رها (۲)

    1396/8/6

    ...قسمت قبل


    مقدمه : این داستان دارای مطالبی مربوط به تراجنسی و همجنسگرایی است پس در صورت عدم علاقه به این گونه افراد ، با توهین نکردن ، به آن ها احترام بگذاریم .


    اگه یادتون بیاد امیرعلی رها رو به کسایی که اذیتش میکردن به عنوان .... معرفی کرد....
    (راوی : امیرعلی)
    - اولین روزی بود که بعد مدرسه به خونه میومدم و گریه نمیکردم ، احساس غرور میکردم که دیگه به من به چشم یه دختر نگاه نمیکنن دیگه صدامو مسخره نمیکنن دیگه....
    اون روز شاید آروم ترین روزی بود که بعد 2 سال تونستم تجربش بکنم ولی صورت رها از ذهنم نمیرفت ، و تمام روز داشتم تو ذهنم تجسمش میکردم ، احساس کردم دوسش دارم ولی اونجا بود که آرامشم بهم ریخت .
    چطوری میتونستم یکیو دوست داشته باشم ولی به بدبختی خودم دچارش کنم ....
    کاش تو شرایط دیگه ای بودم و تصمیم دیگه ای میگرفتم اما نتونستم از خودم بگذرم ( و از مخمصه نجاتش بدم) اما به صرفه ترین و در عین حال شوم ترین تصمیم ممکن و گرفتم و اون نزدیک شدن به رها و کنترل کاراش بود و اینکه کمکش کنم با کمترین آسیب شرایط پیش اومدرو قبول کنه ....
    هنوزم خودمو نمیبخشم...
    (راوی : رها)
    داشتند کلاسارو واسه سال دوم تعیین میکردنو منم نگاهم همش به صورت و مو و لباس بچه ها بود ، بعضیاشون نظرمو جلب میکردن و به اونایی که ازشون خوشم میومد لبخند میزدم کلا هرچیز خوبی میدیدم لبخند میزدم و بعدش سرمو مینداختم پایین..
    دوستی نداشتم که بدی یا خوبی های کار ها و رفتارامو بگه ، خواهرام بودن که رفتار و اعمال منو ساخته بودن
    زنگ سوم بود که 10 ،20 نفر از کلاسای مختلف اومدن کلاس ما و داشتن دنبال چیزی میگشتن که یکیشون گفت اوناهاششش...
    دیدم با انگشتش داره منو نشون میده و یکی یکی نیششون باز میشد منم طبق عادتی که داشتم موهامو که ریخته بود رو صورتم رو دادم بالا که یکیشون گفت عجب چیزیه پسرر ..!
    یک دفعه یه حس جدیدی رو تو خودم داشتم احساس میکردم ، علاقه به همکلاسیام کسایی که حداقل از نظر شکلی یک مقدار به من شبیه بودن ، به برقراری رابطه بهشون فکر میکردم ، به کارایی که خواهرام روم انجام میدادن و...
    حتی این اتفاق باعث شد تا چشم و گوش بچه های کلاس خودمون بازتر شه و منو به چشم دیگه ای ببینن...
    اومدم که تو خونه همش به فکر این بودم که چه اتفاقاتی از فردا در انتظارم خواهد بود و چجوری قراره با یکی مثل خودم دوست بشم یا رابطه برقرار کنم و یا ....
    تو این افکار بودم و رو تخت دراز کشیده بودم که ریحانه جلوتر از بقیه خواهرام اومد پرید رو تخت و سره کیرمو گاز گرفت ( دیگه کاملا روشون باز شده بود) ، گفت سلام باز که شاخخخه ، گفتم اذیت نکن تورو جون هرکی دوس داری ، امروز نه. گفت امروز یه برنامه جدید واست داریم مامان و بابا رفتن پیش حاجی بابا اینا زود پاشو بیا حموم، منم که تو فکر و خیال خودم بودم قبول کردم و شورت و شلوارکمو یجا کشید پایین و رفتیم حموم،گفتم خب بفرمایید امروز چه آشی برام پختین ؟!
    رعنا گفت داداش نگاه کن سارا( بزرگترین خواهرم که در داستان قبل به اشتباه نام رعنا 2 بار تکرار شده بود) چی آورده واست !!
    سارا وقتی که دستاشو از پشتش در آورد ، ترس و هیجان وجودمو فرا گرفت ، یه چیز بنفش تیره بود که شبیه کیر آفریقایی ها بودد
    با تعجب پرسیدم این چیییهه ؟!؟!؟؟!
    سارا گفت این یه هدیست واسه داداشمون که سال دومو شروع کرده و اسمش دیلدوعه .... همون رنگی که دوس داری
    راس میگفت عاشق بنفش تیره بودم...
    ریحانه گفت یادته دیگه رو زمین مثل سگا زانو میزدی انگشتت میکردیم ، الانم دوباره اون شکلی شو ..
    خواستم فرار کنم که ریحانه دستاشو گذاشت رو چارچوب در حموم و گفت کجا قراره کلی بهمون خوش بگذره...
    دیگه سست شده بودم و نشستم رو کف حموم ...
    رعنا شروع کرد به خودن و مک زدن بستنی چوبیش ( ^_^ بله بله ) ، ریحانه هم شروع که به لیس زدن سوراخ کونم ( :/ ) ، سارا هم داشت به سر کیر بنفشه صابون میمالید و گفت ریحانه تا 3 انگشت جا باز کن ، تو همین حین از بس که رعنا تند مک میزد ، آبم اومد ولی رعنا دست برنمیداشت و ادامه میداد ، فقط اون وسط که جیشم گرفت سرشو از کیرم برداشت وگرنه کلا سرگرم بود ... ریحانه که با یک انگشت شروع کرد عادت کرده بودم و حساس ترین نقطه ی بدنمو داشت میمالید و لذت میبردم اما با 2 و 3 انگشتی شدن آه و ناله های من همراه با اشکام بیشتر میشد هر از چندگاهی هم رعنا سرشو از کیرمیکند و اشکامو پاک میکرد و دلداریم میداد تا اینکه سارا دیلدو رو کرد توی کونم ، یکک جیغی کشیدم که سارا دیلدو رو درآورد پرت کرد اون ور گفت رها غلط کردم حالت خوبه ؟؟!! رها ؟! من از فرصت استفاده کردم و خودمو به بیهوشی زدم .. بعد سارا بغلم کرد و مدام ازم عذر خواهی میکرد همین اتفاق ساده باعث شد دیگه تا 4،5 سال به غیر از رعنا که نمیشد از کیر گرفتش دیگه بامن هیچ کاری نداشتن..
    وقتی که سارا با گریه گذاشت منو رو تخت و از اتاقم رفت بیرون ، اون لحظه ای که جیغ کشیدم و تجسم کردم که اگه به جای اون دیلدو ، یه کیر واقعی رو ......
    (راوی : امیرعلی)
    تو راه مدرسه نقشمو کشیده بودم حتما جواب میداد ولی طول میکشید ولی از همون زنگ تفریح اول شروع کردم ، رفتم کلاسشون و به بهانه ی صحبت درباره برنامه مسخره ی کلاسا بحثو باز کردم ، گوشه نشین نبود راحت تو بحث شرکت کرد و نظراتشو میگفت زنگ که خورد گفتم راستی اسمت چیه گفت رها ... ، داشت بقیشم میگفت که گفتم نه همین واسم کافیه و ازش خدافظی کردم و رفتم ، مطمین بودم کارم یادش میمونه و اره مونده بود...
    (راوی : رها )
    نذاشت حتی فامیلمو بش بگم ... ازش خوشم اومد شخصیت عجیبی داشت بنظر درس خون میومد ولی نکته بارز شخصیتش شرارتی بود که از چشاش میبارید راحت حسش میکردم اما دوست داشتنی بود اونقدر که مجبورم کرد پیگیر اسمش باشم و با اینکه به راحتی اسمشو فهمیدم اما همین اینکه دنبال اسمش بودم ، هم واسه من وهم واسه اون دردسرایی رو ایجاد کرد.
    دردسرایی که فقط نتیجش نزدیک شدن من به امیرعلی بود و قرار گرفتن اسمامون کنار هم موقع شایعه سازی بقیه
    البته شایدم من زیاد خیال بافی میکردم اما احساس من اهل دروغ گفتن به من نبود ....
    اواسط سال بود که داشتم به حرفای تختای آخر گوش میکردم که داشتن درباره سایز کیر همدیگه بحث میکردن یه پسره بود به اسم اشکان که رسما و اسما خودشو جنده معرفی میکرد . اشکان دست برد به کیر یکی از بچه های شر کلاس (علیرضا) و بعد اینکه شاخ شد از بین زیپ شلوارش درش اورد اونم جلو اون همه ادم ، بعد یه دفعه رفت عقب گفت این چیه لامصب نگاها همه برگشته به گوشه ی کلاس بیچاره علیرضا سرخ سرخ شده بود . منم که بیش از این نمیاونستم خودمو نگه دارم برگشتمو دیدم ، واقعا بزرگ بود خیلی بزرگ بود سریع زیپشو کشید بالا ولی اصلا قابل قایم کردن نبود قشنگ اندازه اون کیر بنفشه بود ، من تو همین فکرا دیدم که ناظم از جلو در داد زد آهای رها کجارو نگاه میکنی انگار که کل کلاس منتظر همین لحظه بود و همه زدن زیر خنده ، ناظم که فک کنم فهمیده بود گفت رها پاشو بیا بیرون ببینم رفتم بیرونو گفتش چیکار میکردی منم که تو این شرایط کم نمیاوردم گفتم آقا داشتم به چیزایی که پشت نیمکتا نوشت نگا میکردم ، آقا چرا امسال رنگ نکردن نیمکتارو هیچی انقدر ازین چرت و پرتا گفتم که گفت پاشو برو کلاس بار آخرت باشه ، وقتی که برگشتم به کلاس دیدم معلم اومده و سریع رفتم نشستم سر جام و جامدادیمو باز کردم که خودکار بردارم که توش یه کاغذ بزرگ مچاله شده بود رو لایه بیرونیشم نوشته بودن رها...
    خب اینم قسمت دوم با معرفی 2 فرد جدید (علیرضا و اشکان ) که البته کسایی که دفترچه دلنوشته های یک گی 1 یا 2 رو خوندن با اشکان آشنایی دارن ، امیدوارم خوشتون بیاد و با نظرات خوبتون به بهتر شدن من و داستان کمک کنید و یادمون نره احترام شرط اول درکه.


    ادامه...


    نوشته: LGBTRESPECT

  • 11

  • 0




  • نظرات:
    •   The_Dr
    • 1 سال،6 ماه
      • 3

    • خوندن این داستان به شدت لذت بخش بود


      خدا صبر بده به این رها با این خواهراش (biggrin) (clap)


    •   سیسمونی
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • اینا که خواهر نیستن عفریتن


    •   Deadlover4
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • میگم علی،کارای بد بد نکنینا!بچه های خوبی باشین!وگرنه دفعه بعدی دیسلایک میدم!...دلم برای رها میسوزه،هم از دست اون خواهرای چیزش بدبختی میکشه،هم از دست بقیه...خودت عاقبت به خیرش کن!


      راستی،لایک دوم تقدیمت عزیزجان!


    •   reza.shz.77
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • خب خدا رو شکر که واقعی نبود
      استعداد خوبی داری
      فقط یه سری ایرادای کوچیک داری که منم تو داستانای اولم داشتم
      زمان به علاوه ی دوستای خوب درستش میکنه
      فقط دیگه از استیکر و چیزای شبیه به اون استفاده نکن
      زیاد هم پرانتز باز نکن
      باز هم بنویس
      قلمت جاری


    •   LGBTRESPECT
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • The_Dr
      این نظر لطف شماست امیدوارم همینطور که شما میگید باشه ؛)
      آره والا ولی موقتا از دستشون راحت شده بدبخت خیلی باهاش کاری‌ ندارن =)


    •   LGBTRESPECT
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سیسمونی
      بله اونم یه دیدگاهه :)))
      البته خیلی از مشکلاتش سر خواهراش بودن


    •   LGBTRESPECT
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • Deadlover4
      من ؟!!؟! کارای بد بد ؟؟؟!!! نبابا من پسر خوبیم ^^ ولی حالا ببینیم چی پیش میاد
      دیسسس لایککک ؟؟!؟!؟!؟! چرااااا !!!؟ جملت خیلی تهدید آمیزههه .... ببین من کلا عملی ناشایستی تو این داستان انجام نمیدم... من انجام ندم کافیه دیگه ؟؟ ...دیس لایک نکنیاا ^
      ^
      در اون زمینه تلاشمو میکنم خیلی سخته ولی چشم ×_×
      ممنون از اینکه وقت گذاشتیو خوندی ممنون بابتت لایکک


    •   LGBTRESPECT
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • reza.shz.77
      خیلی ممنونم ازینکه داستانو خوندید
      خب اینکه میفرمایید واقعی نیست جالبه آره خب یه مقدار اغراق موج میزنه در داستان ولی خب متاسفانه یا خوشبختانه شخصیتای داستان واقعی اند و موضوع کلی داستان هم همچنین و حتی خواهر ها
      پارانتزای دارای استیکرو جمع میکنم آره ممنون بابت انتقادت کاملا قبول دارم ، ولی خب‌ پارانتزای توضیح دارو چه کنم مخصوصا در یکی از داستانام که به تازگی منتشر میشه لازم بود کلی توضیح بدم....
      بازم خیلی ممنون که اینارو گفتی در داستانای بعدیم حتما اعمالشون میکنم


    •   عارف.میران
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • لایک


    •   TINAAAAA
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • این داستان واقعیه؟


    •   LGBTRESPECT
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • عارف.میران
      ممنونم از شما


    •   LGBTRESPECT
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • TINAAAAA
      ممنون که خوندید
      محوریت کلی داستان واقعیه و همچنین شخصیتا فقط یه کوچولو اغراق داره ( حالا یکم بیشتر)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو