ملیکا و مارال (۲)

1400/10/19

...قسمت قبل

موبایلم رو برداشتم و با یک چشم به ساعت موبایلم نگاه کردم، اوه !! ساعت یازده و نیم ظهر بود ، دوباره گوشیم رو گذاشتم روی پاتختی و برگشتم سمت مارال و دستم رو از زیر پتو رسوندم به شکمش و بعد هم با لمس و ماساژ سینه‌هاش سعی کردم مارال رو بیدار کنم، کمی چرخید سمتم و با چشمای خمارش لبخندی زد و گفت صبح بخیر عزیزدلم، بوسی از گونه‌اش کردم و کمی سینه‌های لخت و درشتش رو زیر پتو مالیدم و آروم دم گوشش گفتم پاشو عشقم ظهر شد باید برم ماشین فرشید روهم بدم، با لبخند مستانه‌ای کامل برگشت سمت من و دستش رو انداخت روی بازوم و گفت ؛
-ولش کن بابا بگیر بخواب!
بوسه ای از پیشونیش کردم و بلند شدم برم دستشویی ، وقتی برگشتم مارال همچنان خواب بود و یک دستش رو کرده بود زیر بالشت و قسمتی از سینه و پاهای لختش از زیر پتو زده بود بیرون ، پتو رو از روش کشیدم تا بیدار بشه ، از شب قبل بعد سکسمون هردومون همنطور لخت تو تختمون بیهوش شده بودیم ، وقتی پتو رو از روی مارال کشیدم کمی اخم کرد و مثل بچه ها لب پایینیش رو آورد بالا که مثلا قهر کرده !! هر دو پاش رو طوری باز گذاشته بود که لبه‌های کسش کمی از هم جدا شده بودن با اینکه شب قبل دوبار سکس داشتم و توانی برای تحریک شدم نداشتم اما بدون هیچ حس جنسی کسش رو بوسیدم و خودم رو بدون اینکه به مارال بچسبونم به سمت سینه‌هاش کشوندم و نوک سینه‌اش رو بوسیدم و وقتی به لبهاش رسیدم خودم رو روش انداختم که با گفتن آخ و باز شدن لبهاش ، لبهای مارال رو بوسیدم و گفتم پاشو خوشگل خانوم لنگ ظهره الان فرشید صداش در میاد!
-اونجوری که اون حالش خراب بود فکر کنم هنوز بیهوشه
-اتفاقا اونایی که خیلی مست میکنن صبح زود بیدار میشن
-پس چرا ما نشدیم!!؟
از روی مارال خودم رو انداختم روی تخت و با دستم کسش رو محکم گرفتم و فشار دادم و گفتم؛
-بخاطر این ، سکسی خانومییی من ، انقدر دیشب بالا ‌پایین کردیم که هلاک شدیم
خندیدو پاهاش رو روی دستم قفل کردو با عشوه گفت ؛
-اممممم بازم میخوام
-پاشو تنبل خانوم جان ، اصلا میخوای یه پیام به ملیکا بده به هوای اینکه بیدارین یا نه، خودتم بیا
-آره اینجوری بهتره اصلا حال نهار درست کردن ندارم
خندیدم و با دستم یک ضربه به کون لخت مارال زدم و گفتم ؛ تنل خانوووووم ! دستم رو از لای پای مارال درآوردم و بلند شدم تا چایی درست کنم و مارال هم با کلی تلاش ‌و کش و قوس خودش رو به موبایلش رسوند و همنطور روی درازکش به خواهرش پیام داد و بعد چند دقیقه با صدای آخ جوووون ملیکا گوشام تیز شد، مارال با یه تیشرت که تا وسط کونش رو پوشش داده بود اومد بیرون و دستاش رو بالا برد و با لبخند گفت خودمو دعوت کردم !!
-عه اوکی شد!؟
مارال مثل خانوم های دوره ویکتوریا لبه های تیشرتش رو بالا گرفت و زانوهاش روکمی توهم خم کرد و به نشانه احترام کمی سمت من خم شد و با لباش ادای ماهی رو درآورد !!! عاشق همین خل بازی‌هاش بودم ، هیچ وقت مثل ملیکا تو چهارچوب و سنتی فکر نمیکرد و همیشه دوست داشت کارهای متفاوت و خلاقانه انجام بده، البته بعد از سکس دیشبم با ملیکا نظرم نسبت بهش تغییر کرده بود و از یه زن فسفسوی خانه دار و سنتی به یه زن فسفسوی حشری تغییر کرده بود ، ملیکا بخاطر زیاده روی تو کارهای خانه داری و آشپزی و تمیزکاری و… همیشه نقطه مقابل مارال من بود و همیشه از شلختگی و نظم در بی نظمی مارال لذت میبردم ، همیشه پایه و رفیقم بود و تو مدت ازدواجمون دیشب اولین خیانتم بهش بود و اونم با چه کسی ! خواهر بزرگ‌ترش !!
وقتی رسیدیم خونه فرشید و ملیکا طبق انتظارم هر دو بیدار و خونه مرتب و نهار آماده و خلاصه انگار که دیشبی وجود نداشت و همه چیز نرمال و طبیعی بود ، بعد از احوال پرسی و نشستن مون، ملیکا طبق عادت همیشه‌اش که باید حداقل هفت ،هشت قلم شیرنی و آجیل و شکلات بیاره رو آورد و بالاخره نشست ، با دامن مشکی تنگش که تا بالای زانوهاش بود تو این چند دقیقه کلی دلبری کرد و هر دفعه که خم می‌شد چیزی تعارف کنه سینهاش و سوتین مشکیش رو میتونستم به راحتی از داخل بلوز یقه بازش ببینم، رفتار و لباس ملیکا نسبت به سال‌های قبلش تغییری نکرده بود اما بعد از سکس لذت بخش دیشبم با اون ، این من بودم که دیدم نسبت به این زیبای سکسی تغییر کرده بود، فرشید کنارم نشسته بود و بخاطر دیشب کلی عذرخواهی و تشکر میکرد و ملیکا هم که کنار خواهرش نشسته بود از اونطرف پذیرایی تشکر میکرد؛
-ببخشید بازهم تورو خدا دیشب خیلی اذیت شدین مخصوصا امیرآقا که کلی دیشب کمکم کرد و بخاطر ما نتونست تو مهمونی باشه
مارال دستش رو روی پای خواهرش گذاشت و تعارف‌های همیشگی رو بجا آورد و بعد از چند لحظه گویا صحبت هاشون خصوصی شد و صداشون رو کمی آوردن پایین و هر چند ثانیه یک بار بلند میزدن زیر خنده!!
-امیر جان پاشو داداش بریم رو تراس یه سیگاری بزنیم اینها که مجلسشون گرمه دارن تمام آدم های دیشب رو نقد و بررسی میکنن!!
-اره پایه‌ام بریم
وسط سیگار کشیدن بودیم که فرشید باز بخاطر دیشب تشکر کرد و گفت ببخش دیگه دیشب ملیکا هم مست کرده بود کلی اذیتت کرد ، کمی شکه شدم و گفتم نه بابا این چه حرفیه کاری نکردیم که
-دیشب دیدمتون که داشتین لاو میترکوندین
لبخندم روی صورتم یخ زد و ماتم برد که ای وای من فرشید همه چیز رو دیده و از همه چیز خبر داره!!!
کام سنگینی از سیگارش گرفت و گفت مال من که بخاطر این شکمم و دغدغه فکری و کاریمه لابد، دیگه بلند نمیشه !!
متوجه منظورش نشدم و خواستم مثلا بحث رو عوض کنم و خیلی جدی پرسیدم یعنی چی؟ چیکارت شده!؟
با یه خونسردی و بیحالی به دیوار تکیه داد گفت؛
-خودمم نمیدونم اما خیلی وقته که از حال افتادم ، دیگه هیچی تحریکم نمیکنه !
-یعنی چی !؟ تو که سنی نداری تازه چل‌چلیته!
-دو سال دیگه پنجاه رو هم رد میکنم با این وضعیت اضافه وزنم و رژیم غذاییم و اینهمه کار و گرفتاری که سرم ریخته انگار حس شهوت از سرم پریده، ملیکای طفلی هم نصف بیشتر ناراحتیش فکر میکنم از همینه، یه زن جون مثل اون تو اوج شهوت جنسیه اما من های هایم رفته و وای وایم مونده!!
سیگارش رو که لای انگشتاش بود رو کمی بالا و پایین کرد و با ابروهای بالا برده و صدای خسته و آرومش بهم گفت؛
-نگی رفیقم خر بود و نفهمید!!
-این چه حرفیه داداش، شرمنده بخدا دیشب هر دو مون مست بودیم اگه جسارتی کردم معذرت میخوام
خنده تلخی کرد و با ناراحتی حرف من رو تکرار کرد و گفت ؛ هه جسارت!
پک دیگه ای به سیگارش زد و بعد زیر پاش خاموش کرد و در تراس رو باز کرد و رفت تو، من همچنان سیگار به دست روی تراس خشکم زده بود ، دوباره حرف های فرشید رو‌تو ذهنم مرور کردم ، یعنی تا کجا دیده و فهمیده! لاس زدنم رو دیده یا سکسمون رو!!؟ یعنی چی که مال من دیگه بلند نمیشه!! تشکر کردنش چی بود اون وسط!!؟ الان چراغ سبز نشون داد که بیشتر با ملیکا باشم یا حواسم رو به کارام جمع کنم!!؟
پک آخر رو وقتی زدم فهمیدم به فیلتر رسیدم و سیگار و انداختم تو خیابون و رفتم تو، همه برخوردهاشون نرمال بود ، من اما با حرف های فرشید حسابی رفته بودم تو فکر
-امیر جان بیا اینجا
فرشید بود که از پشت میز نهارخوری داشت صدام میکرد ، همنطور فکری رفتم پیشش نشستم، با دستش ضربه ای نسبتا محکم روی پام زد و با همون لبخند سرد و صدای خسته‌اش گفت زیاد فکرش رو‌نکن درست میشه، مارال که در حال گذاشتن ظرف ها روی میز بود صدای فرشید رو شنیده بود با چهره جدی و با لبخند پرسید چی درست میشه!؟
-هیچی بابا یکی مشکل داشت داستانش رو برای امیر تعریف کردم ناراحت شده!
دوباره با دستش رو رونم زد و گفت؛
-امیر جان قول داده کمکش کنه
دیگه مطمئن شدم که منظور فرشید از کمک حال دادن به ملیکاس!!
با حال گرفته و صدای ضعیف بهش گفتم؛
-چشم
حالم دگرگون شده بود اصلا نمیدونستم چی باید بگم و چیکار باید بکنم، دل آشوب بودم و نتونستم زیاد چیزی بخورم همون چیزی هم که خوردم بر اصرار ملیکا و فرشید بود ، بعد نهار نشستیم روی مبل‌های جلو تلویزیون و فرشید شبکه های ماهواره رو بالا و پایین کرد تا به اخبار رسید و ساکت و آروم مشغول دیدن اخبارشد، مارال و ملیکا هم که ترتیب سفره و ظرف هارو داده بودن اومدن پیش ما، ملیکا با سینی چای اومد جلو من و با لبخندی متفاوت تر از لحظه ورود تا اون موقع بهم چایی تعارف کرد، حس چایی خواستگاری رو داشتم ! با نگاهی به چشماش و موهای مش کرده بلندش که از کنار شونه‌اش آویزون شده بود با لبخندی مصنوعی چایی رو برداشتم و ازش تشکر کردم ، رفتار ملیکا و فرشید باهم مشخص بود که رابطه‌اشون خیلی سرد شده و تقریبا می‌شد حدس زد که باهم قهرن!
چایی رو خوردیم و اسنپ گرفتیم و با مارال برگشتیم خونه، تو راه مارال پیگیر داستان من و فرشید شده بود که چی شده انقدر حالت گرفته شده ، کلی داستان سر هم کردم تا بیخیالم شد.
تقریبا یک هفته از اون برخوردمون گذشت و خبری از فرشید و ملیکا نبود و منم ‌بگیرشون نبودم و واقعا ته دلم از این داستان وحشت داشتم و سعی میکردم تا جایی که امکان داره بهشون نزدیک نشم.
پنجشنبه سمت عصر وقتی از سر کار رسیدم خونه دم در یک جفت کفش زنونه نا آشنا دیدم با احتیاط وارد خونه شدم و مارال رو صدا زدم.
-مارال جان؟
-جانم ، سلام ، خسته نباشی عزیزم
-سلام عزیزم، با صدای آروم ازش پرسیدم کسی اینجاس!؟
اونم با صدای آهسته بهم گفت اره ملیکا اومده
از چهره‌ام متوجه شد که میخوام دلیل اومدنش رو بدونم برای همین کمی جلوتر اومد و آهسته تر بهم گفت
-با فرشید حرفشون شده اومده اینجا!
-وا چرا اینجا!؟
-پس کجا میخواستی بره!؟ مامان و بابا با اون حالشون قضیه ملیکا رو بفهمن کلی غصه میخورن
-اره راست میگی ، خوب کاری کرده
ملیکا با ساپورت مشکی و بلوز آستین حلقه مشکی از تو اتاق اومد بیرون و با اون دمپایی روفرشی هایی که پوشیده بود قیافه اش بیشتر به مهمونی میخورد تا قهر و ناراحتی!! با لبخند جلو اومد و دستش رو سمتم دراز کرد و گفت ؛
-سلام امیر جان ، خسته نباشی، ببخش دیگه من همیشه مزاحمتون میشم!
-سلام خوش اومدین نه بابا این چه حرفیه مزاحم کجا بود بفرمایین بشینین شما مراحمین
بعد از عوض کردن لباس هام و شستن دست هام اومدم تو پذیرایی نشستم و تلویزیون رو روشن کردم تا اخبار ببینم اما دیدم مارال و ملیکا بیقرارن و پشت سر من سمت آشپزخونه دارن دور خودشون میچرخن!!
هر دو خواهر با اون قد های بلندشون موهاشونم بلند کرده بودن و با دمپایی های رو‌فرشی، تو خونه رژه میرفتن !
حس فشن شو بهم دست داده بود!!
-چتونه دوتا خواهر تو خونه همینطور میچرخین ، سر گیجه گرفتم بگیرین بشینین دیگه! چیزی شده!؟
-نه عزیزم
بلند شدم و رفتم پیششون و گفتم چی شده انقدر نگرانین!؟
مارال روی صندلی اوپن نشست ‌و با دستش سرش رو گرفت، ملیکا هم مثل اسپند رو آتیش داشت بالا و پایین میپرید!!
-چی شده اخه !! مردم از نگرانی! کسی چیزیش شده!؟ اتفاقی افتاده
مایکا بغضش ترکید و اومد بغل من و با گریه میگفت کاشکی من میمردم همتون ازدستم راحت میشدین کاشکی من …
کمی ملیکا رو از خودم جدا کردم و موهای پریشونش رو از تو صورتش کنار زدم و گفتم درست بگو ببینم چی شده
ملیکا با گریه بیشتر نشست روی یکی از صندلی های نهار خوری و سرش رو گذاشت روی میز و های های زد زیر گریه! کمی پشتش رو مالیدم و به مارال گفتم تو بگو ببینم چی شده ؟ اتفاقی افتاده!؟
مارال با چهره ناراحت گفت؛
-هیچی بابا فرشید ، ملیکا رو با کسی دیده تهدید کرده که میرم خونه مامان و بابات آبروت رو میبرم!!
-عه چه کاریه! بذار الان من خودم بهش زنگ میزنم
-نه امیر جان الان بهش زنگ بزنی مثل سگ وحشی پاچه‌ات رو میگیره توروخدا بهش زنگ نزن!!
مارال با درخواست عجیب ملیکا تعجب کردو گفت وااا خوب بذار یا زنگ بزنه شاید بیخیال بشه بهتر از اینکه جلوی مامان و بابا آبروریزی کنه که!!
گوشیم رو برداشتم و به فرشید زنگ زدم.
-الو سلام فرشید جان چطوری
-قوربونت جان
-فرشید جان چی شده؟ ملیکا چی میگه!؟
-چی میگه !؟
-میگه میخوای بری در خونه بابا آبروریزی راه بندازی
خنده ای از ته دل کرد و معلوم بود داره سیگار میکشه و دود نمیزاشت درست حرفش رو بگه
-نه بابا، دیدم خیلی زر میزنه بهش الکی گفتم میرم به ننه اش همه چی رو میگم اونم دمش رو گذاشت رو کولش و رفت!!
-با کی دیدیش مگه!!؟
-با تو دیگه!!!
عرق سردی به بدنم نشست و دستپاچه بهش گفتم؛
-آها، اوکی باشه
تلفن رو قطع کردم و مثل آدم های جن زده رفتم نزدیک ملیکا و مارال ، هر دو با استرس ازم پرسیدن چی شد؟
-هیچی اوکی شد نمیره!!
ملیکا اشکاش رو پاک کرد و با لبخند و بغض اومد من رو بغل کرد و گفت؛
-مرسی امیر جان ، دورت بگردم ، جبران میکنم
مارال با لیوان آب قند به ملیکا نزدیک شد گفت بیا خواهر یخورده از این بخور حالت جا بیاد ، خداروشکر به خیر گذشت، ملیکا از من جدا شد و لیوان رو گرفت و دوباره سرجاش نشست، مارال با دیدن قیافه بی روح من گفت؛
-امیر چی شده؟ میخوای برای تو هم آبقند درست کنم!؟
ملیکا با شنیدن این حرف کمی برگشت به سمت من و موهاش رو از تو صورتش جمع کرد و با همون چشم‌های خیسش لبخندی زد که تا عمق وجودم رفت، ملیکا میدونست که فرشید بخاطر رابطه‌اش با من دعوا درست کرده و این لبخندش یعنی حالا هرسه تایمون میدونیم داستان چیه اما ملیکا از داستان من و فرشید بی خبر بود، فرشید با آتویی که از ملیکا داشت میخواست شر زن غرغروش رو از سر خودش کم کنه اما این وسط من شده بودم ابزار دعوای این دو نفر، روی یکی از صندلی ها با فاصله از ملیکا نشستم و به ته این ماجرا فکر میکردم، کلا آدمی نبودم که بدون برنامه ریزی و بی فکر کاری بکنم اما با شهوت و مستی خودم رو تو دردسری انداخته بودم که ممکن بود به قیمت از دست دادن زندگی زناشوییم و رفتن آبروم تموم بشه، ملیکا آبقندش رو خورد و بلند شد که بره تو آشپزخونه بشورش ، وقتی از جلو مارال رد شد ، مارال ضربه‌ای به کون ملیکا زد و گفت؛ شیطوووون
لبخند روی لبهای هردو خواهر نقش بست و ملیکا کمی کونش رو مالید و با لبخند رفت دم سینک و منم بلند شدم رفتم جلو تلویزیون تا کمتر تابلو بشم، انقدر عمیق تو فکر میرفتم که بعضی وقتها صدای مارال و ملیکا رو نمیشنیدم و کم‌کم مارال داشت بهم شک میکرد.
-عزیزم خوبی؟
با نشستن مارال کنارم به خودم اومدم و گفتم
-اره ، فکرم درگیر کارهای شرکته
-ای جانم، چیزی میخوای برات بیارم؟
-نه عزیزم مرسی
مارال بوسی از شونه‌ام کرد و بلند شد تا بره تو اتاق پیش ملیکا و به ادامه صحبت‌هاشون برسن، نفهمیدم چه مدت گذشت که همونجا روی مبل درحال تماشای تلویزیون خوابم برده بود، ‌پتویی که روم انداخته بودن رو کمی کنار زدم و ساعت روی دیوار رو نگاه کردم ، ساعت هشت و نیم شب بود، کلی به خودم بدوبیراه گفتم که این چه وقت خوابیدنه آخه ، حالا تا صبح باید بیدار بمونی!! کافی بود نیم ساعت ظهر بخوابم ، شب حداقل یک ساعت با تاخیر میخوابیدم، حالا بجای ظهر نزدیک عصر و نیمه شب خواب برده بود و میدونستم امشب دیگه خوابم نمیبره ، همینطوریش اعصابم از دست حماقت شب قبلم با ملیکارخورد بود بی خوابی پیش روم هم عصبانی ترم کرد و هر چند دقیقه خودم رو فحش میدادم که چت شده چرا همه چیز از دستت خارج میشه داری گند می‌زنی به همه زندگیت!!!
با همون حال و اعصاب خراب رفتم سمت آشپزخونه که برم روی تراس سیگار بکشم
، ملیکا و مارال هم تو آشپزخونه درحال درست کردن شام و گرم صحبت بودن ، مارال با دیدن من گفت ؛
-عه امیر جان اینجوری نری بیرون سرما میخوری! کونت یخ میکنه بخدا !! یه دقیقه وایستا حداقل کاپشنت رو بیارم
مارال رفت سمت اتاق و منم نزدیک ملیکا ایستادم تا مارال بیاد، ملیکا به محض رفتن مارال دست انداخت کون منو گرفت و با صدای آروم و حشری گفت ؛
-قوووربون کونت!!!
سریع دستش رو کشید و منم بی حرکت و ساکت داشتم نگاهش میکردم و واقعا مونده بودم که از دست این موجود حشری چیکار باید بکنم !
-بیا عزیزم ، اینو بپوش بیرون خیلی سرده
-مرسی عزیزم
از روی تراس به ملیکا و مارال نگاه میکردم، کون های برجسته‌اشون با لباس‌هایی که پوشیده بودن چشم هر مردی رو خیره میکرد، مارال با شلوار گرمکن طوسی چسب و لطیفش و ملیکا هم با اون ساپورت مشکی نازکش ! ملیکا برعکس مارال خیلی گرمایی بود و همیشه لباس های نازک می پوشید، ساپرتش درحدی نازک بود که به وضوح شرت سفیدش رو می‌شد دید و حتی سفیدی بدنش هم دیده می‌شد ، ملیکا با ظرف سالادی که دستش بود برگشت و اومد سمت پنجره تراس و ظرف رو گذاشت روی کابینت اونجا و به هوای نمک و فلفل زدن سالاد به چشم های من خیره شد و لبخند عاشقانه‌ای زد باعشوه دخترونه برام بوس فرستاد ، لبخند سردی بهش زدم و با همون دستی که سیگار داشتم ، دستی براش بالا بردم و کام سنگینی از سیگارم گرفتم و روم رو برگردوندم تا بیشتر از این ملیکا جلو زنم برام هنرنمایی نکنه ، وقتی رفتم تو کاپشنم رو روی صندلی گذاشتم و همونجا نشستم تا چایی که مارال ریخته بود رو بخورم
-امیر میبینی ملیکا چی میگه!؟
-چی میگه!؟
-میگه فرشید چند وقته تریاکی شده
مارال با زدن به پشت دستش این خبر رو که معلوم بود روی دلش مونده رو به محض نشستنم بهم گفت!
-خوب بکشه
-وااا امیرررر یعنی چی که خوب بکشه!!
-بابا الان که همه میکشن ، یکی از روزگار میکشه، یکی سیگار میکشه، خوب فرشیدم تریاک میکشه دیگه این که چیز عجیبی نیست که
ملیکا شاکی با ظرف سالادها اومد کنار من نشست و گفت؛
-مثل آدم بکشه که اشکالی نداره ، رسما باید روزی سه چهار بار اون زهر ماری رو دود کنه تا بتونه سرپا واسته، هرچقدر که تو خونه میکشه و هرچقدر هم که با اون شریکای دیوثش تو دفترشون میکشن!
ملیکا بغضی کرد و قاشقی که دستش بود رو گذاشت تو سالادها و لبش شروع کرد به لرزیدن و کم مونده بود دوباره بزنه زیر گریه، دستی به پشتش کشیدم و گفتم ؛
-زیاد سخت نگیر درست میشه خواهر
-این زندگی دیگه درست بشو‌ نیست ، این مرتیکه هر روز داره از من دورتر میشه، انگار نه انگار که زنی داره ، مسئولیتی داره ، ابراز محبت و حرف های عاشقانه تو سرش بخوره اصلا ، حداقل از خودش نمیپرسه من حالم خوبه ، خوب نیست ، بابا منم آدمم تو اون خونه، همه چیز که پول نیست .
ملیکا با گفتن این جمله‌اش بغضش ترکید و کمی خودش رو به سمت من متمایل کرد تا بغلش کنم ! همنطور که دستم پشتش بود و پشتش رو میمالیدم من هم کمی خودم رو به سمت ملیکا کج کردم تا بتونه سرش رو روی شونه من بذاره و گریه کنه! به مارال نگاه کردم و با نگاهم بهش گفتم چه کنیم با این خواهرت!؟ با تاسف شونه ای بالا انداخت و اومد پشت ملیکا و کمی خم شد و ملیکارو از پشت بغل کردو بوسید
-عزییییزم گریه نکن قوربونت بشم، ایشالا اونم سر عقل میاد و همه چیز درست میشه
دیگه واقعا حوصله ملیکا رو نداشتم ، دیگه رسما داشت لوس بازی درمیاورد و ادای آدم های ماتم زده رو در میاورد، از کنارش بلند شدم و گفتم ؛
-اره بابا با غصه خوردن و اشک ریختن که کاری درست نمیشه باید بشینین باهاش صحبت کنین
مارال با گذاشتن غذا روی میز بحث رو عوض کرد و با کمی سکوت غذا رو خوردیم، وقت جمع کردن میز ملیکا وقتی دید ملیکا مشغول شستن ظرف‌ها شده و پشتش به ماست، یه قاشق رو انداخت روی زمین و به هوای برداشتن قاشق بدون این که زانوهاش رو خم کنه کنار من خم شد و چند ثانیه تو همون لحظه موند ، قبل از اینکه کار احمقانه دیگه ای از ملیکا سربزنه سریع بلند شدم و آشپزخونه رو ترک کردم و رفتم جلو تلویزیون روی مبل دراز کشیدم و چند دقیقه بعد مارال با سینی چایی اومد کنار من که دراز کش بودم نشست و ملیکا هم با ظرف تنقلات روی مبل دو نفره نشست و پاهاش رو زیر خودش جمع کرد، کمی به پهلو شدم و کیرم رو به پشت مارال چسبوندم و گفتم امشب پوستم کنده‌اس خواب ظهرم افتاد به شب ! احتمالا امشب تا صبح بیدارم!
ملیکا با شیطنت و لبخند معنی داری گفت؛
-امشب جمع جمعه‌اس دیگه حق دارین تا صبح بیدار باشین!!
مارال هم خندید و لبش رو دندون گرفت وکمی کونش رو جابجا کرد و خودش رو محکم تر به کیرم چسبوند و با لبخند مستانه‌ای گفت؛
-بلههههه دیگه
-شما دوتا خواهر چقدر فکرتون منحرفه!! واقعا امشب تا صبح خوابم نمیبره! تا صبح قراره جر بخورم!!!
-مگه من میذارم تو جر بخوری عزیزم خودم تا صبح کنارت میمونم!
-اره یک ساعت دیگه وقتی داری خوروپف میکنی سلامت میکنم!
ملیکا هم خودش رو انداخت تو حرف ما و گفت ؛
-منم خوابم نمیاد میتونیم تا صبح فیلم ببینیم
مارال که خودش رو روی من ولو کرده بود ، دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت ؛
-اره فکر خوبیه بشینیم اون سریال جدیده رو که گرفتی ببینیم !
چند دقیقه بعد از خوردن چایی مارال بلند شد و لیوانها رو جمع کرد و باز ملیکا از نبود مارال استفاده کرد و کمی سرش رو نزدیک من کرد و با صدای آروم و سکسی گفت؛
-امشب خودم برات لالایی میگم تا خوابت ببره عزیزم!!
-هیییس مارال میشنوه زشته ، جون جدت خودت رو کنترل کن!!
-جونم، باشه عزیزم
دوباره بوسی از دور برام فرستاد و ساکت شد، کنترل رو برداشتم و شبکه‌هارو بالاو پایین کردم و با اومدن مارال رفتم روی سریال روی فلش و پلی کردمش، هیچ وقت فکر نمیکردم قراره اون سریال رو با کسی غیر از مارال ببینم برای همین به کلوپی گفته بودم یه سریال پر صحنه خنده دار یا عاشقانه برام بریزه ، چند هفته ای از گرفتن سریال میگذشت ‌ و برای همین کلا فراموش کرده بودم چی سفارش داده بودم و قراره با ملیکا و مارال چی ببینیم، فایل رو باز کردم ، اِمریکن پای، پلی ، چند سری فیلم دنباله دار تقریبا قدیمی بود که درباره مسائل و مصائب جنسی در دوره نوجوانی و تینیجری بود و با اینکه فیلم کاملا فانی بود اما از لحظه شروع فیلم که با خود ارضایی یکی از نقش اول های فیلم بود شروع شد و آب دهنم رو کمی قورت دادم و منتظر واکنش مارال شدم، تا حالا همچین چیزهایی رو در حضور شخص سومی ندیده بودیم و از این میترسیدم که مارال ناراحت بشه و چیزی بهم بگه ! اما خوشبختانه انقدر فیلم فان بود که بعد از چند دقیقه هر دو خواهر و البته خودم از شدت خنده جیغ میزدیم، مارال انقدر خندید که صداش دراومد ؛
-وای امیر خیلی خوبه این فیلمه یه چند دقیقه استوپ بزن برم دستشویی ، دیگه نمیتونم جیشم رو نگه دارم
با خنده بهش گفتم جیش اشکال نداره تو خودت خرابکاری نکنی بخاطره خنده زیاد
ملیکا هم با خنده گفت فکر کنم من کردم!!!
-پاشین برین دستشویی بی جنبه‌ها حالم رو بهم زدین!!
معلوم نبود ملیکا بود یا مارال که از خودشون بو ول کرده بودن و با صحبت‌ها و شوخی‌هایی که کرده بودیم تقریبا هر سه نفرمون رومون تو روی هم باز شده بود و خنده خنده داشتیم فیلمی پر صحنه میدیدیم !! چند دقیقه‌ای طول کشید و صدای در اتاق و
کمد میومد اما خبری از ملیکا و مارال نبود، صداشون کردم ، کجا رفتین پس، بیاین دیگه ، فیلم از دهن افتاد که!!
مارال با به پتو نازک اومد بیرون و پرید بغلم و
کنارم رو مبل سه نفره دراز کشید و پتو رو کشید روی خودمون و کونش رو با تکون و فشار به کیرم چسبوند و کمی سرش رو برگردوند تا بتونم بوسش کنم، لبهاش رو بوسیدم و بهش گفتم عاششششقتم قشنگ من، وقتی دوباره لبهای مارال رو بوسیدم ملیکا با تاپ و دامن کوتاه وارد پذیرایی شد و خندید و گفت ؛
-اوووو ایناروباش!!! از الان مراسم شب جمعه رو شروع کردین که!!
-واقعا با اون لباساها گرمت شده بود!!؟
کمی دامنش رو تو هوا تاب داد و با ناز و عشوه بهم گفت چیکار کنم خوب گرممه!!!
مارال هم خودش رو لوس کرد و زیر پتو خودش رو لرزوندو کونش رو به کیرم که کمی راست شده بود فشار داد و گفت ؛
-اما من خییییلی سردمه
از زیر پتو سینه های مارال رو گرفتم و کمی براش مالیدم و گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم؛ خودم گرمت میکنم عزیزم!!
ملیکا روی مبل روبروی ما نشست و پاهاش رو روی مبل دراز کرد و منم دوباره فیلم رو پلی کردم، ملیکا دستش رو روی دسته مبل گذاشته بود و به سمت ما به پهلو نشسته بود و سینه هاش بخاطر فشارش به مبل از کنا رو بالای تاپش بیرون زده بود ، با دیدن اون کیرم بیشتر راست کرده بودو لای کون گرم مارال داشت خودش رو به جر میداد، مالیدن سینه های مارال و بودن کیرم لای کونش و دیدن فیلم پر صحنه حسابی حشریش کرده بود با صدای آرومی به ملیکا گفت؛
-عزیزم ببخش چراغ هارو خاموش میکنی؟
-اره عزیزم
تا ملیکا بلند شد ، مارال شرت و شلوارش رو پایین کشید و منم سریع همین کارو کردم اما ملیکا درآوردن شلوارم رو دید و با لبخندی بهم دوباره رفت روی مبل دراز کشید ، اما اینبار دامنش رو بیشتر داده بود بالا ‌و قشنگ رون‌های سفید ‌و لختش رو میتونستیم با نور تلویزیون ببینیم، کیرم رو با دستم گرفتم و به کون مارال مالیدم و اونم کمی پاهاش رو باز کرد تا لای کونش بازتر بشه و من بتونم کیرم رو بین پاهاش بذارم ، دیگه کاملا با ملیکا طبیعی کرده بودیم و اون به راحتی میتونست
حرکت دستم رو زیر اون پتوی نازک ببینه، مارال هم برای اولین بار جلوی خواهرش حسابی حشری شده بود و میخواست با من سکس کنه!
به جایی از فیلم رسیدیم که پسره باز داشت خودارضایی میکرد و کیرش رو کرده بود تو کیک روی اوپن و مادر و پدرش سر رسیدن و اونو تو اون وضعیت دیدن، مارال که مثل ما ترکیده بود از خنده به من گفت توهم از این کارها کردی تو جونیت!؟
-همه پسرها کردن اما نه به این افتضاحی!!
-جونیات به یاد کی خودارضایی میکردی
دستم رو بردم روی کس مارال و انگشتم رو کشیدم لای کسش و گفتم به یاد تو عزیز دلم!
-عه اون موقع که من نبودم دروغ گو
-من از بچگی عاشقت بودم و زیرنظر داشتمت
-ای جووونم دروغگوی دوست داشتنی خودمی
مارال دوباره سر رو برگردوند به سمت من و منم اینار لبی طولانی ازش گرفتم و کسش رو که حسابی خیس شده بود براش مالیدم
همنطور که لبهای مارال رو میخوردم به ملیکا نگاه کردم ، دستش رو گذاشته بود بین دوتا پاش و سرش رو روی بازوش گذاشته بود و داشت مارو نگاه میکرد، سینه هاش تقریبا داشت از تاپش میزد بیرون وگویا فقط نوک سینه هاش تو تاپ مونده بود ! سرم رو از مارال جدا کردم و با دستم بهش فهموندم که دوباره برگرده و با دستم کیرم رو گرفتم کمی کیرم رو به کوس و کون مارال زدم تا حشری تر بشه و همنطور که مارال پاش رو بالا آورده بود سر کیرم رو کردم تو کسش با دستم که زیر سرش بود سینه‌هاش رو مالیدم، صدای مارال در اومده بود و آه های ضعیفی میکرد و همنطور که صورتش به سمت ملیکا بود چشماش خمار شده بود و به آرومی نفس نفس میزد، دیگه هیچ کدوممون فیلم رو نگاه نمیکردیم ، و کسی هم دیگه نمیخندید! هر سه نفرمون سکوت کرده بودیم ‌و تنها صدایی که شنیده می‌شد صدای فیلم و نفس های مارال بود ، مارال برای بهتر فرو رفتن کیرم تو کسش کمی خودش رو جلو کشونده بود تا بتونه کمرو کس و کونش رو بیشتر زاویه بده و منم کیرم رو بیشتر تو کسش بکنم، ملیکا دیگه کامل دراز کشیده بود و یک پاش رو کمی بالا برده بود و دامنشم کامل بالا داده بود و دستش رو کرده بود تو شرت سفیدش ‌و با دست دیگه‌اش سینه‌اش رو میمالید، اونم طبیعی کرده بود و برای اولین بار داشت جلو ما خودارضایی میکرد! مارال که حسابی تو اوج بود بیشتر خم شد و یک دستش رو گذاشت رو زمین و منم با شدت بیشتری تو کسش تلمبه میزدم و صدای برخورد بدنم با کون مارال کاملا واضح به گوش ملیکا میرسید و صدای آه کشیدن های ضعیف اون هم به ما میرسید ، حسابی گرم شده بودم و با ضربه های محکم کیرم تو کس مارال به آستانه ارضا رسیدم و چون نمیخواستیم بچه‌دار بشیم و دوست نداشتم مارال قرص‌های ضد بارداری و اورژانس و… بخوره کیرم رو مثل همیشه از کس مارال بیرون کشیدم و برای اینکه پتو هم کثیف نشه طبق عادت اونم با یک دست بالا نگه داشتم و با دست دیگم کیرم رو حسابی بالا و پایین کردم و آبم مثل آتشفشان بیرون ریخت و روی شکمم و دور کیرم رو پر کرد ، چند ثانیه تو همون حالت بودم که یاد ملیکا افتادم!! وای چه افتضاحی!! با کیر و شکم پر آب منی همونجا خشکم زده بود، مارال که بعد سکس وا رفتن بود و با کس و کون لختش پایین مبل دراز کشیده بود مثلا پشت میز بزرگ جلو مبلی قایم شده بود!!
مارال سرش رو آورد بالا و به من نگاه کرد و خندید و آهسته گفت ؛
-حالا چیکااار کنیم!!
-دستمال کاغذی نیست اونجا !؟
-نهههه
خندید و سرش رو برد پایین و بادستش زد به سرش!!
به ملیکا نگاه کردم ، دستش رو از تو شرتش درآورده بود اما هنوز دامن و پاش بالا بود و یه دستی از روی شرتش به کسش کشید و نگاهی شهوت ناک بهم کرد! لبخندی بهش زدم و با ابرو به جعبه دستمال کاغذی که روی میز عسلی کنار ملیکا بود اشاره کردم و بی صدا با لبهام بهش گفتم دستمال رو بیار!!
ملیکا بلند شد و دستمال رو برداشت و اومد سمت ما ، همنطور که داشت کیرم و آبهای ریخته شده روی بدنم رو از بالای پتو نگاه میکرد جعبه رو گذاشت روی میز جلو مبلی نزدیک مارال و گفت بیا عزیزم!!
مارال که همچنان داشت میخندید با خجالت بدون اینکه ملیکارو ببینه گفت مرسی عزیزم، دستش رو برد بالا و یه دستمال کشید و گذاشت لای کس خیسش و دوباره جعبه رو سمت من گرفت تا بردارم، منم چندتا دستمال سریع از تو جعبه کشیدم و سریع خودم رو تمیز کردم ، با صدای بسته شدن در دستشویی فهمیدم ملیکا رفته دستشویی خودش رو بشوره برای همین سریع ماهم بلند شدیم و با خنده شورت و شلوارشون رو تو تاریکی پیدا کردیم و پوشیدیم، من رفتم تو تراس سیگار بکشم و وقتی اومدم ملیکا تنها روی مبل نشسته بود و با لبخند بهم گفت؛
-خسته نباشی عزیزم!!
خندیدم و گفتم مرسی ببخشید دیگه خواهرت نمیذاره درست فیلم ببینیم!!
صدای دوش حمام رو که شنیدم خیالم راحت شد که مارال رفته حمام ، کمی به ملیکا نزدیک شدم و بهش گفتم توهم اوکی شدی!؟
چشماش و خمار کرد و دستش رو گذاشت زیر تخمام و گفت؛
-من که بدون تو اوکی نمیشم عزیزم!
شلوار ورزشی نرمی که داشتم به راحتی جزئیات کیرم رو نشون میداد، چند بار از روی شلوار کیر و تخمام رو نوازش کرد و شلوار و شرتم رو کشید پایین و دوبار دستش رو کشید زیر کیرم و کیرم رو آورد بالا و نزدیک لبهاش ، سرکیرم رو خیلی با ناز و آروم بوسید و تو چشمام نگاه کرد و با لحن خیلی سکسی جوووونی گفت و کیرم رو کرد تو دهنش ، دستم رو روی سرش گذاشتم و ملیکا هم با ولع کیرم رو که هنوز آب کس خواهرش روش بود رو میلیسید و طوری تو حلقش میکرد که دوباره کیرم تحریک شد و به حالت چند دقیقه قبلش که تو کس مارال بود رسید، ملیکا برای تسلط بیشتر از روی مبل پایین اومد و جلوم زانو زد و خیلی سریع و حرفه‌ای به لیسیدن کیرم دامه داد، دستم رو از داخل تاپ ملیکا به سینه‌اش رسوندم و سینه‌هایی رو که تو این چند دقیقه حسابی از دور برام دلبری میکردن رو با عطش مالیدم ، چون میدونستیم که وقت کمه و هر لحظه ممکنه مارال از حمام بیاد بیرون، ملیکا سریع بلند شد و کیرم رو گرفت و رفت روی همون مبلی که با مارال سکس کردم نشست و سریع شرتش رو درآورد و پاهاش رو داد بالا و کیرم رو کشوند سمت کسش و چندبار دستشم روی کیرم بالاو پایین کرد تا کیرم سرحال بشه و سریع کرد تو کس خیس و داغش، منم میدونستم تا ملیکا ارضا نشه دست بردار نیست شروع به تلمبه زدن تو کسش کردم و دوتا انگشتمم کردم تو دهنش تا به هوای لیسیدن انگشتان جلوی آه و ناله ملیکا رو بگیرم، انقدر شدید تو کسش تلمبه میزدم که علاوه بر صدای برخورد بدنم به کونش صدای ناله ملیکاهم بلند شد و دلم رو به دریا زدم و ادامه دادم ، چند دقیقه‌ای طول نکشید که پاهای ملیکا که روی شونم بود شروع به لرزیدن کردن و ملیکا چند لحظه بعدش مثل جنازه روی مبل وا رفت، کیرم رو که حسابی خیس شده بود از تو کس ملیکا در آوردم و پاهاش رو به آرومی پایین گذاشتم و سینه‌های سفید و تپلش رو که از بالای تاپش بیرون آورده بودم رو توی تاپش کردم و دامنشم انداختم روی پاش و ملیکارو که حسابی وا رفته بود رو همنطور رها کردم و رفتم دستشویی، ملیکا از شدت خستگی و بی حالی پاهاش رو نمیتونست کنار هم جفت کنه ، با پاهای باز و دستهای افتاده رو مبل نشسته بود و لبخند رضایتش از روی صورتش محو نمیشد، وقتی از دستشویی برگشتم مارال هم از حمام بیرون اومده بود و روی صندلیش تو اتاق نشسته بود ‌داشت موهاش رو سشوار میکشید، از پشت بغلش کردم و گونه و گردنش رو بوسیدم و گفت مرسی عزیزم خیلی عالی بود، با دستش صورتم رو نوازش کرد و گفت مرسی از شما عشقم به منم خیلی چسبید ، دوباره بوسیدمش و اومدم تو پذیرایی، ملیکا همونجا روی مبل سه نفره دراز کشیده بود و داشت با موهاش بازی میکرد وقتی من رو دید گل از گلش شکفت و با لبخند دستی برام تکون داد ، رفتم نزدیکش و صورتش رو نوازش کردم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم خوبی عزیزم؟
-عاااالیم عشقم مرسی
-خواهش میکنم
دوباره گونه اش رو نوازش کردم که ملیکا دستم رو کشید سمت خودش تا سرم رو دوباره بهش نزدیک کنم، لبهاش رو غنچه کرد و لبهام رو برای چند ثانیه بوسید و تو چشمام نگاه کرد و دوباره گفت مرسی عشقم!
وقتی سرم رو بالا آوردم و کمرم رو صاف کردم دیدم شرت سفید ملیکا مچاله شده پایین میز افتاده سریع شرتش رو برداشتم و بهش گفتم؛
-شرتت رو بپوش بچه جان الان مارال میاد میبینه پوست جفتمون رو میکنه!!
دوباره خودش رو لوس کرد و با چشمای خمارش گفت؛
-خودت پام کن عزیزم!!
پاهای سفید و کشیده‌اش رو داد بالا ‌و دامنش سر خورد رو شکمش و کس تپل و سفیدش از لای پاش زد بیرون، چون هنوز صدای سشوار میومد با خیال راحت شرت ملیکا رو که حسابی توهم پیچ خورده بود رو باز کردم و عقب و جلو شرتش رو چک کردم که اشتباه پاش نکنم باز بخواد دوباره این کارو تکرار کنم ! وسط شرتش کامل خیس بود با لبخند بو کردمش و گفتم ؛ شیطون تو که قبلا حسابی خیس کرده بودی!
ملیکا همچنان حشری بود و کم حرف میزد به لبخند و گفتن یه جون سکسی بسنده کرد و پاهاش که چند ثانیه‌ای بود رو هوا نگه داشته بود رو کمی تکون داد تا سریعتر شرتش رو پاش کنم، شرتش رو به سختی از قسمت رونش رد کردم که صدای سشوار قطع شد و مارال از تو اتاق گفت؛
-امیر جان زحمتت چایی رو روشن میکنی؟
تو همون حالت که جلوی ملیکا زانو زده بودم و داشتم شرتش رو بالا میکشیدم داد زدم باشه عزیزم.
بالاخره موفق شدم شرت ملیکارو پاش کنم ، انقدر کونش گرد و تپل بود که به سختی تونستم شرتش رو بالا بکشم، ملیکا هم بدجنسیش گل کرده بود و اصلا همکاری نمیکرد ، کون نرمش رو با دستام فشار دادم و قسمت لخت سینه‌هاش رو که از بالای تاپش بیرون زده بود رو بوسیدم و سریع رفتم سمت آشپزخونه و زیر چایی رو روشن کردم و دوباره کاپشنم و پوشیدم و رفتم روی تراس سیگارم رو روشن کردم ، وقتی برگشتم تو مارال با یه ست گرمکن صورتی جلو ملیکا ایستاده بود و داشت با ملیکا صحبت میکرد و میخندید ، ملیکا همچنان روی همون مبل سه نفره دراز کشیده بود و پتوی مارو بغل کرده بود ، وقتی رسیدم پیششون از پشت مارال رو بغل کردم و گونه اش رو بوسیدم ، مارالم یه جیغ کوچولو کشید و با خنده گفت داشتم به ملیکا میگفتم شانس تو امیر امشب چه فیلمی گذاشت وقتی تنهاییم فیلم های جنگی میذاره وقتی مهمون داریم فیلم های سکسی!! کونش رو به کیرم فشار داد تا ولش کنم، با خنده رفت بغل ملیکا نشست و دستش رو کرد تو موهای ملیکا و به من گفت مراعات این طفلی رو میکردی حداقل الان نه شوهرش هست که حالش رو جا بیاره نه اون دوست پسر گوربه‌گوریش!!
من با تعجب از حرفهای مارال آروم رفتم رو مبل کنارشون نشستم ، ملیکا با حال خسته و شهوتیش دست مارال رو از تو موهاش درآورد ‌و بوسید وبا لبخند گفت ؛ قوربونت بشم من
مارال با شامه تیزش بوی ترشحات ملیکارو شنیده بود بخاطر همین با لبخند و به آرومی لپش رو کشید و سرش رو خم کرد تا مثلا من صداش رو نشنوم و به ملیکا گفت؛
-بوی توهم دراومده ناناس پاشو برو حمام!!
-باشه عزیزم
ملیکا دوباره مارال رو بوسید و به زحمت بلند شد تا بره دوش بگیره، مارال هم بلندشد تا بره هم حوله و لباس به خواهرش بده هم چایی بریزه منم دوباره روی مبل دراز کشیدم و با لبخند و کمی دلشوره و ترس به ادامه رابطه‌مون و چیزهایی که ممکنه اتفاق بیفته فکر میکردم.

ادامه...

نوشته: Viki


👍 79
👎 1
103001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

852362
2022-01-09 01:02:37 +0330 +0330

عالی بود چقدر منتظر داستانتون بودم

1 ❤️

852369
2022-01-09 01:18:29 +0330 +0330

خوب بود ولی از لز خبری نبود بنظرم تنها سوتی تو در داستان همین بوده ولی در کل قسمت قبلی جذابتر بود.

2 ❤️

852383
2022-01-09 01:58:47 +0330 +0330

چنتا سوتی ریز داده بودی ولی درکل خیلی خوب نوشته بودی داستانو

1 ❤️

852385
2022-01-09 02:08:56 +0330 +0330

کارت حرف نداره ✌️✌️✌️

1 ❤️

852394
2022-01-09 02:40:35 +0330 +0330

مثل قسمت قبل روایت و تصویر سازی و ساختار داستان عالی بود ، و به غیر از چند تا اشکال تایپی خیلی کوچولو که مثلا اسم مارال ،و ملیکا بجای اون یکی نوشته شده بود یا به جای گفتم ، گفت تایپ شده بود، از همه نظر عالی بود. ولی جدا از داستان،
به نظر من ،شاید در نگاه اول، این نوع از رابطه، شاید بخاطر هیجان زیادش، خیلی تحریک کننده باشه، ولی چون کسی که داری باهاش به همسرت خیانت میکنی، دائم جلوی چشمت هست و میبینیش، باعث بیشتر شدن عذاب وجدان ، هم بخاط خیانت به همسر، و هم بخاطر خیانت به خواهر و یا باجناق، در طول زمان ، خیلی آدم رو اذیت میکنه و بخاطر ترس از لو رفتن قضیه، عذاب و ضدحالش، بیشتر از شهوت و حالش هست.

2 ❤️

852435
2022-01-09 10:20:23 +0330 +0330

مرسی عالی بود 👍😍

1 ❤️

852447
2022-01-09 13:51:59 +0330 +0330

مشتاق قسمت بعدیش هستم،واقعا عالی بود

1 ❤️

852449
2022-01-09 14:12:18 +0330 +0330

خوب مینویسی، ادامه بده🤞

1 ❤️

852453
2022-01-09 14:32:34 +0330 +0330

داستانت عالیه
ادامه بده که منتظرم.

1 ❤️

852509
2022-01-09 22:34:46 +0330 +0330

عالی بود
غیر از یک غلط املایی کوچیک که جابجایی نام ها بود پیکره بندی نگارش فضا سازی توصیفاتت بی نقص بود . ممنون بابت انرژی و وقتی که گذاشتی .

1 ❤️

852517
2022-01-09 23:49:18 +0330 +0330

قشنگ بود ادامه بده

1 ❤️

852572
2022-01-10 02:49:55 +0330 +0330

عالی

1 ❤️

852627
2022-01-10 13:12:38 +0330 +0330

قشنگ بود خوشم اومد

1 ❤️

852633
2022-01-10 13:51:57 +0330 +0330

عالی بود خیلی خوب نوشته بودی ادامه بده

1 ❤️

852684
2022-01-10 22:59:43 +0330 +0330

ادامه ادامه سریعتر بنویس که خوب مینویسی

1 ❤️

852950
2022-01-12 02:25:05 +0330 +0330

زودتر بعدی رو بنویس

1 ❤️

853015
2022-01-12 10:39:19 +0330 +0330

سلام دوستان ،بابت غلط های املاییم از همه‌تون عذر میخوام ،چون با گوشی تایپ میکنم تسلط کافی به کل متن ندارم اما چشم سعی میکنم چندبار متن رو چک کنم تا اشتباهاتم کمتر بشه، امیدوارم از قسمت سومش هم خوشتون بیاد 🙏🏻

0 ❤️

853057
2022-01-12 16:22:01 +0330 +0330

عالی بود ادامه بده دمتگرم

1 ❤️

853254
2022-01-13 17:24:39 +0330 +0330

منتظر قسمت جدیدیم خیلی عالی بود

1 ❤️

853272
2022-01-13 20:50:16 +0330 +0330

عالییی. ادامه بده 😍

1 ❤️

853353
2022-01-14 03:10:31 +0330 +0330

وای خیلی عالی بود

1 ❤️

854586
2022-01-21 14:58:45 +0330 +0330

عالی بود

0 ❤️