سردرگم (۱)

    1396/3/28

    صداي زنگ كه به صدا دراومد توي آشپزخونه بودم. بوي پيازداغ خونه رو گرفته بود و يك ربعي ميشد كه بي توقف داشتم توي دلم به حامد فحش ميدادم. بيشتر از يك ماهه كه اين هودِ لعنتي خرابه و هنوز درستش نكرده. فكر ميكنه كه ديگه به بوي غذا عادت كردم، اما من هنوزم مثل دوران مجرديم بوي غذا سرمو به درد مياره. از روزي آشپزي رو شروع كردم كه حس كردم اگه ميخوام نميرم لازمه كه خودم رو سرگرم كنم. سه ماه از ازدواجمون ميگذشت، و عكس و شماره ي يه دختر رو توي جيب حامد ديده بودم؛ نهايتاً ٢٠ - ٢٢ سال بهش ميخورد. خوشگل بود. چشماي آبي. موهاي طلايي. خنده ي شيريني روي لباش بود؛ و ذوق پر رمز و رازي توي چشماش.
    رفتم سمت آيفون و وقتي حامد رو ديدم بدونِ معطلي آيفون رو زدم و در واحد رو هم باز گذاشتم و رفتم سمت پيازداغ ها. خداروشكر نسوخته بودن. اينقدر توو اين ٩ - ١٠ ماه غذا سوزوندم كه ميترسم حتي اگه يك ثانيه بالاي سر غذام نباشم، بسوزه. در حقيقت حوصله شنيدن متلك ها و سر كوفت هاي حامد رو نداشتم.
    صداشو از پشت در كه شنيدم يهو پنجره يادم افتاد. پنجره رو باز كرده بودم و پرده رو هم كنار زده بودم تا بوي غليظ پيازداغ يكم بيرون بره؛ حامد خيلي حساس و شكاكه. توي بلوك روبروي ما دو تا پسر مجرد ٢٥-٢٦ ساله زندگي ميكنن. ٦ماهي كه ميشه ميدونم توي اون واحدن. يعني در واقع ٦ ماه پيش اولين بار بود كه متوجه حضورشون شدم. يادمه كه اون روز صبح وقتي بيدار شدم بلافاصله صداي بسته شدن در رو شنيدم. رفتم پشت پنجره تا رفتن حامد رو ببينم. شب ها دير ميومد و صبح ها زود مي رفت. وقتي كه از در مجتمع بيرون رفت و ديگه توي ديد من نبود، متوجه يه فرد جديد شدم. همون پسرهاي بلوك روبرو. يكيشون رو پشت پنجره ديدم كه مشغول سيگار كشيدنه. توجهي نكردم و رفتم سراغ كارتون كادويي كه روز قبل صبا واسم آورده بود. قول داده بودم كه وقتي تنهام كادوشو باز كنم. خيلي كنجكاو بودم ببينم اين كادوي بي مناسبت چيه؟! . فكر ميكردم بعد از دردودل هاي من از رابطه سردم با حامد خواسته خوشحالم كنه. كارتن كادو رو كه باز كردم تا چند ديقه اي خشكم زد. چندتا DVD پورن، و يه ديلدوي بنفش. ???? انتظار هر چيزي غير از اين رو داشتم. دوستي من و صبا برميگرده به ٢٤ سال پيش. زماني كه فقط ٣سال داشتيم. كاري نبود كه با هم نكرده باشيم. ريز به ريز زندگيمون، خوب و بدمون، كارهاي قائمكيمون، خوشي هامون، دردامون، اشتباهامون، موفقيتامون، همش باهمديگه گذشته. اما اين مدلي كادو دادنش برام يكم عجيب بود. تعجبم بخاطر پورن يا ديلدو نبود. از اين بابت بود كه صبا كسي بود كه اول خودارضايي رو ترك كرد و به من هم كمك كرد تا كنارش بذارم.
    فيلم ها رو توي كمدم، لا به لاي كتاب هام، طوري كه توي چشم نباشن، چيدم. و ديلدو رو زير تخت قايم كردم. چند روزي ميترسيدم سمتش برم. ترسم از ديلدو نبود. ترسم از شروع دوباره ى خودارضايى بود. از ١٤ سالگي تا ٢٥ سالگي ( ١ سال قبل از اينكه با حامد ازدواج كنم) خودارضايي جزء جدايي ناپذير زندگي من بود. هر روز چندين ساعت روي تخت خواب بودم و زير پتو. دستم مدام توي شرتم بود و مدام با خودم ور ميرفتم. صبا هر وقت منو ميديد بجاي سلام ميگفت "زدي اومدي؟ يا ميخواي بري بزني؟"
    بعد از اون روز هم چند بار ديگه اون پسر پشت پنجره ي واحد روبرو توي بلوك روبرويي رو به صورت اتفاقي ديدم. بعدتر فهميدم كه هر روز صبح پشت اون پنجره ست. واسم جالب بود. هميشه نزديكاي ساعت ٧صبح، با يه ركابي تيره به تن، يه نخ سيگار تلخ به لب، يه ليوان چاي داغ به دست، يه نگاه پر درد به افق.
    دو ماه پيش براي اولين بار سعي كردم باهاش ارتباط برقرار كنم. هنوزم دليلش براي خودم هم گنگ بود. صبحونه ي حامد رو دادم. اما خودم چيزي نخوردم. بعد از رفتنش، ميز رو جمع كردم. پرده رو كنار زدم و پنجره ى كوچيك آشپزخونه رو باز كردم . اما كسي پشت پنجره ي واحدِ بلوك روبرويي نبود. به ساعتم كه نگاه كردم، ساعت ٧:٣٠ بود. بيخيال شدم و رفتم توي اتاق، پشت ميز كارم، و مشغول مطالعه شدم. اون روزا كمتر از ٤ماه وقت براي تحويل ترجمه ي كتاب جديدم داشتم. فكرء اون پسره از ذهنم بيرون نمي رفت. هيكل گندش كه توي پنجره جا نمي شد. ته ريش مردونه ش. موهاي پريشونش. وقتي اونطوري غصه دار ميديدمش دلم ميخواست سرش رو بگيرم و آروم روي سينه هام بذارم تا آروم شه. و ته ريشش توي سينه هام فرو بره تا منم آروم شم.
    توي همين فكرها و غرق شهوت و دور از عقل بودم كه ياد كادوي صبا افتادم. يه فيلم پورن توي لپ تاپ گذاشتم و بعد از ديدن لب بازيشون، لاي پام خيس شده بود.
    كم كم لخت شدم. سعي ميكردم كه خودم، خودم رو حشري كنم، و از خودم لذت كامل ببرم. تي شرتم رو بيرون آوردم و بعد از كلي ماليدن سينه هام از روي سوتين، آروم بازش كردم. سينه هام سفت شده بود و نوك هاي سيخ شدش كاملاً گواه بود به حالِ خرابِ من. شلواركم رو پايين كشيدم و از لاي شرت دستم رو آروم روي كشم كشيدم. حتي صداي ناله هام هم ميلرزيد.
    با شروع سكسشون شروع كردم به ماليدن خودم. شرتم رو در آوردم و طاق باز خوابيدم روي تخت. و با ناله هام خلوت خونه رو پر كردم. با يك دست سينه هام رو ميماليدم و با دست ديگه توي چاك كسم رو با سرعت ميماليدم. هرچقدر كه زمان ميگذشت، سرعت رفت و برگشت انگشتم توي چاك كسم بيشتر ميشد، سينمو محكم تر چنگ ميزدم، ناله هام كاملاً به جيغ تبديل شده بود و صداي جيغ هام بلندتر ميشد، و خودم رو روي تخت ميكوبيدم و بالا پايين پرت ميكردم. خودم رو سپردم به دست شهوت و ديلدو رو توي خودم كردم. براي مني كه از درد شهوت اشك ميريختم، دردِ يكجا تو كردنِ ديلدو، توي اون لحظه، خيلي حس نميشد. اما باز هم نفسم رو بند آورد، ولي احساس خوبي داشتم. چند ماهي ميشد كه چيزي لاي پاهام نرفته بود.
    اينقدر جيغ زده بودم كه صدام ديگه در نمي اومد، روي صحنه اي كه پسره شروع كرد به خوردن كس دختره، فقط براي يك ثانيه به ياد اولين سكسم افتادم و ارضا شدم.
    از اون روز، چند روزي گذشت و من خودم رو با كتاب و تلويزيون و موبايل و… سرگرم كردم، و از ترس خودارضايي پشت پنجره نرفتم.
    چند ماهي به همين منوال سپري شد تا همون صبح. صبح همون روزي كه من توي آشپزخونه داشتم پاي سرخ كردن پيازداغ خفه ميشدم. صبح اون روز پرده اتاق كمي كنار رفته بود و حامد دعواي سختي با من كرد. من هم كه كاملاً بي گناه بودم و چند ماهي بود كه سمتِ پنجره نرفته بودم خيلي عصباني شدم و بهم برخورد. وقتي كه رفت، تصميم بچه گانه اي گرفتم و خواستم كارش رو جبران كنم. اون كه خودش گناهكار بود، منو به گناهِ نكرده محكوم و حتي مجازات كرده بود؛ پس تصميم گرفتم كه انجامش بدم. موهاي طلاييمو دم اسبي بستم و يه ليوان چاي تلخ توي ليوان خودم ريختم. بعد از ديدن عكس اون دختر بور توي جيب حامد، تصميم گرفته بودم تا ديگه هميشه موهام طلايي باشه.
    پنجره ي آشپزخونه رو باز كردم و پرده رو كنار زدم. پشت پنجرشون، با چاي و سيگارش خلوت كرده بود. با همون تاپ سبزآبي كه تنم بود، جلو رفتم و از سينه به بالاتر بدنمو توي پنجره قرار دادم.دلم تنگ شده بود واسه هرز پريدناي دوران مجردي. سينه هام توي پنجره ىِ نسبتاً كوچيكِ آشپزخونه داشت فشرده ميشد. توي افق محو خيال بودم. ياد اولين آغوشم افتادم. اولين بار كه يه پسر به آغوشم كشيد فقط ١٢ سالم بود؛ و اون پسر هم برادر بزرگترم، اَمين، بود. من و بغل كرد، روي پاش نشوند. داشتيم باهم بازي ميكرديم. اون راننده تاكسي بود و منم چون توي تاكسي جانبود روي پاش نشسته بودم. چند ديقه اي خودشو بالا پايين كرد، و در آخر ازم خواست تا شلوارمو براش دربيارم. فاجعه ي زندگي من بود. اما هنوز هم با يادآوري خاطره ي كشيده شدن زبونش روي كسم، خيس ميكنم.
    ذهنمو به عشق كج كردم و ادامه ي زمانِ بودنِ در پنجره، به عشق اولم فكر ميكردم و جرعه جرعه داغ داغ چاي رو سر ميكشيدم. وقتي كه تموم شد تازه به خودم اومد. سينه هام درد گرفته بود. بدون اينكه به ياد بيارم چرا خودم رو توي اون دخمه جا داده بودم خواستم برگردم توي خونه كه نگاهم تازه به پسر ٢٥-٢٦ ساله ي بلوك روبرويي افتاد. تازه يادم افتاد. نگاهش ديگه توي افق نبود، حتي پر درد هم نبود. روي من بود و پر شهوت. نميدونم به لباي سرخم خيره بود يا چاك سينه هام. به موهاي طلاييم يا شايد هم هيچكدوم. سيگارش تموم شده بود اما چاي رو نصفه و نيمه رها كرده بود و خيره به من بود. چند لحظه اي چشم تو چشم شديم. واسم مهم نبود كه حامد بدش مياد. يا اصلاً مهم نبود كه من يه زن متأهلم و ديگه نبايد مثل دوران مجرديم تفريحم شهوتي كردن مردها باشه. فقط دلم ميخواست يكجوري نِفرتِ توي قلبمو خالي كنم و اين هرچند مسخره ترين، اما تنهاترين راهي بود كه به ذهنم ميرسيد. چاي رو تا ته سر كشيد و دوباره نگاهي به من كرد و دستپاچه تو رفت. من هم پنجره رو بستم و پرده رو كشيدم.
    توي آينه قدي كنار در كمي به اندام خودم نگاه كردم. قد بلند و كشيده. بدن تو پر. دست هاي سفيد و انگشت هاي باريك. موهاي لَخت و بُلندِ طلايي. سينه هاي سفت و درشت. باسن برجسته و لرزون. و يه صورت كه بدون آرايش هم قابل تحمله.
    پس چي شد كه من اومدم و زنِ اين مكانيكِ گَندِدماغ شدم؟
    چي شد كه من راضي شدم از قصر بابام بيام و توو اين زندون كلفتي كنم؟
    چي شد كه من به جاي اينكه شب هامو تو بغل محسنم صبح كنم، تو صداي خر و پف اين لاشه سنگِ بي احساس از خواب بيدار ميشم؟


    ادامه دارد…


    نوشته: ؟

  • 13

  • 5




نظرات:
  •   behnam2555
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • خوب نوشتی
    خودت رو هم معرفی میکردی
    براوو


  •   sami_sh
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • خیلی عالی و روون بود،کاش با داداش قضیه نبود یا اگه بود نمیگفت لذت میبرم و خیس میشم...اه نجاوز بوده ک یادآوریش زجر دهنده اس اگه هم لذت بوده ک به نظرم بهتر میشد بیان بشه
    لایک.منتظر قسمت بعدی هستم


  •   sami_sh
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • خیلی عالی و روون بود،کاش با داداش قضیه نبود یا اگه بود نمیگفت لذت میبرم و خیس میشم...اه نجاوز بوده ک یادآوریش زجر دهنده اس اگه هم لذت بوده ک به نظرم بهتر میشد بیان بشه
    لایک.منتظر قسمت بعدی هستم


  •   Chimann
  • 4 ماه،1 هفته
    • 1

  • چررررررااااا اسمت علامت سواله ؟!


    داستان خوب بود ولی چون اسم نداری لایک نمی کنم


  •   SENDAAD
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • واقعا متاسفم آخه کودوم برادری لای پای خواهرشو لیس میزنه
    تا همونجا خوندم
    دیسلایک شدید


  •   teen...wolf
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • نثر خوب و روون ولی ماهیتن نچ... چرا؟ هرچقدر هم خوب و زیبا و با طلای خالص اون هم روی حریر بنویسیم«کثافت» باز همون کثافته... کثافت آره... راستش اینو نوشتم رو دیوار اتاقمه...
    کثافت را باز روی حریر هم بنویسیم چیزی از معنی آن عوض نخواهد شد.....


  •   kii_m_iia
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • داشتم از نوع نوشتار و قلم روونِت لذت ميبردم كه با داستانِ داداش گند خورد بهش :/ (dash)


  •   xlxxlx
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • عکس و شماره تو جیب پیدا کردی؟این چیزا رو معمولا تو گوشی پیدا میکننا...ناموستن عکس تو جیبش پیدا کردی؟:/


  •   poor_girl
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • آفتابه اگر از طلاست بازم جاش تو خلاست
    دیسلااااااااااااااااایک
    خیلی زیرپوستی خواستی هرزه کاریای یه زن متاهل رو از بچگی تا متاهل شدنش عادی نشون بدی و بگی اون تقصیری نداشته مثلا شوهرش بد بوده یا داداشش عوضی بوده یا....)
    خیلی عوضی هستین که میخواین اینارو عادی جلوه بدین :(
    دیسلایکییییی


  •   Shumbul.Tala
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • اول و اخر که این شتابانه میخواد بگاد، چرا الکی نظر بدم، و که دوباره بخوام بنویسمش. (angry)


  •   _salt_less
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • قلم و نوشته خیلی خوب و روون...ولی موضوع باب میل من نبود (rose) نه لایک و نه دیسلایک:)


  •   آیس
  • 4 ماه،1 هفته
    • 0

  • ای بابا کی میفهمه حال مارو آخه


    گذشت اون روزا :(
    حالم گرفته شد
    ولی چون صداقت داشتی لایک کردم


  •   رشیدخان
  • 4 ماه
    • 0

  • کیرم تو دهنت کس گشاد جیندا به جای این چرت و پرتا برو با موز جق بزن


  •   صدف هستم
  • 4 ماه
    • 0

  • خیلی خوب بود مخصوصا سوال های آخر (clap)


  •   MISS RAMESH
  • 4 ماه
    • 0

  • ادامه بده دوست دارم بدونم چطور از قصر بابات رسيدي به اينجا


  •   Takmard
  • 4 ماه
    • 0

  • داستانت از متوسط بهتر بود یه جاهایی خوب و منسجم و یه جاهاییش در بند کلیشه های سکسی
    شروعشو خوب نوشتی یه حس کاملا زنانه : هود خراب و بوی غذا - لعن و نفرین شوهرت - باز کردن پنجره بخاطر تخلیه بوی غذا علیرغم بددلی همسر که ناخودآگاه باعث دیدن پسر همسایه که 7 صبح میومد جلو پنجره میشد -بور کردن موهات بخاطر عکس زن بوری که توی جیب حامد بود ، همه و همه سیر منطقی و جذابی داشت ولی از میانه داستان کمی یکنواخت و بی روح نوشتی هر چند تلاش کردی با مزه های سکسی اونو پررنگ کنی... یا مثلا چرا با دیدن کادوی عجیب دیلدو با دوستت تماس نگرفتی
    باز در اواخر داستان که لب پنجره میری .... تا هل دادن ذهنت به عشق و ...توصیف و فضا سازیت دلنشین و قشنگ شد و خوب بود
    لایک


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو