شما اینجا هستید

دوست دارید پورن استار شوید یا می شدید؟

نوشته 3aber در 13. شهريور 1394 - 6:52

برف و عطش

هر بار که می آمدم، چیزی به این دیوار شلوغ و بی نظیر اضافه شده بود، دیوار خانه ی کوچک او پر بود از اشعاری با خط نستعلیق، طراحی هایی تک رنگ از معماری سنتی ایرانی که خودش به آنها اسکیس می گفت، عکس هایی از طبیعت و یک عالمه کارهای هنری کوچک و بزرگی که به طرزی نا منظم و جذاب، بر دیوار خانه نصب شده بود. برخی از کارها نیمی بر روی کاغذ و نیمی دیگر بر روی خود دیوار نقش بسته بود که قطعاً می بایست قبل از تحویل خانه اش آن ها را پاک کند. مگر اینکه به قول خودش شانس بیاورد و دیوانه ای عاشق، مثل خود او، مستأجر این خانه ی کوچک و دنج گردد.

داستان سکسی:

کاترینا

اسمم کاتریناست من 14 سال داشتم که مادرم بر اثر سرطان مرد . پدرم یه قمارباز بود در واقع یک آدم بیخود و بی ارزش بود . ما تو یه خونه نزدیک رودخونه زندگی میکردیم ودرآمدمون از قمار پدرم بود البته اگه میبرد مگرنه هیچ نداشتیم . من بعد از فوت مادرم همه کارای خونه روباید خودم انجام میدادم . مادرم زن زیبایی بود و پدرم تا قبل ازاینکه مریض بشه تقریبا هرشب تا صبح رو مادرم کار میکرد و من بعضی وقتها از لای در می دیدم و همیشه پدرم دوست داشت که مادرم دمر بخابه واون از پشت مادرمو بکنه وهمیشه دست پدرم تو کون مادرم بود .

داستان سکسی:

چاقال زندایی خوشگله شدم

سلام، من هانی هستم 24 ساله از تهران، این داستان مربوط به 9 ماه قبل میشه. کاملا واقعی ولی عجیبه، اگر میخواهید فحش بدید نخونید لطفا. من سفید و قدبلندم نه چاق نه لاغر، قیافه م خیلی جالب و سکسی نیست ولی اطرافیام میگن خیلی بانمکی. کیر کوچیکی دارم (ماکسیموم 11سانت) و از دوران راهنمایی متوجه شدم علاقه شدیدی به کون دادن به پسرای خوشگل و خوش اندام دارم. بعدها که یه سری فیلم سوپر دیدم تازه خودمو کشف کردم که عاشق بردگی زنهای خوشگل و درشت اندام با سینه های بزرگ دارم یا کون دادن به دوجنسه هایی با پستونهای بزرگ و قدبلند که جِرَم بدن. و اما اصل داستان...

داستان سکسی:

عشقی که فقط اسمش عشق بود

سلام داستانم سکسی نیست ولی عبرت انگیزه من محسنم 27 سالمه . داستانم برمیگرده به سال 91 اون روزا چه حال و هوایی داشتم روزی که سیما وارد زندگیم شد چقد خوشحال بودم . چه شبایی که اینقد به فکرش بودم خواب نمیرفتم . چه شبایی که شارژ باطری موبایلم تموم میشد و من هنوز با سیماییم حرف میزدم عاشقش بودم میگفت عاشقتم.واسه اولین بار که قرارمون رو گذاشتیم کافی شاپ پوریا دیدمش رنگم پرید استرس داشتم تو شب سرد زمستون دستام خیس عرق شدن . میلرزیدم و نگاش میکردم و اشک تو چشام جمع میشد .روزا میگذشت و من هر روز بیشتر از دیروز عاشق سیماییم میشدم . بهم میگفت محسن تو یه فرشته ای!!!

داستان سکسی:

علی و اطرافیان خانومش

سلام دوستان اسمه من محمده این خاطره مربوط به من نیست وخاطره ی یکی ازبهترین دوستامه به اسمه علی که یکم بی غیرته البته شایدم بامن خیلی صمیمیه که همه چیزشو به من میگه خلاصه یه باربازاومد ازسکسش تعریف کرد که خیلی جالبه حتمابخونیدالبته ازش اجازه گرفتم واین داستانو نوشتم
(این داستان واقعیست)

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS