Gray lotus



من یه وقت یه مرد دیوونه رو می‌شناختم که فکر می‌کرد دنیا به آخر رسیده. نقاش بود و کنده‌کار. خیلی دوستش داشتم. می‌رفتم تو دیوونه‌خونه می‌دیدمش. با دستام می‌گرفتم و می‌کشوندمش کنار پنجره. نگاه کن! اون‌جارو نگاه کن! اون گندمای رسیده رو. اون‌جارو نگاه کن! اون بادبونای قایق‌های ماهیگیری! همه‌ی اون زیبایی‌ها! (سکوت.) اون دستاشو پس‌ می‌زد و می‌رفت کنج خودش. به نظرش می‌رسید هر چی دیده بود خاکستر بود (سکوت.) از همه‌جا رونده. (سکوت.) فراموش.


?ساموئل بکت
? آخر بازی



ـــــــــــ




  • 3

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

نیلوفر خاکستری


دوست نداشتم خودم را در آينه نگاه كنم ولى چشمم خورد.آدمى افسرده و شكست خورده. زير چشمانم گود رفته و كبود شده بود.بدنم مثل مرده ها بود.انگار گوشت تنم ازينكه جزئي از بدن من است حالش به هم ميخورد! عجب موجودات نفرت انگيزى هستيم!همه ى ما كارهاى كثيف و حقير انجام ميدهيم.ميخوريم،ميخوابيم و در تعطيلات مهمانى برگزار ميكنيم. تصميم گرفتم تا ظهر توى رختخواب بمانم.شايد نصفى از آدمها تا آن موقع مردند و مجبور باشم فقط نصف بقيه را تحمل كنم!

?چارلز بوكوفسكی




ـــــــــــ





  • 2



دیالوگ


ما کارهایی رو می‌کنیم که ازشون متنفریم چون میخوایم با پولش چیزهایی رو بخریم که بهشون نیازی نداریم. ما بچه‌های نسل وسط تاریخ هستیم. هیچ هدف و مقصدی نداریم. هیچ جنگ بزرگی نداریم. رکود شدید نداریم. جنگ بزرگ ما یه جنگ روحی و رکود شدید تو زندگی خودمونه. همه ما بزرگ شده تلویزیونیم؛ و میخوایم باور کنیم که یه روز میلیونر، ستاره سینما یا موسیقی راک می شیم، ولی نمی شیم. آروم آروم داریم متوجه واقعیت می شیم؛ و خیلی خیلی هم کفری هستیم...

"Fight Club _ 1999"


ـــــــــــ





  • 2



سفر به انتهای شب


بدترین قسمت این است که فکر کنید فردا چگونه توانِ انجام کارهایی که امروز کردید را بدست خواهید آورد. همان کارهایی که برای مدت طولانی در حال انجامشان هستید. از کجا قدرت لازم را برای آن همه سگ دوی ابلهانه بدست می‌آورید. آن پروژه‌هایی که به هیچ نمی‌انجامند. آن تقلاها برای فرار از وضعیت اضطراری خردکننده که همواره هم به شکست می‌انجامند و تنها کاربردشان این است که مجابتان می‌کنند که تقدیر بی‌رحم است، و هر شب شما را محتاج گیر می‌آورَد، درحالیکه از وحشت فرداهای پَست و نامطمئن خرد شده‌اید. شاید هم سالهای کهنسالی توام با خیانت است که بدترین تهدید هستند. هیچ موسیقی‌ای در درون ما برای رقصیدنِ زندگی باقی نمانده است. جوانی‌مان به آخر دنیا رفته است تا در سکوتِ صداقت بمیرد. و من از شما می‌پرسم، انسان به کجا می‌تواند بگریزد وقتی دیوانگی‌ای در درونش باقی نمانده است؟ صداقت، عذابِ مرگِ بی‌پایان است. صداقت، مرگ است. باید انتخاب کنید: مرگ یا دروغ؟ من هیچگاه قادر به خودکشی نبوده‌ام.

?لویی فردیناند سلین ترجمه: مهیار مظلومی کتاب سفر به‌ انتهای شب




ـــــــــــ





  • 2





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

سرعت و کیفیت اینترنت در منطقه شما چگونه است؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «