داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

مسخره بازی

1398/02/27

من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم. دنیا، مردم، همه‌اش به چشمم یک بازیچه، یک ننگ، یک چیز پوچ و بی‌معنی است.
می‌خواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم!

1417 👀
6 ❤️
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2019-05-17 11:51:12 +0430 +0430

یه وقت بود داخل اونا شدم، خواستم تقلید سایرین رو دربیارم، دیدم خودم رو مسخره کرده ام، هرچی رو لذت تصور میکردن همه رو امتحان کردم دیدم کیفهای دیگرون بدرد من نمیخوره. حس میکردم که همیشه و در هرجا خارجی هستم هیچ رابطه ای با سایر مردم نداشتم.

4 ❤️

2019-05-17 12:06:38 +0430 +0430

افکار پوچ! باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند. آیا این مردمی که شبیه هم هستند که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

2 ❤️

2019-05-17 12:08:13 +0430 +0430

البته که در مورد همه چیز نمیشه یک شکل قضاوت کرد اما حرف شما هم اصلا بیراه نبود .

1 ❤️

2019-05-17 12:09:24 +0430 +0430

زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد . نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته ای . چهارستون بدن را به کثیف ترین طرزی می چرانیم و شبها به وسیله دود و دم و الکل به خاکش می سپریم و با نهایت تعجب می بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم . مسخره بازی ادامه دارد …

3 ❤️

2019-05-17 12:10:32 +0430 +0430
نقل از: uzer البته که در مورد همه چیز نمیشه یک شکل قضاوت کرد اما حرف شما هم اصلا بیراه نبود .

قرار نیست هیچ برداشت خاصی رو ایجاد کنم، خودم هم آدم پوچ گرایی نیستم، فقط کمی تفکر که از این دور تکراری خارجمون کنه کافیه.

1 ❤️

2019-05-17 20:30:38 +0430 +0430

رفتم جلو عکسی که به دیوار بود ایستادم، نگاه کردم. نمیدانم چه فکرهائی برایم آمد، ولی او به چشمم یک آدم بیگانه ای بود. با خودم میگفتم: این آدم چه وابستگی با من دارد؟ ولی این صورت را می شناختم. او را خیلی دیده بودم. بعد برگشتم، احساس شورش، ترس یا خوشی نداشتم، همه کارهائی که کرده بودم و کاری که میخواستم بکنم و همه چیز به نظرم بیهوده و پوچ بود. سرتاسر زندگی به نظرم مسخره می آمد، نگاهی به دور اطاق انداختم. همه چیزها سر جای خودشان بودند، رفتم جلو آینه در گنجه، به چهره افروخته خودم نگاه کردم، چشمها را نیمه بستم، لای دهنم را کمی باز کردم و سرم را به حالت مُرده کج گرفتم. با خودم گفتم فردا صبح، به این صورت درخواهم آمد، اول هر چه در میزنند کسی جواب نمی دهد، تا ظهر گمان می کنند که خوابیده ام، بعد چفت در را می شکنند، وارد اطاق می شوند و مرا به این حالت می بینند، همه این فکرها مانند برق از جلو چشمم گذشت.

2 ❤️

2019-05-19 18:37:55 +0430 +0430

خودش را بی اندازه تنها و گم گشته حس میکرد . سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود . با خودش میگفت :
از حاصل عمر چیست در دستم ؟
هیچ !

2 ❤️

2019-05-24 10:10:50 +0430 +0430

آیا این مردمی که شبیه من هستند ، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند ؟ - آیا یکمشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند ؟ - آیا آنچه که حس میکنم ، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد ؟
من فقط برای سایه خودم می نویسم که جلو چراغ بدیوار افتاده است ، باید خودم را بهش معرفی بکنم .

1 ❤️

2019-05-27 22:36:34 +0430 +0430

…در این موقع مرگ بنظر او بی اندازه آسان و طبیعی می آمد، زندگی بنظرش جز فریب مسخره آلودی بیش نبود.

1 ❤️

2019-10-25 10:24:15 +0330 +0330

نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد؟

صادق_هدايت بوف‌کور
1 ❤️

2019-10-25 10:28:48 +0330 +0330

حالا تو زندگی رو بازی گرفتی یا زندگی تو رو به بازی گرفته و خودت نمی دونی 🙄

0 ❤️

2019-10-25 10:48:08 +0330 +0330
نقل از: دلورس اکثر انسان‌ها مثل شما شهامت پذیرفتن این حقیقت تلخ رو ندارن و ترجیح میدن در یک صف دروغ و امید واهی بایستن.

نمیدونم اینکه تسلیم بشی و تلاش نکنی و خودت رو تو مسیر تهی بودن بسپاری شهامت حساب میشه یا اینکه همه تلاشت رو بکنی اطرافت رو هرچند در حد یه شمع کوچیک روشن کنی!
کار این دنیا وقتی تو یه بازه زمانی کوتاه در حد عمر یه فرد بهش نگاه کنی بیهوده، عبث، بی معنی و بدون نتیجه جلوه می‌کنه. اما وقتی حاصل همه این عبث بودن‌ها رو بذاری کنار هم و یه مسیر طولانی بسازی کمی روشن و امیدوار کننده میشه. متاسفانه بین این دو، عمر خودم و عمر بشریت مثل یه پاندول در نوسان هستم و سعی می‌کنم جایگاهم رو پیدا کنم.

1 ❤️

2019-10-25 11:00:42 +0330 +0330
نقل از: دلورس
نقل از: Hooman.Afjeh
نقل از: دلورس اکثر انسان‌ها مثل شما شهامت پذیرفتن این حقیقت تلخ رو ندارن و ترجیح میدن در یک صف دروغ و امید واهی بایستن.

نمیدونم اینکه تسلیم بشی و تلاش نکنی و خودت رو تو مسیر تهی بودن بسپاری شهامت حساب میشه یا اینکه همه تلاشت رو بکنی اطرافت رو هرچند در حد یه شمع کوچیک روشن کنی!
کار این دنیا وقتی تو یه بازه زمانی کوتاه در حد عمر یه فرد بهش نگاه کنی بیهوده، عبث، بی معنی و بدون نتیجه جلوه می‌کنه. اما وقتی حاصل همه این عبث بودن‌ها رو بذاری کنار هم و یه مسیر طولانی بسازی کمی روشن و امیدوار کننده میشه. متاسفانه بین این دو، عمر خودم و عمر بشریت مثل یه پاندول در نوسان هستم و سعی می‌کنم جایگاهم رو پیدا کنم.

انسان تا به معنای واقعی یک نهیلیست نباشد، هرگز موفق نمی‌شود که یک اگزیستانسیالیست شود.

تا تاریکی مطلق و واقعی را نپذیرند، توانایی روشن کردن شمع با دستان خود را ندارند.

موافقم باهات.
مسیری که من ازش عبور کردم تهی‌تر از یه بیابون بی آب و علف بود. شالوده اعتقادی، فکری و احساسی یه آدم توش متلاشی شد، ولی پایان حوشی مثل یه سیمرغ توش میبینم

1 ❤️

2019-11-22 22:44:48 +0330 +0330

تصویری که از روز رستاخیز به من داده بودند ، در مقابل ترس از مرگ هیچ تاثیری نداشت . نه ، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی کرد .کسانی که درد نکشیده اند این کلمات را نمی فهمند . به قدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچکترین لحظه خوشی جبران ساعت های دراز خفقان و اضطراب را می کرد. می دیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود .من میان رجاله ها یک نژاد مجهول و ناشناسی شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودند که سابق بر این جزو دنیای آنها بوده ام . چیزی که وحشتناک بود حس می کردم که نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده ، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم .

بوف_کور

1 ❤️

2020-02-01 05:56:19 +0330 +0330

بی‌جهت بلند شدم در رختخوابم نشستم، با خودم زمزمه میکردم:
«بیش از این ممکن نیست…تحمل ناپذیر است…» ناگهان ساکت شدم. بعد با خودم شمرده و بلند با لحنِ تمسخرآمیز میگفتم: «بیش از این…» بعد اضافه میکردم: «من احمقم!» من به معنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم، فقط از ارتعاشِ صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفعِ تنهائی با سایهٔ خودم حرف میزدم!

بوف کور

1 ❤️







‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «


جستجو در سایت
Top Bottom