گاهی باید گذشت

1399/11/04

فصل اول
-منتظرم
+الان میام. دارم طبق دستورِ شما اماده میشم قربان
ولی خشکم زده بود. لبه تخت روبروی میز ارایش نشستم و به خودم خیره شدم. مثل دیوانه ها به زنی نگاه میکردم که شبیه من بود اما انگار من نبودم. چشمم افتاد به بدنم که زیر لباس حریر سفید قشنگ می شد پستی و بلندی های اون رو تشخیص داد.
تو این سالها بارها و بارها تجربش کرده بودم. اینقدر برام تکراری بود که تقریبا هیج حسی نسبت به انجامش نداشتم. تمام حالت های ممکن و غیر ممکن، با همه نوع ادمی و با هر کیفیتی. اوایل برخی از رابطه ها برام لذت بخش بود یعنی بیشتر از لذت بخش بودن باعث می شد که یادم بره تو چه جهنمی هستم. بعضی وقت ها خودم رو تو شرایط سخت قرار می دادم تا از خودم به عنوال مقصر بدبختی هام انتقام بگیرم. شاید اون باری که با رفیق های قدیم احسان رفتم شمال سخت ترین و تلخ ترین انتقامم بود. قبول کرده بودم به عنوان برده جنسی به 8 تا از دوستای قدیم احسان به مدت 5 روز سرویس بدم. سخت بود چون با بی رحمانه ترین حالت ممکن بدنم رو غارت کردند. اینقدر سینه ام رو چنگ زدند که به سختی میتونستم جایی رو پیدا کنم که کبود نباشد، تا مدت ها رفتن به دستشویی بزرگ ترین کابوسم بود و از تمام وسایل خونه نفرت داشتم، هر کدومشون رو توی خودم حس کرده بودم. تلخ بود چون با این کار تمام پل های پشت سرم رو خراب کردم و پسوند هرزه رو تا ابد به اسم خودم و شاید به عنوان زن احسان پیوند میدادم.
شاید حق احسان بیشتر از اینها بود ولی مطمئنم حق من نبود. من تو اوج سادگی وارد زندگی اون شده بودم. تو روز هایی که خودم رو با ذوق مثل نو عروس ها براش اماده میکردم به جای اندامم، اون با مواد اروم می شد . چون دوستش داشتم و انتخاب خودم بود با تمام سختی ها کنار اومدم اما فقط در ظاهر همه چیز درست بود. اون هیچ تلاشی برای زندگیمون نمی کرد و من هم برای اروم کردن خودم یاد گرفتم دنیایی خیالی تو ذهنم خلق کنم. این دنیای خیالی اینقدر برای من واقعی بود که تو اون شب های سرد زمستون وقتی من و هستی رو به خاطر گریه های دخترمون از خونه به بیرون پرت کرد ، تصمیمی رو گرفتم که باورش برای هیچ کسی آسون نبود. گریه های هستی فقط نشئه گی احسان رو نپروند، من رو هم از خواب بیدار کرد. یاد حرف مادرم افتادم که همیشه تو دعواهای دایمی و طولانیش با پدرم می گفت بترس از مادری که زخم بخوره و بخواد انتقام بگیرد. تمام وجودم پر بود از نفرت ، هم از خودم و هم از احسان.
از نظر خانوادم تصمیمم برای ازدواج با احسان یک سرکشی کامل بود، یک هنجار شکنی توسط یک زن تو خانواده مرد سالار. ازدواج بر اساس عاشقی هیچ جایی تو خانواده ما نداشت و همینطور طلاق. تو اون سرما واقعا هیچ برنامه ای برای زندگی نداشتم و هیچ تصوری از اینده، فقط به فکر هستی بودم که داشت تو دست های من یخ میزد. الان که دارم بهش فکر میکنم یادم نیاد چطور سوار ماشین شدم ولی میدونم که هیچ مقاومتی نکردم وقتی داشت لباس هام رو یکی یکی از تنم در می آورد. این اولین بار بود که نه تو ذهنم بلکه تو واقعیت بدنم به عنوان تنها چیزی که داشتم، به کسی غیر از احسان میفروختم اون هم برای یک شب جای گرم و غذا. بدنی که سالهای سال همیشه چند مراقب غیرتی داشت و سفیدی اون رو هیچ کس جز احسان ندیده بود. بدن زنی 25 ساله که تو این هفت سال به اندازه انگشتان دو دست هم طعم نوازش های مردش رو نچشیده بود.
اولین بار بود که شهوت رو تو چشم های یک مرد می دیدم و با هر ضربه تو وجودم، اجری از دیوار افکاری که از بچگی تو ذهنم ساخته بودن فرو می ریخت. با اینکه خسته بودم به تمام خواسته اش تن دادم و برایم لذت بخش بود، بیشتر از چیزی که سالها تو ذهنم بهش فکر میکردم. حتی الانم صورتش رو میتونم به یاد بیارم، وقتی با حرص و ولع سینه هام رو چنگ میزد و شیری که ازش میریخت رو لیس میزد یا حتی خوشحالیش بعد از اعلام رضایتم برای سکس انال. صبح با پولی که از اولین شب بیرون از خونه خودم گرفته بودم سوار اتوبوس شدم و رفتیم پیش تنها دوستم. لادن تنها کسی بود که خارج از شهر می شناختم. تمام ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان روی یک نیمکت نشسته بودیم، همه به ما میگفتن دوقلو های افسانه ای .

فصل دوم
-من هنوز منتظرم
+چشم اقا، الان خدمت میرسم
بلند شدم با عجله موهام رو بافتم ، با اینکه این تنها کاری بود که تو این سالها انجام داده بودم ولی مثل دختر های چهار ده ساله هول بودم. ارایشم چک کردم که مطابق نظرش باشه. سلیقه خاصی داشت ،یک ارایش لایت دخترونه رو میپسندید با رژ صورتی ملایم ، موهای بافته شده و خط چشم تیره. لباسم رو هم مرتب کردم اماده شدم که برم سمت در اتاق. دستگیره تو دستم بود ولی فکرم اروم نبود، قدرت چرخوندش رو نداشتم. این اولین باری بود که میخواستم کنارش باشم و بابت خوبی هایی که در حق من و هستی انجام داده بود ازش تشکر کنم.
تازه وارد دهه سوم زندگیم شده بودم ولی اینقدر از خودم کار کشیده بودم که اندامم با یک زن 50 ساله زیاد فرقی نداشتم. سینه هایی آویزون و بد فرم که فقط با کمک سوتین می تونستم کمی جذابش کنم، دور واژن و باسنم سیاه شده بود و کم کم داشتم مشتری های ثابتم رو از دست می دادم. از طرف صاحب خونه هم تحت فشار بودم ، دیگه جسمم براش کافی نبود و باید دنبال خونه میگشتم. اون روز هستی رو با خودم اورده بودم که تو املاک زیاد اذیتم نکنن اما واقعا با پولی که داشتم چیزی گیرم نمیومد . میخواستم از تهرانپارس دور باشم هستی کم کم داشت بزرگ می شد و باید به فکر ایندش بودم، برای همین رفتم سمت غرب. چند تا خونه سمت تهرانسر دیدم که حتی با اضافه خدمتی خودم حاضر بودم به عنوان اجاره بدم چیزی گیرم نمیومد.
پول چندانی نداشتم و نباید این شب جمعه رو از دست می دادم. رفتم سمت پاتوق قدیمم. بالاتر از میدان آزادی زیر پل عابر دقیقا قبل از ورودی طرشت. از اینجا کارم رو شروع کرده بودم و تا وقتی که مجبور نمیشدم اینجا نمیومدم. دیدن آزادی عذاب آور بود ، برای من همه چیز داشت جز آزادی. همیشه بین ونک و چهار راه جهان کودک مشتری پیدا میکردم ولی چند وقت گذشته دریافتی چندانی نداشتم.
هوا سرد بود و دونه های پراکنده اب که از آسمون می ریخت خبر از بارونی می داد که تو راه بود. چند تا ماشین وایسادن ولی قیمت رو خیلی پایین می دادن. هستی لبه جدول نشسته بود و خودش رو از سرما جمع کرده بود، حواسش به گوشی بود و داشت بازی می کرد. یک پراید سفید ترمز زد ، حتی نگاهش نکردم. دنبال مشتری واقعی بودم با پول خوب ولی با صدای مردونه خاصی گفت:
-چند دقیقه ست دارم نگات میکنم. بچه سردش شده، بیار تو ماشین بشینه تا مشتریت رو پیدا کنی.
از پنجره نگاهش کردم . دوتا دستش به فرمون بود و حتی سرش رو برنگردوند که نگاهم کنه.
+خیلی ممنون ، شما لازم نکرده به فکر بچه من باشید.
با عصابنیت این جمله گفتم و رفتم سمت هستی ، دست رو گرفت چند قدم رفتیم پایین تر. وقتی برگشتم دیدم کنار خیابون پارک کرده و تو ماشین نشسته و از اینه ماشین داره ما رو نگاه میکنه. بارون شروع شد و عملا شانس من خیلی کم تر شد. دیدم دنده عقب گرفت و وایساد کنارمون.
-چند؟ یک شب چند؟
+به پول تو نمیخوره

دختر طفل معصومت یخ زد
-من یک چیز رو سه بار تکرار نمیکنم. میگم یک شب چند؟
هستی داشت از سرما می لرزید و چسبیده بود به من، خم شدم نگاهش کردم ولی اون هنوز داشت مستقیم رو نگاه میکرد

یک میلیون…
حتی اجازه تمام شدن حرفم رو نداد.
-باشه بشین
نشستیم تو ماشین و حرکت کرد سمت صادقیه. مشخص بود خیلی عصبانیه و من از این عصانیتش واقعا ترسیده بودم. یک مرد حدود 40 ساله ، چهارشونه با موهای مشکی که بغل هاش یک مقدار سفید بود. از تو آینه چشماش رو می دیدم، مثل صداش جذاب ولی عصبانی. بخاری ماشین روشن بود و دیگه هستی سردش نبود. سکوت ماشین با حرف هستی شکست " مامان من خیلی گرسنمه" قبل از اینکه کم بخوام جواب بدم با لحنی مهربون گفت:
-چی دوست داری دایی جان؟
به هستی اشاره کردم که ساکت باشه و این بار خیلی محترمانه گفتم
+خیلی ممنون میریم خونه یک چیزی میخوریم
-از شما پرسیدم؟
دوباره با همون لحن مهربون به هستی گفت:
-ساندویچ دوست داری یا پیتزا؟
از این همه تغییر لحنش تعجب کردم و کمی عصبی شدم. هستی هم از خدا خواسته گفت: " پیتزا "
با ناراحتی سرم رو برگردوندم سمت پنجره و به این فکر می کردم که این الان اینجوری رفتار می کنه روی تخت قراره چی باشه. کنار یک رستوران ایستاد .
-شما هم میخورید؟
+خیلی ممنون ، گفتم که سیرم
برای اولین بار بود که هیکلش رو میدیم، قد حدود 190 و چهار شونه . طوری راه میرفت که انگار زمین مال خودشه. از همه چیزش خوشم اومده بود جز بی محلیش، اصلا من رو نگاهم نمیکرد و این من رو بیشتر تحریک میکرد. از کیفم رژ رو در اوردم و یک مقدار خودم رو مرتب کردم.یکی از دکمه های پالتوم رو باز کردم که قشنگ چاک سینه هام تو چشم باشه، اومدم وسط که دقیقا تو اینه باشم. از پول های وسط کنسول میشد فهمید که با ماشین مسافر کشی میکنه و احتمالا وضع خوبی نداشت ولی من هم شانس دیگه ای نداشتم.
بعد از چند دقیقه با یک پیتزا، یک ساندویچ و دوتا نوشابه برگشت. نشست تو ماشین و غذا ها رو داد عقب . تا اینجا هنوز ندیدم که نگاهم کنه و این بی توجهی به من داشت ازارم میداد. غذا ها رو گرفتم و تشکر کردم. البته این بار با لوندی تمام، میخواستم ثابت کنم که هنوز هم جذابم و میتونم هر مردی رو تحت تاثیر قرار بدم.
+مرسی خیلی لطف کردید.
+این برای من و هستی خیلی زیاده، شما کدوم رو میل دارید؟
-خیلی ممنونم من سیرم
+اینجوری که نمیشه، ساندویچ رو نصف کنم؟
-عرض کردم من سیرم
خیلی نچسب بود و اصلا راه نمی داد. هستی مشغول خوردن پیتزا شد و منم به روی خودم نیاوردم که گفته بودم سیرم. از صبح چیزی نخورده بودیم و واقعا گرسنه بودیم. خلاصه مثل وحشی ها تا تهش رو خوردیم.
-کدوم سمت برم؟
+مگه شما خودتون خونه ندارید؟
-خیر
+خوب چیکار کنیم؟
-حتما شما جایی رو میشناسید.
+اون قیمتی که من دادم بدون مکان بود. اونجوری قیمتش فرق میکنه
-چند؟
دلم نیومد چیزی اضافه کنم.از غرور و ادبش خوشم اومده بود، هرچند من رو ادم حساب نمیکرد. با ناز گفتم
+اون رو مهمون من. بریم سمت تهرانپارس
طبق معمول غروب های بارونی ، ترافیک سنگین بود و هستی که شکمش سیر شده بود تو گرمای ماشین روی پاهام خوابش برد. من بودم و اون ولی هیچ حرفی نمیزد و همچنان منتظر نگاهش بودم تا بتونم خودم رو عرضه کنم.
+اصلا به پشت سرتون نگاه نمی کنید؟
-نه تا وقتی لازم باشه.
+شما نگاه کنید ،شاید لازم شد.
-تو ترافیک فقط باید منتظر حرکت ماشین جلویی باشی، اون پشت هیچ اتفاقی رخ نمیده
قشنگ داشت عصبیم می کرد.کیفم رو گذاشتم زیر سر هستی و در رو باز کردم و رفتم رو صندلی جلو نشستم. یکی دیگه از دکمه های پالتو و پیراهنم رو باز کردم و الان تقریبا قسمت عمده سوتینم بیرون بودو تو دسترس
+حالا چی؟
-من از هر چیزی به وقت خودش و به سبک خودم لذت میبرم.
این رو در حالی گفت که برای اولین بار نگاهم کرد. تکیه دادم به صندلی و گفتم:
+شما همجنسگرا هستید؟
-خیر
+پس چی؟ سکس ، سکسه دیگه
+روش شما چی چه فرقی میکنه؟

سخت تر از اون چیزی هست که بتونی درکش کنی
+وا این چه حرفیه، دیگه بعد از یک عمر حالا درک سکس برای من سخته؟
+با خوردن شروع میشه میرسه به واژینال
-همین؟
+اها انال دوست داری؟
-بدم نمیاد اما من از همه اینها وقتی لذت می برم که تحت کنترل من باشه، برای من ، به خواست من و به سبک من
+وقتی من اون زیر خوابیدم پس به خواست کیه؟
-گفتم که درک نمیکنی.
-آدرس رو نگفتید
آدرس رو دادم و فکرم درگیر حرف هاش بود. چند وقت پیش از لادن در مورد یکی از مشتری هاش شنیده بودم که کارهای مسخره ای می کرد، دست لادن رو می بست یا با کمربند میزدش ولی چون پول خوبی می داد لادن ولش نمی کرد. دم یک بانک ایستاد، شماره کارتم رو گرفت و پیاده شد. فکر کنم موجودیش کافی نبود چون چند تا تلفن زد و بعد از حدود 5 دقیقه دوباره رفت سمت دستگاه و کارت به کارت کرد. اومد سمت ماشین نشست و رسید رو داد به من
-درسته؟
+شما ارباب هستید؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-منظور شما همون دامیننت یا سلطه گر هست؟
+چه فرقی میکنه ، همشون دنبال وحشی بازی هستن
-خیلی فرق داره
دوباره برگشت به عصبانیت چند ساعت پیش. داشتم خودم رو برای کتک خوردن حسابی آماده می کردم، هر چند همیشه سکس خشن دوست داشتم ولی مردد بودم تحمل چیزهای که لادن تعریف می کرد رو داشته باشم.
رسیدیم دم در خونه. هستی خواب بود و وقتی رفتم که بغلش کنم اومد کنارم و گفت من میارمش. منم کلید رو پیدا کردم، در رو باز کردم و چراغ راهروی زیر زمین رو روشن کردم. به لادن پیام داده بودم که مشتری دارم و دیرتر بیاد. کفشام رو در اوردم و اتاق هستی رو نشونش دادم. خودم رفتم سمت اشپزخونه تا چایی بزارم. برگشتم سمت اتاق که لباسم رو عوض کنم دیدم کاپشن و جوراب های هستی رو در اورده، کنار تختش نشسته و داره نگاهش میکنه.
+الان میخوای کارت رو بکنی یا بعد از چایی؟
-چه فرقی میکنه؟
+اگر الان میخوای که من لباس نپوشم
-فعلا شما لباست رو بپوش
رفتم تو اتاق داشتم موهام رو مرتب می کردم که صدای در اومد. تعجب کردم ولی فکر کردم لادن برگشته . لباس راحتی پوشیدم اومدم تو هال ولی کسی نبود. برگشتم تو اتاق هستی اونجا هم نبود. رفتم دم ، کفش هاش نبود. برگشتم تو اتاق هستی دیدم روی کاغذ چند تا جمله نوشته
“دخترت سردش بود، داشت میلرزید”
" امشب به جای من، دخترت رو بغل کن"

فصل 3
تکرار همون صدای در من رو از خیال بیرون اورد. دستگیره رو چرخوندم سریع رفتم تو هال. جز تعداد زیاد ته سیگار، رو میز چیزی نبود. از تعداد زیادشون می تونستم بفهمم که چقدر تو اتاق مونده بودم و اون رفته بود. بلند داد میزدم و به خودم فوحش می دادم که چقدر احمقم،گند زده بودم. برای تنها مردی که نمیشناختم ولی مردونه پشتم ایستاد، نتونستم زنونه ترین کار رو که برای تمام نامرد هایی که میشناختم انجام داده بودم رو انجام بدم اون هم تو اخرین فرصت. زنگ زدم اما تلفنش خاموش بود که کاملا قابل پیشینی بود.
سه ماه از اون روز بارونی می گذشت و هر ماه دقیقا یک میلیون به حساب من واریز می شد. مطمئن بودم از طرف خودش بود، اما هیچ ردی ازش نداشتم. نه شماره تلفنی و نه آدرسی، فقط امیدوار بودم که با حساب خودش برام کارت به کارت کرده باشه. پیدا کردن شماره تلفن و آدرسش، یک ساک زدن تو ماشین واسه کارمند بانک برام زحمت داشت. خونشون سمت پونک بود دلیل کنجکاویم رو نمیدونستم ولی میخواستم ازش تشکر کنم. بعد از چند روز کشیک کشیدن بالاخره پیداش کردم. سخت بود ولی قبول کرد که با هم حرف بزنیم. میخواستم با تنها دارییم ازش تشکر کنم ولی بدنم چیزی نبود که بخواد. عکسی رو نشونم داد، عکس یک دختر حدود شش ساله که با هستیِ من مو نمیزد .
مسعود یک مرد متاهل حدودا 40 ساله که بر خلاف ظاهرش به شدت مهربون بود. سالها پیش تنها بچه ای که داشتن رو از دست داده بودن و بعد از اون همسرش دچار افسردگی شدید شده بود و مسعود رو تنها مقصر این ماجرا می دونست. مسعود به عنوان راننده تو یک شرکت کار میکرد و بعد از ظهر ها پاتوقش شیرخوارگاه امنه بود و تقریبا تمام پولش رو به اونجا می داد. میگفت اونجا تنها جایی که توان آروم کردنش رو دارد، سالها بود که فقط با همسرش زیر یک سقف زندگی میکردن و نه بیشتر. خیلی منظم بود و بسیار کم حرف، همیشه روی اصول خودش حرکت می کرد. تو چند ماه گذشته مثل فرشته نجات بود برای من ،دقیقا شبیه معجزه ، انگار زندگیم رو بر اساس فیلم هندی نوشته بودن و اون کارگردانش بود.
من تمام تلاشم رو کردم که قانعش کنم حداقل اجازه بده یک بار به روش خودش که الان دقیقا می دونستم چی هست ازش تشکر کنم. هیچ چیز برای من با ارزش تر از این نبود که فقط یک بار تا قبل از دوشنبه سنگنی بدنش رو روی خودم حس کنم، بدنم رو در اختیارش بزارم تا شاید گوشه ای از محبتش رو جبران کنم. میدونستم بندگی براش چه مفهومی دارد و درد چیزی بود که از اون لذت میبرد. حدود سه هفته زمان برد تا قبول کنه که صیغه محرمیت بخونیم و من یک روز در اختیارش باشم. و امروز روز موعود بود که کن اینقدر تو فکر خیالم غرق شدم که از دستش دادم و دیگه تا روز عقد فرصتی برای جبران نداشتم.
قرار بود دوشنبه مسعود بیاد آرایشگاه دنبالم و بعدش بریم محضر. از جمعه جواب تلفنم رو نداده بود. دقیقا راس ساعت 5 دم در آرایشگاه بود. در رو برام باز کرد و پایین لباس ساده نباتی رنگ بلندم رو جمع کردم نشستم صندلی عقب ماشین کنار خسرو و سعی میکردم شاد باشم ولی نمی تونستم چشم از مسعود بر دارم. پشت فرمون لندکروز جذاب تر از پراید بود. دوست داشتم اون به جای خسرو کنارم باشه و من تا ابد لذت بودن کنار یک مردِ واقعی رو تجربه کنم . امروز قرار بود برای دومین بار به عقد یک مرد در بیام اما نه بر اساس دوست داشتن بلکه با کمک مسعود و از روی عقل. تو این مدت که داستان زندگی من رو فهمیده بود مثل برادر کنارم بود، حتی هستی دایی صداش میکرد. چند بار خونشون رفتیم. با وجود هستی ، همسرش بیشتر همکاری می کرد و درمانش روند مثبتی گرفته بود و این امید من رو برای بودن با مسعود کمتر می کرد. وقتی عاقد داشت خطبه عقد رو میخوند هم من و هم خسرو میدونستیم که هیج کس به اندازه مسعود وکیل ما نیست. خسرو تو زمانی که ایران نبود تقریبا تمام کارهاش رو مسعود انجام می داد و قرار بود مسئولیت من و هستی به عنوان همسر و فرزند خونده جدیدِ رئیسش به کارهاش اضافه بشه .
من قرار بود از لجن خود ساخته ی خودم بیرون بیام و دلیل ارامش یک مرد 65 ساله باشم که سالها بود بعد از فوت زنش ،از ترس زالو هایی که فقط قصد چپاولش رو دارن تنها زندگی می کرد.
خسرو با توجه به اعتمادی که به مسعود داشت مطمعن بود من و هستی مزاحمتی براش نداریم و فقط نیازمند کمی حمایت هستیم.
همسر مسعود به دختری رسید که سالها بود گمش کرده و شوق زندگی رو می شد تو لحظه لحظه زندگیش دید.
هستی که معلوم نبود با انتخاب ها و لجبازی های من چه آینده ای در انتظارش بود الان یک دایی و زن دایی معرکه داشت که بیشتر از من دوستش داشتن.
وهمه ما اینها رو مدیون کسی بودیم که یک لحظه عقلش به جای شهوتش تصمیم گرفت.
پایان.

نویسنده:Ramin44531


👍 23
👎 2
9401 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

787924
2021-01-23 00:47:32 +0330 +0330

برادر دینی ، خسته نباشی . یکم گیج کننده تموم شد و شبیه سریالهای صدا سیمان !

4 ❤️

787927
2021-01-23 00:51:50 +0330 +0330

یعنی بعضی پسرا جوری تو ذهن یه دختر رخنه می کننو از زبونش می نویسن ،آدم می مونه نکنه کبص داشته باشن!

رامین داش حلالته ،اع تو به ما می رسه به مولی،کوتاه بیا مشتی 😂

6 ❤️

787928
2021-01-23 00:52:49 +0330 +0330

فرق فصل با پاراگراف رو یاد میگرفتی بعد مینوشتی…


787930
2021-01-23 00:53:35 +0330 +0330

کاشکی تو این دنیا مسعود های بیشتری داشتیم:)
من به شخصه این داستان رو خیلی دوست داشتم و حس خوبی ازش گرفتم. امیدوارم بازم بخونم ازتون❤


787935
2021-01-23 01:01:49 +0330 +0330

روایت خوبی داشت ولی بی نقص هم نبود. فلاش بک ها خوب بود. هربار که «منتظرم» تکرار میشد، دوباره چیزی بیشتر از شخصیت قهرمان داستان، برای خواننده، گفته میشد و این خوب بود.
طرح داستان به خاطر تم اجتماعی ش، جدید نبود و تا فقر باشه، این موضوعات تکرار میشن و تکراری نمیشن ولی در هر صورت، نمی تونن دلیلی قانع کننده برای هرزگی باشه.
اشکالات نگارشی و غلط های املایی، اگه نبودن، خیلی بهتر بود که معلومه یا بازخونی نشدن، یا دقتی در بازخونی، نشده.
می تونست رتبه ی بهتری از سومی کسب کنه.


787938
2021-01-23 01:13:11 +0330 +0330

عالي بود عالي واقعا لذت بردم
هم روون بود
هم محتوا داشت
هم غلط املايي نداشت
واقعا بهتر از اين نمي شد لايك با تمام قدرت

4 ❤️

787947
2021-01-23 01:26:41 +0330 +0330

لایک4

1 ❤️

787956
2021-01-23 01:56:10 +0330 +0330

عالی بود رامین.

2 ❤️

787958
2021-01-23 02:03:42 +0330 +0330

وهمه ما اینها رو مدیون کسی بودیم که یک لحظه عقلش به جای شهوتش تصمیم گرفت 👌

4 ❤️

787984
2021-01-23 09:16:35 +0330 +0330

یه سری اشتباهات تایپی و املایی، سهل انگاری توی استفاده از علائم نگارشی، درهم بودن و گیج کنندگی دیالوگ ها (بخاطر پاراگراف بندی بد و به هم ریخته توی محل دیالوگ ها.) و لحنی که گاهی بین کتابی و صمیمی سردرگم میشه، توی چشم ترین ایرادای محدود این داستان ان. و همه هم با یه دور ویرایش میتونستن رفع شن.

ولی مهم ترین ایرادش پراکندگی روایت داستان بود. اینکه پرشای داستان توی خط زمانیش با اینکه لازم مینمایند، ولی بخاطر پرداخت نه چندان عالی این پرشای زمانی، جلوی ایجاد قوس داستانی استاندارد گرفته شده. اتفاقات عجولانه حس میشن و نمیشه باهاشون ارتباط برقرار کرد. و قبل از اینکه بخوان تاثیر لازم رو بذارن، داستان ازشون گذشته و پرش داده به یه زمان دیگه.
نمود بزرگ این اتفاق هم توی پرده آخر و پایان بندی داستان میفته. جایی که نتیجه گیری داستان اونقد لفظی و لیترال و اکسپوزیشن واره که حس گزارش رادیو به خواننده میده.

فضا سازی ها و توصیفات هم آنچنان چنگی به دل نمیزنه و به یاد موندنی نیست.

ولی در هر صورت، این داستان هم به اندازه دوتای دیگه لیاقت برنده شدن داشت.


787989
2021-01-23 10:46:10 +0330 +0330

عاااااالی بود.ممنون

4 ❤️

787990
2021-01-23 10:47:26 +0330 +0330

رامین عزیز
همونطور که دوستان اشاره کردن، متن نیاز به ویرایش داشت، هم از لحاظ نگارشی و هم از لحاظ محتوایی تا فلش بکهایی که در هر فصل برای بازگویی روایت انجام شده بود، به خوبی چفت و بست شده و ابهاماتی ایجاد شده برای مخاطب، برطرف بشه…
از نقاط قوت داستان، نگاه متفاوت شما به مقوله‌ی تنفروشی به دلیل فقر و ناهنجاریهای درون خانواده بود.
نوع پرداختن به شخصیتها در هر فلش بک هم برای شخص خودم جذاب بود و نشون از تبحر و آشنایی شما با داستان و داستان نویسی داشت…
یقینا اگر این داستان ویرایش مجدد و اساسی می‌شد، امتیاز بیشتری کسب می‌کرد…

آرزوی موفقیت دارم براتون…


788046
2021-01-23 23:51:52 +0330 +0330

قلمت پایدار

1 ❤️

788142
2021-01-24 07:53:29 +0330 +0330

بسسار زیبا و جذاب بود

1 ❤️

791538
2021-02-12 04:32:36 +0330 +0330

با کمال احترام برای نظر تیم داوری، از نظر من این داستان در میان سه داستان برتر جشنواره، رتبه اولو داشت.
روان و ساده نوشته شده بود؛ حقیقت های جامعه رو با آرمانگرایی بسیار خوب در هم آمیخته بود… تنها جایی از داستان که کمتر دوست داشتم، پایان ماجرا بود.
در کل دستمیزاد ❤️

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom