پناهنده شدن چه جوریه... (4)



کم کم رومون بیشتر به هم باز شد. یعنی صمیمی تر شدیم. بخصوص وقتی دیدم ربابه دختر خیلی امن و آرومیه. ازش میپرسیدم چی کارا میکنه... اونم از روزش تعریف میکرد. ربابه روزهایی که مخصوص امضا نبود پیش یه آرایشگر مرد کار میکرد که انصافا کارش خیلی مشهور بود و سرش شلوغ... بالای آرایشگاهشم یه سری اتاقک اتاقک درست کرده بودن که خانومها برای مومک انداختن میرفتن اونجا... شانس من یهو یکی از دخترایی که موم مینداخت ازدواج کرد و رفت شهر دیگه. ربابه هم با اون آرایشگره که اسمش ریضا آبی بود حرف زد و قرار شد من برم و مومک بندازم مشتری ها رو... اوایلش خیلی سختم بود و حالت تهوع بهم دست میداد اما کم کم عادت کردم... خدا عمرش بده مرد خیلی محترم و خوبی بود... میگفت خیلی از پناهنده ها تا الان پیشش کار کردن... البته آرایشگرهای دیگه هم داشت که زیر دستش کار میکردن برای همونم بیشتر کارهایی مثل جارو کردن موها و چه میدونم شستن وسایل تو اتاق پشتی و شستن حوله ها و پهن کردنشون و اینا با ربابه بود... روزهایی که دیگه خیلی سرشون شلوغ بود حتی تا رنگ کردن هم به ربابه می افتاد... ریضا آبی مرد خیلی دوست داشتنی ای بود... تقریبا میشه گفت اولین عشق واقعیم بود... خوب تو ایران هر روز عاشق یه بازیگر میشدم... امروز عاشق و فردا فارغ...
چشم باز کردم دیدم به عشق دیدن اونه که میرم آرایشگاه اما به ربابه هیچی نگفتم... با عشق ریضا یه کم روحیه ام بهتر شد دروغ چرا؟ دیگه اونقدرها سختم نبود ترکیه موندن... برای اولین بار رو پای خودم وایساده بودم. به بابام هم گفتم برام پول نفرسته. خیلی عذاب وجدان داشتم. نمیخواستم حتی یه لقمه از دهن برادر کوچولوم یا خانواده ام کمتر بشه... باورت نمیشه چه احساس عجیبی بود اولین پولی که با عرق جبین در آوردم. جوری سرمو بالا گرفته بودم و میرفتم خونه که انگار اصلا به مقام بالای شهادت نائل اومدم. اونقدر به خودم افتخار میکردم. از حقوقم که از آرایشگاه میگرفتم برای اولین بار یه واکمن خریده بودم که سی دی میخورد... آهنگهای اونموقع رو که خیلی دوس داشتم و از تلویزیون شنیده بودم لیست میکردم و میرفتم مغازه ی سی دی فروشی و بهش میگفتم برام رو سی دی کپی کنه... یه پسر هم سن و سال خودم بود که ارزونتر میگرفت و برام سه تا سی دی پر از آهنگهای دلخواهم زده بود... هر شب میذاشتم و به عشق ریضا گوش میکردم و تو دلم با ریضا میرقصیدم...
نمیتونم حتی توصیف کنم حال خوبمو از کنار ریضا آبی بودن... یه ریضا آبی میگفتم که از کنارش صد تا میریخت... اینقدر این مرد محترم و چشم پاک بود که خدا میدونه... با خانومهای زیر دستش هم بگو و بخند و شوخی و... اما سر به سر منم میذاشت. و چون زبونم کمی ایراد داشت کلی میخندید. یه خنده ی قشنگی هم داشت که روحم تازه میشد! اونجا برای اولین بار بود که من دیدم از مردهای سن بالا خوشم میاد. ریضا آبی راحت بیست و چند سالی ازم بزرگتر بود و حس قشنگی از امنیت درونم ایجاد میکرد. یه بار هم خودش بهم پیشنهاد داد که موهام خیلی بلند شده اگه بخوام برام مجانی کوتاه کنه... میگفت همکاریم... یه چند روزی بود که به خاطر عشق ریضا به شدت کلافه بودم و بیشتر وقتمو تو خیالات خودم و تو اتاق خودم میگذروندم... تکیه میدادم به تپه ی لحاف دشکها و گوشیهای هدفونو میذاشتم گوشمو د برو که رفتی... کم کم صدای ربابه در اومد. راستش یه کم میترسیدم حرف دلمو بهش بزنم. اونم همچین حرفی. یه شب که اومد و منو کشوند تو اتاق خودش شروع کردیم به ورق و میوه و یه خرده آجیل خوردن. اون موقع ها یه بازی بود به اسم شیلیم که ربابه یادم داده بود و خیلی هم خوشم می اومد. همینجوری داشتیم حال میکردیم که یهو پرسید:
-کسی مزاحمت شده شادی؟
-مزاحم؟ نه...
-کسی حرف مرفی چیزی زده؟
-نه... چطور؟
-آخه چند روزه یه جوری هستی...
تازه منظورشو فهمیدم و همونم منو یاد ریضا آبی انداخت و قرمز شدم.
-پس عاشق شدی! کی هس؟
-تو نمیشناسیش...
-کیه؟ بگو؟
-تو چی؟ خودت دوس پسری چیزی نداری؟
انگار حالش گرفته شد.
-دست بعدیو تو بچین... شصتم پهن شد از بس من دادم...
-ربابه؟ حرف بدی زدم؟ ببخشید منظورم اصلا...
-فکر میکنی نمیدونم پشت سرم چیا میگن؟
-خوب من که دیدم هیشکی تو زندگیت نیس... پس این حرفها رو واس چی میزنن؟
-بیخیالش... دستو بچین... اصن بده خودم بچینم دستت نحسه همه اش میبازم... بلد نیستی بدی...
-ربابه؟
-کوفت! پیله کردی ها!
-به خدا به هیشکی نمیگم!
یه نگاه نسبتا دلخور بهم انداخت و با گفتن هر وقت وقتش شد بهت میگم کلا موضوع رو قفل و کلید کرد. بقیه ی شبو دیگه راجع به عشق و عاشقی حرف نزدیم. خودمم اینجوری راحت تر بودم. فرداش روز امضا بود. تو امنیت که بودیم با اون ماموری که ایستاده بود پشت میز امضا یه کم خوش و بش کردیم و داشتیم میرفتیم بیرون که یهو آروم بهم گفت:
-همه چی از اینجا شروع شد...
-چی از اینجا شروع شد؟
-حرف و حدیثها...
-پس با پلیسه دوست بودی؟
-نه... اون اوایل برای اینکه بیکار نباشم خواهرم گفت که اینجا مترجم وایسم... کارشم پولی نبود مجانی بود...
-یعنی پلیسه برات حرف در آورد؟
-نه بابا... یه پسره بود از همون اول که رسیدیم گیر داد به من که بیا دوس شیم... منم ازش خوشم نمی اومد راستش... یه بار بهم گفت یه کاری میکنم که خودت با پای خودت بیای و بهم التماس کنی بگیرمت... حالا خودتو گوه کن هی... همون رفت بین دوستاش و چو انداخت که با من خوابیده... منم از همه جا بی خبر خوب اینجا پلیسها باهام مهربون حرف میزدن و منم مهربون جوابشونو میدادم... نگو تمام پسرها فکر میکردن من جنده ام و میخواستن اونها هم با من بخوابن... و وقتی دیدن من بهشون محل نمیدم شروع کردن که این با پلیسها سر و سر داره واسه همون به ما نمیده... آش نخورده و دهن سوخته... همینجوری یه کلاغ چهل کلاغ رسید به اینجا که من الان با هر چی مرده خوابیدم تو این شهر...
-خوب از پسره شکایت نکردی؟
-شکایت کردم... اما خوب حرف بود دیگه... در دروازه رو میشه بست... در دهن مردمو نمیشه بست... الانم همه سریالشونه دیگه... میگن و تخمه میشکنن و میرن...
-نمیتونستی شهرتو عوض کنی؟
-نه... از اینجا رفتم و پیش ریضا آبی کار پیدا کردم...
-پسره کی هس حالا؟
-تو نمیشناسیش رفته الان کاناداس... اون رفته اونجا کیف و حال... منم اینجا موندم با حرف و حدیث... مردم هم که انصاف ندارن هر کی از راه میرسه میشینن پرش میکنن...
-به خدا من اصلا حرفشونو باور نکردم... خودشون به زور بهم گفتن اما من باور نکردم...
-تو اولین کسی هستی که باهام اینقدر مهربون بوده...
-گوش نکن بهشون... غلط کردن...
-لازم نکرده منو نصیحت کنی وروجک... همینم مونده بود تو فسقلی به من راه و چاه نشون بدی!
و دم اسبیمو از پشت محکم کشید و بدو بدو رفت و منم دنبالش...
..................................
روزهای قشنگ من تو ترکیه بالاخره آغاز شده بود... از یه طرف عشق ریضا... از یه طرف زبان... از یه طرف سوتی های کمتر... یه خواهر بزرگتر هم که خدا بهم داده بود... کمتر احساس تنهایی میکردم... بهار شده بود و همه جا سبز... از یه طرفم مامانم و داداش کوچیکه قرار شده بود تابستون بیان دیدنم... برای دیدن داداش کوچولوم داشتم ضعف میکردم و میخواستم براش هر چی اینجا دلش خواست بخرم...
ادامه دارد...


ـــــــــــ




  • 11

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 967

  • 2493

این بازیه شیلیم هنوز هست و ما بازی میکنیم


خیلی قشنگ بود لطفا ادامه بده:) (rose) (drinks)


ـــــــــــ

قه زات وه گیانم‌ ،په پوله



  • 2



جدی؟!


نقل از: abbbbbcc خیلی قشنگ بود لطفا ادامه بده:) (rose) (drinks)

فکر کنم شیلیم نسل به نسل از پناهنده ها به هم منتقل میشه :-) یادش به خیر!


ـــــــــــ





  • 2



  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 967

  • 2493

بیا زندوکیلی گوش کن:)



ـــــــــــ

قه زات وه گیانم‌ ،په پوله



  • 2



آخ این آهنگ چه قشنگه!


نقل از: abbbbbcc

دمت گرم!


ـــــــــــ





  • 2



  • Joodii_abot  

  • عضو از 1397/9/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 137

  • 474

(rose) (rose) (rose)


(rose) (rose) (rose)


ـــــــــــ


  • 2



  • boyboy36  

  • عضو از 1397/7/22

  • پست‌‌‌ها: ‌ 51

  • 167

ضعیف تر از قسمت قبل


ضعیف تر از قسمت قبل


ـــــــــــ

Xp



  • 0



شرمنده ام عزیز


نقل از: boyboy36 ضعیف تر از قسمت قبل

نویسنده نیستم :-) چشم سعی میکنم بهتر بنویسم


ـــــــــــ





  • 0



  • boyboy36  

  • عضو از 1397/7/22

  • پست‌‌‌ها: ‌ 51

  • 167

نقل از: eyval123412341234


نقل از: eyval123412341234
نقل از: boyboy36 ضعیف تر از قسمت قبل
نویسنده نیستم :-) چشم سعی میکنم بهتر بنویسم

قلم بسیار عالی داری دوست عزیزم . چون قسمت قبل طنزش بیشتر بود و ادم و جذب میکرد فکر کنم یهو از طنز اومدیم رسیدیم به عشق و عاشقی اینجوری فکر میکنم


ـــــــــــ

Xp



  • 1



آها!


نقل از: boyboy36
نقل از: eyval123412341234
نقل از: boyboy36 ضعیف تر از قسمت قبل
نویسنده نیستم :-) چشم سعی میکنم بهتر بنویسم

قلم بسیار عالی داری دوست عزیزم . چون قسمت قبل طنزش بیشتر بود و ادم و جذب میکرد فکر کنم یهو از طنز اومدیم رسیدیم به عشق و عاشقی اینجوری فکر میکنم

من کلا زبونم طنزه :-) بعضی چیزها گاهی علیرغم جدی بودنشون اونقدر مسخره هستن که باعث فکر طنز میشن تو کله ام :-)


ـــــــــــ





  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

افراد متاهل : تا حالا با‌ همسرتون کلیپ یا فیلم پورن دیدید؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «