من مرد نیستم (۱)

    محتوای داستان گی می باشد


    همیشه ساکتم تا ازمن سوالی پرسیده نشه حرف نمی‌زنم !عادت بدیه ،زندگی بدیه ،روزگاربدیه ....دارم پر میکشم برا رویاهام اما شدنی نیستن !
    همیشه زود می‌شکنم نازنازی نیستم اما پسرهم نیستم ...
    بدنم میخاد منقبض بشه،چشام پربشن ،زبونم تلخ بشه ،گوشام نشنون وقتی اسم پسرونه خودمو میشنوم :شایان شایان !
    زندگیم مجازیه دنیام مجازیه شبو روزم مجازیه
    دنیای مجازی که هست شایان دیگه تنها نیست !
    شایان گریه هاش ،خنده هاش ،لذت هاش ،درداش ،حرفاش ،بغضاش همیشه تو این فضابوده و هست مگه میشه از این فراتر بره؟
    بهم گفت شایان تو ترنس نیستی!نیستم؟پس من چیم ؟؟!نه پسرم نه دخترم نه دوجنسم نه ترنسم!!!من کیم من فراتر از اینام؟!فراتر از همه اینا جسمی وجود داره؟!من کیمممم ؟؟
    میگه ترنسا آرایش میکنن لباس دخترونه میپوشن ،ادا اطوار دخترونه دارن ....
    اما تو لباس پسرونه میپوشی ،موهاتو پسرونه شونه می‌کنی !
    صدام کر شد و بهش نگفتم که چقد منم دوس دارم آرایش کنم !
    اما بغضم داره شروع میشه !
    همیشه تو بیان حرفام ناتوانم !
    صدایی از جنس غم ،صدایی از جنس درد داره میاد !شایان گوشاشو میگیره تا نشنوه نبینه حجم بی رحمی بابارو .
    مادرم که کتک میخوره انقدی زور ندارم که بتونم جلوی بابامو بگیرم ،میترسم بزنه ....چشمای عصبانیش از همه چی بدتره !
    زنگ زدم به حجت ،گفتم داداش اینا همو کشتن کجایی ؟!
    بزار بکشن برو تو اتاقت دروهم ببند من خودم میام .
    چرا پدر مادر من هیچ وق نتونستن کنارهم خوش باشن ؟مگه به وجود آوردن عشق و علاقه انقد سخته؟محبت کردن کجاش سخته؟
    آخرش طلاق میشه دیگه مگه نه ؟!بچه طلاق بودن سخته دردناکه ولی از این دعواها بهتره ،
    من میدونم هر کسی یه مشکلاتی داره اما دیگه بدنمون ذهنمون کشش نداره !نمیتونه تحمل کنه حجم این مشکلات درناک و طاقت فرسارو!
    حجت که می‌ره انگار جهانم می‌ره ...
    سرمو برگردوندم همه چیش حاضره حتی یادگاریاشم داره می بره ؟نکنه برنگرده ؟شایان میخاد تنها بمونه !
    شایان ببین فکرم پیش دعوای این دوتا بود که الان بعد طلاقشون دیگه همه چی تموم شده ،الان تویی ومامان .. سعی کن از مامان مراقبت کنی ...
    من به حسابتون پول میریزم ولی شاید خیلی دیر به دیر بیام ...
    دستاش رو شونمه داره قانعم می‌کنه برا رفتنش ،کاش نره ...
    حجت به چه زبونی بگم نرو ماروهم ببر،اه این گریه های لعنتی امونم نمیدن حرف بزنم !
    دستاشو محکم گرفتم که نذارم بره ،ساکته اشک خودشم دراومده اما مثل من هق هق نمیکنه ...
    مامانم باهاش حرف نمیزنه میگه شایان بسه بزار بره بزار دیگه هیچ کدومش نباشن !
    مامان اون شوهرت بود حجت بچته ،توروخدا اینطوری راحت نگو بزار بره ...
    حجت دستامو محکم فشار میده داره بهم میگه قوی باش ...میریم سمت حیاط با چمدونش اما مادرم نمیاد :/
    همونجاس که دیگه هق هق شایان بلند تر میشه همونجاس که حجت داره با گریه حرف میزنه ،اینجاس که یه آغوش گرم می‌تونه تا یه مدتی طعم تلخ رفتنو از یادم ببره ...بغلم می‌کنه ...خیلی وقته بغلم نکردی داداش خیلی وقته !
    من قانع نمیشم حجت می‌تونستی ماروهم ببری برو برو خوش باش ،زندگیت از ما واجب تره ...
    آسمون ابی نیست، برگا سبز نیستن ،هوا اکسیژن نداره ،چشما خیس نیست ،دلتنگی نیس همش حس کنار هم بودنه ....دنیای شایان داره خراب میشه حجت داره می‌ره .بزار دنیای شایان خراب بشه ....
    بهم میگه باهم درتماسیم ومیره ...
    وقتی رفت نشستم رو زمین کم کم انقد بی حال شدم که دراز کشیدم ،مامانم از پنجره نگام می‌کنه ....با اشاره میگه بیام تو !
    چقد این دلتنگی حس بدیه حس مضخرفیه داره جونمو میخوره لحظه به لحظه ،ساعت به ساعت ،هر روز
    ...همیشه و همیشه ...
    من نمیتونم مواظب مامانم باشم یکی میخاد از من مراقبت کنه من خیلی ضعیفم حجت ،چه اصراری داری به قوی شدن من !؟
    درسته که چهرشو نمی‌بینم اما پیاماش همیشه حال وهوامو می‌پرسه!
    عبارت تلخیه ولی «من از مادرم متنفرم » متنفر نبودم ولی شدم ...
    مامانم خیلی به خودش میرسه حتی بیشتر از قبل ....وقتی بابام بود ساعت ۱۱به زور از خواب بیدار میشد اما الان یک که از مدرسه میام مامانم یه لباس خیلی خوبی پوشیده و آرایش هم کرده ...
    لذت نمی‌برم متنفر میشم اما فکرم جای دیگه ای نمیره من فکرم خیلی کوچیکه خیلی ....
    وقتی گوشیش زنگ میزنه دیگه جلوی من حرف نمیزنه ....
    من دارم نابود میشم که نمیتونم به مامانم بگم اون کیه ساعت ۱۲شب بهت زنگ میزنه دارم نابود میشم که بگم مامان واسه چی انقد به خودت میرسی؟؟؟اگه پیش بابا همیشه اینطوری لباس میپوشیدی هیچ وق اینطوری نمیشد .
    نرفتم مدرسه گفتم جلوی پارک آرتا میشینم نگاه میکنم درخونمونو ...
    تا ۱۰خبری نشد اما گفتم تا آخرش میشینم .
    یکم دیگه یه پسر اومد ....
    شایان لحظه مرگت فرا رسیده همین الانه که باید خودتو بندازی بین این ماشینا ،همین الانه که باید بزنی سیمممم آخر ....چشام پر ،حرص خفم می‌کنه ...کاش تموم بشه همین لحظه این زندگی !دنیا خاموش بشه خاموش بشه .....
    در باز میشه براش می‌ره تو ...چیکار کنه شایان ؟من اونقدی قوی نبودم که جلو بابامو بگیرم اما اونقدی غیرت دارم که نذارم بدتر از این بشه ...
    کلیدو میندازم و میرم تو ....من مطمعنم که تو این خونس ...
    مامان منو که دید میگه چرا زود اومدی نکنه نرفتی مدرسه ؟؟صداش داره بالاتر می‌ره ...این منم و حجم حرص وبغضی که توی گلومه!میرم همه جارو میکردم باید تواین خونه باشه ...مامانم منو از پشت گرفت چن تا پس گردنی بهم زد وسعی داشت از خونه بیرونم کنه ...
    بسه دیگه حجتو فراری دادی بس نبود ؟؟بابامو فراری دادی بس نبود ؟من هنوز ۱۶سالمه من کجا برم مامان ؟؟؟؟مادر مادرررر چطوری روم بشه بهت بگم مادرررر ؟؟؟!
    از دستشویی که اومد بیرون دلم میخواست همونجا بکشمش اما مادرم جلومو می‌گرفت و حتی منو میزد ...من دیوانه شده بودم عصبی بودم درد داشتم بغض داشتم بی غیرت شده بودم داد میزدم چشام خیس بود ...
    دلم به حال خودم سوخت !
    بهم گفت من مادرتو صیغه کردم من کار بدی نکردیم آدم باش !
    آدم باشم ؟؟؟توادمی که یه خونواده رو ازهم پاشوندی ؟؟صیغه چیه ؟؟؟؟من صیغه خدارو هم باطل میکنم اگه بخواد اینطوری باعث بی آبرویی بی غیرتییییی بشه !
    لباسامو جمع کردم خاطراتم و داشتم می‌بردم ...عکس مامان بابامو انداختم دور ،عکس حجتو برداشتم و رفتم بیرون اتاق ....
    فقط تف انداختم و خارج شدم ...مامانم دنبالم اومد ولی دیگه اون مامان من نبود ...تموم شده بود خانواده !یکه من بودمو ومن....
    یه چن تا لباس و۸۰هزار تومن پول ...کجا باید می رفتم ؟
    تو خیابونا قدم میزدم انقد گریه کرده بودم چشام پف کرده بود ....همه نگام میکردن اره ببینید حجم درد رو !
    رفتم نشستم تو پارک ...اولین شبی که تو پارک خوابیدم هیچ اتفاقی نیفتاد خیلی ساکت بود و هیچی نشد ،فرداش زنگ زدم به حجت ،یه هفته ای بود ازش خبر نداشتم هرچی زنگ زدم خاموش بود ...هر فکری به سرم میزد من کجا پیدات کنم داداش حجت ؟؟!
    شب دوم که تو پارک خوابیدم داشتم کیفمو میذاشتم زیر سرم که یهو یه پسر معتاد و ریش دار اومد سمتم بهم گفت جانداری من دارم بیا بریم ...
    همونجا بود که طعم تلخ بدبختی و بی کسیو حس کردمو وحس کردم ...
    بلند شدم تا میتونستم فرار کردم گوشیمو روشن کردم به تماسای بی پاسخ مامانم نگاه کردم ...زنگ زدم بهش ...ازم خواهش کرد برم خونه ولی نرفتم
    لجبازی بود ؟!
    از شهرمون دور شدم رفتم یه شهر دیگه ...همونجا تو پاساژا را میرفتم که یه آگهی دیدم که گفته بود به یه نفر برای کار در بوتیک لباس نیازمندیم ...سریع رفتم داخل مغازه ...دوسه تا پسر دوسه تا دختر بودن ...
    حتی نمی‌دونستم چی بگم فقط گفتم واسه کار اومدم ...
    ازم که مشخصات خواستن گفتن به درد ما نمی‌خوری شایدم ترسیدن نمی‌دونم ...
    دور شدم ودورتر فقط ۴۰هزارتومن پول داشتم خدا میدونست میخاد چی سرم بیاد ؟!
    حجت جواب نمیداد ونمیداد ....
    بسته خریدم و رفتم تلگرام ...یه گروهی بود که گی بود من اونو پاک کرده بودم اما لینکشو ذخیره کرده بودم وارد شدم ....
    نمی‌دونم برا چی ؟دنبال یه پناهگاه می‌گشتم اونجا بچه بازا مهربونن!
    مفعول هم سن میخام ...فاعل میخام بالای سی ....برده زیر ۲۰سال هست ...بی غیرت میخام ....
    همینجور پیاما بود که دنبال هم میومد ...شایان تو کدومش بودی؟رفتم نوشتم من جا ندارم یه نفرو میخام پیشش برم ....
    ازم اصل خواستن قلبم داشت میومد تو دهنم ...نمی‌دونستم دارم چیکار میکنم اما خسته بودم و آماده هر کاری !
    اون موقع هیچکس نبود دیگه خودمم ناامید شدم احساس کردم همشون الکین ...تلگرام حجت نگاه کردم آخرین بازدید بیش از یک ماه پیش !تو پارک نشسته بودم میون اون همه هیاهو و سروصدای بچه ها احساس امنیت میکردم ...
    تااین که طرفای ۱۰شب یه نفر اومد پیوی ،بهم گفت من سالارم هم شهری هستیم چرا جا نداری؟


    همه چیو بهش گفتم بهم گفت باید برده من بشی اگه قبول کنی جاتم بامن !
    قبول نکردم گفتم دنبال یه نفرم رابطه احساسی باهاش داشته باشم !
    می‌گفت رابطه احساسی هم هست اما باید هر کاری من گفتم بکنی !
    قبول نکردم ...
    دوباره بغضم گرفته بود تو پارک کنار اون بچه ها بغض کرده بودم نمی‌دونستم کجا برم که امن باشه و بتونم فقط گریه کنم ...
    اونقدری حقیر شده بودم که همه داشتن نگام میکردن ...
    به حجت دوباره زنگ زدم دوباره خاموووش خاموووش ....
    ازاین حرصم گرفته بود که چرا مامانم دیگه زنگ نمیزنه؟؟؟!
    خاستم برم تهران کنار فامیلای بابام اما پول کم داشتم ...کاش از همون اول میرفتم تهران .
    دیگه شهر بازی رو بستن رفتم بیرون کنار یکی از نیمکتای پارک نشستم دراز کشیدم خودمو جمع کردمو خابیدم ...
    خوابیده بودم تااین که گرمی یه کتو روی خودم حس کردم ....چشامو باز کردم یه پسرو یه دختر بودن ...دختره معلوم بود خیلی مهربونه بهم می‌گفت ما مسافریم تو چرا اینجا خوابیدی ؟بهت نمیاد بچه کار باشی ؟از خونه فرار کردی ؟
    که پسره پتو رو از صندوق عقبشون آورد و انداخت روی من ...
    فک میکردم زن و شوهرن اما بعدش فهمیدم خواهر برادرن ...
    خشکم زده بود توان حرف زدن و حوصله توضیح دادن نداشتم خسته بودم خیلی خسته ....
    گفتم :خستم خیلی خسته و گریه کردم ...
    اصرار داشتن من ادرس خونمونوبهشون بگم اما ندادم ...شماره پدرمو بهشون دادم بهش زنگ زدن ....گفتما بهشون این وقت شب به بابام زنگ بزنی عصبانی میشه اما میگفتن اما میگفتن اگه بفهمه پسرش پیدا شده خوشحال میشه ...هیچی نگفتم گفتم بزار اوج بدبختیمو خودشون حس کنن ...
    بابام جواب دادو گفت من هیچ کاری با اون زنیکه جنده و بچه هاش ندارم دست از سرمن بردارید وقطع کرد ...
    بیچاره ها خشکشون زد ...اون پسر که اسمش کامران بود رفت چادر آورد و اونو با کمک هم رو چمنا درست کردن ....نشستیم تو چادر ،کامران گفت فردا ما موقع رفتن از اینجا میبریمت کلانتری اونجا یا میبرمت پیش خونوادت یا اگه دیدن خونوادت صلاحیت نگهداری از تورونداره میفرستنت پرورشگاه.بهتر از تو پارکه ...
    اره خوب میشد چرا به فکر خودم نرسیده بود؟اما دلم میخواست پیش اون دوتا باشم انگاری حسشون میکردم انگاری خواهر برادرم بودن ....
    گفتم نه من میخام برم پیش داداشم تو تهران ...منو اگه برسونید اونجا من دیگه هیچی نمیخام ازتون ...
    خودت میگی داداشم گوشیش خاموشه جواب نمیده چجوری میخای تو تهران پیدا کنی داداشتو ؟اصلا تهران رفتی تاحالا؟
    سرمو انداختم پایین و گریه کردم ....
    کامران گفت مردی نباید گریه کنی قوی باش ...حجت هم همینو می‌گفت مردی قوی باش ...
    بهشون گفتم چی میشه منم عین داداشتون باشم ؟پیشتون بمونم
    کامران خندید !اره بعدش خونوادت دنبالت بیوفتنو و ازما شکایت کنن که چرا این کارو کردین ؟مگه به همین سادگیه؟خیلی احساسی فک می‌کنی
    مثلا مردی ...عهههه همش میگن مثلا مردی !نه من مرد نیستم من مرد نیستم من مرد بودم که مامانم نمی‌رفت صیغه کنه !من مرد نیستم من ترنسم یه ترنس خاموش ...
    شبنم خواهرش گفت میشه یکم توضیح بدی ؟انگار نمیدونست یعنی چی !
    کامران گفت نه تو ترنس نیسی تو کمبود محبت پیدا کردی ....این حسا تموم میشه به اینا فکر نکن ...
    لیوان چایی رو گرفتم تو دستم و گفتم پس من چرا به دختر حسی ندارم ؟؟پس چرا من دلم میخاد آرایش کنم ؟؟پس چرا من باتموم وجودم دلم میخواد دختر باشم ؟پس چرا من قوی نیستم ؟چرا انقد احساساتی ام ؟چرا اشکم دیقه به دیقه می‌ریزه ؟چرا من به جنس موافقم انقد حس عمیقی دارم ؟


    باشه آروم باش پیش من میمونی خوبه ؟فقط مطمعنی خونوادت نمیان سراغت؟
    گفتم آره نمیان
    خواهرش گارد گرفت ...کامران میفهمی چی میگی یعنی چی پیشت بمونه ؟
    من مزاحم بودم اما این حس مزاحمتو دوس داشتم بااین که هیچ وق دلم نمیخاست مزاحمتی برا کسی داشته باشم اما کامران راضی بود ...
    اون شب تا پنج صب فقط حرف زدیم ...
    هوا داره روشن میشه داره طلوع می‌کنه ،شایان عشقشو پیدا کرده الان تنها نگرانیش فقط حجته همین .
    رفتیم سمت خونشون ساعت ۱شب بود که رسیدیم ....خواهرش و پیاده کردیم و رفتیم سمت خونه کامران ...
    بهم گفت من کمک میکنم داداشتو پیدا کنی اما مططمعنی داداشتم مثل بابات نیست؟
    اره مطمعنم!
    رسیدیم خونش ،من میرم حموم توهم بعد من برو حتما ...
    فهمیدم که حتما بدنم بوی بدی میده که گفت حتما ...آخه چند روزه حموم نرفتم ...
    بعد اون رفتم حموم ....اومدن بیرون ،بیدار بود ...رو کاناپه نشسته بود مشغول تماشای تلویزیون ،سیگارم دستش بود ...
    حالا دیگه تمیز شدی بیا بشین اینجا ...
    رفتم نشستم سرمو گرفتم بالا و بهش نگاه کردم ...
    شلوارشو یکم کشید پایین کیرشو درآورد بهم گفت میخام باهاش بازی کنی ،بگیر تو دستت ...دستمو بردم سمتش ...کم کم نزدیک دهنم بردش و شروع شد ....ساک زدن....بلد نبودم ولی بهترین دقیقه های زندگیم بود ...گفتم امشب فقط میخام تو بغلت بخابم ...بعد این که ارضا شدم تا صبح بغل خودمی خوشگل من

    همونجا بود فهمیدم آدما رو نمیشه شناخت ....


    ادامه دارد


    نوشته: شایان

  • 22

  • 2




  • نظرات:
    •   Sexi_life
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود خوشمان آمد لایک اول


    •   sami_sh
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • تکراری بود ب نظرم...


    •   milad1ma
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • اگر واقعی بود برات متاسفم دوست عزیز، اگر داستان بود، قشنگ نوشتی...


    •   sepideh58
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدر اذیت شدم از خوندنش هرچند حقیقت زندگی همینه لایک


    •   lolitajoojoo
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • نتیجه میگیریم همه بصورت بالفطره گی هستن فقط بصورت بالفعل در نیومدن هنووز!!! چیه نوشتی آخه؟؟!! ننویس دیگه


    •   maaraazzzi
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک ادامشو زود بنویس


    •   qwertyuiop0987654321
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • پسر پسر دایی منم گی هست. گی بودن خیلی خیلی حس بدیه


    •   Mr_bokon_shahrood
    • 3 ماه
      • 0

    • خوب بود خدایی


    •   tamana1111
    • 3 ماه
      • 0

    • سلام دوست خوبم کاش ادامه داستانتو مینوشتی :( اینکه بعد اون شب چی شد؟
      منم ترنسم دیشب اومدم تو این سایت تا یکی دوتا داستان بخونم تاحالم بهتر بشه وقتی داستانتو خوندم باعمق وجودم درک کردم حرفاتو مخصوصا وقتی گفتی تو نمیتونی از مادرت نگه داریرکنی یاد خودم افتادم که شرایطم کاملا مشابهته .منم پدرم رفته ..با مادرم زندگی میکنم.دیشب کلی گریه کردم وقتی داستانتو خوندم.خدا لعنتش کنه اون پسره رو :(تو ازش پناه خواستی و اون اینکارو باهات کردم...دوست داشتی عزیز دلم بهم بگو تلگراممو بهت میدم بیا اونجا حرف بزنیم .دیشب همراه خوندن داستانت اشکام میومد واقعا باور کردم که ترنسی


    •   god of death878
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • غمگین بود. نمیدونم داستان خیالیه یا واقعی، ولی دوس داشتم.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو