شبی با حاجی

    1394/11/12

    اصل داستان مربوط میشه به اتفاقی که وقتی یکی از دوستان واسه 2-3 شبی مهمان ما بود.
    بخاطر اینکه زیاد داستان طولانی نشه، من فقط چیزای رو از گذشته میگم که واسه درک اتفاقات اون 2-3 شب لازم هست.
    من و الهه بعد چند سال دوستی وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم، با مخالفت خانواده هامون روبرو شدیم که بعد کلی کشمکش تصمیم گرفتیم از هم جدا شیم و هر کس بره دنبال کاره خودش، همین جور هم شد و الهه ازدواج کرد ولی بعد 2 سال از همسرش جدا شد. کم و بیش از همدیگه خبرای به گوشمون میرسید و بعد چند ماهی من دوباره پیگیرش شدم و خلاصه اینبار دیگه ازدواج کردیم و واسه زندگی رفتیم به یه شهر دیگه...


    مسئول جایی که قرار بود عقد کنیم، حاجی بخاطر اینکه هم همسایه بودیم هم توی کاره دیگه اون مشتری جای که کار میکردم بود، منو خوب میشناخت، تا حدودی رفاقتی داشتیم و بخاطر کار هم کم و بیش در تماس بودیم باهم... وقتی فهمید قرار با کی ازدواج کنم، ازم خواست برم دفترش که با من صحبت کنه...
    حاجی اینجور شروع کرد که محسن، میدونی داری با کی ازدواج میکنی؟!
    من: اره حاجی چطور؟!
    حاجی: میدونم قبلا با هم بودید و خانوادت نذاشتن ازدواج کنی...
    من: اره حاجی، چند ماه پیش جدا شد و ما با هم دوباره شروع کردیم، اینبار ازدواج میکنیم و از اینجا میریم که بشه راحت زندگی کرد...
    حاجی: کاملا ازش شناخت داری؟!‏
    من: اره حاجی چطور؟!
    حاجی: ببین من فقط چون میشناسمت دارم بهت میگم، فقط ... چی بگم والا...
    من: حاجی بگو راحت باش
    حاجی: تو کی میگی میدونی، میدونی وقتی از شوهرش جدا شد، یه مدت صیغه من بود؟!
    منم گفتم که بله حاجی میدونم، در جریانه همه چی هستم، خودش واسم گفته همه چیرو...
    حاجی که یکم انگار شک شده بود گفت جدی میگی؟!
    گفتم بله حاجی، میدونم شما هم قصدت خیرخواهی که به من داری میگی ولی میدونم.
    حاجی: پسر تو میدونی این صیغه من بوده! باز میخواهی باهاش ازدواج کنی؟!
    من: حاجی خوب اون اگه صیغه شما بوده، شما هم اونو صیغه کرده بودی! اگه بده، پس شما هم پات که وسطه!
    حاجی: محسن چی میگی؟! من مردم! مرده حسابی زنه آیندت صیغه من بوده! میفهمی؟!
    من: حاجی جان، میگیرم چی میگی، ولی به همون دلیلی که شما لازم بوده صیغه کنی، اونم خواسته صیفه بشه! واسه من فرق نداره حاجی، زن و مرد نداره...
    حاجی: والا من نمفهمم تو چی میگی، من فقط می خواستم بهت بگم که داری چکار میکنی...
    حاجی: من ممنونت هم هستم، میدونم رو چه حساب بهم میگی، منتها واسه من مهم نیست، الهه اون موقع مطلقه بوده، منم توی زندگیش نبودم، دلش خواسته که صیغه شما شه! اون گذشته دیگه واسه من... گذشته ای اون ادمه...
    حاجی: درست، منتها... ببین محسن ما خیلی ساله توی یه محل هستیم و بخاطر کار و اینا کم و بیش بهم نزدیک! ولی ... اخه پسر خوب، فکر کن! چهار روز دیگه با خودت میگی زنه من صیغه حاجی بوده! با حاجی توی رختخواب بوده!...
    من: حاجی بخوام اینجور فکر کنم که خوب قبلا شوهر داشته!
    حاجی: اره ولی شوهر داشته فرق داره تا چند روزی یه بار میومده پیشه من واسه....
    اینجا حاجی حرفش و خورد که من گفتم حاجی راحت باش! بگو، من همه چیو میدونم....
    حاجی ادامه داد: اره میومده واسه رابطه جنسی... تازه، تو اصلا میدونی شوهرش بهش شک داشته واسه همین جور چیزا از هم جدا شدن!؟
    من: بببین حاجی جان، من وقتی الهه با اون بابا ازدواج کرد، گفتم اینا نمیتونن زندگی کنن! چون الهه رو میشناختم! الانم دارم باهاش ازدواج میکنم چون باز میشناسمش!
    ببین حاجی من فکر میکنم، اگه کسی بخواد کاری بکنه، شما خودت و بکشی هم اون میکنه!
    حالا، دو راه هست! یا اینکه اصلا نمی تونی تحمل کنی و باید تمام کرد! مثله همین طلاق الهه! یا اگه فکر میکنی میتونی باید سعی کنی اون وضع رو مدیریت بکنی!
    حاجی: یعنی تو میزاری زنت هر کار خواست بکنه!؟
    من: نه! محدودش نمیکنم که حریص تر شه! بعدم، ترجیح میدم با اطلاع من ازاد باشه تا در نبوده من بهم خیانت کنه!
    حاجی: من نمیفهمم والا!
    من: حاجی ناراحت نشی ازم، ولی مگه شما بدون اطلاع خانمت صیغه نمیکنی؟! شما طبیعتا از روی تنوع طلبی اینکار و میکنی دیگه! من حاضرم اگه زنم خواست تنوع طلبی بکنه من توی جریان باشم تا بهم خیانت شه!
    حاجی که تا حدودی مات و مبهوت مونده بود سرش به دو طرف چرخوند و گفت تو نمی فهمی چی میگی...
    گفتم حاجی اصلا بیخیال! بازم مرسی که بهم گفتی...


    خلاصه گذشت و ما توی همون دفتر حاجی اینا عقد کردیم و حاجی یه جور نگاه الهه میکرد، که قشنگ میشد فهمید داره الهه رو لخت تصور میکنه و همه کارای که باهاش کرده رو توی ذهن مرور میکنه، بعدم با یه لبخند نگاه من میکرد که یعنی من زنتو قبلا خیلی کردمش...
    کمی بعد از ازدواجمون رفتیم یه شهره دیگه، چون میدونستیم که اینجور بهتر میشه زندگی کرد... من کارم منتقل شده بود و الهه هم طولی نکشید که جایی مشغول شد...
    خوب واقعیت، الهه با زیبایی که هم در صورت هم در بدن داشت، یه لوندییه خاصی داشت توی رفتار و حرف زدن، که واقعا تحریک کننده بود، و در کنار مدرک و این مسائل، باعث شد که راحت کار پیدا کنه... همیشه هم وقتی با هم


    بودیم و اونجور ناز میکرد و حرف میزد و من میدیدم که دیگران چطور با هوس نگاش میکنن لذت میبردم... اونم که خودش دوست داشت و میدونست منم خوشم میاد و راحت میزارمش، بعضی وقتا بیشتر هم عشوه میومد...
    از همون قبل از ازدواج هم، خیلی وقتا از سکس هاش با حاجی تعریف میکرد و همه چیزو برام تعریف کرده بود که بعضی وقتا بهش میگفتم یه جور تعریف حاجی و میکنی که اگه بود فکر کنم میپریدی بغلش اونم میگفت بغلش که نه


    ولی سره کیرش حتما! حالا شیطنت هاش سر کار و اینور اونور هم که به کنار...
    توی چند ماهی که گذشته بود، حاجی رو که ندیده بودم ولی تلفنی کم و بیش در تماس بودیم، با اینکه من اونجا نبودم ولی مخصوصا خودش گهگداری زنگ میزد...
    تا یه سری که تماس گرفت و گفت بخاطر مشکلی که داره، دکترش بهش یه متخصص رو توی اصفهان معرفی کرده و اونم می خواست که اگه میشه 2-3 روزی بیاد خونه ما که بره دکتر...
    وقتی به الهه گفتم، یکم شوک شد و خوشحالی توی صورتش کامل مشخص بود! با اون ناز و عشوه گفت، محسن، تو ناراحت نمیشی اگه بیاد؟!
    من: واسه چی باید ناراحت شم؟!
    الهه: خوب تو که دیگه گذشته من و با حاجی میدونی؟!
    من: اخه کسده تو وقتی اومدیم اصفهان به رئیس شرکت دادی که موقعیتت بهتر شه! بعد الان باید از اومدنه حاجی ناراحت شم!؟ دیگه اگه بخوای بهش بدی میدی دیگه!
    الهه: فدا شوهره خودم بشم که همیشه با جنده بازیا من کنار اومده!


    خلاصه روزی که حاجی اومد رسید و یه 2 ساعتی با هم تنها بودیم تا بعد الهه از سرکار اومد.
    وقتی که حاجی اومد گفت الهه خانوم کجاست؟ گفتم سره کاره میاد، چیه حاجی دلت تنگش شده؟! خوب من که میدونستم الهه دلش میخواد، واسه همین منم چیزی نبود که بخوام رعایت کنم! حاجی هم که کامل مشخص بود تکلیفش چیه گفت:
    اره دیگه تو ورداشتی اومدی اینجا دیگه ما دلمون تنگ همه میشه دیگه!
    گفتم حالا میاد میبینش حاجی جان.
    خلاصه الهه وقتی اومد، اومد تو با حاجی دست داد و حال و احوال و بعده یکم احوالپرسی حاجی و بغل کرد و حاجی هم که دیگه گل از گلش شکفته بود!
    الهه همون جا روسری و مانتو رو دراورد و با تاپی که نصفه سینه هاش بیرون بود و یه ساپورت نشست روبرو حاجی و حرف و اینا، حاجی که توی همون مانتو داشت با چشم الهه رو میخورد، بهش گفت: میگم شما سر کار


    بودی؟!
    الهه: اره حاجی
    حاجی: میگه کجا کار میکنی؟! ماشاالله با این سر و وضع؟!
    الله از اون خنده ها لوند کردو با نازه خاصه خودش گفت: شرکت خصوصی هست حاجی واسه همین کاری ندارن!
    حاجی: اها، باید از خداشونم باشه ...
    حاجی که از همون موقع ازدواج ما متوجه شده بود من الهه رو ازاد گذاشتم و الهه هم که خودش تنش میخواره خلاصه واسه خودش جولان میداد...
    بعده یکم گپ زدن الهه رفت حموم و توی این فاصله حاجی بهم میگه کاش منم همکارش بودم گفتم بابا حاجی شما که از همکار خیلی بهش نزدیک تر بودی و هستی، نفرماین، حاجی گفت: میگم خانومت همیشه همینجور لباس میپوشه؟!


    گفتم والا حاجی حالا این خوبه بود تازه! واسا توی این 2 روز خودت میبینی، گفت تو که کاریش نداری؟! گفتم نه حاجی، من کامل ازاد گذاشتمش!
    بعد حاجی گفت محسن ناراحت نشی ولی چه جیگر شده خانومت، منم زدم زیره خنده و گفتم حاجی فکر کنم جیگر بود که شما صیغش کردی، حاجی کلی کیف کرد و خندید... الهه بعد از حموم موهاشو پریشون کرد و با یه تاپ مشکی تا بالا ناف که باعث میشد سفیدی چاکه سینش بیشتر به چشم بخوره و یه دامن مشکی تنگ و کوتاه، اومد و بعد یه تاب خوردن توی حال که تابلو بود خوب میخواد همه جاشو نشون حاجی بده اومد روبروی حاجی رو مبل نشست و پاش و انداخت رو پاش جوری که این گوشت رونش ادم و دیونه میکرد! دامنش کلا از بالا از خط کونش بود تا پایئن خط قمبلش! وقتی اومد از جلو منو حاجی رد بشه، جوری این کونش بالا پایئن میشد که حاجی با دهن باز محوش شده بود و انگار نه انگار من اونجا نشستم!
    الهه که مشغول ناز کردن و لوندی بود و حاجی هم داشت حال میکرد و گپ میزدیم که الهه گفت حاجی راستی دفتر هنوز همونجاست یا جابجا شدین، تا حاجی خواست جواب بده من گفتم: الهه جان چیه هوس دفتر کردی؟! فیلت یاده هندسون کرده؟! حاجی که می خندید و الهه با یه عشوه لبش و ورچید! منم ادامه دادم که بابا دیگه خوده حاجی که اینجاست چکار دفتر داری! راستی حاجی، ما که خیلی وصفتو از الهه شنیدیم، میگم حالا که دور همیم تعریف کن اصلا چی شد تو رفتی توی نخ الهه؟!
    حاجی: حاجی با خنده یه نگاه به الهه کرد و گفت اجازه هست تعریف کنم، الهه خندیدو گفت خلاصه بفرمائید حاجی گفت حقیقت واسه همون کارا طلاق که میومدن دفتر من دیگه دیدم چه خانومه برازنده ای! دیگه کارا طلاقشون که انجام شد، یه روز به بهانه مدارک گفتم اومد دفتر، تازه اون روز دیدم که چه جیگریه این خانوم! یه مانتو تنگ پوشیده بود که دیگه دله ما رفت و یکم که حرف زدیم، شمارمو بهش دادم گفتم کاری داشتین با خودم تماس بگیرین من در خدمتم، خلاصه کم کم تماس و بعدم دیگه ... که من حرفه حاجی و اینجا قطع کردم گفتم که بعد دیگه کار کشیده شد به همین دفتری که الهه داره الان جویا میشه ببینه هنوز سره جاش هست یا نه اره؟! خلاصه همه خندیدیم و بعدم شام
    و توی همه این فاصله ما هم یه چرت و پرت میگفتیم و حال میکردیم...
    دیگه یکم بعد از شام الهه گفت پاشید بخوابیم که صبح باید محسن بره سره کار و ما هم که بریم دکتر، بخوابیم که صبح زود پاشیم و رفت توی اتاق منو حاجی داشتیم گپ میزدیم و اینا که دیدم الهه با یه لباس خواب سکسی تور مشکی، که همه جای بدنش کامل پیدا بود و بلندی لباسه هم تا تقریبا تا روی کونش بود اومد شورته قرمزش هم که دیگه تابلو رد شدو گفت شما هنوز نشستین پاشین دیگه و رفت توی دستشوی، یعنی راستش لخت میومد اینقدر تحریک کننده نبود... وقتی رفت توی دستشویی حاجی گفت اینکه گفتی اون لباساش خیلی خوب بودن تازه میفهمم منظورت چی بود! منم گفتم حاجی البته بماند که بدم نیستا! گفت نه!؟ چرا بد باشه؟! ما که داریم فقط زیبایی میبینیم حالشو میبریم.
    وقتی الهه اومد بیرون گفتم حاجی به نظرت الهه تغییری کرده توی این 1 سال و خورده ای؟! منظورم جسمی هست؟!
    الهه که از سره شب میدونست من دارم از روی شهوت و اینکه هم به اونا حال بدم هم به خودم این جور حرف میزنم و اینا، یه ژست سکسی گرفت و جلو حاجی واساد و داشت جفتمون و نگاه میکرد... واقعیت اینکه من ببینم الهه
    لباسش لختی و هست و یه مرد داره با شهوت نگاش میکنه چیزیی بود که کم و بیش اتفاق می افتاد، ولی دیگه نه با ی همچین لباسی... واقعا تحریک کننده بود که می دیدم زنم توی همچین لباسی جلوی یه مرد اینجور واساده! اونم

    مردی که یه زمان میکردتش و همین الان کامل مشخصه که داره خودشو کنترل میکنه که همین الان نپره روی زنم... روزه اخری که حاجی میخواست بره خودش بهم گفت واقعا اون شب اول که این اتفاقا افتاد خیلی لذت بخش
    بود.... خوب برا هر کدوممون یه جور لذت داشت... بگذریم، همین جور که حاجی داشت نگاش میکرد گفت والا به نظر من از اون موقع ها هم بهتر شده!
    گفتم حاجی خوب دقت کنا، چاق شده لاغر شده یا چی؟! الهه یه چرخ جلو حاجی بزن، الهه هم یه چرخی با لوندی زد و حاجی گفت من که میگم متناسب تر و جیگرتر!
    توی همین حالت دیدم الهه با یه حالت سکسی اومد سمت حاجی و با چشماش که از خماری ادم و مست میکرد در حالی که داشت می نشست توی بغل حاجی رو به من گفت: حاجی که فقط نگاه نمیکرد که الانم فقط با نگاه نظر بده، خیلی کارا دیگه هم میکرد، حالا نتییجه کلی رو باید روزه اخر ازش بپرسی که کلا همه چیزو دوباره امتحان کرد، مگه نه حاجی؟!
    من که دیدم زنم با این وضع توی بغل حاجی نشسته واقعا از لذت نمی تونستم حرف بزنم، حاجی هم که دیگه داشت نرمی کونه الهه رو روی کیرش حس میکرد گفت بله اقا محسن اجازه بدن تست اصلی رو من انجام میدم بعد نظر
    میدم الهه نگاه من کرد و گفت محسن جان کلا دوست داره من تست بدم مگه نه محسن؟! گفتم بله خانومم، شما هر تستی دوست داری بده... الهه رو به من گفت خوب دیگه پاشو برو تا منم بیام حاجی هم بخوابه دیگه... که منم دیدم زنم اینجور ول شده توی بغلش گفت چشم! حاجی ما بریم دستشوی و بریم خواب، وقتی از دستشوی اومدم بیرون دیدم حاجی میخواد بره تو و الهه رفته توی اتاق خودمون، گفتم حاجی ناقلا خوب زنم و بغل کردیا! گفت اول که خودش اومد، دوم تو هم که بدت نمیاد، سوم تازه حالا بیصبرانه منتظر فردام... خندید و رفت تو... رفتم توی اتاق دیدم الهه داره شورتشو عوض میکنه، گفتم چی شده؟!
    گفت می خوای چی بشه؟! نشستم توی بغل یه مرده دیگه، سفتی کیرش و روی کونم و رونم حس میکنم، تو که رفتی یه دستشو گذاشت روی سینم و با یه دست دیگه کشید رو رونام و انگشتشو از روی شرت کشید روی کسم، ابم
    راه افتاد شورتم خیس شد، دارم عوض میکنم... گفتم خوبه تونستی پاشی از رو پاش! الهه گفت پاشدم چون فردا قراره بهتر و بیشتر بشینم تو که نیستی...


    ادامه...


    نوشته: ؟

  • 11

  • 3




  • نظرات:
    •   Masoud.Hamejoore
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • 1 کلمه میگم بهت که عمرا معنیشو بفهمی , بی غیرت


    •   Ardalan.na
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • با کیا شدیم 80 میلیون ، ریدم تو فانتزیاتت کسخل


    •   aria79
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • بنویس من قبولت دارم


    •   eSahand
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • مگه داریم؟ مگه میشه؟ (biggrin)


    •   Arman7747
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • اینقد حاجی حاجی کردی، در دیوار رو هم نیگاه می کنم حاجی می‌بینم. تو روحت دیوس.


    •   LustLove
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • nErvElEsS ! :-|


    •   امیر_کلاریس
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • خیلی جالب بود میمیرم برای شوهر بی غیرت محشرند همسرهای این مدلی بی صبرانه منتظر ادامش هستیم


    •   kiram koos mikhad
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • کیرم دهن تو و اون حاجی مادر فاکیده
      کونی هیچی ندار


    •   ab00557799
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • عالی بود.
      لطفا ادامه بده
      ممنون


    •   Kooonetopoli
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • به نظر میومد میخواستی ایده فکری خودت رو جا بندازی مخصوصا قسمت اول داستان که جروبحث با حاجی بود.
      اما نترس ... حرفات رو کاملا قبول دارم. و میدونم که ازین چیزیا توی ایران خودمون خیلی زیاده . و بیشتر هم میشه.


      داستانت هم خوب بود. ولی برای اینکه تصورات مخاطبت رو قلقلک بدی .. سعی کن شخصیت های داستانت رو بیشتر تعریف کنی و جزییات ظاهریشون رو بیشتر بگی


    •   mamad7572
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • سلام عاللللی بود .خیای حال کردم خواهشا ادامشم بزار .......حتماا مرسی.


    •   parmis-kostang
    • 3 سال،9 ماه
      • 0

    • benvis


    •   Arminkh12
    • 3 سال،7 ماه
      • 0

    • ای بی غیرت افسانه نوشتی کیرم تو کوس زن جندت


    •   Hastiya.m
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • آخه مگه کونت گذاشتن مجبور شدی انقدر کص بنویسی؟؟؟ شایدم خوکی؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو