گل زیبای من (۱)

1400/09/02

+:سلام مامان
-:سلام عزیزم،چیزی شده امیر چرا صدات میلرزه
+:تصادف کردیم حال سانازم اصن خوب نیست
-:خودت خوبی؟آدرسو برام پیامک کن سریع خودمو میرسونم
+:باشه الان میفرستم
انقد حالم بد بود که یادم رفت بگم نوتم وضعش خوب نی همش تقصیر خود احمقمه اگه ظهر خوابیده بودم الان اینجوری نمیشد اگه سانازو امین چیزیشون بشه هیچوقت خودمو نمیبخشم،یک ساعت از زنگم می‌گذشت که دیدم مادرخانوممو الناز خودشونو رسوندن فاطمه خانوم نشست پایین پام دستمو گرفت
+:امیر جان خودت خوبی؟ساناز و امین کجان
با اینکه در بدترین شرایط ممکن بودیم اما بازم سعی می‌کرد تا بخوبی خودشو محکم نشون بده و ازمون حمایت کنه
-:ممنون مامان، ساناز و امین اصن حالشون خوب نیست دکترم گفت همین امشب جواب قطعیو میدیم که زنده می‌مونن یا نه
وقتی در مورد زنده موندن یا نموندن دختر و نوه اش گفتم دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه النازم از اونور داشت گریه میکرد خودمم که بدتر از همه
تقریبا از اومدنمون نیم ساعت گذشته بود که دکتر بالاخره اومد و گفت باید برگه عملو پر کنیم و هزینرو بپردازیم
+:آقای دکتر حال همسرم و پسرم چطوره؟
-:پسرتون حالش خوبه ضربه آنچنانی ندیده اما مادر بچه معلوم نیست
+:یعنی چی آقای دکتر معلوم نیست یعنی ممکنه اون…
حتی یه لحظه هم نمیتونستم خودمو بدون ساناز فرض کنم
-:بله متاسفانه امکانش هست شما برگرو پر کنید ماهم تمام تلاشمونو میکنیم انشالله که عمل موفقیت آمیزه
بعد از حرفای آقای دکتر مادرخانومم رفت برگرو پر کرد هزینرو هم داد بعد اومد سمت من
-:امیر جان اولش ازت نپرسیدم چون حالت خیلی بد بود اما میشه بگی چجور تصادف کردین
+:توی راه قم بودیم که برسیم خونه مادرم برای شام خیلی خوابم میومد اما همینجوری دیر کرده بودیم اگه میخواستم بزنم کنار و استراحت کنم بعدش راه بیوفتیم خیلی دیر میشد بعد از چند دقیقه سانازو امینم خوابشون برد منم دیگه نمیتونستم بیدار بمونم جاده هم خلوت بود چشمامو برای 2ثانیه گذاشتم رو هم که دیگه بقیشو یادم نمیاد فقط یادمه یه ماشین آمبولانس اومد و بعد از اون دوباره بیهوش شدم
سانازو داشتن با برانکارد میبردن اتاق عمل اصن طاقت دیدنشو نداشتم اما فاطمه و الناز داشتن صدا‌‌‌ش میکردن و گریه میکردن که رفت تو اتاق عمل و ماهم چاره ای جز صبر نداشتیم مادرم در همین حین زنگ زد نمیدونستم جواب بدم یا نه اگر جواب نمی‌دادم نگران میشدن اگرم جواب میدادم مجبور میشدم حقیقتو بگم و اونجارم بهم می‌ریختم
-:کیه امیر؟
+:مادرمه نمیدونم چی بهش بگم
-:گوشیو بده من خودم بهش میگم

-:الو سلام حاج خانوم
+:…
-:ممنون شما خوبین خانواده خوبن؟
+:…
-:والا چجوری بگم حاج خانوم بچه ها با ماشین تصادف کردن ماهم اومدیم بیمارستان
+:…
-:الحمدلله امیر و امین خوبن سانازم الان بردن اتاق عمل
+:…
-:نه نیازی نیست شما بیاین ساناز اومد بیرون از اتاق عمل خبر میدم بهتون
+:…
-:چشم حتما خدانگهدار
گوشیو بهم داد و منتظر شدیم تا ببینیم ساناز کی میاد بیرون
2ساعت از عمل گذشته بود آقای دکتر اومد بیرون وقتی فاطمه خانوم دید من حتی توان حرکت ندارم خودش رفت جلو از دکتر پرسید
-:ببخشید آقای دکتر حال دخترم چطوره
+:نوتونو میتونید همین امشب ببرید چون تو بقل مادرش خواب بوده آسیب جدی بهش نرسیده اما متاسفانه باید بگم که دخترتون…
-:دخترم چی آقای دکتر قطع نخاع شده؟ رفته تو کما؟
+:ایشون از این دنیا رفتند خدا صبر بده بهتون
وقتی شنیدم سانازو دیگه ندارم یه حس پوچی بهم دست داد و نتونستم خودمو نگه دارم و بیهوش شدم
وقتی به هوش اومدم خودمو تو تخت خونم دیدم که طبقه بالای خونه مادرخانوممه سرم هنوز سنگین بود یکم که بهتر شدم تازه یادم افتاد چیشده بالای سرم فاطمه خانومو دیدم
-:عزیزم به هوش اومدی؟
+:ای کاش هيچوقت به هوش نمیومدم
-:اینجوری نگو امیر تو خودت میدونی سانازو از کل جهان بیشتر دوس داشتم اما حالا که نیست باید از شوهرش و بچش مواظبت کنم
+:همش تقصیر منه احمقه ای کاش من بجای اون…
-:بسه دیگه پاشو برو حموم که باید کارای مراسمو بکنیم

چهلم سانازم تموم شد اما من حتی انگیزه ای واسه ادامه دادن نداشتم حتی بچمم برام مهم نبود چون هیچی بدون ساناز قشنگ نبود تصمیم گرفتم برم سر کار لباسامو پوشیدم و رفتم پایین تا با فاطمه خانوم برم شرکت در زدم الناز اومد درو وا کرد
+:سلام مامانو صدا بزن بگو بیاد بریم
-:سلام مامان صبح زود رفت یکم کار داشت تو میخوای بیا تو یچیز بخور بعد برو
+:ممنون میرم شرکت یچیزی میخورم امین خوابه؟
-:آره خوابه نمیای تو؟
+:نه ممنون من برم

وقتی وارد شرکت شدم بیشتر جای خالی سانازو احساس کردم ما اولین بار همدیگرو تو دانشگاه دیدیم جفتمون حسابداری میخوندیم ساناز یه دختر خوشگل بود و با استعداد و بی اندازه مهربون وقتی با درخواست ازدواجم موافقت کرد داشتم بال در می آوردم و مطمئن بودم خانوادمم موافقت میکنن خانواده من خیلی مذهبی بودن اما تیپ مانتویی ساناز از خیلی از چادری ها بهتر بود و از این بابتم نگرانی نداشتم اون پدرشو تو بچگی از دست داده بود و مادرش به تنهایی دوتا دختر بزرگ کرده بود بعد از گرفتن مدرکمون رفتیم شرکت مادرش که رئیس شرکت بود کارای حسابداری شرکتو داد دست ما و اصل کارو من میکردم و سانازم دستیارم بود بعد از 6ماه دوران نامزدی عقد کردیم و با یه جشن مفصل شدم داماد سر خونه که البته نه مادر ساناز نه خواهرش نه حتی خودش ذره ای به این موضوع اشاره نکردن و یادمه فاطمه خانوم میگفت بالاخره بعد از بیست سال سایه یه مرد بالای سرمونه تو همین افکار بودم که دیدم فاطمه خانوم داره صدام میزنه رفتم تو اتاقش
+:سلام
-:سلام امیر جان چرا اومدی؟
+:نباید میومدم؟
-:نه عزیزم منظورم این بود میموندی خونه استراحت میکردی
+:ممنون اما فکر می‌کنم اگه سرم به کار مشغول باشه کمتر به ساناز فکر میکنم
-:باشه پس برو سر کارت تو این چهل روز الناز کارارو انجام می‌داد یه بررسی بکن که اشتباه نکرده باشه کارارم که دیگه خودت انجام بده اگرم نیازی به کمک داشتی به الناز بگو درسته تازه کنکور داده و سنش کمه اما خیلی با استعداده
+:به هر حال دست پرورده شماس
-:شیطونی نکن بچه جون برو سر کارت
+:چشم با اجازه

وضعم بهتر شده بود اکثر وقتمو کار گرفته بود هر جا هم که نیاز داشتم به کمک الناز پیشم بود و بخوبی از امین که تازه 2سالش تموم ‌شده بود مواظبت می‌کرد اونم مثل خواهرش فوق العاده بود و یجورایی حسمو نسبت به خودش عوض کرده بود نه با پو‌شیدن لباسای تنگ و عشوه اومدن بلکه با محبت کردناش که باعث میشد یادم بره سانازو ندارم
وقتی اومدم تو این خونه اون تازه 14 سالش بود اما الان که 18 سالش شده بود خیلی خوشگل شده بود ولی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم هم یجوری خیانت به ساناز حساب میشد هم نامردی

هر چقد با خودم کلنجار رفتم نتونستم فکرشو از ذهنم بیرون کنم درسته که من عاشق زنم بود اما نمیتونستم مثل مادرخانومم تا آخر عمر تنها باشم و نیاز به یه همدم داشتم تا هم نیاز جنسیمو برطرف کنه هم آرامش بهم بده تصمیم گرفتم تا باهاش درمیون بزارم که بهش چه حسی دارم

ادامه...

نوشته: Big


👍 7
👎 3
18401 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

844119
2021-11-23 02:42:43 +0330 +0330

چرا هر کی میختد خواهر زنش و بکنه یا زنش میمیره یا زنش سرده و خاهر زنش داغ و سگ حشر؟؟

1 ❤️

844142
2021-11-23 05:36:43 +0330 +0330

آره دیگه… نمیتونی تنها بمونی که… گفتی این یکی خواهرشم به گا بدی.آفرین.تو مردی.خعلی مردی

1 ❤️

844169
2021-11-23 10:33:39 +0330 +0330

درسته ایده داستان تکراری بود ولی جذابیت خودشو داشت. نقطه ضعف اصلی داستانت نوشتن اضافات بی مورده. شاید نصف داستان رو حذف میکردی هیچ لطمه ای به سیر داستان نمیزد.آخرشم که به بدترین شکل ممکن تموم کردی.
منطق داستان هم خیلی مشکلات داشت. درکل سعی کن بیشتر وقت بذاری برای نوشتنت به نظرم تازه کاری و بی تجربه. اگرم خیلی وقته داری مینویسی باید بگم استعدادت رو جای دیگه پیدا کن.

1 ❤️