زندگی نحس من


  • sadegh.khan  

  • عضو از
    1394/12/26

  • پست‌ها: 930

  • 940


سلام...

اینجا میخوام داستان زندگیمو بنویسم

چه خوشتون بیاد، چه خوشتون نیاد، چه استقبال بشه، چه استقبال نشه، هرچی که بشه بازم میذارم!

اگه میخواین فحش بدین راحت باشین، اگه میخواین انتقاد کنین راحت باشین، اگه میخواین افسوس بخورین راحت باشین...

اینجا فقط حقیقت زندگیمو می نویسم و بس (rose)


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه!
وای به حال جون که دادنیه...


  • 8

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

مقدمه


یک روز که مثل همیشه نوشته های تکراری ات را می خواندم با نوشته ای روبرو شدم که هر روز روبرو می شدم:
دست خطی که بهانه اش تو باشی خواندنیست
پس بخوان...
که دیروقتیست بهانه تمام دست خط هایم تویی! "عروسک هرزه گو"

تو از زبان خودت خطاب به او نوشته بودی اما نمی دانستی که این نوشته ات از زبان من خطاب به خود توست!
می دانم که هرگز نوشته های تکراری مرا نخوانده ای اما منم می نویسم که شاید روزی با نوشته ام روبرو شدی و خواندی:
مدت هاست که می خواهم بغض نشکسته ای را
که در سینه ام سنگینی می کند بشکنم!
اما نمی دانم چرا هروقت که می خواهد بشکند...
با تمام توان جلوی شکستنش را می گیرم! "مرد یخی"


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت اول


بخاطر کار هایی که کردم و گذشته ای که داشتم از خودم بدم میاد. پس می نویسم تا شما بخونین و کارای منو تکرار نکنین که یه روزی بخاطر این کارا از خودتون بدتون بیاد!

نه از کلمه هایی استفاده میکنم که نتونین معنیش رو بفهمین نه مسئله رو پیچیده میکنم، عامیانه و صادقانه می نویسم که هرکس میخونه بفهمه چه خوب چه بد همه رو می نویسم. فقط می نویسم و پخشش می کنم و مطمئنم یه روزی به دست خیلیا میرسه و میخونن که البته خود تو هم که داری میخونی یکی از این خیلی ها هستی که به دستت رسیده!

اسمم صادق متولد 12 فروردین و عاشق فصل تولدم یعنی بهار هستم اما از روز تولدم بدم میاد.

خب حالا بهتره بریم سراغ داستان زندگیم. داستانی که تاحالا پنج بار نوشتمش. یک بار که کامل کامل نوشتم و حدود 400 صفحه شد که فقط یه نسخه آنلاین ازش توی وبلاگم داشتم و اونم حذف شد دیگه نتونستم بازیابی کنم، بار دوم که نوشتم تا نصفه هاش دستی روی کاغذ نوشتم حدود 180 صفحه شد که اونم نمیدونم کجا گذاشتم گم شد، بار سوم و چهارم و پنجم هم هر سری نوشتم و تا یه جایی که رسیدم یا پشیمون شدم یا عصبی شدم خلاصه خودم همشو از بین بردم! امیدوارم این سری که دارم می نویسم اتفاقی نیوفته و تا آخر بنویسمش...

اول از مامانم میگم. اسمش رو نمیگم یعنی درواقع توی این داستان یه اسم مستعار براش میذارم چون کمی معروفه و نمیخوام کسی بشناستش. اسمشو توی این داستان میذارم "مسافر" چون عاشق مسافر بود و البته خودش هم همیشه مسافره... توی یه روز سرد زمستون 27 دی ماه به دنیا اومد که خودش همیشه میگه ای کاش به دنیا نمیومدم. ولی من افتخار میکنم که همچین مامان خوبی دارم هرچند اینقدر که من اذیتش کردم هیچکس اذیتش نکرده!

خانواده مامانم خیلی مذهبی بودن، درواقع پدر بزرگم از اون طلبه های تعصبی زمان محمدرضا شاه که البته الان خیلی مهربونه ولی اون زمان اینجوری که من شنیدم خیلی تعصبی بوده و بچه هاشو خیلی اذیت میکرده.

اینایی که دارم میگم مصلماً خودم با چشم ندیدم و فقط از مامانم شنیدم. سه تا دایی دارم با چهار تا خاله.

به جرات میتونم بگم اگه در طول زندگیم دوتا آدم عوضی دیدم اولیش بابامه دومیش دایی بزرگم که اسمش مهدی! دایی روح الله آدم خوبیه دوستش دارم هرچند خیلی جدیه و یکم اخلاقش تنده ولی همیشه عاقلانه عمل میکنه و خلاصه دوستش دارم، دایی حسینم که کوچیک ترین داییمه خیلی ادم خوبیه، خاله زینب و خاله سکینه هم که ادمای خودخواه و خودرای و مضخرفی هستن، خاله رقیه هم خیلی مهربون و خوبه، خاله عذری هم مثل دایی حسین عاشقشم خیلی خیلی خوب و مهربون و برام عزیزه.

دایی مهدیم و پدربزرگم همیشه مامانم رو کتک میزدن و آزار و اذیتش میکردن. اینجور که شنیدم اون زمان ها پدربزرگم یه شلاق داشته که خیلی باهاش دایی مهدی و مامانم رو میزده و دایی مهدی هم عقده هاشو سر مامانم خالی میکرده و اونم مامانمو میزده. این وسط فقط مامان من بوده که جز سکوت و گریه کاری از دستش بر نمیومده...

با بقیه بچه ها خوب بودن. مادربزرگم الان مهربونه هرچند اخلاق تندی داره ولی به دل میشینه. میگن قدیما غرورش ده برابر الانش بوده و خیلی بد اخلاق بوده و خلاصه همه چیز رو فقط برای خودش میخواسته. مامانم همه کاری میکرده از آشپزی و شستن و تمیزکاری گرفته تا حتی کارای شخصی بقیه افراد خانواده و همیشه هم به هر بهانه الکی کتک میخورده. خودش میگه اون موقع ها همیشه آرزو میکردم بمیرم "دور از جونش".

میگه میرفتم زیر راه پله های خونمون مینشستم و ساعت ها گریه میکردم، تنها جایی که پیدام نمیکردن. اون روز ها و کتک ها و عذاب ها رو گذروند تا اینکه 18 سالش میشه و براش خاستگار میاد...


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت دوم


خاستگار دوست دایی مهدی بوده. دایی مهدی اون موقع ها با یه آدمی رفیق بود که طرف یه قاچاقچی و خلاصه کلام بگم یه سردسته باند قاچاق به اسم تقی داورپناه بوده. از بردن اسمش هم ترسی ندارم. شاید باورتون نشه ولی بعضی وقتا میشینم فیلمای جنایی میبینم تو ذهنم میگم چی میشد منم بتونم از یه راهی برم انتقام خیلیا رو از این تقی بگیرم که علاوه بر زندگی من و خواهرم و مادرم و داییم و بابام و ... زندگی خیلی هارو نابود کرده که از شمارش خارجن...

خب از داستان دور نشیم. داییم میاد خونه و به پدربزرگم میگه یه خاستگار داره برای مامانم و طرف هم طلبه هست و خیلی سر به زیره و ... خلاصه کلی تعریفات الکی و دروغ و پیاز داغ زیاد کردن که اولش پدربزرگم قبول میکنه اما وقتی میفهمه که اون دوست داییم هم پیش تقی داورپناه کار میکنه شدیدا مخالفت میکنه و میگه هرگز دخترمو بهش نمیدم چون میدونسته که تقی چجور آدمیه و چه کارایی میکنه. این حدود از داستان رو نمینویسم و خلاصه میپرم میرم جلو چون واقعا حقیقت رو نمیدونم. درباره این جریان خاستگاری مادربزرگم یه چیز تعریف میکنه پدربزرگم یه چیز تعریف میکنه مامانم یه چیز دیگه تعریف میکنه... خلاصه نمیدونم کی راست میگه کی دروغ میگه پس منم نگم بهتره.

خلاصه به هر زحمتی بوده با هم ازدواج میکنن اما در هر حال اینو میدونم که بدون رضایت پدربزرگم بوده و البته پدر و مادر و خانواده بابام هم اصلا از این ازدواج خبر نداشتن!

اسم بابام اصغره و اصفهانی هم هست. یه روده راست توی شکمش نیست. یه لقمه حلال هم از گلوش پایین نمیره. نه قیافه داره نه صدا داره نه پول داره نه اخلاق داره خلاصه هیچی نداره نمیدونم مامانم چه فکری کرد عاشقش شد :|

البته یه زبونی داره که مار رو از توی سوراخ بیرون میکشه. با زبونش الان که حدود 50 سالشه هم مخ میزنه چه برسه اون زمان که جوون بوده مطمئنم مامانم هم برای همین زبون بازی هاش عاشقش شده.

مامانم میگه برام مهم نبود زن کی میشم. فقط دلم میخواست ازدواج کنم که شاید خونه شوهرم اینقدر کتک نخورم و عذاب نکشم و از اون خونه فرار کنم. اما نمیدونست از تو چاله افتاده تو چاه...

به قول پدربزرگم: هرکه گریزد ز خراجات شاه، بارکش غول بیابان شود!

تا اون روز مامانم توی خونه باباش عذاب می کشید و آرزوی مرگ میکرد و از اون روز به بعد باید توی خونه شوهرش عذاب میکشید و آرزوی مرگ میکرد.

البته خونه شوهرش که نه چون شوهرش که بابای من باشه اصلا خونه ای بالای سر مامانم و من و خواهرم نذاشته بود. همیشه آواره کوچه و خیابونا بودیم. یک سال بعد از ازدواجشون من به دنیا اومدم که ای کاش نمیومدم!


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت سوم


زندگی خودم هم طوری بوده که هر روز بیش از دیروز آرزوی مرگ کردم. چند بار هم خودکشی کردم ولی وقتی خدا نمیخواد خب زوری نمیشه آدم بمیره دیگه!

بعد از اینکه من به دنیا اومدم بابام توی حوزه علمیه مسئول توضیع شهریه طلاب بوده که اون زمان اینطور که شنیدم 900.000 تومن از حوزه اختلاص میکنه و میوفته زندان. البته شاید الان 900.000 تومن خرج یک نفر رو توی یک هفته هم نده ولی اون زمان میشده باهاش خونه بخری یا زندگی تشکیل بدی و ...

چهل شبانه روز مامانم با من که شیرخواره تو بغلش بودم با یه چادر پاره و بدون کفش و دمپایی با شکم گرسنه و لب تشنه توی خیابونا و پارکا میخوابیده و به شاکی ها التماس میکرده که رضایت بدن تا بابام از زندان آزاد بشه. پدربزرگم خونه راهش نمیداده و میگفته شوهر کردی برو خونه شوهرت جات اینجا نیست. خانواده بابام هم راهش نمیدادن میگفتن شوهر داری برو خونه شوهرت!

بالاخره بعد از چهل شبانه روز عذاب کشیدن توی خیابونا رضایت میگیره و بابامو آزاد میکنه اما بابام اولین کاری که میکنه این بوده که یکی میزنه تو گوش مامانم که چرا آزادم کردی توی زندان جام راحت بود میخوردم میخوابیدم خرج هم نداشتم.

خلاصه دست مامانمو میگیره و میبرتش اصفهان پیش خانواده خودش. از خانواده پدریم نگفتم! یه عمو دارم اسمش کاظم، مهربونه دوست داشتنی اما زیر زیرکی کار خودشو میکنه، در ظاهر آروم و در باطن خدا میدونه چه جونوریه!

دوتا عمه دارم زهرا و زهره که اونا هم نمیدونم چی بگم. اگه خوبیشونو بگم دروغ گفتم اگه بدیشونو بگم خدا رو خوش نمیاد! پدربزرگم الان به رحمت خدا رفته حاج عباس خدا ازش بگم بگذره یا نگذره...

مادربزرگم اسمش مهری هست. یه زن بد اخلاق و عصبی که هیچکس دوستش نداره.

بازم میگم اینایی که دارم تعریف میکنم خودم یادم نیست توی دوران نوزادیم بوده که برام تعریف کردن! پس دقیق هم ممکنه راست نباشه و تحریف توش باشه.

مامانم اون زمان خواهرم رو باردار بود و زیر دستشون خیلی شکنجه میشده و عذابش میدادن. اینو مطمئنم که راسته چون خودم هم بعدا خیلی از دستشون عذاب کشیدم. مامانم کار میکرد و پس انداز میکرد بلکه یه سرپناه برای من جور کنه. خواهرم هم به دنیا اومد و بعد از مدتی که اونجا زندگی کردیم رفتیم "سیرو" یکی از شهرستان های اطراف قم که توی کارخونه لواشک "به بین" مامانم آشپزی میکرد. بابام همیشه سرش گرم رفیق بازی ها و عیاشی هاش بود. بعدش هم مامانم با حاصل دسترنج این سالهایی که کار کرده بود یه زمین خرید که بابام و باباش انقدر مامانمو کتک زدن و شکنجش کردن تا زیر مشت و لگد هاشون امضا زد و سند اون زمین رو به نامشون کرد. الان بعد از سالها هنوز اون زمین رو که صد دست چرخیده هیچکس نتونسته بسازه و متروکه مونده با اینکه اطرافش تمام خونه ها آباده. یه بار هم یه نفر ساخت ولی سقفش اومد پایین. وقتی آه مامانم پشتشه آه یه زن بی گناه پشتشه بایدم اینجور باشه.

بعدش رفتیم شیراز روستای "زنجیران" که اون زمان من 6 سالم بود و خواهرم دو سالش بود و با زندگی سختی که داشتیم همه چیز یادمه...


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت چهارم


تا اینجای داستان رو خلاصه گفتم اما از اینجا به بعد رو دیگه هرچی که خودم یادمه از زبون خودم می نویسم.

بابام با یه یارویی به اسم "قربانی" نجاری زده بود و باهاش شریک بود. وقتی خونه نبود خیلی آرامش داشتیم و زندگیمون لذت بخش بود. یه جفت مرغ گرفتیم و کم کم بعد از یک سال بیشتر از 200 تا مرغ و خروس داشتیم همشون هم نژاد های مختلف. سرگرمی من و مامانم مرغ و خروسا بود و یه زندگی رویایی رو تو دل روستا با آرامش داشتیم. هروقت هم بابام میومد خونه یه دعوا و کتک کاری راه مینداخت و میرفت که البته هفته ای یکی دو بار بیشتر خونه پیداش نمیشد. طلبکاراش هم زیاد میومدن در خونه. تا اینکه وقت مدرسه شد و من رفتم کلاس اول ابتدایی!

روز اول مدرسه از مدرسه فرار کردم. روحیه من خشن نبود با احساسات مادرم بزرگ شده بودم. زندگی مادرم شاعرانه بود و منم یه زندگی آروم و شاعرانه رو دوست داشتم. وقتی دیدم که توی مدرسه روز اول بچه ها دارن دعوا میکنن از مدرسه فرار کردم. وقتی دیدم معلممون زنه از مدرسه فرار کردم چون مامانم بهم یاد داده بود که نباید با زنا گرم بگیرم و نمیتونستم تحمل کنم یه زن معلمم باشه!

هیچوقت یادم نمیره کتکی که اون روز از دست بابام خوردم و برگشتم مدرسه...

معلممون یه زن عقده ای بود به اسم خانوم موغانی. خیلی ازش بدم میومد. هم بچه هارو کتک میزد هم همیشه دعوا میکرد. یه همکلاسی داشتم اسمش "ساناز بود" یه دختر خیلی خوشکل و ناز که آرزو دارم دخترم مثل اون بشه :)
موهاش انقدر بلند و لخت بود که از باسنش ریخته بود پایین تر شاید تا زیر زانو هاش بود. چشمای مشکی و درشت داشت انگار که چشم آهو بود و یه صدای ناز که تصورش برای هر کس غیر قابل باور بود. خانوم موغانی انقدر سنگ دل بود که هر روز به این دختر هم تو دهنی میزد...

ازش نفرت دارم. حتی آخر سال بخاطر اینکه من همیشه باهاش لج میکردم اونم لج کرد به همه معدل بیست داد به من بیست نداد اول ابتدایی!!!!!!!!!

با اینکه من توی مدرسه زبان زد عام بودم که هوشم از همه بیشتر بود. همیشه همه بچه ها فکر فرار از درس بودن اما من همیشه سرم توی درس بود و به کسی کاری نداشتم.

بابام با "قربانی" دعواش شد و مجبور شدیم از شیراز هم بریم. کوچ کردیم سمت قم. شهرستان "تفرش" که بازم بابام توی دار و دسته ی تقی داورپناه بود. اونجا مارو گذاشت توی یه خونه کوچیک کنار خیابون که تا 3-4 کیلومتر این طرف و اون طرفش حتی یه مغازه و خونه هم نبود. یه باغ انار و گردو هم روبروی خونمون بود که من خیلی از اونجا میترسیدم. بابام میرفت و چند وقت یکبار میومد خونه یه دعوایی میکرد و میرفت. من و مامانم کارمون درددل با همدیگه بود و دور از چشم همدیگه گریه کردن و تو روی همدیگه خندیدن. دیگه مرغ و خروسی هم نبود که خودمونو باهاش سرگرم کنیم. من در سن 8 سالگی از اسم پدر وحشت داشتم!

مدارس شروع شد و من هم دوم ابتدایی رو شروع کردم. بابام از تقی یه پاترول گرفته بود زیر پاش بود و عشق میکرد برای خودش با رفیقاش. من با سرویس میرفتم مدرسه و میومدم تا اینکه یه روز...


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 2



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت پنجم


از مدرسه اومدم دیدم در قفله و کسی خونه نیست. خیلی وحشت کردم. من 8 سالمه تنها جلوی در خونه خودمون از هر طرف نگاه کنی جز بیابون چیزی نیست تا چند کیلومتر روبروم هم یه باغ بزرگ که همیشه ازش میترسیدم و مادری که نمیدونم کجاست هرچی صداش میکنم و پدری که خدا میدونه الان سر و کلش پیدا بشه یا یه هفته دیگه هم خونه نیاد!

هرچی گریه کردم و داد و هوار کردم کسی نبود که صدامو بشنوه. پول هم نداشتم یعنی یادمه چند تا 50 تومنی تو جیبم بود که 10-12 روز بود پس اندازشون کرده بودم...

پیاده شروع کردم همون جاده ای که میرفت به سمت مدرسمون رو رفتم. تشنم بود گشنم بود یه کیف سنگین هم رو کولم بود ظهر هوا هم گرم بود. نمیدونم چقدر پیاده رفتم داشتم هلاک میشدم یه ماشین هم رد نمیشد. از حاشیه اسفالت خیابون راه میرفتم و به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که یعنی میشه همین الان از روبروم مامانم بیاد؟ یعنی میشه ببینم خواهرم هم بغلشه و این راه رفتن تموم بشه؟ داشتم هلاک میشدم. به جرات میتونم بگم با توجه به سن و شرایطم، اون روز، سخت ترین روز زندگیم بوده!

دو سه ساعتی رو پیاده راه رفتم اما هرچی بیشتر میرفتم هم خسته تر میشدم هم جاده طولانی تر میشد. برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم از دور داره یه ماشین میاد. یه لحظه انگار دنیا رو بهم داده بودن. دست تکون میدادم و درحالی که واقعا جون نداشتم صدا میزدم تا ماشین نگه داشت. بی معطلی سوار شدم و به راننده اون چند تا 50 تومنی که داشتم رو دادم و گفتم میخوام برم نونوایی سنگک تفرش! تنها چیزی که میدونستم این بود که خونه تقی داورپناه نزدیک نونوایی سنگک هست. راننده پول هارو گرفت و حرکت کرد بدون اینکه خودش یا بقیه آدمایی که توی ماشین بودن حرفی بزنن. چند دقیقه ای رفت و بعد گفت:

- عمو جون کدوم نونوایی سنگک میخوای بری؟ بالا یا پایین؟
- نمیدونم! همونی که بالای یه پل هست...
- ای بابا پسر خوب خونه خودتون رو هم بلد نیستی؟
- خونمون که اون طرفه. من میخوام برم محل کار پدرم
- دنبال دردسر نیستیم پسر جون بیا اینجا نگه میدارم اینم پولی که دادی بگیر برو اون طرف خیابون واستا تا یه ماشین بیاد سوار بشو برگرد خونتون تا پدرت بیاد آفرین

منم درحالی که ترسیده بودم خشکم زده بود پولو گرفتم و پیاده شدم. بغض کرده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. دو دل بودم اما فکر کردم راننده تاکسی راست میگفت من که حتی بلد نیستم خونه تقی کجاست برای چی برم تو شهر خودمو گم کنم؟

رفتم اون طرف خیابون و منتظر شدم تا یه ماشین بیاد. یه ماشین اومد و سوار شدم و مستقیم رفتم تا به خونه رسیدم که کنار خیابون بود و گفتم نگه داره. پیاده شدم و رفتم دم در با مشت میکوبیدم به در و گریه میکردم و صدا میزدم...


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 2



  • keyvan_30c  

  • عضو از 1397/7/4

  • پست‌‌‌ها: ‌ 169

  • 163

با اون حرکت پدرت حال کردم..که اختلاس کرده و از...


با اون حرکت پدرت حال کردم..که اختلاس کرده و از اخوند جماعت پول کنده...گود


ـــــــــــ

وجودم بی تو بی مفهومه در کُل

یه پوچم ضَرب در سیگار و الکُل



  • 2



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

نقل از: keyvan_30c


نقل از: keyvan_30c با اون حرکت پدرت حال کردم..که اختلاس کرده و از اخوند جماعت پول کنده...گود

آره کیرش طلا (biggrin)


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 0



خیلی متاثرکننده بود :(


خیلی متاثرکننده بود :(


ـــــــــــ

فرشته ها همیشه وجود دارند ولی بعضیاشون چون بال ندارند بهشون میگن دختر



  • 2



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

نقل از: سفیدبرفی74


نقل از: سفیدبرفی74 خیلی متاثرکننده بود :(

این تازه چهار پنج قسمت بود تازه شروع شده (angel)
توی این تاپیک تا حدود 200 قسمت به بالا پیش میره...


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت ششم


یکدفعه یادم اومد به یه چیزی که خودم تعجب کردم چرا تا حالا یادم نیومده بوده! پشت دیوار آشپزخونه یه پنجره کوچیک بود که چند بار از توش رفته بودم بیرون و دوباره اومده بودم تو و خلاصه اونجا بازی میکردم که مامانم هم دعوام کرده بود و گفته بود نباید بری بالا میوفتی دست و پات میشکنه. کیفم رو انداختم و دویدم اون طرف خونه از پشت دیوار آشپزخونه وقتی دیدم پنجره بازه سریع هرچی که دیدم گذاشتم زیر پام تا خودمو به پنجره برسونم. اون لحظه مثل فیلم جلوی چشممه هیچوقت یادم نمیره.

خودمو رسوندم توی خونه که البته خوردم زمین پام هم زخم شد. همین که لباسای مامانم و آبجیم رو کف اتاق دیدم افتادم رو زمین و شروع کردم به گریه کردن. احساس میکردم تنها ترین آدم روی زمینم. چقدر من باید بدبخت باشم که از وقتی یادم میاد توی کتک کاری و دعوا های مامان و بابا بودم و حالا هم که تنها دلخوشی هام یعنی مامانم و آبجیم رو از دست دادم. فکر میکردم شاید بابام به زور بیرونشون کرده. یا شاید مامانم ول کرده رفته و آبجیم هم برده. نمیدونستم چی شده فقط گریه میکردم و خودمو میزدم.

تقریبا شب شده بود که روی همون لباسای کف اتاق خوابم برده بود. یکدفعه احساس کردم یکی داره صدام میکنه از جام پریدم دیدم بابام نشسته کنارم و میگه چرا اینجا خوابیدی! به محض اینکه بابامو دیدم پریدم تو بغلش و زدم زیر گریه و هرچی که امروز اتفاق افتاده بود براش گفتم. اونم گفت اشکال نداره بابایی مامان رفته خونه خالت اینا ولی من یادم رفته بود به سرویس مدرستون بگم که تورو خونه نیاره و بیارتت پیش من. ته دلم دوست داشتم حرفش رو باور کنم اما نمیتونستم باور کنم چون مامانمو میشناختم. مامان من آدمی بود که به هیچ وجه حاضر نمیشد بدون من جایی بره. هرچی به بابام میگفتم دروغ نگو بهم بگو مامان کجا رفته چرا آبجی رو برده چرا منو نبرده اما فایده نداشت تنها جوابم همون بود...

بهم قول داد اگه شام بخورم و بخوابم فردا صبح زود منو میبره خونه خاله اینا تا باور کنم مامان رفته اونجا منم قبول کردم. شام خوردم و فردا صبح سحر سوار ماشین شدیم که بریم سمت خونه خاله زینبم! راستش رو بخواید نمیدونم خونشون توی کدوم شهر بود فقط میدونم یک ساعت شاید بیشتر از خونه ما فاصله داشت که این یکی دو ساعت برام دو سه سال گذشت. آخرش معلوم شد که مامانم از دست این کارای بابام و عذابایی که میداده رفته خونه خالم و به بابام سپرده بوده که منو ببره پیشش اما بابام رفیقاشو به پسرش که از مدرسه میاد و وسط بیابون تنهاست ترجیح داده بوده!

اون روزا هم گذشت و تقریبا نیمه اول سال تحصیلی تموم شده بود که خونمون رو عوض کردیم و رفتیم "پردیسان" یکی از شهرک های اطراف قم. الان پردیسان داره به شهر تبدیل میشه و بخش اعظمی از قم رو فرا گرفته اما اون زمان یه شهرک خیلی کوچیک یا درواقع بهتره بگم یه بیابون بیشتر نبود!

از اینکه مجبور بودم وسط سال تحصیلی مدرسمو عوض کنم خیلی ناراحت بودم از طرفی هم شاگرد اول کل مدرسه بودم و تمام کلاس های تیزهوشان شرکت میکردم. اون موقع مثل الان نبود که پنج شنبه ها مدرسه تعطیله. حتی خیلی وقتا جمعه ها هم برامون کلاس میذاشتن. خلاصه رفتیم پردیسان مستقر شدیم و اونجا یه خونه اجاره کردیم که نزدیک خونه دایی روح الله بود و مدرسه هم با اتوبوس واحد میرفتم و میومدم. معلممون آقای "سیدی" بود. دلسوزترین معلمی که توی تمام مقاطع تحصیلیم داشتم. شاید باورتون نشه اما "بابا" صداش میکردم و همیشه اونو جای پدرم تصور میکردم. چی میشد اگر پدر من هم یک هزارم آقای سیدی مهربون بود و برای خانواده دلسوزی میکرد!


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 2



  • moonfa1392  
  • عضو از 1397/3/17

  • پست‌‌‌ها: ‌ 7

  • 3

(rose)


(rose)


ـــــــــــ

همه چیز تو دنیا به کیر بستگی داره!



  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت هفتم


بابام نگهبانی ساختمون های نیم ساز رو میکرد و بهش یه حقوق ناچیزی میدادن که البته ما همیشه تو خونمون چیزی برای خوردن پیدا نمیشد. داییم هم اون زمان هوامونو داشت. زنداییم هم خانوم مهربونی بود و هست. چند ماه گذشت و رفتار های بابام عجیب شده بود یعنی سر به زیر تر شده بود زیاد رفیق بازی نمیکرد تا اینکه مامانم اومد باهام حرف زد. یه حرفای عجیبی میزد. میگفت دلت میخواد داداش داشته باشی؟ یا آبجی بزرگتر داشته باشی؟ منم میگفتم آره خیلی خوبه همیشه بهش فکر کردم و ...

تا اینکه بهم گفت بابایی میخواد یه زن دیگه بگیره اون یکی مامانت هم یه دختر داره از تو بزرگتره باید بهش بگی آبجی و اونم آبجی بزرگترت حساب میشه و یه داداش کوچیکتر از خودت هم گیرت میاد باید باهاشون خوب و مهربون باشی همیشه سعی کن اگه هرچی داری با اونا تقسیم کنی بهشون احترام بذاری...

انقدر باهام حرف زد و آرومم کرد که واقعا تصور میکردم حتی جونمو باید برای اونا بدم. رفتیم براشون یکم کادو خریدیم اسباب بازی گرفتیم حتی یه دوچرخه هم داشتم که اونم بردیم که بدیم به پسر اون یکی مامانم!!!!!!!!!!!!

پسرش که از من کوچیک تر بود خیلی تخس بود اصلا قابل تحمل نبود با اخلاق گندی که داشت. من طوری تربیت شده بودم که سر به زیر و آروم بودم حتی بازی های پر سر و صدا رو در شأن خودم نمیدونستم و همیشه آروم بودم اما اون برعکس یه پسر شر و شلوغ و پر سر و صدا بود که من بدم میومد.

یه مدتی گذشت و همه چیز برام عجیب شده بود. نه از ازدواج دوم بابام خبری بود و نه دیگه از اون زن و بچه هاش خبری شد. هرچی از مامانم سوال میکردم جواب درستی بهم نمیداد. چند روزی میشد بابام خونه نیومده بود. مامانم کارش گریه های شبانه و دور از چشم من و خواهرم بود.

حقیقت این بود که شوهر اول اون زنی که بابام میخواست بگیرتش توی کار تسخیر جن بوده و به همین دلیل بوده که زنش هم ازش طلاق گرفته و بعد از اینکه فهمیده بوده همسر سابقش داره با بابای من ازدواج میکنه یک سری اجانین تسخیر شده رو به جون بابام انداخته بوده و بابام هم تقریبا به مرز جنون رسیده بوده و برای اینکه من بویی از این ماجرا ها نبرم و نترسم اینو ازم مخفی کرده بودن که البته از خواهرم هم مخفی کرده بودن.

راستش وقتی بابامو دیدم اولش نشناختمش و ازش ترسیدم. تمام موهاش و ریش هاش و ابرو هاش و هرچی مو داشت تراشیده بود و یه لباس سر تا پا سفید پوشیده بود و یه تسبیح دست گرفته بود زیر لب یه چیزایی میگفت و خیلی خیلی عجیب غریب شده بود. احساس میکردم یه آدم غریبه و ترسناک رو دارم میبینم. یه رفتار های عجیبی داشت. مثلا یه سگ داشت که با سگه حرف میزد و جالبتر اینکه سگه جوابشو میداد. یه جوجه تیغی داشت که بغلش میکرد و مثل بچش دوستش داشت. یه پرنده عجیب غریب که شبیه کاسکو بود شبا میومد پیشش و تو چشماش زل میزد. بابام خونه نمیومد و همش توی یه کانکس بود که اونجا نگهبانی یه ساختمون نیم ساز رو به عهده گرفته بود. واقعا از طرفی از دید همه یه روانی بود از طرف دیگه شبیه آدمای عارف خدایی بود و از طرف دیگه هم اینکه هرچی میگفت حقیقت بود و انگار یه چیزایی میفهمید که ما نمیفهمیم. مثلا توی کانکس نشسته بودیم یکدفعه میگفت الان دزد اومده تو ساختمون میگیرمش. بعد از چند دقیقه میرفت بیرون و با تسبیح یه چزایی هم زیر لب میگفت دزدی که اومده بود خودش یه بلایی سرش میومد بعد بابام میگرفتش و زنگ میزدن مامور میومد...


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت هشتم


از اینجای داستان ماجراهای زیادی توی زندگیم هست که قصد دارم همشو چه خوب چه بد بنویسم. اگه تویی که داری میخونی فکر میکنی دروغه و باور نداری بهتره همین الان صفحه رو ببندی و از خوندن ادامش صرف نظر کنی.

قم یه آدمی بود به اسم "یزدانپرست". یه پیرمرد نابیناست که تو کار دعانویسی و تسخیر اجانینه! مامانم دست به دامنش شده بود بلکه یه دعایی بنویسه و اعمالی بده که اجانین دست از سر بابام بردارن تا از این روانی تر نشده. دیگه کار بابام به جایی رسیده بود که سر به بیابون میذاشت بعد از 10-15 روز پیداش میکردن داره با جونور های بیابون حرف میزنه! با اعمالی که مامانم انجام میداد کم کم بابام حالش بهتر شده بود.

پدربزرگم یعنی بابای مامانم یه خونه توی نیروگاه قم داشت که دو طبقه بود. یه طبقش رو داد دست دایی مهدیم که با زن و بچش اونجا بود و یه طبقش رو هم داد دست ما. اواخر سال تحصیلی کلاس دوم ابتداییم بود که رفتیم اونجا. من بیشتر از هر چیز فقط گریه و زاری میکردم که چرا آقا سیدی که بهترین معلمم بوده رو از دست دادم. حتی شبا خوابش رو میدیدم و براش گریه میکردم. معلم جدیدمون آقای "برهان" بود که یه پیرمرد تو دل برو با یه اخلاق تند دوست داشتنی بود. توی مدرسه عبداللهی قم بودم که اگر اهل قم باشید محال ممکنه این مدرسه رو نشناسید. این مدرسه از زمان رضا شاه تا الان خیلیا داخلش خاطرات زیادی دارن. به قول مامانم میگه توی بمباران های زمان جنگ ما دانش آموز بودیم تو پناهگاه مدرسه عبداللهی همیشه پناه میگرفتیم...

خب یکم از زن دایی مهدیم بگم که شلیطه ترین زنی هست که به عمرم دیدم یا هر کسی که باهاش برخورد کرده همین نظر رو داره. یه زن بی حیا و بی آبرو و سنگ دل و به قول زنای ایرانی "خاله زن"!

همیشه همه فامیلمون از دست این زن عذاب کشیدن حتی بچه های خودش. پسر بزرگش اسمش "سیدمحمد" هست که دو سه سالی از من کوچیک تره. همیشه باهاش دعوام میشد. ما توی زیرزمین زندگی میکردیم و اونا طبقه بالا بودن. ما ساعت 7 شب خونمون خاموشی بود و میخوابیدیم و 6 صبح بیدار میشدیم میرفتم مدرسه و ظهر هم میومدم خونه. نزدیک مدرسه عبداللهی یه نجاری بود که هنوزم هست. ظهر ها دو ساعت پیش اون میرفتم شاگردی میکردم بهم 500 تومن میداد البته مامانم از این قضیه خبر نداشت هنوزم خبر نداره! دلم میخواست از این طریق حداقل یه کمکی به مامانم بکنم درحالی که بابام هیچ خرجی نمیداد. خیی وقتا اون 500 تومن رو میذاشتم یواشکی لای قرآن خونمون یا توی کیف مامانم.


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت نهم


یادش بخیر روزگار خوبی بود. کلاس سوم ابتدایی هم همونجا بودیم معلممون آقای "چهره گشا" بود که با یه موتور گازی میومد مدرسه و میرفت خونه، خیلی هم معلم مهربون و دلسوزی بود. درواقع اون زمان مدرسه پناهگاه من بود و هم کلاسیم "محمد رحیم پور" تنها کسی بود که باهاش حرف میزدم و از مشکلاتمون براش میگفتم و اونم میگفت. پدرش دوتا زن داشت و مسافر کشی میکرد. خلاصه اونا هم مشکلات زیادی داشتن. اون زمان زندگی ها خوب بود. مثل الان همه چیز مجازی نبود. همه توی دنیای واقعی زندگی می کردیم. مدل بالاترین گوشی توی بازار نوکیا N70 بود که اونم فقط دکتر و مهندس ها میخریدن و کلاس میذاشتن! من که حقیقتش رو بخواید نمیدونستم موبایل به چه دردی میخوره فکر میکردم یه دستگاهی هست که باهاش حرف میزنن و مثل رفیق میمونه بعدا فهمیدم موبایل برای اینه که مثل مخابرات دو نفر با هم از راه دور صحبت کنن. چه ساده بودم خداوکیلی :)

توی خونمون هروقت بابام میومد دعوا و جنجال و کتک کاری بود. همیشه مامانم کاری جز شکستن ظرفا ازش بر نمیومد و منم قایم میشدم تو حمام و بابام هم حسابی مامانمو کتک میزد و میرفت. تا اواسط کلاس چهارم ابتدایی اونجا بودیم که من روزی 4-5 ساعت همچنان دور از چشم خانواده میرفتم سر کار "توی سبزی فروشی" و گاهی تو جیب بابام پول میذاشتم. البته چون بابام همیشه مامانمو کتک میزد که چرا پول جمع نمیکنی بهم بدی منم پول تو جیبش میذاشتم بلکه دیگه بخاطر بی پولی مامانمو کتک نزنه. مامانم سید بود و همسایه ها براش سهم سادات میاوردن و بابام با کتک کاری ازش میگرفت.

اواسط سال چهارم تحصیلی بابام به زور منو برد اصفهان پیش خانواده خودش گذاشت و غیبش زد و مامانم هم با آبجیم بود که رفته بود شیراز خونه پدربزرگم و درخواست طلاق غیابی داده بود. منم اصفهان زیر دست خانواده پدریم عذاب میکشیدم. حاج عباس یعنی پدربزرگم یکم از بقیشون مهربون تر بود هر روز میرفتیم صحرا و سر زمین های کشاورزی بهم موتور میداد میرفتم موتور سواری و خودش هم به زمین ها آب میداد. بعدش میرفتیم خونه. مدرسه هم میرفتم. اما مادربزرگم یعنی مهری خانوم کار هر روزش غر زدن و فحش دادن به مامانم بود. عمه هام هم همینجور بودن و مدام به مامانم دری وری میگفتن. اگه بخوام حقیقت ماجرا رو بگم تنها دلیلی که از مامانم بدشون میومد این بود که چرا گوشه گیر و مذهبیه! خودشون قرتی میگشتن و توی عروسی ها میرقصیدن و خوش بودن اما مامانم حتی جلوی پدربزرگم بی حجاب نمیشینه. من که پسرشم جلوم همیشه روسری داره و حجابش رو حفظ میکنه. تابحال ندیدم وقتی مجبور باشه با یه مرد غریبه صحبت کنه سرش رو بالا بیاره. همیشه با چادر خودش رو میپوشونه و سرش پایینه و ساکته و همین قضیه باعث میشد خانواده پدرم ازش بدشون بیاد.

عموم رشته الکترونیک درس میخوند و منم دیگه جز عذاب کشیدن زیر دست مادربزرگم کاری نداشتم. حرف میزدم کتک میخوردم. لباس به جز لباسی که میگفتن جرات نداشتم بپوشم. میرفتم گاهی اوقات تو آسیاب کمک میکردم بهم دستمزد میدادن. حتی از بچه های محله هم کتک میخوردم. تا اینکه بابام بالاخره اومد و منو برد شیراز پیش مامانم. اون موقع تقریبا انقدر خوشحال بودم که از خوشحالی نمیدونستم چیکار باید بکنم...

پدربزرگم به مامانم کمک کرد که طلاق غیابی گرفت و ما هم خونه پدربزرگم بودیم. برام یه دوچرخه خریده بود که فقط خوش بودم و دیگه هیچی از خدا نمیخواستم. از شر کتکای بابام راحت شده بودم دیگه نیازی نبود ببینم مامانم زیر دست بابام عذاب میکشه. نیاز نبود توی یه اتاق 12 متری زندگی کنیم که بابام 24 ساعت رفیقاشو بیاره خونه. نیازی نبود همراه بابام برم توی باغ تقی داورپناه و شاهد کس کردنا و پارتیا و مواد زدن و کثیف کاریاشون باشم. نیازی نبود...

سال تحصیلی کلاس پنجم هم شروع شد و بعد از چند ماه درس خوندن رفتیم قم و دوباره مدرسم عوض شد دوباره رفتم مدرسه عبداللهی و با "محمد رحیم پور" همکلاس شدم و از این بابت خوشحال بودم. معلممون آقای "میری" بود که الان روزنامه فروشی داره. مدتی قم بودیم که بابام سر و کلش پیدا شد. به قول خودش سرش خورده بود به سنگ و اومده بود جبران کنه!


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 2



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت دهم


همه فک و فامیل ریخته بودن سر مامانم و میگفتن یه بار دیگه بهش یه فرصت بده میخواد جبران کنه. فقط پدربزرگم بود که مخالفت میکرد و میگفت جعفری آدم نمیشه. حتی مامانم هم راضی به ازدواج دوباره با بابام نبود و میگفت این حرفاش همش فیلمه و گولشو نخورین. خلاصه به هر قیمتی بود مامانمو راضی کردن که دوباره با بابام ازدواج کنه اما مشروط به اینکه وکالتنامه محضری طلاق دست مامانم باشه که اگه بابام آدم نشده بود راحت بتونه طلاق بگیره.

دوباره زندگی با بابام شروع شد. تنها رفتاریش که با قدیم فرق داشت این بود که کتک نمیزد وگرنه تمام رفتارا و کارای قبلیشو تکرار میکرد. مامانم یکی از شروطی که براش گذاشته بود این بود که برای زندگی نباید هرگز اصفهان بریم.

سال اول راهنمایی رو قم توی مدرسه "امام خمینی" گذروندم و رفتیم شیراز. تابستون رو رفتم خونه یکی از دوستای داییم که استاد "نینجا" بود. رزمی کار بود و قرار بود به منم رزمی و دفاع شخصی آموزش بده. سه ماه تابستون رو خونشون بودم و هفته ای یکی دو بار خونه خودمون سر میزدم. محسن "استادم" خیلی بهم چیز یاد داد. روزی دو ساعت لختم میکرد و روی سنگای داغ میدوند و اگه نمیدویدم با تسمه میزد. میگفت تا یاد نگیری کتک بخوری و بدنت مقاوم نشه نمیتونی رزمی کار بشی.

یه شمشیر داشت که با اون کمی بهم کار با شمشیر رو یاد داد و حدود 3 هفته هم فقط روی مشت زنی تمرکز داشتیم اما خلاصه توی اون یک ماه فقط یاد گرفتم زیر کتک خوردن تسلیم نشم و چطوری مشت بزنم که این ها توی زندگیم خیلی بهم کمک کرد.

مامانم برام گوشی خریده بود "نوکیا N79" که اون زمان تقریبا جزء مدل بالاترین گوشی های بازار بود و هر کسی از این گوشیا نداشت به خصوص که این مدل گوشی رو به عنوان قوی ترین گوشی لمسی میشناختن و بقیه گوشی ها لمسی نبودن و دکمه ای بودن.

سال تحصیلی دوم راهنمایی شروع شد و بابام یه خونه اجاره کرد که حقیقتا نمیدونم شغل بابام اون زمان چی بود. صبح تا شب میرفت بیرون شب میومد خونه میخوابید و همیشه هم صاحب خونه دم در داد و بیداد میکرد که چرا اجاره عقب افتاده اما بعد از یه مدت بابام رفت توی دفتر ازدواج پدربزرگم مشغول به کار شد که یه موتور هم خریدیم و من هم با اون موتور زیاد تفریح میکردم و با رفیقام بیرون میرفتم.

خونمون تو دهات بود و یه چندتایی مرغ و خروس خریده بودیم. درس هام افت کرده بود من که همیشه شاگرد اول بودم الان شده بودم شاگرد سوم!

حال و حوصله درس خوندن نداشتم و از اینکه مدام باید در عذاب باشیم که طلبکار دم در خونه داد میزنه شاکی بودم. بابام دو سه میلیونی از اون صاحب خونمون بالا کشید که البته ما خبر نداشتیم بعدا فهمیدیم. رفتیم دوباره قم و سال سوم راهنمایی هم قم شروع کردم به تحصیل. اولین بار بود با رضایت مامانم رفتم سر کار!

توی خیابون جوادالائمه قم توی یه ساندویچی نصف روز میرفتم سر کار و نصف دیگه روز مدرسه بودم. روزی 2000 تومن حقوق می گرفتم. اون موقع ساندویچ فلافل دونه ای 250 تومن بود نوشابه شیشه ای هم 75 تومن بود. یادش بخیر...

تا اواخر سال تحصیلی فلافلی کار میکردم و تابستون هم فلافلی بودم دیگه دستم انقدر تند شده بود که برای خودم اوستایی بودم توی ساندویچی. حتی از سعید که صاحب کارم بود تند تر فلافل میزدم و مشتری راه مینداختم. همه مشتریا ازم راضی بودن و با همشون رفیق شده بودم تا اینکه بابام اصفهان یه خونه اجاره کرد و بهمون گفت که خونه خیلی دور از خانوادشه و یه جای عالیه و خلاصه با زبون بازی هاش مارو راضی کرد که بریم اصفهان...

هنوز هم آثار اون زمانی که روانی شده بود رو داشت. یعنی همیشه تسبیح دستش بود و با خودش حرف میزد و برای آب خوردن هم استخاره میگرفت و مدعی بود که من یه چیزایی میدونم که هیچکس نمیدونه (روانی بود خلاصه).


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 2



  • alkatel1982  
  • عضو از 1394/9/4

  • پست‌‌‌ها: ‌ 12

  • 3

بقیش


همزادپنداری کردم باپدرت البته من توعمرم گنجشکم نزدم دست بزن ندارم باخودت که مثل خودم توفشاربزرگ شدی و باخواهرم که ... لعنت به ازدواج های غلطت پدر ومادرای ما وازدواج های ازسرفرار ماازاون خونه ها ویه سوال خدایا میفهمی چقدربایدعذاب بفرستی یاجزیی ازامتحانته خسته ام خدا اول ازخودت کتک خوردن مادر چیش قشنگه خدا چیش امتحانات مثل بیسواده و فیزیک هالیدی 3 ؛ خوشت میاد خردشدن آدماروببینی بی پولی فقر امتحانه ؟؟؟امتحان ازروح دمیده خودت درکالبد خاک ؟؟؟ خدای بینش داردیگه سوادم وفهم ناقصم نمیکشه خاموش کن نهیلیست دنیاتو...


ـــــــــــ


  • 1



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

نقل از: alkatel1982


نقل از: alkatel1982 همزادپنداری کردم باپدرت البته من توعمرم گنجشکم نزدم دست بزن ندارم باخودت که مثل خودم توفشاربزرگ شدی و باخواهرم که ... لعنت به ازدواج های غلطت پدر ومادرای ما وازدواج های ازسرفرار ماازاون خونه ها ویه سوال خدایا میفهمی چقدربایدعذاب بفرستی یاجزیی ازامتحانته خسته ام خدا اول ازخودت کتک خوردن مادر چیش قشنگه خدا چیش امتحانات مثل بیسواده و فیزیک هالیدی 3 ؛ خوشت میاد خردشدن آدماروببینی بی پولی فقر امتحانه ؟؟؟امتحان ازروح دمیده خودت درکالبد خاک ؟؟؟ خدای بینش داردیگه سوادم وفهم ناقصم نمیکشه خاموش کن نهیلیست دنیاتو...

به قول یه بنده خدایی که میگفت... خدایا مرا از آتش جهنمت نترسان! جهنم تر از زمینت را سراغ ندارم...


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 0



  • sadegh.khan  

  • عضو از 1394/12/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 930

  • 940

قسمت یازدهم


رفتیم اصفهان توی یه دهاتی به اسم "دهنو" خونه اجاره کرده بود. پشت خونمون قبرستون بود و یه طرف دیگمون دشت و کوه بود و اون طرفمون هم بیابون بود و جاده روبروی خونمون هم باید 20 دقیقه ای پیاده میرفتیم تا به یه مغازه برسیم. چند تایی هم همسایه داشتیم که آدمای درستی نبودن. بابام توی مجتمع فولاد مبارکه کار میکرد و هفته ای یکبار میومد خونه سر میزد. همیشه خونه خالی بود و گشنگی عذابمون میداد.

با یه آدمی به اسم "عقیلی" رفیق شده بود که طرف مشاور املاک داشت. به عقیلی هشدار داده بودم که حواسش باشه بابام سرش کلاه نذاره اما عقیلی میگفت نگران نباش من خودم هفت خط روزگارم!

مدارس شروع شد و منم اول دبیرستان بودم. یک ماه از مدارس نگذشته بود که دیگه واقعا نمیتونستیم زندگی توی اون جهنم رو تحمل کنیم. مامانم گفت که من میخوام وسایلمو جمع کنم برم آواره خیابونا بشم خدا خودش روزیمو میرسونه. من و آبجیم هم بهش گفتیم میخوایم دنبالت بیایم و آوارگی توی خیابونا رو به زندگی توی این جهنم ترجیح میدیم. از همون زمان ترک تحصیل کردم و با مامانم رفتیم توی شهر درندشت اصفهان و آواره کوچه و خیابونا شدیم و تو پارکا میخوابیدیم که به قول شاعر:
بهشت روی زمین است شهر اصفهان / به شرط آنکه تکانش دهند در دوزخ!

از اینجا به بعد داستان چندین و چند سال آوارگی من که مدتیش به همراه مامان و آبجیم بودم و مدتیش هم تنها بودم شروع میشه...


ـــــــــــ

زندگی که کردنی بود حال و روزمون اینه! وای به حال جون که دادنیه...



  • 2



  • ariamx  

  • عضو از 1397/7/17

  • پست‌‌‌ها: ‌ 113

  • 73

/:


من داستان خیلی دوست دارم یه روز برای اینکه یه رمانو تموم کنم نهار و شام هم نخوردم ، حیف الان وقت ندارم باید یه روزمو خالی گنم بشینم بخونم فقط امیدوارم اینو دیگه پاکش نکنی /:


ـــــــــــ


  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو



نظرسنجی

کدامیک از گزینه های زیر برای شما مهم تر یا با ارزش تر است؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «