عروس واقعی اون شب، من بودم

1399/09/10

دو روز از عمل دستم می‌گذشت. روی تخت دراز کشیده بودم. به گچ سبز رنگ دست چپم نگاه کردم. کُل ساعد دستم رو پوشونده بود. این دست برای من دست بشو نبود. سومین باری بود که می‌شکست و اینبار دکتر مجاب شد که عمل بکنه و پلاتین بذاره. از اولین باری که شکسته بود، چندین سال می‌گذشت. اون روزا دختر خونه بودم و هیچ وقت نفهمیدم به خاطر زور بیش از حد داداشم دستم شکست یا به خاطر ضعیف بودن استخون خودم. هر چی که بود، این هم مثل خیلی دیگه از زخم‌ها و شکستگی‌ها، یادگاری دوران تاریک زندگی‌ام بود. اما تو اون لحظه، چیز مهم تری وجود داشت که ذهنم رو مشغول بکنه. عروسی دختر عموی آرین بود. دختر همون عمویی که خارج زندگی می‌کرد و پولدار ترین فرد فامیل آرین محسوب می‌شد. همون دختر عمویی که عاشق آرین بود. همون دختر عمویی که آوازه‌ی عشق عمیقش رو به آرین، بارها از زبون دیگران شنیده بودم. اومده بودن ایران عروسی بگیرن و برگردن خارج. خودش شخصا به آرین زنگ زد و دعوتش کرد. آرین نمی‌خواست بره اما بعد از اینکه من رو از بیمارستان آورد، مجبورش کردم تا بره. به این بهونه که مادرش وسیله نداره و آرین باید کنارش باشه و ببرش عروسی. حتی نذاشتم ناهار بمونه. راضی نبود که من رو تو این شرایط تنها بذاره اما وقتی قاطعیت من رو دید، انتخاب دیگه‌ای نداشت.
نمی‌دونستم چم شده. قاعدتا باید خوشحال می‌بودم. کسی که دلباخته‌ی شوهرم بود، داشت ازدواج می‌کرد. اما همه چی به همین ختم نمی‌شد. با اینکه سه ماه از ازدواجم می‌گذشت اما خانواده آرین و مخصوصا مادرش هنوز من رو به صورت کامل نپذریفته بودن. تیر خلاص اونجایی زده شد که با اصرار من اصلا عروسی نگرفتیم. ناراحتی مادر آرین بابت اینکارم تمومی نداشت و به قول خودش آبروی خانوادگی‌شون جلوی همه رفته بود. اینقدر از دست من ناراحت بود که حتی حاضر نبود کسی از اقوام‌شون من رو ببینه. من هم تصمیم گرفته بودم به خواسته‌اش احترام بذارم و شاید اگر تو شرایط عمل دستم نبودم هم به این عروسی نمی‌رفتم.
به سختی از روی تخت بلند شدم. ساعت دوازده ظهر بود. رفتم سرویس و موقع برگشتن، خودم رو توی آینه دیدم. چهره‌ام به معنای واقعی خسته بود. به چشم‌هام زل زدم. یعنی قرار بود مادر آرین همیشه با من اینطوری رفتار کنه؟ چطور می‌تونستم تحمل کنم؟ اگه نمی‌تونستم تحمل کنم، چطور می‌تونستم از آرین بخوام تا جلوی مادرش بِایسته؟ یاد جمله‌ی خواهرش افتادم که گفت: «این عروسی با همه‌ی عروسی‌ها فرق داره. حتی اونایی که به هر دلیلی از فامیل فاصله گرفتن هم این عروسی رو از دست نمی‌دن. چون عروسی سوگلی فامیله. همه می‌خوان ببینن کدوم مَردی قراره شوهر سوگلی فامیل بشه. شاید دوست داشته باشن که قیافه‌ی آرین رو هم ببینن. احتمالش هست که آرین چیزهایی ببینه و بشنوه که از انتخاب تو پشیمون بشه‌.»
به آرین نگفته بودم که خواهرش چه چیزهایی بهم گفته. می‌دونستم که این حرف‌ها رو با مشورت مادرش بهم زد تا بهم بفهمونن که چه فرصت بزرگی رو از آرین گرفتم. در صورتی که من هرگز نمی‌دونستم دختر دیگه‌ای تو زندگی آرین بوده. به عنوان یک تازه عروس بیست ساله، این برام یک فشار بود. حتی شاید یک تهدید. یعنی خواهر آرین درست می‌گفت؟ من آینده آرین رو خراب کرده بودم؟
اشک‌هام سرازیر شد. دلم به شور افتاد و احساس غم همه‌ی وجودم رو گرفت. همونجا توی سرویس نشستم و سرم رو گذاشتم روی زانوهام و گریه‌ام گرفت.
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت. نمی‌دونم چرا حرف‌های آرین توی ذهنم یادآوری شد. چند روز بعد از عقدمون بهم گفت: «تو بزرگ ترین بُرد من هستی. بالاخره یک روز می‌فهمن که تو کی هستی. همه‌شون آرزو می‌کنن که اِی کاش می‌تونستن مثل تو باشن. همه‌شون آرزو می‌کنن که اِی کاش یکی مثل تو زنشون می‌شد. اون موقع، مثل روز برام روشنه.»
به خودم گفتم: «ضعیف نباش‌. ازت خواهش می‌کنم خودت رو محکم و قوی نشون بده. تو حق آرینی، تو سهم آرینی، تو آینده‌ی آرینی. اگه کم بیاری، به آرین خیانت کردی. بهش ثابت کن که هستی. به همه‌شون ثابت کن که هستی.»
خواستم بلند بشم که سرم گیج رفت. فهمیدم که ضعف کردم. یادم افتاد که بیشتر از بیست و چهار ساعته که هیچی نخوردم. رفتم داخل آشپزخونه و چند لقمه نون خوردم تا جون بگیرم. بعدش لُخت شدم. به سختی و البته با درد، یک پلاستیک دور گچ دستم کشیدم.‌ توی حموم، همه بدنم رو لیف کشیدم. دست راستم هر لحظه بی جون تر و بی رمق تر می‌شد. امیدی نداشتم که بتونم موهای سرم رو بشورم، اما باید می‌شستم. چند لحظه به موهای کفی‌ام چنگ می‌زدم و چند لحظه استراحت می‌کردم. بالاخره بعد از یک ساعت موفق شدم خودم رو کامل بشورم. بعد از حموم، پلاستیک دستم رو باز کردم. اطراف گچ دستم رو با پنبه و با دقت ضد عفونی و تمیز کردم. دیگه فرق چندانی با یک جنازه نداشتم. خودم رو خشک کردم و چند دقیقه روی تخت دراز کشیدم. ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود. دوباره بلند شدم. گوشی رو براشتم و زنگ زدم به سلماز.
-الو
+الو سلام سلماز، یه کار مهم باهات دارم.
-وای چرا اینقده صدات داغونه، خوبی؟
+دو شب پیش دستم رو عمل کردم.‌ امروز صبح مرخص شدم.
-عه وا خاک‌ بر سرم، چرا به من نگفتی.
+همه چی یهویی شد. از این بگذریم سلماز، کارت دارم.
-باشه عزیزم، هر چی تو بگی، به گوشم.
+اون ماکسی مجلسی که چند وقت پیش خریده بودی رو داری؟
-دو تا خریدم، کدوم رو میگی؟
+همون که نقره‌ای براق بود.
-آهان آره آره دارمش، چطور؟
+می‌خوامش سلماز، همراه با همون کفش سِت که براش گرفتی. باید برم عروسی و اصلا وقت تهیه لباس ندارم. فقط سایز تو دقیقا مثل منه.
-حله عزیزم، اتفاقا نیاز به اتو هم نداره. الان با تاکسی تلفنی برات می‌فرستم. راستی عروسی کی هست؟
+از اقوام آرینه.
-اوکی خوش بگذره. جای منم برقص. عه راستی با اون دستت چطوری می‌خوای بری عروسی؟
+مشکلی نیست. کاری نداری فعلا؟
-نه عزیزم، سلام برسون. الان لباس رو برات می‌فرستم.
گوشی رو قطع کردم و زنگ زدم به فرنوش. انگار خواب بود و شوهرش گوشی رو برداشت. بعد از احوال پرسی؛ گفتم: راستش با فرنوش کار ندارم. دقیقا با خودت کار دارم. چون شماره‌ات رو نداشتم، به فرنوش زنگ زدم.
-در خدمتم.
+پریشب دستم رو عمل کردم. امروز صبح هم از بیمارستان مرخص شدم. تا الان هم روی هم رفته سه ساعت هم نخوابیدم. جدا از درد دستم، بدنم کوفته و داغونه و به شدت خوابم میاد و کسل شدم. یک چیزی می‌خوام که من رو تا آخر امشب سر پا نگه داره. هر چیزی بود مهم نیست. قرص یا آمپول یا هر کوفت دیگه‌ای. پیش خودم گفتم چون توی دارخونه هستی، حتما می‌تونی کمک کنی.
-خدا بد نده، دستت چی شده مگه؟
+هیچی خوردم زمین و دستم شکست. داستانش طولانیه، می‌تونی کمک کنی یا نه؟
-آره به اصل جنس زنگ زدی. یک آمپول مُسکن به کارت میاد و یک آمپول دیگه که سر حالت کنه. به فرنوش میدم تا برات بیاره و خودش هم بزنه.
+مرسی عزیزم. فقط تا یک ساعت دیگه برسون.
-حله نگران نباش، الان بیدارش می‌کنم. تو برای فرنوش خیلی کارا کردی.
مشکل لباس و حال داغونم رو حل کرده بودم، اما یک مشکل دیگه وجود داشت. به غیر از یک حلقه، هیچ طلای دیگه‌ای نداشتم. آرین می‌خواست برام سرویس طلا بگیره اما از خیر اون هم مثل عروسی گذشته بودم. آرین از دست این نخواستن‌های من تا حدی کلافه شده بود و پول سرویس طلا رو توی حسابم ریخت. باید یک زمانی رو می‌ذاشتم که تو مسیر بتونم یک سرویس طلا بخرم.


چهره‌ی فرنوش وقتی من رو دید، وا رفت و گفت: با این حالت می‌خوای بری عروسی؟
لبخند زدم و گفتم: «تو الان حالم رو خوب می‌کنی. فقط زحمت درست کردن موهام هم با توعه.
فرنوش چند لحظه به گچ دستم نگاه کرد و گفت: آرایش صورتت چی؟
+یه خط چشم ساده و رژ لب و لاک بسه.
فرنوش خنده‌اش گرفت و گفت: فکر نمی‌کردم که حتی برای عروسی هم اعتقادی به آرایش نداشته باشی. تو اشتباهی ایرانی شدی دختر.
آمپول‌های فرنوش داشت کم کم اثر خودش رو می‌گذاشت. اسم هیچ کدوم از آمپول‌ها رو یادم نیست. فرنوش بهم کمک کرد تا ماکسی مجلسی سلماز رو بپوشم. بعدش نشستم جلوی میز آرایش و نزدیک به نیم ساعت روی موهام کار کرد. موهام همونطور شد که دوست داشتم. فرنوش برام فرق از کنار باز کرد و چند تا گل سر ریز سفید توش کار کرد. بقیه‌اش هم جوری باز گذاشت که بتونم از یه طرف گردنم ردش کنم و روی سینه‌ام بندازم. یک خط چشم کم رنگ مشکی کشیدم و رژ لب قرمز زدم. دستم خسته شده بود و فرنوش به ناخون‌های دست و پاهام لاک زد. بدون اینکه از من بپرسه، لاک قرمز رو انتخاب کرد. وقتی که داشت انگشت‌های دست چپم رو لاک می‌زد، سرش رو بالا آورد و با ناراحتی گفت: انگشت‌هات می‌لرزه.
با بی حالی و گفتم: توجه نکن، تمومش کن.
آمپول‌ها اونطور که فکر می‌کردم حالم رو خوب نکرد. فقط بهم کمک کرد که بتونم سرپا باشم، اما از درون، متلاشی و خسته و کوفته بودم. دیگه غروب شده بود. به ساعت نگاه کردم. می‌دونستم آدرس محل عروسی، خیلی طولانیه و حداقل دو ساعت زمان می‌بره تا برسم. فرنوش خواست من رو برسونه که گفتم: تاکسی می‌گیرم فرنوش. دیگه بیشتر از این مزاحمت نمی‌شم.
توی راه از راننده تاکسی خواستم تا من رو به یک طلا فروشی ببره. با اینکه مانتو تنم کرده بودم و یک شال سفید روی سرم انداخته بودم، اما مشخص بود که دارم به مهمونی یا عروسی میرم. راننده تاکسی جلوی یک پاساژ نگه داشت و گفت: اینجا چند تا طلا فروشی داره.
خواستم از ماشین پیاده بشم که دیدم سرم همچنان سنگینه و گیج می‌زنم. رو به راننده تاکسی گفتم: میشه همراهم بیایی؟»
می‌خواستم اگه افتادم، یکی باشه که من رو جمع کنه. وارد طلا فروشی شدم. یک سرویس طلای سفید انتخاب کردم که به لباسم بیشتر بیاد. موقعی که داشتم گردنبند سرویس رو می‌بستم یاد نوجوانیم افتادم. چه رویاها و تصویر سازی‌هایی از روز خرید سرویس طلا داشتم. اما حالا اینجوری داشتم یک سرویس طلا برای خودم می‌خریدم.
عروسی توی یک باغ مجلل بود. نگهبان در ورودی راهنماییم کرد به داخل و گفت: سالن فقط مخصوص خانم‌هایی هست که دوست ندارن تو محیط باغ مختلط با آقایون باشن.
نا خواسته پوزخند زدم و بعدش کامل از دست خودم خنده‌ام گرفت. حتی توی اون شرایط هم شیطون درونم زنده بود. اکثر اقوام آرین مذهبی بودن و تعداد کمی از خانم‌های اقوام آرین توی باغ و به همراه شوهرهاشون بودن. بیشتر خانم‌های توی محیط باغ، از اقوام داماد بودن. با هر قدمی که بر می‌داشتم، احتمال می‌دادم که تعادلم رو از دست بدم و زمین بخورم، اما همه‌اش به خودم می‌گفتم: تو می‌تونی دختر، تو می‌تونی.
همینطور که به جمعیت نزدیک می‌شدم، دنبال یک آشنا می‌گشتم. چشمم به یکی از پسرخاله‌های آرین افتاد. همینطور که آروم قدم می‌زدم، اینقدر بهش نگاه کردم تا اونم بالاخره به من نگاه کرد. اومد به سمت من و خیلی سریع به دستم نگاه کرد و گفت: سلام، خدا بد نده.
لبخند زدم و گفتم: چیزی نیست، آرین رو ندیدی؟
از سوالم تعجب کرد و گفت: مگه با هم نیومدین؟
+نه من جدا اومدم.
-شما برو داخل سالن لباست رو عوض کن. من پیداش می‌کنم.
رختکن همون ورودی سالن بود. مانتو و شالم رو درآوردم و وارد سالن شدم. خواهرهای آرین وقتی من رو دیدن، چشم‌هاشون گرد شد. اصلا به روی خودم نیاوردم و با خوش‌رویی با همه‌شون احول پرسی کردم. مادر آرین چاره‌ای نداشت و مجبور بود تا من رو به همه معرفی کنه. هر لحظه که می‌گذشت، سنگینی نگاه همه رو بیشتر روی خودم حس می‌کردم. با تک تک‌شون و با انرژی کامل احوال پرسی کردم. عروس و داماد توی باغ بودن. رو به مادر آرین گفتم: من برم به عروس خانم تبریک بگم.
می‌دونستم دوست نداره که من با این وضع توی باغ برم اما توجه نکردم. وقتی از سالن خارج شدم، آرین رو دیدم. توقع داشتم چهره‌اش شوکه بشه اما به ظاهر خونسرد بود. اومد نزدیکم و گفت: با گچ دستت سکسی تر شدی.»
خنده‌ام گرفت و گفتم: اگه تو نبودی، فکر می‌کردم روانی ترین آدم دنیا فقط خودمم.
آرین دستم رو گرفت و گفت: «فعلا بشینیم. چند مدل شربت میدن. همه رو تست کردم. یکی‌شون خیلی باحاله.
همراه آرین قدم زدم و به آرومی گفتم: اون وقتی که باید تو تنهایی بهم شربت می‌دادی، ندادی. الان می‌خوای بدی؟»
منظورم رو گرفت و خنده‌اش گرفت. قبل از اینکه بشینیم؛ گفتم: اول بریم به عروس و داماد تبریک بگیم.
آرین مخالفتی نکرد و به سمت قسمتی رفتیم که برای عروس و داماد درست کرده بودن. دورشون کمی شلوغ بود. آرین من رو بهشون معرفی کرد. چهره‌ی عروس وقتی که فهمید من زن آرین هستم، عوض شد. لبخند روی لب‌هاش کم رنگ شد. خیلی واضح با تمام توانش داشت خودش رو کنترل می‌کرد. تو چشم‌هاش زل زدم و گفتم: تبریک میگم. امیدوارم همیشه مثل امشب خوشحال باشین.
همراه آرین برگشتیم و نشستیم. یک دختر جوون ازمون پذیرایی کرد. آرین راست می‌گفت. طعم یکی از شربت‌ها عالی بود. نزدیک به نیم ساعت در مورد این حرف زدیم که این شربت از چی درست شده. به خودم که اومدم متوجه شدم که همه‌ی اقوام آرین به نوعی دارن ما رو نگاه می‌کنن. بهم ثابت شد که خواهر آرین بی راه نگفته بود. حتی بعضی از خانم‌هایی که تو سالن بودن، از دم در سالن و با اشاره‌ی دست من رو به هم دیگه نشون می‌دادن. دی‌جی یک آهنگ ملایم گذاشت. به آرین گفتم: بریم برقصیم، فقط هر وقت دیدی دارم می‌افتم، آروم بغلم کن و برم گردون.
یک دستم رو گذاشتم روی شون‌ی آرین و دست دیگه‌ام رو روی پهلوش گذاشتم. از نظر فیزیکی متلاشی بودم اما از نظر روانی در بهترین شرایط ممکن بودم. چند دقیقه گذشت که دی‌جی گفت: امشب یک عروس و داماد دیگه هم داریم.
خوب که دقت کردم، منظورش من و آرین بودیم. آرین به پسرخاله‌اش نگاه کرد. لبخند زد و سرش رو تکون داد. همین باعث شد که حتی اقوام داماد هم کنجکاو بشن تا ما رو ببینن. پسرخاله‌ی آرین بهمون نزدیک شد و گفت: مبارک باشه.
اولین کَسی بود که عروسی ما رو تبریک می‌گفت. این شروعش بود و هر کَسی که به ما می‌رسید، بهمون تبریک می‌گفت. آرین لب‌هاش رو به گوشم رسوند و گفت: برای چی اومدی؟
+اومدم تا کنارت باشم.
-اومدی کنار من باشی یا عروسی اینا رو بهم بزنی؟
+برام مهم نیست عروسی‌شون بهم بریزه یا نه. من فقط برای تو اومدم.
-فعلا اینقدری که اصرار دارن که تو رو ببینن، کَسی علاقه‌ای به دیدن عروس و داماد نداره.
+من نیومدم که خودم دیده بشم. اومدم تا زن تو دیده بشه. چون خیلی خوب می‌دونم که تو این لباس، چقدر سکسی و جذاب شدم. حتی با این اوضاع داغونم.
-به نظرت کمی مغرور نیستی؟
+من اسمش رو می‌ذارم واقع‌بینی. چون عروس بیست ساله و جوون تو با کُس تُپلی و تازه‌اش، اصلا قابل مقایسه با دختر عموت با N کیلو آرایش روی صورتش، نیست. شرط می‌بندم که داماد امشب باید کیرش رو توی یک کُس چروکیده بکنه. گاهی وقت‌ها لازمه که برتری خودت رو به آدم‌ها دیکته کنی.
-کَسی راجب به دختر عموم بهت حرف زده؟
+مهمه؟
آرین کمی مکث کرد و گفت: نه مهم نیست. تنها مهم امشب تویی.
چشم‌هام رو شیطون گرفتم و گفتم: داشتم به یک فانتزی جنسی فکر می‌کردم.
-چی؟
+اینکه پسر خاله‌ات توی قسمت تاریک باغ به من تجاوز کنه.
آرین زد زیر خنده و گفت: چی تو اون مغز تو کار گذاشتن؟


نوشته: شیوا

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2020-11-30 17:34:30 +0330 +0330

جذاب نبود حداقل برا من شاید برای دیگران خوب باشه

4 ❤️

2020-11-30 17:41:30 +0330 +0330
0 ❤️

2020-11-30 17:41:51 +0330 +0330

↩ Fazel.13084
به هر حال ممنون از نظرت عزیزم.

0 ❤️

2020-11-30 17:42:02 +0330 +0330

↩ saaraa17
مرسی عزیزم.

0 ❤️

2020-11-30 17:45:41 +0330 +0330

↩ Mamali_Refresh
یس… 🙈

1 ❤️

2020-11-30 17:46:44 +0330 +0330

↩ ShivaBanoo
خواهش میکنم بانو . راستی برده نمیخوای؟

1 ❤️

2020-11-30 17:53:57 +0330 +0330

↩ ShivaBanoo
راستی چطور تاپیک درست میکنی؟
من هر میکنم نمیشه

1 ❤️

2020-11-30 18:01:19 +0330 +0330

↩ Fazel.13084
🙏

خیر…

0 ❤️

2020-11-30 18:01:37 +0330 +0330

↩ Fazel.13084
تو قسمت انجمن…

0 ❤️

2020-11-30 18:14:08 +0330 +0330

↩ nirad
❤🙏😘

1 ❤️

2020-11-30 18:22:14 +0330 +0330

عالی بود شیوا جونم♥️🌹

لیلی ام😉😉

1 ❤️

2020-11-30 18:28:39 +0330 +0330

↩ miss_indera
جونننن عشق خودمییییی… ❤❤❤😘😘😘

1 ❤️

2020-11-30 18:29:03 +0330 +0330

ازش شیطنتتتتتتتتتت و لجبازی می باررررررره
20 ساله
اینقدر … 😎

1 ❤️

2020-11-30 18:35:22 +0330 +0330

↩ sepehr74
🙏🙏👌🙈😏

0 ❤️

2020-11-30 19:00:12 +0330 +0330

جالب بود مرسی عزیزم

1 ❤️

2020-11-30 19:44:01 +0330 +0330

ناراحت نشو ولی من جدی وسطش داشت خوابم میگرفت

1 ❤️

2020-11-30 19:45:35 +0330 +0330

اون راننده تاکسیو رو دیگه نمینویسی؟

1 ❤️

2020-11-30 20:07:12 +0330 +0330

Azi
❤🙏

1 ❤️

2020-11-30 20:14:31 +0330 +0330

↩ Loyal…man
لطف داری عزیزم و باهات موافقم…

1 ❤️

2020-11-30 20:33:53 +0330 +0330

↩ Dr_hashari
وا چرا ناراحت بشم؟!

0 ❤️

2020-11-30 20:34:19 +0330 +0330

↩ Dr_hashari
فکر نکنم. دارم رو یک داستان جدید کار می‌کنم…

0 ❤️

2020-11-30 20:34:37 +0330 +0330

↩ Loyal…man
❤🙏❤

1 ❤️

2020-11-30 23:24:38 +0330 +0330

نه باریکلااا، نهههه باریکلاااااا، نههههههههه، باریکلاااااااا
(سریال در حاشیه مهران مدیری رو دیده باشی، میدونی با چه لحنی بخونیش!!!)

ظاهرا خودشی! باید دید اون داستان سریال طوری ات چطوریه.
اونجا مشخص میشه.

1 ❤️

2020-11-30 23:35:28 +0330 +0330

البته خوب که فکر میکنم، یه چیزی داستانت کم داشت. شایدم چون کوتاه بود نمیخورد بهش.
ولی منتظرم توی اون سریاله باشه. اگر نبود، یعنی خودش نیستی. گفته باشمااا.
سه بار میتونی اینجا حدس بزنی منظورم چیه. اگه درست نگفتی، اخرین شانست توی داستان سریالیت هست. وگرنه باور میکنم خودش نیستی.

2 ❤️

2020-11-30 23:35:43 +0330 +0330

↩ ehsan_dn
لطف داری عزیزم… ❤🙏

1 ❤️

2020-11-30 23:36:09 +0330 +0330

↩ mehdi_missive
قسمت ششم اونم…

2 ❤️

2020-11-30 23:37:04 +0330 +0330

↩ mehdi_missive
این داستان از نظر من چیزی کم نداشت…

آخرین شانس؟!

1 ❤️

2020-11-30 23:39:17 +0330 +0330

↩ ShivaBanoo
یه عنصر کلیدی توی داستانهات همیشه هست.
البته اصولا توی ادامه دار ها.
ولی جاش بود که بزاری.

2 ❤️

2020-11-30 23:48:15 +0330 +0330

خوشحالم که برگشتی، این داستان رو هم قبلا از خودت خوندم دوستش داشتم، بازم لایک

2 ❤️

2020-11-30 23:50:14 +0330 +0330

عاااالی یود شیوا اما ای کاش اون جمله اخرو نمیگقتی مورد پسندم نبود عزیزم

2 ❤️

2020-11-30 23:53:11 +0330 +0330

↩ mehdi_missive
اینا خاطره نویسیه بیشتر. اگه منظورت سکسه که توش سکس نداشت…

1 ❤️











‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «


Top Bottom