غزل پست مدرن


  • Phenom313  

  • عضو از
    1398/9/21

  • پست‌ها: 181

  • 455


دوستان اگه اهل ادبیات و شعر هستین بیاین از کنار هم بودن لذت ببریم!چراغ اول خودم روشن میکنم
گاو، موجود نیمه خوشبختی ست


جفت دارد، کمی علف دارد!


دست سلّاخ چیز برّاقی ست


که به این زندگی شرف دارد


عشق، بیماری غم انگیزی ست


جمع یک عضو ج.نـ.سی و عادت


خنده در چند خانه ی دلگیر


گریه با تیک تاک یک ساعت


مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو


بر سر گاو نیمه خوشبختم


عشق، یک اسم دیگر از آن است


که نشسته ست داخل تختم


زندگی بچّه ای بدون توپ


گیج، در یک زمین خاکی بود


باختن بی مسابقه، بی هیچ!


زندگی چیز دردناکی بود


ـــــــــــ

تاریخ را چشمان من میسازد، چُـنان عاصی ام که بر گرده ام بگذار ، تمامی معاصی جهان را ، من بردۀ آزادیم


  • 6

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • amir.massajor25  

  • عضو از 1398/12/25

  • پست‌‌‌ها: ‌ 564

  • 867

ممنون


خسته نباشی شعر خوبی بود


ـــــــــــ

24 سالمه از اردبیل ماساژور حرفه ای هستم با مدرک رسمی. لطفا کامل پروفایلمو بخونین و در صورت داشتن شرایط برای هماهنگی وقت پیام بدین



  • 0



  • Phenom313  

  • عضو از 1398/9/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 181

  • 455

تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی...


تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟!

بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تیلویزیون نداری؟ ها؟ کلاه‌قرمزى: تیلویزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!

در خانه‌ی ما تلویزیون بزرگی بود که سالها همراه من و مادرم زندگی می‌کرد. تلویزیونی که همه چیز را سیاه و سفید نشان می‌داد. از آن تلویزیون‌ها که در دو سویش درب داشت و مثل کمد، باز و بسته می‌شد. دست دوم خریده بودیمش و آن اواخر دیگر تعمیر شدنی نبود و تعمیرات‌چی‌ها جوابش کرده بودند. مثل مادربزرگم که دکترها گفتند حالا دیگر هرچه می‌خواهد می‌تواند بخورد؛ امروز و فردا رفتنی‌ست. تلویزیون بزرگ ما اندازه‌ی یک یخچال سنگین بود و هربار که خراب می‌شد، برای جابه جا کردنش ماتم می‌گرفتیم. بعد یادم باشد از یخچال هم حرف بزنم. چند روز بی‌ تلویزیون می‌شدیم و بعد که تعمیر می‌شد، دوباره پایش می نشستیم. مادرم عاشق سریال‌ها بود و غروب‌های ماه رمضان هم اجازه می‌داد تلویزیون‌مان داد بزند و قرآن و دعا گوش می‌کرد. آخر آنقدر زن آرامى بود، همیشه مراعات چیزهایى را مى‌کرد که براى ما بى‌خود و بى‌جهت بود. اینکه بلند نخندیم، بلند نوار گوش نکنیم، بلند حرف نزنیم؛ چراکه همیشه همسایه‌ها، یعنى "دیگران" برایش از خودش مهم‌تر بودند. انگار او نفس مى‌کشید تا دیگران در آرامش باشند. من تا آخرین روزهای جدا شدن از نوجوانی، مشتری همیشگی کارتون‌های صداوسیما و البته کلاه ‌قرمزی بودم و تا بعدها هم معدود سریال‌هایی را دنبال می‌کردم. سال هفتاد و سه بود که تلویزیون ما سوخت. آن تلویزیون بزرگ و قدیمی مرد. در طبقه‌ای که من از آن می‌آیم طول می‌کشد تا چیزی تبدیل به آشغال و دورانداختنی شود. یعنی این طبقه تصور می‌کند که هرچیز معیوبی ممکن است زمانی به کار بیاید. از همین رو بعدها فهمیدم که چرا ما آنهمه قابلمه و ظروف داشتیم! تلویزیون سوخته را دور نیانداختیم و همچنان در اتاق پذیرایی‌مان باقی ماند . مادرم یک توری سفید بزرگ رویش پهن کرد و یک گلدان با گل‌هایی مصنوعی روی سرش گذاشت. حالا بی تلویزیون شده بودیم. بعد فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله ساخته و اکران شد. چهارده‌سالی داشتم و با یکی از خواهرانم به دیدن فیلم رفتیم. سینما مملو از جمعیت بود. مخلوطی بود از کودک و جوان و میانسال و حتى پیرها. با هر حرکت و حرف کلاه‌قرمزی جمعیت از خنده می‌ترکید. در سکانس آغازین فیلم، خاله‌ی کلاه‌قرمزی روی پشت‌بام خانه دنبال کلاه‌قرمزی می‌گشت و به جعبه‌ی خالی تلویزیونی از کارافتاده می‌رسید. در همان لحظه من و خواهر بزرگم ناخودآگاه به یکدیگر نگاه کردیم! دیالوگ‌ها که شروع شد، من کمی وحشت کردم. انگار کسی زندگی من و مادرم را برای "ایرج طهماسب" تعریف کرده باشد و حالا کل سینما دارند به من و مادرم و تلویزیون خراب ما می‌خندند. خاله‌ى کلاه‌قرمزى لهجه‌ى تند گیلکى داشت و شبیه مادرم حرف می‌زد. بعد کلاه‌قرمزی به مدرسه رفت. با الاغ حرف زد و اینکه چرا همه پشت سر او حرف می‌زنند! و خراب‌کاری‌هایش و بازهم خنده‌های مردم و من بیشتر توی خودم و صندلی‌ام فرو می‌رفتم. فیلم به سکانس نشستن کلاه‌قرمزی در مقابل مغازه‌ی تعمیرات وسایل خانگی رسید.

تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟! بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تلویزیون نداری؟ ها؟ کلاه‌قرمزى: تیلفیزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!

اینجا دیگر بغضم ترکید و اشک‌هایم آرام جاری شد. حالا مى‌فهمم که چرا هنوز که هنوز است وقتى گریه مى‌کنم با خشم اشک مى‌ریزم. سالها بعد دانستم که نام طبقه‌ام چیست و چرا به آن فرودست می‌گویند و چرا ما تلویزیون نداشتیم وچرا آن همسایه‌ی ما، با آن لهجه‌ی غلیظ فارسی و بوی ماهی و کبابی که از خانه‌شان پرواز می‌کرد و آن ماشین "دوو"ی آلبالویی‌رنگ، تلویزیون رنگی داشتند و تلویزیون‌شان حتی از راه دور کنترل می‌شد! آن دیالوگ کوتاه کلاه‌قرمزی و تعمیرات‌چی همچنان سالها برایم چالش‌برانگیزترین دیالوگ، پیرامون زندگی طبقه‌ی فرودست باقی ماند.

این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!

حالا بیست سال از آن زمان گذشته است. از هجده سالگی رابطه‌ام با تلویزیون قطع شد. تا به امروز هم در خانه‌ام تلویزیون ندارم و نخواستم که داشته باشم. تلویزیون برای من تبدیل به بلندگوی سیستمی شد که به شکل‌های مختلف در حال کنترل است و برای اینکه بهتر کنترل کند نیاز به شست‌و شوی مغزی دارد. بعدها خودم تبدیل به بخشی از این کمدى/تراژدی شدم. مصاحبه می‌کردم و یکبار هم نشد، بنشینم و تا انتها ببینم که چه گفته‌ام و چطور بوده‌ام. هم‌چنان که همیشه از ویدئوهاى آواز خواندنم بیزارم و عموما پس از انتشار کار، با خودم قهر مى‌کنم و از هرچه که انجام داده‌ام منزجر مى‌شوم و در جمع دوستان و آشنایان اجازه نمى‌دهم که در حضور من کارهاى مرا گوش کنند. هنر معشوقه‌اى‌ست که سرانجام باید با دیگران تقسیم‌ شود اما وقتى تقسیم شد، دیگر از آن تو نیست!


ـــــــــــ

تاریخ را چشمان من میسازد، چُـنان عاصی ام که بر گرده ام بگذار ، تمامی معاصی جهان را ، من بردۀ آزادیم



  • 3



  • Phenom313  

  • عضو از 1398/9/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 181

  • 455

نقل از: amir.massajor25


نقل از: amir.massajor25 خسته نباشی شعر خوبی بود

فدا !


ـــــــــــ

تاریخ را چشمان من میسازد، چُـنان عاصی ام که بر گرده ام بگذار ، تمامی معاصی جهان را ، من بردۀ آزادیم



  • 0



  • amir.massajor25  

  • عضو از 1398/12/25

  • پست‌‌‌ها: ‌ 564

  • 867

عالی


نقل از: Phenom313 تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟! بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تیلویزیون نداری؟ ها؟ کلاه‌قرمزى: تیلویزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! در خانه‌ی ما تلویزیون بزرگی بود که سالها همراه من و مادرم زندگی می‌کرد. تلویزیونی که همه چیز را سیاه و سفید نشان می‌داد. از آن تلویزیون‌ها که در دو سویش درب داشت و مثل کمد، باز و بسته می‌شد. دست دوم خریده بودیمش و آن اواخر دیگر تعمیر شدنی نبود و تعمیرات‌چی‌ها جوابش کرده بودند. مثل مادربزرگم که دکترها گفتند حالا دیگر هرچه می‌خواهد می‌تواند بخورد؛ امروز و فردا رفتنی‌ست. تلویزیون بزرگ ما اندازه‌ی یک یخچال سنگین بود و هربار که خراب می‌شد، برای جابه جا کردنش ماتم می‌گرفتیم. بعد یادم باشد از یخچال هم حرف بزنم. چند روز بی‌ تلویزیون می‌شدیم و بعد که تعمیر می‌شد، دوباره پایش می نشستیم. مادرم عاشق سریال‌ها بود و غروب‌های ماه رمضان هم اجازه می‌داد تلویزیون‌مان داد بزند و قرآن و دعا گوش می‌کرد. آخر آنقدر زن آرامى بود، همیشه مراعات چیزهایى را مى‌کرد که براى ما بى‌خود و بى‌جهت بود. اینکه بلند نخندیم، بلند نوار گوش نکنیم، بلند حرف نزنیم؛ چراکه همیشه همسایه‌ها، یعنى "دیگران" برایش از خودش مهم‌تر بودند. انگار او نفس مى‌کشید تا دیگران در آرامش باشند. من تا آخرین روزهای جدا شدن از نوجوانی، مشتری همیشگی کارتون‌های صداوسیما و البته کلاه ‌قرمزی بودم و تا بعدها هم معدود سریال‌هایی را دنبال می‌کردم. سال هفتاد و سه بود که تلویزیون ما سوخت. آن تلویزیون بزرگ و قدیمی مرد. در طبقه‌ای که من از آن می‌آیم طول می‌کشد تا چیزی تبدیل به آشغال و دورانداختنی شود. یعنی این طبقه تصور می‌کند که هرچیز معیوبی ممکن است زمانی به کار بیاید. از همین رو بعدها فهمیدم که چرا ما آنهمه قابلمه و ظروف داشتیم! تلویزیون سوخته را دور نیانداختیم و همچنان در اتاق پذیرایی‌مان باقی ماند . مادرم یک توری سفید بزرگ رویش پهن کرد و یک گلدان با گل‌هایی مصنوعی روی سرش گذاشت. حالا بی تلویزیون شده بودیم. بعد فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله ساخته و اکران شد. چهارده‌سالی داشتم و با یکی از خواهرانم به دیدن فیلم رفتیم. سینما مملو از جمعیت بود. مخلوطی بود از کودک و جوان و میانسال و حتى پیرها. با هر حرکت و حرف کلاه‌قرمزی جمعیت از خنده می‌ترکید. در سکانس آغازین فیلم، خاله‌ی کلاه‌قرمزی روی پشت‌بام خانه دنبال کلاه‌قرمزی می‌گشت و به جعبه‌ی خالی تلویزیونی از کارافتاده می‌رسید. در همان لحظه من و خواهر بزرگم ناخودآگاه به یکدیگر نگاه کردیم! دیالوگ‌ها که شروع شد، من کمی وحشت کردم. انگار کسی زندگی من و مادرم را برای "ایرج طهماسب" تعریف کرده باشد و حالا کل سینما دارند به من و مادرم و تلویزیون خراب ما می‌خندند. خاله‌ى کلاه‌قرمزى لهجه‌ى تند گیلکى داشت و شبیه مادرم حرف می‌زد. بعد کلاه‌قرمزی به مدرسه رفت. با الاغ حرف زد و اینکه چرا همه پشت سر او حرف می‌زنند! و خراب‌کاری‌هایش و بازهم خنده‌های مردم و من بیشتر توی خودم و صندلی‌ام فرو می‌رفتم. فیلم به سکانس نشستن کلاه‌قرمزی در مقابل مغازه‌ی تعمیرات وسایل خانگی رسید. تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟! بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تلویزیون نداری؟ ها؟ کلاه‌قرمزى: تیلفیزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! اینجا دیگر بغضم ترکید و اشک‌هایم آرام جاری شد. حالا مى‌فهمم که چرا هنوز که هنوز است وقتى گریه مى‌کنم با خشم اشک مى‌ریزم. سالها بعد دانستم که نام طبقه‌ام چیست و چرا به آن فرودست می‌گویند و چرا ما تلویزیون نداشتیم وچرا آن همسایه‌ی ما، با آن لهجه‌ی غلیظ فارسی و بوی ماهی و کبابی که از خانه‌شان پرواز می‌کرد و آن ماشین "دوو"ی آلبالویی‌رنگ، تلویزیون رنگی داشتند و تلویزیون‌شان حتی از راه دور کنترل می‌شد! آن دیالوگ کوتاه کلاه‌قرمزی و تعمیرات‌چی همچنان سالها برایم چالش‌برانگیزترین دیالوگ، پیرامون زندگی طبقه‌ی فرودست باقی ماند. این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! حالا بیست سال از آن زمان گذشته است. از هجده سالگی رابطه‌ام با تلویزیون قطع شد. تا به امروز هم در خانه‌ام تلویزیون ندارم و نخواستم که داشته باشم. تلویزیون برای من تبدیل به بلندگوی سیستمی شد که به شکل‌های مختلف در حال کنترل است و برای اینکه بهتر کنترل کند نیاز به شست‌و شوی مغزی دارد. بعدها خودم تبدیل به بخشی از این کمدى/تراژدی شدم. مصاحبه می‌کردم و یکبار هم نشد، بنشینم و تا انتها ببینم که چه گفته‌ام و چطور بوده‌ام. هم‌چنان که همیشه از ویدئوهاى آواز خواندنم بیزارم و عموما پس از انتشار کار، با خودم قهر مى‌کنم و از هرچه که انجام داده‌ام منزجر مى‌شوم و در جمع دوستان و آشنایان اجازه نمى‌دهم که در حضور من کارهاى مرا گوش کنند. هنر معشوقه‌اى‌ست که سرانجام باید با دیگران تقسیم‌ شود اما وقتى تقسیم شد، دیگر از آن تو نیست!

متن فوق العاده تاثیر گذار

دلنوشته بود یا از جایی کپی کردی؟


ـــــــــــ

24 سالمه از اردبیل ماساژور حرفه ای هستم با مدرک رسمی. لطفا کامل پروفایلمو بخونین و در صورت داشتن شرایط برای هماهنگی وقت پیام بدین



  • 0



  • Phenom313  

  • عضو از 1398/9/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 181

  • 455

نقل از: amir.massajor25


نقل از: amir.massajor25
نقل از: Phenom313 تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟! بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تیلویزیون نداری؟ ها؟ کلاه‌قرمزى: تیلویزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! در خانه‌ی ما تلویزیون بزرگی بود که سالها همراه من و مادرم زندگی می‌کرد. تلویزیونی که همه چیز را سیاه و سفید نشان می‌داد. از آن تلویزیون‌ها که در دو سویش درب داشت و مثل کمد، باز و بسته می‌شد. دست دوم خریده بودیمش و آن اواخر دیگر تعمیر شدنی نبود و تعمیرات‌چی‌ها جوابش کرده بودند. مثل مادربزرگم که دکترها گفتند حالا دیگر هرچه می‌خواهد می‌تواند بخورد؛ امروز و فردا رفتنی‌ست. تلویزیون بزرگ ما اندازه‌ی یک یخچال سنگین بود و هربار که خراب می‌شد، برای جابه جا کردنش ماتم می‌گرفتیم. بعد یادم باشد از یخچال هم حرف بزنم. چند روز بی‌ تلویزیون می‌شدیم و بعد که تعمیر می‌شد، دوباره پایش می نشستیم. مادرم عاشق سریال‌ها بود و غروب‌های ماه رمضان هم اجازه می‌داد تلویزیون‌مان داد بزند و قرآن و دعا گوش می‌کرد. آخر آنقدر زن آرامى بود، همیشه مراعات چیزهایى را مى‌کرد که براى ما بى‌خود و بى‌جهت بود. اینکه بلند نخندیم، بلند نوار گوش نکنیم، بلند حرف نزنیم؛ چراکه همیشه همسایه‌ها، یعنى "دیگران" برایش از خودش مهم‌تر بودند. انگار او نفس مى‌کشید تا دیگران در آرامش باشند. من تا آخرین روزهای جدا شدن از نوجوانی، مشتری همیشگی کارتون‌های صداوسیما و البته کلاه ‌قرمزی بودم و تا بعدها هم معدود سریال‌هایی را دنبال می‌کردم. سال هفتاد و سه بود که تلویزیون ما سوخت. آن تلویزیون بزرگ و قدیمی مرد. در طبقه‌ای که من از آن می‌آیم طول می‌کشد تا چیزی تبدیل به آشغال و دورانداختنی شود. یعنی این طبقه تصور می‌کند که هرچیز معیوبی ممکن است زمانی به کار بیاید. از همین رو بعدها فهمیدم که چرا ما آنهمه قابلمه و ظروف داشتیم! تلویزیون سوخته را دور نیانداختیم و همچنان در اتاق پذیرایی‌مان باقی ماند . مادرم یک توری سفید بزرگ رویش پهن کرد و یک گلدان با گل‌هایی مصنوعی روی سرش گذاشت. حالا بی تلویزیون شده بودیم. بعد فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله ساخته و اکران شد. چهارده‌سالی داشتم و با یکی از خواهرانم به دیدن فیلم رفتیم. سینما مملو از جمعیت بود. مخلوطی بود از کودک و جوان و میانسال و حتى پیرها. با هر حرکت و حرف کلاه‌قرمزی جمعیت از خنده می‌ترکید. در سکانس آغازین فیلم، خاله‌ی کلاه‌قرمزی روی پشت‌بام خانه دنبال کلاه‌قرمزی می‌گشت و به جعبه‌ی خالی تلویزیونی از کارافتاده می‌رسید. در همان لحظه من و خواهر بزرگم ناخودآگاه به یکدیگر نگاه کردیم! دیالوگ‌ها که شروع شد، من کمی وحشت کردم. انگار کسی زندگی من و مادرم را برای "ایرج طهماسب" تعریف کرده باشد و حالا کل سینما دارند به من و مادرم و تلویزیون خراب ما می‌خندند. خاله‌ى کلاه‌قرمزى لهجه‌ى تند گیلکى داشت و شبیه مادرم حرف می‌زد. بعد کلاه‌قرمزی به مدرسه رفت. با الاغ حرف زد و اینکه چرا همه پشت سر او حرف می‌زنند! و خراب‌کاری‌هایش و بازهم خنده‌های مردم و من بیشتر توی خودم و صندلی‌ام فرو می‌رفتم. فیلم به سکانس نشستن کلاه‌قرمزی در مقابل مغازه‌ی تعمیرات وسایل خانگی رسید. تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟! بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تلویزیون نداری؟ ها؟ کلاه‌قرمزى: تیلفیزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! اینجا دیگر بغضم ترکید و اشک‌هایم آرام جاری شد. حالا مى‌فهمم که چرا هنوز که هنوز است وقتى گریه مى‌کنم با خشم اشک مى‌ریزم. سالها بعد دانستم که نام طبقه‌ام چیست و چرا به آن فرودست می‌گویند و چرا ما تلویزیون نداشتیم وچرا آن همسایه‌ی ما، با آن لهجه‌ی غلیظ فارسی و بوی ماهی و کبابی که از خانه‌شان پرواز می‌کرد و آن ماشین "دوو"ی آلبالویی‌رنگ، تلویزیون رنگی داشتند و تلویزیون‌شان حتی از راه دور کنترل می‌شد! آن دیالوگ کوتاه کلاه‌قرمزی و تعمیرات‌چی همچنان سالها برایم چالش‌برانگیزترین دیالوگ، پیرامون زندگی طبقه‌ی فرودست باقی ماند. این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! حالا بیست سال از آن زمان گذشته است. از هجده سالگی رابطه‌ام با تلویزیون قطع شد. تا به امروز هم در خانه‌ام تلویزیون ندارم و نخواستم که داشته باشم. تلویزیون برای من تبدیل به بلندگوی سیستمی شد که به شکل‌های مختلف در حال کنترل است و برای اینکه بهتر کنترل کند نیاز به شست‌و شوی مغزی دارد. بعدها خودم تبدیل به بخشی از این کمدى/تراژدی شدم. مصاحبه می‌کردم و یکبار هم نشد، بنشینم و تا انتها ببینم که چه گفته‌ام و چطور بوده‌ام. هم‌چنان که همیشه از ویدئوهاى آواز خواندنم بیزارم و عموما پس از انتشار کار، با خودم قهر مى‌کنم و از هرچه که انجام داده‌ام منزجر مى‌شوم و در جمع دوستان و آشنایان اجازه نمى‌دهم که در حضور من کارهاى مرا گوش کنند. هنر معشوقه‌اى‌ست که سرانجام باید با دیگران تقسیم‌ شود اما وقتى تقسیم شد، دیگر از آن تو نیست!

متن فوق العاده تاثیر گذار

دلنوشته بود یا از جایی کپی کردی؟

گفتارصوتی از شاهین نجفی بود


ـــــــــــ

تاریخ را چشمان من میسازد، چُـنان عاصی ام که بر گرده ام بگذار ، تمامی معاصی جهان را ، من بردۀ آزادیم



  • 0



  • amir.massajor25  

  • عضو از 1398/12/25

  • پست‌‌‌ها: ‌ 564

  • 867

نقل از: Phenom313


نقل از: Phenom313
نقل از: amir.massajor25
نقل از: Phenom313 تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟! بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تیلویزیون نداری؟ ها؟ کلاه‌قرمزى: تیلویزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! در خانه‌ی ما تلویزیون بزرگی بود که سالها همراه من و مادرم زندگی می‌کرد. تلویزیونی که همه چیز را سیاه و سفید نشان می‌داد. از آن تلویزیون‌ها که در دو سویش درب داشت و مثل کمد، باز و بسته می‌شد. دست دوم خریده بودیمش و آن اواخر دیگر تعمیر شدنی نبود و تعمیرات‌چی‌ها جوابش کرده بودند. مثل مادربزرگم که دکترها گفتند حالا دیگر هرچه می‌خواهد می‌تواند بخورد؛ امروز و فردا رفتنی‌ست. تلویزیون بزرگ ما اندازه‌ی یک یخچال سنگین بود و هربار که خراب می‌شد، برای جابه جا کردنش ماتم می‌گرفتیم. بعد یادم باشد از یخچال هم حرف بزنم. چند روز بی‌ تلویزیون می‌شدیم و بعد که تعمیر می‌شد، دوباره پایش می نشستیم. مادرم عاشق سریال‌ها بود و غروب‌های ماه رمضان هم اجازه می‌داد تلویزیون‌مان داد بزند و قرآن و دعا گوش می‌کرد. آخر آنقدر زن آرامى بود، همیشه مراعات چیزهایى را مى‌کرد که براى ما بى‌خود و بى‌جهت بود. اینکه بلند نخندیم، بلند نوار گوش نکنیم، بلند حرف نزنیم؛ چراکه همیشه همسایه‌ها، یعنى "دیگران" برایش از خودش مهم‌تر بودند. انگار او نفس مى‌کشید تا دیگران در آرامش باشند. من تا آخرین روزهای جدا شدن از نوجوانی، مشتری همیشگی کارتون‌های صداوسیما و البته کلاه ‌قرمزی بودم و تا بعدها هم معدود سریال‌هایی را دنبال می‌کردم. سال هفتاد و سه بود که تلویزیون ما سوخت. آن تلویزیون بزرگ و قدیمی مرد. در طبقه‌ای که من از آن می‌آیم طول می‌کشد تا چیزی تبدیل به آشغال و دورانداختنی شود. یعنی این طبقه تصور می‌کند که هرچیز معیوبی ممکن است زمانی به کار بیاید. از همین رو بعدها فهمیدم که چرا ما آنهمه قابلمه و ظروف داشتیم! تلویزیون سوخته را دور نیانداختیم و همچنان در اتاق پذیرایی‌مان باقی ماند . مادرم یک توری سفید بزرگ رویش پهن کرد و یک گلدان با گل‌هایی مصنوعی روی سرش گذاشت. حالا بی تلویزیون شده بودیم. بعد فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله ساخته و اکران شد. چهارده‌سالی داشتم و با یکی از خواهرانم به دیدن فیلم رفتیم. سینما مملو از جمعیت بود. مخلوطی بود از کودک و جوان و میانسال و حتى پیرها. با هر حرکت و حرف کلاه‌قرمزی جمعیت از خنده می‌ترکید. در سکانس آغازین فیلم، خاله‌ی کلاه‌قرمزی روی پشت‌بام خانه دنبال کلاه‌قرمزی می‌گشت و به جعبه‌ی خالی تلویزیونی از کارافتاده می‌رسید. در همان لحظه من و خواهر بزرگم ناخودآگاه به یکدیگر نگاه کردیم! دیالوگ‌ها که شروع شد، من کمی وحشت کردم. انگار کسی زندگی من و مادرم را برای "ایرج طهماسب" تعریف کرده باشد و حالا کل سینما دارند به من و مادرم و تلویزیون خراب ما می‌خندند. خاله‌ى کلاه‌قرمزى لهجه‌ى تند گیلکى داشت و شبیه مادرم حرف می‌زد. بعد کلاه‌قرمزی به مدرسه رفت. با الاغ حرف زد و اینکه چرا همه پشت سر او حرف می‌زنند! و خراب‌کاری‌هایش و بازهم خنده‌های مردم و من بیشتر توی خودم و صندلی‌ام فرو می‌رفتم. فیلم به سکانس نشستن کلاه‌قرمزی در مقابل مغازه‌ی تعمیرات وسایل خانگی رسید. تعمیرات‌چى: پسرجون چی‌میخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟! بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تلویزیون نداری؟ ها؟ کلاه‌قرمزى: تیلفیزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! اینجا دیگر بغضم ترکید و اشک‌هایم آرام جاری شد. حالا مى‌فهمم که چرا هنوز که هنوز است وقتى گریه مى‌کنم با خشم اشک مى‌ریزم. سالها بعد دانستم که نام طبقه‌ام چیست و چرا به آن فرودست می‌گویند و چرا ما تلویزیون نداشتیم وچرا آن همسایه‌ی ما، با آن لهجه‌ی غلیظ فارسی و بوی ماهی و کبابی که از خانه‌شان پرواز می‌کرد و آن ماشین "دوو"ی آلبالویی‌رنگ، تلویزیون رنگی داشتند و تلویزیون‌شان حتی از راه دور کنترل می‌شد! آن دیالوگ کوتاه کلاه‌قرمزی و تعمیرات‌چی همچنان سالها برایم چالش‌برانگیزترین دیالوگ، پیرامون زندگی طبقه‌ی فرودست باقی ماند. این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی! حالا بیست سال از آن زمان گذشته است. از هجده سالگی رابطه‌ام با تلویزیون قطع شد. تا به امروز هم در خانه‌ام تلویزیون ندارم و نخواستم که داشته باشم. تلویزیون برای من تبدیل به بلندگوی سیستمی شد که به شکل‌های مختلف در حال کنترل است و برای اینکه بهتر کنترل کند نیاز به شست‌و شوی مغزی دارد. بعدها خودم تبدیل به بخشی از این کمدى/تراژدی شدم. مصاحبه می‌کردم و یکبار هم نشد، بنشینم و تا انتها ببینم که چه گفته‌ام و چطور بوده‌ام. هم‌چنان که همیشه از ویدئوهاى آواز خواندنم بیزارم و عموما پس از انتشار کار، با خودم قهر مى‌کنم و از هرچه که انجام داده‌ام منزجر مى‌شوم و در جمع دوستان و آشنایان اجازه نمى‌دهم که در حضور من کارهاى مرا گوش کنند. هنر معشوقه‌اى‌ست که سرانجام باید با دیگران تقسیم‌ شود اما وقتى تقسیم شد، دیگر از آن تو نیست!

متن فوق العاده تاثیر گذار

دلنوشته بود یا از جایی کپی کردی؟

گفتارصوتی از شاهین نجفی بود

تأثیر گذار بود ممنون


ـــــــــــ

24 سالمه از اردبیل ماساژور حرفه ای هستم با مدرک رسمی. لطفا کامل پروفایلمو بخونین و در صورت داشتن شرایط برای هماهنگی وقت پیام بدین



  • 0



  • Phenom313  

  • عضو از 1398/9/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 181

  • 455

اتوبان، رودخانه ای غمگین استکه مرا از تو دور می...


اتوبان، رودخانه ای غمگین است که مرا از تو دور می کند آب که از سر ما گذشت اما ماهی ها غرق نخواهند شد تنها در کنار اتوبان می ایستند و برای شیشه های بالا کشیده دست تکان می دهند تا از سرما یخ بزنند و روی آب بیایند تنها سنگ ها هستند که برای همیشه ته نشین خواهند شد تو با شوهرت ماهی می خوری من زل می زنم به ماه و دیوانه می شوم و کوچه ها را آواز می خوانم و به سنگ ها لگد می زنم و زنم و بغضم می ترکد از تو که دور می شوم کوچه که هیچ! گاهی اتوبان هم بن بست است من رودخانه ای را می شناسم که با دریا قهر کرد و عاشقانه به فاضلاب ریخت


ـــــــــــ

تاریخ را چشمان من میسازد، چُـنان عاصی ام که بر گرده ام بگذار ، تمامی معاصی جهان را ، من بردۀ آزادیم



  • 0



  • Phenom313  

  • عضو از 1398/9/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 181

  • 455

سبزه ها را گره زدم به غمت
غم ِ از صبر بیشتر شده...


سبزه ها را گره زدم به غمت غم ِ از صبر بیشتر شده ام سال ِ تحویل ِ زندگیت به هیچ سیزده های در به در شده ام

سفره ای از سکوت می چینم خسته از انتظار و دوری ها سال هایی که آتشم زده اند وسط چارشنبه سوری ها

بچّه بودم… و غیر عیدی و عشق بچّه ها از جهان چه داشته اند ؟ در ِ گوشم فرشته ها گفتند لای قرآن «تو» را گذاشته اند


ـــــــــــ

تاریخ را چشمان من میسازد، چُـنان عاصی ام که بر گرده ام بگذار ، تمامی معاصی جهان را ، من بردۀ آزادیم



  • 1



  • Pesare Jende  

  • عضو از 1392/1/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 254

  • 85

نام بردن از شاعر


غزل‌هایی رو که نوشتید از سید مهدی موسوی هستند. کاش به اسم شاعر هم اشاره کنید.


ـــــــــــ


  • 1



  • Phenom313  

  • عضو از 1398/9/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 181

  • 455

نقل از: Pesare Jende


نقل از: Pesare Jende غزل‌هایی رو که نوشتید از سید مهدی موسوی هستند. کاش به اسم شاعر هم اشاره کنید.

جناب دکتر موسوی پدر غزل پست مدرن هستند اما چون می خواستم از فاطمه اختصاری و سایر دوستان نیز استفاده کنم تصمیم گرفتم فقط در صورتی که دوستان سوال کردن اسم شاعر اورده بشه (rose)


ـــــــــــ

تاریخ را چشمان من میسازد، چُـنان عاصی ام که بر گرده ام بگذار ، تمامی معاصی جهان را ، من بردۀ آزادیم



  • 1



  • Phenom313  

  • عضو از 1398/9/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 181

  • 455

نقل از: مغز-مریض


نقل از: مغز-مریض حضرت نان یا همون شر اعظم. واقعا دوست داشتنیه البته بعد از سورنا و بهرام

دو تا موزیک جدید شاهین حتما بگوشید،بشمار و سدوم از آلبوم chel شرمنده اهل امید نیستم ♪ ♥‿♥ ♪ امید شهری بود که سوزوندنش ♪ ♥‿♥ ♪ گفتن اهالیش مفید نیستن ♪ ♥‿♥ ♪ نمی‌ارزه جون کندنش ♪ ♥‿♥ ♪ خاکی بود دوزار دهشی هرچی بود بوی مامان داشت ♪ ♥‿♥ ♪ بابا شکسته بود اما شکست نخورده بود هنوز توان داشت ♪ ♥‿♥ ♪ عصر طلایی این و اون نبود سختی بود نون نبود ♪ ♥‿♥ ♪ هنوز رو بود اونقد که سود بده کار ♪ ♥‿♥ ♪ مملکت شیرای پیر ♪ ♥‿♥ ♪ گرگای جوون ♪ ♥‿♥ ♪ جون‌ ارزون آرزو گرون ♪ ♥‿♥ ♪ آینده یعنی فردا پاشی پنجره‌های خونه سالم باشن ♪ ♥‿♥ ♪ شب چشای کارگر پدر با صدای آژیر پاشن ♪ ♥‿♥ ♪ صف بربری شیر فاسد دلهره‌ طعم تلخ چک داداش ♪ ♥‿♥ ♪ تخم دزدی غاز حامله از لای سفیدیای پرهاش ♪ ♥‿♥ ♪ پرخاش بود ولی مزه داش توی کوچه‌ی بچگی سنگ خوردن ♪ ♥‿♥ ♪ آسمون کوتاه بود آویزوون کامیونا شدن و مردن ♪ ♥‿♥ ♪ شست پات تو فوتبال بره از اجبار عشقش چپ پا شی ♪ ♥‿♥ ♪ شب تو لباس ملوان بخوابی و صب تو شورت آلمان پاشی ♪ ♥‿♥ ♪ داغ ♪ ♥‿♥ ♪ خشخاشی ♪ ♥‿♥ ♪ مث پوست بدن اولین دختر ♪ ♥‿♥ ♪ اولین گناه بوسه ♪ ♥‿♥ ♪ خوردن سیبای کوچیک کوثر ♪ ♥‿♥ ♪ تو حیات ♪ ♥‿♥ ♪ یادت میاد ♪ ♥‿♥ ♪ نامه‌های عاشقانه‌ی یه نیمچه شاعر شرور و عصبانی ♪ ♥‿♥ ♪ تعبیر معلمی که دوسش داشتم آقای قربانی ♪ ♥‿♥ ♪ آب و باز کرد و دندون مصنوعی و انداخت توی لیوان ♪ ♥‿♥ ♪ دارایی واقعیش اون بود از زندگی ساخت ایران ♪ ♥‿♥ ♪ باز نشست تا باز نشستگی فرجی کنی توی قرضاش ♪ ♥‿♥ ♪ باز نشد چشاش و گره‌هاش جا مونده ازقلب قرصاش ♪ ♥‿♥ ♪ چرا گریم گرفت گیرم لنگ پنجاه تومنی تو هم واسه شام ♪ ♥‿♥ ♪ چرا گریم نگیره وقتی دستم بسته‌است و بازه چشام ♪ ♥‿♥ ♪ شرمنده اهل امید نیستم ♪ ♥‿♥ ♪ امید شهری بود که نفس نداشت ♪ ♥‿♥ ♪ خفگی رنگ سبز سپاهی بود ♪ ♥‿♥ ♪ که واسه جوونی هوس نذاشت ♪ ♥‿♥ ♪ من قرآن و خوب بلدم حافظ نیستم اما از حفظم ♪ ♥‿♥ ♪ قرار بود که پشتم باشه و تحلیل برم توش بکنه حفظم ♪ ♥‿♥ ♪ ولی لذت توی شعره که تخریب هم روح و هم جسممه ♪ ♥‿♥ ♪ شاهین، دو شاه شکست خورده‌ی درونم روی اسممه ♪ ♥‿♥ ♪ تو مسیر تبعیدم خانی کردم تا شاه شم ♪ ♥‿♥ ♪ حق با من بود تو این انتخاب سخت رضا یا میرزاشم نه؟ ♪ ♥‿♥ ♪ یا سرمو بزنه شاه یا شاه شمو سر بزنم ♪ ♥‿♥ ♪ من هرچی بودم بنده‌ی ملتمس درگاه نشدمو پاشمو در بزنم ♪ ♥‿♥ ♪ بچگی کردم و پاش موندم بزرگی به بزرگ‌سالی که نیس ♪ ♥‿♥ ♪ گفتن: به کجا رسیدی؟ موندم ♪ ♥‿♥ ♪ به یه قلب ریش ♪ ♥‿♥ ♪ به چشای خیس ♪ ♥‿♥ ♪ نه هنر سیاست و‌فلسفه بازی زشتی که بچه‌ جاش نیست ♪ ♥‿♥ ♪ همسن انقلابی‌ام که شبیه هیچکدوم از بچه‌هاش نیست ♪ ♥‿♥ ♪ مث اون پدر شهید که یه لنگه کفش میراث بچشه ♪ ♥‿♥ ♪ تو خیالم هنوز جنگه و نگرانم پسرم کفش پاش نیست ♪ ♥‿♥ ♪ بوی کافور و گلاب پاهای سرد سردخونه آخر خط ♪ ♥‿♥ ♪ بوی ناجور کباب پاهای زرد ترکیده‌ی ممد ♪ ♥‿♥ ♪ قاتل نصف شهر موتور بود و نصف دیگه روو عرق و مواد ♪ ♥‿♥ ♪ تو دریا می‌شد غرق شی یا تو رویای یه زندگی شاد ♪ ♥‿♥ ♪ به کجا رسیدم به پشت سبیلام ♪ ♥‿♥ ♪ به دیسک وسیاتیک و بواسیر ♪ ♥‿♥ ♪ به یه چشم خون به شهر ناامید ♪ ♥‿♥ ♪ به مرگ تنهایی تو تبعید ♪ ♥‿♥ ♪ ترسیدم ♪ ♥‿♥ ♪ باد می‌بره آدمو ♪ ♥‿♥ ♪ می‌برّه آدم ♪ ♥‿♥ ♪ میترسیدمت آینده چاه شه نباشیم ♪ ♥‿♥ ♪ یا اینکه بمیریم و دوباره توی این زندگی شوم پاشیم ♪ ♥‿♥ ♪ بلعیدم آب و ♪ ♥‿♥ ♪ نفس نکشیدم تا قایق حراست رد نشه ♪ ♥‿♥ ♪ ماهی تو تور من ♪ ♥‿♥ ♪ ماهیگیر تو تور خدا ♪ ♥‿♥ ♪ ای خدا


ـــــــــــ

تاریخ را چشمان من میسازد، چُـنان عاصی ام که بر گرده ام بگذار ، تمامی معاصی جهان را ، من بردۀ آزادیم



  • 0



  • Pesare Jende  

  • عضو از 1392/1/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 254

  • 85

رد نشوید!


از این دو مصرع مشکوک ساده رد نشوید

از این دو مصرع مشکوک ساده رد نشوید

محمد حسینی مقدم


ـــــــــــ


  • 0



ممنون زیبابودندماهم مثل خودت هم عاشق شاهینیم


ممنون زیبابودندماهم مثل خودت هم عاشق شاهینیم


ـــــــــــ


  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو




نظرسنجی

موقع خوندن یه داستان، اول چی رو در نظر می‌گیرین؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «