آفتاب مهتاب ندیده (۲)

1400/09/03

...قسمت قبل

آزمایش خونمو که دادم از اتاق نمونه گیری بیرون رفتم دیدم علیرضا زودتر از من کارش تموم شده و کنار مامانا وایساده.
روبه ماها گفت: شماها برین تو محوطه منم میام.
چند دقیقه بعد به یه پاکت آبمیوه و کیک برگشت و گفت: شرمنده اینجا بوفه نداشت صبحانه بهتر بگیرم؛ منم دیدم عاطفه خانوم رنگشون پریده گفتم فعلا اینارو بخورن ضعف نکنن.
مامانم گفت: دستت درد نکنه پسرم. همیناهم خیلی خوبه.
رفتار الانش با پریشب ۱۸۰ درجه فرق داشت. خیلی کم نگاهم میکرد و با لفظ خانوم صدام میکرد و جالب اینکه تا میتونست منو مخاطب صحبت قرار نمیداد.
آبمیوه و کیک رو که خوردیم رو به مامانا گفت: من و عاطفه خانوم یه‌سر باید بریم ساختمون پشتی یه کلاسه. شماهارو برسونم خونه یا منتظر میمونین؟
مامانش گفت: چندتا خیابون اونور تر بازاره. مارو برسون اونجا تا شما جلسه‌تون تموم میشه ماهم حلقه و اینجور چیزارو ببینیم.
مامانارو رسوندیم بازار. موقع پیاده شدن مامانم یواش در گوشم گفت: کارتون که تموم شد زود برگردین.
دنده رو جا انداخت و راه افتاد. یه خیابون رو که پیچید دوباره نگه داشت و برگشت عقب روبه من.
_خب خوشگل خانوم منتظر چی هستی؟ بپر جلو.
_بیام جلو؟ کسی ببینه چی؟
_نترس من بهت اطمینان میدم هیچی نمیشه بدو بیا جلو.
نامطمئن در ماشینو باز کردم و رفتم جلو نشستم.
_روتو کن اینور یکم ببینمت از شب بعله برون تا الان دلم یذره شده برات.
از هیجان لب بالامو گاز گرفتم حقیقتا این دو روز برا خودمم اندازه دوسال کش اومد و دلم بشدت براش تنگ شده بود از طرفیم بخاطر جریانات شب بله برون روم نمیشد بهش نگاه کنم.
چونمو گرفت و سرمو برگردوند طرف خودش و گفت: کجایی؟ نیستی با ما.
خندیدم و نگامو دوختم به دکمه پیراهنش و آروم گفتم: خجالت میکشم.
_آی آی… نداشتیماااا… قرار شد خجالت و بذاری کنار از من رو نگیری. خودت قول دادی یادته دیگه انشالله؟
_یادمه…
__خیل خب پس؛ خجالت بی خجالت.
ماشینو راه انداخت دیدم داره از یه مسیر دیگه میره پرسیدم: عه اینجا که مسیر آزمایشگاه نیست!
چشمکی زد و گفت: هرچی میخوان تو اون جلسه بگن من خودم بلدم نگران نباش.
لبخند خجولی زدم و اونطرفو نگاه کردم. چندتا کوچه پس کوچه رو رد کرد و پشت یه ساختمون نیمه کاره نگه‌داشت.
نگاهی به اطراف کردم و پرسیدم: اینجا کجاست؟
دستیِ ماشینو کشید و جواب داد: یه‌جایی که بشه راحت رفع دلتنگی کرد.
و چرخید طرفم و منو محکم کشید تو بغلش
احساس لذت و سرخوشی مثل پیچک روم میپیچید و از تنم بالا میرفت. بغلش انقدر آرامش داشت که دوست داشتم تا ابد همونجا بمونم. همینجوری که بغلم کرده بود چادرمو از سرم کشید. ازش جدا شدم و با نگرانی گفتم: کسی رد نشه از اینجا!
_بابا دختر چقدر ترسویی نترس خیالت راحت مگس پر نمیزنه چه برسه به آدمیزاد.
و لبخند اطمینان بخشی بهم زد و ادامه داد: قول میدم هیچکس رد نشه.
لبخندش دلمو گرم کرد جوری که دیگه هیچی برام مهم نبود. نگاهی بهش کردم که تو لباس چهارخونه قرمز مشکیش چقدر جذاب شده بود. آروم لباشو به صورتم نزدیک کرد و پیشونیم و بوسید، بدون اینکه تماس لباشو با صورتم قطع کنه لباشو رو پیشونیم کشید و پایین اومد.
نفسم منقطع شده بود. سینه های جفتمون از هیجان بالا پایین میشد. میتونستم بفهمم صورتم الان کوره آتیشه. دستاشو از دوطرف شال وارد موهام کرد و لبشو رو لبام گذاشت.
قلبم انقدر بی قراری میکرد که حس میکردم الانه که از قفسه سینم بزنه بیرون. اول آروم لبامو میک میزد بعد انگار بی طاقت شده باشه شدت بوسه هاش بیشتر شد و کش موهامو از پشت کشید و دستشو تو موهام قفل کرد و با یه دستش به کمرم چنگ مینداخت.
داغ شده بودم و با هرچنگی که به کمرم مینداخت یه حالی میشدم. ازم جدا شد صورتش قرمز بود و چشماش یه مدلی شده بود. صندلیشو عقب کشید و گفت: بیا اینور.
با صدای تحلیل رفته گفتم: جا میشم؟
_آره؛ بیا فقط.
رفتم شالمو سر کنم که از دستم کشید.
_نمیخواد سرت کنی.
پشتیِ صندلیشو یکم خوابوند و دوباره گفت: بیا دیگه منتظر چی هستی؟
همینجوریشم خط قرمزای زیادی و داشتم رد میکردم! اگر آقاجونم یا بدتر اون رضا میفهمیدن سر به تنم نمیذاشتن. حالا مهم نبود اینکه بهم محرمیم یا نه . تا وقتی عقد رسمی نکرده بودم به قول مامانم حق نداشتم از این غلطا بکنم. ولی از یه طرف قضیه هم علیرضا محرمم بود! کسی بود که واقعا بهم اهمیت میداد و منم دوسش داشتم…دلم نمی اومد دلشو بشکونم؛ و خب یجورایی خودمم کارایی که میکرد و دوست داشتم!
آروم پامو از رو دنده رد کردم و خودشم بغلم کرد و کشیدم طرفش و رفتم اونطرف و روی پاهاش نشستم.
_خب؛ دوباره اومدی بغل عمویی.
و دستاشو دورم حلقه کرد و لباشو رو لبام چسبوند. دستاشو از پشت کمرم آورد و رو سینم کشید که نفسم بند اومد و فاصله گرفتم.
نفس نفس زنان پرسیدم: چیکار میکنی؟
_به نظرت دارم چیکار میکنم؟
_اما…
موهامو نوازش کرد.
_اما نداره عزیز من. بالاخره که چی؟ حالا مثلا ۱۸ روز دیگه صبر کنیم تا عقد فرقی میکنه؟ اینجوری به نفع خودتم هست خجالتت میریزه.
و با شیطنت ادامه داد: بعدم فکر کن یه جلسه عملی از کلاسیه که قرار بود امروز بریم.
_اما… یکم سخته برای من… بخدا میخوام خجالت نکشم. نمیشه!
_میدونم عزیزم. تو لازم نیست کاری بکنی… فقط چند دقیقه جلوی منو نگیر تو حس ما نزن بعدا خودت همرامی میکنی.
آروم دستشو دوباره رو برجستگیه سینم کشید و دکمه های مانتو مو باز کرد. تیشرتمو داد یالا و همزمان انگشتاشو هم رو تنم کشید تا بالا.
داشتم میسوختم؛ بین پاهام آتیش گرفته بود و احساس خیسی میکردم. دستشو روی قسمتی از سینم که از سوتین بیرون بود کشید و تند تند بوسه میزد. بعد دو طرف سوتینمو گرفت و کشید بالا. چشمامو از خجالت بستم و نفسمو حبس کردم.
سینه اامو تو دستای داغش گرفت و گفت: حیف این خوشگا نیست چپوندی اون تو؟
بعد بی قرار زبونشو رو نوک سینه هام میکشید ومیخورد. لحظه به لحظه خیسی بین پاهام بیشتر میشد و تو کمرم یه طوری میشد. نوک سینه هامم سفت شده بودن.
طوری که بعد از مدتی چشمامو باز کردم. دوست داشتم ببینم چجوری سینه هامو میخوره.
یه گاز آروم از نیپلم گرفت که باعث شد ناخوداگاه یه آه آروم بکشم.
_ای جاااان… راحت باش عزیزم‌. صداتو ول بده.
سفت شدن چیزیو زیر پام حس میکردم.
علیرضا یکم جابه جا شدو دستشو روی رونام کشید و به طرف وسط پاهام و از روی شلوار شروع کرد به مالیدن کسم.
از لذت به کمرم موج دادم و آه دیگه ای کشیدم. دستشو وارد شلوارم کرد و اینبار بدون هیچ مانعی کسمو مالید. دیگه صدای ناله هام بلند شده بود. انقدر حشری شده بودم که دوست داشتم کامل لختم کنه .
ماهیچه هام منقبض شده بودن. حرکت دستشو تند تر کرد و در همین حین سینه هامو میخورد.
خودشو ازم جدا کرد و زیپ شلوارشو کشید پایین و پایین تنشو بیرون آورد. دستمو گرفت و روی کیرش گذاشت و گفت: توام یواش بمالونش.
در حالت عادی من خجالتی عمرا اینکارو میکردم ولی اونقدر شهوت جلو چشمامو گرفته بود که بدون تعلل شروع کردم به مالیدن کیرش.
اونم دستش تو شرتم بود و همزمان برای منو میمالید. صدای ناله های آروم اونم بلند شد.
چند ثانیه بعد جفتمون شل شده تو بغل هم افتاده بودیم.

[ادامه دارد…]

نوشته: ساحل


👍 11
👎 5
9101 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

844313
2021-11-24 02:13:32 +0330 +0330

امشب خبریه؟ مسابقه خلاصه نویسی،چیزی هست؟؟؟
خوب اینو اس ام اس میکردی، دیگه ۳ پاراگراف و نیم که این حرفا رو نداره.

1 ❤️

844377
2021-11-24 11:52:30 +0330 +0330

پیشرفت قابل ملاحظه‌ای داشتی
از داستان به پیامک شبونه رسیدی

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها