خاطرات شاهد با خواهرش (۱)

    1396/10/23

    من کودکی خیلی پیچیده‌ای داشتم و در کل بچه‌ی شیطونی بودم. میتونم بگم هیچ کدوم از دخترهای محل از دستم آسایش نداشتند و به قول بچگیهامون «عیب» اکثریتشون که توی سن و سال خودم بودند و کوچک‌ترها رو دستمالی کردم و باهاشون دکتربازی کردیم. الان دوست داشتم یه فلش‌بَک کنم به دوران نوجوانیم و اصلا به اینکه کی من سکس رو شروع کردم!
    من ۱۳، ۱۴ سال بیشتر نداشتم. من، دو تا داداشام، آبجیم و پدر و مادرم توی یکی از محله‌های تهران توی یه خونه دوبلکس زندگی میکردیم. خونه‌ی ما سه اتاق خواب بیشتر نداشت که دو تا داداشام با هم توی یکیش بودند و من و آبجیم که ده سال از خودم بزرگتر بود توی یکی از اتاق‌ها با هم هم اتاقی بودیم. این خاطراتی که تعریف میکنم اگه اشتباه نکنم مال سالهای ۶۹-۷۰ هست.
    جریان از اونجایی شروع شد که من در دوران بلوغ بودم و حس کنجکاویم زیاد بود و سعی می‌کردم یه چیزهایی رو از جنس مخالفم کشف کنم و بهترین گزینه برام آبجی لیلام بود که همیشه به همه‌ی وسایلش دسترسی داشتم. آبجیم اون موقع‌ها دانشجو بود بخاطر شیفت مدرسه‌ی من و اینکه پدر و مادرم کار میکردن و داداشامم تو مدرسه بودند خیلی وقت‌ها توی خونه تنها بودم. آبجیمم که دانشگاه بود و همیشه میرفتم سر کمدش و لباس زیراش رو زیر ور رو میکردم. با شورتهاش و سوتینش حال میکردم و اکثرا شورتهاش رو پام می‌کردم و بعد جق میزدم. این روال ادامه داشت تا اینکه از یکی از کتابهایی که از کتابخونه‌ی دانشگاه برداشته بودم پی به یکسری چیزهایی مثل عادت ماهانه، استشها و کلی چیزهای دیگه بردم که سوالات من رو بیشتر کرده بود. البته کتاب مذهبی بود و به همین خاطر میشد به راحتی توی مدرسه بهش دسترسی داشت. از اون موقع به بعد به قول بچگیهامون دلیل داشتن پوشک (نوار بهداشتی) خواهرم رو متوجه شدم. فقط مونده بودم که خانم‌ها چطوری آبشون میاد.
    خاطره‌ای که میخوام تعریف کنم از اونجایی شروع شد که من یه چراغ قوه‌ای داشتم که هم نسلهای من براشون نوستالوژی شده، مشکی کتابی بود که دو تا باطری میخورد و یه عدسی مستطیلی جلو داشت که نور و تغییر می‌داد و من داشتم با این چراغ قوه بازی میکردم و آبجیم رو اذیتش میکردم، زمستونهای اون زمانها مثل الان که همش آفتابیه نبود و برف هم میومد و اکثرا ابری بود و داخل خونه‌ی ما هم به دلیل نوع معماریش یکم تاریکتر بود. بالاخره خواهرم یهو پا شد و چراغ قوه رو از دست من گرفت و فرار کرد منم افتادم دنبالش. توی حال خونه گیرش آوردم و مدام سعی کردم ازش بگیرم ولی نشد و اون چراغ قوه رو با دوتا دستاش گرفت و رو سینش گذاشت و به شکم خوابید و منم افتادم روش سعی کردم ازش پس بگیرم و یه لحظه صحنه‌ای که باهاش مواجه بودم باعث تحریکم شد. من از پشت خواهرم رو بغل کرده بودم و کیرم لای کونش بود و یهو به طرز باورنکردنی گنده شد و چند ثانیه طول نکشید که آبم اومد (آب که نمیشه گفت، توی اون سن و سال زیاد بود ولی غلظت کمی داشت). منم سریع بلند شدم تا در برم از پله‌ها بالا که آبجیم پام رو چسبید گفت:«کجا؟ مگه چراغ قوه‌ات رو نمی‌خواستی؟ پس چی شد؟» منم که هیچی نمی‌تونستم بگم سعی کردم از دستش در برم ولی و اون اصرار داشت تا بگم چی شده تا پام رو ول کنه. یهو صدای در اومد و من گفتم ول کن ببینم کی اومد؟ قول میدم بهت بگم چی شده؟ پام رو ول کرد و من به طرف پنجره دویدم که دیدم مامانم تو حیاطه و داره میاد تو. بهش گفتم من میرم بالا مامان اومد و دویدم بالا و اونم پشت سرم دوید اومد بالا. سریع رفتم توی اتاقم تا لباس زیر بردارم تا برم عوض کنم که آبجیم اومد تو و اصرار می‌کرد تا بهش بگم. منم هی میگفتم نمیشه، خجالت می‌کشم، عیبه ولی اون پاش رو کرده بود توی یه کفش که باید بگم و الا به مامانم میگه من یه چیزیمه و اونوقت اون خودش پیگیر میشه. منم که فرصت رو مناسب دیدم گفتم در رو ببند بیا تو. اونم اومد تو و گفت حالا بگو. منم گفتم خجالت میکشم ولی وقتی برای گرفتن چراغ قوه روت خوابیدم اتفاق بدی برام افتاد. پرسید: چی. منم گفتم نمیشه گفت. ولی گفت انگار مامان رو میخوای؟ منم گفتم نه و خیسی روی پیژامم رو که لکه شده بود رو نشونش دادم. کلی خندید و گفت میخوام ببینم با خودت چیکار کردی. منم نمیزاشتم ولی یهو فکری به ذهنم رسید و گفتم به یه شرط. پرسید چی؟ منم گفتم اونوقت منم باید مال تو رو ببینم. گفت نمیشه، خجالت بکش من آبجیتم و منم گفتم پس منم نمیخوام نشونت بدم تو هم خجالت بکش. یکم فکر کرد و گفت باشه فقط از دور میبینی و دست نمیزنی، منم گفتم پس نمیخوام. تو اون لحظه مامانم صدامون کرد و ما هم گفتیم الان میایم و منم شورتم رو برداشتم که برم توی دستشویی عوضش کنم که خواهرم گفت باشه، قبوله، میتونی دست بزنی ولی الان نه، الان ببین شب میدم دستم بزنی، منم که کیرم دوباره سیخ شده بود بهش گفتم پس اول خودت نشون بده. ازم یکم دور شد و شلوارش رو داد پایین. خانمهای ۴۰-۵۰ ساله‌ی الان خوب میدونند که اون سالهای شیو کردن و اپیلاسیون و اینا اونقدر رایج نبود. به همین خاطر کس خواهرم پر مو بود و جز سیاهی چیزی من ندیدم، اونم سریع شلوارش رو کشید بالا و منم گفتم من که چیزی ندیدم، گفت شب میبینی و سریع اومد طرف من و پیژامم رو گرفت و با شورتم کشید پایین، شاهد کوچولو سیخ سیخ بود، یکم دستمالیش کرد و بعد پیشآبم رو که رو سوراخ کیرم جمع شده بود رو انگشت زد و با دوتا انگشتاش بازی میداد. منم گفتم بسه دیگه بقیش بمونه برا شب.
    من رفتم دستشویی شورت و پیژامم رو عوض کردم و برگشتم پایین پیش مامان، و خواهرم هنوز بالا توی اتاقمون بود. به مامان سلام دادم و پرسید: خواهرت کوش؟ گفتم داره درس میخونه بالا. منم نشستم پای تلویزیون ولی همش به آبجیم و به اینکه شب چی پیش میاد فکر می‌کردم و اینکه نکنه سر به سرم گذاشته باشه که یهو خواهرم صدام کرد و گفت قیچی رو براش ببرم بالا. وقتی رفتم بالا دیدم خواهرم نشسته و یه پارچه زیرش انداخته بهم گفت بزار زمین و برو پایین و تا در نزدی و من اجازه ندادم نمیتونی بیای تو. منم پرسیدم چرا که گفت میخوام برا شب آماده بشم و یه چشمک زد و روی رادیاتور رو نشون داد ولی من متوجه نشدم چیه، یه ظرف پلاستیکی زرد با یه در قهوه‌ای اونجا بود. به من گفت حالا برو (بعدها فهمیدم که میخواسته با قیچی موهای کسش رو کوتاه کنه و بعد موم بندازه).
    یه ربع بعدش خواهرم اومد پایین و با مادرم سلام و احوالپرسی کرد و یه کمی به مامان توی کارای خونه برای شام کمک کرد و به مامان گفت یکم کار دارم میرم توی اتاقم و بعد یه دوش میگیرم. مامانمم گفت برو به کارات برس دخترم. لیلا از آشپزخونه اومد بیرون و بهم گفت نیا تو اتاق لطفا. منم مثل بچه‌های خوب نشستم و تلویزیون تماشا کردم. یه نیم ساعت شاید بیشتر طول کشید که شنیدم خواهرم در اتاقمون رو باز کرد و رفت حموم، مامانم هنوز آشپزخونه بود و برادرام با بابام بیرون بودند و من بدو بدو دویدم سمت طبقه‌ی بالا و سوراخی که لوله رد شده بود رو سعی کردم الیافهای اطرافش رو باز کنم تا از سوراخ ببینم دلیل این همه پنهانکاریهای خواهرم چی بود. از تو سوراخ دیدم خواهرم پشت به من داره لباسهاش رو در میاره و هیچی غیر کون لختش نمی‌دیدم، یهو برگشت و کم مونده بود که جلوش کامل واضح شه که مامانم از پایین صدام کرد منم هل شدم و اصلا توی اون لحظه نتونستم دید بزنم که خواهرم از دید خارج شد. قلبم داشت میومد دهنم. کسایی که یه همچین لحظه‌هایی رو تجربه کردند میدونند که من چی می‌گم. یکمی آروم شدم رفتم پایین مامانم گفت معلومه تو کجایی و من گفتم رفتم بالا تا کتابم رو بیارم ولی پیدا نکردم فکر کنم پایینه یا مدرسه جا مونده. مامانمم گفت حالا بدو برو برام یه قوطی رب بگیر و بیا. منم بدو بدو رفتم تا سوپر سر کوچه و رب رو گرفتم و اومدم. بعد برگشتن دیگه بالا نرفتم و همون پایین منتظر موندم چون فکر کردم که اگه قراره شب ببینم حالا چرا اینقدر خودم رو به دردسر بندازم.
    دیگه داشت هوا تاریک میشد که برادرام با بابام اومدند و سفره شام رو آماده کردیم و همگی سر یه سفره با هم غذاهامون رو خوردیم ولی من همش تو فکر بودم و هر از چند گاهی خواهرم رو نگاه میکردم که اونم نگاهش رو ازم می‌دزید. خلاصه شام رو خوردیم و بعد نشستیم پای دیدن سریال، خوب یادمه سریال کاراگاه کاستر رو نشون میداد و تقریبا همه عاشقش بودیم. من کنار خواهرم نشسته بودم و کمی بینمون فاصله بود اما من یه احساس گرمایی داشتم که ازش منعکس میشد. بعد دیدن سریال و خوردن آجیل و میوه من چون باید اول صبح سر کلاس میرفتم مامانم فرستادم توی اتاقم. منم سر جام دراز کشیده بودم و خوابم نمی‌برد. یه ساعتی بیدار بودم ولی دیدم آبجیم نمیاد، چشام داشت یواش یواش بسته میشد و دیگه تحمل نداشتم نمیتونسم چشمام رو بیشتر از این باز نگهدارم، نمیدونم ساعت چند بود که خوابم برده بود. تو خواب شیرین بودم که دستهای خواهرم رو دوشم احساس کردم که دم گوشم به آرومی صدام می‌کرد «شاهد، داداش گلم...» و من یهو چشمام رو باز کردم که لیلا اومده بالای سرم تا بیدارم کنه، بهم گفت پاشو همه خوابیدن، گفتم ساعت چنده؟ و جواب داد: ۱:۳۰ همه یه ساعت پیش رفتن بخوابن و الان فکر نکنم کسی بیدار باشه. منم گفتم پس تو چرا نخوابیدی و اونم گفت بخاطر قولم و یه چشمکی بهم زد. از تخت پا شدم و نشستم دیدم توی فضای خالی که بین تخت من و اون بود یه تشک انداخته و بالشتم گذاشته و بهم گفت بیا پایین تا چیزی که میخواستی رو بهت بدم. تنها نوری که توی اتاق بود یه چراغ خواب با نور قرمز روشن بود که محیط رو کاملا هیجانی می‌کرد. در اتاق ما معمولا توی زمستونها بخاطر اینکه شوفاژمون گرمش کنه بسته بود و این فرصت خوبی بود که کسی نه صدایی میشنید و نه چیزی می‌دید. من از روی تختم زیر لحاف کنار خواهرم خزیدم. گفتم حالا باید چیکار کنیم، اونم گفت قرارمون یادت نیست؟ و دستش رو گذاشت رو کیرم یکم با دستش مالید، خیلی داشت بهم حال میداد. گرمای دستاش حسابی تحریکم کرده ‌بود. منم خواستم دستم رو سمت سینه‌هاش ببرم که پس زد. گفت بزار ببینم اول تو چی داری، بعد شاید به تو اجازه بدم به اونام دست بزنی. دستش رو برد زیر شورتم، کیرم حالا پوست نرم دستش رو احساس می‌کرد، ازم پرسید دوست داری و منم گفتم چرا که نه. تخمهام رو به دستهای گرمش گرفته بود و این خیلی بهم حال میداد. انگار با دست زدناش اسپرمهای توش به جنب و جوش میفتند. بهشش گفتم میخوریش؟ چون از دوستام شنیده بودم زن و شوهرها مال هم رو میخورن. گفت نه کثیفه. گفتم به خدا تازه شستم یکم مالید و بعد دستش رو بو کرد. چون دید بوی بدی نمیده مطمئن شد که تمیزه و لحاف رو از روش کشید کنار و شورت و شلوارم رو درآورد و شروع کرد اول بوسیدن و بعد خوردن کیرم. حسابی برام مک زد و تخمهام رو مالید. چون لحاف رومون نبود تخمام از سرما یکم جمع شده بودند و چسبیده بودند به تنم. ولی کیرم همچنان سیخ تو حلق آبجیم بود. یکم اومد بالا و ازم یه لب گرفت گفت آبت خواست بیاد بهم بگی و الا دفعه‌ی آخرت میشه که از این فرصت‌ها بهت میدم. منم یه چشمی گفتم و اونم دوباره لبام رو یه ماچ کرد و گفت آفرین به مرد گلم و رفت پایین. خیلی لذت میبردم از اینکه برای اولین بار احساس میکردم لبای داغ و سکسی یکی دور کیرم رو احاطه کرده و داره با تمام قوا برام آبم رو پمپ میکنه، توی همین خیالها بودم احساس کردم آبم میخواد و فوران کنه که با هل دادن سرش به عقب بهش فهموندم و اونم سریع کیرم رو از دهنش درآورد و شورتم رو کشید روش و منم آبم پاچید توی شورتم، بعد ازم پرسید تموم شد؟ منم با سرم تایید کردم که شورتم رو برداشت و توی اون نور قرمز یه نگاهی انداخت و بعد بو کرد. انگار داشت آزمایشش می‌کرد! یکم با انگشتاش بازیش داد و گذاشتش کنار، گفت نندازی توی سبد که مامان شک نکنه خودم برات میشورمش. بعد دوباره اومد پیشم دراز کشید و لحاف رو کشید رومون. منم خودم رو چسبوندم بهش و بغلش کردم. گرمای تنش حسابی بهم حال میداد. تقریبا هم قد بودیم و تمام اعضای بدنامون مقابل هم بودن (سینه به سینه، لب به لب، کیر به کس و...). لبام رو رو لباش گذاشتم چون توی فیلمهای ویدیویی که دیده بودیم میدونستم بیشترش همه چی از این لبا شروع میشه. شروع کردم به بوسیدنشون و اونم باهام همکاری می‌کرد. کمی که لباش رو خوردم یکمی اومدم پایینتر به گردنش که یه آهی کشید که آب آدمیزاد با اون آهش میومد. یه عطر خاصی داشت تنش و شاید بخاطر لوسیونی بود که استفاده کرده بود. احساس کردم که گوشش رو داره نزدیک لبام میکنه، منم اونها رو بوسیدم و با لبم بازی دادم و یه آن احساس کردم که توی بغلم شل شد (بعدها فهمیدم خانم‌ها به گوشاشون خیلی حساسند). یواش یواش داشتم پهلوهاش رو براش میمالیدم و اونم انگار یجوری غلغلکش میومد و یا اینکه نمیدونم چی بود که تنش زیر انگشتام می‌لرزید. همینطوری که پهلوهاش رو براش میمالیدم دستم رو به قسمت شکمش رسوندم و به زیر سینه‌هاش دست زدم. وای خدای من، سوتین نبسته بود و گردی سینه‌هاش رو بخوبی می‌شد احساس کرد. همینطور ادامه دادم تا تونستم سینه‌هاش رو دست بگیرم و اونم مقاومتی نکرد و یهو برگشت و به پهلو پشت به من خوابید. حسابی تحریک شده بودم و کیرم دوباره راست شده بود. از پشت حسابی به خودم چسبوندمش دستم رو از زیر بولیزش به سینه هاش رسوندم، چقدر سفت بودند، گرد مثل توپ، از اون سینه‌های آویزونی که دوستام نشون داده بودند فرق داشت. همش رو تو کف دستم گرفته بودم و میمالیدم که گفت شاهد جون یواشتر، همش مال توئه بزار برا بعدها هم بمونه. به هر زحمتی بود بولیزش رو از تنش درآوردم و تو بغلم فشارش دادم، کیرم رو لایه کونش احساس می‌کردم. کمی از پشت گوش و گردنش رو خوردم و دستم رو روکونش گذاشتم. چقدر گرم بود، انگار یه گوله آتیش بود. همینطور داشت لذت می‌برد. ازش پرسیدم قولت چی؟ گفت من پای حرفم هنوز هستم. برو پایین تا بهش برسی. نمیدونم همه اینها غریضی بود یا جایی توی بچگیهام دیده بودم و یا بهم الهام شده بودند چون بعد ها با دیدن فیلمها فهمیدم بیشتر حرکات من خیلی حرفه‌ای بوده و حتی خواهرم بهم شک کرده بود که بار اولم نبوده. به پشت خوابوندمش و شروع کردم به خوردن سینه هاش و توی همین حین شلوار و شورتش رو با هم دادم پایین و با پام سعی کردم درش بیارم و اینکارم کردم. همونطوری که سینش رو میخودم دستم رو به روناش میکشیدم و باز لرزه به وجودش افتاده بود. دستم رو یواش یواش به دروازه‌ی بهشتیش رسوندم هنوز می‌لرزید و یه آه بلند کشید. خیلی ترسیدم شاید کسی صداش رو بشنوه. خواستم لحاف رو کنار بکشم تا کسش رو ببینم ولی گفت نمیخوام، هم سردم میشه هم خجالت میکشم. و سر من رو هل داد زیر لحاف سمت نازش که حسابی آب انداخته بود. منم رفتم پایین ولی تاریکی مطلق بود و چیزی نمیشد. بهش گفتم آبجی چیزی نمیبینم بزار لحاف رو بردارم که یهو دیدم چراغ قوه‌ای که همه‌ی این ماجراها بخاطرش شروع شده بود رو هل داد زیر لحاف توی دستم. منم خوشحال ازش گرفتم و روشنش کردم. وای چی میدیدم، با نور این چراغ دیگه میشد همه‌ی جزئیات رو واضح دید. انگار نه انگار این همون تن پشمالویی باشه که ظهر دیده بودم. یه تن سفید، یه کس سفید بدون مو با یه درزی که توش به صورتی روشن میزد. دستام رو روش کشیدم، خواهرم با لمسای من به کمرش پیچی میداد. آروم آروم نوازشش می‌کردم و نمیدونستم که باید چیکار کنم چون اولین بارم بود که یه کس رسیده رو از نزدیک میدیدم. توی بچگیهام اصلا فکر نمیکردم که کس میتونه سوراخی غیر اونی که مجرای ادرار هست داشته باشه ولی الان یه کس به تمام معنا جلوم بود. با دو تا دستم سعی کردم که از هم بازشون کنم. خواهرم زانوهاش رو تا کرده بود و به بغل گذاشته بود تا کسش توی دیدم باشه. توش صورتی بود و قسمت پایینش کمی خیس بود. بیشتر بازش کردم، یه مایع شفاف رنگ بود که بعضی جاهاش حباب داشت. همه‌ی اینا برای من تازگی داشت. تو حس و حال خودم بودم که خواهرم گفت چرا نمی‌مالیش؟ منم شروع به دست کشیدن کردم ولی نمی‌دونستم که دقیقا باید چیکار کنم. هر چقدر من بیشتر دست میکشیدم ناز آبجیمم خیستر میشد. بهم گفت فقط مواظب باش انگشت نکنی توش که بدبخت میشم. منم به کارم ادامه میدادم و فکر میکردم باید جایی که ازش آب داره میاد رو بمالم و با انگشت شستم هی به اونجا فشار میدادم. خواهرم نفس نفس میزد. بهم گفت انگشتت رو بیار بالاتر و اونجایی که میگم وایستا و اونجا رو آروم ماساژ بده. منم کم کمک بالاتر میومدم تا رسیدم یه جایی بین شروع درز و سوراخ پایینش که سفتی زیر انگشتم احساس کردم. بهم گفت بمال. همونجاست عزیزم، مرد شبای تنهاییم. منم حسابی خر کیف شده بودم و داشت براش میمالیدم، با مالیدن این قسمت خواهرم پیچ و تابش بیشتر شده بود و سوراخش خیس‌تر. گفت: مرد من نمیخواد چوچولم رو بخوره؟ منم نمیدونستم چوچول منظورش چیه! ازش پرسیدم کجات رو اونم انگشتش رو گذاشت همونجایی که میمالیدم گفت همینجایی که مالیدی چوچول منه، مال توئه، برای توئه بخورش برام. منم آروم آروم سرم رو نزدیک کردم و لبام رو کشیدم روش، چندشم نمیشد چون قبلا شورتهای کثیفش رو بو کرده بودم و لب زده بودم. دوباره از اون آه‌ها کشید، منم زبونم رو درآوردم و به قول خودش چوچولش رو براش میخوردم و لیس میزدم، توی همین حین هم دستام رو به سینه‌هاش رسونده بودم و میمالوندم. معلوم بود دوست داره داد بزنه ولی نمیتونه، خیلی شهوتی شده بود، همه‌ی این جریانها یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید که سر من رو به کسش فشار داد و پاهاش رو از دو طرف به سرم فشار می‌داد جوری که اون وسط گیر افتاده بودم و نمیتونستم نفس بکشم که لرزید و پایین تنش رو مدام بالا پایین میکرد که من احساس خیسی بیشتری تو کسش کردم، یه لیس از پایین به بالای کسش زدم که گفت بسه، الان حساسه. ازم تشکر کرد و گفت خیلی بهش حال داده و بعد من رو بالا کشید و سرش رو گذاشت رو سینه‌هام و خوابش برد. نزدیکای صبح بود که دیدم یکی تکونم میده، بیدار شدم دیدم خواهرمه، بهم گفت پاشو برو سر جات بخواب، مامان میاد صبح بیدارت کنه بدبخت میشیم، منم همون پیژامه قبلیم رو با یه شورت جدید پوشیدم و رفتم رو تختم. خواهرم هم شورت من رو با مال خودش برداشت گذاشت توی کمد و یه شورت تمیز تنش کرد، جاها رو جمع کرد و اومد از لبام بوسید و شب بخیر گفت و رفت که روی تختش بخوابه.


    ادامه...


    نوشته: شاهد

  • 24

  • 11




  • نظرات:
    •   عاشقجورابنازک
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • بازم یه کونی بادروغ باعث بدبخت شدن زندگی مردم میشه،،شک نکن تخم حرامی،،وگرنه کی باخواهرخودش اینکارامیکنه؟دیسلایک کوس کش غواص


    •   tthoseintt
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • کثافت چجوری اینها به مغز کثیفت خطور میکنه خاک بر سر اوبنه ایت


    •   PayamSE
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • و اینگونه بود که ترانه مرد تنهای شب سروده شد.
      میگم شاهد جان،مگه زمان تیغعلیشاه هم این خوردن و ساک زدن مرسوم و معمول بود؟من فکر میکردم مختص قرن اخیر باشه.


    •   zerashk
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • من نمیدونم مال کدوم زمانی هستی که با قیچی پشماشونو میزدن شاید گوسفند بودینو ما خبر نداریم.. حدود ۱۴۰۰ ساله که واجبی اختراع شده و قدیم خیلی ازش استفاده میشده ما تو ی محل قدیمی پایین شهر ی شهرستان زندگی میکردیم ولی سال هفتاد از تیغ که بهش میگفتیم خودتراش استفاده میکردیم ...


    •   Arman_R
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • باحال بود زودتر ادامشو بنویس


    •   DreamDark
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • یعنی انقد حرفه ای و وقتی ساکی نبود کس مالیدنی نبود...فقط بگو حقیقت بود یا فانتزی،هرچی بود واقعا قشنگ بوددد فقط کاش خواهرت نبود فکو فامیلی میبود ،دختر دایی،عمه ای، عمویی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    اطلاعیه




    جستجو