لذت واقعی شهوت (۵)

    1398/2/29

    ...قسمت قبل


    اون شب اونجا پیش الهام موندم تا با هم یه یه غذای خوشمزه برا آقا آرمان درست کنیم.همینجوری تو آشپزخونه مشغول بودیم و از هر دری برا هم میگفتیم و کلی با هم میخندیدیم. تا این که بحث به آهنگ و این که کی چه نوع آهنگ هایی دوس داره کشید. الهام رفت و گوشیشو اورد و یه آهنگ خارجی شاد پلی کرد. از اون آهنگ ها بود که قشنگ قرو از تو کمر آدم میکشید بیرون. جفتمون نتونستیم تحمل کنیم و همراه آهنگ همینجوری که غذا رو آماده میکردیم یه رقص ریزی هم میکردیم. این هنر های الهام خانومم که تمومی نداشت. همچین همراه آهنگ قشنگ میرقصید و قر میداد که ادم هوایی میشد. حرکاتش خیلی خاص بود. حس کردم شعله های شهوت تو وجودم داره جون میگیره. اما میترسیدم برم جلو نمیدونستم روی خوش نشون میده یا نه. لامصب همچین اون کون گندشو تکون میداد که یوسف پیغمبرم بود بندو آب میداد من که جای خود داشتم. همینجوری که قر میداد یه لحظه رفت پشت گاز که یه سر به غذا بزنه منم از فرصت استفاده کردم و چهار تا انگشتمو محکم زدم به شیار کونش. اونم یه جیغ زد زد و پرید هوا. با خنده طرفم برگشت و گفت دیوونه چکار میکنی؟منم گفتم تقصیر من نیست وقتی اون کونتو میبینم بدنم هر کاری دلش بخواد میکنه. گفت عه؟ حالا به بدنت نشون میدم. اینو گفت و سریع به طرفم اومد منم از دستش فرار کردم و رفتم تو پذیرایی. شده بودیم مثل دختر بچه ها با جیغ و داد دنبال هم گذاشته بودیم تو پذیرایی و همه خونه رو داشتیم به هم میریختیم. تا این که من پام گیر کرد و خوردم زمین. اونم با یه جست خودشو روم انداخت و رو شکمم نشت و با دستاش دستامو گرفت. من هی تکون میخوردم و سعی میکردم خودمو خلاص کنم اما محکم نگهم داشته بود و میگفت هان چیه کم اوردی؟ یه لحظه از پایین نگاش کردم. ممه های بدون سوتینش از رو لباس قشنگ معلوم بود. موهای افشونشم به صورت شلخته ای سر و گردنشو پوشونده بود. دیگه مگه از این سکسی ترم داریم. یه لحظه آروم شده بودم و فقط نگاش میکردم. اون که اروم شدنم براش غیر منتظره بود جا خورد و یه لحظه فشار دستاش کم شد. منم از فرصت استفاده کردم و از رو خودم پرتش کردم پایین و من این دفعه رو شکمش نشستم و دستاشو گرفتم. همین جوری که با فشار سعی میکرد خودشو خلاص کنه داد میزد سمیرا خیلی بدی به خدا. چه زوری هم داشت هر چی باشه ورزشکار بود و باشگاه میرفت. برا این که خودمو روش نگه دارم مجبور شدم خودمو به سمت پایین خم کنم و صورتم به صورتش نزدیک شد. فشار کصم رو شکم سفتش بود و همینجوری که تکون میخورد کصم به شکمش میخورد. زورم دیگه داشت تموم میشد. نزدیک بود بندازتم پایین. تو لحظه یه فکری به سرم رسید و سریع یکی از دستامو برداشتم و محکم کصشو تو دستم از عقب فشار دادم.یه لحظه یه جیغی کشید که گفتم الان همه همسایه ها میریزن ببینم چی شده. داد میزد دیوونه ولم کن داری چکار میکنی؟ منم داد زدم اگه میخوای ولت کنم اروم بگیر. اونم برا این که خلاص بشه اروم شد. منم فشار دستمو کم کردم. هنوز اروم بود و تو چشمام زل زده بود. همینجوری که دستم از رو شلوار رو کصش بود شروع کردم به مالوندن همزمان کص خودمم اروم رو شکمش تکون میدادم. حشری بودن فضا اونم گرفته بود. با صدایی که از شهوت میلرزید گفت دستتو بکن تو شرتم. منم از خدا خواسته دستمو بردم تو و کص نرمشو با کف دستم مالش میدادم. خیس شدن کصش و لرزش هاشو با دستم حس میکردم.بعد چند دقیقه دستمو کشیدم بیرون و به حالت 69 برگشتم به سمت کصش شلوارشو دادم پایین و زبونمو گذاشتم رو شیار کصش. اونم از اون ور داشت برام میخورد. جفتمون وحشیانه و مثل قحطی زده ها داشتیم مال همو میخوردیم که با صدای زنگ آیفون پرت شدیم هوا. مثل این که آقا آرمان رسیده بود. مثل دیوونه ها این ور اون ور میدویدیم و هر کدوممون سعی میکردیم یه جای خونه رو مرتب کنیمو تا ارمان از پایین برسه بالا یه دوسه دقیقه ای طول کشید که تا جایی که میشد مرتب کردیم اما بازم خونه یه حالت بهم ریخته داشت. زنگ درو که زد من سریع پریدم تو دستشویی تا اونجا یکم به سر و وضعم برسم. اونجا جلو آینه موهامو که حسابی بهم ریخته بودو یه شونه زدم و اومدم بیرون. وقتی اومدم بیرون آرمان یه سلام احوال پرسی حسابی باهام کرد و گفت چه عجب سمیرا خانوم یه سر به ما زدی و از این حرفا. چیز زیادی از حرفاش نمیفهمیدم. حسابی حالم گرفته شده بود. تو اوج لذت قبل از ارضا شدنم حالم قطع شده بود. هیچی بد تر از این نبود.
    الهام
    یه نگاه به سمیرا انداختم. اونم مثل من بدجور حالش گرفته شده بود. داشت با بی میلی غذاشو میخورد. شانس اوردیم که آرمان خیلی خسته بود و یکم گیج میزد اگر نه با اون اوضاع خونه و حال گرفته ما ممکن بود به چیزی شک کنه. شامشو که خورد عذر خواهی کرد و رفت که بخوابه. این روزا خوابش خیلی کم شده بود. با سمیرا سفره رو جمع کردیم و رفتیم که یه فیلم ببینیم. هنوز حال جفتمون گرفته بود. خود من یه حس عجیبی تو وجودم داشتم. شهوتی که توم ایجاد شده بود و تخلیه نشده بود هنوز اون تو بود و داشت اذیتم میکرد. یه لحظه با سمیرا چشم تو چشم شدم جفتمون میدونستیم چی میخوایم. سمیرا دستشو گذاشت رو پام. هیچ کاری نکردم. داشت دستشو یواش یواش به کصم نزدیک میکرد که دستشو گرفتم. یواش گفتم. سمیرا سکس که بدون سر و صدا نمیشه اصلا دلم نمیخواد آرمان بفهمه. اونم با بی میلی دستشو پس کشید و دست به سینه یک طرف مبل نشست. میدونستم چه حالی داره وضع خودم بهتر از اون نبود. یه لحظه یه فکری به سرم زد. هیچ وقت فکر نمیکردم بخوام یه روز این کارو بکنم اما تو اون لحظه لذت شهوت برام مهم تر از همه چیز بود. رو کردم به سمیرا گفتم سمیرا پایه ای یه کاری کنیم؟ اونم سریع گفت هر چی که باشه تو فقط بگو. منم گفتم دوس دارم با هم بریم سر وقت آرمان. سمیرا تا جایی که جا داشت چشماشو گشاد کرد و گفت چی میگی الهام مگه میشه؟ منم گفتم میرم تو اتاق به چشماش چشم بند میزنم قبلا از این کارا کردیم فقط باید حواست جمع باشه که نفهمه دو نفریم. من میرم تو اتاق درو نمیبندم تو ده دقیقه بعد من آروم بیا. اونم گفت اخه آرمان شوهرته ممکنه بعدا که شهوتت خوابید پشیمون بشی. منم یه لبخند زدم و گفتم تا وقتی تو دارم شهوتم نمی خوابه و راهی اتاق شدم. درو باز کردم و برقو روشن کردم. میدونستم این کار بیدارش میکنه. به زور چشماشو باز کرد و گفت چکار میکنی برقو خاموش کن. منم رفتم سراغ کشو و چشم بندو در اوردم. گفتم تو اگه خسته ای بخواب من با یه جای دیگت کار دارم. با بی حوصلگی گفت اخه الان؟ نمیبینی من چقدر خستم. منم گفتم من اگه بخوام بشینم وقتی تو خسته نیستی باهات سکس کنم تا قیامت چیزی گیرم نمیاد. اینو گفتم و رفتم رو تخت. تا اومد چیزی بگه دستمو از رو شلوار گذاشتم رو کیرشو و یکم مالوندم. بیحال تر از این بود بخواد مقاومت کنه. زود رامم شد. رفتم و چشم بندو زدم به چشماش. یه خمیازه کشید و گفت دوستت چی شد؟ گفتم چی میخواستی بشه رفت خونش دیگه. شلوارشو دراوردم و شروع کردم به مالوندن. اونم بی جون روی تخت بود و کاملا خودشو در اختیارم گذاشته بود. بعد دو سه دقیقه کیرش کاملا راست شده بود. مشغول مالش کلاهکش شدم. میدونستم چقدر از این کار خوشش میاد. همینجوری داشتمم میمالوندم که سمیرا آروم وارد شد. کف بریدگی رو به وضوح تو صورتش میدیدم. کیر آرمان بلند و کفت بود. حتی اگه دو دستی تو دستام میگرفتمش بازم کلاهکش بیرون میموند. سمیرا که از تعجب و حسادت داشت دیوونه میشد کم کم خودشو به تخت نزدیک کرد. جز کیر آرمان به هیچ چیز دیگه ای نمیتونست نگاه کنه. همینجوری که من میمالوندم اونم دستشو کرد تو شلوارشو مشغول مالش خودش شد. خیلی خوشم میومد وقتی سمیرا جلو من با خودش ور میرفت. بودن کیر شق ارمان تو اون وضعیت فضا رو صد برابر سکسی تر میکرد. سمیرا با اشاره بهم فهموند که میخواد با آرمان ور بره. منم خیلی دوس داشتم تو اون وضعیت نگاش کنم. اروم از ارمان فاصله گرفتم و از رو تخت بلند شدم. سمیرا خیلی سریع جامو گرفت و رو پاهای ارمان نشست.
    سمیرا
    هیچ وقت فک نمیکردم یه روز کیر به این بزرگی رو تو دستم بگیرم اونم کیر آقا آرمان رو. بیشتر شبیه یه رویا بود تا واقعیت.یه تف انداختم سر کیرشو با شدت بیشتر مشغول مالش شدم. همیشه دوس داشتم یه روز یه کیری دستم بیاد که بتونم دو دستی مالشش بدم. دوس داشتم بیشتر باهاش بازی کنم اما داغی کصم امونمو بریده بود. یه لحظه از ارمان فاصله گرفتم و شلوارمو دادم پایین. در همین حال یه نگاه به سمیرا انداختم. داشت دیوانه وار خودشو میمالوند و حال میکرد. کیر آرمانو تو دستم گرفتم و کلاهک بزرگشو به لبه های کصم میمالوندم. قشنگ داشتم به یه درجه خاصی از شهوت میرسیدم که تا حالا تجربه نکرده بودم. کصم حسابی خیس شده بود و انواع و اقصام مایع ها داشت از توش بیرون میومد. کصم این قدر خیس و آماده بود که کیر کلفت آرمان با کمترین فشار رفت توش. تازه داشتم میفهمیدم که فرق یه کیر بزرگ و سفت با یه کیر معمولی چیه. با کوچکترین برخورد کیر آرمان با دیواره های کصم لذت از تو وجودم تراوش میکرد. کلاهک بزرگش اون تو داشت به یه چیزایی میخورد که شهوتو چند برابر کرده بود. داشتم به مرز انفجار میرسیدم. شدت تراوش مایع های درون کصم دیگه خیلی زیاد شده بود. کیر آرمانو کشیدم بیرون و روش ارضا شدم مایع منی آرمانم همینجوری داشت از نوک کیرش میومد.
    زهرا
    همینجوری به صفحه مرورگر خیره شده بودم. دستام روی کیبرد میلرزید. میدونستم چی میخوام ولی هنوز وجدانم باهاش راحت نبود. فایده ای نداشت. نمیشد جلوی غل غل شهوتو تو وجودم گرفت. رو لینکی که جلوم بود کلیک کردم و وارد سایت پورن هاب شدم. تو سایت میچرخیدم و با هر صحنه ای که میدیدم آتیشم تند تر میشد و زربان قلبم بیشتر میشد. یه دفعه یاد اسمی افتادم که مهسا بهم گفته بود. تایپ کردم malena morgan و وارد پورن هاش شدم. وای این دختره چقدر خوشگل و سکسی بود. دیدن اندام کشیده و سکسیش کصمو حسابی داغ میکرد. همینجوری که رو زمین نشسته بودم و لپتاب رو پاهام بود لپتابو یکم بردم عقب و شلوارمو یکم کشیدم پایین طوری که کصم افتاد بیرون. قبلا زیاد از دخترا شنیده بودم که چقدر حال میده اگه با کصت ور بری یکی دوباری هم محض کنجکاوی سعی کرده بودم کصمو بمالونم اما هیچی حس نکرده بودم. اما الان همین که دستم به سر چوچولم میخورد لذت وجودمو پر میکرد. فک کنم دلیل این که دفعات قبل نمیتونستم لذت ببرم این بود که سکسی فک نمیکردم اما الان ذهنم پر بود از فکرای سکسی. کلیپ malena داشت جلوم پخش میشد و اونم همینجوری داشت با یه دختر دیگه ور میرفت. منم شدت مالش رو کصم بیشتر و بیشتر میکردم. خیلی داشت حال میداد اما احساس میکردم هنوز بیشتر میتونم از خودم لذت ببرم. یاد مهسا افتادم که چطور با خودش ور میرفت. اون چن روزی که مامان و بابام مشهد بودن هر روز بهم سر میزد و خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. وقتی میخواست جلو من با خودش ور بره اصلا به مالوندن تنها اکتفا نمیکرد و دوتا انگشت وسطیشو قشنگ میکرد تو کصشو انقدر با شدت میمالوند تا ابش میومد. ای کاش منم میتونستم نگران پردم نباشم. شهوت امونمو بریده بود. رفتم سمت کیفمو یه مداد برداشتم. به حالت داگی رو زمین نشستمو ته مدادو گذاشتم روی سوراخ کونم. بعد اروم فشارش دادم تو. از چیزی که فک میکردم کمتر درد داشت و بیشتر لذت. همینجوری که مدادو جلو و عقب میکردم بدنمم از لذت میلرزید و چند دقیقه بعد دوباره همون انقباضای لذت بخش. فقط این دفعه داشت از کصم ابم میومد که خیلی لذت بخش ترش میکرد. چند ساعت بعد وقتی شهوت دوباره اومد سراغم همینجوری که خودمو میمالوندم فقط به مهسا و اندامش فک میکردم. طاقتم طاق شد و پاشدم که بهش زنگ بزنم.
    -الو سلام مهسا جون خوبی؟
    -سلام عزیزم خوبم تو چی؟ چه کارا میکنی؟
    -مهسا خیلی بدی به خدا زندگیم شده جهنم؟
    -عه چرا مگه چی شده؟
    -نمیتونم فکرتو از سرم بیرون کنم بدجور بهت نیاز دارم.
    -خب این که غصه نداره پاشو بیا اینجا منم دلم برات تنگ شده.
    -اخه تو که با مرجان زندگی میکنی.
    -نترس مرجان تهران نیست برای کاری رفته شهرستان من تنهام
    بابام برای این که خیالش راحت باشه جز خونه مهسا جای دیگه ای نمیرم خودش منو رسوند و بهم گفت که شبم خودش میاد سراغم. منم رفتم و زنگ در خونشو زدم. مهسا اومد جلوی درو یه روبروسی مختصر کردیم. بابامم که خیالش راحت شد گازو گرفت و رفت. داشتیم با هم خوش و بش میکردیم که پله ها رو رفتیم بالا و وارد خونه مهسا شدم. همین که وارد شدم مرجان اومد استقبالمو و دوتا بوس ابدار از لپام برداشت. اونو که دیدم یه دفعه برق از سرم پرید و با گیجی مهسا رو نگاه کردم. اونم یه قهقهه بلند کرد و گفت نترس دیوونه منو مرجان با هم راز مگو نداریم. امشب قراره سه تایی با هم بترکونیم فقط به عشق و حالش فکر کن.
    یه آهنگ تند داشت تو خونه پخش میشد و مرجان ومهسا هم همراه آهنگ داشتند انواع و اقسام حرکات موزون رو انجام میدادند.البته حرکاتشون بیشتر شبیه اسکول بازی بود. منم رو زمین نشسته بودم و همینجوری داشتم بهشون میخندیدم.بهشون حسودیم میشد. خیلی خوشحال بودند و دوتایی عشق دنیا رو میکردند. مرجان یه تاپ نارنجی چسب کوتاه که تا بالای نافش بود تنش بود با یه شلوارک سیاه که اونم خیلی تنگ بود و خط کوصش و نوک ممه هاش قشنگ معلوم بود. مهسا هم یه لباس براق بنفش یه تیکه پوشیده بود که فقط تا رون هاش بود و همینجوری که تکون میخورد شرت سفید نازکش خودنمایی میکرد. دلم میخواست همینجوری که رقصیدنشونو نگاه میکنم دستمو بکنم تو شلوارم و با خودم ور برم اما هنوز به این درجه از پرویی نرسیده بودم. حتی دقیق نمیدونستم اون شب قراره اتفاق سکسی خاصی بیفته یا فقط یه دوره همی ساده دخترونس. در مورد مرجانم اطلاعات دقیقی نداشتم و نمیدونستم اونم مثل مهسا لزه یا نه. چند دقیقه که گذشت نگاه مرجان بهم افتاد و گفت عه دختره رو ببین یه گوشه نشسته داره الکی میخنده. اینو گفت و اومد به سمتم که با زور ببره منو وسط منم در حالی که مقاومت میکردم گفتم اخه من بلد نیستم مرجان. اونم گفت مگه میشه بلد نباشی رقص توخون دختره. اون دوتا همینجوری برا خودشون میچرخیدند و منم بینشون وول میخوردم. یکم که گذشت دیدم مرجان داره خودشو بهم نزدیک و نزدیک تر میکنه. شهوتی که از وجودش ساطع میشد رو میتونستم احساس کنم چون منم داشت میگرفت. کم کم دستاشم اورد جلو و هی سعی میکرد به بدنم دست بزنه. منم هیچ مقاومتی نمیکردم. دستاش همینجوری بی هدف رو بدنم حرکت میکرد که یه دفعه یکی از دستاش رو کونم اروم گرفت. داشت سعی میکرد همینجوری که داره باهام میرقصه کونمم نرم فشار بده.دیگه بدنامون داشت خیلی نزدیک به هم حرکت میکرد که مهسا هم از پشت اضافه شد. از پشت بغلم کرد و لباشو گذاشت رو گردنم و آروم مشغول خوردن گردنم شد مرجانم از جلو لباشو به لبام رسوند و نرم مک میزد. همینجوری که شهوت هر لحظه قدرتمند تر میشد تصمیم گرفتم بی پروا باشم و دستمو بکنم تو شرت مرجان اونم که خیلی خوشش اومد از این حرکت دستشو کرد تو شرتم و جفتمون مشغول مالوندن شدیم.
    نیم ساعت بعد سه تا دختر لخت وسط اتاق ولو شده بودند. منو مهسا بی حال شده بودیم اما مرجان در حالی که هنوز اثار شهوت تو وجودش موج میزد با شهوت به من نگاه میکرد و کص باد کردشو میمالوند. قبلنا هیچ چی برام بد تر از این نبود که یه نفر دیگه منو دید بزنه اما حالا احساس لذت زیادی میکردم که بدن سکسی من داره مرجانو حشری کنه. خودمو یکم به سمت مهسا کشوندم و گفتم مهسا جان یه چیزی میخواستم بهت بگم. اونم با پوزخند گفت اگه هنوز حشرت نخوابیده اون خانومو که اون طرف میبینی حاضر تر منه برو تا برات بماله. منم گفتم نه یه چیز دیگه میخواستم بگم. مهسا هم گفت خوب چیه بگو. منم گفتم راستشو بخوای من تصمیم خودمو گرفتم میخوام یه جوری از شر بکارتم خلاص شم. مهسا هم چشاشو درشت کرد و گفت. دختر تو الان داغی یادت رفته کی هستی. این موضوع برا دختری مثل تو با اون خانواده ای که داری بعدا میتونه خیلی مشکل ساز بشه. منم گفتم. من میخوام سبک زندگیمو به طور کل عوض کنم چون اینجوری اصلا خوش حال نیستم. مهسا هم پرید تو حرفم و گقت اخه داری عجولانه تصمیم میگیری. منم گفتم مهسا به خدا دیگه خسته شدم همه عمرم محافظه کارانه جلو رفتم و هیچی جز بدبختی و غم و غصه نصیبم نشد. دیگه نمیخوام یه دختر مظلوم و سر به زیر و تو سری خور باشم که همه حتی پدر خودش بهش سرکوفت میزنه. من وقتی تو و مرجانو میبینم میفهمم که ادم باید رو پای خودش وایسه و عوامل نامطلوبو از زندگیش بریزه بیرون و هر جور که میخواد زندگی کنه. اگه میتونی کمکم کنی بگو اگرم نمیتونی بگو یکی دیگه رو پیدا کنم. مهسا هم گفت خب اخه چطور میخوای این کارو بکنی؟ منم گفتم مثل ادم همونجور که بقیه انجام میدم فقط باید یکی باشه که بشه بهش اعتماد کرد. مهسا هم یه فکری کرد و گفت اگه کمک منو میخوای من فقط یه راه میتونم پیش پات بزارم. منم گفتم چه راهی؟ اونم گفت. صاحب کارم سمیرا خانوم میتونه بهت کمک کنه. منم گفتم چه کمکی. اونم گفت فردا به جای این که بری شرکت یه آدرس بهت میدم بیا اونجا. اونجا میتونی به چیزی که میخوای برسی اونم در ایده آل ترین حالتش. منم گفتم یعنی چطور آخه. اونم گفت این سمیرا خانوم یکی رو میشناسه اولا آدم مورد اعتمادیه دوما یه شریک جنسی ایده اله و تاجایی که میدونم حاضره این کارو انجام بده فقط حواست باشه تا وقتی که کار انجام نشده فرصت داری خوب فک کنی و تصمیم بگیری چون وقتی کار از کار بگذره دیگه راه برگشتی نیست.
    فردا که شد در حالی که انواع و اقسام فکر و خیال ها تو سرم غوطه ور بود راهی ادرسی که مهسا بهم داده بود شدم. یه حسی تو وجودم همش داد میزد که دارم عجله میکنم و از تصمیم امروزم به زودی پشیمون خواهم شد اما از یه طرفم دوس داشتم مهم ترین پل پشت سرمو خراب کنم تا دیگه هیچ وقت به فکر این نیفتم که به زندگی نکبت بار گذشتم برگردم. آدرسی که مهسا داده بود ادرس یه ساختمون با تعداد طبقات زیاد بود که تو بالا شهر واقع بود. یعنی امروز میخواست چه اتفاقی برام بیفته؟
    رفتم و زنگ واحد شش رو زدم. اون کسی که اون طرف بود بدون این که آیفون رو برداره درو زد و منم رفتم سوار آسانسور شدم و راهی واحد شش شدم. یه زنگ نسبتا جوون و خوشگل با یه لباس یه تیکه زرد که قشنگ معلوم بود زیرش هیچی نپوشیده درو برام باز کرد و خودشو سمیرا معرفی کرد. همون اول که دید با چادر اومدم یکم جا خورد اما وقتی باهام حرف زد و منم داستان زندگیمو براش گفتم دیگه چادر پوشیدنم براش عجیب نبود. بعد از این که حرفامو زدم سمیرا یکم سکوت کرد و بعدش گفت ببین دختر جون من دوس ندارم ازت سواستفاده کنم یعنی همچین آدمی نیستم پس راس و پوسکنده باهات حرف میزنم. این کاری که میخوای بکنی تصمیم خودته و حتی اگه همین الان بخوای پا پس بکشی من کاریت ندارم اما اگه اینجا بمونی بدون که قراره درگیر یه بازی سکسی بشی که تو اون هر کسی فقط به لذت خودش فک میکنه. البته میتونم این نویدم بهت بدم که لذت بخش ترین تجربه زندگی خودتو خواهی داشت حالا بگو ببینم هنوز میخوای این کارو انجام بدی؟ منم اخرین رگه های اعتقاداتمو ریختم دور و محکم گفتم بله. اونم یه لبخند شیطنت بار زد و از رو میز کنارش گوشیشو برداشت و به یکی زنگ زد. وقتی یارو گوشی رو برداشت سمیرا با صدایی که ناز و عشوه توش موج میزد گفت عزیزم میتونی بیای بالا اون سورپرایزی که قولشو بهت داده بودم اینجاست. اینو گفت و گوشی رو قطع کرد. بعد یه نگاه به قد و بالای من انداخت و گفت دختر تو اومدی اینجا گروپ بزنی اون وقت هنوز حجابت رو سرته؟ منم که اصلا از این موضوع غافل شده بودم پاشدم که مقنعمو بردارم که سمیرا جلومو گرفت و گفت نه بزار سرت باشه. فک کنم این که خودش لختت کنه براش لذت بخش تره. چند ثانیه بعد زنگ در زده شد و سمیرا رفت درو باز کنه. هنوز نمیتونستم باور کنم میخوام با مردی سکس کنم که حتی تا حالا ندیدمش. مهسا بهم قول داده بود طرف به لحاظ تیپ و قیافه اوکیه اما مگه سلیقه من و مهسا یکی بود؟ یعنی اگه مردرو میدیدم و خوشم نمیمومد میتونستم پا پس بکشم؟ اصلا این کار درستی بود یا نه؟ تو اون لحضات آخر بد جوری شک کرده بودم. که یه دفعه با شنیدن یه صدای مردونه خشکم زد. احساس ترس فوق العاده وصف ناپذری تو وجودم شکل گرفت و دلم هوری ریخت. آن چنان ترسیده بودم که نزدیک بود همونجا بیحال شم و غش کنم حتی چشام یکم داشت سیاهی میرفت. اون چیزی رو که میدیدم به هیچ وجه نمیتونستم باور کنم. خدایا من خواب بودم یا بیدار؟ مهندس صفایی این جا چکار میکرد؟


    سخن نویسنده: با سلام دوستان امیدوارم از خواندن این داستان تا اینجا لذت برده باشید. لذت واقعی شهوت فصل اول از این داستان بود. سعی میکنم فصل دوم این داستان را به زودی تحت عنوان زندگی شهوت آلود در سایت قرار دهم امید وارم با نظرات خود مرا در نوشتن این داستان یاری کنید.


    نوشته: استاد خاموش

  • 8

  • 6




  • نظرات:
    •   روحم.شاد
    • 4 ماه،4 هفته
      • 1

    • بسی جالب داستانی بود!


    •   infodeta
    • 4 ماه،4 هفته
      • 0

    • داستانت فوق العاده قشنگه لایک اول تقدیمت
      بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستیم


    •   ماینر
    • 4 ماه،4 هفته
      • 2

    • یسریا فکرمیکنن داستاناشون درحد فیلنامه های هالیووده که باید ازرو داستانشون سریالهای چندفصلی وادامه درست کنن.چنان قسمت بندی میکنن که بیاعوببین.چارتا تلمبه زدن که اینهمه ادا اطوارنداره.بگو مخ زدم بردم کردم کمی هم جزییات روبگو کفایت میکنه


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 4 ماه،4 هفته
      • 1

    • یعنی دوستان شما چهار قسمت قبلیم خوندین؟؟؟


    •   shiraz-m-m
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • قلم و فضاسازی شما بی نظیره بی صبرانه منتظر پارت دوم داستان شما هستم،لایک سوم تقدیم شما استاد


    •   kokarostam
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • طولانی


      کلا هیچکدوم از داستانهای چند قسمتی را نمیخونم، بخصوص داستانهای سکسی. یعنی حوصله ندارم که بخونم و دنبال کنم. این هم نخوندم و امتیاز نمیدم. برو خوش باش.


      ها کـُکا


    •   saharli
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • درسته که خودت اعتراف کردی که داستان واقعی نیست اما دیگه این حجم از بکن بکن هم تو تخیلات نمیگنجه والا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو