منم مثه بقیه ام؟؟؟ (قسمت ششم)


  • SexyMind  

  • عضو از
    1397/7/10

  • پست‌ها: 241

  • 593


وارد یه اتاق بزرگ شدیم. رها هم اونجا بود. وقتی منو دید سرشو انداخت پایین و از تکون خوردناش فهمیدم که داره گریه میکنه. آخه چی این وسط بود که من نمیدونستم؟
فرهاد: خب خب... میرسیم به اصل قضیه
یه اشاره به اون یارو که منو گرفته بود کرد و اونم منو برد نشوند جلوی رها... رها همچنان تو همون حالت بود...
فرهاد: راستش من آدم کینه ای نیستم. فقط حسابام رو باید کامل تسویه کنم. بدهی هام هم باید کامل تسویه شن. اون شب من فک کردم رها خانوم کل بدهیش رو داده ولی چند ساعت بعد از اون حرکتت یه فیلم رسید به دستم از کاری که کردی. یکی داشته از طبقه بالا لایو میگرفته و من و تو هم شدیم سوژه های لایوش. البته تو رو که کسی نمیشناسه. تا فردا ظهرش کل کلیپارو از رو اینترنت برداشتم با این حال خیلیا دارن پشت سرم به ریشم میخندم. خلاصه بدهیات قد کشید و اون کشیده رو یه ساکشن خشک و خالی پاک نمیکنه...
چی داره میگه این حروم زاده؟ کشیده؟ ساکشن؟ یعنی اون شب؟؟؟
فرهاد: حالام که قراره بیشتر خوش بگذره آخه یه مهمون جدید هم داریم.
من: الآن چیکار داری میکنی مثلا؟ چیرو میخوای ثابت کنی؟ واسه یه کشیده این همه شلوغش کردی؟
فرهاد: تو جدی جدی نمیدونی من کیم نه؟ من کسی نیستم که هر جنده ای از راه رسید یه دونه بخوابونه تو گوشم.
دستمو مشت کرده بودم که فکشو بیارم پایین... شاید تنها بودم اینکارو میکردم ولی حالا که رها بود نمیشد دست از پا خطا کرد و قهرمان بازی درآورد...
من: خب تهش که چی؟ کاریه که شده... بعد از اون کشیده که یه کاری با این دختر کردی که ترجیح داده بود تو سرما بمیره... دردت چیه تو آخه لعنتی؟
فرهاد: کسی که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه...
صورتش نزدیک صورت من بود... شرارت از چشاش میبارید... یه نگاهی به یکی ازون مردا کرد و اونم رفت سراغ رها... تا ته قضیه رو خوندم... تا اومدم یه عکس العملی نشون بدم اون یکی مرده یه دونه زد زیر پام...با کمر خوردم زمین و بعد نشست رو شکمم. هیچ رقمه زورم بهش نمیرسید... از عصبانیت نفسام به شماره افتاده بود ولی بیشتر ازین کاری از دستم ساخته نبود...
من: (صدامو بردم بالا) حیوون به خاطر یه چَک داری اینکارو میکنی؟ بیا هر چقدر میخوای منو بزن؟ مشت بزن لگد بزن... فقط اینکارو با اون نکن...
فرهاد: آخی غیرتی شدی؟ پس ازین چیزا هم بلدی... میگفتن سرت بره حرفا و عقایدت نمیره... پس درست بود...(یکم مکث کرد) خب این میتونه بازی رو قشنگ تر کنه... حسام بلندش کن...
حسام: چشم آقا
دستامو از پشت گرفته بود و بلندم کرد... همچنان دستام قفل بود... فرهاد بهم نزدیک شد و دستاش رو گذاشت رو شونه هام...
فرهاد: از حق نگذریم خوشگله... نه؟ آره خوشگله... حیفه که با این غول بیابونیای من بخوابه... پس چطوره که پارتنر امروزش رو عوض کنیم... نظرت چیه؟
با شنیدن این حرف سر رها آروم آروم به سمت من چرخید... بغض نمیذاشت حرفی بزنه... تا حالا آدم به کثیفی اون حروم زاده ندیده بودم... چقدر راحت داشت صحبت میکرد... مغزم دیگه به جایی رد نمیداد.. یکم به رها خیره شدم... یاد لبخنداش افتادم... یاد اعتمادی که به من کرده بود... یاد اینکه سکس با اون تو خواب هم واسم زجرآور بود... دوباره به فرهاد نگاه کردم...
من: چی به تو میرسه آخه؟ از خردشدن ما چی به تو میرسه؟
فرهاد: خب من عاشق بازیم
من: اگه اینکارو نکنم...
فرهاد: (در نهایت خونسردی) یکی دیگه میکنه... فقط اگه تو بکنی همه چی دست خودته... معلوم نیست اون چه بلایی سر رها جونت بیاره...
گریه های رها شدیدتر شده بود... ذهنم طاقت این همه فشار رو نداشت... باورم نمیشد که یه حیوونی مثه اون هم رو زمین باشه... یه نگاهی به اون یارو کردم و یه نگاهی هم به رها...
من: خیله خب...
فرهاد چند بار دست زد واسم و داشت میخندید... میبینیم همدیگه رو آقای آزادتن...
یه اشاره به اونی که منو گرفته بود کرد و اونم منو ول کرد و هُلم داد سمت رها... چیکار باید میکردم؟ اون دیگه یه جنده نبود...
از کجا باید شروع میکردم... من حتی نمیخواستم لمسش کنم اما حالا...
فرهاد: خشکت زد چرا پس؟ زنده ای؟ اگه کمک میخوای بگم حسام کمکت کنه
خفه شو فقط خفه شو... داشت دیوونه ام میکرد و خوبم کارشو بلد بود... اصلا نمیتونستم به خودم مسلط باشم... تپش قلب گرفته بودم...
فرهاد: خب بذار یه راهنمایی بهت کنم... اول کاپشنشو دربیار...
دستم رو به سمت رها بردم... دستام داشتن میلرزیدن... باید اون کابوس رو تموم میکردم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید...
فرهاد اومد سمت رها و بلندش کرد... رها یه جیغ کشید و اون دوتا هم سریع منو گرفتن که از روی حماقت کاری نکنم...
فرهاد: ببین مهندس... صبر من حدی داره... یا درست و حسابی این جنده رو میکنی یا اینکه میدم این دوتا جوری بکننش که حالا حالاها به فکر دادن نیفته...
دستام مشت بودن... دندونام با قدرت داشتن روی هم ساییده میشدن... تنها فکری که تو ذهنم بود تا حد مرگ زدن اون حیوون بود... ولی اون لحظه رها مهم بود نه غرور و عقاید من... رها در هر صورت داغون میشد... شاید با من کمتر...
خودم رو خونسرد نشون دادم ولی دستام داشت میلرزید...
من: بگو ولم کنن...
با اشاره فرهاد اونا منو ول کردن و خودش هم رها رو ول کرد... رها دویید تو بغلم... از خودم متنفر شدم... چرا نمیتونستم کاری براش کنم؟ چرا من اونقدر ضعیف بودم و اون حیوون اونقدر قوی؟
دست کشیدم رو موهای رها... بی امان گریه میکرد... حالا دیگه خودشو تو بغلم رها کرده بود... حلقه ای که دور کمرم زده بود هی تنگ تر تنگ تر میشد... سرش و بوسیدم و گفتم :« باید تمومش کنیم دختر »
گریه هاش شدیدتر شد... دستام رو گذاشتم رو دستاش و اونارو از کمرم جدا کردم... شروع کردم به درآوردن کاپشنش... دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم... بغض داشت گلوم رو پاره میکرد. اونا از ما از فاصله گرفتن. کاپشن رو انداختم زیر پام...
فرهاد: هندیش نکن مهندس... اینم یه جنده عین اونایی که میکنی...
خفه شو...
پلیورش رو هم از تنش درآوردم... سرشو چسبوند به سینه ام... باید یکم آرومش میکردم... آروم کردن یه نفر اینبار برام خیلی سخت بود... چون اینبار یکی باید خودمو آروم میکرد...
دستاش رو نوازش کردم... دستام داشت میلرزید... هرچند به لرزش بدن اون نمیرسید... دستام رو آروم بردم سمت کمرش و از پایین کشیدم و بردم تا گردنش... اشکام بند اومده بود... پیراهن خودم رو هم درآوردم و دوباره کشوندمش سمت خودم... باید عادت میکرد... باید حسم میکرد... لمسم میکرد... دیگه مغزم داشت کم کم فرمان میداد...
فرهاد: نه خوشم اومد... خوب بلدیا
سعی میکردم به حرفاش دیگه توجهی نکنم و باهاش چشم تو چشم نشم... نشستم و کاپشنشو روی زمین پهن کردم و به رها فهموندم که بخوابه روش... بلافاصله گوش کرد...
فرهاد: خب ببینم بوسیدنت در چه حاله...
زانوهام دو طرف باسنش بود... خودم رو کشوندم جلو که باهاش رودررو بشم... چشاش رو بسته بود... عین یه بچه شده بود که کار بدی کرده باشه و مدام گریه میکرد... موهایی که جلوی صورتش رو گرفته بود رو کنار زدم... آروم رو پیشونیش رو بوسیدم... یکم مکث کردم و بعد رفتم سراغ گردنش... باید آرومش میکردم... باید کاری میکردم که کمترین آسیب رو ببینه... باید حواسش رو تا جایی که میتونستم پرت میکردم... سوتینش هنوز تنش بود... یه سوتین مشکی که روی بدن سفیدش خودنمایی میکرد... با بوسه هام کم کم اومدم پایین و سمت شکمش... به سوتینش دست نزدم... این اولین بار بود که دوست داشتم یه دختر، باکره نباشه... دوباره ذهنم داشت درگیر میشد ولی به کارم ادامه دادم... دکمه های شلوار لیش رو باز کردم و آروم شلوارش رو از پاش درآوردم جوری رو بدنش خیمه زده بودم که حداقل اون دوتا غول بیابونی نتونن چیز زیادی ببینن... شلوار خودم رو هم درآوردم... لطفا دختر نباش دخترجون... پاهاش رو از هم باز کردم و با نوازش پاهاش داشتم آماده اش میکردم... دیگه خبری از لرزش تو بدنش نبود ولی همچنان داشت گریه میکرد... رونش رو نوازش کردم و ساق پاهاش رو میبوسیدم... چندبار از روی شورت روی کُسش دست کشیدم که دیدم دستاش رو به زمین فشار میداد... جسارت خودم رو بیشتر کردم و شروع کردم به مالیدن کُسش... فقط میخواستم دونه دونه کارایی که بلد بودم رو انجام بدم... کم کم موجی از هیجان رو توی بدنش میدیدم. دیگه آروم و قرار نداشت... شاید اگه ادامه میدادم ارضا میشد ولی نمیخواستم اینکارو کنم... دستم رو از کُسش برداشتم و به فرهاد نگاه کردم...
فرهاد: زودباش مهندس... هنوز هیچ کاری نکردیا...
نمیدونم... شاید میخواستم آخرین شانسم رو هم امتحان کنم که همینجا تمومش کنه... کیرم تقریبا راست شده بود... شورتش رو از پاش درآوردم و شورت خودم رو هم همین طور و بلافاصله رفتم روش... چشمای رها همچنان بسته بود... ولی دیگه خبری از اشک یا لرزش نبود... دستمو با دهنم خیس کردم و مالیدم به کیرم تا بتونم کامل راستش کنم... سر کیرمو گرفتم و آروم مالیدم به کُسش... شروع کردم بازی کردن با کُسش... فک کنم به اندازه کافی خیس شده بود... هنوز نگران دختربودنش بودم... تو رو خدا دختر نباش... سر کیرمو آروم کردم تو... دو دستام رو گذاشتم کنار سرش و با تردید کیرمو میکردم تو... یکم سرعتم رو بیشتر کردمو تا ته کردم تو... رها با دستاش بازوهام رو گرفت و فشار داد... هنوز نمیدونستم که چیکار کردم... کیرمو درآوردم و یه لحظه نگاه کردم... خونی در کار نبود... حالا تردید کنار رفته بود و جای خودشو به شهوت داده بود... رها... غرور... شهوت... اینا نمیتونستن کنار هم باشن... با دستم کیرم رو تنظیم کردم و دوباره کردم تو و آروم شروع کردم به تلمبه زدن... از خودم بدم میومد... از چی داشتم لذت میبردم؟ حواست هست چه گوهی داری میخوری؟
عصبی شده بودم و همزمان شهوت داشت بدجوری ذهنم رو کار میگرفت واسه همین اصلا تمرکز نداشتم بعد از چند دقیقه تلمبه زدن آبم اومد و ریختمش کف زمین... رها دستام رو ول کرده بود و اصلا نمیدونستم چی داره تو فکرش میگذره...
فرهاد: بدک نبود... با اون شروعت بیشتر ازین ازت انتظار داشتم... ولی برای امروز عشق و حال بسه... منم کار و زندگی دارم بالاخره...
کاپشن رها رو کشیدم روش و خواستم شلوارش رو پاش کنم که منو پس زد و خودش اینکارو کرد... منم لباسای خودم رو پوشیدم... همچنان رو زمین نشسته بودیم...
فرهاد: خب مهندس... رها خانوم... من دیگه زحمت رو کم میکنم و مزاحم نمیشم... ماشینت بیرونه، سوئیچ هم روشه... تو باشی دیگه پا رو دم شیر نذاری دختر...
ازمون دور شدن... نزدیک در خروجی بودن...
فرهاد: راستی آقا پسر... خر نشی بیفتی دنبال انتقام و این چیزا... من همیشه اینجوری خوشرو نیستم...
اینو گفت و رفتن... من موندم و رها و نفرت و نفرت و نفرت...


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...


  • 9

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 241

  • 593

علت تاخیر هم که فک کنم معلوم باشه :)


علت تاخیر هم که فک کنم معلوم باشه :)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



اوه یس عالیه خط داستانیت


اوه یس عالیه خط داستانیت


ـــــــــــ

لِتس دو دِس مَن



  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 241

  • 593

نقل از: mehrdadrami0034


نقل از: mehrdadrami0034 اوه یس عالیه خط داستانیت

ممنون دوست عزیز :)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • hadieh_a  

  • عضو از 1398/7/2

  • پست‌‌‌ها: ‌ 4

  • 4

مثله همیشه عالی دیگ


مثله همیشه عالی دیگ


ـــــــــــ

(clap)



  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 241

  • 593

نقل از: hadieh_a


نقل از: hadieh_a مثله همیشه عالی دیگ

مرسی عزیز (rose)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • alirezagh031  
  • عضو از 1397/9/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 11

  • 5

با چیزایی که تو این قسمت بود معلومه قراره از این...


با چیزایی که تو این قسمت بود معلومه قراره از این به بعد قشنگ تر بشه


ـــــــــــ


  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 241

  • 593

نقل از: alirezagh031


نقل از: alirezagh031 با چیزایی که تو این قسمت بود معلومه قراره از این به بعد قشنگ تر بشه

ببینیم چی میشه ;)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • Binamariai  

  • عضو از 1397/3/31

  • پست‌‌‌ها: ‌ 112

  • 263

لایک


یکم از اون چیزی که انتظار داشتیم فاصله گرفت اما منتظر ادامش هستیم


ـــــــــــ

به امید روزی که اسلام تو ایران حاکم نباشه



  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 241

  • 593

نقل از: Binamariai


نقل از: Binamariai یکم از اون چیزی که انتظار داشتیم فاصله گرفت اما منتظر ادامش هستیم

خیلی آروم داشت میرفت جلو... گفتم یه حرکتی بزنم (biggrin)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • kian.mb  

  • عضو از 1397/5/11

  • پست‌‌‌ها: ‌ 39

  • 19

از دنده یک یهویی گذاشتی دنده چار


یکم توقعمونو...


از دنده یک یهویی گذاشتی دنده چار

یکم توقعمونو بالا برده بودی تو قسمت های قبل ولی اندفه یخورده .......

ببین حالا چون سایت سکسیه نیاز نیس حتما ماجرا زود به سکس ختم بشه که ...

تمایز داستانت با بقیه داستانا همین نرسیدن سریع به سکس بود که به نظرم جا داشت یه قسمت دیگم به همین شکل پیش بره تا موقعیت سازی بهتری کنی و بد این اتفاق (سکس) بیوفته ...

در کل هنوز امید دارم که مث قسمت های قبل قوی بنویسی

البته شاید من یکم زیادی سخت گیرم .... !


ـــــــــــ


  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 241

  • 593

نقل از: kian.mb


نقل از: kian.mb از دنده یک یهویی گذاشتی دنده چار یکم توقعمونو بالا برده بودی تو قسمت های قبل ولی اندفه یخورده ....... ببین حالا چون سایت سکسیه نیاز نیس حتما ماجرا زود به سکس ختم بشه که ... تمایز داستانت با بقیه داستانا همین نرسیدن سریع به سکس بود که به نظرم جا داشت یه قسمت دیگم به همین شکل پیش بره تا موقعیت سازی بهتری کنی و بد این اتفاق (سکس) بیوفته ... در کل هنوز امید دارم که مث قسمت های قبل قوی بنویسی البته شاید من یکم زیادی سخت گیرم .... !

شاید حق با شما باشه دوست عزیز مرسی از نظرت :) من تو ذهنم این بود که اگه این دفعه ارسلان و رها از هم جدا بشن، دوباره رسیدنشون بهم یکم غیر واقعی میشه... پس باید یه کاری میکردم که بمونن... چیزی که این دوتا رو کنار هم نگه میداشت باید یه اتفاق غیرمنتظره میبود که خب از فرهاد استفاده کردم... اونم بیاد تو بازی دیگه سکس رو با خودش میاره دیگه به هر حال... فقط تونستم صحنه سکس رو متمایز با داستانای دیگه کنم... امیدوارم از قسمت های بعدی بیشتر خوشت بیاد (rose)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 1



  • Ice_flower  

  • عضو از 1398/5/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2

  • 353

نمیدونم چرا اما اصلا دلم نمیخواد این داستان تموم...


نمیدونم چرا اما اصلا دلم نمیخواد این داستان تموم بشه... اگر ممکنه بازم ادامه دارش کن راجبش بنویس. ممنون از قلم خوبت.


ـــــــــــ


  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 241

  • 593

نقل از: Ice_flower


نقل از: Ice_flower نمیدونم چرا اما اصلا دلم نمیخواد این داستان تموم بشه... اگر ممکنه بازم ادامه دارش کن راجبش بنویس. ممنون از قلم خوبت.

ممنون که داستانارو دنبال میکنین... میتونین اون یکی هم بخونین فعلا اگه نخوندین تا من ادامه اش رو بنویسم


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو


نظرسنجی

در صورتی که در ایران جنگ داخلی به وجود بیاد و شما اسلحه در اختیارتون باشه آیا حاضر به مبارزه مسلحانه هستید؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «