صورت بی صورت

1401/04/03

از ماجرا گدشته بود اما هر روز که میگذشت سخت تر میشد،انگار که همین الان اتفاق افتاده باشه ولی با این تفاوت که این بار بیهوش نشدم ،زندگی سخت شده بود.نگاه افراد حتی برام دردناک بود،شاید چیزی نمی‌گفتند ولی داشتن با نگاه هاشون درونم رو به شدت تخریب میکردن.اما کاریش نمیشد کرد و باید باهاش می‌ساخت.بدتر از اون این بود که همسرم رو میدیدم که چه مهربانانه پای من ایستاده و این مهربانی اون تنفر من رو از خودم بیشتر میکرد.
چند ماهی از ماجرا گذشته بود.خیلی جدی بهش پیشنهاد طلاق دادم اما قبول نمیکرد.گفت به یک شرط قبول میکنم!گفتم چی؟گفت قسم بخور اگر برای من این اتفاق میفتاد و من پیشنهاد طلاق میدادم قبول میکردی؟بی درنگ گفتم نه!!!معلومه که نه!!!حتی فکرش رو هم نمیکردم.
نگاه معنا داری بهم کرد و رفت.تو این مدت میدیدم که چطور به دلیل نداشتن سکس داره حالتش تغییر میکنه،حتی پریودش نامنظم شده بود.دنبال راه چاره بودم تا اینکه تو اینترنت خوندم که میشه پیوند اعضا زد.رفتم پیش دکتر و با ایشون مطرح کردم و آب پاکی رو بعد از معاینه ریخت رو دستم گفت:مال تو نمیشه!!
انگار تو قلبم یک خنجر از جنس یخ فرو کرده باشن با ناراحتی رفتم خونه و دوباره تو اینترنت سرچ کردم و حتی تو سایتهای خارجی هم دیدم.تا اینکه با کلمه کاکولد آشنا شرم و فهمیدم مردهایی که رو زنشون حس غیرت ندارن همسرشون رو میدن شخص دیگه ترتیبش رو میده.این واژه بشدت ذهنم رو درگیر کرد برای من سخت نبود پذیرفتنش بلکه غیر ممکن بود،من که راحله(اسم همسرم)رو خیلی دوست داشتم نمیتونستم این فکر رو حتی درباره اش بکنم.تا اینکه بعد از چند مدت راحله افسردگی شدید گرفت و یک هفته بستری شد.دکتر باهام مشورت کرد و گفت دلیل بزرگش بخاطر نداشتن رابطه جنسی هست چون من وضعیتم رو برای دکتر توضیح داده بودم.
وقتی حرفهای دکتر تمام شد دوباره واژه کاکولد اومد به ذهنم ولی این بار برام درصدی مورد قبول بود…فقط و فقط بخاطر راحله بود و نه خودم.
بعد از اینکه راحله ترخیص شد و حالش کمی بهتر شد تو یک روز جمعه که رفته بودیم پارک موضوع رو بهش گفتم،نمیدونید باز کردن سر موضوع چقدر سخت بود،درست مثل خارج کردن گلوله از بدن بدون بی حسی بود ولی گاهی ناچاری اگر تیر بخوری خودت گلوله رو در بیاری تا زندگیت ادامه داشته باشه.
وقتی موضوع رو بهش گفتم خیلی ناراحت شد و برگشت بهم گفت تو در مورد من چی فکر کردی د…گفتم راحله جان من در مورد تو هیچ فکر بوی نکردم اما وضعیت تو داره زجرم میده،با گریه گفت:سپهر(ایم خودم)من که دارم تحمل میکنم و چیزی هم نمیگم پس تو چرا این حرف رو میزنی؟گفتم تو چیزی نمیگی اما رنگ رخسارت خبر میده از سر درونت…و بعد ساکا شدیم.
چند روزی تقریبا حدود دو ماه گذشت.تو شهر ما گاهی توریستهایی میان یک روز رفتم میدان اصلی که توریست ها میان تا اینکه ببینم کاری میتونم بکنم؟چون با این فکر که توریست‌ها از ایران میرن و دردسری پیش نمیاد جلو رفتم.
رفتم و یک مرد میانسال رو دیدم که تنها داشت عکاسی میکرد،شروع کردم سر صحبت رو باز کردن باهاش البته خیلی سخت بود چون من انگلیسی خیلی خوب بلد نیستم.البته در مورد سکس با همسرم کلمه ای صحبت نکردم.تو صحبت‌ها فهمیدم که از هتلش راضی نیست و دیدم بهترین زمان هست که بیارمش منزل خودم.بهش تعارف زدم اولش قبول نکرد ولی با اصرار من آمد.
سوار ماشینم کردمش و تو راه به خانمم زنگ زدم که مهمون داریم و خونه رو آماده کن.
تو راه تا خونه کمی چرت و پرت در مورد تاریخ گفتیم و رسیدیم خونه.وقتی وارد شدیم اون توریست یک سلام عادی با همسرم کرد و اومد با تعارف من رو صندلی حیاط نشست…
ادامه دارد…

1120 👀
3 ❤️
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2022-06-24 01:21:40 +0430 +0430

نابغه یه ویبراتور برقی با سرهای قابل تعویض براش میخریدی حل بود!! بهانه … آرد جو است!!

0 ❤️

2022-06-24 02:32:45 +0430 +0430

↩ shahx-1
اینم نظری هست.به هر حال نحوه بیان هرکس نشان‌دهنده نگرش هر شخصی هست.

0 ❤️

2022-07-01 17:03:41 +0430 +0430

عزیزم ادامه دوس دارم بخونم بقیشو.

0 ❤️




halohul



‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «