330 +0330

قسمت یازدهم


من و هانیه هر دوتامون از حرف‌های ترلان تعجب کرده بودیم. به معنای واقعی کنجکاو شده بودم که در گذشته، چه چیزهایی بین شهرام و مصطفی گذشته. ترلان متوجه کنجکاوی من شد و گفت: همه چی بر می‌گرده به سال‌های خیلی دور. مصطفی و شهرام و یک دوست دیگه‌شون به اسم محمد. سه تا دوست به شدت صمیمی که برای کار و تجارت می‌اومدن ترکیه. من، دختر صاحب مهمون خونه‌ای بودم که همیشه می‌اومدن اونجا. محل زندگی خانواده من، توی همون مهمون خونه بود. شهرام خیلی زود عاشق من شد و سعی کرد باهام ارتباط برقرار کنه. حتی من رو از پدرم خواستگاری کرد. اما خبر نداشت که دل من پیش مصطفی است و تصمیم دارم تا با مصطفی ازدواج کنم. وقتی ما با هم ازدواج کردیم، مصطفی موفق شد اقامت دائم بگیره. مصطفی تجارت رو گذاشت کنار و همینجا درس خوند و معلم شد. شهرام تو ایران ازدواج کرد و کار و کاسبی خوبی راه انداخت و البته همچنان با ما رفت و آمد داشت. اما هنوز چشمش دنبال من بود و اصرار داشت تا از مصطفی طلاق بگیرم و زنش بشم. من هم بالاخره صبرم تموم شد و با یک برخورد تند از شهرام خواستم که از زندگی‌مون بره بیرون. اومد سمت من و بهم حمله کرد. هنوز نمی‌دونم در اون لحظه، نیت واقعی‌اش چی بود، اما اگه مصطفی سر نمی‌رسید، هر چی که تو ذهنش بود رو عملی می‌کرد. شهرام شمشیر رو از رو بست. مصطفی رو عامل نرسیدن به عشق واقعی زندگی‌اش می‌دونست و ازش کینه به دل گرفت. تهدیدمون کرد که زندگی‌مون رو نابود می‌کنه. اون روز برای آخرین بار بود که دیدمش. مصطفی هم شهرام رو از زندگی‌اش حذف کرد و فقط رابطه‌اش رو با محمد حفظ کرد. هر وقت می‌رفت ایران، به محمد هم سر می‌زد. گاهی از طریق محمد می‌شنیدیم که شهرام دورادور ازمون خبر داره و هنوز نتونسته عشق من رو از دلش پاک کنه. از وقتی که محمد هم مُرد، دیگه خبری از شهرام نداشتیم تا همین دیروز. اگه شهرام حاضر شده غرورش رو بشکونه و از مصطفی طلب کمک کنه، پس حتما به ته خط رسیده و چاره ای جز این نداشته.
حس غریبی داشتم به حرفایی که ترلان زد و دلم گرفت. هانیه هم حسابی رفت تو فکر. شهرام ما رو پیش کَسی فرستاده بود که بهش ضربه زده بود. مصطفی و ترلان حق داشتن که بهمون کمک نکنن. اما با این حال ترلان ما رو به خونه‌ی خودش دعوت کرد. غرق افکارم بودم که در خونه رو زدن. ترلان رفت که در رو باز کنه. به هانیه گفتم: چه خوب شد که زن اون عوضی نشد.
هانیه گفت: شاید اگه زنش می‌شد، الان شهرام یک آدم دیگه بود.
چشم‌هام از جواب منطقی و تامل انگیز هانیه گرد شد. هر روز که می‌گذشت، هانیه پخته تر می‌شد و بیشتر من رو سوپرایز می‌کرد. ترلان برگشت و گفت: ببخشید همسایه بود.
ظهر شد و مصطفی اومد خونه. هانیه به اصرار من، شلوار پوشید. مصطفی همچنان تو فکر بود و منتظر بودم که بهمون جواب بده. یک چای خورد و گفت: تصمیم گرفتم بهتون کمک کنم اما یک شرط داره.
با خوشحالی گفتم: چه شرطی؟
با مکث گفت: اگه دوست‌تون رو پیدا کردین و از وضعیتش با خبر شدین، پلیس رو خبر می‌کنین و خودتون برای نجاتش اقدام نمی‌کنین.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: چَشم قبول.
مشخصات بهرامی و سارا و عکس‌هاشون رو دادم به مصطفی و گفتم: اگه هر کدوم از اینا رو پیدا کنیم، یک قدم به پیدا کردن دوست‌مون نزدیک شدیم.
شهرام یک نگاه به عکس‌ها کرد و گفت: شاید چند روز طول بکشه تا پیداش کنم. فعلا صبر کنین و خودتون هیچ اقدامی نکنین.
با نگاهم از ترلان تشکر کردم. می‌دونستم که ترلان تاثیر زیادی توی تصمیم مصطفی داشته. هانیه گفت: خب تا پیدا بشن ما بریم یکمی بگردیم.
برای اینکه کمتر غُر بزنه، باهاش رفتم تو شهر. دیدن شادی و خنده‌های هانیه بهم حس خاصی می‌داد. بهم انگیزه و نشاط می‌داد. به نگاه‌های شیطون و عاشقانه‌اش معتاد شده بودم. تا آخر شب بیرون بودیم و برگشتیم خونه.
صبح با صدای ترلان از خواب بیدار شدم و باز هم بغل هانیه بودم. بعد از اینکه با ندا تماس گرفتم، رفتم توی آشپزخونه و نشستم روی صندلی میز ناهار خوری. ترلان برام چای ریخت و گفت: دلت خیلی برای دخترت تنگ شده؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: کلمه خیلی براش کمه.
-نمی‌خوای هانیه رو بیدار کنی؟
+فکر کنم تا لنگ ظهر بخوابه.
-هانیه اینجا راحت نیست.
+خیلی هم دلش بخواد. توی خواب‌مون هم نمی‌دیدیم همچین جایی باشیم.
-خیلی با هم صمیمی هستین، درسته؟
خجالت کشیدم و نمی‌دونستم چه جوابی باید بهش بدم، اما دلیلی برای دروغ گفتن هم نداشتم. سرم رو به علامت تایید اون چیزی که تو سرش بود تکون دادم و گفتم: نمی‌دونم شما چه قضاوتی دارین اما هانیه یکی از معدود آدم‌های توی زندگی‌ام هست که باعث می‌شه بتونم خودم باشم.
ترلان لبخند زد و گفت:‌ عزیزم من هیچ قضاوتی ندارم. فقط از روی کنجکاوی پرسیدم. از روزی که تو رو دیدم، توی چشم‌هات صداقت و مهربونی موج می‌زد. از بچه‌ات دور شدی که دوستت رو نجات بدی. اگه بخوام قضاوت بکنم اینه که دوست‌های تو به خاطر داشتنت، خیلی خوش شانس هستن.
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: کاش همینطور بود که شما میگی. اما مطمئن باشین من جز بدشانسی چیز دیگه‌ای برای دوست‌هام و هر کَسی که نزدیکم باشه، ندارم.
ترلان با دقت به من نگاه کرد و گفت: مطمئنم که داری اشتباه می‌کنی.
ظهر مصطفی اومد. از سکوتش معلوم بود هنوز خبری نداره. بعد از خوردن ناهار گفت:‌ به چند جا که قطعا می‌تونن رد هر ایرانی رو توی شهر بزنن، سپردم. فعلا باید صبر کنیم تا بهمون خبر بدن.‌
ترلان رو به مصطفی گفت: با اجازه‌ات کمی از خاطرات گذشته با شهرام رو تعریف کردم. اگه اجازه بدی آلبوم عکس قدیم‌ها رو نشونشون بدم.
‌مصطفی گفت:‌ مشکلی نیست.
ترلان یک آلبوم عکس قدیمی آورد که مربوط به دوران جوونی مصطفی و اوایل آشنایی‌شون می‌شد. آدم‌های داخل هر عکس رو معرفی می‌کرد و یک توضیح مختصر در موردشون می‌داد. تا اینکه رسید به یک عکس سه نفره. یک آه کشید و‌ گفت: ‌این شهرام و مصطفی و محمد خدا بیامرزه.
نا خواسته به جوونی‌های شهرام خیره شدم. هانیه هم گردنش رو کج کرد تا ببینه. داخل عکس، هر سه تاشون شاد و خندون بودن. ‌وقتی به چهره‌ی شخص سومی که ترلان، محمد صداش می‌کرد، نگاه کردم، حس خاصی بهم دست داد. خیلی برام آشنا بود. عکس رو از توی آلبوم برداشتم و با دقت بیشتری به چهره‌ی محمد نگاه کردم. مطمئن شدم که این چهره رو یک جایی دیگه یا توی یک عکس دیگه هم دیدم. برای یک لحظه، همه چی رو توی ذهنم، کنار هم گذاشتم. محمد دوست قدیمی و صمیمی شهرام و مصطفی بوده که دیگه زنده نیست. موهای تنم سیخ شد و شوکه شدم. هانیه انگار متوجه تغییر حالتم شد و گفت: ‌چت شده شیوا؟
ترلان هم گفت: ‌چی شده دخترم؟
نا خواسته بغض کردم و گفتم: این محمد بابای سینا است.
هانیه تعجب کرد و گفت: سینا شوهرت؟ یعنی شوهر سابقت؟
سرم رو تکون دادم و گفتم: آره.
ترلان هم تعجب کرد. بلند شد و خیلی سریع برام یک آب قند درست کرد. داد به دستم و گفت: بخور دخترم، رنگت پریده.
چهره‌ی مصطفی در هم رفت و رو به من گفت: مطمئنی محمد پدر شوهرته؟ چون وقتی محمد مُرد، بچه‌هاش کوچیک بودن.
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: آره مطمئنم. پسرش شبیه خودشته.
ترلان رو به مصطفی گفت: چرخ روزگار رو می‌بینی مصطفی. فکر می‌کردی یک روز عروس محمد بیاد خونه‌مون؟
هانیه گفت: عروس سابق.
روم رو کردم سمت ترلان و گفتم: چند سالی هست که از هم طلاق گرفتیم. بعد از طلاق رفتم آلمان و دیگه خبری از سینا ندارم. ‌مصطفی گفت:‌ اون سارا که دنبالشی، دختر محمد نیست؟
دیگه چاره ای نبود و باید همه چی رو بهشون می‌گفتم. از شروع آشناییم با سینا و سارا شروع کردم و کل داستان زندگی‌ام رو براشون تعریف کردم. تا لحظه‌ای که رسیدم به خودشون. ترلان از یک جا به بعد فقط اشک می‌ریخت. هم شوکه شده بود و هم غمگین. چهره‌ی ناراحت مصطفی هم دست کمی از ترلان نداشت. بعد از تموم شدن حرف‌هام، مصطفی بلند شد و گفت: برای گذشته‌ی تلخ و دردناکی که داشتی، ‌متاسفم دخترم. ‌حرفی برای گفتن ندارم. ‌فقط می‌تونم بهت کمک کنم تا دوستت رو پیدا کنی.
چقدر عادی شده بود برام، تعریف کردن قصه‌ی زندگیم. دیگه نه خجالتی داشتم و نه برام مهم بود که چند نفر تو دنیا داستان من رو بدونن. فقط می‌دونستم بعد از تعریف زندگی‌ام پیش مصطفی و ترلان، حس خوبی بهم دست داد. حس آرامش بعد از درد و دل کردن.
بعد از دو روز مصطفی موفق شد مکان شرکت بهرامی رو پیدا کنه. مصطفی بعد از گفتن آدرس بهرامی، رو به من گفت: حالا ‌می‌خوایین چیکار کنین؟
هانیه جواب داد: نگران نباش آقا مصطفی. فعلا هیچ کاری نمی‌کنیم. حالا باید سارا رو پیدا کنیم و بعدش هم سمانه.‌ از اینجا به بعدش با منه چون شیوا رو می‌شناسن.
صبح روز بعد، هانیه زودتر از همه بیدار شد. حالا وقتش بود که نقشه‌مون رو عملی کنیم. به خاطر استرس زیاد، معده‌ام درد گرفته بود. هانیه دامن و پیراهن سکسی خودش رو تنش کرد. ‌هنوز عقیده توریست جلوه دادن، توی ذهنش بود. چمدونش رو کمی سبک تر کرد و طبق نقشه باید با خودش می‌برد. مشغول آرایش کردن بود که گفتم: هانیه یادت باشه ما اینجا تنهاییم و هیچ کمکی نداریم.‌ اون سری که ما جلوی سارا موفق شدیم، کلی کمک داشتیم. از همه مهم تر که صادق پشت‌مون بود. اما الان فقط من و تو هستیم و هیچ پشتوانه دیگه‌ای این نیست. ازت خواهش می‌کنم مواظب باش و هر بار حس کردی که ذره‌ای در خطری، خودت رو نجات بده و به من زنگ بزن. حتی یک درصد هم ریسک نکن.
هانیه گفت:‌ اینقدر نترس. ‌میرم و همه جیک و پوکشون رو در میارم. بهت قول میدم سمانه رو پیدا کنم. هر وقت شرایطش بود، بهت پیام میدم و در جریانت می‌ذارم. بهم اعتماد کن شیوا. من از پسش بر میام.
داشتم از نگرانی دیوونه می‌شدم که ترلان با یک لیوان نوشیدنی گرم اومد و گفت:‌ این دمنوش رو بخور. برای آرامش خوبه. حالا که تصمیم‌تون رو گرفتین، ‌بد به دلت راه نده. همه چی درست می‌شه.
بعد از رفتن هانیه، به ندا زنگ زدم. می‌تونستم استرس و نگرانی ندا رو از پشت تلفن حس کنم. گوشی موبایل رو گذاشت رو گوش نگار. وقتی صدای نگار رو شنیدم، گریه‌ام گرفت.


وارد ساختمان شرکت بهرامی شدم. خیلی زود همه‌ی نگاه‌ها به من بود. به همه لبخند می‌زدم و چمدونم رو دنبال خودم می‌کشیدم. رفتم طبقه‌ی پنجم و وارد دفتر بهرامی شدم. نزدیک یک منشی خانم شیک پوش شدم و گفتم: با آقای بهرامی کار داشتم.
سر تا پام رو یک نگاه کرد و گفت: عزیزم آقای بهرامی فعلا ایران تشریف دارن.
قیافه‌ی خودم رو ناراحت گرفتم. چمدونم رو رها کردم و نشستم روی کاناپه‌ی مهمان و دست‌هام رو گذاشتم اطراف سرم و گفتم: ای وای حالا چیکار کنم؟
منشی گفت:‌ چه کاری با ایشون دارین؟ شاید من بتونم کمک کنم.
با ناراحتی ‌گفتم: من فقط با خود ایشون کار دارم. این همه راه از لوکزامبورگ اومدم فقط به امید آقای بهرامی. ‌حالا چه خاکی تو سرم بریزم آخه؟
شروع کردم به گریه کردن. منشی تحت تاثیر قرار گرفت و گفت:‌ حداقل به من بگین چیکار دارین. سعی می‌کنم باهاشون تماس بگیرم. شاید بتونن کاری کنن.
اشک‌هام رو پاک کردم و با خوشحالی گفتم: واقعا باهاشون تماس می‌گیرین؟ من برادرزاده‌ی آقای عسگری هستم. قرار بود که تو لوکزامبورگ درس بخونم و کار کنم. اما یک سری اتفاق‌ها باعث شد موفق نشم. از طرفی دیگه نمی‌خوام برگردم ایران و می‌خوام همینجا تو ترکیه کار کنم. ‌عموم بهم آدرس اینجا رو داده و گفته آقای بهرامی می‌تونه کمک کنه.
منشی که انگار تا حالا اسم عسگری رو نشنیده بود، کمی فکر کرد و گفت: الان با آقای بهرامی تماس می‌گیرم.
صادق موفق شده بود اسم عسگری رو برامون پیدا کنه. یکی از دوستان قدیمی بهرامی که ساکن آمریکا بود و دیگه رابطه‌ای با بهرامی نداشت. منشی رفت داخل اتاق بهرامی و موفق شد با بهرامی تماس بگیره. فال‌گوش وایستادم و متوجه شدم که حتی تیپ ظاهری من رو هم برای بهرامی شرح داد. بعد از چند دقیقه برگشت و گوشی رو داد به من تا با بهرامی حرف بزنم. بعد از احوال پرسی، تا جایی که می‌تونستم لحن صدام رو مظلوم و ملوس گرفتم و گفتم: عموم بهم گفت که هر وقت توی ترکیه نیاز به کمک داشتم، می‌تونم روی شما حساب کنم. الان هم فقط نیاز به یک کار دارم.
بهرامی کمی مکث کرد و گفت: حالا چرا می‌خوای توی ترکیه کار کنی؟
صدام رو کش دار تر کردم و گفتم: از اروپا خوشم نیومد. از طرفی می‌خوام به ایران نزدیک باشم. در ضمن می‌خوام یک جا زندگی و کار کنم که بشه نفس کشید و آزاد بود. فکر کنم بهترین گزینه همین ترکیه باشه.
بهرامی سکوت کرد. انگار داشت من و خواسته‌ام رو تجزیه و تحلیل می‌کرد. وقتی دیدم سکوت کرده، لحنم رو مودبانه تر کردم و گفتم: اگه لازمه به عمو جان میگم که شخصا با شما تماس بگیرن.
بهرامی گفت: نه لازم نیست، پیغام جناب عسگری کافیه. خانم با شخصیتی مثل شما اگه بدون معرف هم می‌اومد، من بهش کمک می‌کردم. ما ایرانی‌ها باید هوای همدیگه رو داشته باشیم.
لحن صدام رو خوشحال گرفتم و گفتم: راستی فراموش کردم خودم رو معرفی کنم. من هانیه هستم.
لحن بهرامی کمی صمیمانه تر شد و گفت: چه اسم قشنگی. الان کجا اقامت دارید؟
جواب دادم: من تازه رسیدم و یک راست اومدم دفتر شما. فعلا قصد دارم برم هتل.
بهرامی خیلی سریع گفت: ‌چرا هتل؟ گوشی رو بدید به منشی تا بهش بگم که برای محل اسکانتون چیکار کنه.
یک ماشین با کلاس و یک راننده، پایین ساختمون منتظرم بود. راننده چمدونم رو گذاشت صندوق عقب. در رو برام باز کرد که بشینم. توی مسیر هم اصلا حرف نزد. به شیوا پیام دادم: مرحله اول از آب خوردن هم راحت تر بود.
حدودا از شهر خارج شدیم. به سمت قسمت زیبا و خوش آب و هوا تر رفتیم. راننده جلوی یک خونه‌ی ویلایی که دیواراش مثل کُنده‌های چوب، قهوه ای پر رنگ بودن، نگه داشت. یک خونه‌ی ویلایی فانتزی ساز و بسیار جذاب که فقط چند جا نمونه‌اش رو دیده بودم. راننده‌ در خونه رو زد. یک خانم حدودا مسن در رو باز کرد. به ترکی با هم حرف زدن. اون خانم که طبق ظاهرش، مشخص بود پیشخدمت خونه‌ است، بهم سلام کرد و دعوتم کرد که برم داخل. داخل خونه هم حسابی خوشگل بود و طراحی خاص خودش رو داشت. شومینه‌ی خیلی زیبای گوشه‌ی هال، بیشتر از همه نظرم رو جلب کرد. پیشخدمت رو به من گفت: شما بشین تا برات یک نوشیدنی بیارم. خانم کم کم پیداش می‌شه.
نشستم و گفتم: باشه.
یک ساعت گذشت. در اصلی خونه از جایی که نشسته بودم، دیده می‌شد. در باز شد و یک خانم شیک پوش با عینک آفتابی وارد شد. موهای بلند و خرمایی‌اش رو ریخته بود دور شونه‌هاش. به سمت من اومد و عینکش و برداشت و همراه با لبخند گفت: سلام عزیزم، خیلی خوش اومدی.

4 ❤️

2021-01-25 02:39:28 +0330 +0330

قسمت دوازدهم


وقتی عینکش رو برداشت، متوجه شدم که ساراست. خودم رو جمع جور کردم و بلند شدم و گفتم: سلام، ممنون.
سارا با من دست داد و گفت: من سارا هستم، همسر بهرامی. با من تماس گرفت و جریان شما رو گفت. تاکید کرد که شخصا به موردتون رسیدگی کنم.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: من هم هانیه هستم. خوشبختم و ببخشید که مزاحم‌تون شدم.
نگاه خاصی به سر تا پام کرد و گفت:‌ این چه حرفیه عزیزم. من و بهرامی همیشه هوای ایرانی‌های مقیم اینجا رو داریم. مخصوصا اگه از ما درخواست کمک کنن. مشخصه که خیلی خسته‌ای و لازمه یک دوش حسابی بگیری و استراحت کنی. نادیا خدمتکار اینجا، بهت حموم رو نشون میده و یکی از اتاق‌ها رو در اختیارت می‌ذاره. فعلا فقط استراحت کن عزیزم.
از سارا تشکر کردم و چمدونم رو بردم تو اتاقی که نادیا نشونم داد. ‌هر چی چشم انداختم، خبری از سمانه نبود. دوش گرفتم و برگشتم تو اتاق و به شیوا وضعیت و شرایط رو پیام دادم. باورم نمی‌شد که تو کمتر از چهار ساعت، به سارا رسیده بودم. حالا فقط مونده بود که سمانه رو پیداش کنم. یک شلوارک و تاپ صورتی کم رنگ تنم کردم، همراه با یک آرایش ملایم. برگشتم تو هال. سارا یک روزنامه ترکی دستش گرفته بود و با اون عینک مطالعه‌ای که جذاب ترش کرده بود، داشت روزنامه می‌خوند. وقتی متوجه من شد، روزنامه رو گذاشت کنار و از بالای عینک من رو نگاه کرد و گفت: به به خوشگل خانم، بفرما بشین تا بگم نادیا برات یک قهوه ترک بیاره. بعد از حموم خیلی می‌چسبه.
نشستم و گفتم: شما خیلی مهربون هستین.
-مگه می‌شه با دختر با شخصیت و خوشگلی مثل تو، مهربون و لطیف نبود؟
از اعتماد به نفس و کنترلی که روی رفتار و گفتارش داشت، خوشم اومد. با دقت بهش نگاه کردم و گفتم: لطف دارین.
-خب از خودت بگو عزیزم. البته اگه دوست داری.
+خلاصه‌اش این می‌شه که ایران رو اصلا دوست نداشتم و می‌خواستم برم اروپا زندگی کنم. به بهونه تحصیل من رو فرستادن لوکزامبورگ. راستش رو بخوایین، رشته‌ای نبود که علاقه داشته باشم و در اصل به طراحی علاقه دارم. چون درس خوندن رو بیخیال شده بودم، دیگه نمی‌تونستم به بهونه‌ی اقامت تحصیلی، توی لوکزامبروگ بمونم. از طرفی نمی‌خواستم برگردم ایران و می‌خواستم مستقل و آزاد باشم اما از طرف دیگه هم دوست نداشتم که خیلی هم از ایران دور باشم. طبق شرایطم، ترکیه بهترین انتخاب برای من بود.
غیر مستقیم سعی کردم به سارا برسونم که یک دختر تنهام که با خانواده‌ام سازگاری زیادی ندارم و آزادی و استقلالم خیلی برام مهمه. سارا هم با دقت به چهره‌ی من نگاه کرد و گفت: عموت خوب کاری کرد که بهرامی رو معرفی کرده. طبق مواردی که گفتی، ترکیه بهترین انتخاب ممکن بود. دختر باهوشی هستی که درست انتخاب کردی. بهرامی تازه رفته ایران و چند ماه توی ایران درگیره. تا برگرده، من خودم بهت کمک می‌کنم که اینجا شروع کنی و زندگی‌ات بسازی.
با هیجان گفتم: وای سارا خانم چقدر شما ماهین. هرگز باورم نمی‌شد که انسان‌های فداکار و خیرخواهی مثل شما وجود داشته باشن. ‌باید زنگ بزنم به عموم و ازش تشکر کنم.
به این بهونه گوشی‌ام رو دستم گرفتم و الکی شماره گرفتم و با عموی خیالی حرف زدم. هم زمان بلند شدم و قدم زدم. با چشم‌هام کل خونه رو زیر و رو کردم اما همچنان خبری از سمانه نبود. وقتی تماس الکی‌ام تموم شد، سارا گفت: فردا می‌برمت محل کار خودم. اگه خوشت اومد، همونجا برات یک کار خوب جور می‌کنم.
صبح روز بعد همراه با سارا از خونه زدیم بیرون. وارد شهر شدیم. محل کار سارا، یک فروشگاه بزرگ و شیک لوازم خانگی بود. هر کَسی سارا رو می‌دید، با احترام خاصی بهش سلام و عرض ادب می‌کرد. مونده بودم که سارا اینجا چه غلطی می‌کنه و چیکاره‌است. از راه پله‌های مارپیچ انتهای فروشگاه رفتیم بالا و وارد یک دفتر شیک با دیوارهای شیشه‌ای شدیم. موقعیت دفتر جوری بود که کل فروشگاه دیده می‌شد. سارا پشت میز بزرگ داخل دفتر نشست و گفت: ‌بشین عزیزم. بگم نسکافه یا قهوه یا چای بیارن؟
از شواهد موجود داخل دفتر، مطمئن شدم که سارا، مدیر فروشگاه است. کمی جا خوردم و به آرومی ‌گفتم: من چای می‌خورم.
یک پسر جوون که انگار آبدارچی بود، وارد دفتر شد. با احترام برخورد کرد و جلوی من یک لیوان چای و جلوی سارا، یک فنجون قهوه گذاشت. سارا بعد از رفتن آبدارچی، رو به من گفت: ‌من عاشق قهوه‌ام اما تو انگار اهل چای هستی.
‌لبخند زدم و گفتم: بله دقیقا. چه محل کار قشنگی دارین سارا خانم. اینجا برای خودتونه؟
-مرسی عزیزم. آره خودم هم از این دفتر خیلی خوشم میاد. همین که از اینجا این همه شلوغی و جنب و جوش رو می‌بینم، حس خوبی بهم دست میده. البته اینجا برای خودم نیست. فقط مدیریت اینجا با منه. اگه دوست داشته باشی، می‌تونم همینجا یک کار خوب و راحت بهت بدم. معلومه دختر زرنگ و باهوشی هستی و می‌شه روت حساب کرد.
+وای سارا خانم مگه دیوونه‌ام که پیشنهاد به این خوبی رو رد کنم؟
-خوشحالم که اینقدر بهم اعتماد داری. تا تو بری و یک دور توی فروشگاه بزنی، من هم کمی بررسی کنم و ببینم که چه کار در خور شانی می‌تونم برات جور کنم.
کل فروشگاه رو گشتم اما همچنان خبری از سمانه نبود. چند بار تو گوشی‌ام عکسش رو دیدم که مطئمن بشم یک وقت قیافه‌اش یادم نرفته باشه. آدرس فروشگاه و تمام اطلاعاتی که به دست آورده بودم رو برای شیوا فرستادم. برگشتم توی دفتر سارا و گفتم: بهتون تبریک میگم. واقعا فروشگاه منظم و کاملی دارین. حتما از مدیریت عالی شما بوده. آقایونی که میگن زن همیشه باید تو خونه باشه، باید بیان و مدیریت شما رو ببینن.
سارا خندید و گفت: لطف داری عزیزم. به نظر من خانم‌ها تو مدیریت دست کمی از آقایون ندارن و حتی تو بعضی موارد بهتر هستن. راستی من فکرهام رو کردم. پیشنهادم به تو اینه که همینجا تو دفتر خودم کار کنی. خیلی وقته که یکی رو لازم دارم تا توی کاغذ بازی‌ها و کارهای دفتری، به من کمک بده. بعضی از اوقات هم که نبودم، تلفن‌ها رو جواب بده. خب نظرت چیه؟
از خوشحالی بلند شدم و گفتم: وای سارا خانم همه‌اش دارین من رو خجالت زده می‌کنین.‌ کاش روم می‌شد و بغل‌تون می‌کردم.
‌سارا دوباره خنده‌اش گرفت و گفت: احساساتی نشو عزیزم. دختر زیبا و باهوشی مثل تو حقش بیشتر از ایناست. این یک شروع تازه است و تو در آینده می‌تونی شغل بهتری پیدا کنی.
تو کمترین زمان ممکن، منشی سارا شدم. هرگز فکرش رو نمی‌کردم که تا این اندازه بتونم به سارا نزدیک بشم. بعد از یک هفته موفق شدم کارها رو نسبتا یاد بگیرم. هر لحظه که بیشتر کنار سارا بودم، بیشتر می فهمیدم که چه آدم مغرور و متکبریه. در ظاهر خودش رو مهربون و دلسوز نشون می‌داد اما می‌تونستم درون خودخواه و بی رحمش رو حس کنم. از برخوردش با کارکنان فروشگاه و حتی لحن جواب دادنش به تماس‌هاش مشخص بود که چقدر خود برترین بینه. همه چی روی روال و طبق نقشه پیش می‌رفت اما همچنان خبری از سمانه بود.
صبح یکشنبه بود و روی کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم شومینه رو نگاه می‌کردم. سارا که تازه از خواب بیدار شده بود، وارد هال شد. به نشونه‌ی احترام نشستم. سارا هم جلوم نشست و رو به نادیا که توی آشپزخونه بود؛ گفت: یک قهوه برام بیار.
به سارا نگاه کردم و گفتم: سارا خانم، من باید کم کم به فکر یک جا برای زندگی باشم.
سارا چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: ‌مگه اینجا مشکلی داری؟
با یک لحن ملایم گفتم: نه اینجا که خیلی هم راحتم. اما نمی‌شه که همه‌اش مزاحم باشم.
-نمی‌خواد از این حرف‌ها بزنی. خونه به این بزرگی، مزاحمتی نیست.‌ اگه هم حوصلت سر رفته، من فردا شب یک مهمونی دوستانه دعوتم. می‌تونم تو رو هم با خودم ببرم و کمی خوش بگذورنی و از این کسلی در بیایی.
+شما همیشه من رو سوپرایز می‌کنین سارا خانم.
-لازم نیست این همه از من تشکر کنی. به فکر لباس برای مهمونی فردا شب باش. البته اگه بدت نمیاد، می‌تونی از کمد لباس یکی از دوست‌هام که پیش من زندگی می‌کنه، استفاده کنی. خودش فعلا نیست و مطمئنم ناراحت نمی‌شه. لازم نیست برای یک شب، کلی هزینه لباس کنی.
سارا من رو هدایت کرد به سمت تنها اتاق خونه که همیشه درش بسته بود. سارا کمد لباس رو باز کرد و گفت: هر کدوم رو می‌خوای انتخاب کن. من برم تا قهوه‌ام سرد نشده.
اول از همه کل اتاق رو وارسی کردم. شیوا بهم گفته بود که سمانه از رنگ زرد خوشش میاد و از رو تختی تک نفره گرفته تا اکثر دکور اتاق، زرد بود. احتمال زیاد دادم که این اتاق باید برای سمانه باشه. اما از خودش خبری نبود. سارا گفت که دوستش فعلا نیست. اگه ازش می‌‌پرسیدم که دوستت کجاست و کِی میاد، شک می‌کرد. تصمیم گرفتم فعلا صبر کنم. اکثر لباس‌های مجلسی سمانه، لختی بود. یک پیراهن اندامی و کوتاه مجلسی نقره‌ای انتخاب کردم.
مهمونی داخل یک باغ ویلای بزرگ و مجلل بود و جمعیت زیادی داخل مهمونی حضور داشتن. یک آقای خوشتیپ کت و شلواری به استقبالمون اومد و احوال پرسی شدیدا گرمی با سارا کرد. بعد از بوسیدن پشت دست سارا، چند لحظه به من نگاه کرد و رو به سارا گفت:‌ این خانم زیبا همونی هستن که می‌گفتی؟
سارا گفت: ‌بله ایشون هانیه خانم هستن. یک دختر جذاب و باهوش.
‌سارا بعدش رو به من گفت:‌ ایشون آقا بهزاد، صاحب چندین فروشگاه زنجیره‌ای در ترکیه که افتخار مدیریت یکی از فروشگاه‌ها نصیب من شده.
با راهنمایی بهزاد وارد ساختمان ویلا شدیم. خیلی زود متوجه نگاه سنگین بهزاد روی بدنم شدم. به هر کی که می‌رسیدیم، سارا من رو معرفی می‌کرد. متوجه شدم که فقط نگاه بهزاد سنگین نیست. انگار توی اون مهمونی، تمام زن‌ها برای تمام مَردها حکم یک جاذبه سکسی رو داشتن و نگاه همه‌شون خاص و معنی دار بود.‌ مخصوصا موقعی که متوجه می‌شدن من همراه سارا هستم. برای لحظاتی که سارا مشغول صحبت با چند نفر شد، من ازش جدا شدم. آدم‌های توی مهمونی رو نگاه می‌کردم و فضا به شدت برام غریب و نا شناخته بود. دنیای آدم پولدارا و مهمونی‌های خاص خودشون. بهزاد اومد طرفم و بهم سیگار تعارف کرد.‌ سیگار کشیدن رو تمرین کرده بودم. با اعتماد به نفس سیگار رو ازش گرفتم و با تعارف فندکش، سیگارم رو روشن کردم. بهزاد با دقت به من نگاه کرد و گفت: تو همین فاصله‌ی کم، سارا خیلی از شما راضیه و میگه مسئولیت دفتر رو براش نصف کردی. ‌خوشحالم که دختر با شخصیت و باهوش و البته زیبایی مثل شما تو فروشگاه کار می‌کنه. هر جوری دوست داری می‌تونی رو کمک من حساب کنی. از این به بعد تو کارمند من هم هستی و مسئولیت تمام مشکلاتت با منه عزیزم.
حس خوبی بهم دست نداد که تو اولین برخورد از واژه‌ی عزیزم استفاده کرد. ‌می خواستم بزنم تو ذوقش اما جلوی خودم رو گرفتم و گفتم: من هم تعریف شما رو زیاد از سارا خانم شنیدم. از ظاهر و برخوردتون مشخصه که چقدر آدم با شخصیتی هستید. خوشحالم که باهاتون آشنا شدم.
بهزاد به سمت راهرو اشاره کرد و گفت: از لحظه‌ای که اومدی، سرپایی. بهتره یک جا بشینیم و به سلامتی آشنایی‌مون یک پیک مشروب بخوریم.
لبخند زدم و گفتم: باعث افتخارمه.
اطراف راهرو پر از اتاق بود که هیچ کدوم در نداشت. داخل تمام اتاق‌ها کاناپه و میز پذیرایی گذاشته بودن. وارد یکی از اتاق‌ها شدیم. با تعارف بهزاد نشستم. خدمتکار برامون یک سینی پذیرایی مشروب آورد و گذاشت روی میز. به کاناپه تکیه دادم و پام رو انداختم روی پای دیگه‌ام. نگاه بهزاد هر لحظه روی رون پاهام و خط سینه‌هام عمیق تر می‌شد. بهزاد شروع کرد به صحبت از فروشگاه و هم زمان چند تا پیک مشروب خوردیم. می‌دونستم که به بهونه صحبت از فروشگاه می‌خواد که بیشتر پیشش باشم تا بیشتر باهام لاس بزنه. سعی کردم زیاد مشورب نخورم تا از حالت عادی خارج نشم. وقتی خواست پیک مشروبم رو پر کنه، با دستم اشاره کردم و گفتم: مرسی من دیگه نمی‌خورم.
بهزاد کمی مکث کرد. شیشه‌ی مشروب رو گذاشت روی میز. خودش رو به من نزدیک تر کرد و گفت: آره بهتره زیاده روی نکنی تا شبت خراب نشه.
دستش رو گذاشت روی رون پام. حس خوبی از لمس گرمای دستش نداشتم. ترکیبی از حس انزجار و استرس، درونم شکل گرفت. به زور لبخند زدم و گفتم: آره مخصوصا من که حسابی بی جنبه‌ام.
بهزاد دستش رو به کُسم نزدیک تر کرد. یک چنگ ملایم از رون پام گرفت و با نگاه شهوتی‌اش به صورتم خیره شد. در همین حین سارا اومد و گفت: ‌اینجایی دختر؟ کلی دنبالت گشتم و پیش خودم گفتم الان تنهایی.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نه تنها نبودم.
سارا یک نگاه معنی دار به دست بهزاد که روی رون پام بود، کرد و گفت: آره می‌بینم که اصلا تنها نبودی. پاشو که باید به چند تا دوست دیگه‌ام معرفی‌ات کنم.
همراه با سارا وارد یک اتاق دیگه شدیم. سارا من رو به چند نفر جدید معرفی کرد. سمت دیگه‌ی اتاق صدای خنده‌ی چند تا دختر بلند شد. سرم رو چرخوندم به سمت‌شون. چهار تا دختر نشسته بودن اطراف دو تا مرد. انگاری همه‌شون مست کرده بودن.‌ خواستم سرم رو برگردونم سمت دوست‌های سارا که یکی از دخترها رو شناختم. با دقت بهش نگاه کردم و مطمئن شدم که سمانه است. در ظاهر خوشحال بود و هیچ خبری از شکنجه نبود. باورم نمی‌شد که سمانه رو توی همچین وضعیتی ببینم. سارا دستم رو گرفت و از اتاق رفتیم بیرون. تا آخر مهمونی، همه‌ی فکر و ذهنم تصویری بود که از سمانه دیده بودم. وقتی برگشتیم خونه، تو اولین فرصت به شیوا پیام دادم: مطمئنی که سمانه در حال شکنجه شدنه؟ اینطور که مشخصه، حال و وضعش از همه‌ی ما بهتره‌ها.
برای شیوا به صورت خلاصه، هر چیزی که دیده بودم رو نوشتم. حتی آدرس ویلایی که رفته بودیم رو هم براش فرستادم. پیام‌ها رو از روی گوشی‌ام پاک می‌کردم تا اگه سارا احیانا گوشی‌ام رو اتفاقی می‌دید، چیزی دستش نیاد.
دو روز گذشت. عصر موقع برگشتن از فروشگاه، سارا گفت: امشب مهمون ویژه داریم.
کمی مکث کردم و گفتم: پس من تو اتاقم می‌مونم و مزاحم نمی‌شم.
با لحن خاصی گفت: اتفاقا به خاطر تو دارن میان عزیزم. حسابی ازت خوش‌شون اومده و می‌خوان از نزدیک ببیننت. برای امشب هم از لباس‌های دوستم، یک دست لباس انتخاب کن. دوست دارم امشب بهترین باشی.
بهزاد همراه یکی از دوست‌های ترکیه‌ایش، مهمون سارا بودن. بهزاد علنی و واضح به اندام من نگاه می‌کرد و مشخص بود که ذره‌ای نگران ناراحت شدن من نیست. دوستش هم دست کمی از خودش نداشت.‌ یک تیشرت و ساپورت پوشیده بودم و همه‌ی اندامم مشخص بود. نادیا ازمون پذیرایی کرد و برامون مشروب آورد. بهزاد رو به سارا و با یک لحن خاصی گفت: مهمونی و شب نشینی به این میگن. نه مهمونی چند شب پیش که اون همه شلوغ بود.
سارا گفت:‌ من هم موافقم. ‌اما خودت بهتر می‌دونی که مهمونی‌هایی مثل اونشب، گاهی وقت‌ها برای جمع کردن دوستان و دشمنان و خبر گرفتن از همه لازمه.
بهزاد گفت: البته که آشنا شدن با هانیه جان می‌ارزه که آدم صد تا مهمونی بگیره.
‌سارا و بهزاد و دوستش، سه تایی زدن زیر خنده و من هم سعی کردم که باهاشون بخندم. سارا به من نگاه کرد و گفت: ‌بله متوجه شدم که حسابی با هم آشنا شدین و گرم گرفتین.
بعد از حدود یک ساعت حرف زدن، سارا بلند شد و کنار دوست بهزاد نشست. بهزاد هم اومد و کنار من نشست. دستش رو از روی ساپورت گذاشت روی کُسم و گفت: ‌شنیدم که یک اتاق مخصوص خودت داری. نمی‌خوای اتاقت رو به من نشون بدی؟
اون حس انزجار و استرس، دوباره توی وجودم زنده شد. به خودم گفتم: چِت شده هانیه؟ تمرکز کن. تو همونی بودی که یک پورن استار غول بیابونی رو دو روز تموم تو خونه نگهش داشتی و هر کاری که دلت خواست باهاش کردی.‌ چت شده آخه؟
یک لبخند زورکی زدم و گفتم: بریم نشونت بدم…
وقتی بلند شدم، نگاهم با سارا گره خورد. دست دوست بهزاد روی کُس و لب‌هاش روی گردن سارا بود. سارا پوزخند خاصی بهم زد و چشم‌های خمارش رو از من گرفت و مشغول لذت بردن از دوست بهزاد شد. جفت‌مون می‌دونستیم که بهزاد برای چی داره من رو می‌بره تو اتاقم. همینکه وارد اتاق شدیم، بهزاد در اتاق رو بست و کامل بغلم کرد. هم زمان که از من لب می‌گرفت، با یکی از دست‌هاش کونم رو چنگ می‌زد و با دست دیگه‌اش، کمرم رو مالش می‌داد. با همه‌ی وجودم سعی کردم همراهی‌اش کنم و سوتی ندم. من هم دستم رو بردم پشتش و کمرش رو مالش دادم. انگار همه‌ی اون چیزهایی که تمرین کرده بودم و تو ذهنم می‌خواستم انجام بدم، پاک شده بود. حرکات بهزاد تند تر شد و تیشرت و سوتینم رو درآورد. شروع کرد به مکیدن سینه‌هام و هم زمان من رو روی تخت خوابوند. بعد از چند دقیقه، ساپورت و شورتم رو هم درآورد. بعدش خودش هم لخت شد و خودش رو کشید روم.‌ هر چی تمرکز کردم، اصلا تحریک نشدم. فقط به ظاهر وانمود می‌کردم که دارم لذت می‌برم. بهزاد وقتی که فهمید کُسم خشکه، با تُف کُسم و کیرش رو خیس کرد و کیرش رو کامل فرو کرد توی کُسم. انگار برای اون هم مهم نبود که من تحریک شده باشم یا نه. هم زمان که تملبه می‌زد، سینه‌هام رو هم می‌خورد. چند دقیقه تلمبه زد و گفت: ‌عزیزم می‌خوام تو دهنت ارضا بشم.
منتظر جواب من نموند. کیرش رو از توی کُسم درآورد و نشست روی سینه‌هام. کیرش و فرو کرد توی دهنم.‌ داشتم عوق می‌زدم که آبش رو خالی کرد توی دهنم. حالت تهوع بهم دست داد و نزدیک بود که بالا بیارم. وقتی بهزاد از روم بلند شد، سعی کردم آبش رو تُف کنم اما قسمت زیادیش رو به اجبار قورت داده بودم. دور لب‌هام پر از آب منی بهزاد شده بود. ایستاد و با دستش چنگ زد به کُسم و گفت: عجب کُس تنگی داشتی عزیزم.
لباسش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون. حس بدم چندین برابر شد. دلم می‌خواست گریه کنم. هم ترسیده بودم و هم از رفتار خودخواهانه‌ی بهزاد توی سکس، متنفر شدم. لذت جنسی من، حتی یک درصد هم برای بهزاد مهم نبود. فقط خودش رو توی من تخلیه کرد و رفت. اصلا برای این مورد خودم رو آماده نکرده بودم. حس سرخوردگی بدی بهم دست داد. خودم رو مچاله کردم و برای یک لحظه یاد شهین و شیوا افتادم. دلم برای هر دوتاشون تنگ شده بود.

6 ❤️

2021-01-25 02:39:34 +0330 +0330

قسمت سیزدهم


سارا وارد اتاق شد. انگار اصلا ‌براش مهم نبود که من لُخت هستم. وقیحانه همه‌ی بدن لُختم رو نگاه کرد و گفت:‌ خوش گذشت عزیزم؟
به زور لبخند زدم و گفتم: آره چرا که نه.
یک نگاه دیگه به بدنم کرد و گفت: بدن رو فرم و خوش تراشی داری. بهت تبریک میگم. بیخود نیست که بهزاد اینطور تخیله شده و بی حاله. پاشو برو دوش بگیر تا سر حال شی. به نادیا میگم تا رو تختی‌ات رو عوض کنه.
زیر دوش نا خواسته گریه‌ام گرفت. احتیاج داشتم با شیوا صحبت کنم. آخر شب وقتی مطمئن شدم که سارا خوابیده، به شیوا زنگ زدم. شیوا خیلی زود فهمید که یک چیزی شده و گفت: حالت خوبه هانیه؟ اتفاقی افتاده؟
سعی کردم خودم رو کنترل کنم و گفتم: حالم خوبه و مشکلی نیست.
-صدات داره می‌لرزه هانیه. بهم بگو چی شده.
طاقت نیاوردم و بغض کردم. شیوا چند بار دیگه اصرار کرد و من هم جریان سکس با بهزاد رو براش تعریف کردم. شیوا کمی مکث کرد و گفت: آروم باش عزیزم. همه‌ی اینا تقصیر منه. تو نباید اونجا باشی.
+دیگه راه برگشتی نیست شیوا. فقط یک قدم دیگه مونده تا سمانه رو بهت برسونم.
منتظر جواب شیوا نموندم و گوشی رو قطع کردم. سعی کردم بی صدا گریه کنم تا سارا صدای گریه‌ام رو نشنوه.
روز بعد تو دفتر سارا مشغول مرتب کردن چند تا پوشه بودم که با صدای باز شدن در، سرم رو آوردم بالا. سمانه لبخند زنان وارد دفتر شد و سلام کرد. سارا با خوش رویی گفت: به به سمانه خانم، چه عجب.
نا خواسته چند تا پوشه از دستم افتاد و کاغذهای داخل‌شون پخش زمین شد. هول شدم و رو به سارا گفتم: ببخشید حواسم نبود.
دولا شدم تا کاغذها رو جمع کنم. سمانه اومد سمت من. اون هم دولا شد و شروع کرد به کمک کردن. هم زمان رو به سارا گفت: ایشون باید هانیه خانم باشن. ‌همونی که بهزاد می‌گفت.
سارا گفت:‌ بله دقیقا. یک دختر شیرین و جذاب و باهوش.
به سمانه نگاه کردم و گفتم: سلام.
توی چشم‌هاش هیچ ناراحتی و ترسی نبود و اصلا نمی‌خورد که شرایط بدی داشته باشه. با لبخند نگاهم کرد و گفت:‌ من سمانه هستم، خوشبختم.
سارا گفت: ‌سمانه جان اینجا مسئول بخش فروش هستن و این چند روز جایی کار داشتن. البته حسابی جاشون خالی بود، چون چند تا درگیری کوچیک تو بخش فروش داشتیم. باید به بهزاد بگم اگه باهات کار نداره، حداقل برای چند ساعت اجازه بده که بیایی فروشگاه.
با کمک سمانه، کاغذ‌ها رو جمع کردم. سمانه بلند شد و نشست روی مبل مهمان و رو به سارا گفت: خودم با بهزاد صحبت می‌کنم.
سمانه و سارا مشغول صحبت در مورد کارهای فروشگاه شدن. سعی کردم خودم رو به حضور سمانه بی تفاوت نشون بدم، اما این رفتار صمیمی و دوستانه‌ای که با سارا داشت رو نمی‌تونستم درک کنم. شیوا و ندا چیز دیگه‌ای به من گفته بودن و توقع داشتم که سمانه رو توی یک شرایط سخت ببینم. تو حال و هوای خودم بودم که سارا گفت: تو هم بیا بشین. چند دقیقه به خودت استراحت بده.
یک نفس عمیق کشیدم و نشستم رو به روی سمانه. سارا رو به سمانه گفت: خیلی از هانیه خوشم اومده. توی کارهای دفتر، بیشتر از اونی که فکر می‌کردم، بهم کمک کرده. در ضمن دختر با انرژی و شادابیه. حس خوبی ازش می‌گیرم و مطمئنم که تو هم ازش خوشت میاد. تصمیم گرفتم که با خودمون زندگی کنه. نظرت چیه؟
سمانه پوزخند زد و گفت: تعریف هانیه خانم رو حسابی از بهزاد شنیدم. بهزاد هم می‌گفت خیلی دختر خوب و نجیبیه.
می‌دونستم که سمانه داره بهم تیکه می‌اندازه و از سکس من و بهزاد خبر داره. آدمی نبودم که حاضر جواب نباشم و نتونم جواب سمانه رو بدم اما خودم رو کنترل کردم و هیچی نگفتم. سمانه ایستاد و گفت: من برم سر کارم که امروز حسابی سرم شلوغه.
سارا رو به من گفت:‌ من هم برم که چند تا کار بانکی دارم. ظهر هر دو تاتون رو توی خونه می‌بینم.
وقتی که مطمئن شدم سارا از فروشگاه رفت بیرون، خیلی سریع رفتم داخل فروشگاه و خودم رو به سمانه رسوندم. داشت به زبون ترکی با چند تا کارکنان فروشگاه حرف می‌زد. حرف‌هاش که تموم شد، رو به من گفت: ‌کاری داشتی؟
به چشم‌هاش خیره شدم. چقدر نگاهش یخ و بی روح بود. نگاهش هیچ شباهتی به ندا و شیوا نداشت. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: باید یک جای خلوت حرف بزنیم.
سمانه تعجب کرد و گفت:‌ اگه مورد یا مشکلی هست، می‌تونی با سارا درمیون بذاری.
سریع‌ گفتم: نه با خودت کار دارم.
تعجبش بیشتر شد. بعد از چند لحظه مکث، گفت: ‌دنبالم بیا.
من رو به داخل یکی از انبار‌های فروشگاه هدایت کرد. در انبار رو بست و گفت: فقط زودتر که خیلی کار دارم.
دوباره آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: من رو شیوا فرستاده تا تو رو پیدا کنم. باید با من بیایی و برای همیشه از ترکیه بریم. ما همه‌ی برنامه ریزی‌ها رو کردیم. فقط کافیه همراه من بیایی و بریم پیش شیوا. بعدش از دست سارا خلاص میشی.
چشم‌های سمانه از تعجب گرد شد. چهره‌اش وا رفت و شبیه آدم‌هایی شد که سکته کردن. حتی حس کردم تنفسش هم نا منظم شد. لحنم رو ملایم تر کردم و گفتم: بهم اعتماد کن. فقط کافیه با من بیایی.
خواستم حرفم رو تکرار کنم که نذاشت و با یک لحن جدی و البته با صدای لرزون گفت:‌ این حرف‌هات رو نشنیده می‌گیرم. نه می‌شناسمت و نه می‌دونم از کجا اومدی و نه می‌دونم هدفت از این حرف‌ها چیه. اگه یک بار دیگه مزاحم من بشی، تکلیفت رو با سارا روشن می‌کنم. الان هم برو به کارت برس. وقت‌هایی که سارا نیست، تو باید توی دفترش باشی.
وارد دفتر شدم. به شیوا زنگ زدم و گفتم: سمانه رو پیداش کردم و باهاش حرف زدم.
شیوا با هیجان گفت:‌ خب عکس العملش چی بود؟
آه کشیدم و گفتم: یا فکر کرده من برای آزمایش کردنش از طرف سارا هستم یا واقعا از شرایطی که داره راضیه. شرایط سمانه اصلا اونی نیست که تو و ندا فکر می‌کنین. رابطه‌اش با سارا خیلی خوبه و مشخصه که از زندگی‌اش راضیه. هیچ خبری از شکنجه و آزار و اذیت نیست. تنها راهش اینه که چند روز دیگه بمونم تا بیشتر متوجه شرایطتش بشم.
‌شیوا چند لحظه فکر کرد و گفت: ‌نه هانیه بسه. تو کارت رو انجام دادی. همین امروز وسایلت رو جمع کن و بیا اینجا. دیگه لازم نیست پیش سارا باشی.
با یک لحن مصمم ‌گفتم: نترس، فقط یکم دیگه وقت می‌خوام و دقیق می‌فهمم که چه خبره. ‌تو فعلا کاری نکن تا بهت خبر بدم.
ظهر همراه سمانه رفتیم خونه. سمانه نه به من نگاه می‌کرد و نه باهام حرف می‌زد. از رفتار سارا مطمئن شدم به سمانه چیزی نگفته و این خودش یه نقطه امیدواری بود. سارا مطابق هر روز، رفت حموم. دو دست از لباس‌های سمانه دستم بود. به این بهونه رفتم توی اتاقش. ‌صدای دوش حموم می‌اومد و از بابت سارا خیالم راحت بود. تُن صدام رو آهسته کردم و رو به سمانه گفتم: وقتی نبودی، دو دست از لباس‌هات رو قرض گرفتم.
خیلی بی‌تفاوت گفت: ‌بذارشون رو تخت.
بعد از چند لحظه مکث، گفتم: سمانه تو رو خدا به من اعتماد کن. من از طرف شیوا اومدم. اون خودش هم الان اینجاست. به خاطر امنیت تو آفتابی نشده. بیا همین الان بریم پیش شیوا. ما کمکت می‌کنیم برای همیشه از دست سارا خلاص بشی.
سمانه با عصبانیت گفت:‌ خودت میری بیرون یا خودم پرتت کنم بیرون. برام مهم نیست تو چه خری هستی و از طرف کی اومدی. اگه دنبال هیجان و دردسری، من رو بیخیال شو و بذار به حال خودم باشم.
اشک درون چشم‌های عصبانی و لرزون سمانه رو می‌تونستم به وضوح ببینم. به آرومی از اتاقش خارج شدم و ترجیح دادم که دیگه باهاش بحث نکنم. سمانه اکثرا تو اتاقش بود و سعی می‌کرد با من چشم تو چشم نشه. مونده بودم چیکار کنم. پیش خودم گفتم: طبق همون قولی که به شیوا دادم دو روز دیگه تلاشم رو می‌کنم. اگه موفق نشدم، دیگه از دست من کاری بر نمیاد.
روز بعد تو دفتر سارا بودم و کار خاصی نداشتم که انجام بدم. سارا با یکی تماس گرفت و با یک لحن صمیمانه گفت: یک مورد اورژانسی پیش اومده. آب دستت هست بذار زمین و بیا اینجا. یک کار خیلی واجب باهات دارم. می‌تونی اسمش رو بذاری بهترین سوپرایز زندگی‌ات.
به حرف‌های سارا اهمیت ندادم و همه‌ی فکرم، جلب اعتماد سمانه بود. تو راه برگشت، من و سمانه عقب ماشین نشسته بودیم. سارا که جلو نشسته بود، سرش رو چرخوند به سمت ما و گفت: ‌ای بابا چرا شما دو تا اینقدر موج منفی شدین.‌ عیب نداره، امشب به خرج خودم، یک مهمونی حسابی می‌گیرم و می‌زنیم و می‌ترکونیم، نظرتون چیه؟
یک لبخند زورکی زدم و گفتم: عالیه من موافقم.
سارا رو به سمانه گفت: اخم‌هات رو باز کن. ببین هانیه چقدر از مهمونی‌های من خوشش اومده.
اینبار از لباس‌های سمانه استفاده نکردم. همون دامن لی کوتاه خودم رو با تاپ ستش پوشیدم. مثل مهمونی قبلی، موهام رو درست و یک آرایش ملایم کردم. تصمیم داشتم آخر شب که همه خوابن، زنگ بزنم به شیوا و گوشی رو بدم به سمانه. امید داشتم که سمانه با شنیدن صدای شیوا به خودش بیاد و بهم اعتماد کنه. تو مهمونی شب، خبری از بهزاد و دوستش نبود. چند تا مرد و زن بودن که همه‌شون رو توی مهمونی ویلای بهزاد دیده بودم. سارا جَو خونه رو مثل دیسکو کرده بود. صدای ضبط بالا و حسابی شلوغ شده بود. ته دلم خوشحال بودم که دیگه بهزاد نیست که همه‌اش نگام کنه و بعدش بخواد من رو ببره توی اتاقم. سارا اکثر چراغ‌ها رو خاموش کرد و گفت: وقت ترکوندنه.
همه که حسابی مست کرده بودن، جیغ و هورا کشیدن و شروع کردن به رقصیدن. سمانه رو تو جمعیت دیدم و رفتم سمتش. دستش رو گرفتم و گفتم: افتخار رقص که میدی؟
دستم رو گرفت و شروع کرد باهام رقصیدن. کمی به چشم‌هام زل زد و لب‌هاش رو آورد نزدیک گوشم و گفت: داری اشتباه می‌کنی. نباید اینجا باشی.
هم زمان دستم رو گذاشتم روی کمرش و گفتم: به خاطر شیوا اینجام.
سارا هم دستش رو گذاشت روی کمرم و گفت: می‌بینم که شیوا هنوز مهره مار داره. عادت داره که بقیه رو برای کارهاش بفرسته جلو و خودش در امنیت باشه.
سمانه رو کامل به خودم چسبوندم و گفتم: شیوا و ندا یک سال پیش فهمیدن که چه اتفاقی برای تو افتاده. تا قبلش فکر می‌کردن پیش خانواده‌ات هستی. لحظه‌ای نیست که به تو فکر نکن و عذاب نکشن. همینکه جای دقیقت رو فهمیدن، خودشون رو به تو رسوندن تا نجاتت بدن. شیوا دختر دو ساله‌اش رو گذاشته پیش ندا و اومده اینجا، به خاطر تو.
سمانه متوقف شد. کمی از من فاصله گرفت و با یک لحن متعجب گفت: شیوا دختر داره؟ برای خودشه؟
حس خوبی بهم دست داد که شیوا همچنان برای سمانه مهمه. سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: کپی برابر اصل خود شیواست. خوشگل ترین و نازترین دختر دنیا. فکر نکن که شیوا و ندا فراموشت کردن. سارا زهر خودش رو به اون دو تا هم ریخته و آبرو براشون تو ایران نذاشته. حال و روزشون تو این یک سال، همه‌اش اشک و گریه و نگرانی برای تو بود و هست. بیا همین امشب از اینجا بریم.
برای چند لحظه به چشم‌های هم زل زدیم. تردید رو تو چشم‌های سمانه دیدم. یکهو یکی دست سمانه رو گرفت تا باهاش برقصه. یکی هم دست من رو گرفت و وادارم کرد که همراهش برقصم.‌ هم زمان که با من می‌رقصید، به ترکی یک چیزهایی می‌گفت و من رو کم کم از جمعیت بیرون آورد. وقتی متوجه شدم که داره من رو به سمت اتاقم می‌بره، سعی کردم مانع بشم و گفتم: نه من هنوز می‌خوام برقصم.
به حرفم توجهی نکرد و همچنان داشت من رو به سمت اتاقم می‌کشوند. عصبی شدم و گفتم: ولم کن.
چهره‌ی خندونش عوض شد و چشم‌هاش ترسناک شدن. مچ دستم رو محکم گرفت و با شدت بیشتری من رو به سمت اتاق کشوند. اومدم جیغ بزنم که یکی از پشت، دستش رو گذاشت روی دهنم. دوتایی بلندم کردن و بردنم توی اتاق. وقتی وارد اتاق شدیم، یکی دیگه هم اضافه شد. به نفس نفس اتفاده بودم و از ترس داشتم سکته می‌کردم. دستی که روی دهنم بود رو گاز گرفتم. خواستم جیغ بزنم اما اونی که جلوم بود، با مشت، محکم زد توی شکمم. نفسم بند اومد و دیگه نمی‌تونستم چیزی بگم.‌ سه تایی زدن زیر خنده و به ترکی با هم حرف می‌زدن. صدای ضبط هنوز بالا و همگی توی سالن مشغول رقص بودن. وقتی دیدم که دارن لُخت می‌شن، بغضم ترکید و گریه‌ام گرفت. یکی‌شون بازوم رو گرفت و بلندم کرد. خواستم مقاوت کنم که یک کشیده‌ی محکم زد توی گوشم و یک مشت محکم دیگه زد توی شکمم. حس کردم که دیگه نمی‌تونم نفس بکشم و هر لحظه امکان داره که خفه بشم. لباس‌هام رو توی تنم پاره کردن. محکم و بی ملاحظه چنگ می‌زدن. سوزش چنگ‌هاشون رو روی بدنم حس می‌کردم. هر بار که می‌خواستم مقاومت کنم، یک ضربه توی صورت و سرم یا شکمم می‌زدن. فقط درد می‌کشیدم و اشک می‌ریختم. با هر ضربه که می‌زدن یاد کَسی می‌افتادم. چهره‌ی دلسوز شهین، چشم‌های قشنگ شیوا، خنده‌های ندا، چهره‌ی معصموم نگار، نگاه نگران بابام قبل از اینکه برم توی اتاق عمل. شدت گریه‌ام بیشتر شد و انگار از گریه‌های من لذت می‌بردن. یکی‌شون من رو پرت کرد روی تخت. خودش رو کشید روم و پاهام رو از هم باز کرد. کیرش رو با شدت و یکهویی کرد توی کُسم.‌ هم زمان با تلمبه‌های وحشیانه، به سر و صورتم ضربه می‌زد. دست‌هام رو برای دفاع از خودم، جلوی صورتم گرفتم اما اون دو تای دیگه دست‌هام رو گرفتن که این یکی بتونه آزادانه بزنه. ضجه می‌زدم و التماس می‌کردم. دیگه تحمل درد ضربه‌هایی که به صورت و سرم می‌خورد رو نداشتم. هر چند دقیقه یک بار جاشون رو با هم عوض می‌کردن. به همه جای بدنم بی‌ رحمانه چنگ می‌زدن. نمی‌دونم چقدر گذشت. وادارم کردن که دمر بشم. یکی‌شون پشتم خوابید. از شدت درد و سوزش زیاد، متوجه شدم که کیرش رو فرو کرد توی سوراخ کونم. بالشت رو گاز گرفتم و با مشت به تخت می‌کوبیدم. توی کونم با سرعت تلمبه می‌زد. سرم رو آوردم بالا و با تمام توانم جیغ زدم. یک مشت محکم کوبید توی سرم. به خاطر ضربه‌ی محکمش، بیهوش شدم.
نمی‌دونم چند دقیقه بیهوش بودم. وقتی به هوش اومدم، متوجه شدم که همچنان یکی روم خوابیده و داره توی کونم تلمبه می‌زنه. اینقدر بی حال و بی جون بودم که توانایی هیچ مقاومتی رو نداشتم. بعد از چند دقیقه از روم بلند شد. برم گردوند و آب منی‌اش رو ریخت توی صورتم. اون دو تای دیگه هم نوبتی آب منی‌شون رو توی صورت و سینه‌هام ریختن.

6 ❤️

2021-01-25 02:39:40 +0330 +0330

قسمت چهاردهم


هر سه تاشون لبخند زنان لباس پوشیدن. یکی‌شون از موهام گرفت و وادارم کرد تا بلند بشم. توانایی اینکه روی پاهام وایستم رو نداشتم. همینطور از موهام کشید و من رو از اتاق آورد بیرون. متوجه شدم که دیگه خبری از آهنگ و شلوغی مهمونی نیست. من رو کشوند توی هال و پرتم کرد جلوی کاناپه‌ای که سارا روش نشسته بود. موهام رو محکم تر کشید و مجبورم کرد که به سارا نگاه کنم. مشخص بود که مهمون‌ها رفته بودن. نمی‌دونستم که چقدر توی اتاق بودم و اون سه نفر داشتن بهم تجاوز می‌کردن. سارا پاش رو روی پاش انداخته بود و داشت سیگار می‌کشید. آخرین پُک از سیگارش رو زد و با خونسردی، سیگار رو روی بازوی من خاموش کرد. توانی برای جیغ زدن نداشتم اما از شدت سوزش، اشک‌هام سرازیر شد. سارا دوباره تکیه داد به کاناپه و گفت: از همون لحظه‌ی اول که بهرامی باهام تماس گرفت و گفت که برادر زاده دوستش اومده و می‌خواد که براش کار جور کنیم، حس خوبی بهم دست نداد. اما اولش نقشت رو عالی بازی کردی و من هم برای چند لحظه باورت کردم. اگه اولین سوتی رو نداده بودی، اون حس بد و تردیدی که درباره‌ات داشتم، از بین می‌رفت.‌ بلند شدی و گوشی‌ات رو برداشتی که به عموت زنگ بزنی. عموت هم خیلی سریع گوشی رو برداشت. اونم ساعت سه صبح! البته نه برای ما، بلکه برای عموی عزیزت توی آمریکا. تردید و شَکم برگشت. از بهرامی خواستم هر طور شده با دوستش تماس بگیره و هویت تو رو تایید کنه. بهرامی به سختی دوستش رو پیدا کرد و متوجه شدیم که داری دروغ میگی.‌ فقط باید می‌فهمیدم که برای چی داری دروغ میگی و چی تو سرت می‌گذره. برای همین تو دفتر خودم بهت کار دادم و توی خونه نگهت داشتم که جلوی چشمم باشی. باید نزدیک خودم می‌بودی تا بفهمم چه نقشه‌ای داری. بهزاد بهم گفت ‌که برخلاف اینکه می‌خوای خودت رو خونسرد نشون بدی، اما تو سکس، استرس داشتی و نگران بودی.‌ که البته خودم هم که با دیدن قیافه‌ات، بعد از سکس با بهزاد، مطمئن شدم که اصلا حالت خوب نیست. اشتباه دوم رو موقعی کردی که سمانه رو برای اولین بار دیدی. واکنش تو در برابر دیدن یک آدم غریبه، اصلا عادی نبود. پس حدس زدم که اومدنت مربوط به سمانه می‌شه. برای مطمئن شدن لازم بود وانمود کنم از فروشگاه رفتم بیرون. من اون روز رفتم توی اتاق دوربین‌های فروشگاه. سریع خودت رو به سمانه رسوندی و با هم رفتین توی انبار. متوجه نشدم که چی بهش گفتی. که البته فهمیدن این مورد هم کار سختی نبود. صدای دوش حموم باعث شد تا خیالت راحت بشه و طبق پیش‌بینی‌ام، رفتی توی اتاق سمانه. من هم از پشت در همه‌ی حرف‌هاتون رو گوش دادم و بالاخره به جوابم رسیدم.
اونی که موهام رو گرفته بود، رهام کرد. حتی نمی‌تونستم بشینم. خوابدیم وسط هال و خودم رو مُچاله کردم. سارا ایستاد و با کفش‌های پاشنه بلند و مجلسی که هنوز پاش بود، چند قدم زد. بعد از چند دقیقه با یک صدای بلند و عصبانی گفت: شیوا اینقدر من رو احمق فرض کرده که توی بچه رو فرستاده؟
سارا پاشنه‌ی کفشش رو گذاشت روی پشت دستم و محکم فشار داد. از شدت درد، برای چندمین بار گریه‌ام گرفت. با حرص محکم تر پاشنه‌ی کفشش رو فشار داد. بعد از چند دقیقه، پاش رو از روی دستم برداشت و گفت:‌ گوشی‌اش رو برام بیارین.
سارا وادارم کرد تا با شیوا تماس بگیرم. بعد از اینکه شیوا جواب داد، سارا گوشی رو از من گرفت و گفت: سلام عروس گل‌مون. دلم برات تنگ شده بود.


از روزی که هانیه پیش سارا بود، نه خواب داشتم و نه خوراک. به گفته‌ی خودش همه چی اوکی بود و هیچ مشکلی وجود نداشت، اما دلشوره دست از سر من بر نمی‌داشت. ترلان سعی می‌کرد آرومم کنه اما فایده چندانی نداشت. حتی توی خواب هم گوشی‌ام دستم بود تا اگه هانیه پیام یا خبری داد متوجه بشم. تنها لحظه‌ای که خوشحال شدم، موقعی بود که هانیه گفت سمانه رو پیدا کرده. بهش اصرار کردم که برگرده و دیگه کارش تموم شده اما خواست باز هم سعی خودش رو بکنه و سمانه رو هر طور که شده راضی کنه. اگه من هر اقدامی می‌کردم و یا خودم رو نشون می‌دادم، جفت‌شون رو تو خطر می‌انداختم. مجبور بودم فقط صبر کنم تا هانیه برگرده پیشم. صادق و ندا و میلاد، مدام از من خبر می‌گرفتن و من هم تمام جزئیاتی که هانیه بهم می‌گفت رو به اون‌ها می‌گفتم. آخر شب بود و خوابم نمی‌برد. گوشی‌ام زنگ خورد و هانیه بود. می‌دونستم صبر می‌کنه و آخر شب‌ها که همه خوابن زنگ می‌زنه. تایید تماس رو زدم. با شنیدن صدای سارا، دنیا روی سرم خراب شد.‌ این یعنی همه چی لو رفته بود. درست موقعی که هانیه می‌گفت همه چی اوکیه. شوکه شده بودم و نمی‌دونستم چی باید بگم. سارا گفت: فردا صبح میری به آدرسی که بهت میگم. یک ماشین مشکی میاد و سوارت می‌کنه. اگه به هر کَسی حرف بزنی یا پلیس خبر کنی، ایندفعه باید برای پیدا کردن دوستانت از ارواح کمک بگیری.
همه‌ی وجودم پر از ترس و استرس شد. سارا رو خوب می‌شناختم. اون صدایی که شنیدم صدای سارای عصبانی بود. اگه به حرفش گوش نمی‌دادم، تهدیش رو عملی می‌کرد. تا صبح نخوابیدم و فقط فکر کردم. هانیه هم به خاطر من داشت قربانی می‌شد. مثل تمام آدم‌هایی که به خاطر من قربانی شده بودن. صبح بدون اینکه به کَسی بگم، حاضر شدم. گوشی‌ام و برداشتم و زدم بیرون. برام مهم نبود چه سرنوشتی در انتظارمه و چه اتفاقی قراره برام بیفته. فقط به هانیه و سمانه فکر می‌کردم. ‌اینکه اگه نرم چه بلایی سرشون میاد. به ندا پیام دادم: اگه تا بیست و چهار ساعت دیگه خبری از من نشد، به بابای هانیه زنگ بزن و همه چی رو بهش بگو.‌ تا خودم هم زنگ نزدم تماس نگیر و فقط منتظر تماس من باش.
خودم رو سپردم دست سرنوشت و سوار ماشین مشکی شدم. من رو بردن به یک باغ ویلا. سعی کردم ظاهر خودم رو قوی و محکم نشون بدم. می‌دونستم که اگه جلوی سارا خودم رو ضعیف نشون بدم، بیشتر لذت می‌بره و جسور تر می‌شه. با قدم‌های آهسته وارد ساختمون شدم. سارا نشسته بود روی کاناپه و همون ژست به ظاهر خونسرد همیشگی خودش رو گرفته بود. لبخند محو و زورکی زد و گفت: بگیر بشین.
نشستم جلوی سارا و گفتم: بابای هانیه یک پزشک جراح معروف تو آلمانه. اگه تا شب خبری از هانیه بهش نرسه، اطلاعات کامل تو و بهرامی توی دستشه و حتی نمی‌تونی تصورش رو بکنی که برای پیدا کردن دخترش حاضره چه کارهایی بکنه. بذار هانیه و سمانه برن. تو همیشه من رو می‌خواستی. حالا هم ‌من اینجام. هر بلایی می‌خوای سر من بیار و این دشمنی رو برای همیشه تموم کن.
سارا پوزخند زد و گفت: توقع داری باور کنم این جنده کوچولو ،‌ دختر یک پزشک معروف باشه. به فرض هم که باشه، چجوری می‌خوان پیداش کنن. اصلا کی می‌خواد ثابت کنه آخرین بار کجا بوده؟ اینجا ایران نیست شیوا. از صادق جونت هم خبری نیست. خبر دارم که داره روی ویلچر می‌پوسه. به آخرین اخطارم توجه نکری. گفتم همه چی تمومه و سمانه برای منه.‌ اونوقت تو چه فکری پیش خودت کردی؟ فکر کردی مثل سری قبل ازت یه دستی می‌خورم؟ واقعا فکر می‌کردی من اینقدر احمقم؟
به چشم‌های عصبانی سارا زل زدم و گفتم: بهت اطمینان میدم که اینقدر مدرک به دست بابای هانیه می‌رسونم تا هر طور شده دخترش رو پیدا کنه. خودم می‌دونم اینجا ایران نیست، اما اینبار طرف حسابت یک آدم مهمه که حاضره برای پیدا کردن دخترش، هر کاری بکنه. ولش کن بره سارا، مشکلت رو با من حل کن.
سارا خنده هیستریکی کرد و گفت: ‌باورم نمی‌شه تو همون شیوای ده سال پیش باشی.
با دستش به یکی از آدم‌های اطرافش اشاره کرد. بعد از چند دقیقه، دو تا مَرد از بازوهای هانیه گرفتن و آوردنش توی سالن. تمام صورت هانیه کبود بود و از لب و دهنش خون می‌اومد. حتی لباس تنش هم خونی بود. اون دو تا مَرد، وقتی بازوهای هانیه رو رها کردن، هانیه پخش زمین شد. حتی توانایی نگه داشتن خودش رو هم نداشت. نباید گریه می‌کردم و ضعف نشون می‌دادم. این همون چیزی بود که سارا می‌خواست. بلند شد و رفت طرف هانیه. از موهاش گرفت و کشید. سرش رو بلند کرد و گفت:‌ قشنگ نگاهش کن. این سرنوشت هر کَسی هستش که طرف تو باشه. نگاهش کن و ببین که چه بلایی سر آدم‌هایی میاد که طرف تو هستن.
هانیه چشم‌های کبودش رو به سختی باز کرد. می‌خواست حرف بزنه اما انگار نمی‌تونست. دست‌هام به لرزش افتاد و همه‌ی وجودم از درون تیکه تیکه شد. سارا دوباره به آدم‌هاش اشاره کرد. اینبار سمانه رو آوردن. حال روز سمانه بهتر از هانیه بود از کبودی‌های روی صورتش مشخص بود که اون رو هم کتک زدن. وقتی سمانه رو دیدم، نا خواسته ایستادم. برای یک لحظه یاد اولین باری افتادم که سمانه رو توی فروشگاه شهرام دیده بودم. هیچ نور زندگی و امیدی توی چشم‌های پر از اشک و قرمز شده‌اش ندیدم. مقاومتم شکست و بغض کردم. سرم به لرزش افتاد و چند قدم به سمت سمانه برداشتم. وقتی من رو دید، اشک‌هاش سرازیر شد. به چشم‌هاش زل زدم و یک قطره اشک از چشم من سرازیر شد. با صدای لرزون گفتم: تمومش کن سارا. بذار جفت‌شون برن. بهت قول میدم کَسی سراغ من رو نگیره. مگه دوست نداری یک اسباب بازی داشته باشی؟ کی بهتر از من؟ هر چی بخوای می‌شم و هر کاری بخوای می‌کنم. ازت خواهش می‌کنم بذار برن.
سارا دوباره زد زیر خنده و گفت:‌ بس کن شیوا. اصلا بهت نمی‌خوره که آدم فداکاری باشی. جفت‌مون خوب می‌دونیم که هر بلایی هم سرت بیارم، هیچ فایده‌ای نداره.
سارا به من نزدیک شد. صورتش رو آورد نزدیک صورتم و به آرومی گفت: حتی شاید خوشت هم بیاد. چون تو ذاتن یک جنده‌ای و دوست داری مثل جنده‌ها باهات برخورد بشه.
سارا از من فاصله گرفت و با صدای بلند گفت: البته به خاطر این همه شجاعت، بهت تبریک میگم. ‌اعتراف می‌کنم که هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینقدر عرضه داشته باشی. شاید تنها اشتباهی که تو زندگی‌ام کردم، دست کم گرفتن تو بود که همیشه محاسبات من رو به هم می‌ریخت. برای پشیمون شدن خیلی دیره شیوا. اگه همون اول جایگاه پَست و نا چیز خودت رو فهمیده بودی و گورت رو مثل بچه‌ی آدم از زندگی سینا گم کرده بودی بیرون، هیچ کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد و مجبور نبودی برای نجات دوست‌های بی ارزش و جنده‌ات، التماس کنی. الان هم مثلا داری ظاهر خودت رو محکم نشون میدی. خیلی دوست دارم ببینم تا کجا می‌تونی مقاومت کنی. ‌برات یک سوپرایز دارم. شاید این یکی کمک کنه که دقیق همه چی یادت بیاد و بفهمی که واقعا چه موجود پَستی هستی.
سارا گوشی‌اش رو برداشت. با یکی تماس گرفت و گفت: راهنماییش کنین بیاد داخل.
بعد از چند دقیقه در اصلی سالن باز شد. سارا با هیجان به سمت در اصلی قدم زد و گفت: ‌سلام عزیزم.
وقتی سینا رو دیدم، درونم به صورت کامل متلاشی شد. دیدن سینا تنها چیزی بود که خودم رو براش آماده نکرده بودم. شدت لرزش سر و بدنم بیشتر شد و خودم رو باختم. چهره‌ی سینا وقتی من رو دید، عوض شد. چند لحظه به من خیره شد. بعد به هانیه و سمانه نگاه کرد و رو به سارا گفت: ‌اینجا چه خبره سارا؟
متوجه شدم که سینا از هیچی خبر نداشته و از دیدن من شوکه شده. سینا لحنش رو جدی کرد و با عصبانیت گفت: ‌میگم اینجا چه خبره سارا؟
سارا سعی کرد خودش رو خونسرد نشون بده و گفت: بشین داداشی، فعلا نفس تازه کن. برات توضیح میدم عزیزم. مدتهاست ندیدمت و نمی‌دونی که چقدر دلم برات تنگ شده.
سینا با چشم‌های عصبانی به سارا نگاه کرد و گفت:‌ به من زنگ زدی و میگی بیا که کار مهمی پیش اومده. کار مهمت این بود سارا؟ شیوا اینجا چیکار می‌کنه؟ همین الان به من بگو که اینجا چه خبره.
سارا دست‌های سینا رو گرفت و گفت:‌ اینقدر بداخلاق نباش داداشی. ‌من بهت یک قولی داده بودم و الان وقتشه تا قولم رو عملی کنم. بهت گفتم انتقام بلایی که شیوا سر من و تو آورده رو ازش می‌گیرم. یادت میاد که شیوا چطور زندگی تو رو نابود کرد و چه روزهای سختی رو گذروندی؟ تمام چیزهایی که تو دوست داشتی رو ازت گرفت. می‌خوام تو هم باشی و ببینی که چطور دوست‌هاش رو جلوی خودش سلاخی می‌کنم. بعد از سلاخی کردن این دو تا کاری می‌کنم که ندا جونش هم بیاد. سر اونم بلای بدتر از اینا میارم. تازه یک سوپرایز عالی هم داریم. شیوا جون یک دختر خوشگل دو ساله داره. می‌خوام خودم بزرگش کنم و بشم مامان واقعیش. حیف اون بچه نیست که این زن هرزه و بی ارزش مادرش باشه؟ واقعا به نظرت حیف نیست سینا؟ تو که بهتر از هر کَسی شیوا رو می‌شناسی. این زن لیاقت مادر بودن رو نداره. تو بهتر از هر کَسی می‌دونی که شیوا یک هرزه به تمام معناست. این زن هرگز لیاقت اینکه توی زندگی تو باشه رو نداشت. حالا وقتشه تاوان تمام خیانت‌هاش رو بده. درست جلوی چشم‌های تو که زندگی‌ات، فدای این موجود کثافت شد.
چهره سینا بیشتر تو هم رفت. حس کردم که اصلا از سوپرایز سارا خوشش نیومده. منفور ترین موجود توی زندگی‌ام، تبدیل به تنها امیدم شده بود. رو به سینا گفتم: سارا با پخش کردن فیلم‌ها و عکس‌هام تو خانواده‌ام و فلج کردن بابای بچه‌ام، انتقام خودش رو گرفته. اما کینه توزی و نفرتش تمومی نداره. سینا من از همه چی خبر دارم. می‌دونم که تو از اول در جریان بودی که چه بلاهایی به سرم اومد. می‌دونم حتی تَن من رو بدون اینکه خودم خبر داشته باشم، چطوری به آرش فروختی. اگه بهت بگم ازت متنفر نیستم، دروغه سینا. اما فقط یک خواهش دارم. بهت التماس می‌کنم اجازه بدی تا هانیه و سمانه برن. من اینجا می‌مونم و هر بلایی که دوست دارین سرم بیارین. سینا به حرمت اولین نگاه‌مون به هم که می‌دونم دروغ نبود، قَسَمت میدم. جفت‌مون خوب می‌دونیم که اون نگاه پر از عشق و حقیقت بود. ازت خواهش می‌کنم سینا.
چشم‌های سینا به لرزش افتاد. انگار روش نمی‌شد توی چشم‌های من نگاه کنه. بعد از چند لحظه سکوت، روش رو کامل برگردوند و رو به سارا گفت: اینجا جای من نیست.
سارا رفت جلوش و گفت: من فکر کردم از دیدن اولین عشقت نه ببخشید اولین عشقت که مشخصه کیه. دومین عشق یا عشق موقت یا سرگرمی موقت یا هر چیز دیگه، ‌خوشحال میشی و دوست داری کمی باهاش حرف بزنی. به هر حال باهاش چند سالی زندگی کردی.‌ تازه از هانیه جون شنیدم که هنوز گاهی یواشکی عکس‌های تو رو نگاه می‌کنه. چون هنوز عاشق اینه که تو تحقیرش کنی و اون چهره‌ی بی ارزش و هرزه‌اش رو بهش نشون بدی.
سینا با یک لحن کلافه گفت:‌ بس کن سارا. ‌این بازی لعنتی رو تموم کن. ببین با خودت چیکار کردی؟ کل زندگی‌ات شده یک کینه‌ی بیهوده. به من قول دادی تا از این بازی احمقانه دور باشم اما حالا من رو آوردی اینجا تا هم از من انتقام بگیری و هم از شیوا. انتقام اینکه شیوا رو به جای فاطی انتخاب کردم و تو موفق نشدی از طریق من به خواسته‌هات برسی. شیوا هیچ وقت بلایی سر ما نیاورد. این ما بودیم که زندگی‌اش رو نابود کردیم. شیوا یک دختر تنها بود که اسیر دست ما شد. هر بلایی دلمون خواست سرش آوردیم و تک و تنها ولش کردیم. بعدش هم که به آرزوت رسیدیم. من با فاطی ازدواج کردم. می‌خواستی همگی‌مون پولدار بشیم و اعتبار داشته باشیم. خب همونی شد که می‌خواستی اما می‌دونی الان نقش من تو اون خونه چیه؟ تنها وظیفه‌ی من این بود که براشون یک نوه پسری بیارم. بعدش هم علنی بهم بگن که وارث اصلی همه چی، پسرمه و نه من. ارزش من پیش فاطی و خانواده‌اش حتی از سگ خونگی‌شون هم کمتره. مثل سگ‌های آواره با من برخورد می‌کنن. هر از چند گاهی یک تیکه استخون می‌اندازن جلوم که بازم براشون دم تکون بدم. فکر می‌کنی الان خوشبختم آره؟ بارها تصمیم گرفتم که همه چی رو ول کنم و بیام پیش تو اما وقتی دیدم که تمام زندگی‌ات شده انتقام از شیوا، ترجیح دادم که همون سگ قلاده‌ای فاطی و خانواده‌اش باشم تا اینکه بقیه‌ی زندگی‌ام رو صرف کینه و دشمنی با زنی کنم که زندگی‌اش رو نابود کردم. حالا من رو کشوندی اینجا که چی بشه سارا؟ از زجر دادن شیوا چی گیرت میاد؟ با چه رویی باید به شیوا نگاه کنم؟ زنی که همه‌ی عشقش رو نثار من کرد و چیزی جز زجر و خیانت گیرش نیومد.‌ سارا من و تو فقط زندگی شیوا رو از بین نبردیم. زندگی خودمون رو هم نابود کردیم.
چهره‌ی سارا به خاطر حرف‌های سینا، متعجب شد. سینا گریه‌اش گرفت و گفت: تمومش کن سارا. بذار همه‌شون برن. بیشتر از این خودم و خودت رو غرق این کثافت کاری نکن.
سارا با چشم‌های گرد شده و لرزون به سینا زل زده بود. هم زمان صدای داد و بیداد و درگیری از حیاط ویلا اومد. چند تا مَردی که توی سالن بودن، دویدن به سمت بیرون. ‌از فرصت استفاده کردم و رفتم سمت هانیه و بغلش کردم. قلبش مثل گنجشک می‌زد و بدنش می‌لرزید. وقتی متوجه شد که توی بغل منه، اشک‌هاش سرازیر شد. بعد از چند لحظه، در هال باز شد و قیافه خونی و کتک خورده مصطفی رو دیدم که اسیر دست چند نفر از آدم‌های سارا شده بود. انگار مصطفی حدس زده بود که شاید ما داخل ویلای باشیم که آدرسش رو طبق اطلاعات هانیه داشتیم و حدسش هم درست بود. وقتی دست یکی از مَردهای سارا، اسلحه دیدم، شوکه شدم. سارا به زبون ترکی و با عصبانیت یک چیزی بهشون گفت. با مشت لگد افتادن به جون مصطفی. با صدای لرزون فریاد زدم: بس کنین.
سارا به ترکی یک چیزی گفت و مصطفی رو ولش کردن. مصطفی روی زانوهاش نشست و بی رمغ شده بود. دو نفر اومدن سمت من و از بازوهام گرفتن و بلندم کردن. جنون و عصبانیت، توی چشم‌های سارا موج می‌زد. هم ‌از برخورد و حرف‌های غیر منتظره‌ی سینا عصبانی شده بود و هم از حضور مصطفی. ‌سینا رو کشونده بود که من رو عذاب بده و حالا بر علیه خودش شده بود. سارا اومد نزدیک من و چونه‌ام رو گرفت. صورتم رو بالا آورد و گفت: از حرف‌هایی که زد خوشحالی آره؟ زیاد خوشحال نباش. سینا دم دمی مزاجه و گاهی از این چرت و پرت‌ها میگه. اما همیشه آخرش ثابت شده که فقط طرف منه. چون عشق اول و آخرش فقط من هستم. همین امروز بهت ثابت می‌کنم که انتخاب سینا کدوم یکی از ما دوتاست.
سرش رو به سمت آدم‌هاش کرد و یک چیزی به ترکی گفت. چهار تا از مَردهای سارا، کت‌هاشون رو درآوردن و رفتن به سمت هانیه. بلندش کردن و حالت دایره وار دورش حلقه زدن. یکی‌شون از بازوش گرفت و پرتش کرد سمت یکی دیگه. اون یکی با یک کشیده‌ی محکم پرتش کرد سمت یکی دیگه و همین جور با کشیده‌ها محکم به صورت و سرش، بین خودشون پرتش می‌کردن. صدای گریه‌ی هانیه بلند شد و می‌گفت: تو رو خدا نزنین.
با همه‌ی انرژی‌ام جیغ زدم: ولش کنین کثافتا. ‌
دویدم سمت‌شون و خواستم هانیه رو نجات بدم که یکی‌ جلوم سبز شد با مشت کوبید توی شکمم. بعدش با مشت و لگد شروع کرد به کتک زدنم. نا خواسته روی زمین خودم رو مُچاله کردم و دست‌هام رو گرفتم جلوی سر و صورتم. صدای مصطفی رو شنیدم که با فریاد می‌گفت: ولش کنین نامردا.

7 ❤️

2021-01-25 02:39:47 +0330 +0330

قسمت پانزدهم (پایان فصل سوم)


چند دقیقه من و هانیه رو تا می‌تونستن کتک زدن. سارا یک چیزی گفت و بالاخره متوقف شدن. سارا اومد بالا سرم. پاشنه‌ی کفشش رو گذاشت رو شونه‌ام و با نهایت زورش فشار داد و گفت: شیوا امروز روز تسویه حساب من و تو هستش. اینقدر سختش نکن. چه بخوای چه نخوای دوستای عزیزت رو جلوت سلاخی می‌کنم. ‌خودت رو هم زنده نگه می‌دارم. ‌چون حالا حالاها باهات کار دارم.
با اشاره سارا، یکی از آدم‌هاش، سمانه رو آورد نزدیک من و سارا. اسلحه رو گذاشته بود روی شقیقه‌های سمانه و انگار منتظر اشاره‌ی سارا بود. بدن سمانه به لرزش افتاد و شدت اشک‌هاش بیشتر شد. وقتی اسلحه رو روی شقیقه‌ی سمانه دیدم، با تمام توانم پای سارا رو از روی شونه‌ام برداشتم. خواستم خودم رو به مَردی که اسلحه دستش بود برسونم که به سمتم شلیک کرد. تیر به پام خورد و افتادم روی زمین. سارا دوباره اومد بالا سرم. اینبار پاشنه‌ی کفش رو گذاشت روی جای گلوله. محکم فشار داد و گفت: باید با چشم خودت ببینی که چطور می‌میرن.
کامل گریه‌ام گرفت و گفت: بهت التماس می‌کنم سارا. هر چقدر که بخوای بهت التماس می‌کنم.
سارا پوزخند زد و گفت: برای التماس کردن، خیلی دیره.
مَردی که به من شلیک کرده بود، از موهای سمانه گرفت و وادارش کرد تا کنار من دراز بکشه. سارا نشست روی سینه‌ی من. سرم رو به سمت سمانه چرخوند و گفت: قشنگ ببین که چطوری قراره مغزش متلاشی بشه.
چشم‌هام سیاهی رفت و دوست داشتم خودم بمیرم و مردن سمانه رو نبینم. مَردی که اسلحه رو روی سر سمانه نگه داشته بود، کمی دولا شده بود و تعادل کاملی نداشت. سینا یکهو یک تنه‌ی محکم بهش زد و اسلحه از دستش افتاد. سینا با سرعت اسلحه رو برداشت و رو به سارا نعره زد: می‌فهمی داری چیکار می‌کنی؟
سمانه با بدن لرزون نشست و همونطور نشسته، از من و سارا فاصله گرفت. سارا که از عصبانیت، چشم‌هاش قرمز شده بود و به لرزه افتاده بود، رو به سینا گفت: از اولش ضعیف بودی. ‌از اولش احمق بودی و من بودم که باید همیشه دستت رو می‌گرفتم و بهت می‌فهموندم چیکار بکنی یا نکنی. اگه یک ذره عرضه داشتی، هیچ وقت به اینجا نمی‌رسیدیم سینا. راست میگی باید تمومش کنم. همه‌ی اینا برای اینه که دلت برای این هرزه‌ی بی ارزش سوخته. ‌تو این مدت چی عوض شده؟ چی شده که این زنیکه برات عزیز شده؟ ارزش این زن برای تو بیشتر از یک تیکه گوشت نبود. چی شده سینا؟ دوباره به ضعف و احمق درونت اجازه دادی تا کنترلت کنه؟ مثل همیشه باید خودم تنهایی همه چی رو حل کنم.
سارا به ترکی و با فریاد یک چیزی گفت. یکی از آدم‌هاش رفت به سمتش و یک اسلحه دیگه به دستش داد. به خاطر عصبانیت زیاد، سر سارا به لرزش افتاده بود. اسلحه رو گذاشت روی سر من و گفت: وقتشه که داداشم رو برای همیشه از دست تو نجات بدم.
یکهو صدای مصطفی بلند شد و گفت: فکر نمی‌کردم نتیجه فداکاری محمد این بشه. ‌اینه جواب اون مردونگی؟ آره اینه جوابش؟
سارا خنده‌اش گرفت. هم زمان که اسلحه رو روی سر من نگه داشته بود، به مصطفی نگاه کرد و گفت:‌ تو دیگه کی هستی؟
مصطفی خون روی لب‌هاش رو پاک کرد و گفت:‌ من مصطفی، بهترین دوست پدرتون هستم. ‌البته الان دیگه انصاف نیست بگم پدرتون، چون باورم نمی‌شه چیزی که می‌بینم نتیجه مردونگی محمد باشه نسبت به شما نمک نشناس‌های نامرد.
سارا با تمسخر گفت: پدر ما هرگز دوست مزخرفی به اسم مصطفی نداشته.
سینا گفت: چرا داشته، چند بار از مامان شنیدم. اون اسلحه رو از روی سر شیوا بردار سارا.
سارا گفت: برام مهم نیست که داشته یا نه. این یارو هر کی که هست، هیچی از ما نمی‌دونه.
مصطفی گفت: من خیلی چیزها می‌دونم دختر که شما دوتا نمی‌دونین. مطمئنم که مادرتون حقیقت رو در مورد پدرتون به شما نگفته.
سارا پوزخند زد و گفت: ما می‌دونیم که مادرمون به شوهر اولش خیانت کرده و با پدرمون ریخته رو هم. چیزی نیست که ندونیم.
مصطفی گفت: مطمئن بودم که حقیقت رو نگفته.
سارا از جواب مصطفی تعجب کرد. سینا گفت: یعنی چی که حقیقت رو نگفته؟
مصطفی گفت: محمد پدر اصلی شما نیست. محمد اصلا نمی‌تونست بچه دار بشه، چون عقیم بود. محمد، اون یا اون‌هایی نبود که با مادر شما ریخته بودن روی هم. محمد فقط کَسی بود که عاشق مادر شما بود. وقتی فهمید که شوهر اول مادرتون، به خاطر خیانت‌هاش، طلاقش داده، حاضر شد باهاش ازدواج کنه و حتی خودش رو پدر بچه‌های توی شکمش معرفی کنه. بچه‌هایی که هیچ وقت معلوم نشد پدر اصلی‌شون چه کَسیه. چون مادر شما فقط با یک نفر رابطه نداشته. مادر شما هم زمان چند تا دوست پسر داشت و معتاد خیانت بود. محمد ازش قول گرفت که اعتیادش به خیانت رو بذاره کنار و در عوضش ازش حمایت کنه. اگه محمد نبود، مادر شما حتی نمی‌تونست پدر شما رو مشخص کنه و همه‌ی عالم و آدم می‌فهمیدن که مادر شما دقیقا چه هرزه‌ای بوده و با چند تا مَرد رابطه داشته. محمد خودش رو به خاطر مادرتون و شما فدا کرد. حالا اگه زنده بود، از دیدن شماها نا امید و از فداکاری که کرده بود، پشیمون می‌شد.
سارا با بهت به مصطفی نگاه کرد. بعد از چند لحظه با یک صدای لرزون گفت: برام مهم نیست مادرم چه هرزه‌ای بوده و بابام چه کثافتی بوده. در هر حالتی من این جنده رو برای همیشه خاموشش می‌کنم.
با چشم‌های لرزون به من زل زد. چشم‌هام رو بستم و به نگار فکر کردم. هیچ ترسی از مردن نداشتم و خوشحال بودم که حداقل با کشتن من، کینه‌هاش تموم می‌شه و به بقیه صدمه نمی‌زنه. صدای شلیک گلوله رو شنیدم. چشم‌هام رو باز کردم. سارا افتاده بود کنارم و گلوش پاره شده بود و خون زیادی از گلوش می‌اومد. سرم رو چرخوندم و متوجه شدم که سینا به سارا شلیک کرده. نا خواسته دستم رو گذاشتم روی گلوی سارا تا جلوی خون ریزی رو بگیرم. هرگز چشم‌های وحشت زده سارا رو ندیده بودم. فقط ترس و وحشت بود که درون چشم‌هاش می‌دیدم.‌ مصطفی به ترکی رو به آدم‌های سارا یک چیزی گفت. انگار بهشون اخطار داد که پلیس تو راهه. همه‌شون پا گذاشتن به فرار و رفتن. سارا با چشم‌‌های لرزون و وحشت زده به من خیره شد. وقتی چند قطره اشک از چشمش سرازیر شد، پرت شدم به روزی که توی آموزشگاه زبان، برگه‌ها از دستش افتاد. اون روز برای اولین بار بود که اشک سارا رو می‌دیدم و همون اشک‌ها باعث شد تا باهاش دوست بشم. یاد لحظه‌هایی افتادم که شیفته‌ی سارا شده بودم و دوست داشتم شبیه سارا بشم. یاد روزهایی افتادم که با سارا درد و دل می‌کردم و اولین آدم توی زندگی‌ام بود که به من حس امنیت می‌داد. سارا همینطور که به من زل زده بود، چند تا تکون خورد و جون داد و مُرد. مصطفی خودش رو به تلفن خونه رسوند و درخواست اورژانس کرد. سینا اسلحه رو انداخته بود روی زمین و نشسته بود روی کاناپه و به من نگاه می‌کرد. به چشم‌های پر از اشک سینا نگاه کردم. من به سینا دروغ نگفته بودم. حتی بعد از اون همه بلایی که سر من آورده بود، گاهی یاد عشق واقعی و پاکم به سینا می‌افتادم و مطمئن بودم که سینا هم عاشق من بود. دستم رو از روی گلوی سارا برداشتم. به سختی بلند شدم و خواستم خودم رو به هانیه برسونم که سرم گیج رفت و بیهوش شدم.
روی تخت بیمارستان به هوش اومدم. ترلان بالا سرم بود. خواستم حرف بزنم که ترلان نذاشت و گفت: دکتر گفته که گلوله صدمه خاصی به پات نزده و به زودی از من هم بهتر می‌تونی راه بری. حال هانیه و سمانه خوبه. سمانه مرخص شده و بردمش خونه‌ی خودم. دخترم هم پیش هانیه است. فقط پلیس قراره چند تا سوال ازت بپرسه. اصلا جای نگرانی نیست. پلیس حقیقت رو می‌دونه و فقط لازمه از زبون خودت بشنوه.
با صداقت به تمام سوال‌های پلیس جواب دادم. فقط از من خواستن که برای کارهای اداری، چند مدت ترکیه رو ترک نکنم. بعد از دو روز موفق شدم با کمک عصا برم پیش هانیه. صورتش همچنان کبود بود. فهمیدم که چند تا از دنده‌هاش هم شکسته. به سختی نشستم روی صندلی کنار تختش. هانیه وقتی متوجه اشک‌های من شد، به سختی گفت: به این لعنتی‌ها بگو حالا که نمی‌ذارن آب بخورم، حداقل یک لیوان چای بهم بدن.
نا خواسته خنده‌ام گرفت و گفتم: از دست تو.
هانیه هم لبخند زد و گفت: همیشه به سمانه و ندا حسودی می‌کردم که کلی خاطره خاص و عجیب با تو دارن. حالا منم شدم جزئی از زندگی پیچیده و عجیب تو.
دو ماه گذشت. بالاخره کار پلیس با من و هانیه و سمانه تموم شد. طبق پیش‌بینی مصطفی، بهرامی به کل منکر رابطه‌اش با سارا شد. بهزاد هم خودش رو به نوعی کشیده بود کنار و همه چی رو انداخته بودن گردن سینا و سارا. بهرامی و بهزاد اینقدر پول داشتن که از این پرونده جون سالم به در ببرن اما از طرفی بیشتر از این نمی‌خواستن درگیر زندگی سارا بشن. غیر مستقیم به مصطفی رسونده بودن که دیگه کاری با سمانه ندارن. سینا رو هم به جرم قتل سارا دستگیر کرده بودن و معلوم نبود که چه سرنوشتی در انتظارشه. دیگه دوست نداشتم که سینا رو ببینم. انگار موفق شده بودم که سینا رو برای همیشه از قلبم پاک کنم.
قرار شد سمانه رو دیپورت کنن به ایران. صادق به سمانه اطمینان داد که مشکلی براش پیش نمیاد و هواش رو داره و بعد از مدتی می‌تونه بفرستش آلمان. البته سمانه همچنان از نظر روانی داغون و افسرده بود. ازش قول گرفتم که هر طور شده با صادق همکاری کنه تا بتونه بیاد آلمان پیش ما. می‌خواستم وقتی که اومد آلمان، ببرشم پیش یک دکتر روان‌شناس تا درمان بشه. توی فرودگاه داشتم با سمانه خداحافظی می‌کردم که میلاد تماس گرفت. بعد از احوال پرسی گفت: به سمانه بگو وقتی که اومد ایران، قرار نیست که بعدش تنها بیاد آلمان. من هم می‌خوام باهاش بیام.
با یک لحن متعجب گفتم: واقعا داری میگی؟
میلاد کمی مکث کرد و گفت: آره واقعا. من و ندا قراره ازدواج کنیم.
چیزی که می‌شنیدم رو باور نمی‌کردم. از خوشحالی جیغ زدم و گفتم: بگو که سر کار نیستم. بگو که این شوخی نیست.
میلاد خنده‌اش گرفت و گفت: نه شوخی نیست. ما تصمیم خودمون رو گرفتیم.
سمانه با تعجب و استرس به من نگاه کرد و گفت: چی شده شیوا؟ چرا جیغ می‌کشی؟
هم زمان که گوشی دستم بود، رو به سمانه گفتم: قراره میلاد هم همراه با تو بیاد آلمان. بعدش هم قراره شیرینی عروسی میلاد و ندا رو بخوریم.
چشم‌های سمانه هم از تعجب گرد شد و باورش نمی‌شد که میلاد حاضر باشه با ندا ازدواج کنه. با میلاد خداحافظی کردم و رو به سمانه گفتم: داستان زندگی ما سه تا هنوز تموم نشده سمانه. به من قول بده که با میلاد میایی آلمان و از اول شروع می‌کنی. همون نقشه‌ای که از اولش با ندا کشیده بودی.
اشک توی چشم‌های سمانه جمع شد. سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: قول میدم بیام پیش‌تون.
هانیه که متوجه تصمیم ندا شده بود، دست‌هاش رو مشت کرد و گفت: هورا بالاخره رقیب من از میدان خارج شد. شیوا فقط و فقط برای خودم شد.
به ترلان و مصطفی نگاه کردم. خجالت کشیدم و به هانیه گفتم: می‌شه خفه شی.
ترلان لبخند زد و مشخص بود که متوجه منظور هانیه شده. سمانه به ساعت سالن نگاه کرد و گفت: من دیگه باید برم.
احساس کردم که سمانه با شنیدن خبر ازدواج ندا، کمی امیدوار شده و این شاید براش انگیزه‌ای بشه که بخواد دوباره شروع کنه. هر دو تا دست سمانه رو گرفتم توی دست‌هام. به چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: می‌‌دونم که هرگز نمی‌تونم بلاهایی که سرت اومده رو جبران کنم. اما ازت خواهش می‌کنم این فرصت رو به من بده که تمام سعی خودم رو بکنم. من دیگه اون شیوای قدیم نیستم سمانه. تو رو هم به اندازه‌ی ندا دوست دارم.
سمانه هم دست‌های من رو فشار داد. اشک توی چشم‌هاش جمع شد و سرش رو به علامت تایید تکون داد. بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، از همگی‌مون خداحافظی کرد و همراه یکی از اعضای سفارت، هدایت شد به سمت سالن پرواز.
نیم ساعت گذشت و نوبت پرواز من و هانیه به آلمان شد. مطمئن بودم که دلم برای ترلان تنگ می‌شه. محکم بغلش کردم و گفتم: اجازه هست که باز هم بیام پیشت؟
ترلان اخم کرد و گفت: این چه سوالی بود عزیزم؟! حتما که باید دوباره بیایی پیش من. تو فقط عروس بهترین دوست مصطفی نیستی. تو از این به بعد دوست من هم هستی. در ضمن لحظه شماری می‌کنم تا دخترت رو ببینم. برو و به زودی با دخترت برگرد که قراره کلی با هم خوش بگذرونیم.
من و هانیه سوار هواپیما شدیم. دلم برای دیدن نگار پر می‌کشید. هانیه متوجه دلتنگی من شد و گفت: همه چی تموم شد شیوا، تا چند ساعت دیگه پیش نگار هستیم.
دست هانیه رو توی دستم فشار دادم و گفتم: عاشقتم.

پایان مجموعه داستان زندگی شیوا


نوشته: شیوا


2021-01-25 02:39:54 +0330 +0330

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است…


2021-01-25 11:05:39 +0330 +0330

من اون همه کامنت گذاشتم زیر دیشبی ها
گفتم دنبال ادامه تک قسمتی های ایلونا هستم

1 ❤️

2021-01-25 11:14:01 +0330 +0330

↩ zendegie_pichide_shiva
اون تاپیک‌ها رو اشتباه گذاشتم عزیزم…

بعدا تک قسمتی‌ها رو هم می‌ذارم…

0 ❤️

2021-01-25 11:22:55 +0330 +0330

↩ ShivaBanoo
ممنون میشم اگه بذارین
من تا داستان پیرمرد و من خوندم
اونجا تموم شد ولی حس میکردم باید ادامه داشته باشه
داستان های شما زندگی منو تغییر داد

1 ❤️

2021-01-25 11:45:12 +0330 +0330

↩ zendegie_pichide_shiva
عزیزممممم ❤

چَشم می‌ذارم…

1 ❤️

2021-01-25 22:45:20 +0330 +0330

↩ ShivaBanoo
میشه بپرسم آب انارتونو از کجا میخرید🤔

1 ❤️

2021-01-25 22:57:22 +0330 +0330

↩ $Rick$
😂 😂 😂 😂 😂

1 ❤️

2021-01-26 00:00:59 +0330 +0330

↩ ShivaBanoo
درود بر شیوا بانو
من دومارتش رو خوندم چون چشماهایم بک مقدار ضعیف شده باید بروم عینک.بگیرم
اما لایک رو پیشاپیش زدم
کامنت رو بعد از خواندن هر قسمت
بانو ی نازنینم هم شروع کرده بخوندن تایپیک های شما
واست ارزوی سلامتی وموفقیت وشادکامی درزندگی داریم

2 ❤️

2021-01-26 01:34:40 +0330 +0330

↩ ShivaBanoo
خیلی خیلی عالی بود. شخصیت پردازی عالی بود. فقط کاش پایانشو یه کم کلاسیک نمیکردی. یه خرده فیلم هندی شد آخرش. ضمنا میتونستی خیلی جاها اتفاقات رو با جزئیات بیشتر تعریف کنی تا خواننده بیشتر بتونه تصویر سازی ذهنی بکنه و با داستان همراه باشه. رابطه ندا و شیوا یه خرده زیادی فانتزی بود. کاش یه خرده بیشتر واقعی تر میشد. ولی در کل استعداد خوبی برای نوشتن داری. سعی کن به صورت جدی ادامه بدی.

1 ❤️

2021-01-26 04:12:53 +0330 +0330

پارادوکس های درونت اجازه نمیده از زیستن و چیزی که هستی لذت ببری کمبود چیزی رو نداری تو زندگیت اما تو یه انسان کاملا ازاد با دغدغه های فکری خاصی کسی که تو قفس فکری عرف و ارزش های روزمره زندانیه یجورایی بخاطر شرایط تو عمل انجام شده قرار گرفتی اما دوس داری که کشف کنی تجربه کنی ولی یه دیوار و سد واسه خودت کشیدی نمیدونم چی درسته چی غلط تو این جامعه چون خوب و بد کاملا نسبی هستش ولی سعی کن معقولانه جوری که به هیچ کدوم لطمه نخوره گاهی به فکر خودت و امیال ذهنی لذت بخش درونت باشی

2 ❤️

2021-01-26 07:49:01 +0330 +0330

↩ Omid&Arezo
❤❤❤🙏🙏🙏

1 ❤️

2021-01-26 07:49:32 +0330 +0330

↩ Manokhanomi
مرسی عزیزم. انتقادت به جاست و می‌پذیرم… 🙏❤

0 ❤️

2021-01-26 07:49:54 +0330 +0330

↩ Redvils
سعی خودم رو می‌کنم…

0 ❤️

2021-01-26 13:21:33 +0330 +0330

سیل عرق زیر این روسری چشمان هیز دو تا مشتری
تشویشم از خشم تند پدر عاشق شدن زیر خط خطر
آتش شدن زیر حجم تنت با بوی تند پس گردنت
سنگینی چشم تو روی من آثار چنگ تو روی بدن
در جنگ مغموم دیوانه ها آوار معصوم این خانه ها
در پشت لرز لب سرخ من این بوسه را با تو آتش زدن
رویای بیهوده بوسه ها ماهی شدن پیش این کوسه ها
با سوز در سوگ تو سوختن در حکم یک نعره لب دوختن
اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان می زنم بی محابا

1 ❤️

2021-01-26 14:51:39 +0330 +0330

↩ Redvils
❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️

0 ❤️

2021-01-29 09:46:08 +0330 +0330

↩ 21behzad
خواهش عزیزم…

0 ❤️











‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «