پناهنده شدن چه جوریه... (6)



پناهنده که میشی یه جورایی مثل مردنه... از دنیایی که میشناختی و میدونستی کنده میشی و میری تو یه دنیای دیگه... نمیدونم اون دنیا چه جوریه البته اگه دنیایی بعد از این دنیا باشه... اما تو پناهندگی تو تمام مدت در حال تغییری... و تغییرات خیلی سریع اتفاق میوفتن... البته اینا چون قسمتی از غریضه اته برای زنده موندن پس مجبوری راجع به اطرافیان و شرایطت سریع تصمیم بگیری که چی به دردت میخوره چی قراره جونتو بگیره... برای منم همون شد...


مامانم که اومد همه چی به کل قاطی پاتی شد. قبل از اومدن مامانم تو محیط و شرایطی زندگی کرده بودم که باید از پس خودم تنهایی بر می اومدم و زنده میموندم. یه جورایی بزرگ و محکم شده بودم و البته خودکفا. با ربابه و تو سختی زندگی کردن فکر کنم بزرگترین و مهم ترین اتفاق زندگیم بود که یادم داد من قابلیتهای زیادی دارم و در صورت نیاز تنهایی به راحتی از پس خودم بر میام. یاد گرفتم که کلا میدونم چی میخوام و برای به دست آوردنش به بقیه احتیاجی ندارم. به خصوص ایرانیهای اطرافم... دروغ چرا؟ به نظر میرسید که نمیدونن چی کار دارن میکنن... مثل یه نوار ضبط شده با هر کی حرف میزدی همیشه حرفشون این بود که خدا جمهوری اسلامی رو لعنت کنه... ما رو از خونه زندگیمون فراری داد... ال داشتیم... بل داشتیم... خونه و ماشین داشتیم... به خاطر آینده ی بچه هامون از خونه زندگیمون افتادیم... گویا تنها کسی که با بک گراند فقر رفته بود ترکیه من بودم... اونجوری که بقیه میگفتن پادشاهی ایران دست اینا بوده و به خاطر دولت مجبور شدن پادشاهیشونو ترک کنن و آواره ی غربت بشن... بنزها و مرسدسها بوده و خانه های آنچنانی و... فقط کافی بود از خودم بپرسم با اون خفقان اجازه واسه کار نداشتن و اجازه ی تحصیل نداشتن این بیلیاردرهای بهایی کجا بودن؟ از همونجا فهمیدم من آدم روراستی ام... و به همه هم میگفتم که وضعمون خوب نبود... خوب واقعیت بود... به قول خودشون داشتن با سیلی صورت سرخ میکردن... ترکیه زندگیم خوب به شدت فقیرانه بود در مقابل پادشاهان اطراف... اما باز یه چند درجه از خونه ی ربابه خونه ی جدید بهتر بود. حداقل تو دستشویی که مینشستی از ضربه مغزی شدن توسط در نمیترسیدی... تازه لوله ی آب گرم هم داشت... یادمه اولین بار که با آب گرم خودمو شستم گریه ام گرفت از خوشحالی...
متاسفانه تازه بعد از چند ماه تنها موندن و دوباره دیدن مامانم فهمیدم که من تغییر کردم و اون آدم قبل نیستم. اما مامان همون آدم قبلی بود. همونقدر از خدا و پیغمبر میترسید. از وقتی هم که رسید گیر داد که منو بندازه به جلسات و خلاصه منو به راه راست هدایت کنه... والله دروغ چرا؟ راه راست لازم نداشتم... صبح به صبح مثل بچه های خوب پا میشدم و حاضر میشدم و یه صبحونه میخوردم و میرفتم آرایشگاه پیش ریضا آبیم... کارمو هم با رضایت کامل انجام میدادم... چون خیلی سر پا بودم کمر درد میگرفتم... اما بازم راضی بودم... احساس استقلال و بزرگ شدن میکردم... گاهی از دیدن مشتریهایی که میومدن پیشم و شلوارشونو در می آوردن که براشون مومک بندازم از اینکه میدیدم چقدر سفیدن تعجب میکردم...
-خدایا؟ نمیشد منم اینقدر سفید باشم؟ چی میشد منم سفید میکردی آخه؟
تو دلم یه کم غر میزدم بعدشم تمام... یادم میرفت... بعدشم خسته و کوفته از سر کار تموم میشدم و میرفتم خونه و میوفتادم پای تلویزیون و آهنگ گوش میکردم... خلاص! یعنی من از خود صبح تا شب هیچ گناهی انجام نمیدادم که بخوام به خاطرش نگران باشم که اون دنیا چی میشه؟ سر همینم از اون دنیا نمیترسیدم... اینو تو ترکیه البته فهمیدم...


تو ایران خیلی از اون دنیا میترسیدم... حس میکردم همه چی تقصیر منه که مامانم اینا زندگیشون اینجوریه... من اگه نبودم الان مامانم میتونست بره پی زندگیش... که بابام به خاطر من میره سر کار... که به خاطر من از داربست میوفته... یا به خاطر من برق میگیرتش... تصویری که از خودم داشتم اونقدر وحشتناک بود و طوری عذاب وجدان داشتم تو ایران که حتی شبها خوابم نمیبرد... اونقدر احساس گناهکاری میکردم که حتی جرات نداشتم تو چشم عکس توی شمایل نگاه کنم... وحشتزده میرفتم جلسه و دعا میکردم خدا منو ببخشه... هر شب کابوس میدیدم... کابوس میگم کابوس میشنوی... صبح که بیدار میشدم از ترسم میخواستم خودمو بکشم که دیگه شب نشه من بخوام این کابوسها رو دوباره ببینم...
وقتی ترکیه رفتم اوضاع یه کم فرق کرد... هنوزم از خودم وحشت داشتم که خیلی زشتم و بدون آرایش هیچ جا نمیرفتم... هنوزم همون عذاب وجدان سر اینکه من خانواده امو گریوندم و ترکشون کردم هم سر جاش بود مخصوصا داداش کوچولوم... خانواده ی بی انسجامی بودیم کلا و همه از هم آویزون... حق خودم میدونستم که برم پی زندگیم... اما بعد از اون هر چی نگاه میکردم میدیدم من گناه دیگه ای ازم سر نمیزنه... خودمو گذاشته بودم زیر میکروسکوپ و تمام مدت افکارمو چک میکردم... مثل بقیه کسی رو که کمک لازم داشت از خودم نمیروندم... پشت سر کسی بهتون نمیزدم... سرم به کار خودم بود... حسادت نداشتم به کسی... پشت سر کسی دروغ نمیگفتم... فقط کمی سر عشق ریضا آبی با خودم دلچرکین بودم که چرا در جواب این مرد که اینقدر محترم و خوبه من باید بهش هوس داشته باشم؟ البته هوس نبود... عاشقش بودم واقعا... با اینحال هیچوقت معذبش نکردم و از حد خودم جلوتر نرفتم... اون هم که اصلا روحشم خبر نداشت... یا شایدم داشت و به روم نمی آورد... به جز اون گناه دیگه ای نمیکردم و شبم با خیال راحت سرمو میذاشتم رو بالش و میخوابیدم...
خلاصه... مامانم وحشتزده اصرار داشت که منو برگردونه به دنیای روحانیت و به جلسات هدایتم کنه... تقریبا بعد رفتن ربابه زندگی من وارد برهه ی جدیدی شد به اسم انسان شناسی... با مامانم میرفتیم ضیافت... برخلاف اون اوایل همه جلوی مامانم یه جوری منو تحویل میگرفتن که خدا میدونه...
-شادی جون کم لطفی میکنن... ضیافت رفتن اصلا جزو واجباته... خوب خدا رو شکر که دوباره جلسات رو تشریف میارید و به جمع ما پیوستین... مناجات بعدی رو شما با لحن زیباتون برامون تلاوت کنین شادی جون...
شادی جون و مرگ الهی! تو فقط صبر کن مامانم بره اگه پشت گوشتو دیدی منم میبینی! اما تو روشون چیزی نگفتم... اوایل خوب بودن مامانم بد نبود اما کم کم حس میکردم اذیت میشم که باید بزرگ بشم و مثل آدم بزرگها رفتار کنم اما مامانم باهام مث بچه رفتار میکنه... مامانم که بود خیلیهادعوتمون میکردن برای شام و ناهار و شب نشینی و... و منم اصلا خوشم نمی اومد اما مامانم میگفت زشته دعوت کردن... با خودم میگفتم یعنی الان که مامان من پیش منه من دیگه قرار نیس پسرهاشونو از راه بدر کنم؟ چی شد یهو؟ یا منو یه سگ مجسم میکنن که مامانم قلاده اشو محکم گرفته و نمیذاره دست از پا خطا کنه... تو این گیر و دار متوجه شدم که من یه فیلسوف درون دارم که درباره موضوعات مختلف زندگی به شدت علاقمنده و قربونش برم خفه شدن هم تو کارش نیس...
کم کم کارام هم داشت توی یو ان هم پیش میرفت... هر صد سال یه بار یه چیزیم درست میشد و من میرفتم واسه مصاحبه های مختلف... مامانم یه سه چهار ماهی پیشم موند... کم کم به خاطر مامانم با خانواده ی ریضا آبی اینا رفت و آدمون شروع شد... تو خونه اشون زن زیاد بود... زن خودش... پنج تا دختراش... مادرزنش و مادر خودش... یعنی در اصل 6 تا دختر داشت ولی بزگه ازدواج کرده بود و بقیه دختر خونه بودن... مردم خیلی ساده و خاکی و با محبت... گاهی برامون غذای ترکی میاوردن و لوکوم(یه جور شیرینی ترکی هستش که البته اصلا مزه اشو دوست نداشتم) اما غذاهای ترکها رو عشقه... خلاصه کم کم مامانم دید که اینا مردمون خوبی ان و جای من امنه... بهم گفت هر کاری داشتم بهشون بگم و ازشون کمک بخوام... راستش اومدن مامانم یه چیز خیلی خوب داشت و اونم آشنا شدن با ترکها بود و رفت و آمد پیدا کردن... بعد رفتن مامانم زندگی من حال جدیدی گرفت. مادر زن ریضا آبی یه زن خیلی باحال روستایی بود که تو کتش نمیرفت دختر غذا بلد نباشه بپزه... میگفت فردا تو شوهر کردی باید غذا بذاری جلوش... چرا از خونه ات بوی غذا نمیاد؟ ناسلامتی تو دختری... لنگون لنگون و با زانو درد میومد پایین و منو میبرد بالا. میگفت غذای امروز با توئه... خودش راهنمایی میکرد چی کارا بکنم و چقدر از هر چیزی بریزم... خودشم بالا سرم می ایستاد و تمام مدت حواسش بود... به لطف اون یه عالمه غذای ترکی یاد گرفتم که هر وقت دلم واسه ترکیه تنگ میشه برای خودم درست میکنم... به خصوص ایمام باییلدی که با بادمجونه... از همون موقع فهمیدم من بدم میاد روغن زیاد تو غذا بریزم و سر همینم با مادربزرگه دعوا داشتیم...
-مگه داری به دشمنت قرض میدی؟ غذایی که روغن نداشت غذا نیس! بریز ببینم!
هر چی بیشتر باهاشون میگشتم بیشتر با فرهنگ ترکی و ترکها آشنا میشدم. و با دخترها هم حسابی دوست شدیم... با هم بعد از ظهرا بیرون میرفتیم و خلاصه خوش میگذشت. هیچ وقت نذاشتن من حساب کنم حدس میزنم سفارش ریضا آبی بود... البته وقتی ربابه بود با یه دختره از آرایشگاه دوست بود که گاهی می اومد خونه امون و با هم قهوه ترک میخوردیم و حرف میزدیم... از همونجا از ترکها خوشم اومده بود اما ارتباط خاصی هم باهاشون نداشتم... اینجا تنهایی اولین ارتباطم بود که کاملا هم از رفت و آمد باهاشون کیف میکردم... اونها هم منو مثل عضوی از خانواده اشون قبول کرده بودن...
از اولش هم تو ایران خیلی احساس ایرانی بودن نمیکردم اما دقیقا اونجا تو ترکیه کاملا به نتیجه رسیدم که من اصلا با ایرانیها و فرهنگ ایرانی سنخیتی ندارم... اما ترک هم نبودم... از همونجا یه آدم بی سرزمین شدم که باید میرفت و مثل جوجه اردک زشت جاشو تو این دنیا پیدا میکرد...


ـــــــــــ




  • 17

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1269

  • 3222

خیلی خوب بود


زندگیه کثیفِ واقعی،عذاب وجدانایِ دینیِ ایرانیِ الکی،هممون زشتیم و طول میکشه راهی که خیلی ساده بوده و فریبمون دادنُ پیدا کنیم،چه قشنگ تعریفش میکنی،بیا گل (rose)


ـــــــــــ



قه زات وه گیانم،په پوله



  • 4



مرسی از گلهایی که میدی :-)


نقل از: abbbbbcc

زندگیه کثیفِ واقعی،عذاب وجدانایِ دینیِ ایرانیِ الکی،هممون زشتیم و طول میکشه راهی که خیلی ساده بوده و فریبمون دادنُ پیدا کنیم،چه قشنگ تعریفش میکنی،بیا گل (rose)

خوشحالم که خوشت میاد از داستان :-) فقط حسی رو که تجربه کردم دارم تعریف میکنم :-) زندگی خیلی ساده اس!


ـــــــــــ





  • 3



  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1269

  • 3222

:)


نقل از: eyval123412341234
نقل از: abbbbbcc

زندگیه کثیفِ واقعی،عذاب وجدانایِ دینیِ ایرانیِ الکی،هممون زشتیم و طول میکشه راهی که خیلی ساده بوده و فریبمون دادنُ پیدا کنیم،چه قشنگ تعریفش میکنی،بیا گل (rose)

خوشحالم که خوشت میاد از داستان :-) فقط حسی رو که تجربه کردم دارم تعریف میکنم :-) زندگی خیلی ساده اس!

لطفا ادامش بدین(rose) (drinks)


ـــــــــــ



قه زات وه گیانم،په پوله



  • 2



  • classicsex  
  • عضو از 1392/5/4

  • پست‌‌‌ها: ‌ 29

  • 21

عالی


خیلی قشنگ بود دمت گرم منم رفتم ، اما هیچکدوم از سختی هایی که شما کشیدی رو حس نکردم. اصلا انگار نه انگار . گاهی اصلا حس نمیکنم یه شهر دیگه ،یا یه کشور دیگه ام انگار از هزار سال پیش اینجا زندگی میکردم انگار همه رو میشناسم و انگار اصلا از خانواده خودم دور نشدم شاید به این خاطره که هر موقع اراده کنم می تونم یه بلیط بگیرم برم مادرم رو ببینم و دستش رو ببوسم ، یه فاتحه سر خاک بابام بخونم و برگردم. ولی می دونم شما ها خیلی سختی کشیدید . امیدورام همیشه روزهای خوشی پیش روت باشه


ـــــــــــ

احترام در همه جا خوب است.



  • 2



خدا پدرتون رو بیامرزه :-)


نقل از: classicsex خیلی قشنگ بود دمت گرم منم رفتم ، اما هیچکدوم از سختی هایی که شما کشیدی رو حس نکردم. اصلا انگار نه انگار . گاهی اصلا حس نمیکنم یه شهر دیگه ،یا یه کشور دیگه ام انگار از هزار سال پیش اینجا زندگی میکردم انگار همه رو میشناسم و انگار اصلا از خانواده خودم دور نشدم شاید به این خاطره که هر موقع اراده کنم می تونم یه بلیط بگیرم برم مادرم رو ببینم و دستش رو ببوسم ، یه فاتحه سر خاک بابام بخونم و برگردم. ولی می دونم شما ها خیلی سختی کشیدید . امیدورام همیشه روزهای خوشی پیش روت باشه

در هر صورت پناهنده بودن سخته اما هیشکی از این سختیها نمیگه. همه به قول خودشون با سیلی صورت سرخ میکنن :-)


ـــــــــــ





  • 2



  • classicsex  
  • عضو از 1392/5/4

  • پست‌‌‌ها: ‌ 29

  • 21

ممنون


نقل از: eyval123412341234
نقل از: classicsex خیلی قشنگ بود دمت گرم منم رفتم ، اما هیچکدوم از سختی هایی که شما کشیدی رو حس نکردم. اصلا انگار نه انگار . گاهی اصلا حس نمیکنم یه شهر دیگه ،یا یه کشور دیگه ام انگار از هزار سال پیش اینجا زندگی میکردم انگار همه رو میشناسم و انگار اصلا از خانواده خودم دور نشدم شاید به این خاطره که هر موقع اراده کنم می تونم یه بلیط بگیرم برم مادرم رو ببینم و دستش رو ببوسم ، یه فاتحه سر خاک بابام بخونم و برگردم. ولی می دونم شما ها خیلی سختی کشیدید . امیدورام همیشه روزهای خوشی پیش روت باشه
در هر صورت پناهنده بودن سخته اما هیشکی از این سختیها نمیگه. همه به قول خودشون با سیلی صورت سرخ میکنن :-)

متاسفانه وقتی پدرم فوت کرد ایران نبودم، و به خاک سپردنش رو ندیدم اینه که هنوز درکش برام غیر ممکنه هنوز فکر میکنم برمیگردم و میرم خونه می بینمش گاهی هنوز میخوام تو تلگرام براش پیام بذارم یهو می بینم زده last onlie:long time ago


ـــــــــــ

احترام در همه جا خوب است.



  • 2



چه میرفتی برای خاک سپاری


نقل از: classicsex
نقل از: eyval123412341234
نقل از: classicsex خیلی قشنگ بود دمت گرم منم رفتم ، اما هیچکدوم از سختی هایی که شما کشیدی رو حس نکردم. اصلا انگار نه انگار . گاهی اصلا حس نمیکنم یه شهر دیگه ،یا یه کشور دیگه ام انگار از هزار سال پیش اینجا زندگی میکردم انگار همه رو میشناسم و انگار اصلا از خانواده خودم دور نشدم شاید به این خاطره که هر موقع اراده کنم می تونم یه بلیط بگیرم برم مادرم رو ببینم و دستش رو ببوسم ، یه فاتحه سر خاک بابام بخونم و برگردم. ولی می دونم شما ها خیلی سختی کشیدید . امیدورام همیشه روزهای خوشی پیش روت باشه
در هر صورت پناهنده بودن سخته اما هیشکی از این سختیها نمیگه. همه به قول خودشون با سیلی صورت سرخ میکنن :-)

متاسفانه وقتی پدرم فوت کرد ایران نبودم، و به خاک سپردنش رو ندیدم اینه که هنوز درکش برام غیر ممکنه هنوز فکر میکنم برمیگردم و میرم خونه می بینمش گاهی هنوز میخوام تو تلگرام براش پیام بذارم یهو می بینم زده last onlie:long time ago

چه نمیرفتی، قرار نبود بفهمی یا درک کنی... من برای خاکسپاری داداشم رفتم ایران اما نه خاک سرد بود نه فهمیدم چی شد. نه باورم میشه. مرگ عزیز لنگ در هوا بودنه... هر کی میگه خاک سرده حرف مفت میزنه... با مرگ عزیز میری توی سیاهی و هیچ چی نمیفهمی... اصلا تو این دنیا نیستی و مغزی نداری که بخواد آروم بشه. همه اش سیاهیه...

:-(


ـــــــــــ





  • 4



  • artin.eu  
  • عضو از 1398/2/19

  • پست‌‌‌ها: ‌ 16

  • 14

یه زمانی خوب بود الان دیگه دارن در دیگو میزارن و...


یه زمانی خوب بود الان دیگه دارن در دیگو میزارن و به کسی چیزی نمیرسه منم اخراش بود اومدم اروپا. در کل اگه کسی واقعا تو کشورش زندگیش در خطر باشه گزینه خوبیه


ـــــــــــ


  • 3



شبح سیاه


آقا واستا 4 و 5 ش کو ؟؟؟ :(


ـــــــــــ






  • 4



  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1269

  • 3222

تو قسمت سرچ انجمن سرچش کن


نقل از: شبح سیاه- آقا واستا 4 و 5 ش کو ؟؟؟ :(

همشون میاره


ـــــــــــ



قه زات وه گیانم،په پوله



  • 2



تو تاپیکهام هست


نقل از: شبح سیاه- آقا واستا 4 و 5 ش کو ؟؟؟ :(

رو کاربریم کلیک کنی میاره لیستشو


ـــــــــــ





  • 1



جون من تو ایران مثلا در خطر نبود


نقل از: artin.eu یه زمانی خوب بود الان دیگه دارن در دیگو میزارن و به کسی چیزی نمیرسه منم اخراش بود اومدم اروپا. در کل اگه کسی واقعا تو کشورش زندگیش در خطر باشه گزینه خوبیه

اما هیچگونه حقوق شهروندی نداشتم :-( باید میرفتم


ـــــــــــ





  • 2



شبح سیاه


نقل از: eyval123412341234
نقل از: شبح سیاه- آقا واستا 4 و 5 ش کو ؟؟؟ :(
رو کاربریم کلیک کنی میاره لیستشو

بنده از بیماری گشادیسم رنج می برم انقد تن تن ننویس تا کی 4 و 5 و 6 رو بخونم خو :(


ـــــــــــ






  • 3



  • haji bala  

  • عضو از 1392/9/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 6

  • 6

به امیدی که فارغ از هر دینی که داریم یه زندگی آروم...


به امیدی که فارغ از هر دینی که داریم یه زندگی آروم و مسالمت آمیز و شاد توی ایران داشته باشیم کنار هم عالی بود ایول


ـــــــــــ


  • 2



  • Joodii_abot  

  • عضو از 1397/9/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 156

  • 512

مررسی


ممنون که بخشی از خاطراتتو با ما درمیون میذاری!


ـــــــــــ


  • 3



انشالله


نقل از: haji bala به امیدی که فارغ از هر دینی که داریم یه زندگی آروم و مسالمت آمیز و شاد توی ایران داشته باشیم کنار هم عالی بود ایول

منم همینو آرزو میکنم... متعلق به گروه خاصی بودن باعث خوشبختی نیس... متعلق به هم بودن و عدم اجباره که باعث میشه شاد باشیم... بعد از مدتها خوش اومدی راستی :-)


ـــــــــــ





  • 0



خواهش میکنم گلم


نقل از: Joodii_abot ممنون که بخشی از خاطراتتو با ما درمیون میذاری!

اکثریت ما نمیدونیم پناهندگی چیه و چه سختیهایی به همراه داره.


ـــــــــــ





  • 1



ممنونم از لطفتون :-)


نقل از: sa.ha خیلی جذابه خوندن خاطرات ناب، مخصوصا وقتی اینقدر قشنگ نوشته میشن. خسته نباشین. منتظر ادامه ش هستم.

خوشحالم که خوشتون اومده :-)


ـــــــــــ





  • 1



  • haji bala  

  • عضو از 1392/9/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 6

  • 6

نقل از: eyval123412341234


نقل از: eyval123412341234
نقل از: haji bala به امیدی که فارغ از هر دینی که داریم یه زندگی آروم و مسالمت آمیز و شاد توی ایران داشته باشیم کنار هم عالی بود ایول
منم همینو آرزو میکنم... متعلق به گروه خاصی بودن باعث خوشبختی نیس... متعلق به هم بودن و عدم اجباره که باعث میشه شاد باشیم... بعد از مدتها خوش اومدی راستی :-)

آره دیگه تهش همینه که خودت گفتی

گرفتاریه زمونست دیگه


ـــــــــــ


  • 1



اعه


میگم ایول حیف که شوهر رفتی وگرنه خودم میگرفتمت


ـــــــــــ

امضا نمیکنم



  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

شخصیت شما چگونه است؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «