من یک لیلام (۱)

1399/10/25


من یک لیلام

زندگی انتخاب بین ماندن و رفتن است و من انتظار را، بخاطر تو انتخاب کردم.

همیشه زندگی خودم را با کتاب یازده دقیقه پائولو کوئیلو مقایسه می کنم، داستان یک فاحشه برزیلی که چطور خودش رو بخاطر یک شب از همه عقاید رها کرد، به باد داد و سرنوشت او را عوض کرد. این کتاب رو بار ها و بار ها خوندم. حداقل برای یک شب، زندگی رو تجربه کرد.

تو یک روز بارونی دی ماه 1373، ساعت 11 شب ، با گریه و زاری به این دنیا اومدم و مادرم از گریه من می خندید. کاش همون موقع اول بجای اینکه در گوشم قصه بخونن ، مستقیم بهم می گفتند : زندگی یک مادرجندست

از تو همون قنداق از مادرم متنفر بودم، یک مذهبی بود و یک معلم آموزش پرورش و مثل همه معلم ها ، یک عصبی تمام عیار! پدر مهربونم هم یک مهندس عمران، ولی یک کارمند بدبخت. بهرحال اون سال ها کارمند دولت بودن مثل امروز نبود و تونست یک خونه و چندتا زمین از چنگ دولت بکشه بیرون و یک زندگی برای خودش تشکیل بده.

نگاه آینه برای من یک فاجعه بود. یک قد دراز و استخونی، از همون اول انگار همه رشدم رو مثل یک بامبو کردم و تموم شد و رفت.

گذشت و گذشت . هجده سال هم عمرمون رو با آموزش و پرورش ، یک مشت کتاب دارن شان جادوگر و نام مستعار لیلاق سر کلاس گذروندیم. نه کافی مذهبی و نه کافی درسخون، و تو هر جمعی مثل ترکیب آب و روغن می پلکیدم.

با کمی همت ، دو سال تنهایی و پارتی بازی های مادرم، به عنوان ورودی های 1393 وارد دانشگاه شیراز شدم و کد نوشتن رو یاد گرفتم، مهندسی نرم افزار! خیر سرش. چهار پنج سال بعد هم به جمع همگی مهندسان و دکتران کشورم پیوستم.

کلا خیلی خبری نبود ! بجز سرکله زدن با چندتا استاد کچل دانشگاه ، خایمالی برای برای یک نمره 15 16 که خونه نق نزنن؛ کلا از این دوران، نگار تنها کسی بود که برای من باقی موند، دختری که ترم های اول با چادر بود ولی رفته رفته لخت تر می شد. اگر حراست گیر نمی داد احتمالا همین مانتو رو هم بزور می پوشید.

نگار یک دیوانه روان پریش بود! پدرش از شریک های اتوگالری ستارخان بود و صبح تا شب سر من رو با انواع مدل های ماشین ها می برد. صبح ها تو دانشگاه و شب ها هم تو خیابون با دوست پسراش پرسه می زد. لعنتی به یک نفر هم قانع نبود، این طور بگم، لعنتی به یک چیز هم قانع نبود! این اواخر هم که دیگه خیلی تو مصرف گل گیر کرده بود کلا خرفت شده بود. نمی دونم چطور اصلا دانشگاه شیراز دوام اورد؟

بهرحال نگار باعث شد یک حسادت رقابتی و زنانگی برای من ایجاد بشه، البته نه بخاطر اینکه هر شب زیر یکی بود… چون که … چرا من یک رابطه درست حسابی نداشتم؟ بجز چند موردی که بدبخت ها رو سر کلاس آسفالت و بلاک و میوت کردم دیگه از کسی خبری نشد. نگار می گفت تو مثل راسو می مونی، از دور آرومی از نزدیک ملت رو خفه می کنی.

بگذریم، ترم های آخر بود؛ فکر می کنم ترم هشت یا نه. تو گروه ما خیلی عجیب نبود که بجای هشت ترم ، نه ترمه تموم کنی اونم به لطف یک استاد که کل رفتار و اخلاقش شبیه عادل فردوسی پور بود و ملت دستش می انداختن، اونم لج می کرد کل کلاس رو به فنا می داد. بهر حال آقای مرادی، خدا حفظش کنه، استادی بود که باعث شد من وارد صنعت برنامه نویسی بشم. سر کلاس یکم علاقه بیشتری به حرفه کاریش نشون دادم و باعث شد منو دعوت به همکاری در یکی از پروژه هاش بکنه؛ پروژه سنگین بود ولی خب باعث شد یک جورایی برای پروژه نهایی دانشگاهم کمک بشه و یک رزومه ای هم کسب کنم برای شروع به کار.

کلا تو این شهر انگار فکر می کنن یک دختر نمی تونه یک برنامه نویس قوی باشه، با ورود ما یک سوراخ دیگه به شرکت اضافه میشه؛ البته نه به اون معنا! سوراخی در لوله های شرکت، که پول چکه می کنه !

بعد یک مدت طولانی، بالاخره با انگیزه داد و بیداد های صبح گاهی مادرم، داخل یکی از کانال های تلگرام یک آگهی کار پیدا کردم و رفتم برای مصاحبه. یکم دیر رسیدم ولی خب با کمی پوزش، معذرت و کلاس دانشگاه شیرازی از موضوع گذشتیم. یک میز کنفرانس بود و 5 6 نفر پشتش نشسته بودند؛ همشون هم گردن کلفت، به جز یکی دو نفر آخر میز. بعد از یک مشت صحبت های چرت مقدماتی، یکی از مدیر های شرکت گفت آقای صالحی شروع کنید.


آقای سعید صالحی، لعنتی از همون اول از قیافش خوشم می اومد؛ یکم احساس کردم تیپش شبیه ریک سانچز داخل سریال ریک و مورتی بود منتها با قیافه جوون تر. نه اصلا هم یک کلیشه عشق در نگاه اول هم اتفاق نیافتاد، فقط قیافش بامزه بود.

مصاحبه من شامل چند سوال و پرسش بود که با دقت جواب های منو یادداشت می کردند. ولی احساس می کردم یکم فرمالیته هست، واقعا بعدا هم فهمیدم فرمالیته بود؛ رضایت من به حقوق قانون کار بود و آقای صالحی که دنبال یک نفر می گشت یک سری حمالی های کاری رو بده بهش. به قول خودشون تست واقعی هم برای سه روز اول دوران آزمایشی بود.

ما تو یک تیم پنج نفره نرم افزار داخل یک اتاق بودیم. بقیه همکارا چندسالی ظاهرا همدیگرو میشناختن و یک مقداری صمیمی شده بودن. کل شرکت یک ساختمان 4 طبقه بود، یک طبقه مدیریت ، دو طبقه بخش فنی و یک طبقه بخش فروش و فکر کنم نماز خونه و سایر چیزا. شرکت داخل خیابان فلسطین (باغشاه قدیم) بود و خونه ما سمت پارامونت؛ تقریبا برای من یکی دو کورس تاکسی بود یا بیست دقیقه پیاده روی؛ بعضی موقع ها اضافه کاری نگهمون می داشتن؛ بعدش هم به نیت دیدن کیف و لباس های جدید بخصوص که ملت آخر شب پهن زمین می کردن می رفتم، ارزون بود و خیلی هم اون موقع برام کیفیتش مهم نبود.

همه چیز خوب پیش می رفت، یکم به چشم هام چند وقت بود فشار می اومد و تو فکر عینک بودم. 9 می رفتم سرکار و خسته حدود 5 می اومدم خونه، حموم و یکم خواب، بعدم دوباره شب می شد و باز خواب. یک مقدار هم استرس قرارداد داشتم؛ برای قرارداد سفته می خواستند و یکم می ترسیدم. موضوع کارم رو هم خیلی با وضوح به مادرم نگفتم، هنوز معتقد بود باید شوهر کنم تا بخوام برم سر کار.

زندگی انتخاب بین درد هاست؛ بین یک درد تا یک درد فرصتی باقیست. من هم خستگی و بدبختی کارمندی رو انتخاب کردم تا حداقل با داد و بیداد مادرم صبح ها بیدار نشم. هفته ها گذشت و بالاخره رابطه ام با همکارا بهتر شد. بالاخره اولین حقوقم رو گرفته بودم و قرار بود شیرینی بدم.

• مژگان :« شیرینی اوردی شرکت که فرار کنی؟ نه عزیزم باید شام بدی ! »
• من : « وای مژگان ، تو کی بازنشسته میشی بری پارک مثل پیرمردا بشینی شطرنج بازی
کنی؟ »
• مژگان:« هر وقت شما شطرنجش رو بخری! »
• و دوباره من :« اصلا می دونی چیه؟ من رفتم تحقیق کردم ببینم بهترین راه لاغر شدن
چیه, اونم این هست که بقیه رو چاغ کنم، بفرما اینم شیرینی.»

مژگان زن خوبی بود، یک بچه کوچیک داشت که عکسش رو گذاشته بود رو صفحه موبایلش، بقیه همکار ها هم خوب بودن نه فقط مژگان. روزای اول خیلی اهل حرف زدن نبود، کلا سخت حرف میزد؛ به نظر می اومد با شوهرش مشکل داشت. گذشت و گذشت تا یک روز یکم اضافه کار موندیم و شب تصمیم گرفتیم یک مسیری رو باهم پیاده بریم. تو راه قدم می زدیم و برام تعریف می کرد :

« همیشه دنبال دوست داشته شدن از طرف پدرم بودم, از پدرم کشیدم بیرون؛ رضا شوهرم اومد. من جلو پدرم زار می زدم، می گفتم بغلم کن، می گفت مگه کسی منو بغل کرد که من تورو بغل کنم؟ الان دیده داغونم یکم بهم احترام میزاره وگرنه از ته قلبم می دونم شوهر خواهرم رو بیشتر دوست داره. ولی خب از وقتی رضا اومده دیگه به پدرم حساس نیستم، چون همون رفتارا رو رضا داره. ولی باید یکم سر خودم رو شلوغ کنم، برم کلاس زبان با دو تا دوستام. میای بریم کلاس زبان؟ »

تو عمق جملات و فشار زندگیش بودم، اصلا متوجه نشدم چه سوالی پرسید؛ یکم صبر کرد و بعد ادامه داد :

«برادرم مرد واقعی بود، من با پسرا تو کوچه بودم؛ بعد اون مثل پدرم بود. من 11 سالم بود و اون 25 سال. تنها چیزی که بعد مرگش میدونم این بود که همه بهم می گفتن “تو هم مثل برادرت کاری بلدی بکنی؟” »

یکمی جملاتش برام سنگین شد. انگار که از چشم هام می خوند که برام سوال بود چجوری برادرش مرده بود، برگشت یک نگاهی بهم انداخت و گفت :

« من ۲۰ ساله با این حس که اگه من جای برادرم فوت کرده بودم چقدر پدرم جوون تر می موند سپری کردم. برام سخته عاشق رضا شدم و عاشقم نیست. و همیشه ام منتظرم یکی خوشحالم کنه؛ که هیچوقت نیست. " به این میگن تله رها شدگی"، مشاور بهم گفت. می گفت هر کی میخواد ولت کنه می چسبی بهش یا تو زودتر ولش میکنی از ترس اینکه ولت نکنند.»

پشت چراغ قرمز عابر بودیم بهونه ای برای کمی ایستادن. کم کم طاقتم داشت تموم می شد، برگشتم ازش پرسیدم که برادرت چطوری مرد؟ تو چشم هاش یکم افسوس بود، گفت:

« من قرار بود جای برادرم بخوابم، رفتم تو اون اتاق اون شب. ولی ترسیدم برگشتم. امکان داشت من بمیرم. بعدم من لفتش دادم اگه زودتر بیدار شده بودم … ؛ هر دفعه میگم دیگه بهش فکر نکن؛ زندگیتو بکن ولی نمیشه.»

احساس می کردم دوست نداشت علتش رو بگه، بجاش احساسش رو می گفت. چراغ عابر سبز شد و از خیابون رد شدیم. سمت راستمون یک سینما بود؛ یکی از معروف ترین سینما های شهرمون. مژگان یک نگاهی به بالای سینما انداخت و با بی میلی گفت :

« گاز گرفتش تو اتاق! ولی به اینجا ختم نمی شه؛ من هیچی بلد نبودم. برادرم مرد واقعی بود!»

انگار که دوست نداشت دیگه صحبت کنه، یک نگاهی بهم انداخت و ناراحتی من رو تو صورتش دید. یکم با خجالت و ناراحتی گفت :

« چهلمش پریود شدم، هیچی نمی دونستم. تو حموم رفتم مامانم رو صدا زدم. اومد نوار بهداشتی رو همینطور داد و رفت. بلد نبودم استفاده کنم و مجبور شدم دوباره صداش بزنم؛ اومد نشونم داد و رفت ولی گفت من حتی نفهمیدم کی برادرت به بلوغ رسید! »

یک چند لحظه ای سکوت کرد، داشتیم کم کم به چهار راه پارامونت نزدیک می شدیم، جایی که باید از هم جدا می شدیم؛ من باید می رفتم چپ و اون راست. تو سنگینی ماجرا می خواستم کم کم خدافظی کنم، که دستم رو گرفت و گفت :

«مقایسه کردنم شروع شد؛ منم فرار کردم. یک چند بار اومدم تو کارای خونه کمکش کنم ولی نمی شد. بعد درس خوندم؛ خوندم و خوندم. کاری کردم که برادرم نکرد که نتونن مقایسه کنن. الان رضا میگه یک چیزایی از بقیه دخترا نداری، راست میگه. چون زندگیش نکردم. فرار کردم ازشون، موفق شدم ولی خوشحال نشدم.»

دیگه خیلی تحمل صحبت های مژگان رو نداشتم؛ بیش از حد برام سنگین شده بود. خسته بودم و هوا هم یکم سرد شده بود. فکر می کنم تقریبا ساعت 7 بود و خبری از آفتاب گرم نبود. مژگان می دونست که از طرف مخالف میریم ولی دستم رو گرفت و من رو با خودش برد.

«خلاصه بزرگ شدیم، با حسرت یک آفرین گفتن بهم. برادرم خیلی ذوقم می کرد. می گفت باهوشم. کاش بتونم دیگه به فکر خودم باشم. اعتماد به نفس ندارم. چیزی کم ندارم ولی قبول ندارم. راست هم می گفت مادرم، من خیلی دختری نکردم براش؛ زن داداشم بیشتر باهاش بود. حق داره اونارو بیشتر دوست داشته باشه. ولی، ولی اون دفعه گفت قصم که من عروسم رو بیشتر از مژگان دوس دارم؛ شکستم.»

دیگه تقریبا رسیده بودیم سر خیابان ذوالانوار ، جایی که خونه مژگان بود. مژگان برگشت بهم گفت که ببخشید وقتت رو گرفتم و تا اینجا کشوندمت، مدت ها بود که می خواستم این رو به یک نفر بگم ولی نمی شد. بعد از این مژگان رو بغل کردم و خدافظی کردم.

اون شب خیلی مزخرف بود، از یک طرف به فکر بدبختی های مژگان بودم و ازطرفی هم فکر می کردم زندگی و مادر خودمم هم اینقد بد نبود که ازش نفرت دارم. یکمی حس خوبی از این موضوع داشتم و از این حس عذاب وجدان داشتم؛ خونه هم که دیر رسیدم یکم درگیر مادرم شدم که چرا شب رو دیر میام و زیر کدوم فلان فلان شده ای رفتم؟ لعنتی!

گذشت و گذشت…

بعد از کلی فشار و تیکه های مژگان ، بالاخره مجبور شدم شام رو بدم. خیلی وقت بود که نگار رو ندیده بودم، تصمیم گرفتم اونم دعوت کنم. اطراف محل کارم، یک کافه بود و قرار شد بعد از کار بریم اونجا بقیه همکاران و آقای صالحی هم اومدند. نگار هم با نیم ساعت تاخیر رسید؛ از تیپ و قیافش معلوم بود کجا بوده!

باز هم گذشت. چند وقتی بود سعید سرکار خیلی مشغول تلفن همراهش بود؛ داخل اتاق ها دوربین گذاشته بودند که نیروهاشون رو چک کنند برای همین چند باری بهش هشدار داده شد. خیلی کنجکاو بودم بدونم چرا اینقد یهو درگیر شده؟ پروژه اولم برام خیلی مهم بود، تاخیر در پروژه روی کار من هم تاثیر می گذاشت.

یک روز صبح دل انگیز که از خواب بیدار شدم، طبق معمول اینستگرام رو چک می کردم؛ یک چندتا پیام از این ور اونور اومده بود. پیام نگار رو هم باز کردم ببینم چی فرستاده بود. چشمم به یک عکس تو دایرکت افتاد… اوه، لعنتی!

• « عکس سعید رو ازکجا اوردی نگار؟ یکی دو ماه گذشته من هنوز فالوش هم نکردم! »
• « نگار: کی (چه کسی) گفت من از پیجش برداشتم؟ : )) »
• « من: چی میگی بابا …»

یک چند لحظه ای تو تخت خواب مات و مبهوت بودم، منتظر بودم ببینم چی میگه. اوه، یک لحظه دلم شدید فرو ریخت. یعنی وارد صحبت شدن و سعید عکسش رو براش فرستاده؟ آخه این به قیافش نمی خوره همچین آدمی باشه.

• « بابا نگار این همکارم هست تو رو جون جد و آبادت! ولش کن؛ یکم آبرو مونده برامون، اینو دیگه از من نگیر.»

یکم منتظر بودم ببینم چه جوابی می خواد بده. باز هم منتظر موندم و ده دقیقه ای گذشت؛ خبری نشد و از تخت بلند شدم. همینطوریش هم برای کارم دیر می رسیدم و باید جواب پس می دادم.

اون روز، سرد گذشت؛ انگار توی اتاق همه همکارام از موضوع خبر داشتن و کسی چیزی نمی گفت. نمی دونم شاید من حساس بودم و خبری نبود؟ شاید من بودم که همیشه سر صحبت رو باز می کردم و با همکارا صحبت می کردم؟ شایدم بلای بدی سرم اورده بود نگار لعنتی؟

نمی دونستم چی کار کنم، کل روز رو دستپاچه بودم. کارم رو درست انجام نمی دادم. مژگان که همیشه میز کنارم می نشست، هدفونش رو از روی یک گوشش برداشت و گفت :«پریودی؟»

تو یک لحظه گنگ که نمی دونستم چی باید بگم، سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم. مژگان هم دستش رو کرد تو کیفش یک بسته قرص قرمز رنگ اورد بیرون: «ژلوفن!». صحنه خیلی قشنگی بود، همزمان یک لحظه هم داغ بودم و هم خندم گرفته بود. کاش همون لحظه حداقل جریان رو بهش می گفتم، مژگان تنها کسی بود که لیاقتش رو داشت بدونه! حداقل از قبل من رو قضاوت نمی کرد.


انگار که ساعت خسته شده بود، یواش تر عقربه هاش حرکت می کرد. لعنتی چرا امروز تموم نمی شد؟ همیشه مثل باد می گذشت. معدم می سوخت، چند وقتی بود که اذیت می کرد. کاش می شد بعضی وقتا فقط چشم هارو بست و چیزی نشنید. الان با چشم بسته هم میشه دید چیزایی که نباید دید.

بالاخره ساعت پنج شد؛ خبری از اضاف کاری نبود و باید می رفتیم. مژگان هم رضا (شوهرش) اومد دنبالش و سریع رفت. تو لحظه های آخر تصمیمم رو گرفتم؛ میرم و به سعید می گم. این دختره نگار خر و دیوانه است، بی باک و بی عشق و بی حس. نمی خوام همکارم هم بازیچه بشه.

گذشت، ساعت پنج و ربع بود؛ انگار قصد نداره پاشه این همه کلنجار رفتم که بگم یا نه و حالا هم که تصمیم گرفتم بگم موقعیتش پیش نمیاد؟ خیلی نامردیه. آخرش بیخیال شدم، پاشدم و جمع کردم سمت آسانسور.

دکمه آسانسور رو زدم که بره همکف، دیدم سعید داره از اتاق میاد بیرون. خب منم آدمم؛ یک لحظه هول شدم و مثل احمقا بجای پام دستم رو بردم وسط در آسانسور که داشت بسته میشه. آسانسور هم دو تا سنسور افقی داشت بالا و زیر دستم؛


تق… در آسانسور بسته نشد ولی لعنتی ناخنم رو شکست؛ در واقع یکم خراش داد ولی بد می سوخت. تو این گیرودار که داشتم دستم رو نگاه می کردم و نمی دونستم باید بزارمش تو دهنم یا نه، سعید که صدای من رو شنیده بود یکم با عجله اومد سمتم داخل آسانسور و دستم رو نگاه کرد و گفت :

• «اوه چی شد، حالتون خوبه لیلا خانم ؟»

تو دلم می خواستم بهش بگم مگه کوری نمی بینی؟ دستم شکسته.

• « بیاید بریم تو ماشین فکر می کنم یک چسب زخم هست.»
• « نه ممنون نیازی نیست، یک مقداری خراش برداشته اکی هست.»

خیلیم فرقی نداشت بهرحال هم مسیر بودیم و از ماشینش رد می شدیم. شرکت ما پارکینگ داشت ولی پارکینگ مختص مدیران و مهمانان خاص شرکت بود؛ بقیه همکاران هم بیرون پارک می کردند. نزدیک ماشینش شدیم؛ 206 طوسی. پنجره و شیشه هاش رو یکم تیره تر کرده بود، نمی دونم اسم اینکار چی هست؟


سوار ماشینش شد، چند لحظه ای دنبال یک چیزی گشت و اخر با چندتا دسمال کاغذی اومد بیرون؛ دادشون دستم. داشتم به این فکر می کردم با این دسمال کاغذیا باید دقیقا چیکار کنم من؟ یکم خراش که نیاز به پانسمان و دسمال کاغذی نداره، درسته که یکم حساس بودم رو ناخونام، یکم زخم میشد یا درد می گرفت کلا تایپ کردن هم کند میشد و کارم می ریخت بهم ولی … یهو سعید دستم رو گرفت.

سعید یکباره دستم رو گرفت، دسمال کاغذی هارو هم از اون دستم گرفت و یکم یواش یواش زد به انگشتم؛ انگار که دنبال خون می گشت.

کلا سر کار همکارا بعضیا بهم دست می دادن، مرد یا زن. بعضی ها هم مذهبی تر بودن و بقیه هم تا حدودی رعایت می کردن. من معمولا با یک مانتو و مقنعه بودم، حداقل چیزی که شرکت قبول می کرد، بازم با این حال تک و توکی با شال می اومدن مثل منشی های شرکت. حداقلش این بود که من عادت به این موضوع دست دادن نداشتم.

یک لحظه شوک شدم؛ دستام کمی می لرزید. هوا هم یکم سرد شده بود و تونستم تقصیر رو بندازم به دوش هوا. سعید که دید دارم یکم می لرزم، برگشت بهم گفت که ماشین دارم یا نه، لعنتی یادم رفت اصلا لباس گرم بپوشم امروز. چون معمولا این مقصد رو پیاده می رفتم، اخر با کلی تعارف مجبورم کرد سوار بشم و باهاش یک مسیری رو برم.

مسیر خیابون شرکت تا خونم، یعنی بین باغشاه تا پارامونت یک جورایی یک مسیر یک طرفه هست برای ماشین ها؛ چون که یک خط اختصاصی برای تاکسی ها فقط هست و فقط با تاکسی میشه رفت. برای همین وقتی با ماشین شخصی بخوای بری باید یک مسیر طولانی تر بری؛ یک فرصت خوب برای من و سعید که بتونم باهاش حرف بزنم !

سوار ماشین شدیم؛ کمربندم رو بستم و اونم شروع کرد به حرکت کردن. بخاری ماشین رو همون اول روشن کرد با دور تند و دو تا دریچه رو کامل زد سمت من. یعنی اسکل نمی دونست اولش باد یخ میاد؟ یکم اولش بدتر یخ زدم ولی خب کم کم اکی شد.

• «راستی یادم رفت بپرسم، خونتون کدوم سمت هست؟ از کدوم طرف باید برم.»
• «سمت پارامونت هست خونمون، فکر می کنم ازین طرف باید بریم»

انگار که سعید به خودش می گفت عجب گوهی خوردما، یکم اخماش رفت تو هم و گاز داد. ازین مسیری که میخواستیم بریم با این وضعیت ترافیک نیم ساعتی طول می کشید برسیم بخصوص این موقع و تو این فصل؛ خب برای من یک فرصت خوبی بود که بتونم صحبت کنم.

• «خب پروژه چطوره لیلا خانم؟»

سعید شروع که به یک مکالمه همیشگی و حال و احوال پرسیدن. سوال می پرسید، جواب می دادم؛ سوال می پرسیدم و جواب میداد. نمی دونستم چطوری بحث رو باهاش شروع کنم و درباره نگار بهش بگم. یک بحث طبیعی و عادی شروع کنم درباره تجربه های عاطفیش و کم کم سعی کنم خودم از زبونش بکشم بیرون؟ نمی دونم، هرچی بود رویمون به اندازه کافی باز شده بود که سوالای شخصی تر بپرسیم.

«راستی سعید، بهترین تجربه های خوب زندگیت چی بود؟»

انگار که سعید می دونست دقیقا منظورم از تجربه خوب زندگی چیه، گفت :

« تجربیات خوب زیاد داشتم ، ولی همیشه اخرش فهمیدم هیچ کدوم مطلقا عالی نبودن. البته طبیعت زندگی همینه! هیچ چیزی مطلق نیست. ولی شاید اولین چیزی که یادم بیاد این باشه که ، تولد بیست سالگیم ، از کسی که دوسش داشتم یک کادو گرفتم و وقتی بازش کردم فهمیدم اونم منو دوست داره . یک جعبه ی موزیکال بود با اسم رومئو و ژولیت . تو پارک بودم که بازش کردم ، همونجا رو نیمکت شروع کردم به گریه کردن! »

عجیب بود، نشنیده بودم یک پسری همینجوری به وضوح بیاد درباره احساسات عمیقش حرف بزنه؛ اونم یک آدم منطقی که کارش نوشتن منطق هست. ولی احساس کردم با من راحت هست و راحت می تونه حرف بزنه، انگار یک آدم زخم خورده عاطفیست، یک بدبختی دیگه مثل من؛ انگار هرجا که هستم آدم هایی مثل خودم رو جذب می کنم.

یکم بخار جمع شده بود پشت شیشه ها، زیاد حرف زده بودیم فکر کنم. یکم پنجره رو داد پایین و بهم گفت که پاهام رو یکم جمع کنم تا از داشبورد یچیزی برداره. احتمالا دستمال. پاهام رو جمع کردم و داشبورد رو باز کرد و جعبه اورد بیرون.

جالب شد، آقای سعید بچه مثبت ما سیگاری هست! یک نخ روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. پشت چراغ تو ترافیک گیر کرده بودیم، خیابون پر از دود و صدای بوق بود. با اینکه پنجره رو پایین اورده بود کمی ولی باز بوی سیگار اذیتم می کرد.

سکوت؛ چند لحظه ای من و سعید در سکوت غوطه ور بودیم. بعضی ماشین ها تو ترافیک از ما جلو می زدن و یک نگاهی به ما می کردند. صدای بوق های کوتاه ماشین ها و بخاری ماشین تنها چیزی بود که می شنیدم.

به این فکر می کردم که چطوری به سعید بگم؛ چیزی که همون اول همون لحظه باید می گفتم تا الان اینجا نباشم. اینجا هستم به خاطر یک اتفاق ساده، یک تصمیم کوچک که مثل یک درخت شاخه شاخه شده و من به شاخه ها آویزون شدم.

• «لیلا، من از حرفت ناراحتم…»
• «از کدوم حرفم سعید؟»
• «ما مسئول حرف هایی که نمی زنیم هم هستیم…»

یعنی سعید می دونست که می خوام چی بگم؟ یعنی از اول نگار و سعید دست به یکی کردن که من رو سرکار بزارن؟ نمی دونم؛ حس گنگی بود و نمی دونستم چی باید بگم.

یکم ترافیک بازتر شده بود و کم کم داشتیم حرکت می کردیم، موسیقی شادمهر هم با یکم دقت شنیده می شد، خیلی آروم. انگار که سعید می خواست جلوی سکوت خجالت نکشیم.

«لیلا، فقط می خواستم بدونی که در دوست داشتن تنها نیستی…»

ادامه دارد…

نوشته: artemis25


👍 23
👎 2
8901 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

786348
2021-01-14 01:20:44 +0330 +0330

تاحالا اين مدليش و كم ديدم
منتظر ادامه اش هستم

2 ❤️

786391
2021-01-14 07:33:51 +0330 +0330

سلام دوستان این اولین نوشته من هست تو این سایت، امید وارم لذت ببرید ❤️

4 ❤️

786400
2021-01-14 10:27:54 +0330 +0330

به قول مرحوم پنجعلی : لیلاعههه ؟

2 ❤️

786406
2021-01-14 10:56:37 +0330 +0330

چقدر ذهنت مغشوش
چقدر زر میزنین شما دخترا
چقدر احمقین
تا سوراخ هفت جد و ابادتونو برای هم تعریف میکنین
مگه لال بودن چشه ساکت بودن خفه شدن چشه
دائما فک میزنین و وراجی میکنین
والا تو زیمنس هلند سی پلاس پلاس …
انقده افه نمی اومدیم

1 ❤️

786415
2021-01-14 14:01:30 +0330 +0330

منم یک دنیام :)
خوشبختم 😁

1 ❤️

786423
2021-01-14 14:53:35 +0330 +0330

عالی

1 ❤️

786434
2021-01-14 17:24:00 +0330 +0330

بلاخره تموم شد خسته شدم😁

بدون اغراق یکی از بهترین داستان هایی بود که خوندم. اون اوایل تیکه های طنز باحالی داشت. بعضی از جمله هارو دو بار یا سه بار میخوندم تا معنیش رو درک کنم. بعضی از جمله ها واقعا پر معنی و زیبا بود. اون تیکه ای که مژگان داستان زندگی خودش رو تعریف میکرد رو خیلی خیلی خیلی خوب از آب در آورده بودید و خیلی لذت بردم. لحن گرم و خودمونی داستان من رو یاد نوشته های “مدوزا” انداخت. ایده ی استفاده از عکس تو داستان خوب بود، من خیلی وقته این ایده رو داشتم ولی میترسیدم نقد بشه و به داستان لطمه بزنه ولی الان واقعا قشنگ بود👌

من ایرادی ندیدم یا اگه دیدم یادم رفت چون داستان به اندازه ی کافی نقاط قوت داشت. در کل با اینکه خیلی طولانی بود ولی به شدت لذت بردم، خسته نباشی آرتمیس عزیز منتظر ادامه‌اش هستم❤

2 ❤️

786435
2021-01-14 17:24:55 +0330 +0330

در ضمن لایک 13 از آن ماست، خیلی این عدد نحس رو دوست دارم😁❤

1 ❤️

786436
2021-01-14 17:34:13 +0330 +0330

سلام و درود Reza_sd77

ممنون از نظرات خیلی خوبت، البته بیشتر دوست دارم انتقاد بشه که بهتر بتونم بنویسم درستش کنم.

در ضمن داستان مژگان کاملا واقعی هست و با چندتا جزییات قرارش دادم

ممنونم ازت ❤️

آرزو موفقیت، artemis25 🌹

1 ❤️

786437
2021-01-14 17:51:01 +0330 +0330

زیبا بود

1 ❤️

786452
2021-01-14 21:21:39 +0330 +0330

خیلی بلند بود نخوندم

1 ❤️

786464
2021-01-14 23:57:19 +0330 +0330

درود به نویسنده. واقعا دوست داشتم. یه سبک مینیمال و همچنین خاص. دیالوگ خوب. شروع جذاب. پایان جذاب. ( تارنتینو طور :))
مونولوگ ها، خوب. پرداخت‌ های روانشناسی صحبت با مژگان، بسیار خوب. ریک سانچز هم یه تیکه دوست داشتنی بود که حیفم اومد نگم حال کردم باهاش :)
مشخصه با نویسنده ای طرف هستیم که ذوق مطالعه ی خوبی هم داره. نویسنده ای که دوست دارم ازش بیشتر بخونم، هم با ادامه ی این نوشته و هم با نوشته های دیگه
لایک پانزدهم، humbly، تقدیم به شما 👏👍

3 ❤️

786563
2021-01-15 13:21:39 +0330 +0330

خيلى جالب آفرين دختر خوب
آدرسها رو مفصل بيان كرديد فقط مونده شماره پلاك

1 ❤️

786571
2021-01-15 16:27:35 +0330 +0330

جالب بود،آرتمیس ادامه بده،👌

2 ❤️

786730
2021-01-16 14:59:13 +0330 +0330

شوگر مامی میخوام.۲۹کرج

0 ❤️

786845
2021-01-17 05:07:16 +0330 +0330

از اون نوع نوشته هایی که خیلی خیلی دوست دارم و لذت میبرم .لایک دادم و اگر راستش و بخوام بگم ده تا لایک هم اگه میشد یا صد تا هم میشد میدادم به این نوع داستان و نوع نگارش

1 ❤️

786849
2021-01-17 05:28:08 +0330 +0330

در ادامه نظر قبلی باید اینم اضافه کنم ارتیمس جان یا ما چرا ؟ ما که بودیم از رفیقان قدیم ،یار شما ، این شکسته نفسی و اولین بار نوشتن گفتن و گفتی چرا ؟ ما را هم دریاب پر گاز ادامه بده که از سه راه استونه تا معالی آباد و قصرالدشت و شاید هم تا دروازه قرآن و وووو رسیدن به خود تهرون باهات همراه هستم و بودم و بودیم *& آره بودیم … حالا که خوندی چی میگم حالا بگو‌ با ما چرا ؟ خخخخ دوستت دارم همیشه و همچنان . دوستدار شما م ش . … اون هم که خواست به دخترها با نظرش حرف مفت بزنه بد نیست ابتدا معنی زر نزدن و با فعل ماقبل بعید تکرار کنه چند مرتبه تا متوجه بشه که چه کاری برایش بهتر بود. از چنین نظری که قلمی کرد …خخخخ

1 ❤️

786957
2021-01-18 00:00:49 +0330 +0330

عاغا عارتمیس دهنت سرویس
وسطاش خسته‌م کرد ولش کردم
اومدم پایین دیدم دنباله‌داره…
بابا دو تا خط کمتر بنویس،
الان یه گوشه نشستم، هنگ کردم فقط یه وقتایی جیغ میکشم،

1 ❤️

787090
2021-01-18 13:49:10 +0330 +0330

سلام و درود sikir 🌹

ممنون از نظرات خوب و شادت 😁 ، این قسمت حدود 3700 کلمه بود و حجم و توصیفات محیطی و شخصیت ها یکم بیشتر از حد یک داستان کوتاه بود؛ این موضوع رو قبول دارم.

تو قسمت بعد حجم داستان رو بین 2500 و 3000 نگه می دارم؛

ممنونم ازت

آرزو موفقیت، artemis25 ❤️

1 ❤️

787665
2021-01-21 15:50:37 +0330 +0330

بسیار عالی ادامه بده …

1 ❤️

787819
2021-01-22 10:31:59 +0330 +0330

داستان جالی بود درک خوبی داشتم از این داستان 🌹

1 ❤️

788161
2021-01-24 11:57:57 +0330 +0330

درود، عالی بود، بقیه اش بنویس 👌 🌹 23

1 ❤️







Top Bottom