❤️ شاید برای بار آخر ( قسمت هفتم) ❤️ ❤️

1403/01/15

اروتیک
دنباله دار
قسمت قبل
تو اون سرما بدنش به طرز عجیبی داغ شده بود شده بود یه گوله آتیش. بیشتر تو بغلم فشارش دادم. دلم براش سوخت یعنی راستش رو بخواین دلم برای خودم سوخت، یه جورایی رها آینه تمام قد خودم بود، حتی اون غرورش که تا چند لحظه قبل پیش من شکست. گذاشتم حسابی خودش رو تخلیه کنه، سرش رو روی سینم فشار دادم و آروم با انگشتام گونه هاش رو نوازش کردم. یه بغض خیلی بدی ته گلوم رو فشار می داد و کم کم داشت به اشک تبدیل می شد. فشار دستاش روی پاهام تبدیل به نوازش شده بود و حس می کردم آروم آروم داره می آد بالاتر. خودم رو به نفهمی زدم می خواستم ببینم اون رهای مغرور تا کجا پیش می ره شایدم خودم دلم می خواست، ترجیح می دادم اون لحظه تصمیم گیرنده نباشم و خودم رو بسپرم یه گذر زمان و دستای رها.
دستم رو از رو صورتش برداشتم و بازوش رو گرفتم یه فشار دادم و شروع کردم به نوازشش. رها سرش رو بیشتر به سینم فشار داد و منم دستم رو کشیدم روی دستش آروم اومدم پایین تا رسیدم به پهلوش. لرزش خفیفی رو تو تمام تنش احساس کردم. تصمیم گرفتم مهرداد بودنم رو فراموش کنم، اون آدم سختی که بعد از جدایی از دوست دخترش مدت ها بود با کسی گرم نگرفته بود و فقط آزاده تونسته بود قلبش رو بلرزونه، اونم که قصه‌اش تموم شده بود دیگه…
تقریبا دست رها به کش شلوارم رسیده بود و سعی می کرد انگشتای کشیدش رو ببره داخل. یکم کمر شلوار اسلشم رو شل کردم تا راحت باشه، خودمم دستم رو گذاشتم رو کمرش و آروم آروم به سمت باسنش پایین بردم. انگشتای سردم که به پوست گرم و لطیفش خورد یه لحظه خودش رو جمع کرد و اوفی از سر تحریک شدن کشید و دستش رو داخل شرتم کرد. نمی دونم تو اون سرما چرا دستش مثل کوره داغ بود، حسابی تحریک شده بودم اونم داشت من رو می مالید، وضعیتش رو تغییر داد و روی دو تا زانوش نشست و کمی شلوار و شورتم رو پایین کشید، دولا شد و لبهاش رو به بدنم رسوند و با بوسه های ریز من رو به اوج تحریک شدنم نزدیک کرد. وقتی شروع کرد به خوردن انگار رو آسمون ها بودم اینقدر دهانش گرم بود که من رو غرق لذتی بکنه که مکان و زمان رو کامل فراموش کنم، با مهارت وصف نشدنی داشت برام می خورد منم از موقعیت نشستنش استفاده کردم و اول دستم رو به سوراخ پشتش رسوندم و بعد به بهشتش، این همه تحریک شدنش تو اون مدت کوتاه برام خیلی عجیب بود، اینقدر خیس کرده بود که کاملا شرتش لزج شده بود و خیسیش تا سوراخ پشتش اومده بود. یکم با بهشتش بازی کردم صدای ناله هاش در اومده بود و حرفای نامفهومی می زد، سفت شدن لب هاش رو حس می کردم، همینطور انقباضات ضعیف بدنش رو . هرچی بالای بهشتش رو بیشتر می مالیدم انقباضاتش بیشتر می شد، دست از خوردن کشید و لب هاش رو لب های من گذاشت و زبونش رو داخل دهانم کرد. محشر بود این دختر، چقدر داغ و مست. محکم بغلم کرده بود و لب و زبونم رو می مکید. منم انگشتم رو کرده بودم تو بهشتش و داشتم می چرخوندم و با یه دست دیگم سینه هاش رو می مالیدم، خودش سینه هاش رو در آورد، سینه ایی که سفیدیش تو تاریکی شب کاملا مشخص بود با نوک کاملا برجسته. اومد بالاتر تا سینه هاش به دهانم برسه، آروم زبونم رو به نوک سینش رسوندم و یه تماس کوچیک و بعد نوکش رو مکیدم تو دهنم و با زبونم لیسش زدم و آروم سینش رو فشار دادم. حرکات دستم رو تو بهشتش تند تر کردم و مکیدن سینش رو محکم تر، ناله هاش بلندتر شده بود و مدام می گفت مهردادم محکم تر، سعی می کرد صداش بلند نشه ولی خیلی موفق نبود. سرم رو محکم به سینه هاش فشار می داد و پیچ و تاب بدنش زیاد و سریع شده بود، ناگهان به شدت لرزید و پاهاش رو محکم بهم فشار می داد، بهشتش تنگ بود، تنگ‌تر هم شد، عملا دیگه نمی تونستم انگشتم رو تکون بدم، با زحمت انگشت شستم رو رسوندم به برجستگی بالای بهشتش و دورانی شروع کردم به مالیدن، اولش چند بار آورم گفت نه نه بسه ولی یکم خودش رو شل کرد و این بار خیلی عمیق‌تر و شدیدتر ارضا شد بطوریکه تا ساعدم از آب بهشتش خیس شد و بی حال تو بغلم افتاد، در حالیکه پاهاش داشت می لرزید، پالتوم رو در آوردم و انداختم رو شونش و محکم بغلش کردم، یه چند دقیقه ای خوابش برد تو بغلم. بعد از چند دقیقه آروم آروم تکون خورد و با صدای خفه ای گفت دوستت دارم مهرداد. حالش که جا اومد لبام رو بوسید و شروع کرد به خوردن لب هام، لبخند رضایت رو لب هاش بود که آرامش بهم می داد، خیلی عمیق نگاهم می کرد، از اون نگاه ها که قند تو دل آدم آب می شه، ازم پرسید دوستم داری مهرداد؟ با این سوالش انگار یه چیزی تو دلم فرو ریخت، انگار شدم همون مهرداد سخت قبلی، بدون اینکه چیزی بهش بگم پیشانیش رو بوسیدم و از کنارش بلند شدم، گفت وایسا مهرداد تو هنوز ارضا نشدی، چیزی نگفتم رفتم سمت ماشینم دلم شراب و سیگار می خواست …
فردا صبح با اینکه خیلی هم نخوابیده بودم خیلی زود و با انرژی بلند شدم و چای گذاشتم، سردار هم نون تازه گرفته بود با سرشیر و عسل و پنیر لیقوان و کره محلی، میز صبحانه رو چیدم و داریوش و مهندس رو صدا زدم، زنگ زدم به آزاده و از خواب بیدارش کردم و گفتم خانم ها رو هم بیدار کن بیاین ویلای ما صبحانه بخوریم یه بیست دقیقه ای طول کشید تا همه دور هم جمع شدیم، اما رها نیومده بود. به آزاده گفتم رها کو پس؟ گفت دیشب خیلی دیر خوابید بلند نشد بیاد. شونه هام رو بالا انداختم و گفتم صبحانش رو ببر ویلا هروقت بیدار شد بخوره. بعد از صبحانه یکم در باره کار و برنامه هامون صحبت کردیم و قرار شد فهیمه و مهندس بعد از کار امروز گزارش ها رو کامل کنن تا فردا که روز آخر ماموریتمون بود کار زیادی نداشته باشیم.
تا ساعت نه شب کار کردیم تقریبا بازدیدها تموم شده بود چند تا رستوران تو راهی مونده بود که تا بعد از ظهر فردا تموم می شد. شام رو تو همون محل کار خوردیم و برگشتیم ویلا. با مهندس چند تا پیک شراب زدیم و مهندس رفت برای نوشتن گزارش.
صبح اول وقت فهیمه و مهندس پیش نویس گزارششون رو تحویل دادن. در حین خوردن صبحانه و تا رسیدن به محل کارمون گزارش ها رو خوندم و تصحیح کردم و دادم دبیرخونه برای تایپ. تا ساعت سه کارمون تموم شد تا ساعت شش جلسه پایان کار و تکمیل گزارش ها طول کشید، بیست و سه تا صنف بطور موقت پلمب شده بودن و سه تا هم به طور کلی پروانه کسبشون باطل شد. ساعت هفت رسیدیم ویلا، بچه ها مثل لشگر شکست خورده بودن خسته از فشار کاری و ناراحت از اینکه تفریح نکرده بودن. خودمم ناراحت بودم هم به قولی که به بچه ها داده بودم عمل نکرده بودم هم دیگه امکان نداشت اینقدر به آزاده نزدیک بشم وقتی بر گردیم کمتر از ده روز آزاده رو داشتم بعدشم که کارآموزیش تموم می شد و این برام خیلی آزار دهنده بود. با اینکه بارها و بارها به خودم نهیب زده بودم که آزاده سهم تو نیست و هیچ ارتباطی باهات نمی تونه داشته باشه ولی حریف دلم نمی شدم، دلم حسابی لرزیده بود. می دونستم که آزاده هم دست کمی از من نداره ولی هر دومون خوب می دونستیم که تو تقدیر هم نیستیم.
تصمیم گرفت تقدیرمون رو واگذار کنم به آینده و گذشت زمان و از الانمون لذت ببرم. بچه ها رو تو آلاچیق جمع کردم و با همکاری سانازخاتون و سردار یه موسیقی شاد گیلکی گذاشتیم و سردار و ساناز شروع کردن به قاسم آبادی رقصیدن، بچه ها با بی حالی دست می زدن و سعی می کردن خودشون رو شاد نشون بدن، آهنگ رو قطع کردم و گفتم چتونه شما ها کار که تموم شده باید خوشحال باشین. یکی از خانما همون که با مهندس مصطفوی تیک می زد با دلخوری گفت شما قول دادین به تفریحمون هم برسیم، گفتم خب، گفت نشد که. گفتم چرا نشد؟ گفت خب فردا باید برگردیم دیگه، آخرش یه روز می خواین استراحت بدین بعدشم که روز از نو و روزی از نو. آزاده قبل از اینکه من چیزی بگم گفت یه روز که رفتیم خرید دیگه آقای دکتر بدقولی نکردن که. همون دختره زیر لب یه لیچاری بار آزاده کرد، من خودم رو به نشنیدن زدم و گفتم کی گفته فردا بر می گردیم؟ دختره گفت امروز دکتر اسلامی به مهندس مصطفوی گفته فردا باید برگردین . نگاهی از روی عصبانیت به مهندس کردم که با پته پته گفت چند بار به شما زنگ زدن ولی آنتن نداشتین. رو به بچه ها کردم و گفتم کسی بدون اجازه من بر نمی گرده، تا هروقت صلاح بدونم اینجا می مونیم، یدفعه صدای جیغ و سوت و فریاد بود که رفت هوا کلی بچه ها خوشحال شدن آزاده کم مونده بود برقصه، فقط این وسط مهندس مصطفوی با چشمای نگران من رو نگاه می کرد. ضبط رو روشن کردم و در حالیکه صدای شاد موزیک گیلکی فضا رو پر کرده بود و سردار و همسرش می رقصیدن جمعشون رو به آرامی ترک کردم و رفتم جایی که سر و صدا نباشه …
ادامه دارد …
نویسنده : مبهم

11 ❤️
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2024-04-03 03:32:34 +0330 +0330

❤️

0 ❤️

2024-04-03 04:34:56 +0330 +0330

این خوبه. بفرست تو بخش داستان خیلی‌ خیلی‌ بیشتر میبینن داستانتو

1 ❤️

2024-04-03 06:51:32 +0330 +0330

عالییی بود رفیق ❤

1 ❤️

2024-04-03 07:54:08 +0330 +0330

❤️❤️👏👏

1 ❤️

2024-04-03 12:13:50 +0330 +0330

❤️❤️❤️

1 ❤️

2024-04-07 00:42:33 +0330 +0330

↩ Arman34Az
داستان بعدی رو می فرستم ممنون 🌹 🌹

1 ❤️

2024-04-07 00:43:16 +0330 +0330

↩ Naffaaas65
عالی حضور شماست ❤️

1 ❤️

2024-04-07 00:43:26 +0330 +0330

↩ ayda22
🌹 🌹 🌹

0 ❤️

2024-04-07 00:43:36 +0330 +0330

↩ kojo
🌹 🌹 🌹

1 ❤️







‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «