پناهنده شدن چه جوریه... (1)



خوابم برده بود. اما خیلی سبک... بیشتر وحشتزده بودم و خیلی سریع سر هر چیزی از خواب میپریدم... مخصوصا اگه کوچکترین حرکتی در اطرافم صورت میگرفت سریع حواسم جمع میشد... پاهامو حس کردم که 500 دلار هنوز سر جاش بود... مسافرهای اتوبوس داشتن پیاده میشدن برای رفتن به رستوران سر راه... برای منی که از ترسم نه آب خورده بودم نه غذا چیزی هم برای ریدن نداشتم پس نشستم سر جام... وقتی همه پیاده شدن شاگرد راننده ازم پرسید که نمیخوام پیاده شم؟ جواب دادم نه... بابام یه سرمایه ی 500 دلاری بهم داد و گفت جون تو و جون این پولها شادی... گمشون نکنی! بعد هم گفت که کم کم و ماهیانه کمکم میکنه... منم که تا اون موقع ده قرون کنار هم ندیده بودم مثل اینایی که به گنج رسیدن و وحشتزده ان این دلارها رو گذاشته بودم تو جورابم... بچه که بودم یادمه چون اقلیت بودیم بابام هیچوقت کار درست حسابی نداشت و تقریبا میشه گفت روز به روز زندگی میکردیم... بزرگتر که شدم بابا آواره ی کوه و دشت و بیابون شد ودیگه ماه تا ماه ازش نه خبری میرسید نه چیزی. بعد از شیش ماه یهو دیدی نصفه شب می اومد و میرسید خونه... و پس فرداش دوباره غیبش میزد تا کی ازش خبر برسه... اون موقع ها هم خیلی میشد که پولشو ندن... حالا فرض کن تو همچین شرایط و وضعیتی بخوای پول دلار هم بدی... تو اتوبوسی که میرفت سمت ترکیه همه اش میترسیدم یکی پولهامو بدزده... فرض کن اون پولها تو جوراب عرقم کرده باشه تبدیل شده بودن به ایدز سیار. با اینحال سعی داشتم پاهامو هیچ جا جا نذارم... اونقدر استرس داشتم و حواسم به پاهام بود که راه رفتن یادم رفته بود... اتوبوسی که من توش بودم همه انگار به منظور پناهندگی داشتن میرفتن ترکیه. سر همونم خانواده توش زیاد بود... که با خودشون یک عالمه وسایل زندگی و لحاف و تشک و مواد خوراکی و چه و چه بار اتوبوس کرده بودن... من هم فقط خودم بودم و پاهای 500 دلاری و چاک جاده... از مرز که رد شدیم یه جایی وسط راه نگهداشتن که یه غذایی بخوریم و یه دستشویی بریم... از ترسم هیچی نخوردم که مبادا یه قرون پولم کم بشه... تقریبا مطمئن بودم که یکی تو این سفر قراره سرمو ببره برای پولها... فقط یه کوله بار داشتم پر از حق نداری ها... نمیشه ها...زشته ها... تو نمیتونی ها... تو نمیدونی ها... بلد نیستی حرف نزن... الاغ... بی شعور... نفهم... بی عرضه... تازه الان تو اتوبوس و تو تنهایی تو اتوبوس مونده بودم میدیدم من تو ایران فقط خوندن نوشتن یاد گرفتم... اونم اینجا تو ترکیه قرار نبود به دردی بخوره... هیچ راهی هم به ذهنم نرسید مگر اینکه خیلی خودمو تو چشم نکشم... مچاله شده بودم قد یه مشت. فرض کن با همچین کوله بار منفی آدم بخواد بزرگترین قدم زندگیشو هم برداره...


اکثریت ما ایرانی ها هیچ درکی از هیچ چیزی نداریم و فقط راجع بهش تزهای هشت ریشتری میدیم... من ایران که بودم فکر میکردم پناهندگی که چیزی نیس... پناهنده میشم میرم سمت خوشبختی!!!! بعل... یه قرون بده آش به همین خیال باش... بیست سال پیش بود که راهی شدم... اولین بار بود تو عمرم تنهایی جایی میرفتم و از ترس ریده بودم تو شلوارم... به تمام چیزهایی که تو ایران یاد گرفته بودم یه نقب زدم... چیزی توش نبود به جز تو نمیتونی... تو بلد نیستی... پس سعی کردم حداقل دیگه از این بیشترخراب کاری نکنم... از طرفی هم عذاب وجدان الیمی به جونم افتاده بود که الان بابا با نداری به من 500 دلار داده و خودشون گشنه ان... پس منم یه روزه ی اجباری گرفته بودم تا بار گناهانم کمی سبک بشه... شکمم داشت مالش میرفت...
حواسمو دادم به رویایی که از خارج داشتم... میرفتم به مقصد میرسیدم و درس میخوندم و مایه ی مباهات پدر و مادرم میشدم و زحمتهاشونو جبران میکردم و براشون پول میفرستادم...
گاهی چیزهایی هستن تو زندگی که نه باعث افتخارن نه مایه ی سرشکستگی... یه تجربه عجیبن که فقط باید زنده ازش بیرون بیای... پناهندگی هم یکی از اون چیزهاس که تا دلت بخواد توش سوتی میدی و ضایع میشی و تجربه پشت تجربه...
ایران که اصلا بحثش سواس... چه سختیهایی که کشیدم... چه تحقیرایی که شدم... تا اونجا که دیگه کارد به استخونم رسید و عطای ایران رو به لقایش بخشیدم... فقط میخواستم برم و از ایران و فرهنگ ایرانی فرار کنم...اما به بقیه اش دیگه فکر نکردم... تازه وقتی رسیدم ترکیه کاشف به عمل اومدم که من حتی اندازه یه نخود اطلاعات از هیچی ندارم... یه دختر بی تجربه و کاملا خام... تازه اونجا بود که فهمیدم من تو ایران هیچ چیز یاد نگرفتم... واقعا نمیدونستم چی قراره سرم بیاد تو ترکیه... آدرس یکی از فامیلهای دورمون رو تو کایسری بهم داده بودن که برم پیش اونها بمونم... قرار بود مرده بیاد دنبالم... اما وقتی رسیدم دیدم یارو تو رودرواسی جا داده بوده... همون ترمینال یه آقایی اومده بود دنبالم که تا به حال ندیده بودمش. اون سالها دور و بر چهل و خرده ای سنش بود. فامیل یکی از فامیلهای خیلی دورمون... رفتم خونه اشون دیدم فقط کافیه پامو بذارم تو خونه که بترکه. یه خونه ی کاهگلی بود و بدترین جای شهر که تا اولین جای اتوبوس خور که بهش دولموش میگفتن راحت نیم ساعت پیاده راه بود... تازه اصلا جا هم نبود. پنج تا خانواده داشتن تو سه تا اتاق زندگی میکردن... از بچه ی قنداقی بینشون بود تا پیرمرد 80 ساله... حسابتو بکن... به بابا اینها زنگ زدم و گفتم اینجوریه... بالاخره به هر بدبختی بود یا کمک همون آقاهه یه دختر تنها پیدا کردیم که اونم تنها زندگی میکرد... دو تا اتاق گرفته بود همون نزدیکیها قرار شد من یه اتاقشو ازش کرایه کنم و ماهی 100 دلار بهش بدم که هم کمک خرج اون باشه هم من خیلی نرسیده بهم فشار نیاد... رو گلیم میخوابیدیم رسما... دختره یه لحاف اضافه هم داشت که داد به من... یه دونه هم بخاری برقی خریدم که کونم از سرما قانقاریا نشه... اونموقع ها پول ترکیه میلیونی بود... خلاصه دختره که به قول بقیه یه پیردختر دور و بر 30 سال بود تقریبا راه و چاه ترکیه رو یادم داد... انصافا مرامی این دختر داشت که خدا میدونه... شبها چون بیکار بودیم تا بوق سگ مینشستیم پای ورق و پاسور... صبح ها هم یه نیم ساعتی میرفتم کافی نت و بر میگشتم... امضا زدنها رو هم خودش برد یادم داد... با امنیت و پلیس شهر آشنام کرد... خیلی وقت هم بود که اونجا بود یه مقدار ترکی میفهمید و میتونست حرف بزنه... یه جورایی مث خواهرم بود... اما چون مسلمون بود هنوز جواب قبولی یو ان رو نگرفته بود با اینکه8 ماه بود اونجا بود. میگفت تازه با یه پسره از آمریکا دوست شده و میخواد اگه بشه از طریق ازدواج بره...
تو کایسری زندگی میکردم یا بهتره بگم به گا میرفتم... چرا؟ خدا بگم این ایرانیهای فضول و همه چی دون رو چی کار نکنه! تو ترکیه گاییدن منو... اولا به خاطر اینکه دختر تنها بودم و با یه دختر تنهای دیگه زندگی میکردم تا دلت بخواد پشت سرمون حرف بود... چون اکثریت خانواده ها دیدگاهشون این بود که یه دختر که تنها اومده ترکیه حتما جنده اس و قراره پسرشونو از راه بدر کنه... پسرها هم سر همین قضیه لابد دلشونو صابون زده بودن که سولاخ مجانی گیرشون افتاده... آخرشم نفهمیدم کدوم شیرپاک خورده ای گذارشمو داد به مامانم اینا و سر همونم مامانم اومد بست نشست ترکیه که مراقب من باشه... دوما جوری راجع به کشورهای مختلف و سیستمهاشون نظر میدادن که انگار پدرشون کاشف و پایه گذار سیاست و سیستم اون کشور بوده...
یه توضیح لازمه بدم... تو ترکیه که هستی خوب خیلی گیج میشی... اولش که میرسی از خوشحالی نمیدونی چیکار کنی... یه میلیون تا کشور و موقعیت هست که بینشون انتخاب کنی... همه جا هم ریختن! اما کم کم که بیشتر با ایرانیها حرف میزنی و آشنا میشی میبینی کشورها رده بندی هم شدن قربونشون برم... زمان ما آمریکا به دلیل موقعیت کاری سرترین کشور بود و نروژ بدترین... میگفتن تو نروژ تو خیابونهاشون خرس قطبی راه میره... گاهی شبها حمله میکنه به خونه ها... بیرون میری باید با خودت تفنگ داشته باشی که از خودت دفاع کنی... یه چیزی تو مایه های تگزاس قدیم فقط اینجا طرفت خرس قطبیه... تازه اگه خرسه رو هم اشتباه بکشی از طریق سازمانهای مدافع حقوق حیوانات دادگاهیت میکنن و زندان میری... علاوه بر اون یه پارک لختیها هم دارن که توش سکس آزاده و هر کی بره توش کمه کم ایدز رو شاخشه! البته حواست باید خیلی جمع باشه که رفتی تو اون پارک علاوه بر مردم متجاوزش حواست به خرسها هم باشه... جوری منو از این پارک لختیهای نروژ ترسونده بودن که من پیش خودم یه چیری تو مایه های ایول دد رو مجسم میکردم که بری توش درختهاش و خرسهای قطبیش بهت تجاوز میکنن... با این تفاسیر از همون اول هم که رسیدم دیدم ایران بهشت بوده در مقابل چیزایی که از کشورهای دیگه شنیدم...
ادامه دارد


ـــــــــــ




  • 11

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 777

  • 1859

زندگی واقعی


من عاشقِ زندگیِ واقعیم،لطفا ادامشُ سریع تر بنویس،ممنون


ـــــــــــ

وقتی تو آغوش منی از هیچی نترس



  • 5



چشم عزیز :-)


نقل از: abbbbbcc من عاشقِ زندگیِ واقعیم،لطفا ادامشُ سریع تر بنویس،ممنون

امیدوارم خیلی بد نشده باشه :-)


ـــــــــــ





  • 3



  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 777

  • 1859

خیلی تلخه


نقل از: eyval123412341234
نقل از: abbbbbcc من عاشقِ زندگیِ واقعیم،لطفا ادامشُ سریع تر بنویس،ممنون
امیدوارم خیلی بد نشده باشه :-)

خوب نوشتی (rose)


ـــــــــــ

وقتی تو آغوش منی از هیچی نترس



  • 3



  • mm_kk  
  • عضو از 1397/11/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 6

  • 4

:)


یکم گیج کنندس. یه جاهایی باحال یه جاهایی ریده بودی


ـــــــــــ

:)



  • 1



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2279

  • 7072

(rose)(rose)(rose)


ادامشو زودتر بنویس شادی خانوم

مرسی


ـــــــــــ

The End



  • 3



چشم عزیز :-)


نقل از: Different man ادامشو زودتر بنویس شادی خانوم مرسی

حتما


ـــــــــــ





  • 2



ادامه
چون من از مردم بی فرهنگ ایران خستم


ادامه چون من از مردم بی فرهنگ ایران خستم


ـــــــــــ





  • 2



خوب نویسنده نیستم


نقل از: mm_kk یکم گیج کنندس. یه جاهایی باحال یه جاهایی ریده بودی

به بزرگی خودتون ببخشید. خیلی وقته داستان ننوشتم کمی زنگ زدم (rolling)


ـــــــــــ





  • 2



:-)


نقل از: moin@agha23santi ادامه چون من از مردم بی فرهنگ ایران خستم

همه جا آدم خوب و بد هست :-)


ـــــــــــ





  • 3



تاپیک جذابی بود.


بعد مدتها یکی از تاپیکاتو کامل...


تاپیک جذابی بود.

بعد مدتها یکی از تاپیکاتو کامل خوندم. و البته تاپیک قبلیت در مورد کله‌پاچه!


ـــــــــــ



بگیر، بکش و از نو زاده شو.



  • 3



ممنونم عزیز


نقل از: کیر ابن آدم تاپیک جذابی بود. بعد مدتها یکی از تاپیکاتو کامل خوندم. و البته تاپیک قبلیت در مورد کله‌پاچه!

:-) خوشحالم خوشتون اومده :-)


ـــــــــــ





  • 3



  • poolikooni  

  • عضو از 1393/12/8

  • پست‌‌‌ها: ‌ 129

  • 175

تخمی


تفکرات تخمی.نروژ خرس داره؟؟!!!کس کش ایرانم کیر خر داره


ـــــــــــ

.



  • 1



افاضات ایرانیه دیگه


نقل از: poolikooni تفکرات تخمی.نروژ خرس داره؟؟!!!کس کش ایرانم کیر خر داره

دهنو وا میکنن و حرف میزنن... اونم بیست سال پیش... به من ربطی نداره


ـــــــــــ





  • 4



  • lovely_grl  

  • عضو از 1397/7/5

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2331

  • 5751

نغز و پرمحتوا مرسی


نغز و پرمحتوا مرسی


ـــــــــــ
  • صدای جهنمو میشنو؟
  • ن، جهنم ک صدایی نداره
  • انگشتتو بذار تو گوشت .. خوب دقت کن.. صدای شعله های آتیش رو خوب گوش کن


  • 2



مرسی عزیز


نقل از: lovely_grl نغز و پرمحتوا مرسی

:-)


ـــــــــــ





  • 1



  • icy_girl  

  • عضو از 1393/9/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2577

  • 6390

وای وای بازم نوشت ^-^


فردا مبخونمش ....

لطفن یع لایک کنید تاپیک ور دستم باشه :)


ـــــــــــ





  • 3



مرسی عزیزم


نقل از: icy_girl فردا مبخونمش .... لطفن یع لایک کنید تاپیک ور دستم باشه :)

:-)


ـــــــــــ





  • 3



  • boyboy36  

  • عضو از 1397/7/22

  • پست‌‌‌ها: ‌ 13

  • 78

خوشمان امد ادامه بده رفیق


خوشمان امد ادامه بده رفیق


ـــــــــــ

Xp



  • 2



مرسی عزیز


نقل از: boyboy36 خوشمان امد ادامه بده رفیق

:-)


ـــــــــــ





  • 3



  • mjm662  

  • عضو از 1398/1/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 9

  • 9

شهر فرنگ اون ور آب از دور دست بهترو خوشتیپ تره


این حرف من نیس حرف خواننده ایه که حرف دل مردم رو میزنه.

البته تو هم خیلی اشتباه کردی پناهنده شدی.!

از نظر من بهترین کار قانونی رفتن که نمیدونم چرا خیلیا این کار رو نمیکنن؟


ـــــــــــ

امضای من خطوط راه راه و کج و ماوج روی دستمه.



  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

به نظر شما سقط جنین ...


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «