مزد رفاقت (۱)

1399/09/07

شوهرش از مدیران شرکت بود که 5سال پیش بر اثر تصادف فوت کرد. بعد از تصادف تا زمان تعیین تکلیف سهامش ، رسیدگی به کارها از طرف شرکت به من محول شد.بخشی از کارها مربوط به شرکت بود و وظیفه ،اما به خاطر همکاری و رفاقت چندین ساله با شوهرش هر جایی که نیاز بود انجام میدادم .بعد از پایان کارهای مربوط به شرکت، بهش گفتم همیشه و همه وقت روی کمک من حساب کن! و تا به امروز هم بعنوان یک دوست وکمک حال همیشه کنارشون بودم . خوب واقعا برای یک خانم جوان با دوتا بچه 3و2 ساله با اون شوک وحشتناک ،زندگی خیلی راحت نبود .بخصوص که خانواده اش شیراز بودند و دست تنها بود .تا یکی دوسال معمولا خواهر یا مادرش پیشش بودند . خیلی هم سعی کردند ببرنشون شیراز ولی موفق نبودند. با توجه به سهمی که از شرکت داشتند از نظر مادی مشکلی نداشتند.ولی خوب مشکلات زیاد دیگری بود که باهشون دست وپنجه نرم کنه. توی این 5سال رفت وآمد من بحدی بود که همسایه هاش فکر میکردند من عموی بچه هاش هستم .نوشین با وجودی که تازه 37 ساله شده بود ولی پخته تر از سنش نشون میداد .دیگه خبری از باشگاه ورژیم و آرایشگاه ودورهمی های دوستانه، نبود وتمام وقتش رو به بچه ها ومشکلاتش اختصاص داده بود. اصلا آدم مقیدی نبود وهمیشه جلوی من همون شکلی که توی خونه، میگشت ظاهر میشد . خلاصه رسیدیم به سال پنجم.

چهارشنبه غروب خسته وکوفته رسیدم خونه وچرتی زدم . که با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. نوشین بود، جواب که دادم زد زیر گریه و گفت نیما پسرش حالش بد شده وبستریش کردن. آدرس بیمارستان رو گرفتم و راه افتادم .یکساعتی طول کشید تا رسیدم. زنگ زدم و گفتم توی اورژانسم .چند دقیقه ای طول کشید تا اومد . همین که رسید با گریه خودش رو انداخت توی بغلم .! شوکه شدم !!ا اولین بار بود که اینقدر نزدیک میشد! گذاشتم به حساب درماندگی و نیاز به دلداری! منم بغلش کردم، چند دقیقه ای گریه کرد تا آروم شد . نشوندمش روی صندلی وعلت رو پرسیدم گفت: میگن روده اش عفونت داره و باید چند روزی بستری بشه!. یکم باهاش صحبت کردم . بخاطر اینکه سیما دخترش توی خونه تنها بود قرار شد شبا من بمونم و روزا نوشین تا یکی از شیراز بیاد . دو روز که پنجشنبه و جمعه بود . بچه هاش هم که با من خیلی راحت بودند ودر این مورد مشکلی نداشتم…خداحافظی کردیم ومن رفتم بخش پیش نیما .اونشب تا نزدیکای صبح بیدار بودم .روی مبل ویژه همراه خوابم برده بود، که احساس کردم یکی پیشونیم رو بوسید .اول فکر کردم مادرمه ولی یادم افتاد خونه نیستم. گوشه چشمم رو باز کردم دیدم نوشین توی اتاقه ! نمیدونستم خواب دیدم یا واقعی بوده ، چند دقیقه ای چشمام رو بستم و بعد بلند شدم وگفتم : سلام، کی اومدی ؟ برگشت سمتم گفت ای وای، سلام بیدارت کردم؟ ودستش رو به نشانه دست دادن دراز کرد!!.نه ، انگار یک چیزیش شده ! دست دادم و گفتم نه ،باید بیدار میشدم. ورفتم سمت دستشویی وآبی زدم به صورتم .توی آیینه که نگاه کردم ردی از رژ روی پیشونیم بود ،پس خواب نبوده!

گیج شده بودم خوب راستش توی 5سال گذشته ، شاید بصورت اتفاقی دستامون بهم خورده باشه ولی همیشه فاصله بینمون رعایت شده بود !!.دوباره گذاشتم به حساب ابراز لطف و دوستی و به روی خودم نیاوردم. اومدم بیرون و یکم صحبت کردیم .نوشین کلیداش رو داد بمن گفت اگر خونه تون کاری نداری، برو ، سیما هم پیش همسایه است خونه ساکته ، راحت استراحت کن. حوله هم گذاشتم خواستی یک دوش بگیر !غذا هم توی یخچال هست گرم کن بخور.ایده بدی نبود چون اصلا حسش نبود تا کرج برم و غروب هم برگردم . گرفتم ورفتم وخوابیدم .تا 3روز این روال ادامه داشت و دست دادن دیگه عادی شده بود . روز شنبه از شرکت رفتم بیمارستان دیدم ملیحه خواهرش از شیراز اومده . بعد از حال و احوال پرسی و صحبت، ملیحه تشکر کرد وگفت از امشب من میمونم .چند دقیقه ای موندم وداشتم خدا حافظی میکردم که پرستار اومد گفت یک نمونه آزمایش هست باید ببرید آزمایشگاه بیرون .نوشین گفت من میبرم . گفتم نه من سرراهم میدم و میرم تو فردا برو جوابش رو بگیر!.رفتم نمونه رو دادم وپرسیدم کی حاضر میشه؟ گفت اگر بمونید حدود یکساعت دیگه . گفتم پس میشینم میگیرم .نشستم ولی متاسفانه بیشتر از دوساعت طول کشید .نوشین زنگ زد که کی برم دنبال جواب آزمایش ؟ گفتم :من نشستم الان آماده میشه میگیرم.گفت چرا موندی؟ میگفتی من میگرفتم! پس شام درست میکنم بیا اینجا دیگه دیر وقته !راستش هم خستگی هم گرسنگی جای تعارف برام نذاشت .جواب رو گرفتم رفتم خونه. گفت: میخوای یک دوش بگیر تا شام آماده بشه! حوله هم پشت دره! واقعا نیاز داشتم وبدون حرفی رفتم دوش گرفتم و اومدم وبا سیما سرگرم بازی شدیم تا شام حاضرشد. بعد شام هم میوه وچای هم خوردیم و تشک و پتو هم آورد برای من وگفت بخواب خسته ای، و رفتن سیما رو بخوابونه .منم توی جام دراز کشیده بودم و با گوشیم ور میرفتم . نیم ساعتی شد دیدم اومد بیرون .گفت : نخوابیدی ؟گفتم نه،خوابم نمیاد . اومد نشست رو زمین کنارم .یکم خودم رو کشیدم بالاتر و تکیه دادم .شروع کرد صحبت کردن و درد دل کردن وگلایه از خانواده شوهرش که هیچ سراغی نمیگیرند و زد زیر گریه!! مثل همیشه سعی میکردم دلداریش بدم. همینجوری که اشک میریخت و وصحبت میکردیم .دیدم سرش رو تکیه داد به شونه ام و آروم گریه میکرد !.چند دقیقه ای ساکت موند.سرش سر خورد روی متکا. نگاهش کردم دیدم خوابش برده ،.وکم کم دراز کشید خواستم بیدارش کنم بره اتاقش، ولی دلم نیومد .پتو رو کشیدم روش ،گفتم خودش بیدار میشه میره رو تختش . برقا رو خاموش کردم و سمت دیگه متکا دراز کشیدم .داشتم اتفاقات از 5سال پیش تا امروز رو مرورمیکردم.که تکونی خورد فکر کردم بیدار شده دیدم نه پتو رو انداختم سمت منو برگشت و پشت به من خوابید.چشمم افتاد به باسنش. دامنش هم تا زیر زانوش اومده بود بالا و پاچه های سفیدش توی اون نور کم خود نمایی میکرد و با مقایسه رفتار این چند روزش بدجوری تحریکم میکرد .شیطون رفت بود تو جلدم وکیر دیوثم هم شده بود عین سنگ .دو سه بار سعی کردم دستم رو برسونم به باسنش، ولی باز خودم رو کنترل کرد م . برگشتم جهت مخالف وسعی کردم چشمام رو ببندم و فکرم را منحرف کنم .با کلی کلنجار رفتن بالاخره خوابم برد. نمیدونم چقدرخوابیدم و یا غلت زدم که با خوردن نفسهای نوشین به صورتم بیدارشدم .ای بابا عجب گیری افتادم !! چرا نرفته سر جاش؟صورتامون دقیقا مماس به هم شده بود و فاصله ای نداشتیم . بد جوری تحریک شده بودم وهرچی بیشتر میگذشت مغزم کمتر فرمان میداد .هزار جور فکر توی سرم میچرخید .اینکه نمیدونستم خوابیدنش اینجا سهویه یا عمدی بد جوری گیجم کرده بود و نمیتونستم تصمیم درست بگیرم .از اینکه کاری کنم و بیدار بشه و چه عکس والعملی انجام بده میترسیدم. اصولا این جور مواقع هم تخم آدم تصمیم میگره و عملا مغز یک گوشه فقط نظاره گره! .به بهانه خواب بودن دستم رو انداختم گردنش وکشیدم سمت خودم ،جوری که پستوناش کامل چسبید به سینم .چند لحظه ای بدون حرکت، دستم رو بصورت بغل کردن پشتش نگه داشتم .دیدم نه انگار خوابه و حرکتی نداره .آهسته لبام رو به لباش رسوندم ودوسه تا بوس ریز زدم . واروم لب پایینش رو کشیدم توی دهنم وشروع کردم میک زد ن .چند ثانیه ای که خوردم ودیدم عکس والعملی انجام نمیده ،جسورتر شدم و دست دیگم رو از زیر گردنش بردم وکامل بغلش کردم .وشروع کردم بوسیدن صورت و لبش.که یهو متوجه شدم چشماش بازه و منو نگاه میکنه . یک لحظه هم ترسیدم و هم خجالت کشیدم!چشمام رو بستم وگفتم نوشین واقعا شرمنده ام،نتونستم خودم رو کنترل کنم . وادامه دادم سفت تر بغلش کردم .و تند تند بوسش میکردم . با یک حالت مظلومانه ای تکرار میکردم،ببخش! . خندش گرفت و با خنده گفت زهر مار و ببخش ! ودستش رو انداخت دور گردنم . و این چراغ سبزی بود برای پیشروی بیشتر !شروع کردم به لب گرفتن و نوشین هم به راه اومد.دستام رو به باسنش رسوندم واز روی دامن میمالیدمشون .حسابی که لب گرفتیم توی همون حالت بغل کردن غلت زدم روش و از روی تیشرت پستوناش رو میبوسیدم ومیخوردم خیمه زدم روش وتیشرتش رو کشیدم تا بالا .کرست نداشت وپستونای گوشتی و خوش فرمش جون میداد برای خوردن. خودم روکشیدم پایینتر و شروع کردم به نوبت به خوردن ومالید پستوناش همینجوری که میخوردم از روش اومدم پایین و دراز کشیدم کنارش و دستم رو از روی دامن رسوندم به کوسش و نوک انگشتم رو روی شیار کوسش بالا وپایین میکردم .نوشین هم کاملا تحریک شده بود ولاله گوش منو کرده بود توی دهنش و میک میزد و با یک دستش دست من رو همراهی میکرد برای نوازش کوسش و با دست دیگه هم سعی میکرد پستونش رو بکنه دهن من .انگشتاش رو کرد لای انگشتای من ودستم رو هدایت کرد به زیر دامن و شرتش با برخورد دستم به پشمای بلند دور کوسش مطمئن شدم خوابیدنش اینجا کاملا غیر عمدی بوده و گرنه حدا اقل یکم به خودش میرسید . کوسش حسابی آب افتاده بود خودش انگشتم رو روی چچولش میمالید و گاهی هم همراه یک انگشت خودش میکرد توی کوسش .دستی که رو پستوناش بود رو رسوند به کیرم واز روی شلوار انگشتاش رو حلقه کرد دورش و نوازشش میکرد .آروم گفت چرا شلوارت رو عوض نکردی ؟درش بیار .اصلا لباسات رو در بیار کثیف نشن !گفتم چشم عزیزم و سه سوته بغیر از شرتم همه رو دراوردم . ودراز کشیدم کنارش تیشرتش رو کامل درآوردم وهجوم بردم به طرف پستوناش و سعی میکردم بزور بچپونمشون توی دهنم وبا انگشتم هم کوسش رو میمالیدم. کیرم رو که از بغلش شورت زده بود بیرون سفت گرفت تو دستش و فشارش داد با برخورد دستش با پوست کیرم دوتا انگشت وسطیم رو تا ته کردم توی کوسش یک آه عمیق کشید .گفتم جوووون قربونت برم .با بوسیدن شکم ونافش .دامن وشرتش رو کشیدم رو به پایین و دراوردم سرم رو بردم سمت کوسش .یهویی سرم رو گرفت کشید بالا وگفت نه !تمیزش نکردم . مقاومت کردم و گفتم مهم نیست و دوبار رفتم پایین .پشماش رو با لبام میگرفتم وآروم میکشیدیم و همزمان دوتا انگشتام رو توی کوسش جلو عقب میکردم و وبا شصتم چچولش رو میمالیدم .آروم گفت یکجوری وایسا که منم بخورم با گفتن چشم 69شدم البته منم بهتر از اون نبود و چند روزی نزده بودم وتیغ تیغی بود زبونم رو میکشیدم به لبه کوسش و دوتاانگشتم رو تند تند میکردم توکوسش دیگه کامل آب افتاده بود.5دقیقه ای زبون میزدم ودور کوسش رو میلیسیدم و انگشت میکردم . نوشین هم شرت من رو درآورد و سر کیرم رو تا نصفه میکرد توی دهنش وساک میزد وتخمام رو مالش میداد .با تند شدن نفساش گفت بسه، برگرد بکن .سریع چرخیدم و بدون مقدمه تا خایه ها کردم توش وخوابیدم روش .یک وای کشیده گفت ودستاش رو دور گردنم حلقه کرد وسفت بغلم کرد. چند ثانیه ای نگه داشتم و آروم شروع کردم به عقب و جلو کردن . هر چندتا تلمبه یک ضربه میزدم و نگه میداشتم . دمروش کردم وپاهاش رو کامل باز کردم وخوابیدم روش وکیرم رو از پشت کردم تو کوسش چندتا تلمبه زدم ولی باسن تقریبا بزرگش اجازه نمیداد کیرم کامل بره تو بخاطر همین بلند شدم و باسنش رو کشیدم عقب به حالت داگی کیرم روکردم تو و با دستام شروع کردم نوازش و چلوندن باسنش .راستش دلم میخواست با کونش هم بازی کنم و انگشتش کنم و لی با توجه به پشمای دور کوسش میشد حدس زد نمای کونش چجور باشه پس اصلا سمتش نرفتم . چند لحظه ای که به این حالت کردم .نوشین گفت بزار برگردم بخواب روم . سریع انجام دادیم وخوابیدم روش وشروع کردم کردن .نوشین هم تند تند لب وصورتم رو میبوسید و گاهی هم بوسه ای به گردنم میزد و آروم آه و اوه میکرد . پاهاش رو کامل آورد بالا ودستاش رو گذاشت روی باسن من آروم درگوشم گفت تندترش کن .و با ضربه زدن من باسن من رو محکم میکوبید به خودش .تا اینکه لبش رو گاز گرفت و نیم خیز موند با حالت ناله گفت آخیییش !!که نشونش میداد ارضا شده .چند ثانیه ای محکم گرفتم بعد ول کرد منم ضرباتم رو تندتر کردم . با هم وجودم جلو عقب میکردم .سریع کشیدم بیرون وبا کمک نوشین که خایه هام رو نوازش میکرد ، آبم رو ریختم روی شکمش و لو شدم روش و لب ولوچه هم رو میلیسیدیم ومی خوردیم. شکم هر دومون آغشته به منی شده بود سر خوردم کنارش ودست رو بردم زیر گردن وپستون سمت چپیش رو گرفتم توی دستم و میمالیدم وبا دست چپم هم کوسش رو نوازش میکردم .نوشین هم کیر منو میچلوند و ته مونده آبم رو می ریخت رو شکمش و با انگشتاش میمالید دور نافش . تیشرش رو داد به من گفت خودتو تمیز کن ،خودش هم با دامنش تمیز کرد و گذاشتیم کنار نیم ساعتی لخت توی بغل هم خوابیدیم . که یهو نوشین زد زیر گریه!! خیلی سعی کردم آرومش کنم ولی ول نمیکرد و حرف هم نمیزد و فقط اشک میریخت. بلند شد لباساش رو ریخت توی ماشین و بدو بدو رفت توی اتاقش و درو قفل کرد . راستش بد جوری دچار عذاب وجدان شدم و هرچی لذت برده بودم پرید.گفتم عجب غلطی کردم 5سال اومدم رفتم و اعتمادش رو جلب کردم ولی امشب همه چی رو به باد دادم .لباسام رو و پوشیدم وبا هزار بدبختی و چه کنم ، خوابیدم صبح ساعت 7:30سیما بیدارم کرد گفت عمو من دیرم شده هرچی در میزنم مامان بیدار نمیشه .گفتم عیب نداره، من میرسونمت .سریع آماده شدم وبردم رسوندمش و رفتم شرکت. تا غروب کلا دچار عذاب وجدان وپشیمونی بودم نمیدونستم چکار باید کنم ویا نوشین چه عکس العملی خواهد داشت .تا روز 3شنبه نه من جرات کردم زنگ بزنم یا پیام بدم نه نوشین سراغی گرفت روز سه شنبه پیام داد امروز میای بیمارستان ؟ چند دقیقه ای جواب دادم نه شرمنده نمیتونم نگات کنم !یک استیکر تعجب فرستاد ونوشت آخی چقدر هم خجالتی هستی !بعد از ظهر اگر تونستی بیا.یکم خیالم راحت شد ولی نرفتم چون واقعا روم نشد

ادامه دارد…

نوشته: سعید


👍 31
👎 2
22801 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

779092
2020-11-27 23:37:18 +0330 +0330

خوب بود
دوست پیدا کردن آسونه
نگه داشتنش سخته

3 ❤️

779147
2020-11-28 04:10:23 +0330 +0330

همین که تو داستانت شربت نداشتی و نگفتی کیرت اندازه گرز رستمه قابل تقدیره😅👌🏼

4 ❤️

779155
2020-11-28 06:20:04 +0330 +0330

عجب اومده بود بده ولی پشماشو نزده بود؟

0 ❤️

779172
2020-11-28 09:40:23 +0330 +0330

خووووب بود. باریکلا و نوش جونت. ب

1 ❤️

779372
2020-11-29 23:47:34 +0330 +0330

خوب نوشته بودی لاااااااااااااایک

1 ❤️

779420
2020-11-30 02:19:07 +0330 +0330

بی خود کردی روت نشد برو حال کامل ببر دیگه لامصب 😉😉😉

1 ❤️

781609
2020-12-13 19:43:36 +0330 +0330

این اسمش داستانه ولی بالاخره یه منطقی باید توش باشه ، وقتی ۵ سال از عمرشخصیت اصلی داستان بدون هیچ خطایی(هیزی نسبت به شخصیت خانم داستان) گذرونده شده و خودش رو شخصیت قابل اعتمادی معرفی میکنه نمیشه یهو تو یه شب هرچی رشته کرده بود رو پنبه کنه. خب این با منطق من جور درنمیاد بقیه رو نمیدونم ولی فضای داستان خوب بود ، حس هارو خوب منتقل میکردی اما شخصیت پردازی راستش افتضاح بود و هیچ تلاشی واسه این نکرده بودی پس نه دیس میدم نه لایک و منتظر داستان بعدیت میمونم

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom