وجود من از تو سرشار است...(۱)

1399/12/17

سلام دوستان
وجود من از تو سرشار است یک رمان عاشقانه طنز و کمدی هست که در اون به موضوعات مختلفی پرداخته خواهد شد.
داستان در مورد پسر همجنسگرایی هست که وارد دانشگاه شهید بهشتی تهران میشه و اونجا چالش ها و داستان های زیادی رو پشت سر میذاره.
امیدوارم با لایک ها و کامنت هاتون از این داستان حمایت کنید.
ضمنا اگر کسی علاقه به همکاری در زمینه نوشتن این داستان داره خوشحال میشم باهاش همکاری داشته باشم


-آرش… آرش… بلند شو دیرت میشه ها
. پووووف بیدارم مامان جان بیدارم
اولین روز…
همیشه واسه اولین روز های استرس داشتم و امروزم از این قاعده مستثنی نیست.
اولین روزی که بعد از سه سال تلاش بالاخره رسید. روزی که قراره بالاخره به عنوان دانشجوی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران سر کلاس حاضر بشم.
بعد از سه سال خالی از آرامش که از تنهایی بی حد و حصر و نشات گرفته بود بالاخره رسید روزی که همیشه توی رویاهام تصورش میکردم.
البته همیشه که نه…
خیلی قبل تر زمانی که درگیر استرس انتخاب رشته بودم رویام تحصیل توی هنرستان هنرهای زیبای اصفهان توی رشته موسیقی بود و بعد از اون رسیدن به دانشگاه موسیقی ولی هیچوقت نشد…
بعد از این که وارد رشته تجربی توی دبیرستان شدم و توی گیر و دار و جو اونجا قرار گرفتم کم کم رویام رنگ باخت قلم موی نقاش روزگار نقش جدیدی زد
از فکر و خیال بیرون اومدم و خودمو واسه اولین روزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم آماده کردم.
کت و شلوار سورمه ای رنگ به همراه پیراهن سفیدی که روی دکمه هاش با تکه پارچه ای تزئین شده بود لباس رسمی ای بود که برای فضای مقدس دانشگاه انتخاب کرده بودم.
وقتی بعد از انجام مراسمات خاص اولین روز ها و روبوسی با مامان و بابا و شنیدن سفارشات لازم و در نهایت خداحافظی از خونه به سمت دانشگاه حرکت کردم سعی کردم تمام گذشته ای که همیشه ازش فرار کردم و اون لحظه داشت مثل سرباز هایی که میخوان جلوی فرماندشون خودی نشون بدن رژه میرن روی مخم رژه میرفت رو از ذهنم دور کردم و به امید آینده ای روشن تر به راه افتادم.
حسی که داشتم چیزی نبود که بتونم با کلمات توصیفش کنم…
بعد از هزار و یک دعوا و داد و بیدادی که با خانواده سخت گیر و حساس من سر اومدن به تهران و اجاره کردن یه آپارتمان کوچیک نزدیک دانشگاه داشتیم و بالاخره موفق شده بودم به خواسته ام برسم حسی که الان داشتم مثه خوابی بود که آدم ترس از بیدار شدنش داره
مامان و بابا که برای آماده کردن خونه و کارای ثبت نام و مطمئن شدن از جاگیر شدن من همراهم به تهران اومده بودن قرار بود امروز راه بیفتن و به شهر دوست داشتنی خودمون برگردن و امروز اولین روز من به عنوان یه پسر مستقل ۲۰ ساله شناخته میشد.
وقتی وارد دانشگاه شدم تا چند لحظه مبهوت اون همه شکوه بودم و نمیتونستم از جام تکون بخورم.بالاخره تونستم پدر و مادرمو به آرزوشون برسونم.بالاخره تونستم اونجوری که لایقشون بود ازشون تشکر کنم.
با صدای بوق ماشینی که پشت سرم بود از جام پریدم و تکون بدی خوردم درست مثل هر زمان دیگه ای که وقتی توی خودم غرق میشدم و صدای ناگهانی ای میومد.
به خودم اومدم و از سر راه کنار رفتم و راننده که پسر جوونی بود با یه ندید بدید ازم استقبال کرد و پاشو تا ته روی پدال گاز هیوندا آزرایی که سوارش بود خالی کرد.
داشتم توی دلم به انواع و اقسام صفت های دوست داشتنی مستفیضش میکردم که…
-جدی نگیرش همیشه همینطوره و با همه درگیری داره
به سمت صدا برگشتم که از جانب پسری لاغر لباس های اسپرت و موهایی قهوه ای رنگ و فرفری بود.
لبخندی زدم و گفتم
. معمولا به اینجور استقبال ها عادت دارم
-من آریا هستم. سال سوم پزشکی خوشحالم میبینمت
. ممنون پسر. منم آرشم امروز روز اولمه هم رشته ایم
-واقعا؟ اصلا بهت نمیاد ۱۸ سالت باشه
. بهم نمیاد چون ۱۸ سالم نیست ۲۰ سالمه سه سال پشت دیوار مسخره کنکور گیر کرده بودم
-آهان پس همسن هستیم. کسیو که اینجا نمیشناسی نه؟
. نه اصالتا اصفهانی هستم
-چه جالب منم اصفهانیم پس همشهری هستیم. خوشحال میشم اگر به عنوان اولین رفیقت کنارت باشم
. حتما چرا که نه؟ باعث افتخاره
همینطور که داشتیم گپ میزدیم به سمت دانشکده راه افتادیم.
-کدوم خوابگاه میمونی؟
. خوابگاه نیستم خونه اجاره کردم
-واقعا؟ خونه مجردی و شهر غریب و دور از خانواده و عشق و حال آره؟
. نه بابا تازه جاگیر شدم مونده تا به اون مراحل برسم
-پس باید زود مخ یکی از این دخترارو بزنی که تنها نباشی
لبخند روی لبم خشک شد و دوباره اون ترسی که همیشه زمان پیدا کردن یه دوست جدید سراغم میومد سر کلش و پیدا شد
ترسی که به خاطرش مجبور بودم کاری که ازش متنفرمو انجام بدم و اونم چیزی نیست جز تظاهر به چیزی که نیستم
-آرش… آرش… با تواما پسر کجایی؟
. هیچی ببخشید یهو یاد یه چیزی افتادم حواسم پرت شد
*ظاهرا آقا عادتشه توی رویاهاش غرق بشه و از دنیای اطراف غافل. آریا تو که با این خز و خیلا نمیگشتی. داری نا امیدم میکنیا
. ظاهرا شما هم عادت دارید با بی احترامی کردن و تمسخر جلب توجه کنید
*اوه اوه جوجه زبونش باز شد. عمویی حرف زدنم بلدی؟ آفرین داشتم فکر میکردم نکنه خدای نکرده لالی
ولی از من میشنوی مواظب حرف زدنت باش ممکنه کار دستت بده
. از کی تا حالا رطب خورده منع رطب میکنه؟
*از اون زمانی که هر اسکلی مثه تو پاش به همچین جایی باز میشه و اینقدر ندید بدیده که مثه احمقا به یه سری ساختمون و آدماش زل میزنه
بعد از این حرف راهشو به سمت دانشکده کج کرد و رفت
-بهش اهمیت نده آرش جان این از اون آدمای شره که اگه با کسی روی کل کل بیفته دهن همه رو سرویس میکنه پا روی دمش نذار
. آخه میدونی چیه؟ تخصص من چیدنه دم گربه هاییه که هرجا آدم پا میذاره دمشون مزاحمه
-خلاصه از ما گفتن بود. خود دانی
. دمت گرم

ادامه دارد…

نوشته: arta69


👍 4
👎 6
4701 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

795615
2021-03-07 00:58:15 +0330 +0330

دانشجوی سال سومی محاله به این سادگی یه چس ترم یا ترم اولی رو تحویل بگیره مگه اینکه طرف کس باشه و بخواد بکنتش!!

1 ❤️

795748
2021-03-07 16:25:38 +0330 +0330

ادامه رو بنویس
چیه نیم خط نوشتی

1 ❤️

795762
2021-03-07 17:51:54 +0330 +0330

اولین کامنت: دوست عزیز آرش و آریا با هم همسن هستن و اصلا به آرش نمیاد که سال اولی باشه
دومین کامنت: این داستان به صورت تاپیکی با همین نام داره منتشر میشه که تا قسمت سوم نوشته شده میتونید مطالعه کنید
و ضمنا این یک رمان هست که طبیعتا طولانی هست و صحنه های سکسی خیلی کمی داره

0 ❤️

795774
2021-03-07 19:18:45 +0330 +0330

یک نفر بیاد کیرم رو بزارم دهنش خواش میکنم

0 ❤️

795921
2021-03-08 13:31:55 +0330 +0330

بنظر میاد داستان خوبی باشه فعلا که نمیشه قضاوت کرد
منتظر ادامشم

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom