داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

اَکی (۱)

1399/08/28

(توجه؛این یک داستان است،نه یک خاطره!)
چشمانش را بسته بود و فقط آه و ناله می کرد.مثل عروسک بی اختیاری بود که هرکاری که دوست داشتم میتونستم روش انجام بدم.پاهاش رو از هم بازتر کردم و کیرم رو محکمتر داخل کسش فرو کردم،جیغ بلندتری زد و باز با صدای دورگه شده خودش گفت:بزن سعید،محکمتر بزن سعیدم.داغی داخل کسش اونقدر زیاد بود که احساس می کردم کیرم درون چاله آتیشی فرو رفته.چشماش همچنان بسته بود و لبهای خودش رو گاز می گرفت و از خودش صداهای عجیب غریب در می آورد.به سینه هاش نگاه کردم که با هر جلو عقب کردن من بالا پایین می رفتن و زیباییشون چند برابر میشد.باورم نمی شد بدن این زن بتونه اینقدر خوب باشه.پاهاش رو بلند کردم و گذاشتمشون روی شونه هام تا تنگی کسش واسم بیشتر بشه.در همون حال که پاهاش روی شونم و البته کنار صورتم بود تلمبه میزدم،با دقت تمام بدنش رو از بالا تا پایین ورانداز می کردم.بدن بدون موی کاملا صاف و صوفی که معلوم بود تازه شیو شده و انگار بهترین عطر دنیا رو داشت.نمی دونم چند دقیقه داشتم می کردمش اما توی اون حالت فقط میدونستم خیلی دیرتر از معمول ارضا شدنم طول کشیده.پاهاش رو باز کردم و همونطور که کیرم همچنان توی کسش بود،وزنم رو روش انداختم و سینه های گرد و بزرگش رو تو دستام گرفتم و شروع به بازی باهاشون کردم و با این کارم تازه صدای جیغ و دادش بلندتر و شهوتناکتر شد و ترسیدم الان همسایه ها بشنون و بریزن اونجا!بدن جفتمون عرق کرده بود و لیزی عرق بدنهامون برخورد اونها رو باهم لذتبخشتر می کرد.احساس کردم که دارم ارضا میشم،بخاطر همین سرعتم رو بیشتر کردم و پاهاش رو بالا دادم و روی ساقش رو گرفتم و محکمتر و البته با حرص بیشتری جلو عقب کردم.لحظه ای صداش قطع شد و یکباره جیغ وحشتناکی کشید و و پاهاش رو از زیر دستام در آورد و پشت کمرم قفل کرد و من رو به طرف خودش کشید و با یک دست موهام رو توی دستاش گرفت و ناخنهای بلند اون یکی دستش کمرم رو سوراخ کردن.لرزشهای محکمی تو بدنش اتفاق افتاد و من هم با دیدن او در این حال از خود بیخود شدم و انگار آب تمام بدنم از نوک کیرم بیرون زد و درون کسش خالی شد.روش افتاده بودم و جفتمون نفس نفس می زدیم و اون همچنان که چشماش بسته بود و با حالت شل و ول توی صداش قربون صدقم می رفت و با موهام بازی می کرد.خودم رو از زیر فشار دستاش بیرون کشیدم و متکایی که کنار دستم روی تخت بود رو که قبلا نشون کرده بودم برداشتم و روی صورتش گذاشتم و شروع به فشار دادن کردم.اولش فکر کرد شوخیه و با صدایی که همراه با نفس نفس زدن بود می گفت سعید نکن خفه میشم،و من فشار دستم را بیشتر و بیشتر کردم.چند ثانیه بعد من با تمام قدرت متکا را روی سر او فشار میدادم و او با تمام قدرتش تقلا می کرد که خودش رو از زیر دستام بیرون بکشه…***

_لیلا یه چیزی رو میدونستی؟
+چی رو عشقم؟
_اینکه تو خیلی خوشگلی،اینکه تو خیلی ماهی.
دستش رو گذاشت روی دست من که میخواست دنده رو عوض کنه.
+سعید
_جونم؟
+من به خودم قول داده بودم که هروقت و با هرکی که عروسی کنم،توی روز عروسیم بزرگترین راز زندگیم رو بهش بگم.
_عه،چه خوب‌.و اون راز چیه؟
به سختی لباس بزرگ عروسش را جمع و جور کرد و به عقب برگشت و از صندلی عقب کیفش را برداشت و در اونو باز کرد و از داخلش کلیدی در آورد و به طرفم گرفت.
+اینو بگیر سعید.
_این کلید کجاست؟
+این کلید همون رازمه.این کلید کمدیه که هیچکس و هیچکس حتی بابا مامانم نتونستن توش رو یه دفه ام ببینن و حالا فقط تو حق داری هروقت خواستی بری و داخلش رو نگاه کنی.
_مگه چی هست توش؟
+تمام دل نوشته هام،عکسام،چیزایی که دوسشون دارم،همه چیم.
_چه جالب،حالا کجا هست این کمد جادوییت؟
+تو زیرزمین خونه بابا اینا،ته تهش یه کمد هست که یه قفل کتابی روش خورده،این کلید همون قفله.


به تالار که رسیدیم،دربین سرو صدا و کِلها و جیغهای خانوما،وارد قسمت زنونه شدیم و رو صندلیهامون نشستیم.چند دقیقه ای نگذشته بود که تقریبا چاق سلامتیها و احوالپرسیا تموم شده بود و چنتا خانوم که اکثرا از فامیلای رویا بودن،رو سکوی مخصوص رقص،مشغول هنرنمایی بودن که تازه اونجا بود که تونستم درست ببینم اَکی جون چی پوشیده!اکرم اسم مادر رویا بود.البته اسم نامادریش،اما از وقتی که رویا ۷،۶ سالش بود،با پدرش اردواج کرده بود و رویا همیشه تعریف می کرد که واقعا زن خوبیه و بجز چنتا اشکال کوچولو که همه آدما دارن،بدی ازش ندیده و همیشه سعی کرده باهاش مثل مادر واقعیش باشه.بین تمام خانومهای ریز و درشت و پیر و جوونی که اون وسط می رقصیدن،چشم آدم ناخوداگاه به طرف اون می چرخید‌.از بار اولی که دیده بودمش،کاملا مشخص بود که بلده چطوری و به اندازه از لوازم آرایشش استفاده کنه تا هم زیباتر و هم جدابتر به نظر بیاد.جزو خانومایی بود که دیده بودم با گفتن سنش مشکلی نداره و اصراری هم نداره که هرطور شده و به هروسیله ای خودش رو جوونتر از چیزی که هست نشون بده.زیبایی موها،چشمها،گونه های برآمدش و البته از همه مهمتر نوع خندیدن و صحبت کردن خاصش با لحن صدای آرومی که داشت،هرکسی رو تو همون برخورد اول جذبش می کرد.و این اولین باری بود که میتونستم بدنش رو هم به این شکل ببینم.لباس مجلسی زرشکی کوتاهی که به تنش بود،به زور به بالای زانوش می رسید و از بالا هم به زور نصف سینه هاش رو می پوشوند.جورای شیشه ای نازک بلندی که تا بالای رونهاش رو پوشونده بود و البته کفش تقریبا پاشنه بلندی که به پا داشت،به همراه موهای بلند خرمایی رنگش که تا وسط کمرش می رسید و آرایش مثل همیشه ماهرانش،زیباییش رو صد برابر کرده بود.پیچ و تابهایی که موقع رقص به بدنش می داد،اون لباس رو تو تنش سکسی تر نشون می داد.


سه روز بعد از مراسم توی هتلی در کیش بودیم که قبل از عروسی برای ماه عسل رزروش کرده بودم.در آن چند روز کلی خندیدیم و گشتیم و کیف کردیم.هردوتای ما توی آسمونها بودیم و از این کنار هم بودن لذت می بردیم.هروقت لیلا رو نگاه می کردم از تو چشماش عشق می بارید و منم هیچوقت نتونسته بودم حس عاشقانه ای که به لیلا داشتم را تو کَس دیگه ای پیدا کنم.وقتی پیشش بودم به چیز دیگه ای فکر نمی کردم و احساس خوشبختی می کردم.
از ماه عسل که برگشتیم،تقریبا همه چیز برامون زهر شد!برای اینکه ما نگران نشیم و سفرمون خراب نشه چیزی بهمون نگفته بودن اما واقعیت این بود که آقا قاسم،پدر لیلا که فقط چند سالی از اکی خانوم بزرگتر بود و چهل و پنج شش سالی بیشتر نداشت،باز دوباره درگیر مریضی قدیمی که داشت شده بود و درازکش گوشه خونه افتاده بود.توده ای که توی بدنش بود،با اینکه یکبار از بدنش خارج شده بود،حالا بعد سالها با قدرت بیشتری برگشته بود و فرقش با دفعه پیش این بود که بخاطر مشکلات دیگه ای که داشت،نمیتونست دوباره عمل کنه و خود عمل براش خیلی ریسکی بود.جو خونه از اون حالت شاد،به حالتی غمگین و ناراحت کننده تغییر کرده بود و مخصوصا لیلا ناگهان آدم دیگه ای شده بود.می دونستم که چقدر پدرش رو دوست داره و به قولی جونش به جون اون بستست‌.تنها دختر و البته تنها بچه آقا قاسم بود و وقتی از روابط پدر دختری خودشون واسم تعریف می کرد،نمیتونستم باور کنم که تا این حد به هم وابسته بودن و اینقدر می تونستن عاشقانه همو دوست داشته باشن.اکی همچنان با روی باز سعی می کرد که ما روحیه مون رو نبازیم و ناراحتی نکنیم.اکثرا با بولیز و شلواری در خانه می گشت و من در اون وضعیت کلا شب عروسی و بار اولی که بدن اون رو ناخودآگاه و از روی غریزه نگاهی انداخته بودم،به یاد نداشتم.برای چند روز دیگه ام مغازمو باز نکردم و فقط دنبال کارای آقا قاسم و بردن و آوردنش به دکتر و بیمارستان و آزمایشگاه بودم.


فقط دوماه از عروسیمون گذشته بود که آقا قاسم فوت کرد‌.بعد از فوتش لیلا دیگه اون آدم سابق نبود.دختر شاد و مهربون و شوخ طبعی که می شناختمش،یهو تبدیل شده بود به یه آدم عصبی و نامهربون که با کوچکترین حرفی از طرف من یا اکی یا هرکس دیگه ای جوش می آورد و کلا یادش می رفت ماها کیا هستیم.مدتی بعد با هزار بار اصرار و خواهش بالاخره بردمش دکتر،اما به علاوه اینکه هرروز حال روحیش بدتر می شد،حال جسمیشم به سمت وخامت می رفت.قرصایی که دکتر بهش داده بود،باعث شده بود که بیشتر طول روز و شب خواب باشه و همین مسئله بدون اینکه من یا اکی بخوایم،مارو به هم نزدیکتر کرده بود.هرروز ظهر برای ناهار،مغازه رو می بستم و میومدم خونه.قبل از فوت آقا قاسم قرار بود تا چندماه دیگه که خونه خودمون آماده بشه،بریم و یه جا رو اجاره کنیم اما بعد اون اتفاق به خواسته اکی و البته بخاطر شرایط لیلا،اونجا موندگار شده بودیم.چهلم آقا قاسم تموم شده بود و درست از همون موقع بود که متوجه تغییر حالتهای اکی شدم.
اوایل فکر می کردم دارم اشتباه می کنم،اما بعد یه مدت متوجه شدم که نه،واقعا یه چیزایی عوض شده انگار.اون بولیز شلوارای تقریبا گشاد و راحت و اکثرا پوشیده،کم کم جاشون رو می دادن به شلوارهای استرج و بلوز یا تاپهایی تنگتر،بازتر و البته سکسی تر!این فقط لباسها بود و غیر از اون،چیزی که خیلی تغییر کرده بود،اخلاق و رفتار اَکی بود.میخواست طبیعی رفتار کنه،اما تابلو بود که منتظره تا لیلا قرضاشو بخوره و بخوابه!اونوقت بود که تا از خواب رفتن لیلا مطمئن می شد،نوع حرف زدنش،خندیدنش،رفتارش،آرایشش و حتی راه رفتنش عوض می شد!تو صداش که همیشه دلنشین و زیبا بود،حالا ناز و عشوه بیشتری مخلوط می کرد و جوری با من صحبت می کرد که انگار نه انگار دامادشم و هرکسی که نمی دونست فکر می کرد دوست دختر،دوست پسریم!هر روز دوچیز بود که از روز قبل شدیدتر می شد،یکی وخامت حال لیلا و اون یکی راحتی اَکی نسبت به من!با اینکه مدتها بود که از لحاظ جنسی ارصا نشده بودم و دیدن کارای اون خیلی هواییم می کرد،اما به محض اینکه یاد لیلا می افتادم،خودم رو جمع و جور می کردم و سعی می کردم خودم رو ازش دور کنم و یا به اتاق لیلا برم و کنارش بشینم یا خودمو با چیزای دیگه ای سرگرم کنم یا حتی اگه حالشو داشتم بیشتر تو مغازه می موندم.دیدن لیلا به غیر از خودش داشت من رو هم ذره ذره آب می کرد اما به جز دوا و دکتر و سعی در تنها نگذاشتنش کار دیگه ای ازم بر نمیومد،اونم در صورتی بود که لیلا بیدار می بود یا تو وقت بیداریش می شد باهاش همصحبت شد.هربار قرصای جدیدتر و جدیدتر که اکثرا هم خواب آور بودن و انگار که خود لیلا هم دوست داشت بخوابه،هیچ اعتراضی نداشت و هربار که اَکی قرصاشو براش می برد،بدون هیچگونه چونه زدنی می خورد و باز تو تختش ولو می شد.نه بیرون میومد تا هوایی به کلش بخوره و نه دلش می خواست کسی کنارش باشه و باهاش حرف بزنه.غم شدید و اندوه زیادی که از مرگ پدرش داشت،باعث افسردگی وحشتناکی شده بود که ففط و فقط اون قرصا می تونست شدتش و حتی شده موقتی کم کنه.در این مدت بارها و بارها پیش اومده بود که سر هیچ و پوچ به من پریده بود و هرچی از دهنش در اومده بود بهم گفته بود.حرفهایی که اصلا فکرش رو نمی کردم که اون بلد باشدشون!چند روزی گذشته بود که یکروز ظهر که زودتر از روزهای معمول پیاده برگشتم خونه،وقتی پیچیدم داخل خیابون همیشه خلوتمون،تو همون لحظه اَکی رو دیدم که از یه ماشین شاسی بلند پیاده شد و دستی تکون داد و دوان دوان داخل خونه شد.ماشین به سمتم راه افتاد و با سرعت پایینی از کنارم رد شد.پرادویی بود با شیشه های تماما دودی و فقط تونستم از شیشه جلوش که ساده بود راننده جوونش رو ببینم که شاد و خوشحال احتمالا با صدای موزیک داخل ماشین همخونی می کرد و تو حال و هوای خودش غرق بود.
داخل خونه که شدم دنبال اَکی گشتم تا بپرسم اون یارو کی بود که صدای باز شدن دوش حموم رو شنیدم.اولا قرار نبود اَکی هیچوقت بدون هماهنگی من لیلا رو تنها بذاره،و دومین مسئله این بود که اگر تنهاش گذاشته،اصلا این پسره کی بوده و واسه چی تو محل از ماشینش پیاده شده و واسش بوس هم فرستاده بود!نمیخواستم فکر بدی بکنم،اما حسی بهم می گفت یه چیزی این وسط اشتباهه!به سمت اتاقی که حموم اَکی داخلش بود رفتم و آروم و بی سرو صدا داخل شدم و مستقیم خودمو رسوندم به بالای سبد لباسهای کثیف.سوتینی مشکی روی همه لباسها بود که وقتی کنارش زدم شورت ستش رو هم پیدا کردم.با بی علاقگی اما از روی حس کنجکاوی زیاد با دو انگشتم برش داشتم و زیر نور چراغ اتاق جلوی چشمام گرفتم و خوب ور اندازش کردم،اما چیزی دستگیرم نشد،خواستم بوش کنم که دلم نیومد و سریع انداختمش داخل سبد و برگشتم توی هال.به اتاق لیلا سری زدم که طبق معمول روی تختش خواب بود.بیرون که اومدم،باز ناخودآگاه یاد اون صحنه تو کوچه افتادم و ذهنم مشغول شد.چند روزی بود که اَکی از فاز شلوار و دامن بلند زده بود بیرون و رفته بود تو کار پوشیدن شلوارک یا دامنهایی که هرروز نسبت به روز قبل کوتاهتر می شد و امروز وقتی از حموم بیرون اومد و با دیدن من کمی تعجب کرد،من هم با دیدن دامنی که درست تا روی زانوش رو پوشونده بود متعجب شده بودم.تو این چند وقت اخیر،بعضی روزها به معنی واقعی کلمه شاد و خوشحال بود و از دیوار راست بالا می رفت.انگار نه انگار که تازه شوهر از دست داده و دخترش هم اوضاع اصلا خوبی نداشت.و اتفاقا آنروز هم دقیقا از همان روزها بود.سر میز ناهار خواستم به یه شکلی ازش سوالایی بپرسم که بیرون رفته یا نه اما اون چنان با شدت و ولع غذا می خورد که آدم سیر دوباره گشنش می شد.از همه جا حرف زد و تا تونست ناز و عشوه ریخت و خندید و به هر بهانه ای رویروی من روی میز خم می شد تا سینه هاش از زیر تاپ کوتاه و یقه بازی که به تن داشت،نمایان بشن و همین کاراش باعث شده بود که یادم بره همین یک ساعت پیش ازش چی دیده بودم.بعد از ناهار رفتم تا چرتی بزنم که دوباره همه اون فکرها به ذهنم هجوم آوردن و حس فضولی عجیبی تمام وجودم رو گرفت!درسته بعد از آشنایی با لیلا و تعهدی که بهش تو خودم احساس می کردم،دیگه بجز اون پاپیچ هیچ زن دیگه ای نشده بودم،اما در کل آدم ببو گلابی نبودم و اطمینان داشتم حسم هیچوقت بهم دروغ نمیگه،حداقل در این موردا!باید ته و توش رو در می آوردم.باید می فهمیدم این پسره کی بود.باید دلیل سرحال بودنای چند روز یکبار اَکی رو می فهمیدم.با اینکه چیزی درونم می دونست جریان چیه،اما باید مطمئن می شدم.واسه همین از اون روز،جوری که شک نکنه رفتم تو نخش.هر تلفنی که بهش می شد،گوشامو تیز می کردم تا شاید چیز غیر معمولی بشنوم یا وقتی براش پیام میومد،زوم می کردم رو چهرش که حالتش رو ببینم تا شاید چیزی دستگیرم بشه.یا وقتی آماده می شد که بیرون بره،نگاه می کردم که چی میپوشه یا حتی چه عطری میزنه،اما چون بخاطر لیلا نمیتونستم دنبالش بیافتم،به تایم رفت و برگشتش توجه می کردم.و خودم نمی دونستم که تمام این دقیقتر شدنها باعث میشن که نگاهام کم کم بهش تغییر کنه و برای منی که چند ماهی بود،رنگ سکس رو ندیده بودم سختتر از قبل هم بشه!حالا دیگه با دقتتر به چهرش نگاه می کردم و زیباییش محصورم می کرد،عطرایی که می زد را با تمام وجودم استشمام می کردم.ناخودآگاه به برجستگیهای بدنش بیشتر توجه می کردم و مثل عادتی که خِرَمو چسبیده باشه،منتطر می موندم که جلوم خم و راست شه تا بتونم سینه ها یا قلمبگی کونش رو ببینم.و به تمام اینها باید اضافه کرد،تغییرات هرروز بیشتری که اونم تو کاراش می داد.کاملا مشخص بود که اونم متوجه نگاهها و زوم کردنای من رو خودش هست و واسه همین لباسهاش هرروز بازتر،راحتتر،سکسی تر و شهوتناکتر می شدن.به هر بهانه ای هرچند واسه یکی دو ثانیه خودش رو بهم می چسبوند و مطمئن بود که شرایط منم طوریه که از کاراش استقبال می کنم،که البته درست هم فکر می کرد!طوری شده بود که دیدن سینه های سفید و گردش که حداقل از زیر لباسهاش اینطور دیده می شدن،واسم یه دلخوشی شده بود و برجستگی های کون و رون و ساق پاش دیوونم می کردن.روزها می گذشت و هردوی ما میدونستیم از هم چی میخوایم،اما یه چیزی،یه حسی،یه رودربایستی یا یه پرده ای که هنوز بینمون بود اجازه نمی داد تا برسیم به مرحله آخر!صد در صد تنها دلیل محکمی که مارو منع می کرد از اون کار،وجود لیلا بود که من هربار با دیدنش تو دلم خالی می شد و پاهام سست.تو تنهاییهای خودم نمیتونستم به خودم اجازه بدم بهش خیانت کنم و همین بزرگترین مانع بود برای ارضا کردن حس شهوتم که البته هرروز که می گذشت،سخت و سخت و سختتر می شد!
لیلا رو پیش یکی از بهترین دکترهای شهر بردم تا شاید فرجی بشه.بازهم قرصهای جدید و داروهای تازه تر اما نتیجه،باز همون خوابها و نا آرامیها که شاید یکم بهتر شده بودن،و شاید من اینطوری احساس می کردم.


یک ظهر وقتی به خونه برگشتم با گلایه های مادرانه اَکی روبرو شدم که خسته و درمونده و نگران لیلا بود و می گفت که درست غذا نمی خوره.چیزای مقوی که براش می برم رو دست نخورده برمیگردونه و فقط و فقط قرصاشو راحت و بدون هیچ اعتراضی می خوره.تو این چند مدت همیشه سعی کرده بودم باهاش مهربون باشم و به هرچیزی که فکر می کردم واسش مهمه امیدوارش کنم.هرچیزی خصوصا خود من!اما همیشه و هربار با بدخلقی و داد و بیداد و فحش بدرقم می کرد.رفتم تو اتاقش و دیدم که تازه روی تختش دراز کشید تا بخوابه.رفتم و روی لبه تخت کنارش نشستم و دستی روی موهاش کشیدم.
_سلام خانوم خوشگلم.چطوری؟
نگاهی به من انداخت و چیزی نگفت.
_خانوم ماه من چرا هیچی نمی خوری؟ببین اینهمه چیز خوشمزه کنار تختته اما تو هیچکدوم رو دست هم نزدی.
+برو بیرون سعید،برو می خوام بخوابم.
_باشه عشقم بخواب،اما قبلش یه چیزی بخور.بیا،بیا یکم از این آب پرتقال بخور.
و لیوان رو به طرفش گرفتم که دستم رو پس زد و چشماش رو بست.لیوان رو روی میز کنار تختش گذاشتم و بلند شدم و به سمت در رفتم.برگشتم و نگاهی بهش انداختم و گفتم:
_عشقم اگه منو دوست داری،اگه زندگیمون رو دوست داری یه چیزی بخور.تو خودتم باید به خودت کمک کنی.
با شنیدن این حرف انگار که جن زده شده باشه یکهو توجاش نشست و شروع کرد به داد و بیداد که؛
+من نه تورو نه زندگیمون و نه هیچ چیز دیگه ای رو دوست ندارم،به من امر و نهی نکن و برو گورتو از اتاق گم کن…
_اما لیلا من فقط میگم…
که ناگهان لیوان آب پرتقال رو برداشت و با حرکتی سریع و با تمام قدرت به طرفم پرت کرد و اگه زود نمیجنبیدم و دستم رو جلو صورتم نمی بردم،حتما به صورتم می خورد و لهش می کرد.لیوان به زمین خورد و خورد خاک شیر شد.نگاهی به لیلا انداختم و چیزی نگفتم و از اتاق بیرون زدم و اَکی رو دیدم که با شنیدن صدای داد و بیداد لیلا و شکستن لیوان دوان دوان از پله ها بالا می آمد و به من که رسید گفت:چی شده؟!!نگاهی به اَکی انداختم و اون هم به دست من که روی هوا نگه داشته بودم نگاهی انداخت و من باز چیزی نگفتم.فقط دنبال یک جای خلوت می گشتم تا تنها باشم.بغض گلوم رو فشار می داد و ناراحتی و غم همه وجودمو گرفته بود.سوزشی تو دستم احساس می کردم اما اصلا نمیخواستم نگاهی بهش بیاندازم.به طرف حیاط که پشت خونه بود رفتم و چشمم به زیرزمین افتاد.یا اینکه این چند مدت اونجا بودم اما هیچوقت داخلش نرفته بودم.بدون فکر خاصی و فقط به خاطر اینکه تنها باشم،پله هارو پایین رفتم و داخلش شدم.زیرزمین بزرگ بود و نوری که از نورگیرها واردش می شد،قسمتهاییش رو خیلی روشن و بعضی جاهاش رو هم حالت سایه روشن داده بود.روی صندلی کهنه ای که در قسمت سایه روشن،رو به حیاط بود نشستم و به فکر فرو رفتم.حس عصبانیتی که در وجودم رخنه کرده بود،ناراحتی و غم و غصم رو شدیدتر می کرد.چرا باید اینطور می شد؟مگه من چیکار کرده بودم جز دوست داشتن لیلا که حالا این اتفاقات و بی حرمتی ها حق من شده بود؟نیم ساعتی درهمین احوال و افکار بودم که صدای قدمهای کسی رو شنیدم و بعد از نورگیر زیرزمین ساقهای بلوری اَکی رو دیدم که از جلوم رد شد و به طرف پله ها رفت.از اونها پایین اومد و آروم صدا زد؛
_سعید،سعید جان اینجایی؟
به زور سرم رو بلند کردم و با صدای بریده ای جوابش رو دادم.
+بله اکی جون،اینجام
به طرفم اومد و روبروم جلوی صندلی روی پاهاش نشست و دست روی زانوهام گذاشت.حس برخورد دستهاش به زانوهام تکون کوچیکی بهم داد و باعث شد لحظه ای تو چشاش نگاه بیاندازم.
_خیالت راحت سعید تیکه های لیوان رو جارو کردم.دست خودش نیست،توکه بهتر از هرکس دیگه ای می دونی دست خودش نیست.مریضه،هرکاری که میکنه ناخودآگاهه.
+خوابید؟
_آره خوابید اما صورتش خیس خیس بود.معلومه کلی گریه کرده بود
+من خیلی بدبختم اکی جون،خیلی
_خدا نکنه،این چه حرفیه میزنی جونم؟
+آخه چرا این بلاها باید سر من بیاد،مگه من چیکار کردم آخه؟
هیچوقت بچه لوس و ننری نبودم اما در اون لحظه قطره اشکی از گوشه چشمم پایین اومد که توی اون نور کم درخشید و اکی که به چهرم خیره بود اون رو دید.
_الهی من بمیرم سعید جون.حل میشه همه چیز.تو اونقد پسر خوب و آقایی هستی که من تاحالا هیچ بدی ازت ندیدم.اونم ندیده،منتها میگم که دست خودش نیست دیگه.
آروم از جاش بلند شد و یکهو روی من خیمه ای زد و سرم رو تو آغوش خودش گرفت،جوری که سرش بالای سر من قرار داشت و طبیعتا سر من روی سینه هاش!چیزی در درونم جنبید.با این کارش حسی در درونم تکونی خورد.سرم روی نرمی سینه هاش و برخورد پاهای لختش با پاهام و از همه دیوانه کننده تر،عطر موهاش که روی سرم من هم رها شده بودن و البته بوی تنش که یه تیکه سنگ رو هم زنده می کرد!بدون اینکه فکری کنم دستهام رو پشت کمرش بردم و آروم در آغوشش گرفتم.برخورد کف دستم با کمرش اول سوزش و دردش رو یادم آورد اما بدون توجه بهش فشارم رو بیشتر کردم و بند سوتینش رو زیر دستان احساس کردم.توی اون لحظه نه به لیلا فکر می کردم و نه به اشکی که چند لحظه پیش واسه مشکلاتم ریخته بودم‌.سرش رو از روی سرم بلند کرد و تکانی به کونش داد و روی سرم رو بوسید و دوباره منو محکمتر تو آغوشش فشار داد.تکونهای کوچیک کیرم که به طور غیر ارادی بود،باعث شد پاهام رو به هم بچسبونم و اون رو بین پاهام فشار بدم و دقیقا همین کارم باعث شد تا کیرم بیشتر تحریک بشه و قشنگ میتونستم قد کشیدنش رو احساس کنم.در کسری از ثانیه دست چپم رو که سالم بود روی کمرش کشیدم و پایین بردم و به کونش رسوندم و لپ درشت کونش رو فشار دادم و با این کارم اکی یکهو انگار که جاخورده باشه،تکانی خورد،اما خیلی سریع دوباره خودش رو شل کرد و فشار سینه هایش به صورتم رو بیشتر کرد.تکونی به خودش داد و خودش رو جلوتر کشید.این کارش باعث شد کونش راحتتر تو دستم جا بگیره و محکمتر چنگش بزنم.دست راستم که ضربه خورده بود گزگز می کرد،اما تو همون حال اون روهم به اون یکی لپ کونش رسوندم و تا جاییکه سوزشش اذیتم نکنه فشارش دادم و در همون حال سرم رو چرخوندم و لختی بین سینه هاش رو بوسه ای زدم.هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمی شد و فقط صدای آروم نفسهامون که تو صدای سرو صدای گنجشکهای تو حیاط مخلوط شده بود،به گوش می رسید.تمام اینها در چند ثانیه اتفاق افتاده بود و همچنان ادامه داشت و هر ثانیه ای که می گذشت کیر من بیشتر قد می کشید و دیگه داشت کنترلش از دست من و پاهام که محکم فشارش می دادن،در می رفت.انگار که کمرش در اون حالت خم شده روی من خسته شده باشه تکونی به خودش داد و لحظه ای سرش رو از روی سرم بلند کرد و بعد کنارم اومد و از بغل و انگار که یه طرفه ترک موتوری نشسته باشه،روی پاهام نشست و پیشونیم رو چند بار بوسید.پایینتر اومد و بین چشمام و بعد چشمم رو بوسه های کوچیکی کرد و به لبم رسید.واااای که طعم لبهاش چقدر بینظیر و عجییب بود.شاید بخاطر این مدت که تو کف بودم این حس و داشتم،اما نه.مزه و طعم لبهاش بهتر به نظر می رسید چون اون بلد بود چطور و به چه اندازه و با چه شدت و حدتی از لبها و زبونش استفاده کنه!دیگه محسور شدم و نفهمیدم کی پاهام شل شدن و کیر حالا کاملا راست شده ام،تقلا می کرد تا خودش رو از زیر شلوار بیرون بکشه.نرمی کونش که حالا روی پاهام پهن شده بود رو احساس میکردم و همین مسئله جَریترم می کرد.ساعد دست راستم رو پشت کمرش گذاشتم و همونطور که لبهامون به هم قفل بود،با دست دیگم آروم هلش دادم تا روی دستم بیافته.دست چپم رو از روی لباس روی سینه هاش گذاشتم و از اونجا بود که دیگه نمیفهمیدم چیکار می کنم!اول سینه راست و بعد اون یکی رو تو دستام فشار می دادم.سینه هاش اونقدر بزرگ بودن که دستم را پر میکردن و نمیتونستم به طور کامل همشو تو دستم جا بدم.همچنان لب تو لب بودیم و حالا اون از خودش صداهایی در می آورد که نشون می داد حالش مثل خودمه!دستم رو از رو بلوزش پایین بردم و روی رونهاش گذاشتم.دامنی که تا روی زانوهاش بود،حالا توی این حالت تا یک وجب بالای زانوش لغزیده بود و سفیدی رونهاش طوری بود که ناخودآگاه چشمم رو به سمت خودش برگردونده بود.دستم که روی رونش میخزید،پاهاش رو باز و بسته می کرد و دیگه کاملا از خود بیخود شده بود.باز دستم رو بالا آوردم و زیر بلوزش بردم و اول دور نافش رو لمس کردم و کم کم تا زیر سینه هاش بردم و با تقلای کوچیکی،دستم رو از زیر سوتینش رد کردم و از زیر سینش رو تو دست گرفتم.شاید یکی دو دقیقه ای همچنان لب تو لب بودیم و دستم مدام رو سینه ها و رون پاش جا به جا می شد و دستای اونم که حالا بیحس بودن گاهی توی موهام فرو می رفت و گاهی گردن و صورتم رو نوازش می کرد و همه اینها باعث شده بود که نفسهای جفتمون تندتر و تندتر بشه و فشار دستهامون محکمتر و بدون ملاحظه تر.دستم که خسته شد،تکونی بهش دادم و بلندش کردم و بدون اینکه حتی کلمه ای بینمون رد و بدل بشه،بازوش رو گرفتم و اون که حالا جلوم ایستاده بود رو با حرکت دست برش گردوندم و پشت به خودم رو پاهام نشوندم.آآآه بلند و شهوتناکی که کشید بخاطر برخورد کونش با کیر کاملا راست شده ام بود که بعد از نشستنش کمی درد گرفته بود،اما جا به جاش کردم و وقتی کیرم از زیر فشار کونش در اومد،از پشت هرکدوم از سینه هاش رو تو دستام گرفتم و اون هم با این کارم شل شد و پشت سرش رو روی شونم گذاشت و با بازی بازی من با سینه ها و نوکشون،آه و نالش بلند شد،اینبار یکم بلندتر از دفعه قبل.دست راستم رو از زیر بلوز به سینه هاش رسوندم و بالاخره دووم نیاوردم و دست چپم دامنش رو کامل بالا زد و از روی شورت کسش رو لمس کرد.کسی که حتی با باز بودن پاهاش هم تپل و گوشتی بود.مثل کلوچه یا خمیر داغی که زیر دستام اومده باشه،اونقدر بازی کردن باهاش لذتبخش بود که چشمام رو بسته بودم و حالا یک دست روی سینه گرد و بزرگ و اون یکی روی کس تپلش حرکت می کرد و کیرم که زیر شلوارم گیر کرده بود،با تکونهای شهوتی اکی بیشتر تحریک می شد و داشت می ترکید.سرش رو به طرف صورتم برگردوند و باز لبهاش رو تو لبهام قفل کرد درحالیکه چشماش شدت خماری بسته بودن و انگار بازهم نمیشدن!شاید دو سه دقیقه ای در اون حالت بودیم و من دیگه طاقتم تموم شد و در چند ثانیه حرکت سریعتر دستم روی کسش و فشار بیشتر اون یکی دستم روی سینش و عطر بدن و لبهاش و البته کیرم که با تکونهای بدن اکی دیوانه شده بود من رو به اوج رسوند و بدون اینکه خودم بخوام به اون شکل ارضا بشم،ارضا شدم و سرم رو از سرش جدا کردم و به سمت مخالف چرخوندم و کامل که تمام آبم تو شورت و شلوارم خالی شد،چشمام رو آروم باز کردم و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد،کمدی در آخر زیرزمین بود که قفل کتابی بهش آویزان بود.تکان آخر را که خوردم،روی قفل خیره موندم و بلافاصله یاد روز عروسی و کلیدی که لیلا بهم داده بود افتادم.اَکی که به اوج نرسیده و شاید هنور به امید اینکه من کاری کنم روی پاهام نشسته بود،آرام بلند شد و بدون اینکه نگاهش کنم و از گوشه چشم،در حالیکه هنوز به قفل قفلی زده بودم،یقه لباسش رو مرتب و دامنش رو پایینتر کشید تا سر جای خودش قرار بگیره.به طرفم چرخید و سرم رو بین دستاش گرفت و روی سرم رو بوسید و با صدایی که انگار صدای خودش نبود و از شدت شهوت دورگه شده بود گفت:
_گفتم که همه چیز حل میشه،باهم همه چیزو حل میکنیم!
صدای پاهاش رو شنیدم که ازم دور می شد و به طرف پله ها می رفت و من هنوز نگاهم به اون کمد و قفل آویزون روش بود.احساس خیسی خیلی خیلی زیاد زیر شلوار و حالا بعد از ارضا شدن خجالت و شرمزدگیم از خودم و لیلا و اَکی،و البته یاد اون قفل و کلید روز عروسی،حس عالی چند دقیقه پیشم رو تبدیل کرد به حس ناراحتی شدیدتری از ناراحتی اولم…

ادامه...

نوشته: Farhad_so


👍 31
👎 3
27201 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

777371
2020-11-18 00:58:41 +0330 +0330

به شدت با محارم و بیغیرتی مخالفم اما از لحاظ نگارش خوب بود

9 ❤️

777375
2020-11-18 01:06:15 +0330 +0330

گُه خوردی

0 ❤️

777376
2020-11-18 01:09:53 +0330 +0330

چه آشنا بود نگارش!
خیانت رو دوست ندارم…امیدوارم قسمت بعد خرابش نکنی


777386
2020-11-18 01:56:36 +0330 +0330

میخواستم بخوابم ولی کامنت سپیده رو دیدم مجاب شدم داستان رو بخونم، چند نکته:
۱. بالاخره لیلا یا رویا؟! اوایل داستان تو تالار به جای لیلا گفتی رویا
۲. علائم نگارشی و پاراگراف بندی داستان اصلا رعایت نشده بودم یکمی تو ذوق میزد.
۳. خیلی خیلی بی دلیل داستان رو طولانی کردی و به قول معروف اضافه گویی داشت.
۴. در کل داستان خوب بود و ارزش وقت گذاشتن رو داشت، موضوع جالب بود، نگارش خوب بود، داستان تو بهترین جای خودش به پایان رسید و خواننده تو کف قسمت بعدی میمونه، قسمت اروتیک با اکی جون خوب بود…
۵. لایک تقدیم شما، منتظر قسمت بعدش هستم❤


777388
2020-11-18 02:04:42 +0330 +0330

و به نام شرف بر باد رفته ! 😞

3 ❤️

777397
2020-11-18 02:41:30 +0330 +0330

داغم دااتغ اهل حال میخااام

0 ❤️

777400
2020-11-18 03:18:40 +0330 +0330

خوب بود زحمت کشیدی با انکه گاهی اسامی اشتباه میشد،اروتیک هم عالی درکل خوب۰

6 ❤️

777406
2020-11-18 04:24:52 +0330 +0330

خب بعدش🤔🤔🤔

2 ❤️

777438
2020-11-18 14:00:30 +0330 +0330

این طور به نظر میاد که تو ایده‌ی داستانت قضیه‌ی کمد و کلیدش نقش مهمی داره.
توی داستان لیلا میاد میگه که اون کمد جای مهم‌ترین رازهام هست و فقط به تو میگم…شخصیت سعید هم تا حدی خوبی این موضوع براش مهم و کنجکاو برانگیز هست، اما اینکه هیچ وقت سراغش نرفت و خیلی وقت بعد، اونم اتفاقی سراغ کمد رفت، تا حدی به روند منطقی داستان صدمه میزنه.
به جای اضافه گویی‌هایی که کمک خاصی به روند داستان نداشت کاش بهونه‌ی بهتری برای اینکه شخصیت سعید چرا بعد از اون همه وقت تازه اونم یهویی به اون کمد توی زیرزمین مراجعه کرد، ایجاد میکردی.
لایک پونزدهم از آن ماست.

6 ❤️

777560
2020-11-19 08:29:30 +0330 +0330

با آنکه از همون اوایل داستان میشد خط خیانت رو خوند و معمولا این جور داستانارو دوس ندارم ولی عجیب اینکه تا آخرش رو یه نفس خوندم و بجز موضوع خیانت بقیه اش خوب بود-…لاییییییییک 👍

3 ❤️

777579
2020-11-19 10:47:54 +0330 +0330

بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستیم. ممنون از قلم خوبتون

3 ❤️

777756
2020-11-20 08:04:41 +0330 +0330

بنویس ادامه ش رو لطفا

1 ❤️

777985
2020-11-21 23:13:42 +0330 +0330

عالی بود فووووووووول لاااااااااااااایک دمت گرم خوب مینویسی منتظر ادامه ش هستم

2 ❤️

778057
2020-11-22 04:07:27 +0330 +0330

دستت طلا
عالییییییی عالی نوشتی
خسته نباشی.
با اجازه برم قسمت دوم رو بخونم

لایک طلایی 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

1 ❤️







Top Bottom