داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

من دختر یک آخوند هستم

1399/07/24

زنگ استراحت خورد و همه به غیر از یک نفر از کلاس خارج شدن. دوست داشتم کمی قدم بزنم اما سرما خورده بودم و ترسیدم که برم بیرون و حالم بدتر بشه. اونی که از کلاس خارج نشده بود، اومد به سمت من. یک دفتر به سمت من گرفت و گفت: این برای توعه؟
دفتر رو از توی دستش گرفتم. سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: آره برای منه.
با یک لحن ملایم گفت: دیروز توی کلاس جا گذاشته بودی. بچه‌ها می‌خواستن بندازنش دور.
دفتر رو گذاشتم توی کوله‌ام و گفتم: مهم نبود.
چند لحظه نگاهم کرد و گفت: اینجور موقع‌ها تشکر می‌کنن.
به چشم‌هاش زل زدم و گفتم: ممنون.
نگاهش متعجب شد. نشست رو به روی من و گفت: دوست داری همه ازت متنفر باشن؟
خودم رو به عمد متعجب نشون دادم و گفتم: منظورت رو نمی‌فهمم.
-واقعا نمی‌دونی پشت سرت چه خبره یا خودت رو به ندونستن زدی؟
شونه‌هام رو انداختم بالا و گفتم: تو روم هم میگن.
-واقعا بچه آخوندی؟
+آره.
-به خاطر رفتارت، همه از تو بدشون میاد. همه میگن که مغروری و هیچ کَسی رو آدم حساب نمی‌کنی و هیچ دوستی هم نداری. فقط دبیر قرآن و دینی از تو خوش‌شون میاد. چون قرآن خوندنت خوبه و اطلاعات دینی‌ات هم عالیه. اینکه اینهمه مسخره‌ات می‌کنن، اذیتت نمی‌کنه؟
جوابی نداشتم که بهش بدم. لحنش رو جدی تر کرد و گفت: کلا خیلی عجیب رفتار می‌کنی. نه تو تیم کَسی هستی و نه کَسی تو تیم توعه. فقط خودتی و خودت.
همچنان نگاهش ‌کردم و جوابی نداشتم که بدم. با دقت بهم خیره شد و گفت: حتی وقتی به آخوندها فحش می‌دن، هیچ واکنشی نداری. غیر مستقیم دارن به پدرت توهین می‌کنن. یعنی این هم برات مهم نیست؟
به فکر فرو رفتم. جمله‌ی آخرش برام جالب بود. آره درست می‌گفت. هم کلاسی‌هام به قصد توهین به پدر من، به آخوندها فحش می‌دادن، اما چرا من ناراحت نمی‌شدم؟! صورتش رو آورد نزدیک و گفت: خیلی وقته حواسم بهت هست. به نظرم تو دختر مغروری نیستی. اگه مغرور بودی، این همه توهین و تمسخر رو نمی‌تونستی تحمل کنی.
همه‌اش سیزده سالم بود و درک زیادی از واژه‌ی غرور نداشتم. یا شاید درکش می‌کردم اما چون دیگه غروری برام نمونده بود، سعی می‌کردم وانمود کنم که درکش نمی‌کنم. پرید وسط افکارم و گفت: داری به چی فکر می‌کنی؟ نظر خودت چیه؟ به نظرت آدم مغروری هستی؟
نا خواسته اخم کردم و دستم رو گذاشتم جلوی دهنم. یاد سه روز قبل، جمعه افتادم. مثل اکثر جمعه‌های یک سال گذشته، داداش کوچیکه می‌تونست من رو به راحتی توی خونه و تنها در اختیار داشته باشه. کوچیکی و نازکی کیرش بود یا عادت کردن من، دیگه به خاطر آنال سکس درد نمی‌کشیدم، اما وقتی این رو فهمید، یک راه جدید برای درد کشیدنم پیدا کرد. کامل لُختم ‌کرد و بردم توی حیاط. مجبورم کرد وسط سرمای زمستون، بشینم توی حوض آب. بیشتر از اینکه یخ بزنم، بدنم می‌سوخت. چون درد جای کبودی‌های پشت کمرم و رون‌های پاهام، چند برابر ‌شده بود. اینقدر نگهم داشت تا به التماس و خواهش افتادم. از من خواست که صد بار یک جمله رو تکرار کنم تا اجازه بده از حوض بیام بیرون. “من دختر یک زن هرزه هستم و قراره مثل مادرم یک پتیاره بشم.” حتی دفعاتی که به خاطر لرزیدن لب‌هام، نمی‌تونستم جمله رو به خوبی بگم، به حساب نمی‌اومد و باید مجددا و واضح و شفاف می‌گفتم. همکلاسی‌ام انگار متوجه درون آشفته و پر از استرس من شد. با نگرانی نگاهم کرد و گفت: نمی‌خواستم ناراحتت کنم. فقط خیلی وقت بود که منتظر بهونه بودم تا باهات حرف بزنم. فکر کنم ازت خوشم اومده. می‌تونم از فردا کنار تو بشینم؟
دومین نفر توی زندگی‌ام بود که می‌گفت از من خوشش میاد. اولین نفر پسر همسایه‌ی دیوار به دیوارمون بود. که همیشه جمعه‌هایی که تو خونه تنها بودم، می‌رفتم دم در و باهاش حرف می‌زدم. پسر یک آدم معتاد و فقیر که پدرش اجازه نمی‌داد بره مدرسه و باید توی مکانیکی کار می‌کرد. اولین بار هشت سال‌مون بود که همدیگه رو دیدیم. تو همون برخورد اول، بهم گفت که از من خوشش اومده و می‌خواد با من دوست بشه. هیچ وقت اون حس بی نظیر و لذت بخش یادم نمیره. باورم نمی‌شد که یکی از من خوشش اومده باشه. با هم دوست شدیم. اما دوستی‌مون، چهار سال بیشتر طول نکشید. بعد از اینکه داداشم برای اولین بار، اون همه من رو کتک زد و بعدش بهم تجاوز کرد، مجبورم کرد تا بندازم تقصیر دوستم. پدرم برای حفظ آبروش، جار نزد اما به داداش‌هام اجازه داد تا سر فرصت دوستم رو تا می‌تونن کتک بزنن. به خاطر ترس و ضعیف بودنم، به اولین و بهترین دوست زندگی‌ام خیانت کردم. وقتی فهمید که داداش کوچیکه‌ام داره باهام چیکار می‌کنه، شکسته شدن غرورش رو توی چشم‌هاش دیدم. از اون شکستن‌ها که مطمئنم هرگز درست نمی‌شه. داداش کوچیکه‌ام به کامل ترین شکل ممکن، به خواسته‌هاش رسید. عقده‌ و کینه‌ی چندین ساله‌ای که از مادرم و من داشت رو بالاخره تخلیه کرد. یک سوراخ مفت و مجانی برای تخلیه‌ی جنسی‌اش جور کرد و نهایتا تنها دلخوشی زندگی من رو ازم گرفت. به بدترین و بی رحمانه ترین شکل ممکن هم گرفت. از همون روز که متلاشی شدن غرور دوستم رو دیدم، از خودم متنفر شدم. این حق رو به عالم و آدم دادم که از من متنفر بشن و هر بلایی که دوست دارن سرم بیارن.
همکلاسی‌ام منتظر جواب من نموند. کیفش رو از توی نیمکت خودش آورد و گذاشت توی نیمکت من و گفت: از همین الان میام پیشت. چون قراره با هم دوست بشیم، در جریان باش که باید من رو به اسم “نرگس” صدا بزنی. از اسم شناسنامه‌ایم که توی مدرسه صدام می‌زنن، خوشم نمیاد. در ضمن من دو سال ازت بزرگ‌تر هستم، یعنی دو سال دیر اومدم مدرسه.
آب دهنم رو قورت دادم و نمی‌تونستم ازش بخوام که پیش من نشینه. انگار فقط لازم بود تا یکی دیگه پیدا بشه و بگه از من خوشش میاد. نرگس لبخند زد و ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: اولین کَسی هستی که نمی‌پرسه چرا دو سال دیر مدرسه رو شروع کردم.

نوشته: شیوا


نکته: منظور از داداش کوچیکه، این نیست که از من کوچیک تره. هر دو تا داداش‌هام از من بزرگ تر بودن. به اونی که کوچیکتر بود، می‌گفتم داداش کوچیکه و گاهی هم می‌گفتم داداش شماره دو. این جریان در مورد دو تا خواهرهام هم صدق می‌کنه. من کوچکترین فرزند خانواده و تک فرزند زن دوم پدرم بودم.

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2020-10-15 19:34:01 +0330 +0330

دومین کامنت 😍 😁 😁 😁 😁 😁

5 ❤️

2020-10-15 19:34:58 +0330 +0330

وات ایز وات
وان دقیقه پلیز
لایکککککککککککک
20 😎 😎 😎 😎

4 ❤️

2020-10-15 19:36:19 +0330 +0330

↩ love and lover
👌👌🤣🤣 عالی بود

4 ❤️

2020-10-15 19:37:43 +0330 +0330

↩ Doni__i
قربونت عسلم. 👌🙂

3 ❤️

2020-10-15 19:37:44 +0330 +0330

الهی بگرررردم:(
اولین باره که تا تهه یه داستانیو خوندم
چون برا تو بود:)

5 ❤️

2020-10-15 19:38:53 +0330 +0330

پسر😱😱😱
تا حالا ندیده بودم یه نفر اینقدر قشنگ و در طی یک داستان بتونه اونی که ما با یه فحش میگیم رو توضیح بده
تو بصورت زیر پوستی گفتی اخوند کلا جاکش و بیشرفه😂😂😂
لاااااااااییییییییک👍👍👍

7 ❤️

2020-10-15 19:38:57 +0330 +0330

↩ 2Deamon
🌹 🙏

4 ❤️

2020-10-15 19:39:48 +0330 +0330

↩ mistrs_l
خراب کردی 😎 😎 😎

4 ❤️

2020-10-15 19:40:06 +0330 +0330

↩ 2Deamon
چرا؟

2 ❤️

2020-10-15 19:40:09 +0330 +0330

داستان هم عالی بوووود (: 🌹

2 ❤️

2020-10-15 19:41:10 +0330 +0330

↩ mistrs_l
قبلیام که میگذاشت نمیخوندی ؟؟؟؟ 😎 😎 😎 😎 😎

3 ❤️

2020-10-15 19:41:35 +0330 +0330

عالی بود مث همیشه

2 ❤️

2020-10-15 19:41:59 +0330 +0330

🌹🌹🌹

2 ❤️

2020-10-15 19:42:21 +0330 +0330

↩ Mrs-Shiva
گودلاک 👍

2 ❤️

2020-10-15 19:42:45 +0330 +0330

↩ mistrs_l
فداتم دخمل مهربون و دوست داشتنی… ❤️ 💋

2 ❤️

2020-10-15 19:43:52 +0330 +0330

↩ 2Deamon
نه حوصلم نمیگیره کلا داستان بخونم
شاید در کل 3 تا از داستانا رو خوندم!

2 ❤️

2020-10-15 19:44:09 +0330 +0330

↩ Mrs-Shiva
قربونت قشنگم 😍 😘

1 ❤️

2020-10-15 19:44:52 +0330 +0330

↩ mistrs_l
ماشاالله صداقططططت توحلقم 😎 😎 😎 😎

2 ❤️

2020-10-15 19:45:06 +0330 +0330

↩ _gayIsfahan_fitness
🌹 🙏 ❤️

1 ❤️

2020-10-15 19:45:17 +0330 +0330

خیلی ناراحت کنندس! برادری که باید از خواهرش محافظت کنه و پشتیبانش باشه اینطوری …

3 ❤️

2020-10-15 19:45:39 +0330 +0330

↩ 2Deamon
دلیلی برای دروغ نیست!

2 ❤️

2020-10-15 19:46:30 +0330 +0330

↩ Doni__i
🌹 🙏

1 ❤️

2020-10-15 19:46:37 +0330 +0330

↩ mistrs_l
پیرشی دخترم 👍

3 ❤️

2020-10-15 19:47:04 +0330 +0330
1 ❤️

2020-10-15 19:47:43 +0330 +0330

↩ mnm2200
🌹 🙏 ❤️

1 ❤️

2020-10-15 19:49:03 +0330 +0330

↩ Mr owl
🌹 🙏 ❤️

0 ❤️

2020-10-15 19:50:06 +0330 +0330

↩ دادا هستم
🌹 🙏 👌

0 ❤️

2020-10-15 19:51:28 +0330 +0330

↩ Mrs-Shiva
من هم پسر بابام هستم خوشبختم دختر اخوند 😂 😁 🌹
بینمک هم خودتونید

2 ❤️

2020-10-15 19:54:11 +0330 +0330

↩ Mr owl
👌👌👌🤣🤣🤣❤

1 ❤️

2020-10-15 19:57:30 +0330 +0330

↩ دادا هستم
داستانه عزیزم

1 ❤️

2020-10-15 20:01:09 +0330 +0330

↩ Hezaroyek
بله داستانه اما یک داستان واقعی از زندگی منه…

2 ❤️











‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «


جستجو در سایت
Top Bottom