رسوایی بیغیرتی نسبت به خواهرم (۲)

    ...قسمت قبل


    میگن ننویس میگن ما از این اتفاقات تو جامعه نداریم. میگن اینها همه فانتزیه میگن اینها همه توهمات یک ذهن جقیه.. اشکال نداره سرتون رو تو برف کنید به خودتون دلخوشی بدین که اینها دروغه ما کشورمون مدینه فاضله هست. ولی من باید بنویسم چون واقعا برام اتفاق افتاده و نمیخوام دیگران وارد چنین جریانی بشن با خوندن بقیه این ماجرا حتما یواش یواش عواقب و رسوایی های جبران ناپذیرش برای شما آشکار خواهد شد پس جای فحش دادن و سر تو برف کردن عبرت بگیرین
    ((یه صحبتی هم با اونهایی که فحش میدن... اسم و عنوان این ماجرا کاملا مشخصه چرا وارد میشین؟ شما از اون دسته آدمها هستین که دیگه همه اعضای سایت شما رو جقیانی ریا کار می دانن.
    شما که فحش میدی اجازه میدی اونهایی که دنبال خواهرشون هستن خواهر شما رو که محرم نیست جای خواهر خودشون بکنن؟ کم نیار لطفا))


    قسمت دوم
    رفتار مهرانا بعد از اینکه با کیرم به کونش چسبوندم کمی خشن شده بود. یه جورایی انگار خجالت می کشید تا یکی دو روز سعی میکرد مستقیم تو صورت من نگاه نکنه... طی چند روز نسبت به من فحاش شده بود و تو آخر حرف هایی که به من میزد از فحش هایی مثل نکبت، بی غیرت، خاک بر سر، عوضی و بی شرف استفاده میکرد طوریکه سینا هم به فحش های مهرانا اعتراض میکرد و متعجب بود. با این حال خوشحال بودم که مهرانا تا اون لحظه منو به گفتن ماجرا به پدر و مادرمون تهدید نکرده و من هر روز که میگذشت خیالم از بابت این قضیه راحت تر میشد در عوض یک شب تو تلگرام برام پیام گذاشته بود که:
    تو چت شده؟ دیگه اون مهرانی که من دوست داشتم نیستی؟ عوض شدی.. چشمها و دستات هرز شدن. حالا دیدی حرف های اون روز من تو تلکابین توهم و تصور نبود؟ من نمیدونم هدفت از انجام این رفتارهای زشت چیه.. کسی بهت حرفی زده؟ هنوز ترک تحصیلت و این رفتارهای عجیب و غریبت برای من قابل باور نیست.
    نوشته مهرانا رو که خوندم حدس زدم این رفتارهای ملایم و محتاطش در مقابل نگاه ها و دستمالی های من شاید به خاطر اینه که شک کرده من فهمیدم به مرتضی کون داده..
    جوابشو تو یکی دو جمله مختصر دادمو گفتم من عوض نشدم. فقط دیگه نمی تونم چشمام و دستامو به روی زیبایی های اطرافم ببندم.
    به نظرم جوابی که به مهرانا دادم خیلی کوتاه ، مفید ، مختصر و کامل بود که همه چیز توش داشت.
    با این حال تصمیم گرفتم به خاطر حرف هایی که مهرانا تو تلگرام نوشته بود من هم کمی محتاط باشم و به طور موقت دستمالی کردنش رو کنار بذارم و با نگاه کردن اهدافمو جلو ببرم. کاملا میدونستم کردن خواهر به این راحتی ها نیست و باید حسابی برای این کار وقت گذاشت.
    ترک تحصیل که کردم کاملا خونه نشین شده بودم.پیش پدر و مادرم وانمود میکردم دنبال کار می گردم ولی عضویت در کیونت اجازه کار کردن دائم به من نمیداد و باید تو جلسات شرکت میکردم. از اون طرف هم آرمان داشت فشار وارد میکرد هر چه زودتر پولشو پس بدیم. از آرمان وقت خواسته بودم ولی میگفت دارم میرم فرانسه و پولمو لازم دارم.
    دید زدن مداوم مهرانا هم برای من عادت شده بود برای همین وقتی صبح ها دبیرستان بود حسابی کلافه و داغون بودم. ولی با اومدنش به خونه کیرم حسابی سیخ میشد و تازه برنامه های من شروع میشد.
    اون روزها وقتی زیاد تو اتاقش بود مجبور میشدم برای ادامه روند مخ زنی برم بالا تو اتاقش.. یه بار که رفتم دمر روی تخت خوابش خوابیده بود و درس میخوند. تاپ توی تنش بالا رفته بود تا منو دید تاپش رو تا روی کونش پائین کشید..منم زدم تو فاز پرو بازی بلافاصله گفتم بالا بکشی پائین بکشی امرسانه.. زیبا، جا دار، مطمئن...
    وقتی این حرفو زدم بدون اینکه منو نگاه کنه خندش گرفت و خندیدنش از نیم رخ صورتش کاملا معلوم بود.
    یه روز دیگه یه بار داشت میرفت حمام.. در حالیکه لباس هاشو برداشته بود بهش گفتم خوش به حال در و دیوار حمام... زهر مار گویان وارد حمام شد.
    دیگه وقتش بود مثل نگاه کردن به کونش با حرف هام هم یواش یواش حجب و حیای خواهر و برادری از بین ببرم.. این کار جراعت بیشتر میخواست که رفتار محتاط و ملایم مهرانا جراعت منو زیادتر کرده بود.
    مثل همیشه با حوله تن پوش توی تنش از حمام بیرون اومد. وقتی داشت پشت به من به سمت اتاقش میرفت قسمتی از حوله، لای چاک کونش گیر میکرد باعث فوران شهوت من میشد. یه لحظه برگشت پشت سرشو نگاه کرد وقتی دید دارم نگاهش میکنم طبق عادتش برام زبون درازی کرد و بهونه لازم برای گفتن چیزی که تو ذهنم آماده کرده بودمو به دستم داد. بلافاصله زدم به سیم آخر در جواب زبون درازیش بهش گفتم: جـــون چه کــونی
    یه لحظه ایستاد ولی برنگشت. انگاری این بار خجالت می کشید جواب بده حرفی که زدماین بار خیلی ناجور بود .. بدون اینکه حرفی بزنه از پله ها بالا رفت. این اولین بار بود که به طور مستقیم به کونش اشاره کرده بودم.
    بعد از بالا رفتن مهرانا دچار هیجان زیادی شده بودم. چون بالاخره حرفمو بهش زده بودم. دیگه می تونستم از این به بعد مستقیما به کونش اشاره کنم. از خوشحالی زیاد گوشی موبایلمو برداشتم. بعد از اینکه مطمئن شدم گوشی مهرانا تو پذیرایی و یا دست سینا نیست براش حرف چند دقیقه قبل رو این بار پیامک زدم و گفتم: اوففف چه کونی داری آدم یه جوری میشه..
    منتظر جوابش بودم که زیاد طول نکشید نوشته بود:
    کثافت عوضی من چند وقته دنبال این هستم بدونم چی باعث شده تو این قدر تغییر کنی و لجن بشی. مطمئن باش میفهمم.
    بازم زدم تو فاز بی حیایی دوباره پیام دادم من تغییر نکردم این تویی که داری روز به روز کردنی تر میشی...
    مهرانا سر این حرف آخرم تا دو سه روز با من حرف نزد. سینا طفلک سعی میکرد ما رو آشتی بده. پدر و مادرم متعجب بودن چرا ما جدیدا مثل سگ و گربه شدیم. سینا من و مهرانا رو تام و جری صدا میکرد.
    حتی پژمان وقتی دید تو جلسات من و مهرانا با هم حرف نمیزنیم یه بار با خنده اومد پیش من و گفت چیکارش کردی با تو هم قهر کرده؟
    جریان رو که براش گفتم به من گفت بیشتر تو فاز حرف های کردنی برو..
    تا اون لحظه هیچ گونه تهدیدی از جانب مهرانا نشده بودم. کم کم باید جای تنفر از مرتضی ممنونش میشدم که احتمالا با کردن مهرانا مانع از عکس العمل ها و اقدامات تهدید آمیزش علیه من شده بود.
    بالاخره پدر و مادرمون ما رو با هم آشتی دادن ولی من دست بردار نبودم.من کون میخواستم و حاضر نبودم کوتاه بیام.
    نگاه کردنم به بدن و کونش طوری شده بود که یواشکی جلوی سینا هم این کار رو میکردم.مهرانا به من التماس میکرد جلوی سینا اونطوری نگاش نکنم میفهمه... منم واسه اینکه وقتی سینا اطرافمون نیست بذاره آزادانه هر کاری خواستم بکنم قبول کرده بودم. اون روزهایی که تو پذیرایی نبود میرفتم دم درب اتاقش.. هر وقت میدیدمش دمر روی تخت خوابشه الکی باهاش حرف میزدم و حسابی کون لرزونشو نگاه میکردم. یه بار که روی تختش دمر دراز کشیده بود. دوباره زدم به سیم آخر بهش گفتم من که باور نمیکنم دوست پسر نداشته باشی.... میخوای واسه شوهرآیندت آکبند بمونه؟ صورتشو سمت من چرخوند و گفت چی رو میگی؟ با نگاهم به کونش اشاره کردم و گفتم من اگه جای تو بودم تا زمان ازدواج حسابی ازش استفاده میکردم. دوباره منو نگاه کرد و گفت خاک بر سرت که بی غیرت هم شدی..بعد هم برس روی تختشو به سمت من پرت کرد که جا خالی دادم.
    اون روز عملا مهرانا رو به طور غیر مستقیم به کون دادن تشویق کرده بودم.
    از اون لحظه ای که مهرانا برای اولین بار فهمید به کونش نگاه میکنم. هیچ وقت سعی نکرد بود جلوی من خودشو بپوشونه.. نه اینکه از نگاه کردن های من خوشش بیاد بلکه از خیلی وقت قبل هم تو خونه راحت و باز لباس می پوشید و از حجاب و چادر متنفر بود ولی بعد از اینکه به مرتضی کون داد طرز لباس پوشیدن و رفتارش بیرون از خونه خیلی تغییر کرده بود. تو مترو که برای اون دو تا پسر لای پاشو باز کرده بود.. از وقتی با پژمان حرف نمیزد منو مجبور کرده بود با مترو به خونه برگردیم.. چندین بار تو مترو فهمیدم زیر مانتوش سوتین نبسته تا سینه هاش بیشتر بلرزه.. این قدر توی اون چند وقت از خوشگلیش گفته بودم که یک بار تو مترو ازم پرسید من خوشگلترم یا اون دختره پشت سرت؟ بدون اینکه به اون دختره نگاه کنم گفتم تو..
    یقین داشتم اون لحظه به خودش گفته ببین من چقدر خوشگلم که مهران هم تو کف منه...آرایش کردنش تو جلسات کیونت... تو مترو.. تو خیابون غلیظ تر شده بود. تو مترو با صدای بلند حرف میزد و می خندید تا جلب توجه کنه.. یه بار تو مترو مثل اون چند وقت دورتر از مهرانا ایستاده بودم تا پسرها فکر کنن تنهاست برن رو مخش.. یهو دیدم یه خانم چادری داره باهاش حرف میزنه اول فکر کردم زنه ماموره و خنده ها و جلف بازی مهرانا کار دستش داد ولی وقتی دوباره خنده مهرانا رو دیدم خیالم راحت شد. وقتی پیاده شدیم ازش پرسیدم این چی میگفت؟ خندید و گفت ازم پرسید شما بازیگر سریال حانیه نبودین؟ منم بهش گفتم بازیگر باشم با مترو میرم خونه؟.مهرانا وقتی اینو گفت من هم خندم گرفت.
    علاوه بر اینها تو پارتی های مختلط بیشتر از همیشه می رقصید و حسابی فعال شده بود. یه بار هم نیما تو پارتی مختلط سعادت آباد در حالیکه مثل همیشه رقصیدن مهرانا، سینه ها و کونش رو دید میزد، یک ساعت بعدش اومد پیش من و گفت مهرانا بیرون از سالن نزدیک درب ورودی پارکینگ با یه پسر عشقولانه در می کنند. سریع اومدم بیرون با اینکه شلوغ بود پیداشون کردم. کنار دیوار ایستاده بودن هم با هم حرف میزدن می خندیدن هم با هم لب تو لب میشدن...پسره غریبه بود..24 یا 25 سال رو داشت.از اول پارتی کنار مهرانا و بقیه دیده بودمش .یکی دو دقیقه پنهانی نگاشون کردم.. تو دلم گفتم انگاری مرتضی پلمپ کونتو خیلی خوب باز کرده..دیگه راه افتادی.
    کمی نزدیکتر شدم. تاریکی هوا و شلوغ بودن محوطه باعث میشد کمتر جلب توجه کنم. خودمو پشت یه ماشین شاسی بلند نزدیک پارکینگ پنهان کرده بودم جایی که ایستاده بودن کمی تاریک بود ولی می تونستم حرکت دست های پسره موقع لب گرفتن، روی کمر و کون مهرانا ببینم. وقتی مهرانا رو به سمت خلوت ترین قسمت محوطه می برد به یکباره دچار هیجان شدیدی شدم.کیرم تو شلوارم به نهایت شقی رسیده بود صدای نامفهوم صحبت کردن پسره و خنده هاش با مهرانا رو به صورت نجوا می شنیدم.دوباره از من دور شده بودن.. کنار یه سانتافه سفید ایستادن..هر جوری بود با بدبختی خودمو پشت یه مزدا 3 که نزدیک ترین ماشین به سانتافه بود پنهان کردم. هر دو ماشین موازی هم پارک شده بودن و به اندازه سه تا ماشین دیگه از هم فاصله داشتن پسره درب عقب ماشین رو باز کرد و در حالیکه همچنان وراجی میکرد طوری با فاصله جلوی درب ایستاده بود تا مهرانا داخلتر قرار بگیره.. بوی کردن مهرانا می اومد..پسره مهرانا رو روی صندلی عقب نشوند دیگه فقط هر دو پاش بیرون از ماشین بودن.نبض زدن های کیرم شروع شده بود....این دختر چه وحشتناک و چه سریع وا میداد. چند لحظه میخ رفتارهای پسره بودم آروم حرف میزد و من نمی فهمیدم چی میگه.. همون لحظه صفحه گوشی موبایل مهرانا روشن شد. وقتی گوشی موبالیشو نگاه کرد یهو سرشو خیلی سریع به اطراف چرخوند و روی جایی که من پنهان شده بودم ثابت شد. سریع خودمو از دید مهرانا بیرون کشیدم. هنوز نمیدونستم چی شده... صدای نزدیک شدن قدم های یک نفر رو شنیدم. کامل پشت ماشین پنهان بودم که یهو دیدم مهرانا بالا سرم ایستاده.. با چشمهای درشتش مثل اینکه جن دیده داشت منو نگاه میکرد. زبونش انگاری بند اومده بود. انگشتای دستشو جلوی دهنش گرفته بود.حسابی ضایع شده بودم. با صدای خفه ای ازم پرسید این جا چیکار میکردی؟ بلند شدم خاک های شلوارمو تکوندم گفتم به به تو خودت اینجا تو یه جای خلوت با یه پسر چیکار میکردی؟ قبل اینکه حرف دیگه ای بین ما رد و بدل بشه پسره اومد طرف ما و رو به من گفت داداش اینجا چی میخوای؟ برو مزاحم نشو و از مهرانا خواست بره تو ماشین.. خندم گرفته بود. تو صورت مهرانا نگاه کردمو از کنارش رد شدم وبه طرف سالن حرکت کردم. چند لحظه بعد مهرانا هم پشت سر من با فاصله می اومد. نفهمیدم چی به پسره گفت که دیگه دنبال ما نیومد. به سالن که نزدیک میشدیم با خنده ازش پرسیدم از کجا فهمیدی من اونجا هستم؟ کسی بهت خبر داد؟ جواب سوال منو نداد و گفت بابا داشتم مخ این پسره برای ورود به کیونت میزدم.باز با خنده بهش گفتم ولی انگاری اون مخ تو رو زده بود . تا اومد حرفی بزنه بهش گفتم تو سالن اصلی بودم نیما اومد گفت مهرانا تو حیاط با یه پسره گرم گرفته ودارن عشقولانه در می کنند. کنجکاو شدم ببینم پسره کیه.. اومدم بیرون اول کنار دیوار دیدمتون...بعد هم که رفتین کنار ماشین اون پسره..
    ایستاد و گفت چرا همون اول که منو دیدی نیومدی خودتو نشون بدی؟
    با نیشخند بهش گفتم آخه اون لحظه که کنار دیوار بودین پسره گرسنه بود ومشغول لب خوردن بود.
    سریع حرفو عوض کرد و گفت: بابا میخواستم بکشونمش تو گروه ولی همه چیزو خراب کردی.. با پر رویی بهش گفتم من قصدم فقط نگاه کردن بود نه خراب کردنش.. تازه منتظر بودم پسره درب ماشینو ببنده..
    مهرانا بدجوری داشت تو چشمای من نگاه میکرد با صدای خفه ای گفت بی غیرت...


    تو سالن اصلی آهنگ ich will nur dich آلکس پخش میشد. نیما رو چند متر دور تر از خودمون دیدم که داشت ما رو نگاه میکرد...
    بی اهمیت به حرفش گوشیش رو ازش گرفتمو زنگ خورش و هم چنین پیامک هاشو چک کردم. با دیدن پیامک نیما جا خوردم پس حدسم درست بود نیما پیامک زده بود داداشت بیست دقیقه هست داره یواشکی نگاتون میکنه..الانم پشت مزدا3...
    انتظار هر کسی جز نیما رو داشتم. اصلا فکر نمیکردم کار نیما باشه.. تو ذهنم دنبال دلیل این کارش میگشتم. اینکه اول اومد به من خبر داد و بعد منو پیش مهرانا لو داد چه دلیلی داشت؟
    آخر شب که از پارتی بیرون اومدیم سعی میکردم رفتارم با مهرانا مثل همیشه عادی باشه . خیلی خوشحال بودم که خیلی چیزها اون شب برام روشن شد. خوبی اتفاقات اون شب یکیش این بود که:
    فهمیدم مهرانا به شدت دنبال دادن هست منتهی نه به من بلکه به غریبه ها..
    دروغ مهرانا در مورد اون پسره برای من کاملا روشن بود. یک شخصی که هیوندا سانتافه داره وضعش اینقدر خوبه که نیازی نداره وارد گروه کیونت بشه.. به نظرم مهرانا چاره ای جز دروغ گفتن نداشت.
    دومین اتفاق هم برای من خوشایند بود. مهرانا اون شب با پنهان شدن من و یواشکی دید زدنم و حرف هایی که بهش زدم فهمید من نسبت بهش تعصبی ندارم و به قول خودش بی غیرت شدم.
    ولی اتفاق سوم برای من ناخوشایند بود که البته بدجوری هم ضایع شدم.
    میدونستم نیما به خاطر شباهت مهرانا به بازیگر مورد علاقش دنبال مهراناست حدس میزدم اولش که به من گفت اینها تو محوطه بیرونی هستند هدفش این بود من برم اونجا یقه پسره رو بگیرم ولی وقتی دید بی غیرت بازی درآوردم و فقط نگاه میکنم ، به خاطر حسودی با اون پسره، بودن من پشت مزدا رو به مهرانا لو داد تا همه چیز رو به هم بریزه...
    اون موقع اصلا فکر نمیکردم یک نفر دیگه هم داره ما سه نفر رو دید میزنه..
    مجموعه اتفاقات اون چند وقت بعد از کون دادن مهرانا به مرتضی نشون میداد اهل حال شده ولی به غریبه ها پا میده و با وجود دستمالی ها و نگاه ها و حرف های من، هیچ نشانه ای که قصد پا دادن به من رو داشته باشه تو مهرانا نمی دیدم. با این حال همچنان بابت اون شب و لب دادنش به پسره و نشستن تو ماشینش تا یه مدت بهش تیکه مینداختم.
    مهرانا هم همیشه جوابش این بود تو چرا یواشکی نگاه میکردی..
    تقریبا اواسط اردبیهشت ماه بود که من دومین ضربه مهلک از این بی غیرتی رو خوردم. لذت های شدید ، ممنوعه و پرهیجان قطعا هزینه داره و من این هزینه رو بارفتن آبروم دادم.
    چند روزی بود که اومدن چند تا از دوستان همکلاسیم به درب خونه ما بیشتر شده بود. اوایل فکر میکردم اومدن اونها برای اینه که من ترک تحصیل کردم و مدرسه نمیرم دلشون برام تنگ شده و به یاد قدیم که تو دبیرستان ظهرها فوتبال بازی میکردیم برای دیدن من اومدن... ولی کم کم متوجه شدم هر کدومشون یه جوری حرف رو میکشن به مرتضی... یکیشون میگفت ازش خبر داری؟ یکی دیگه میگفت مرتضی احوالت رو می پرسید.. یه پسره اسمش یاشار بود میگفت چرا با مرتضی قهر کردی مگه چیکار کرده؟ در صورتیکه من با مرتضی قهر نبودم فقط دیگه بعد از ترک تحصیلم بهش زنگ نمیزدم و گاهی وقت ها اون بود که زنگ میزد .. همکلاسی هام حتی زمانیکه پدر و مادرم خونه بودن هم ول کن نبودن... چند تاشون اسرار میکردن بیا دبیرستان یه سر به بچه ها بزن.. فقظ شانس آورده بودم هیچ کدوم از همکلاسی ها و دوستام تو کوچه ما و کوچه پشتی و جلویی زندگی نمیکردن که در این صورت باید مدت خیلی زیادی این بی آبرویی رو تحمل میکردم. یک روز عصر که با پدر و مادرم به خاطر بیرون بودن من و مهرانا تا آخر شب بحث داشتم پژمان اومد در خونه.. حالت عادی نداشت. اول فکر کردم مست کرده.. هر چی میگفتم کس شعر جواب میداد منو برد تا اتوبان بابایی انگاری قاطی بود یهو کنار اتوبان پارک کرد. فلشر ماشینشو زد و پیاده شد. هیچی نمیگفت. اومدم پائین.. کنارش ایستادم گفتم چته؟ یهو با هر دو دستش کوبید تو سر من و گفت خاک بر سرت مهرانا رو دادی مرتضی از عقب زد توش؟ صدای عبور ماشین های کناری و صدای داد و هوار پژمان با هم قاطی شده بود. خودمو به خریت زدمو و گفتم چرا کس شعر میگی.. این چرندیات چیه میگی؟. با اینکه حرف های پژمان رو منکر میشدم ولی ترس و دلهره تمام بدنمو گرفته بود و بدنم از این آبروریزی می لرزید . کمی که آروم شد رفت تو ماشین نشست. منم کنارش نشستم. هنوز منکر میشدم که برگشت گفت مرتضی همه پیام هاتو تو تلگرام نشون یکی دو تا از بچه ها داده اونها هم همه جا پخش کردن.. منم از یاشار شنیدم.
    انگاری پژمان آب پاکی رو دستم ریخت.. دیگه همه چیز تموم شده بود. به خاطر اینکه چنین روزهایی رو پیش بینی کرده بودم و همواره ترس و استرس از آبروریزی با من بود زیاد از این خبر پژمان شوکه نشدم ولی خوب ناراحتیم چند برابر شد.. یقین داشتم مرتضی وقتی دیده ترک تحصیل کردم و دیگه تو دبیرستان حضور ندارم همه چیز رو راحت ، علنی و با افتخار به بچه ها گفته ...
    همون شب پژمان مجبورم کرد جریان باز شدن پای مرتضی به این قضیه رو براش تعریف کنم من هم از جریان کردن المیرا تو خونه خودمون که آغاز این حرکت بود تا کرده شدن مهرانا تو خونه مرتضی براش گفتم.پژمان از این حماقت من شوکه شده بود پلک نمیزد.
    ازم پرسید حالا اون لذتی که دنبالش بودی به دست اومد؟
    گفتم آره ولی این قدر شدید بود که زود آبم اومد.. با خنده گفت مرتضی کون میکرد تو جلق میزدی؟
    بدون اینکه نگاهش کنم گفتم جلق نزدم خود به خود اومد.. دستشو گذاشت روی پام و گفت خوب قرص تاخیری میخوردی .. دیگه جوابشو ندادم. کمی سکوت بین ما بود که برگشت گفت:
    قرار بود من اون کار رو جلوت انجام بدم ولی نامردی کردی راستی هنوز همون تمایلات رو داری؟
    با سر تائید کردمو و گفتم تا وقتی خودم نمی تونم بکنم دوست دارم ببینم.
    دیگه آروم شده بودیم. ماشینو روشن کرد و گفت ترک تحصیل کردنت ربطی به این جریان داره؟ گفتم فقط به خاطر همین قضیه این کار رو کردم.میدونستم این نکبت آخرش همه چی رو لو میده چون من هم چنین خصلتی دارم هر کسی رو میکردم همه جا جار میزدم. ازم پرسید حالا واقعا ارزش یه کون هر چقدر هم مثل مال خواهرت فوق کردنی باشه مساوی با ترک تحصیل کردنه؟
    جواب قانع کننده ای برای پژمان نداشتم ولی بهش گفتم شهوت که جلوی چشمتو بگیره ارزش کون از طلا هم بیشتر میشه. در ضمن من قصدم یه دورکون و چند دور نیست .من کونش رو دائمی میخوام.
    قصدم اینه مخشو بزنم با رضایت خودش بکنمش.. شاید کردن همیشگی مهرانا ارزش ترک تحصیلمو داشته باشه وگرنه من همین الان هم می تونم با وسط کشیدن کون دادنش به مرتضی بکنمش..
    پژمان ماشین رو حرکت داد و گفت میخوای این نکبت مرتضی رو بیارمش یه جا حسابی لت و پارش کنیم؟ من مثل اون نامرد نیستم واسه رفیق جون میدم تا آخرش هم هستم. جواب منفی دادمو گفتم بی خیال..تو دلم بهش خندیدمو گفتم همتون مثل هم هستین من هم مثل شما..
    تو مسیر برگشت ازم پرسید تو خودت چیکار کردی؟ تونستی کاری کنی؟ گفتم جوری که بفهمه هم به کونش نگاه کردم هم دستمالیش کردم به من اصلا پا نمیده ولی در مورد غریبه ها قضیه فرق میکنه..
    اون شب از ناراحتی خوابم نمی برد . به پژمان هم اعتماد نداشتم میدونستم به خاطر اینکه جای اون با مرتضی ساخت وپاخت کرده بودم عقده کرده.. واسه همین آتیش گرفته..
    دستم مقابل مرتضی و پژمان بسته بود هر دو نفرشون می تونستن برام دردسر درست کنن با این حال اون شب به مرتضی زنگ زدم هر چه زمان میگذشت و گوشی رو جواب نمیداد بیشتر کفری میشدم.آخرش تو تلگرام براش متنی نوشتم و گفتم کثیف تر از تو آدم ندیدم رفتی تلگرامتو نشون بچه ها دادی؟ فکر نکردی نوشته های خودتم تو تلگرام من هست؟ مطمئن باش اگه این غلطی که تو کردی به گوش پدر و مادرم برسه تو رو هم با خودم به خاطر همدستی واسه کردن خواهرم به داخل منجلاب می برم. مطمئن باش اگر زندگیم خراب بشه و کارم به شکایت و زندان هم بکشه با هم زندان میریم..
    فردا صبح تلگرام رو باز کردم تا ببینم جوابش چیه.. دو تا تیک سبز رنگ اون پائین نشون میداد پیامو خونده ولی جواب نداده. حرص میخوردم چرا متن گفتگوهام با مرتضی رو پاک کردم. همون موقع هم وقتی فهمیدم متن نوشته شده دیشب رو خونده بلاکش کردم تا از این به بعد عکس های تلگراممو نبینه...
    فردای اون روز آرمان تو جلسه کیونت برای چندمین بار طلب پولش رو کرد به من و مهرانا گفت با دوستای فرانسویش میخوان برن جزیره کرس و مونت سنت میشل هر جور شده برام پول جور کنین.
    بیچاره آرمان خبر نداشت من و مهرانا آه در بساط نداریم. کم کم بابت فشارهای آرمان اعصابم خورد میشد.
    همون شب هم پدرم با من دعوای مفصلی کرد که پس چرا کار پیدا نکردی؟ چرا شب ها دیر میای خونه؟ مهرانا هم کردی مثل خودت.. چرا سینا همیشه تو خونه تنهاست؟ شماها چتون شده؟
    اون شب حسابی با پدرم جر و بحثم شد تا شب هم مثل صبح کامل ریده بشه به اعصابم.
    دو سه روز بعد هم مهرانا یهو غمبرک زد و تا شب تو اتاقش بود . هر چی ازش پرسیدم چی شده جواب درستی نمیداد میگفت با یکی از همکلاسی هاش حرفش شده .. فردای اون روز هم صحبت کردنش با پژمان تو جلسه کیونت منو به شک انداخت نکنه خبریه به خصوص که پژمان طی چند روز یواش یواش داشت دوباره سر شوخی رو با مهرانا باز میکرد. مجبور شدم از پژمان علت رو بپرسم. بیرون از جلسه وقتی تنها بودیم با خنده به من گفت به مهرانا گفتم مرتضی رفیق فاب منه و به من گفته چیکار کردین..
    اون روز فهمیدم پژمان به خاطر حال دادن مهرانا به مرتضی و نگفتن موضوع به من گروکشی کرده... یقین داشتم مهرانا از این به بعد مجبوره به پژمان باج بده.. عدم اعتراضش به رفتارها و شوخی های پژمان در طی روزهایی که میگذشت یواش یواش اینو ثابت میکرد.
    از این گرو کشی وباج گیری پژمان خیلی ناراحت شدم ولی خوب خودم مقصر بودم.حالا دیگه باید از لو رفتن جریان کرده شدن مهرانا تو بین بچه های گروه توسط پژمان هم نگران میشدم.این عوضی حسابی دست منو بسته بود.
    مهرانا تقریبا دو سه روز بعد از آشتی با پژمان یه بارعصر که طبق معمول همیشه، بچه های گروه داشتن از شرکت خارج میشدن خنده کنان اومد پیش من و گفت ببین نیما چی درست کرده بعد تابلو فرش توی دستشو نشون من داد. از دیدن تصاویر داخل تابلو فرش شوکه شدم.تصویر تابلو فرش عکس نوجوانی هستی مهدوی بود که کنار پنجره ایستاده.. دختری هم داخل پنجره دیده میشد که مهرانای ما بود. روی دیوار کلبه جنگلی هم پیچک هایی دیده میشد که تا بالای پنجره کشیده شده بود و نمای زیبایی به عکس داده بود. داشتم به شباهت وحشتناک مهرانا به عکس نوجوانی این خانم بازیگرنگاه میکردم که دیدم نیما هم خنده کنان اومد پیش ما گفت تازه میخواستم یک فن پیچ طرفداری برای این بازیگره تو اینستاگرام بزنم که پشیمون شدم چون زنده اش رو اینجا داریم.
    میدونستم همه این کارها واسه جلب توجه و زدن مخ مهراناست. کس خل معلوم نبود واسه این تابلو فرش چقدر هرینه کرده بود. نه به نیما که پولدار بود و نمیدونست پول رو چطوری خرج کنه نه به ما که شیشمون گرو هشتمون بود. هنوز در مورد لو دادن من به مهرانا تو اون پارتی چیزی بهش نگفته بودم.
    هفته آخر اردیبهشت ماه بود. تو خونه بودیم که شبکه 6 از دستگیری 18 دختر و پسر عضو یک شرکت هرمی تو شیراز خبر داد.. شنیدن این خبر و نحوه دستگیر شدن اونها من و مهرانا رو نگران و نسبت به آینده کمی نا امید کرد.
    از اون روزی که اجناس خریداری شده ما تو گمرک شهید رجایی بندر عباس توقیف شد دیگه نتونسته بودیم کسی رو به زیر مجوعه خودمون اضافه کنیم و هر روز نا امید تر از دیروز میشدیم. پدر و مادرم هم مدتی بود به بیرون بودن همزمان من و مهرانا تو شب ها مشکوک شده بودن دیگه نمی تونستیم به راحتی در پارتی های شبانه ومختلط برای جذب افراد اقدام کنیم. البته هیچ کدوم هم نتونسته بودم کسی رو از توی این پارتی ها جذب کنیم.حالا که ترک تحصیل هم کرده بودم اگه بابام می فهمید تو چنین شرکت هرمی عوض شدم منو بیچاره میکرد. تازه من مهرانا رو عضوکرده بودم و از همه بدتر کلی بدهی بالا آورده بودیم و توانایی پس دادنش رو نداشتیم.آرمان هم هفته ای دو سه بار طلب پولش رو میکرد فشار همه جوره روی ما زیاد بود. بعد از دستگیری اون 18 نفر حساس شده بودم تو هر سایتی سرک می کشیدم صحبت از کلاه برداری و دستگیری اعضای شرکت هرمی بود. چند روز بعد هم با خبر شدم یکی دو نفر از بچه ها به خاطر اینکه نتونستن زیر مجموعه خودشون رو اضافه کنن ازگروه خارج شدن و این جریان من و مهرانا رو نا امید تر کرد. سرانجام آخرای اردیبهشت با مهرانا زمزمه های خارج شدن از گروه سر دادم ولی کلی به آرمان بدهکار بودیم. مهرانا هم به خاطر اتفاقات اخیر موافق خروج از گروه شده بود. به آرمان خبر خارج شدن از گروه رو در آینده نزدیک داده بودم اولش به شدت مخالفت کرد و ساعت ها با من در مورد آینده این کار صبحت کرد ولی من دیگه نمیخواستم ادامه بدم .. آرمان حتی یواشکی با مهرانا هم صحبت کرده بود که اگه داداشت میخواد بره تو بمون.. ولی نتونسته بود قانعش کنه.. سرمون حسابی کلاه رفته بود چیزی که به دست نیاورده بودیم هیچ ، تازه کلی پول هم تو جیب اون شرکت هرمی ریخته بودیم .آرمان سرانجام وقتی دید تلاشش برای نگه داشتن ما تو گروه بی فایده هست درخواست همه پولش رو کرد قبلا ازم خواسته بود کم کم بهش بدم.بعد هم کلی به ما هشدار داد اگه بخواین گروه رو لو بدین خودتون هم عضو هستین و مثل بقیه گیر می افتین.. اون 18 نفرکه تو شیراز گیر افتادن همه لیدر و سردسته نبودن مثل شما بودن...
    معلوم بود خیلی از دست ما ناراحت شده رفتارش به یکباره با ما بد شده بود حتی نیما هم رفتارش با ما تغییر کرده بود یه جورایی به خاطر مهرانا التماس می کرد تو گروه بمونیم ..آرمان در مورد پس دادن بدهی هم به ما اخطار داد اگه کل پول رو بهش یه جا پس ندیدم. پسر خالش وکیله میتونه ازما شکایت کنه و سفته ها رو به اجرا بگذاره.. تازه تاریخ وصول سفته ها هم گذشته و اوضاع شما دو نفر بدتر میشه... بدبختی سفته ها هم به نام همون پسرخاله آرمان نوشته شده بود. اون موقع به خاطر اطلاعات کم در مورد سفته وتعهد مالی و کارهای بانکیش نمیدونستیم این حرف هایی که آرمان و نیما میزدن چقدر حقیقت داره و ما چطوری به این راحتی سرمون کلاه رفت.
    فقط اینو فهمیدم هر اقدامی که علیه بچه های گروه و شرکت میکردیم پای خودمون هم وسط بود.
    تو اون روزهایی که به شدت به خروج از گروه فکر میکردم و در به در دنبال جور کردن پول آرمان بودم یک روز پژمان اومد پیش من و با خنده گفت کس خل تو پارتی سعادت آباد چیکار کرده بودی؟ خیلی دیگه ضایع هستی..
    حرفاشو که شنیدم فهمیدم نیما جریان اون شب تو پارتی که منو به مهرانا لو داد رو برای پژمان تعریف کرده و گفته اگه من نبودم پسره جلوی خودش خواهرشو میکرد انگار مهران هم بدش نمی اومد این اتفاق بیافته اصلا اقدامی نمیکرد...
    حرف های پژمان که تموم شد حسابی از دست نیما کفری شدم.دوست نداشتم غیر از مرتضی و پژمان کسی دیگه ای از تمایلات من خبردار بشه باید کاری میکردم تا فکر کنه این جریان رو اشتباه متوجه شده...از اون وقتی که بچه ها فهمیده بودن قصدمون خروج از گروهه انگاری همه علیه ما شده بودن. یه جا که نیما رو تنها گیر آوردم رفتم کنارش ایستادمو گفتم این کس شعرها چیه به پژمان گفتی؟ همه حرف هایی که به پژمان گفته بود بهش زدم بدون کوچکترین اعتراضی گوش کرد و چیزی نگفت. سیگاری روشن کرد و گفت اجازه دادم حرفاتو بزنی حالا تو گوش کن من به حرف هایی که به پژمان زدم به خاطر چیزهایی که دیدم شک ندارم... البته پژمان اشتباه کرده اومده حرفای منو به تو منتقل کرده ولی بفهم دوستای خوبی کنارت نداری پژمان هم وقتی من این حرف ها رو بهش زدم از جریان تبانی تو و مرتضی برای رابطه با خواهرت به من گفت که البته این کار رو انجامش هم دادین...
    از شنیدن حرف های نیما یهو سرم سنگین شد فشارم افتاد.به دیوار تکیه دادم.مثلا اومدم رفتار اون شب تو پارتی رو درست کنم بدتر خرابش کرده بودم.دیگه حرفی بین من و نیما نمونده بود. اون همه چیز رو میدونست. البته دیگه زیاد برام مهم نبود ما که داشتیم از این شرکت هرمی کلاهبرداری می رفتیم.حالا فقط یک کار باقی مونده بود برینم به هیکل پژمان که دست کمی از مرتضی نداشت. شاید فکر نمیکرد این نامردیش یک روزی رو بشه. بدبختی تا تصمیم می گرفتم اقدامی علیه پژمان کنم یهو یاد آماری می افتادم که از من داره..این وسط بد جوری گیر کرده بودم. شاید تنها راه درست قطع رابطه با پژمان بود که تصمیم داشتم بعد از خروج از این شرکت هرمی کلاهبردار این کار رو انجام بدم. از اون روز که فهمیدم نیما هم از تمایلات من خبر داره سعی میکردم زیاد جلوش آفتابی نشم.شانس آوردم قصدمون رفتن از گروه بود وگرنه چطوری باید این جو سنگین رو که نیما و پژمان درست کرده بودن تحمل میکردم.
    تا 5 خرداد ماه در به در دنبال جور کردن پول آرمان بودم. به هر دری زدم و به هر آدمی که فکر میکردم میتونه کمکم کنه رجوع کردم به فامیل و آشنا هم التماس کردم . حتی لب تابو هم فروختم یه تبلت هم داشتم که اونم فروختم
    حتی مهرانا هم به دوستاش گفته بود پول لازم داره.. آخر زورمون جمع کردن 5 میلیون تومان بود. هنوز 7 میلیون بدهکار بودیم. به تنها کسی که رجوع نکرده بودیم پدر و مادرمون بود که هرگز خبر نداشتن ما تو شرکت هرمی عضو هستیم.
    وقتی با نارضایتی تمام 5 میلیون پولی که حقشون نبود رو به آرمان دادم تازه کلی شاکی شد و به من یک هفته وقت داد تا بقیه پولشو جور کنم.بهانه اش هم این بود اگر از گروه نمی رفتین می تونستین این پولو با فعالیت تو گروه به دست بیارین. به چند تا از بچه های گروه که این نامردی آرمان گفتم از این عجله آرمان متعجب بودن ولی اونها هم بهترین کار رو موندن تو گروه می دونستن.
    با وجود چیزهایی که نیما پسر عموی آرمان از من و مهرانا میدونست ماندن تو اون گروه امکان پذیر نبود. با پژمان هم دیگه حرف نمیزدم یک خائن مثل مرتضی بود.متاسفانه دستم همه جوره پیش این آدمها بسته بود.
    بلافاصله غروب همون روزی که به آرمان پول دادم نیما به من زنگ زد و گفت میخوام تنها ببینمت... دیگه از آرمان و این نیما پسرعموش حالم به هم میخورد ولی وقتی گفت میخوام مشکلی مالی پیش اومده رو حل کنم تصمیم گرفتم برم...
    با ماشینش نزدیک چهار راه ولی عصر اومد دنبالم جایی نرفتیم و یه جا همون نزدیکی پارک کرد. همچنان که پشت فرمان بود گفت همین اول بگم من میتونم با آرمان حرف بزنم قید مابقی پولشو بزنه حتی می تونم اون 5 میلیون هم که دادی ازش بگیرم بهت پس بدم. ولی قبلش باید خوب به حرفام گوش کنی...
    اول باید بدونی آرمان این قدر وضع مالیش از کار تو کیونت و شرکتی که باباش تو فرانسه داره خوبه که این پولها براش مثل پول تو جیبی هست. خودش هم داره با دوستان فرانسویش تو فرانسه تولیدی میزنه تازه تابعیت 5 ساله فرانسه داره و کلی دوست فرانسوی داره که یا اونها میان ایران یا آرمان میره فرانسه ... خلاصه کلام نیاز به پول تو نداره..
    کمی سکوت کرد و ادامه داد تابلو فرشه خوب بود؟ با سر تائید کردم که گفت به نظرت چقدر شبیه بودن؟ گفتم اینجا 80 درصد... خندید و گفت به نظر من 95 درصد شبیه بودن انگاری واقعا خودشه..
    داشت با حرفاش حوصله منو سر می برد. بهش گفتم انگاری گفتی بیام مشکل مالی پیش اومده رو حل کنیم. با دستش روی فرمان زد و گفت اگه تو بخوای حل میکنیم.. بلافاصله هم گفت تا حالا از این لامصب هستی مهدوی فیلم دیدی؟ گفتم فیلم ندیدم ولی یه کلیپ تو سایت آپارات ازش دیدم چالش آب سردش که اونجا خیلی شبیه مهراناست .. بدون اینکه منو نگاه کنه گفت تو از کدوم بازیگر زن خوشت میاد؟ گفتم الناز شاکر دوست. بلافاصله ادامه داد این بازیگره هستی مهدوی از نظر من خیلی کردنی هست ...صفحه بگراند گوشیش رو نشون من داد عکس مهرانای ما بود. تو سالن پرزنت ازش عکس انداخته بود. برگشت گفت مهرانا برای من حکم هستی مهدوی داره..
    چه جالب داشت موضوع رو به سمت مهرانا می کشید همون جا بود که فهمیدم احتمالا موضوع حل کردن مشکل مالی ربطی هم به مهرانا داره.. تو همین فکرها بودم که برگشت گفت جریان پارتی سعادت آباد یادته؟ اون شب که تو بودی، مهرانا بود و اون پسره که سانتافه داشت؟ گفتم خوب؟ ادامه داد دوست دارم همون جریان تکرار بشه منتهی تو جای خودت باشی و جای اون پسره من باشم و آرمان... بین ما سکوت حاکم شده بود که دوباره گفت البته تو یه اتاق کاملا جلوی خودت و علنی....


    نوشته: مهران

  • 44

  • 7




  • نظرات:
    •   مـهران2030
    • 2 ماه،4 هفته
      • 6

    • دوستان عزیز ازتون میخوام فقط خواننده نباشید در مورد اشتباهات من طی این دو سال یا اینجا نظر بگذارین یا تو خصوصی


    •   Atashnak
    • 2 ماه،4 هفته
      • 7

    • به اونی که میپرستی همشو یبار اپ کن. گایدیمون......


    •   Atashnak
    • 2 ماه،4 هفته
      • 4

    • اشتباهت اینه و تقریبا اشتباه همه ایرانیا یه سکس که دارن یا میخوان بکنن عین بز میرن واس همه تعریف میکنن دخترا میان میگن دوس پسرم این مدلی کونم گذاشت پسرا میگن دوس دخترمو این مدلی کردم.همین که واسه همدیگه نگین ۸۰درصد مشکلات حل میشه.
      و نکته دوم هیچ احدالناسی محرم اسرار نیس پس عین بنجل ها نشینین واسه همه راز دلتونو بگین که بعدا بی ابروتون کنن.این نکته های عمومی بود که خواسته بودی


    •   steve2
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • خیلی قشنگ بود. منونم از این داستان زیبا


    •   GVAN
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • من هرچي سعي كردم نتونستم تا اخر بخوانم اخه يك جورايي اعصاب ادمو خورد ميكرد كه نميتونم به زبان بيارم


    •   خوشگلخانم
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • جالبه میخوامشششش


    •   Sexvahshiii
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • لطفا ادامشو سریع بنویس بعد از تمام شدنش راهنمایی بخواه


    •   Amirnskh
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • بد ریدی واقعا بد ریدی اینقدر ریدی که ادم دوس داره خودش رو حلق اویز کنه هم خارت رو جنده کردی هم خودت رو کونی


    •   Jaq_And_Jones
    • 2 ماه،4 هفته
      • 5

    • خب تنها درسی که این داستان به ما میده اینه که نگارش قوی میتونه بیناموسی رو جبران کنه.


    •   امیرمشهدی@
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • جون من تمومش کن.جررررر خوردم
      یه ماه بیشتره پیگیره این داستانم
      هم کیرم تو دهنت بخاطر کصخل بودنت
      هم دمت گرم بخاطر نگارش داستان


    •   rezaleelee
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • واقعا دستت درد نکنه
      قبلا هم گفتم قلم بینظیره
      در ضمن تو نویسنده ای ن بدهکار ملتی ک میان بت چرتو پرت تحویل میدن
      ادامه داستانتو بنویس


    •   Gankr koy
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • از اسم کصتانت بدم میاد، وگرنه نخواندمش دیسم کردم تو کونت .


    •   ashkanmtt8
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • بنظرم این داستان بشدت استرس و هیجان زیادی داره
      تا جای که سخت میشه تا آخر بخویش
      دهنت سرویس با این قلم قویت


    •   Idingun
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • اگه واقعی باشه،
      اینها برمیگرده به برخی انحرافات و اشکالات ذهنی ذاتی یا اکتسابی.
      بین عضو شدن توی این شرکت‌ها و کاری که با خواهرت کردی، یه شکلی از طمع یا ترس دیده میشه، این میتونه به رفتار با والدین درمورد کم یا زیاد غذا خوردن، لجبازی با بچه و حتی برخوردشون درمورد ادرار و مدفوع کردن طفل باشه.


      الان ما میدونیم اعتیاد به سیگار، پرخوری و درکل لذت دهانی رابطه مستقیمی با شیردهی بعد از 18 ماه یا دوسالگیه. قضیه طمعکاری یا اینکه چیزی رو ک میخوام بدست بیارم بهمون شکل به دوران کودکی مرتبطه،البته والدین در مقطع 9،12 و 18 سالگی تاحدی فرصت اصلاح دارن. اینجور افراد بخاطر ضعف در ذهنشون در تجزیه‌تحلیل یا ناتوانی در مدیریت خودشون خیلی راحت گول این شرکتای تخمی رو میخورن و خواهرشون رو بگا میدن


    •   Pesaraketanhaytanha
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • سلام مهران عزیز
      از اینکه این داستان زندگیت را برای درس عبرت شدن برای دیگران گزاشتی ازت ممنونیم.
      من اولین داستان سکسی را تو سال هشتاد خوندم یعنی هفده سال پیش و تا حالا دارم میخونم و اینکه تا حالا داستانی مثل داستان شما ندیدم از یک طرف واقعی به نظر میرسه و نمیشه حتی یک اشکال و یا ایراد ازش گرفت با اون نگارش قوی که داری که خود همین نگارش قوی شما باعث مشکوک شدن میشه .مگه میشه یک ادم عادی این جور متن با این نگارش عالی بنویسه که حتی واو به واو داستان از دوسال پیش تا حالا را هم یادش بیاد و داستان قاطی نشه همه چیز سر جای خودشه من برا همین به واقعیت داستان مشکوک شدم لطفا حتما حتما جواب من را بده چون من طی این هفده سال فقط الان توی سایت ثبت نام کردم تا هم ازت تشکر کنم هم جواب سوالم را بگیرم خیلی برام مهمه ممنون ازت بابت داستان زیبات.


    •   مـهران2030
    • 2 ماه،4 هفته
      • 4

    • دوست عزیز برای نوشتن یک ماجرای واقعی وقتی میخوای دست به فلم بشی باید ابتدا اون اتفاق رو تو ذهنتون مرور کنید مثلا جریان اون پارتی سعادت آباد رو من اول باید تو ذهنم مرور کنم چه اتفاقاتی اون شب افتاد. بعد باید بیام بتونم بنویسمش. وقتی میخوام بنویسمش باید کلمات و جمله ها رو کنار هم قرار بدم . وقتی این کار رو میکنی و ماجرات فانتزی و تخیل نباشه ذهنت خود به خود کلمات رو برای نوشتن آماده میکنه و چون به مرور جلو میای چیزی از قلم نمی افته البته من کارهای دیگه هم کردم که راستش ترسیدم بنویسمش
      نکته دوم اینکه این جریان چون یک اتفاق عادی نیست خیلی راحت اتفاقاتش نه تنها تو ذهن من بلکه تو ذهن هر کسی میمونه . سوم اینکه من برای نوشتن این ماجرا برای هر قسمتش چند روز وقت میگذارم و به اتفاقاتی که افتاده فکر میکنم وجدانا زحمت زیادی برای نوشتن این جریان متحمل میشم .ولی بعضی دوستان میان میخونن و فحش میدن


    •   sinema
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • من عاشق نوشتنتم خیییییییییلی خوب مینویسی منتظر ادامه داستان هستم


    •   Pesaraketanhaytanha
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • ممنون ازت که به این زودی جوابما دادی اصلا انتظارشا نداشتم ولی چون مشتاق بودم زود اومدم چک کردم دیدم جواب دادی ممنون ازت جوابهات برام تا حد زیادی قانع کننده ست ولی اینم بگم واقعا کلمات را قشنگ کنار هم قرار میدی که اصل مطلب به زبون ساده و گیرا تو مخ ادم جا میشه و این کار یک ادم معمولی نیست یا شایدم من تو این معقوله ضعیفم پس اگه واقعا نویسنده نیستی پیشنهاد میکنم یکم به نویسندگی فکر کنی چون واقعا عالی مینویسی اما در مورد کامنت خودت که گفته بودی در مورد اشتباهاتت بهت بگیم مهران من نمیدونم تو چرا اونجا که پژمان اومد و بهت گفت مرتضی جریان را به همکلاسیهات گفته و چت هاتون را به اونا نشون داده و بعد گفت حالا بعد از اون جریان با مهرانا تا کجا پیش رفتی چرا نزدی زیرش بگی هیچی پشیمون شدم بعد از این که ابم اومد از خودم متنفر شدم و حس بدی بهم دست داد و دیگه نمیخوام این جریان تکرار بشه تا دردسرای بعدی برات پیش نیاد ؟؟؟؟؟


    •   sinema
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • مهران عزیز اول تشکر به خاطر زحمتی که میکشی و وقتی که میذاری و داستانهایی به این زیبایی مینویسی و دوم در جوابی که به Pesaraketanhaytanha عزیز دادی گفتی کارایی کردی که اینجا ننوشتی خیلی کنجکاو شدیم اینجا کسی غریبه نیست خواهش میکنم اونا رو هم بنویس اگه امکانش هست


    •   مـهران2030
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • پسر تنها
      جوابت تو همین قسمت آخر هم هست اگه دوباره بخونیش پیدا میکنی اون قسمت رو بگرد دنبال این جمله:
      ازم پرسید هنوز همون تمایلات رو داری بهش گفتم تا خودم نکنمش دوست دارم دادنشو ببینم.
      الان هم به شما میگم چون خودم نکرده بودمش پس از دیدن دادنش خوشم می اومد و چون پژمان هم دنبال مهرانا بود چیزی ازش پنهون نکردم.


    •   مـهران2030
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • من همین جا به همه دوستان بگم من نویسنده نیستم من یک ماجرا برام پیش اومده دارم همونطور که اتفاق افتاده می نویسمش منتهی برای نوشتن باید کلمات رو نوشت و کنار هم قرار داد خیلی به راحتی میشه یک ماجرای واقعی رو شرح داد حتی یک آدم ساده هم میتونه بنویسه


    •   sinema
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • ممنون که جواب دادی


    •   مـهران2030
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • چشم آقای سینما تو قسمت بعدی


    •   Sami.kt17
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • داستانتو از اولین دنبال کردم و قلمتو می پسندم. خیلی خوب ماجراها رو به تصویر می کشی. من نمیدونم آخر داستان چه اتفاقی میوفته ولی از ته دل امیدوارم که اتفاق بدی برای تو و خواهرت نیوفتاده باشه. به نظر من خواهر و برادر هم مثل هر آدم دیگه ای میتونن خودشون کم و کیف رابطه بینشون رو انتخاب کنن و حتی میتونن عاشق هم باشن و ازدواج کنن.گرچه در کشور ما همچین چیزی امکان ناپذیره و گرچه خودم همچین حسی ندارم کلا، ولی آدم وقتی جذب یکی میشه چه از نظر جنسی و چه عاطفی و یا هر دو، واقعا هیچ چیز دیگه براش مهم نیست.
      در ضمن اشتباه کار تو این بوده که از اول پای یکی دیگه رو کشیدی وسط. اگه خیلی به مهرانا تمایل داشتی باید عاطفی میرفتی جلو و جلوی دیگرون در موردش غیرتی نشون می دادی تا کسی تخم نکنه نزدیکش شه و خودت کارتو پیش می بردی. خودت که گفتی اون وقتی فهمید در موردش بی غیرتی عصبی شد. حالا بگذریم. ولی بازم میگم کاش آخرش اتفاق بدی براتون مخصوصا مهرانا نیوفته، چون تو کشیدیش تو این راه.


    •   جنده دوزاری
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • جان من قسمت بعی رو زوتر بفرست فقط ب اب و تب بیشتری درباره هیکل نیما و ارمان و پ‌ژمان بنویس از همه چیزشون از موی سینه اگر دارن تا بزرگی خایه و کیرشون و چجوری سکس میکنن خیلی خوب مینویسی


    •   hesammosbat27
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • آدم میمونه چی بهت بگه؟؟ از یه طرف نگارش و موضوع داستان یا خاطرت جالبه که آدمو به ادامش ترغیب میکنه، از یه طرفم کارایی که کردی رو نمیشه به هیچ عنوان قبول کرد.... تو خیلی کارا میتونستی واس تموم شدن این جریانات بکنی ولی نسبت به کارایی که تا حالا انجام دادی فکر نمیکنم کاری کنی و به فرستادن خواهرت زیر بقیه ادامه میدی


    •   Light.bringer
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • عالیه دادا
      ببین من فردا ادامشو میخواااام ها?❤


    •   Kabirik
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • تو خودتو داستانت! به قول خودت اگه می‌خوای عشقولانه در کنی اینجا جاش نی!!! بی‌غیرت!!
      آخه کوسس‌کش ! گیریم داستانت خوبه! کی گفته هزار و یک شب بنویسی شهرزاد خانوم؟!!
      بسکه بیخودی آب بستی توش آبکی شده!
      تو دهن خودت و مهرانات!


    •   farhad.bi
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • خیلی قشنگ مینویسی
      هرچند که یه جاهایی رو از میوه ممنوعه کپی برداری کرده بودی
      ولی این‌ تعداد بالای قسمتها میطلبه که چند تا فحش نثارت کنم
      داستان رو کوتاه و مختصر نکن که از جذابیت بیافته حجم قسمتها رو افزایش بده


    •   مـهران2030
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • اگه من بیام کوتاه بنویسم یه عده میان میگن چی شد یهو اینجا فلان شد مگه میشه یهویی فلان اتفاق بیافته اگه هم کامل بنویسم باز یک عده میان میگن طولانیش کردی هدف اونها که میان میگن طولانیه چیه؟ در ضمن کردن خواهر یک راه بیشتر نداره از طریق دوست.. البته نه این دوستان عوضی که من داشتم.
      وقتی هم دوست بخواد بکنه تو خودتم راغب میشی نگاه کنی وقتی بخوای نگاه کنی مثل کسایی که خواهرشون رو کردن موضوع یه جاهایی تکراری میشه


    •   xxxbbbxxx45
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • داداش عالی می نویسی چه واقعی باشه چه نباشه آبمون اول صبح اومد


    •   Saede0089
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • اولین اشتباهت عضو شدن در شرکت های نتورک یا هرمی،دومین اشتباهت اعتماد به دوستانت،سومین اشتباهت نگفتن ماجرا به پدرمادرت،،تنهاراه خلاصی هم به دست خودت حل میشه، از همه اشنایانت دور باش ،، ومشکلت روبه مشاوره درمیان بزار،،دوستانت رو رهاکن وخودت روسرگرم کاری کن


    •   Mrkirkoloft23478
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • قلمت بی نظیره به شدت منتظر ادامه‌ی داستانتم... (rose)


    •   مـهران2030
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • نمیدونم چرا هر کی میاد میگه قلمت فلانه و ... بابا والا من دارم دوسال زندگی شخصی خودمو می نویسم این داستان نیست که قلم بخواد


    •   Mehrad_sersj
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • همه اش رو یک جا بنویس و بزار لطفا


    •   mahsamioo
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • اشتباهت اینه که عقل تو کلت نیست. گردو زیاد بخور


    •   Minikon
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • سلام من با داستانت خیلی حال کردم فقط نمیدونم چرا بعضی از ادمها فقط دنبال تحقیر کردن دیگرانن . داری حالتو میکنی چرا مثلا میری به دیگران میگی


    •   oscar_kir_kaj
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • عمو کاندومی تو روحت چقدر طولش میدی،
      زودتر باقیشو آپ کن کیر بدست موندم


    •   salvee1996
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • فقط اگه قبل شروع داستان واسمون خطبه نخونی خیلی بهتر میشه ، باور کن لازم نیست جواب کامنتا رو تو داستانت بدی :))


    •   Mittycommon
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • مهران وقتی مرتضی خواهرتو کرد نباید بطریق باج خواهی اقدام میکردی ،و از خودت فراریش میدادی، میبایست مرثضی رو تشویق میکردی دوباره بکنش و با رفتارت مهرانا رو نگران نمی کردی، بعدش ازش میخاستی که خواهرتو راضی کنه که دستا و.چشاشو ببنده مثلا سکس هیجانی. و وسطای کردن تو بجای مرتضی میکردیش، اینجوری هیجانش خیلی بیشتره و خواهرتو.میکردی و صد برابر هیجانش بیشتر بود ، بعدا هم در وقتش اگه لازم بود بهش میفهموندی


    •   kamyar.p.10
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • نويسنده يا يكي از ممبرها ك داستانو از اول داره بفرسته برام


    •   kamyar.p.10
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • چن قسمت ديگه هست؟


    •   Amir6371
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • حیف داستانت حقیقت داره...تشویقت نمی کنم برای کارات.ولی رفیقای لاشی داری...خودت می تونستی تنهای کارخدتو می کردی باقرص باهرچی....ولی دیگه فایدی نداره


    •   dr.omidkiani
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • مهران جون دمت گرم من این قسمت و قسمت قبلی رو باهم خوندم فقط ابهامی که برام در قسمت قبل بود این بود که نوشته بود هفته اول عید مرتضی تو تلگرام بهت پیام داده بود که مهرانا بلاکش کرده. میخواستم ببینم چرا از روابط مرتضی و مهرانا بعد از سکسشون تو اون چند هفته و قبل از بلاک کردن مرتضی چیزی ننوشتی و چرا یهویی این دو کات کردن؟ آخه من دوست دختر زیاد داشتم و دخترا معمولا بعد از اولین دادنشون به دوست پسرشون به شدت وابسته و علاقمند میشن بهش مخصوصا اگه تو اولین سکس لذت برده باشن که میگی مهرانا حسابی حال کرده. این قسمت از ماجرا برام مبهم و در عین حال جذابه. ممنون میشم توضیح بدی.


    •   Spiiin
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • مهران جان من تجربه ی شبیه تورو دارم البته نه به این شدت و من مقصرش نبودم ولی منم خواهرمو دوستای صمیمیم بردنو سه تایی کردن و بعدشم با شوخی و کنایه باهام حرف میزدن منم از همه جا بیخبر بعده دو ماه فهمیدم خواهرمو بردن کارواش و اونجا زمین زدنش.بعد از اون خیلی دچار عصبانیت و استرس و ...بودم تا اینکه کم کم خودم هم تصمیم گرفتم بکنمش و الان سه ساله ازدواج کردمو اونم نامزده ولی هنوز خانمم که نیست یا هر وقت شرایط جوره باهم داستان داریم کاش هم محل بودیم خاهرمونو عوض میکردیم


    •   Lalehh7700
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • . نزدیک کوچمون بودیم که برگشت گفت به نظرت یه کیر 17 سانتی
      برای کون یه دختر سوم دبیرستانی مناسبه؟ به ته کونش میرسه؟ نیلوفر که پیش
      دانشگاهی رو تموم کرده هربار از کون میکردمش قشنگ میخورد تهش تازه سه چهار
      سانت هم بیرون میموند.مجبور بود هی خودشو موقع فرو کردن جلو بکشه فشار کیر منو
      به ته کونش کمتر کنه.
      به ته ابجیت میرسید؟


    •   Sam_on
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • چطور ادمی که با یه پیام ناشناس تلگرام عصبانی شد یهور 360 درجه تغییر کنه ؟


    •   Aliv2
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی خوب مینویسی مهران معلومه داستانت واقعیه نه مثل همه که میگن خواهرم به شبه کون داد و غیره خیلی خوب مینویسی سریع بعدیش رو هم بنویس


    •   _EmiR_HaN
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام، مثل همیشه نگارش خوب روان و عالی، داستانت و میخونم صرفا برا اینکه ببینم تهش چی میشه و اینکه نوع و نحوه بیانت رو دوست دارم ،موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو