پناهنده شدن چه جوریه... (32)



الان نشسته بودم که یهو یکی در آپارتمانمو زد. همچین چیزی سابقه نداشت برای همونم با تعجب رفتم و درو باز کردم. یه خانوم حدودا شصت و خرده ای ساله بود و اون طوری که توضیح داد با نوه هاش. اومده بودن و بلیط بخت آزمایی میفروختن. دقیق نفهمیدم بلیط برای چی بود اما چون دونه ای پنج کرون بود و خانومه هم با نوه هاش بود، مجبور شدم دو تا بلیط بگیرم که بچه ها بفهمن اگه در کسی رو زدن و ازش کمک خواستن، میتونن رو همکاری همسایه یا حالا هر کی حساب کنن. شاید اگه پیرزنه تنها بود در به در دنبال پول خرد نمیگشتم اما چون دیدم بچه همراهشه و بچه ها هم دارن پا به پای مادربزرگه میرن و خسته میشن، منم کمک کنم. میدونی؟ پدر و مادرهای ایرانی فکر میکنن فقط خودشون سختی میکشن اما این بچه ی کوچیک هم با اون روح لطیفش پا به پای بزرگ‌ترش داره میره و خسته میشه اما ازش تشکری نمیشه. در عوض منتهای جورواجور… میدونی؟ هیچوقت نمیخواستم بابام بهم بگه شما! فقط میخواستم بهم خر و حمال و الاغ و بیشعور نگه! احترام پدر و مادر به بچه اشون اینجوریه! اما خوب!


گاهی با خودم فکر میکنم اگه عقل الانمو داشتم آیا بازم پناهنده میشدم؟ رسیدن به اینجا، به امروز، به این حال وخیم روحی الان، آیا واقعا ارزش اینهمه سختی و تقلا رو داشت؟ شور حسینی برت نداره اگه حرفمو نفهمیدی... امروز یکی از اون روزهای واقعا تخمیمه! اما نوشتن بیشتر برام حکم بلند فکر کردن داره و یه جوری مثل تراپیه… حداقلش آروم میشم… گاهی میشه از خودم میپرسم اگه بخوای به بقیه یه نصیحت دوستانه بکنی راجع به مهاجرت و پناهنده شدن چی میگی؟ متاسفانه نصیحتی ندارم. چون نصیحت من فقط به درد یکی که احتمالا تو شرایط منه و روحیات منو داره میخوره نه بیشتر.


میدونی؟ ای کاش یکی بود اون روزها بهم میگفت تو هر جا که بری، عقده ها، ضربه های روحی و روحت رو هم با خودت میبری. اشتباهی که من کردم این بود که فکر میکردم فقط اگه جام عوض بشه خوشحال و راضی قراره زندگی کنم. زهی خیال باطل! من هر روز مجبور بودم با مامان و بابام حرف بزنم که نگرانم نباشن. شده روزی پنج دیقه هر جا بودم زمستون و تابستونشم فرق نمیکرد باید سوک سوک میکردم که من هنوز زنده ام.
-وای من ترسیدم! چرا امروز نیم ساعت دیر زنگ زدی دلم هزار راه رفت!
-وای امروز چرا زود تر زنگ زدی؟ چی شده به من بگو!
و گریه!!!!!!! اونم چه گریه ای!!!!!به نظر میرسید من چه زود زنگ میزدم چه دیر، مادر من شاکی بود که چرا نگرانش کردم. اینکه من تو زمستون و تابستون کارت تلفن میخرم و زنگ میزنم هیچوقت کافی نبود. همیشه بدهکار بودم. به عنوان یه روانکاو الان میفهمم که مادر من دردش نگرانی از من نبود! از جا و زندگی خودش ناراحت بود اما عقلش نمیرسید که خودشو تکون بده و بیاد پیش من. به روی خودم نمی آوردم اما آدم واقعا اعصابش خرد میشه. وای من ترسیدم! وای قلبم ریخت! وای نگران شدم! وای چی شده!
اگه عقل و تجربه ی الانمو اونموقع ها تو ایران داشتم، یه شب غذا درست میکردم خوشمزه و پر از مرگ موش! یا سم یا هر چی! یه بار که کل خانواده جمع بودیم میدادم به خورد همه امون و خلاص میکردم خودمو و اونها رو! شاید فردا اینجوری فکر نکنم اما امروز حالم اونقدر بده که حتی نمیتونی تصورشو بکنی! آخه این کجاش زندگیه که من کردم و میکنم؟


من در کل میشه گفت به خودم به چشم زن دیگه نگاه نمیکنم. هرچند گاهی مثل امروز حتی به آدم بودنم هم شک میکنم. بیشتر به نظرم میرسه که حالت موش آزمایشگاهی رو دارم که اونی که منو آورده اینجا ببینه طاقتم تا کجاست و کی بالاخره یه کاری دست خودم یا یکی دیگه میدم. و عجب سگ جونی ام من!. و همین باعث میشه برسم به مردم سوئد. (منظورم افغانی ایرانی آنگولایی و سومالیایی ساکن سوئد نیست. صد پشت سوئدی رو میگم) سوئدی ها چه مرد چه زن آدم‌های آرامشبخشی هستن. خیلی رفتار ریلکس و دوستانه و در عین حال محترمانه ای دارن با آدم. اگه ببینن اونروز حالت خوب نیست و گرفته ای بسته به نوع رابطه ی کاریشون سعی میکنن با گفتن مثلا چه لباس قشنگی! یا لباست چه رنگ قشنگی داره… حالتو خوب کنن. اما اگه ببینن حالت واقعا بده، اگه حوصله داشته باشن ازت میخوان که باهاشون درد دل کنی.
و این دو جمله هیچ معنی دیگه ای به جز همینکه گفته شد پشت سرش نیست. این دو جمله یعنی این لباس قشنگه. و اینکه رنگش قشنگه و بهت میاد... بر خلاف عادت تخمی ما ایرانیها معنیش بده بکنمت نیست. منم یه تشکر معمولی میکنم و بسته به نوع حالم، مخصوصا اگه اونقدر بد باشه که حتی به فارسی کلمه ای برای ابرازش پیدا نمیکنم، یه تشکر الکی میکنم و هر کی میره سر کار خودش. از یه چیز سوئدیها خیلی خوشم میاد اونم نصیحت نکردنه. به نظرم نصیحت کردن کار آدم‌های کون گشاده! اونم نصیحتهایی که خودت انجام نمیدی اما انتظار داری بقیه انجام بدن. خیلی باحالی؟! برو نصایح خودتو انجام بده! نشین بگوز با دهنت تو اعصاب من! اونم نصایح صد تا یه غاز و ضد و نقیض! زمان ما… من اگه موقعیت شما رو داشتم… خوب عزیز من! شما نمردی که! تو زمان مام هستی. بفرما برو کاری رو که میخوای انجام بده! کیه جلوتو گرفته؟
تا وقتی درس میخوندم خیلی در رابطه با آداب اجتماعی نمیتونستم تجربه کسب کنم. تنها چیزی که فهمیده بودم این بود که اکثریت سوئدی ها از من و اخلاق و رفتار و طرز فکرم خوششون میاد انگار. اما وقتی رسمی شروع کردم به کار، همزمان شروع کردم به کسب تجربه. اونم تجربه کردن خودم بود. آدم که تازه شروع به کار میکنه اصولا وحشت داره از انجام اشتباه. درس رو خوندی و زیر نظر استاد راهنما و یا متخصص دیگه، صدالبته ریلکس تر برخورد میکنی. اما وقتی شروع میکنی به عنوان یه روانکاو کار کردن اونم تنهایی، همه چیز عوض میشه. اینجا دیگه قبل از تو کسی دیاگنوس برای مراجع در نظر نگرفته که تو وظیفه اتو بدونی و بسته به دیاگنوس طرف، باهاش برخورد کنی... اینجا تویی که باید دیاگنوس درست رو تشخیص بدی اما کار سختیه چون گاهی بیمار مدت زیادی لازم داره بهت عادت کنه، تا بالاخره رازهای خصوصیشو باهات در میون بذاره… باید به طرف نشون بدی که میتونه بهت اعتماد کنه…
خیلی پیش می اومد که مجبور میشدم از همکارهای زن یا مرد سابقه دار تر سوالاتی بپرسم موقع ناهار. اصولا موقع ناهار وقتی بود که هر کی وقت داشت می اومد و یه میز گرد خیلی بزرگ بود مینشستیم دور میز و هر کی از یه اتفاقی که افتاده بود تعریف میکرد. سفری که رفته بود یا چه میدونم اگه سگشو برده بود دامپزشکی یا خیلی چیزهای دیگه. خیلی پیش می اومد که یه مریض از لحاظ روحی به هر دلیلی بره رو اعصاب. همه هم روزهای بد خودشونو داشتن و چون مجبور بود حرفه ای با مراجع برخورد کنن، فقط همکارا بودن که میتونستن گوش شنوا باشن. به خصوص خودم. من آدم مشکل داری بودم. مشکلم هم عزت نفس شکسته ام بود که با هیچ چیزی جوش نمیخورد. وقتی مهاجرهای دیگه می اومدن و از مشکلاتشون حرف میزدن درسته که سعی میکردم به قول همکارم پوکر فیس رفتار کنم اما اینکه واقعا توم جنگ جهانی به پا میشد، رو نمیشد ندیده گرفت. سخت بود بی طرف بودن نسبت به دردی که طرف کشیده یا فحش کش نکردن طرف از بس وقیحه. مثلا یه مادر و پدر دلسوز ایرانی بودن که پسر 15 ساله اشونو آورده بودن پیش من. قضیه اش هم اینجوری بود که پسره میخواست دبیرستان فنی برق بخونه و خیلی سریع شروع به کار کنه. اما پدر و مادرش میگفتن الا و للا تو اینو نصیحت کن که با زندگی خودش بازی نکنه. یعنی رفتار باباهه با پسره یه جوری بود که فکر میکردی پسرشو در حین همجنسبازی با 65 تا مرد گیر انداخته. یه رفتار خیلی توهین آمیز. جوری که گاهی شک میکردم نکنه ناپدری پسره اس. اول گروهی باهاشون حرف زدم که ببینم مشکل چیه. باباهه افتاده بود جلو و در حالیکه نصیحت میکرد، داشت موضوع رو توضیح میداد. رفتار پسره خیلی فهمیده و مودب و متین بود. مادره هم چون از پدره میترسید کج دار مریز یکی به در میگفت سه تا به دیوار. باباهه اما خنجرو از رو بسته بود. از پدر و مادره خواستم برن بیرون که من با پسره حرف بزنم. باباهه قبل رفتن گفت:
-خانوم دکتر! ببینم چی کار میکنی ها! درست حسابی نصیحتش کن! دکتر بشه کادوی شما محفوظه!
مرتیکه دیوث منو طوری یاد بابام انداخته بود که میخواستم از پنجره پرتش کنم بیرون. با پسره که حرف میزدم پرسیدم برای چی میخواد این رشته رو انتخاب کنه؟ گفت من اولا از دکتر شدن خوشم نمیاد و علاقه به برق و برق کشی و اینا دارم. بعدشم وقتی دبیرستانو تموم کردم میتونم یه مدت سه چهار ساله کار کنم و تجربه کسب کنم و پول پس انداز کنم که مجبور نباشم از دولت وام بگیرم و بعدشم برگردونم. میخوام برم دانشگاه رشته ی الکتروتکنیک بخونم.
-بابات برای چی میگه پزشکی بخونی؟
-پسر عموم تو ایران پزشکی قبول شده… نمیخواد از داداشش عقب بمونه…
-پس رشته اتو دوس داری؟
-خیلی!
-اینا رو به باباتم گفتی؟
-گفتم ولی گوش نمیده! هر روز جنگ و دعواس! دیگه اعصاب نمونده برام! اصلا تمرکز ندارم واسه خوندن درس!
-زدتت؟
پسره قرمز شد اما چیزی نگفت.
-اگه دلت بخواد چون هنوز زیر 18 هستی و بچه به حساب میای من میتونم با سازمان بهزیستی کودکان موضوع رو در میون بذارم… چون به شخصه میدونم زندگی تو یه محیط پر از دعوا و تنش با آدم چی کار میکنه… اما باید بهم بگی که بابات میزنتت یا…
-خودم شماره اشونو دارم… اگه ببینم نمیتونم رفتارشو تحمل کنم خودم زنگ میزنم…
-چرا نمیخوای من کمکت کنم؟
-برای اینکه میترسم الان عجله ای تصمیم بگیرم و بعدا عذاب وجدان داشته باشم… اما اگه یه روز برسه که مجبورم کنه و خودم زنگ بزنم میدونم برای چی زنگ زدم و عذاب وجدانی نخواهم داشت…
-پس هر جور راحتی…
بالاخره وقتی به مامان باباهه گفتم بیان داخل نتیجه ی حرفهامون با پسره و برنامه اش واسه آینده رو گفتم که باباهه گفت:
-یه الف بچه چه جوری تونست توی مثلا دکترو مجاب کنه؟ تو چه روانشناسی هستی؟ مدرکتو بذار در کوزه آبشو بخور… پاشین! پاشین! فکر کردم با آدم طرفم!
اون لحظه واقعا طوری عصبانی بودم که اگه یه چاقو دستم بود قرار بود بکنمش تو شیکم مرده! به جاش به پسره گفتم:
-مطمئن باشم کاری رو که قول دادی انجام میدی؟
مطمئن سر تکون داد که آره. اونها که رفتن وقت ناهار بود. فقط خدا میدونه چه قدر عصبانی بودم. با خودم غذای خودمو برداشتم و رفتم تو اتاقی که همه جمع میشدن. قبل از من یه پسره بود که یه سال از من بزرگتر بود و سوئدی. پسر خیلی شوخ و بامزه ای بود. کلا رفتار همگیمون با هم حرفه ای و دوستانه بود اما با این پسره که اسمش آدریان بود رابطه امون خیلی دوستانه تر بود. اخلاقامون و طرز فکرمون خیلی شبیه هم بود و شوخی هامون طنز سیاه… از در که رفتم تو یهو یه سوت کشدار زد:
-اوه اوه! چه عصبانی!
موضوع رو براش تعریف کردم که گفت:
-حرفتو نشنیدم چون نباید راجع به مراجعینت با کسی حرف بزنی…
فکر کردم نمیخواد حرف بزنه که گفت:
-اما به عنوان یه دوست میفهمم چی میگی… میدونی؟ پدر خودم هم الکلی بود و خیلی اذیتمون میکرد… گاهی فکر میکنم خیلی از اون پدر و مادرهایی که اون بیرون هستن اصلا لیاقت بچه دار شدن رو ندارن… فقط تولید مثل کردن همین!
و حرفش مثل آب بود رو آتیش! نه نصیحتم کرد نه همدردی. فقط واقعیتو گفت! و واقعیت علیرغم تلخیش شیرین بود!


ـــــــــــ




  • 3

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • amirfal29-  
  • عضو از 1398/8/5

  • پست‌‌‌ها: ‌ 55

  • 9

بسیارعالی


افرین


ـــــــــــ


  • 1



ممنونم از لطفتون


نقل از: amirfal29- افرین

:-)


ـــــــــــ





  • 0



  • pikormikor  
  • عضو از 1396/8/25

  • پست‌‌‌ها: ‌ 10

  • 5

سلام و شب خوش دوستان
شاید نشه در چند سطر داستان...


سلام و شب خوش دوستان شاید نشه در چند سطر داستان پناهندگی رو تشریح کرد اما واقعا پناهندگی داستان غم انگیزیه که تا در اون شرایط نباشی درکش نمیکنی ، کاش میتونستم به چند سال پیش برگردم حتما تصمیم بهتری میگرفتم اما چه کنیم که چرخ زمان عقب گرد نداره ، فقط باید سوخت و ساخت ، فقط از دوستان عزیز مخصوصا متاهل که بچه هم دارن عاجزانه خواهش میکنم بیشتر فکر کنن و بیشتر شرایط رو بسنجن که پناهندگی دوای همه ب دردا نیست شاید روی خوش زندگی در اروپا رو در بر داشته باشه اما به چه قیمتی !!!!!!


ـــــــــــ


  • 3



موافقم


نقل از: pikormikor سلام و شب خوش دوستان شاید نشه در چند سطر داستان پناهندگی رو تشریح کرد اما واقعا پناهندگی داستان غم انگیزیه که تا در اون شرایط نباشی درکش نمیکنی ، کاش میتونستم به چند سال پیش برگردم حتما تصمیم بهتری میگرفتم اما چه کنیم که چرخ زمان عقب گرد نداره ، فقط باید سوخت و ساخت ، فقط از دوستان عزیز مخصوصا متاهل که بچه هم دارن عاجزانه خواهش میکنم بیشتر فکر کنن و بیشتر شرایط رو بسنجن که پناهندگی دوای همه ب دردا نیست شاید روی خوش زندگی در اروپا رو در بر داشته باشه اما به چه قیمتی !!!!!!

:-( قیمتی که پرداخت میشه واقعا گرونه! اگه عقل الانمو داشتم گفتم چی کار میکردم. اونجوری آدم یه بار میمرد و خلاص! اما اینجوری روزی صد دفعه میمیری و میمیری و میمیری...


ـــــــــــ





  • 0



یه تریلی زعفرون ناب


لایک داری


ـــــــــــ


  • 1



ممنون


نقل از: Dadsuger_tehran لایک داری

لطف دارین :-)


ـــــــــــ





  • 0



  • Zarathustra  

  • عضو از 1397/11/16

  • پست‌‌‌ها: ‌ 475

  • 738

نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم/الهی بخت...


نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم/الهی بخت برگردد، از این طالع که من دارم


ـــــــــــ

زین آتش نهفته که در سینه من است/ خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت



  • 1



:-(


نقل از: Zarathustra نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم/الهی بخت برگردد، از این طالع که من دارم

دقیقا در وطن غریب تر از غربت بودم :-(


ـــــــــــ





  • 0



تکراری


حذف


ـــــــــــ





  • 0



  • behnam32  
  • عضو از 1391/4/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 12

  • 7

چقدر کسشر نوشتی !


چقدر کسشر نوشتی !


ـــــــــــ


  • 0



  • ali80xx  

  • عضو از 1398/2/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 67

  • 353

نقل از: behnam32


نقل از: behnam32 چقدر کسشر نوشتی !

خدایااا... تو حسو فکر بودم که یهو نظرتو دیدم دلم میخواد فقط برینم به وجودت اولا که کسی مجبورت نکرده تاپیکو بخونی بعدشم حتما لازم نیس نظر بدی دوما بفهم زیر تاپیک کی داری نظر میدی. من و خیلیای دیگه برا این خانم عزیز خیلی ارزش قائلیم


ـــــــــــ

آغوشم این روزا محتاجه آغوشه...



  • 1



از خانواده شاکی هستی ها...
در کل افرین به این...


از خانواده شاکی هستی ها... در کل افرین به این اراده ;)


ـــــــــــ





  • 1



  • ali80xx  

  • عضو از 1398/2/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 67

  • 353

ببخشید شادی خانوم
درست گفتم دیگه؟
ی سوالی برام...


ببخشید شادی خانوم درست گفتم دیگه؟ ی سوالی برام پیش اومد الان شما ازینکه پناهنده هستی ناراحتی از زندگی تو ایران هم بدت میاد پس زندگی ایده آلت رو تو چی میبینی؟


ـــــــــــ

آغوشم این روزا محتاجه آغوشه...



  • 1



میدونی؟


نقل از: ali80xx ببخشید شادی خانوم درست گفتم دیگه؟ ی سوالی برام پیش اومد الان شما ازینکه پناهنده هستی ناراحتی از زندگی تو ایران هم بدت میاد پس زندگی ایده آلت رو تو چی میبینی؟

زندگی ایده آل میتونه حتی با فقر باشه اما همدلانه، همراه هم و بی توقع باشه. زندگی ایران که فقط زندگی پدر و مادرم بود که سه تا بدبخت دیگه هم ازش آویزون بودن... اما الان... که مثلا زندگی خودمو دارم هم اونقدر خسته ام که خدا میدونه... زندگی ای خوبه که با عزت نفس باشه، با محترم بودن پیش خودت... وگرنه اگه ثروتمندترین انسان جهان هم باشی و بهترین کشور دنیا هم زندگی کنی، بی عزت نفس، اسمش فقط نفس کشیدنه :-(


ـــــــــــ





  • 1



  • Love1375  

  • عضو از 1398/8/8

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3

  • 21

خیلی خوبه که خاطرات رو ثبت کردید
میشه بپرسم من با...


خیلی خوبه که خاطرات رو ثبت کردید میشه بپرسم من با کیس همجنسگرایی میتونم پناهنده بشم یا از راه مذهبم وارد بشم بهتره (rose)


ـــــــــــ

عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی



  • 1



ممنونم عزیز


نقل از: Love1375 خیلی خوبه که خاطرات رو ثبت کردید میشه بپرسم من با کیس همجنسگرایی میتونم پناهنده بشم یا از راه مذهبم وارد بشم بهتره (rose)

:-) بله با کیس همجنسگرایی میتونین تقاضا بدین. البته دقیق نمیدونم چی کار باید بکنین و چه مدرکی باید نشون بدین


ـــــــــــ





  • 0



  • ali80xx  

  • عضو از 1398/2/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 67

  • 353

نقل از: eyval123412341234


نقل از: eyval123412341234
نقل از: ali80xx ببخشید شادی خانوم درست گفتم دیگه؟ ی سوالی برام پیش اومد الان شما ازینکه پناهنده هستی ناراحتی از زندگی تو ایران هم بدت میاد پس زندگی ایده آلت رو تو چی میبینی؟
زندگی ایده آل میتونه حتی با فقر باشه اما همدلانه، همراه هم و بی توقع باشه. زندگی ایران که فقط زندگی پدر و مادرم بود که سه تا بدبخت دیگه هم ازش آویزون بودن... اما الان... که مثلا زندگی خودمو دارم هم اونقدر خسته ام که خدا میدونه... زندگی ای خوبه که با عزت نفس باشه، با محترم بودن پیش خودت... وگرنه اگه ثروتمندترین انسان جهان هم باشی و بهترین کشور دنیا هم زندگی کنی، بی عزت نفس، اسمش فقط نفس کشیدنه :-(

اول میخواستم بدونم اجازه هست از لفظ عزیزم استفاده کنم؟ دوم اینکه خب چرا خسته؟ چرا بدون عزت نفس؟ چرا بدون اعتماد به نفس؟ شما که خیلی خانم محترمو متشخصی هستی


ـــــــــــ

آغوشم این روزا محتاجه آغوشه...



  • 1



ایول خیلی دوست دارم


ایول جون تو موجود با ارزشی هستی و ما دوستت داریم فکر میکنم باید بیشتر به خودت احترام بذاری و قدر خودتو بدونی . فکر نمیکنی خودتو قبول نداری هنوز . تو تجربه ساختن موفق خودتو داری میتونی دیگرونو هم بسازی .


ـــــــــــ

امضا نمیکنم



  • 1



عزت نفسمو پدرم اونقدر بهم گفت


نقل از: ali80xx
نقل از: eyval123412341234
نقل از: ali80xx ببخشید شادی خانوم درست گفتم دیگه؟ ی سوالی برام پیش اومد الان شما ازینکه پناهنده هستی ناراحتی از زندگی تو ایران هم بدت میاد پس زندگی ایده آلت رو تو چی میبینی؟
زندگی ایده آل میتونه حتی با فقر باشه اما همدلانه، همراه هم و بی توقع باشه. زندگی ایران که فقط زندگی پدر و مادرم بود که سه تا بدبخت دیگه هم ازش آویزون بودن... اما الان... که مثلا زندگی خودمو دارم هم اونقدر خسته ام که خدا میدونه... زندگی ای خوبه که با عزت نفس باشه، با محترم بودن پیش خودت... وگرنه اگه ثروتمندترین انسان جهان هم باشی و بهترین کشور دنیا هم زندگی کنی، بی عزت نفس، اسمش فقط نفس کشیدنه :-(

اول میخواستم بدونم اجازه هست از لفظ عزیزم استفاده کنم؟ دوم اینکه خب چرا خسته؟ چرا بدون عزت نفس؟ چرا بدون اعتماد به نفس؟ شما که خیلی خانم محترمو متشخصی هستی

خر و حمال و بیشعور و نفهم و سر کوچیکترین چیزی جلوی جمع رید بهم، کلا عزت نفسمو از دست دادم. و احترامم پیشم از بین رفته. من محترم و متشخص نیستم عزیز فقط اونقدر خسته ام که دیگه حال دعوا مرافعه و توضیح اضافات ندارم و سعی میکنم موضوع کش پیدا نکنه چون فایده ای نداره و اعصاب همه رو هم به هم میریزه...


ـــــــــــ





  • 1



شما لطف داری عزیز


نقل از: مشتاقشما ایول جون تو موجود با ارزشی هستی و ما دوستت داریم فکر میکنم باید بیشتر به خودت احترام بذاری و قدر خودتو بدونی . فکر نمیکنی خودتو قبول نداری هنوز . تو تجربه ساختن موفق خودتو داری میتونی دیگرونو هم بسازی .

ممنونم از اینهمه محبتتون :-) دارم سعی میکنم از تجربیاتم استفاده کنم و انجامشون بدم و دیگه زندگیمو برای دیگران هدر نکنم :-)


ـــــــــــ





  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو






نظرسنجی

نظرتون در مورد سکس توی فضای باز چیه؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «