ملکه جهان



من به عنوان ملکه سرزمینی بزرگ که فقط زنها مدیریت کارها رو داشتن و مردها برده بودن روزگار سپری می کردم. مردها رو سخت به کارگری گرفته بودیم و وظیفه نظارت بر اونها چند خانم خشن با شلاق های تیغ دار بودن. هر مردی کار نمی کرد اون قدر بین زنهای نگهبان کتک می خورد و با دیلدو کرده می شد تا دیگه از کار بیفته. بعد هم منتقل میشد به زندانهایی جدا برای کارهای خفت بار دیگه.
همون زنهای مدیر موقع برگزاری جلسه در کاخ من به پام میفتادن و پاهام رو بوسه میزدن تا اجازه بدم گزارش کارهاشون رو بدن. یکی از مدیران گفت یک پسر شورشی اخیرا تعدادی از مردها رو با خودش همراه کرده و میخواد بر علیه حکومت من قیام کنه. تا به حال خرابکاری های زیادی هم کرده.
دستور دادم که اون پسر رو زنده میخوام.


جستجوها شروع شد. هر خونه ای رو میگشتن و همه رو به باد کتک می گرفتن تا اطلاعاتی از اون پسر به دست بیارن.


خانواده کسایی که با اون پسر یاقی همراهی کرده بودن رو به زندان من انتقال دادن و با وسایل مختلف شکنجه دادن. ولی اطلاعاتی به دست نیومد.


به خاطر خوش گذرونی های خودم مالیاتها رو چند برابر کردم تا بتونم لباس هایی از جنس الماس برای خودم تهیه کنم. دوست داشتم جنس نخ شرتی که لای باسنم میره از طلای ناب باشه. برای همون چند مرد رو شب و روز توی معدن به کار گماشتم. بدنشون زخم شده بود از بس شلاق خورده بودن.


خانواده هایی که نمی تونستن مالیات بدند رو وسط شهر لخت می کردیم و روی زمین میبستیم تا زنان ارتش من با پاهاشون از روی اونها رد بشن و شکنجه شون بدند.


یک شب که کامل مست بودم و با خودم ور میرفتم خبری اومد که رد اون پسر یاقی رو توی یکی از کوهستانها زدن. به وزیرم گفتم این موضوع محرمانه بمونه. من خودم شخصا با لباس مبدل اون رو به سزای کارش می رسونم.


شب که شد شنلی پوشیدم و سوار قایق شدم. وزیرم که خانمی زیبا و باهوش بود کنارم اومد و در حالی که پستانهاش رو به سینه های من چسبونده بود با من لب بازی کرد و گفت لطفا مراقب خودت باش. اون پسر رو زیاد شکنجه نده تا زنده بمونه....من هم ازش لب مجدد گرفتم و چیزی نگفتم و با قایق به سمت کوهستان رفتم.


بعد از طی مسافت طولانی، نزدیک صبح به یه غار که اون پسر توش بود رسیدم. با ته عصای زهرآلودم همه افراد اون رو توی خواب کشتم.


بعد رو به روی سردسته اونها نشستم تا بیدار شه. وقتی بیدار شد با دیدن من تعحب کرد و گفت کی هستی؟ خیلی آروم روی سینش نشستم و اون قدر بهش سیلی زدم تا هوشیاریش کم شه. اون قدر از این کار لذت بردم که کسم خیس شده بود و خیسی اون به پیراهن پسر رسیده بود. تا خواست صحبتی کنه روی صورتش نشستم. کمی خودم رو به سمت جلو خم کردم تا چوچولم کاملا روی دهنش باشه. مقاومتی نمی کرد. آروم خودم رو عقب جلو می کردم و لذت می بردم.


بعد بلند شدم و کون بزرگم رو روی سینش گذاشتم و پیپ خودم رو روشن کردم. داشت نفس نفس میزد.


گفتم تو چه طور جرات کردی بر علیه حکومت من قیام کنی و شورشی بشی؟ تو اومد حرف بزنه دیواره داغ پیپ رو به باسنش چسبوندم. صورتمو نزدیک صورتش کردم و گفتم اگه داد بزنی می کشمت.


صداشو فرو برد. گفتم حالا باهات کار دارم. لباسش رو درآوردم و سوزن هایی رو به بدنش به طور عمودی فرو کردم. هیچی نمی گفت. آخرش گفتم حالا می تونی داد بزنی. بعد بلافاصله تمام وزنم رو روی سوزن ها انداختم تا همه اونها به داخل بدنش فرو بره. فریاد اون از کوهستان هم بیرون رفت.


از روش بلند شدم و بدن خون آلودش رو با تحقیر نگاه کردم. گفتم کثیف شدی؟ میخوای تمیزت کنم؟ بدون معطلی شورتم رو درآوردم و با خیال راحت روی بدنش شاشیدم. حتی کمی صبر کردم تا قطرات آخر شاشم هم خارج بشه و اون پسر خوب زجر بکشه. زخمهاش شدیدا درد داشتند. هنوز کسم میخوارید. برای آخرین بار روی صورتش نشستم و پیپ کشیدم. نمیدونم کی از نبود هوا جون داده بود. دهن بیجانش درست مقابل کسم بود. از روش بلند شدم و جنازش رو داخل قایق انداختم و دستور دادم اون رو تو شهر بچرخونن و بهش تجاوز کنن تا درس عبرتی برای بقیه باشه.


فردای اون روز وزیرم داخل اتاقم اومد و گریه کرد که چرا به اون پسر رحم نکردم. بعد هم شروع به بوسیدن پاهام کرد. سرش رو هل دادم به سمت کسم تا این دفعه خوب ارضام کنه. وقتی کارمون تموم شد مرخصش کردم.


از اون روز به بعد کار سخت کارگران رو بیشتر کردم و مالیات ها جمع میشد تا لباس سراسر جواهر من آماده شه.


وقتی لباس آماده شد کنیزم داخل اتاقم اومد. منو لخت کرد و اول شرت طلایی رو پام کرد. وقتی بند طلایی شرت به کس و چاک کونم خورد یاد زجرهای کارگرانم افتادم و لذت بردم. کنیزم از خیس شدن من خجالت کشیده بود. قبل از اینکه سوتین سراسر الماس من رو تنم کنه ازش خواستم خوب پستان های من رو با روغن بماله تا این سوتین جلوه بهتری تو بدنم داشته باشه.


در آخر هم کل لباس تن من شد و به آرزوم رسیدم. زنهای کاخ با دیدن من در اون لباس به وجد اومده بودن و من با غرور زیاد به سمت تختم رفتم. عمدا پاهامو کمی باز گذاشته بودم تا برق شرت طلاییم چشم همه شونو کور کنه. خیسی کسم هم از زیر شرت مشخص بود.


هر کس برای ادای احترام دست من رو بوس می کرد و سر جاش قرار می گرفت.


جلسه جدید ما در مورد شکنجه بیشتر مردان شهر بود. اونها حتی آب آشامیدنی مناسب هم نداشتن و از آب دستشویی ما اشراف زاده ها می نوشیدن که به صورت چشمه به داخل شهر روان میشد.


اونها هیچی نبودن جز برده ای برای خوش گذرانی ما اربابها....


ـــــــــــ




  • 2

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • T-N-T  

  • عضو از 1397/3/11

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5319

  • 7056





ـــــــــــ

ماهمه روسپی هستیم.هرکدوم ازماقسمتی ازخودشو میفروشه.یکی تنشو یکی فکرشویکی هنرش رویکی نبوغشو یکی استعدادشو و



  • 1



!!!!!وات دِ فاز!!!!!





ـــــــــــ



چه کسی باور کرد جنگل جان مرا....



  • 0



  • Siin-miim  

  • عضو از 1398/3/27

  • پست‌‌‌ها: ‌ 663

  • 2011

:/


یه ضرب المثل هست ک میگع شتر در خواب بیند پنبه دانه://///

حالا من میگم جنده در خواب بیند میسترسی جهان!!!!!!

صد میلیون بار گفتم چت میکنید بکنید کص میگید بگید جق میزنید بزنید مستم میکنید بکنید کصخلم هستید باشید ولی همرو باهم انجام ندید!!! بفرما اینم میشه نتیجش!!!


ـــــــــــ

^_^



  • 1



  • Peach_blossom  

  • عضو از 1398/6/18

  • پست‌‌‌ها: ‌ 22

  • 12

ساقی‌تو به کسی معرفی نکن، جنساش خطرناکن


ساقی‌تو به کسی معرفی نکن، جنساش خطرناکن


ـــــــــــ

( : (



  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو






نظرسنجی

آیا تابحال از کانالهای صیغه یابی برای پیداکردن شخص موردنظرتان استفاده کرده اید؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «