پناهنده شدن چه جوریه... (3)



نمیخوام بگم آدم مغروری ام و حرف دیگران برام مهم نیس... چون چه بخوای چه نخوای حرف رو میشنوی و تاثیرشو روت میذاره... اما سعی میکنم حرف طرفو پای خریت و گه خوریش بذارم و کار خودمو بکنم...


زندگی پیش ربابه شیرینی خاصی داشت. اولا چون نه ده سالی ازم بزرگتر بود به چشم خواهر بزرگتر بهش نگاه میکردم و اونم مثل یه خواهر کوچیکتر هوامو داشت و از تجربیاتش باهام در میون میذاشت و راهنماییم میکرد... دختر خوشگل و قشنگی هم بود و خیلی لاغر و ترکه ای... همیشه با تی شرت و شلوار میگشت تابستونها اما زمستون جای تی شرت با لباس پشمی عوض میشد. خیلی یقه باز نمیپوشید و سر و سینه اش بیرون نبود حتی تو خونه. میگفت اینجوری راحتم و به لباس پوشیدن من هم کاری نداشت... علاوه بر اون برخلاف خانواده ی قبلی وحشیانه خودشو نمیچپوند تو خلوت آدم و متجاوز نبود... بودن باهاش حس خوب امنیت رو ایجاد میکرد در من... اوایل که غریبی میکردم هر روز صبح میگفت برم تو اتاقش و با هم صبحونه بخوریم... اما کم کم عادت کردم و خودم میرفتم. بعدش هم اون میرفت سر کار و منم چون مراحل قانونی هیچ چیزی رو طی نکرده بودم تو خونه مینشستم و اول خونه رو جمع و جور میکردم و بعدش هم مینشستم پای تلویزیون... یعنی لحاف دشک رو جمع میکردم یه گوشه و روشو با یه پتو میپوشوندم. اینجوری هم میشد پشتیمون که تکیه بدیم هم خونه مرتب تر دیده میشد. بیشترین چیزی که منو عاشق برنامه هاشون کرده بود رنگهای شادش بود... کیف میکردم از اینهمه رنگ و مثل بچه ها خوشم می اومد... اما...


چند ماه اول شبها اصولا همیشه گریه بود... حس میکردم اشتباه کردم اومدم... به خصوص بعد از دیدن رفتار ایرانیها. در عین حال با خودم میدیدم اگه برگردم هم هیچی در انتظارم نیس... همون بی حقی... همون ولگردی... همون بی آیندگی... همون مامان و بابایی که همیشه داد و بیدادشون به هواس... نمیتونم بگم چه حالی بودم... اوایل از اینجا رونده از اونجا مونده... دپرس! دلتنگ! دلم واسه داداش کوچولوم پر میکشید و نمیتونستم ببینمش... مدرسه داشت اونموقع... و البته وضعمونم اونجوری نبود که هر وقت بخوان بیان... حتی با چند ماه ندیدن مامانم اینا دلم برای محبتهاشون تنگ شده بود و همه ی داد و بیدادا هم از یادم رفته بود... هفته ای یه بار با هم حرف میزدیم... اونم پنج دیقه که اونم مامانم اینا زنگ میزدن... اما کم کم این تلفنها بیشتر شد نگو پشت سرمو حرف زیاد میشنیدن. که البته الان اینا رو میفهمم. مامانم و بابام زنگ میزدن مدام سفارش میکردن که با آدمهای درست بگردم و جلسات دینی رو حتما برم و مناجات حتما بخونم... اما بهاییها طوری دلمو شکسته بودن که حتی دلم نمیخواست تو ضیافت ببینمشون. و اینم مامانم اینا رو وحشتزده میکرد که من دیگه از راه راست منحرف شدم و با هم دعوا داشتیم سر ضیافت رفتن. که البته بعدا وقتی مامانم اومد و رفتار ربابه رو دید دیگه چیزی گفت.


و علاوه بر تمام اینها بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم کارم بیش از حد داشت طول میکشید... تو ایران که بودم فکر میکردم تو مقصدم که هنوزم مشخص نبود کجاس برام فرش قرمز انداخته بودن و منتظر منن... فکر میکردم نهایت یه ماهه من رسیدم مقصدم... حالا واقعیت چیز دیگه ای بود و من تو ترکیه نشسته بودم وخ تلف میکردم... نمیتونی بفهمی چه حالیه بی خبری و لنگ در هوا بودن... چند روز اول که کلید نداشتم تا ربابه برگرده زندونی بودم تو خونه... اما یه روز با کپی کلیدش اومد و آزاد شدم و میتونستم بیرون برم... بعد از ظهرها با هم میرفتیم بیرون و ربابه که یه درآمد مختصر داشت و خواهرش هم از فنلاند براش پول میفرستاد با دلگرمی و خیال راحت برامون گاهی یه ساندویچ میگرفت و همونجا تو پارک میخوردیم و شاممون میشد. ترکها و خانواده هاشونو نگاه میکردیم... بودن خانواده های ایرانی اما اگه ما رو میدیدن خودشونو میزدن به اون راه که مشغولیم و شما رو ندیدیم... یا هم خیلی اهانت آمیز و رک راهشونو کج میکردن... برام اصلا مهم نبود... فهمیده بودم آدم تنها باشه خیلی بهتره که بخواد با خر دهن به دهن بشه... البته به ساحت مقدس خر نمیخوام توهین کرده باشم... با اینحال نمیشه همه رو با یه چوب زد... مثلا ربابه هم ایرانی بود اما این کجا و اون یکی ایرانیها کجا... از رو رفتار ربابه تصمیم گرفتم که هر کی با هر بک گراندی که میخواد باشه... باید به میزان شخصیت و منشش بهش احترام گذاشت و آدمها ذاتشونو خیلی سریع نشون میدن... این اولین درس زندگیم بود...
خدا عمرش بده ربابه تمام کارای اداریمو باهام میومد و انجام میداد... منو برای انگشت نگاری برد امنیت و تمام روز رو جلوی در یو ان باهام منتظر موند حتی با اینکه تعارف کردم و گفتم بره و به کارش برسه بازم نرفت... مثل مترجمم برام حرف زد و گویا ترکها هم خیلی دوستش داشتن و رفتارشون با هر دوتامون خیلی محترمانه بود... یعنی جلوی بقیه ی ایرانیها که با داد و بیداد بود واقعا خیلی محترمانه باهامون برخورد میکردن... اصلا کلاس حرف زدن و فکر کردن ربابه جوری بالا بود و فرق داشت که مثل دانشگاه از کوچکترین حرکتش میتونستی درس زندگی بگیری...
فقط نزدیک چهار ماه طول کشید که به من مصاحبه ی یو ان بدن... پناهنده به خصوص کورد غوغا میکرد تو ترکیه... تازه میفهمیدم چرا کارم اینقدر طول کشیده. صبحها تا 8 میخوابیدیم به جز روزهایی که باید میرفتیم امنیت واسه امضا... اون روزها باید زود بیدار میشدیم... به عادت ایران چون هیچ اعتماد به نفسی نداشتم باید آرایش میکردم تا بتونم برم بیرون. بدون آرایش حس میکردم یه گرگ وحشتناکم که اگه کسی منو ببینه میرینه تو شلوارش... طوری از خودم وحشت داشتم که حتی شبها هم با آرایش میخوابیدم... برای همونم 7 بیدار میشدم و آرایشمو یه کم درستش میکردم و ساعت نه با ربابه راه میوفتادیم سمت امنیت... از اونجا به بعدش اون میرفت سر کار و منم میرفتم بیرون و بازار و خلاصه ول میگشتم... چون زبانم اونقدر در سطحی نبود که بفهمم ازم چی میخوان برای همونم به پیشنهاد ربابه که دیگه بهش خواهربزرگه میگفتم سر کار نمیرفتم... میدونی؟ رفتارش طوری بود که حس نمیکردی اضافی هستی... اون که نبود کتابهای انگلیسشیو بر میداشتم و شروع میکردم انگلیسی یاد گرفتن... با خودم قرار گذاشته بودم که روزی پنج کلمه رو با استفاده اش تو جمله یاد بگیرم... نمیدونستم مقصدم کجاس اما میدونستم باید انگلیسی بلد باشم... به خصوص وقتی اولین سوتی زندگیمو دادم فهمیدم زبان از نون شب واجبتره! البته اینم بگم تا بخوام یاد بگیرم چه سوتیها که ندادم! جوری که طرف وسط مغازه قاه قاه میخندید... مثلا یه بار تصمیم گرفتم برم قارچ بخرم و ربابه رو سورپرایز کنم با شام... رفتم دنبال قارچ اما تو هیچ سبزی فروشی پیداش نکردم که بیارم صاب مغازه برام حساب کنه... ترکهای آذری به قارچ میگن گوبلک... منم فکر میکردم که حتما ترکها هم همینو استفاده میکنن... حالا هی من به خیال خودم میگم قارچ میخوام مرده هی نمیفهمه...
-قارچ ندارین؟
-چی خواهر؟
-قارچ.... قااااااارچ...
-ها! شکم؟! شکم نداریم... باید بری قصابی...
-قارچ میخوام... کجا پیداش کنم؟
-قصابی دیگه...
-نه قصابی قارچ نداره...
-داره... برو قصابی فلانی بگو فلانی منو فرستاده...
خلاصه ما دو تا بدجور با هم گلاویز بودیم که یهو فروشنده هه یه کاغذ داد و گفت خوب بکش ببینم چی میخوای تو زبون بسته؟ آقا منو میگی؟ از خوشحالی همچین هول شده بودم که دست و پام میلرزید نمیتونستم کاغذو نگه دارم. جاتون خالی یه قارچ کشیدم برای یارو که به آلت تناسلی ده تا سور زده بود... بدبخت همچین ترسید فکر کرد من اصلا از اول به جای شکم چیز دیگه میخواستم... یه کم بدبخت سرخ و سفید شد یهو گفت ها! قارچ (مانتار) میخوای؟ خواهر قبل از خرید رفتن خوب کلمه ها رو پیدا کن... این چه وضعشه؟ باید بری میگروس... اونجا داره... و سریع کاغذو مثل مدرک جرم مچاله کرد انداخت همونطور که قاه قاه میخندید... حساب بکن چقدر خجالت کشیدم که همیشه راهمو کج میکردم میرفتم تا دیگه چشم تو چشم نشیم... باورت نمیشه تا همین الانش هم که بیست سال گذشته گاهی که یادم میوفته شبها از خواب بیدار میشم و دعا میکنم آقاهه مرده باشه و منو یادش نیوفته... قبلنا از یاد آوری این خاطره عرق سرد رو تنم مینشست الان یه ذره بزرگتر شدم و تو سوئد سوتیهای آن چنان بزرگ دادم که از این سوتی به عنوان اسکرین سیور برای رفع خستگی استفاده میکنم...
ادامه دارد...


ـــــــــــ




  • 11

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 788

  • 1832

کاش


کاش اونقد ادامش بدی که به سوئد رفتنتم برسی،قارچ (biggrin) عالیه ادامه بده (rose)


ـــــــــــ

وقتی تو آغوش منی از هیچی نترس



  • 1



باشه


نقل از: abbbbbcc کاش اطنقد اداگش بدی که به سوئد رفتنتم برسی،قارچ (biggrin) عالیه ادامه بده (rose)

سعی میکنم بنویسم تا سوئد رو :-)


ـــــــــــ





  • 1



  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 788

  • 1832

نصفه نیمش نزاری نابودمون کنی:)


بیا گل با ابلیمویخ با علی زندو‌کیلی (rose) (drinks)


ـــــــــــ

وقتی تو آغوش منی از هیچی نترس



  • 3



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2274

  • 7063

قارچ عالی بود


منتظر بقیشم (rose)


ـــــــــــ

The End



  • 2



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2274

  • 7063

شادی بانو


بنظرت ایرانیایی که تو این سایتن وضشون چطوره؟

فرقی دارن یا بقول ننه بزرگم "سگ برار توله" س؟ :)


ـــــــــــ

The End



  • 1



چه آهنگ و شعر با معنایی بود!


نقل از: abbbbbcc بیا گل با ابلیمویخ با علی زندو‌کیلی (rose) (drinks)

مرسی! خیلی هم قشنگ بود!


ـــــــــــ





  • 1



:-)


نقل از: Different man منتظر بقیشم (rose)

چشم حتما!


ـــــــــــ





  • 1



اینجا هم کاربرا


نقل از: Different man بنظرت ایرانیایی که تو این سایتن وضشون چطوره؟ فرقی دارن یا بقول ننه بزرگم "سگ برار توله" س؟ :)

به میزان رفتار و گفتارشون محترمن :-) مثل همون بیرون تو اجتماع. نه سگ برادر توله نیس :-)


ـــــــــــ





  • 1



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2274

  • 7063

درسته


نقل از: eyval123412341234
نقل از: Different man بنظرت ایرانیایی که تو این سایتن وضشون چطوره؟ فرقی دارن یا بقول ننه بزرگم "سگ برار توله" س؟ :)

به میزان رفتار و گفتارشون محترمن :-) مثل همون بیرون تو اجتماع. نه سگ برادر توله نیس :-)

:)


ـــــــــــ

The End



  • 1



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3968

  • 5478

ادامه بده :) لطفا


;)دارم با حقایق کثیف و روی سگ زندگی اشنا میشم

که ندیدم


ـــــــــــ





  • 3



زندگی اصلا اون چیزی نیس


نقل از: erny19qwerty ;)دارم با حقایق کثیف و روی سگ زندگی اشنا میشم که ندیدم

که تو ایران یادمون میدن :-) ایرانیها رو آدم تازه خارج از ایران میشناسه... :-)


ـــــــــــ





  • 1



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3968

  • 5478

چیزی ندارم بگم


نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ;)دارم با حقایق کثیف و روی سگ زندگی اشنا میشم که ندیدم

که تو ایران یادمون میدن :-) ایرانیها رو آدم تازه خارج از ایران میشناسه... :-)

چون سیب زمینی ناپخته و خام هستم !!!

اون،ماه روی امضاتون داره خودشو بیشتر نشون میده :)


ـــــــــــ





  • 1



  • strong_boy  

  • عضو از 1397/8/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 491

  • 1131

به زبان میتونستی رو نقاشیتم کار کنی عزیزم اخه قارچ...


به زبان میتونستی رو نقاشیتم کار کنی عزیزم اخه قارچ چه ربطی به اون داره


ـــــــــــ





  • 2



:-)


نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ;)دارم با حقایق کثیف و روی سگ زندگی اشنا میشم که ندیدم

که تو ایران یادمون میدن :-) ایرانیها رو آدم تازه خارج از ایران میشناسه... :-)

چون سیب زمینی ناپخته و خام هستم !!!

اون،ماه روی امضاتون داره خودشو بیشتر نشون میده :)

چه حرف جالبی زدی راجع به ماه...


ـــــــــــ





  • 1



عزیز


نقل از: strong_boy به زبان میتونستی رو نقاشیتم کار کنی عزیزم اخه قارچ چه ربطی به اون داره

بعد از اون روی خیلی چیزها کار کردم! نقاشی هم جزوش :-) اما چون مرده فکر میکرد شکم میخوام فکر کرد آلت گوسفند لازم دارم مث دمبلان :-)


ـــــــــــ





  • 1



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3968

  • 5478

یه جوری بود گفتم نمیدونم ذهنم بود یا الهام


نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ;)دارم با حقایق کثیف و روی سگ زندگی اشنا میشم که ندیدم

که تو ایران یادمون میدن :-) ایرانیها رو آدم تازه خارج از ایران میشناسه... :-)

چون سیب زمینی ناپخته و خام هستم !!!

اون،ماه روی امضاتون داره خودشو بیشتر نشون میده :)

چه حرف جالبی زدی راجع به ماه...

اخه بعضی چیزا با گذشت زمان و تنهایی معلوم میشه

مثل خود ماه و نورش


ـــــــــــ





  • 1



باید تاریکی بکشی


نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ;)دارم با حقایق کثیف و روی سگ زندگی اشنا میشم که ندیدم

که تو ایران یادمون میدن :-) ایرانیها رو آدم تازه خارج از ایران میشناسه... :-)

چون سیب زمینی ناپخته و خام هستم !!!

اون،ماه روی امضاتون داره خودشو بیشتر نشون میده :)

چه حرف جالبی زدی راجع به ماه...

اخه بعضی چیزا با گذشت زمان و تنهایی معلوم میشه

مثل خود ماه و نورش

تا قدر نور ماهو بدونی...


ـــــــــــ





  • 1



  • strong_boy  

  • عضو از 1397/8/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 491

  • 1131

نقل از: eyval123412341234


نقل از: eyval123412341234
نقل از: strong_boy به زبان میتونستی رو نقاشیتم کار کنی عزیزم اخه قارچ چه ربطی به اون داره
بعد از اون روی خیلی چیزها کار کردم! نقاشی هم جزوش :-) اما چون مرده فکر میکرد شکم میخوام فکر کرد آلت گوسفند لازم دارم مث دمبلان :-)

(biggrin) باحال بود یه بار ترکیه رفتم خیلی ادمای خوبی داره من ترکی رو میفهمم کامل اما حتی یه کلمه هم نمیتونم صحبت کنم حداقل 50 درصد حل بود اون ساندویچ خوردنای شبونه رو هم من دور میدان تقسیم تجربه کردم


ـــــــــــ





  • 1



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3968

  • 5478

:)


نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ;)دارم با حقایق کثیف و روی سگ زندگی اشنا میشم که ندیدم

که تو ایران یادمون میدن :-) ایرانیها رو آدم تازه خارج از ایران میشناسه... :-)

چون سیب زمینی ناپخته و خام هستم !!!

اون،ماه روی امضاتون داره خودشو بیشتر نشون میده :)

چه حرف جالبی زدی راجع به ماه...

اخه بعضی چیزا با گذشت زمان و تنهایی معلوم میشه

مثل خود ماه و نورش

تا قدر نور ماهو بدونی...

:) پس

منتظر ادامه هستم

داره روزنه های نور از تاریکی ماه میاد :)


ـــــــــــ





  • 1



آخ بشر!


نقل از: strong_boy
نقل از: eyval123412341234
نقل از: strong_boy به زبان میتونستی رو نقاشیتم کار کنی عزیزم اخه قارچ چه ربطی به اون داره
بعد از اون روی خیلی چیزها کار کردم! نقاشی هم جزوش :-) اما چون مرده فکر میکرد شکم میخوام فکر کرد آلت گوسفند لازم دارم مث دمبلان :-)

(biggrin) باحال بود یه بار ترکیه رفتم خیلی ادمای خوبی داره من ترکی رو میفهمم کامل اما حتی یه کلمه هم نمیتونم صحبت کنم حداقل 50 درصد حل بود اون ساندویچ خوردنای شبونه رو هم من دور میدان تقسیم تجربه کردم

چه حالی میداد اون ساندویچا! :-)


ـــــــــــ





  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

به نظر شما سقط جنین ...


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «