همسایه ها (۲)

1399/10/09

...قسمت قبل

پریا رو رسوندم مدرسه و رفتم شرکت .سرکار اونقدر سرگرمی داشتم که دیگه به موضوع فکر نکردم .بعد از ظهر که برمیگشتم، ندا زنگ زد .یکم حرف زدیم پرسید چه خبر ؟ گفتم زهر مار با مزخرفات دیشبت تا صبح حالم خراب بود .گفت الهی بگردم خوب بلند میشدی میرفتی پیش آقای کمالی! .حالت و جا میاورد.لابد اونم خیلی تو کفه!! با خنده گفتم اون کوسمم دید ولی کاری نکرد ! ندا سریع پرید تو حرفم:عزیزم به وقتش کوس وکونت رو یکی میکنه!!. یکم چرت وپرت گفتیم و خندیدیم وخدا حافظی کردم.یکهفته ای از موضوع گذشته بود از خیابون اصلی که پیچیدم دیدم آقای کمالی نون سنگک روی دستش، داره میره سمت ساختمون . اولش خواستم رد شم برم ولی باز شیطنتم گل کرد .رفتم کنارش و با سلام تعارفش کردم ،سوار شد .سلام مریم خانم خسته نباشید خوب هستید . بفرمایید نون تازه .بوی سنگک وسوسه ام کرد یک تکه کندم و گذاشتم دهنم . پرسید پاتون چطوره ؟گفتم ممنون به لطف شما دیگه خوب شده ! فقط فکر کنم جاش بمونه .نمیدونم با منظور یه بدون منظور گفت:فکر نکنم.ولی یک پماد دیگه براتون میگیرم برطرف میشه .هرچند اگر هم نشد اونقدر خوش اندام و خوش بر و رو هستید که اون اصلا به چشم نیاد !! از تعریفش، قند توی دلم آب شد .دلم میخواست راه طولانی تر بود تا بیشتر باهاش باشم ولی متاسفانه رسیدیم و رفتیم بالا . لباسام رو عوض کردم . و با پریا سر گرم شدم .یک ربعی گذشته بود که مژده اومد جلوی در. سلام خاله خوبی ؟ ممنون عزیزم تو چطوری ؟خوبم، خاله اجازه میدید پریا بعد از شام با ما بیاد شهر بازی ؟یک فکری کردم فردا پنجشنبه بود و مدرسه نمیرفت .پرسیدم با کی میخوای برید؟ فقط منو بابام !!به شوخی گفتم خوب عزیزم:اونوقت من تنها میمونم؟.صدای آقای کمالی از توی پذیرایی اومد خوب مریم خانم شما هم تشریف بیارید ،حال هواتون هم عوض میشه !!گفتم مرسی هنوز شام درست نکردم .اومد جلوی در گفت :خوب چه بهتر شام هم یک چیزی بیرون میخوریم . بچه ها گیر دادند و اونقدر التماس کردند که قبول کردم و نیم ساعت بعد رفتیم .
مژده 4سال بزرگتر از پریا بود ولی چون هر دو تنها بودند از خیلی قبلتر با هم دوست شده بودند والبته خودم هم همینو میخواستم چون مژده هم دختر پخته و سالمی بود هم توی درسا به پریا کمک میکرد. .توی شهر بازی حسابی بهشون خوش میگذشت .ما هم دنبالشون میرفتیم و حرف میزدیم. یکجا پریا رو ندیدم . برگشتم ببینم کجاست ،زانوم خورد به این علمک های راه بند ودرد شدیدی پیچید توی پام .یهو دیدم آقای کمالی نشسته و زانوم رو ماساژ میده. نا خواسته خم شدم و دستاش رو گرفتم ، وگفتم زحمت نکشید جناب کمالی، و بلندش کردم .راستش گرمی دستاش حالم و یکجوری کرد. در حالی که دستامو محکم گرفته بود.بلندشد. ،یک دستش رو از پشت انداخت زیر بغلم و کمکم کرد رفتیم روی نیمکت و دوباره نشست و زانو رو می مالید .حس خوبی داشت،دستامو رو گذاشتم روی دستاش و زل زدم تو چشماش :ممنونم جناب کمالی خوبم !دست اش چرخید و دستهای منو گرفت ؛مریم خانم باید بیشتر مراقب خودتون باشید . با نوازش ولمس انگشتاش رو پوستم نفسام تند شد .سرم وانداختم پایین .گفت مریم خانم وقتی میگید آقای کمالی احساس غریبگی میکنم !! لطفا اگر مایلید منو رامین صدا کنید . سعی میکردم زیاد حرف نزنم تا متوجه حالم بشه. فقط گفتم چشم! نشست کنارم و تا تایم بازی بچه ها تموم بشه .دستم رو گرفت تو دستش و گفت مریم خانم :من فکرمیکنم ما هم باید مثل این بچه ها از زندگی بیشتر لذت ببریم! باید برای خودمون بیشتر وقت بذاریم ،چشم به هم بزنیم همه چیز تموم شده .نگاهی کردم بچه ها سرگرم بودند خیالم راحت شد . صدای ضربان قلبم رو میشنیدم . همش خدا خدا میکردم تایم بازی بچه ها بیشتر طول بکشه .از اینکه برای کارهاش اجازه نمیگرفت و کار خودش رو میکردیک جورایی خوشم میومد. گفتم بله حق با شماست.دستگاه متوقف شد بچه ها اومدند منم دستمو کشیدم
پریا کیفش کوک بود و حسابی لذت میبرد . مژده گفت بریم فلان دستگاه رو هم سوار شیم !رامین گفت نه بابا،شام دیر میشه ،مریم خانم هم ممکنه خسته باشند !گفتم نه اشکالی نداره برید بازی کنید .دلم میخواست دوباره تنها باشیم !رامین هم چیزی نگفت و بچه ها رفتند. از ما که فاصله گرفتند، دوباره دستم رو گرفت ،این بار کلمه جان به جای خانم قرار گرفت !!مریم جان چه قدر دستاتون سرده و بدون این که منتظر جواب من باشه، دست دیگه ام رو هم گرفت تو دستاش وبرد سمت دهنش و ها کرد . با برخورد نفسهاش با دستم حسابی تحریک شدم .نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم سرم رو انداختم پایین. توی دلم گفتم خوب لعنتی توی این شلوغی کی حواسش به ماست ، بغلم کن !! چند دقیقه دستام رو گرفت .دستام رو کشیدم و بردم سمت صورتش کشیدم دوطرف صورتش و بریده بریده گفتم رامین جان مراقب باش بچه ها دارند میان!! بچه ها رسیدن وراه افتادیم سمت رستوران .توی ماشین بدون مقدمه گفت مریم خانم نظرتان چیه ؟ امشب بریم فست فود بچه ها هم بیشتر دوست دارند و اگر افتخار بدید بابا یک با غچه سمت کردان داره فردا بچه ها یکم آب بازی کنند شب هم یک کباب بزنیم . مژده سریع باباش رو بوس کرد و التماس به من که آره خاله قبول کن تو رو خدا .نگاهی به پریا کردم .نگاه ملتمسانه ای داشت . کمی عشوه و ناز چاشنی حرفام کردم و گفتم آخه مزاحمتون میشیم ؟ رامین سریع گفت شما رحمت هستید خانم.رفتیم توی رستوران سفارش ها رو دادیم .بچه ها رفتند سرویس و دستاشون رو بشورن رامین از توی کیفش یک کارت ویزیت داد بهم :مریم خانم این شماره منه .اگر کاری داشتید در خدمتم !توی دلم گفتم :عزیزم همین امشب کارت دارم چکار میتونی بکنی؟همونجا شماره اش رو ذخیره کردم یک تک بهش زدم .پرسیدم رامین جان فردا شب کی برمیگردیم ؟ گفت بستگی به شما داره مریم جان !اونجا کاملا مجهزه وکسی هم نیست فقط خودمونیم ،اگر افتخار داشته باشیم میتونیم تا ظهر جمعه در خدمتتون باشیم! باید چراغ سبز نشونش میدادم .گفتم نه منم موافقم !فکر کنم به بچه ها هم بیشتر خوش بگذره .
بچه ها برگشتند .مژده گفت بابا میشه شما او نور بنشیند منو پریا پیش هم بشینیم . نگاهی به کردیم و هردو لبخند زدیم . رامین اومد پیش من نشست . پیتزا ها رسید . خودمو کشیدم سمت رامین و شروع کردیم خوردن. سر شام رامین با مژده و پریا شوخی میکرد و می خندیدیم .لا به لای کار ا و حرفاش یک تیکه پیتزا گرفت جلوی دهنم ،نگاهی بهش کردم و یک گاز زدم و بقیه اش رو از دستش گرفتم و تشکر کردم . بچه ها سرگرم حرف و خوردن .اینبار من از زیر میز دستمو در حالی که میلرزید رسوند به دست رامین ، بدون عکسالعملی دستم رو گرفت . خلاصه شام رو تموم کردیم وحدود ساعت 12 برگشتیم . با تشکر و خداحافظی جدا شدیم . حال من که خیلی خراب بود. پریا رو فرستادم اتاقش و لخت دراز کشیدم روی تختم، یکجورایی ازش دلخور بودم .حالمو خراب کرده بود .داشتم باپستونام و کوسم بازی میکردم که یک پیام اومد بازش کردم سلام مریم خیلی ممنون که افتخار دادید،امشب با خانمی زیبا ،جذاب و دلربا شام بخوریم . برای فردا لحظه شماری میکنم .میخواستم بنویسم لعنتی مگه امشب رو ازت گرفتند . امشب که من دارم له له میزنم و بهت احتیاج دارم. نوشتم خواهش میکنم عزیزم ، ما هم ممنونیم بعد از مدتها به من و پریا حسابی خوش گذشت .2تا استیکر قلب فرستاد ونوشت مریم جان لطفا فردا لباس اضافه و حوله با خودتون بیارید اگر دوست داشتید تنی به آب بزنید.شب بخیر .نوشتم چشم شب شما هم بخیر .
مثل دختر های نوجوون بد جوری دلم لرزیده بود .گاهی به خودم نهیب میزدم مریم داری چکار میکنی؟ گاهی فکر میکردم فردا چی بپوشم ،که رامین خوشش بیاد .استرس و دلهره شیرینی داشتم . با هزار بدبختی خوابیدم .فردا صبح بلند شدم رفتم حموم وتمیز کردم و دستی هم به سر روم کشیدم وناهارمون رو خوردیم تا ساعت یک بشه بریم .راستش با وجودی که همه چیز رو به ندا میگفتم ولی اینبار دلم نمیخواست چیزی بگم . شاید اصلا اونجوری که من تصور میکنم نباشه واتفاقی نیفته . ساعت یک مژده زنگ خونه روزد خاله آماده اید ؟ گفتم آره خاله تا 5 دقیقه دیگه پایین هستیم .ساعت ۲ رسیدیم باغ.

ادامه...

نوشته: مریم


👍 33
👎 5
59001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

783774
2020-12-29 00:49:09 +0330 +0330

خوبه یعنی عالیه ادامه بده

1 ❤️

783808
2020-12-29 02:10:50 +0330 +0330

من که تجربه نداشتم ولی آیا خانما همیشه انقدر سریع چراغ سبز نشون میدن؟

0 ❤️

783837
2020-12-29 06:37:31 +0330 +0330

نه سامی جان اینطور نیست اینا همش داستان و تخیلاته تو واقعیت یا باید خر شانس باشی یا مایه دار اینطور نیست دوتا زن و مرد زرتی به هم پا بدن

2 ❤️

783858
2020-12-29 10:27:38 +0330 +0330

ادانه بدهههههه

0 ❤️

783881
2020-12-29 14:37:26 +0330 +0330

والله چی بگم من که گیج شدم پس اینایی که تا میره طرفشون همه فاز جهاد و انتفاضه و مشت زدن به استکبار جهانی را میگیرن کی هستن ولی بقول دوستمدن این آقای کمالی هم حتما مایه دار بوده حسابی وگرنه مریم خانم بهش پا نمیداده و البته انگار یه نسبتی با آغا محمد خان خواجه داشته وگرنه کس را بهت نشون بدن و نکنی دیگه اون بجز خواجه بودن فکر نکنم مورد دیگه داشته باشه

0 ❤️

783904
2020-12-29 18:16:14 +0330 +0330

عالی و سپاس فراوان
قلم زیبا و روانی داری
مشتاقانه منتظر هستم تا هرچه زودتر قسمت بعدی رو بخونم

1 ❤️

783913
2020-12-29 19:36:47 +0330 +0330

عالیه ادامه بده

0 ❤️

783997
2020-12-30 03:02:23 +0330 +0330

عالی بود درجه یک اگه همینو تا 5 بتونی ادامه بدی شگفت انگیز میشه تو یه مشت خزعبلات که اسمش داستان سکسیه واقعن نگارشت زیباست مثل بعضیا هم نیست که میگن رفتیم خونش گفتم سلام گفت بفرما بکن کشید پائین و گذاشتم و والسلام ادامه بده با همین فرمون برو جلو

0 ❤️

784216
2020-12-31 11:56:34 +0330 +0330

بقیش چی تو کف موندم

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها