پناهنده شدن چه جوریه... (7)



شاید بعضیها فکر کنن من این خاطراتو مینویسم که بگم وای من چه سختی کشیدم و تو رو خدا با من همدردی کنین و من مظلومم و خلاصه کلی دلیل دیگه... باید بگم خیر... فقط به این دلیل بدون سانسور حرف میزنم چون ایران و فرهنگ ایرانی فرهنگ و جامعه ی خفقانی و بسته ایه و هیچگونه اطلاعاتی در رابطه با هیچ چیزی در اختیار ما قرار نمیدن که برای زندگیمون با دید باز و آگاهی تصمیم عاقلانه بگیریم... تقریبا چون همه میخوان با سیلی صورت سرخ کنن میگن که خوب بود... بعضیها هم میخوان زرنگی خودشونو به رخ بکشن میگن نه والله ما مشکلی نداشتیم و از پس فلان مشکل هم خوب بر اومدیم...


پناهنده شدن هم و اینکه چه سختیهایی داره یکی از اون چیزهاییه که هیشکی راجع بهش حرف نمیزنه... و هر کی هم دلیل خودشو داره... اما من میگم چی شد. فقط برای اینکه بدونی اگه پناهنده بشی ممکنه اینا سرت بیاد پس براش آماده باش... یه وقت هم دیدی نه... جزو خوش سانسها بودی و این چیزها رو تجربه نکردی... ولی حواستم جمع باشه بد نیس... حالا بقیه اش...


واقعا میگم ترکیه که بودم اگه سر کار نمیرفتم قرار بود خیلی سختم بشه... چون مراحل قبولی یو ان و انگشت نگاری پلیس و تا بخوای تاریخ پرواز بگیری اونقدر لاکپشتی پیش میره که گاهی از اینهمه علاف بودن به مرز دیوونگی میرسی... یعنی اگه من آرایشگاه رفتنم نبود باید از صبح تا شب در و دیوارو نگاه میکردم یا هم میزدم بیرون و بازاری که نمیتونستم چیزی بخرم. قرار بود بیشتر دپرس بشم...
چشمم به شدت از ربابه و اتفاقی که براش افتاد ترسیده بود و خیلی حواسم به رفت و آمد و اطرافیانم بود و چون از اول پلیسها منو با ربابه دیده بودن بعد اون هم با من رفتارشون محترم بود. مثلا یه بار که رفتم واسه امضا دیدم اون پسره که مترجم وایمیساد برای خارجیها مریض بوده نیومده. پسر خیلی محجوب و خوبی هم بود ازش صدای اضافه در نمی اومد. اون پلیسه که اونجا مسئول ایستاده بود گفت اگه میشه وایسم و براش تا سه مترجم باشم... آخه تقریبا میشه گفت هر روز مراحل انگشت نگاری داشتن چون هر روز پناهنده ی جدید می اومد... چون اجازه ی کار در واقعیت نبود و من هم مثل بقیه سیاه کار میکردم نتونستم بگم کار دارم باید برم. مجبور شدم زنگ بزنم به ریضا آبی و بگم که اینجوریه و نمیتونم امروز بیام. اونم گفت مشکل نداره. و البته گویا شانس بزرگی هم بود که بهم رو کرد. خلاصه اونروز رو تا ساعت سه وایسادم برای ترجمه... تجربه ی جالب و جدیدی هم بود و اونجا فهمیدم که زبانم حسابی پیشرفت کرده و احترام زیادی هم دیدم سر کمکم... و خبری هم از هیز بازی و لبخند عجیب غریب و اینام نبود که از اونجا بودن بخوای معذب باشی. تازه فهمیدم اون پسرهر روزیه برای چی با عشق و علاقه اونجا کار میکنه... چون کار ترجمه و رسمی هم بود مجبور بودم خیلی حواسمو جمع کنم... همین هم باعث شد که گویا منم یه تصویر خوب و موجهی از خودم برای پلیسها به جا بذارم... که چند ماه بعدش خیلی به دردم خورد...
چون با ایرانیها نمیگشتم نمیدونستم کی تازه وارده و کی قدیمی... سر همونم نگو یه پسره که تازه اومده بود فهمیده بود تنهام و چون یه مدت هم با ربابه زندگی کرده بودم گویا حرفهایی شنیده بوده و دلشو صابون زده بوده... یه بار از سر کار داشتم بر میگشتم که یهو یکی اومد نزدیکمو و یهو سلام کرد... برگشتم نگاهش کردم و دیدم یه پسر بیست و دو سه ساله و ریشوئه که هیکل گنده ام داشت. همونجا زنگ خطرم به صدا در اومد و یاد ربابه افتادم... بدون اینکه حتی جوابشو بدم قدمهامو تندتر کردم و د برو که رفتی... اینم پشت من راه افتاده بود و ادای عاشقا رو در میاورد که خوشگلی و خیلی راجع بهت شنیدم و من منظورم ازدواجه و... میخوام آشنا شیم... اصلا و ابدا خیال نداشتم بهش راه بدم برای همونم کوچکترین جوابی ندادم... خلاصه این تا خونه اومد... اما چون خونه ی ریضا آبی اینا امن بود نترسیدم. میدونستم جرات نداره بیاد دم خونه و مزاحم بشه. چون صبح ها همیشه یکی خونه بود و بعد از ظهرها هم همه از کار و زندگیشون بر میگشتن حتی اگه پایین بودم هم میدونستم بالا کسی هس... گفتم محل نمیدم خسته میشه میره اما نشد... آقا پسره هر روز از یه جایی پیداش میشد... یه بار که رفتم امنیت واسه امضا این پسره هم اومده بود. نمیدونستم منتظره بیرون یا نه اما خطر نکردم... خیلی اعصابم خرد شده بود... همونجا به اون پلیسی که مامور وایساده بود گفتم یه پسره مزاحمم میشه و گریه ام گرفت... گفتم اگه میشه بهش تذکر بدین چون من اینجا تنهام میترسم... اونم گفت کجاس نشونم بده... گفتم نمیدونم هس یا نه اما تا در اینجا دنبالم بود... دفتر دستکو سپرد به پسر همیشگیه و گفت بیا بریم نشونم بده... رفتیم و شانسن دیدم پسره همونجا وایساده منتظر. تا دید پلیس با من اومد بیرون خواست راهشو بگیره بره که پلیسه داد زد بگیرن نگهش دارن. که اونها هم گرفتنش. آقا یه چک خوابوند تو صورت پسره که گفتم الان گردنش شکست... همچین زدش که من دلم واسه پسره سوخت... گفت تو یه بار دیگه مزاحم این بشی من میدونم با تو... نشون به اون نشون که پسره اگه اتفاقی هم منو میدید راهشو کج میکرد میرفت... دیگه از دستش راحت شدم...
میدونی؟ خیلی مهمه که آدم حس کنه تنها نیس... که یکی مث کوه پشت سرشه... این احساسی بود که هیچوقت تو ایران نداشتم... بعد اون اتفاق فهمیدم پنجاه درصد راهو خودم میرم و خیلی مهمه که آدم حواسش به زندگی و رفتارش باشه. اما پنجاه درصد بقیه اش به عهده ی اطرافیانه که مراقب ما باشن... چون بعضی وقتها طرف پر رو تر از این حرفهاس و یه گوشمالی درست و حسابی لازم داره... اما تو ایران اگه اتفاقی برات بیوفته تقصیر خودته... یعنی اگه من تنهایی رفتم ترکیه تقصیر خودمه و اگه حرفی پشتم در بیاد حقمه... حالا هر چقدر هم که نجیب و خوب باشم فرقی نمیکنه... برای همونم فهمیدم نجابت و پاکی من هم باید برای خودم مهم باشه هم برای اطرافیانم... و خاطیه که باید جواب بده... اما ما همیشه گناه رو گردن قربانی میندازیم...
رفتار ما ایرانیها منو یاد اون جوکه میندازه که ترکه با زنش میخواسته بره پیک نیک. میرن و یه جای سرسبز پیدا میکنن و میخواستن جا پیدا کنن. زنه میگه بریم زیر اون درخت و سایه... ترکه میگه بریم وسط جاده بشینیم. زنش میگه بابا جا به این با صفایی اونوخ میخوای وسط جاده که خطرناکه بشینی؟ ترکه میگه من یه چیزی میدونم که اینو میگم. خلاصه میرن وسط جاده میشینن و یهو یه اتوبوس میاد و چون اینا وسط جاده بودن از راهش منحرف میشه و میره میزنه به درخته... ترکه میگه دیدی بهت گفتم؟ اگه اونجا نشسته بودیم الان اتوبوس زده بود بهمون...
حالا ایرانیها هم با به وجود آوردن بدترین خفقان و نا امن ترین شرایط برای ناموسشون تنهاش میذارن بعدشم وقتی بهش تجاوز شد یا اتفاقی افتاد میگن دیدی آخرشم حق با ما بود؟ یادمه من ایران که بودم سر این گودی کمر که داشتم از مادربزرگم کتک میخوردم چون میگفت تو چرا میخوای خودتو به چشم مردا بکشی... میگفت قوز کن کونت خیلی به چشم نیاد... اونقدر منو اذیت کرد و میخواست تربیتم کنه که کلا از اون و خانواده ام زده شدم... وقتی هم که زده شدم و ازشون بدم اومد شروع کردن که آره دخترو نزنی به زانوت میزنی...
اصلا یکی از دلایل ترک ایران برای من این بود که ایران و فرهنگش خیلی بهم سخت میگرفت اونم کاملا بی دلیل... حالا که ایرانو دوست ندارم بهم میگن ببین؟ دلیل داشته که بهت سخت گرفتن... در صورتیکه تو از یکی مراقبت کنی و بهش محبت نشون بدی و امکانات زندگی مرض نداره بره خودشو بندازه تو چاه... حالا من خارجو انتخاب کردم اما گاهی طرف ازدواجو انتخاب میکنه که فرار کنه و از چاله در میاد میوفته تو چاه... و اونجاس که میگن انتخاب خودت بود. چشمت کور دندت نرم...
ادامه دارد...


ـــــــــــ




  • 10

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

من جای تو بودم بعد اینکه کتک خورد میرفتم بهش...


من جای تو بودم بعد اینکه کتک خورد میرفتم بهش میگفتم سکس می‌خواستی دیگه؟! بیا فرستادم کیونت بزران... هنوزم مشتاقی؟


ـــــــــــ



بگیر، بکش و از نو زاده شو.



  • 4



من جای تو بودم بعد اینکه کتک خورد میرفتم بهش...


من جای تو بودم بعد اینکه کتک خورد میرفتم بهش میگفتم سکس می‌خواستی دیگه؟! بیا فرستادم کیونت بزران... هنوزم مشتاقی؟


ـــــــــــ



بگیر، بکش و از نو زاده شو.



  • 1



  • abbbbbcc  

  • عضو از 1397/4/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1269

  • 3222

زندگیه تلخِ واقعی


هر بار ادامشُ میگی نمیتونم‌این واقعیتِ تلخُ کتمان کنم،مثالِ جوکِ ترکیت چه جالب بود،لطفا ادامشُ بنویس،تجربه هات خیلی خوبن


ـــــــــــ



قه زات وه گیانم،په پوله



  • 2



ای خدا!


نقل از: کیر ابن آدم من جای تو بودم بعد اینکه کتک خورد میرفتم بهش میگفتم سکس می‌خواستی دیگه؟! بیا فرستادم کیونت بزران... هنوزم مشتاقی؟

(rolling) خیلی باحال گفتی!


ـــــــــــ





  • 1



ممنونم از لطفت


نقل از: abbbbbcc هر بار ادامشُ میگی نمیتونم‌این واقعیتِ تلخُ کتمان کنم،مثالِ جوکِ ترکیت چه جالب بود،لطفا ادامشُ بنویس،تجربه هات خیلی خوبن

خوشحالم که خوشت اومده :-)


ـــــــــــ





  • 1



اکو


نقل از: کیر ابن آدم من جای تو بودم بعد اینکه کتک خورد میرفتم بهش میگفتم سکس می‌خواستی دیگه؟! بیا فرستادم کیونت بزران... هنوزم مشتاقی؟

کیر جان لطفا قبل کامنت گزاشتن اکو رو خاموش کن


ـــــــــــ


!!هیچ کس در جایگاه قضاوت نیست!حتی همون خدایی که تو میگی هستش



  • 1



مشکل از باگای تخمی سایته...


مشکل از باگای تخمی سایته...


ـــــــــــ



بگیر، بکش و از نو زاده شو.



  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

شخصیت شما چگونه است؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «