شما اینجا هستید

ایستگاه مترو

چقدر به مرد توی ایستگاه مترو حسودیم شد ، چشم در چشم مستانه شدن ، همکلام شدن با اون و رد شدن ازش ، خاک عالم تو سرش که مشکل فاصله نداشته و نتونسته تو رو برای خودش نگه داره ، اگه من جاش بودم ، آخ... قلبم ، سیگارمو روشن میکنم ، پک سنگین تنهایی ، بدون مستانه و حسادتی که به همه آدمهای اطرافش دارم ، خوشبحال اونهاییکه صداش میزنن و مستانه بهشون جواب میده.
پک دوم سنگین تر از قبلی و سر سیگار نارنجی و پر نور میسوزه .
تمام دود نبودنت تو ریه هام فرو میره ، حبس دود سیگار مثه بغض خفه شده تو گلوم ، رهاش میکنم و اطرافم مسیر گیج دود به آسمون میره ، مثه یه ناله کشدار ، ساکن اما رو به بالا .

داستان سکسی:

عبرت سخت

سلام مصطفی هستم 32سالمه.بخاطر آرامش وجدانم و اینکه شاید این متن ب دست امثال من برسه این متن رو مینویسم.امیدوارم درسی باشه برای بقیه... چند سال پیش با پریسا آشنا شدم و چون دختر پاکی و معصومی بود بعد ازمشورت وتایید خانوادم باهم ازدواج کردیم. زندگی معمولی و آرومی داشتیم.بعداز دوسال کم کم هوس کردیم بچه دار بشیم.و من وقتی تصور میکردم بابا میشم تمام وجودم رو آرامش و یه حس خاص ک فقط بابا ها میتونن درک میکنن، فرا میگرفت. برادر و خواهرانم همه شون پسر داشتن. ولی من همیشه از خدامیخاستم بچم دخترباشه. باهمسرم توافق کردیم ک فقط یک بچه داشته باشیم و من از صمیم قلب آرزو میکردم بچمون دختر باشه.

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS