به چشم خواهر می دیدمش (۱)

1400/08/21

همیشه به چشم خواهر می دیدمش اینکه رابطه ای بین ما باشه حتی به ذهن خودمم نمی رسید وقتی تازه عقد کرده بودم فقط ۱۳سال سن داشت و یه دختر ناز و خوشگل ،.
رابطه من و همسرم همیشه خوب بود و عاشق هم بودیم سالها گذشت و مهسا خواهر زنم ۱۸سالش شد،من اسمم امیره ۲۶سال سن دارم خودم تو سن کم ازدواج کردم بابام و عموهام از سی سال پیش یه کارخونه تولیدی کیک و کلوچه دارن و همه بچه هاشونم اونجا مشغولن و منم یکی از اونا…
پاییز داشت به سمت روزای سردش میرفت منم طبق معمول سرم تو اینستا گرم بود که استوری مهسارو دیدم یه استوری عاشقانه بود و دستش تو دست یه پسر گره زده بودن خندم گرفت چون بچگیشو دیده بودم و باخودم گفتم بذار سربه سرش بذارم یه ریپلای نوشتم به به مبارکه خانوم خانوما فرستادم
دو دقیقه جواب اومد بابا عکس مال کس دیگه اس خواستم مثلا جلو دوستام کم نیارم،،میدونستم دروغ میگه بعد اون روز متوجه شدم منو از فالوراش دروآورده و این حرصمو در آورد.خونه پدر زن من از خونه های سازمانی راه آهن تبریزه یه حیاط پر از درخت و گل و باغچه ،جمعه ها با باجناق بزرگه و برادر خانمم اونجا جمع میشیم واسه عشق و حال.
داشتیم کباب دود میکردیم که خانومم گفت برو نوشابه بخر بیا .اون شهرک هم فقط یه دونه مغازه داره راه افتادم نزدیکای مغازه بودم یه موتوری اومد نزدیک نزدیک دیدم مهسا پشتش نشسته جالبه به خانوادش گفته بود الان کلاس زبانه ،،بهشون توجه نکردم رفتم مغازع موقع برگشت دیدم مهسا جلو دره اومد جلو گفت سن الله آغاجانا دئمه منی اولدورر یعنی به آغا جونم نگو منو میکشه داشتم میخندیدم بهش گفتم خرج داره گفت چی گفتم مونده به مرام تو میتونی یه بوس کنی و تموم بشه دستاشو گرفتم رفتیم پشت دیوار گفتم چن وقته باهمین
_والله شش ماهی میشه بهش میگم بیا خواستگاریم ولی گوش نمیده
+خب دردش چیه ؟چرا نمیاد؟
_میگه پول ندارم حلقه و مراسم برات بگیرم
+بااونش کاری ندارم یه بوس کن بریم دیرشد
یهو لباشو گذاشت رو لبام یه بوس زد و راه افتاد رفت یه چن ثانیه خشکم زد شاید عذاب وجدان گرفتم تا حالا با دخترای زیادی بودم ولی بعد ازدواج واقعا به همسرم متعهد بودم
اون روز کلا تو خودم نبودم ، شب دیدم دایرکت اومده برام
سلام امیرآقا بابت امروز معذرت دیدم حالت خوب نبود خواستم عذرخواهی کنم …
منم یه دونه نوشتم ممنون
…پایان بخش اول…

از وقتی امیر با خواهرم ازدواج کرد همیشه آرزو داشتم بایکی مثل امیر ازدواج کنم یه پسر قد بلند چهارشونه که همه خانواده از همون اول از اخلاق و خصوصیاتش تعریف میکردن،،من دختر حاج محمد از کارمندای با سابقه راه آهن تبریزم کل زندگیمو تو خونه های سازمانی زندانی بودم همه دوستام از دور دوراشون با دوست پسراشون میگفتن منم از ترس بابام حق نداشتم مستقیم به صورت یه پسری نگاه کنم و همه فانتزیای سکسی من تو رویام با امیر شوهرخواهرم بود یکم عذاب وجدان میگرفتم ولی مجبور بودم نیازمو برطرف کنم،، وقتی تازه وارد ۱۸ سالگی شده بودم واقعا به یه همدم نیاز داشتم همیشه پسرایی بودم که دوربرم بودن ولی هیچکدوم لایق نبودن تا اینکه یه روز وقتی از مدرسه میخواستیم سوار اتوبوس بشیم یه موتوری با سرویس ما تصادف کرد همه پیاده شدیم یه پسر قدبلند و خوش چهره داشت از درد به خودش می پیچید زنگ زدن آمبولانس تو همون حال گوشیشو گرفت سمت من گفت به بابام زنگ بزن منم دستپاچه گوشیشو گرفتم صفحه اش شکسته بود گفتم بااین نمیشه شماره باباتو بگو باهمون حال تو آه و ناله هاش بلاخره با گوشی خودم با باباش تماس گرفتم و دادم به راننده تا باهاش حرف بزنه،،یه چن روزی گذشت یه پیام از واتساپم اومد سلام خوب هستین
خواستم بابت اون روز ازتون تشکر کنم لطف بزرگی کردین
منم تو جواب گفتم
+سلام شرمنده به جا نیاوردم
_همون بدبخت که زدین ناکارش کردین
+ما زدیم یا خودتون
_به هر حال خواستم یه تشکری بکنم
+خواهش میکنم تو اون لحظه وظیفه خودم دونستم
_حالمم خوبه نگرانم نباش
یه استیکر خنده براش فرستادم و بحثمون ادامه یافت و کار به جاهایی کشید که دور از انتظار بود یه روز وقتی داشتم از کلاس زبان میومدم بهش گفتم نیاد چون ممکنه کسی مارو ببینه و آبرومون بره ولی گوش نکرد و مث همیشه منو سوار موتورش کرد و بعد چن تا دور تو کوچه خیابونا سمت خونه راه افتاد حس بدی داشتم چون امروز جمعه بود و همه تو خونه آغاجون جمع بودن جلو شهرک گفتم پیادم کن ولی گوش نداد وقتی داشتیم کوچه سومو تموم میکردیم امیر مارو دید خواستم صورتمو بگیرم ولی کار از کار گذشته بود جلو در منتظرش بودم باید جلوشو میگرفتم وگرنه آبروم میرفت وقتی رسید یه درخواست عجیب داشت که شاید کل فانتزیام توش خلاصه میشد اون ازم بوس میخواست باورم نمیشد که داشتم به آرزوم می رسیدم منو کشید برد پشت دیوار بعد یه گفتگوی کوتاه یه بوس از لباش زدمو رفتم قند تو دلم آب شده بود حسش خیلی بهتر از رویاهام بود …
ولی اون روز کلا امیر تو خودش نبود شاید داشت شوخی میکرد و من جدی گرفتم و یه حس شیطانی میگفت بهش پیام بدم شاید سر صحبتم بگیره باهاش
+سلام امیرآقا بابت امروز معذرت دیدم حالت خوب نبود خواستم یه عذر خواهی بکنم
_ سلام ممنون
چقدر سرد و بی عاطفه من خوش خیال فک میکردم میتونم چن کلمه بحرفم
اون روز حتی جواب سالار دوست پسرمم ندادم و با چشمای گریون خوابیدم
به راستی من عاشق امیر بودم و شاید شباهت سالار به امیر باعث شد تا جذبش بشم…
امیدوارم لذت برده باشین اگه این داستانو دوست داشتین با لایکاتون دلگرمی بدین تا قسمتهای بعدیش که سکسی تره براتون بنویسم

ادامه...

نوشته: شاه سیک


👍 38
👎 5
72901 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

842149
2021-11-12 01:39:25 +0330 +0330

سیک بابای زنت تو دهنت🍆🍆🍆
کباب دود میکردی زن جنده؟!
این یعنی چی کصکش🤣🤣🤣
آبحیتو پشت دیوار خونتون افغانی گایید عاخه کونی🍆
به اون کص داغون زنت قانع باش تا ننتوووو نگاییدیم ما

4 ❤️

842184
2021-11-12 05:56:16 +0330 +0330

این دلگرمی چیه ک همه میخوانش

0 ❤️

842218
2021-11-12 12:12:57 +0330 +0330

گفت کلاس زبان بودم و اومد دنبالم بعد میدونستم همه خونه پدر بزرگمن چون جمعه بود؟ جمعه؟ کلاس زبان؟ گلنار؟ جق؟ نزن داداش برات خوب نی

1 ❤️

842235
2021-11-12 14:50:24 +0330 +0330

مرسی خیلی قشنگ بود

2 ❤️

842267
2021-11-12 19:10:18 +0330 +0330

سلام، خوب بود، ادامه بده.

0 ❤️

842325
2021-11-13 01:49:13 +0330 +0330

یعنی واقعا این داستان سکسی بود که داستان بعدی میگی سکسیتر میکنم?؟.
بعدشم با داستانی که تمام موضوع عینا شبیه هم و تقریبا تکرار حوادث یک روز خاصی رو از زبان دو شخص زن و مرد اصلی داستان میگی به نظرت خواننده نمیفهمه که داستان فقط ی داستان ساخته ذهنه و واقعی نیست البته ایراد نیست چون اکثر مخاطب شهوانی گرایش خوندن داستاهای واقعی دارن میگم

0 ❤️

844343
2021-11-24 05:42:51 +0330 +0330

خواهرزن عالیه .
برا من ۲۰ سالشه هفته ایی دوبارهم باهمیم.خیلی خوبه

0 ❤️

844353
2021-11-24 06:37:14 +0330 +0330

روز جمعه کلاس زبان؟گفتی بوس بده فوری راضی شد لبتو بوسید بانو الکسیسم انقد زود راضی نمیشه لب بده😁،کیر جکی جان تو کونت ای جقی جان با این داستانت

0 ❤️

844539
2021-11-25 16:44:24 +0330 +0330

بد نبود.

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها