پای خانم رستمی

    یک داستان حرفه ای درباره فوت فتیش



    1. چند وقتی بود که خانم رستمی را دیده بودم. همسایه تازه مان بود و طبقه ی سوم را با همسرش و پسر مدرسه ای شان اجاره کرده بود. حدس میزدم که حداکثر باید سی سال داشته باشد. هیکل درشتی داشت و قدش هم تقریبا بلند بود. چادر که سر میکرد بدنش را کشیده تر نشان میداد. اما چیزی که بیشتر از همه نظرم را از همان اول به خود جلب کرد پوتین هایی بود که حالا با نزدیک شدن زمستان آنها را میپوشید. پوتین های چرمی با نوک. این شد که تصمیم گرفتم شانس خودم را امتحان کنم. شب که شد دم در خانه شان رفتم. صدای خر و پف از خانه شنیده میشد. دلم قرص شد که خوابیده اند. پوتین های خانم رستمی کنار جاکفشی بود. برشان داشتم و بالا رفتم و دم در پشت بام نشستم. پوتین ها برق میزد و من هم عاشقشان شده بودم. بینی ام را داخل پوتین کردم و قبل از هر چیز عمیقا بو کردم. بوی لذت‌بخشی میداد. هر چند کفش های زنها بوی زیادی نمیدهد. حالا فقط منتظر بودم که شروع کنم به لیس زدن پوتین ها. زیپ پوتین را باز کردم تا زبانم به کف کفش ها برسد. یه لیس عمیق زدم. مزه ی خیلی خوبی داشت. با خودم خانم رستمی را در حالی که پوتین ها را پوشیده بود تصور کردم. احساس خوبی داشتم. چون شب بود و خوابیده بودند با خیال راحت لیس میزدم. تقریبا همه ی کف پوتین ها را تمیز کردم. دیگر همه ی مزه اش را از دست داده بود و پاک شده بود. دهانم را بیرون آوردم و خندیدم. احساس رضایت داشتم. پوتین ها را برداشتم و سر جایشان گذاشتم.

    2. چند روزی گذشته بود. شاید یک یا دوبار دیگر هم سراغ پوتین های خانم رستمی رفتم. البته راضی کننده بود. هم خانم رستمی و هم پوتین هایش فانتزیِ خیلی خوبی بودند. یک روز ظهر در خانه کتاب میخواندم. در حال و آشپزخانه راه میرفتم و کتاب میخواندم. گاهی از پنجره آشپزخانه بیرون را نگاه میکردم. آدمهایی که از کوچه رد میشدند یا آنهایی که داخل خانه میآمدند. مدتی نگذشت که خانم رستمی وارد خانه شد. با همان چادر و پوتین ها. چادرش که کنار میرفت، میتوانستم پوتین هایش را که روی شلوار جین کشیده بود ببینم. ناگهان فکری به ذهنم رسید. با خودم گفتم خانم رستمی حتما از صبح به بیرون رفته. احتمالا خیلی هم راه رفته و در این هوایی که نسبتا گرم شده، پاهایش خیلی عرق کرده اند. با خودم گفتم که فرصت خوبی است تا کفش های تازه از پا درآورده اش را بچشم. بارهای قبل چند ساعتی از در آوردنشان میگذشت و عرق و گرمی شان کم میشد اما حالا یک غذای کامل انتظارم را میکشید. از چشم در نگاه کردم. از طبقه ی ما که گذشت آماده شدم. در را باز کردم تا صدای بسته شدن در خانه شان را بشنوم. همین که خانم رستمی در را بست من هم راه افتادم. آهسته پله ها را گذراندم. دم در رسیدم. پوتین ها کنار در بود. یکی شان را سریع برداشتم و به پشت بام رفتم. گوشه ای نشستم و آن را نگاه کردم. مثل همیشه زیبا بود. بوی خوبی میداد. گرم و لذت بخش بود. زبانم را به کف پوتین ها زدم. هنوز نمناک بود. لیس زدن را شروع کردم. این بار مزه ی تازه ای میداد. فکر اینکه تا همین چند ثانیه پیش، پای خانم رستمی داخل پوتین ها بوده دیوانه ام میکرد. با اینکه از پاهایش محروم بودم همین پوتین های گرم و خوشبو هم راضی کننده بود. پوتین اول که تمام شد به سرم زد که پوتین دوم را هم بردارم. از ترس اینکه ناگهان در را باز کند فقط یکی را با عجله برداشته بودم. پوتین را برداشتم و بلند شدم. دم در پشت بام رسیدم. ذوق زده بودم؛ اما همین که سرم را بلند کرد خانم رستمی پیش رویم ایستاده بودم.

    3. پرسید: «میشه بپرسم چیکار دارین میکنین؟» چادر خانگی سرش کرده بود. با دست آن را جلوی صورتش نگه داشته بود. سینه اش پوشیده بود و فقط تی شرت قرمزش معلوم بود. اما پایین چادر را جمع نکرده بود. چون شلوارک پوشیده بود ساق های پایش بیرون افتاده بود. ساق های کشیده ای داشت. همانطور که از بدنش حدس میزدم نه تپل بود و نه دراز؛ درشت و زیبا بود. انگشت هایش هم زیبا و متناسب بود. ناخن های پایش را لاک نزده بود و من همین طور خوشم میآمد؛ معمولی، خانگی و جذاب. نمیدانستم که چه جوابی بدهم. احتمالا در را باز کرده بود و دیده بود که یک لنگه ی کفش هایش نیست. دنبالشان آمده بود و از در باز پشت بام فهمیده بود که کسی آنجاست. حالا یک لنگه کفش دست من بود و جلوی خانم رستمی ایستاده بودم. چه میتوانستم بگویم؟ با تعلل و نگرانی سعی کردم که توجیه کنم: «ببخشید، میتونم براتون توضیح بدم.» زیاد عصبانی نبود. بیشتر کنجکاو بود و متعجب و در عالم همسایگی نمیخواست داد و قال کند. گفت: «خب کفش منو چرا برداشتین؟» گفتم: «به خدا کار خاصی نمیکردم. میدونید..؟ نمیتونم بگم.» کمی نگاه کرد و بعد گفت: «من که نمیفهمم والا. خیله خب بدین کفشو به من.» کفش را از من گرفت. برگشت که برود. کمی آرام شده بودم. زیاد مهم نبود که بعدا چه اتفاقی بیفتد. منتظر بودم که داخل خانه برود و من هم خیلی سریع به خانه مان بروم. اما همین لحظه دوباره فکری به نظرم رسید. پاهای خانم رستمی آب دهانم را راه انداخته بود. خیلی آرزو میکردم که روزی پاهای یک زن را بلیسم. با خودم گفتم که تا همین الآن هم کم ضایع نشده ام. بگذار تا آخر بروم. ضرر بیشتر یا کمتر دیگر چه فرقی میکند؟ در این مواقع که احساس کنم آب از سرم گذشته کارهای خوبی میکنم. تازه از همه ی اینها گذشته، گفتن این فانتزی به یک زن، آن هم زنی که کفش های خودش را لیس زده ای، حتما لذتبخش می بود. هنوز خانم رستمی داخل نرفته بود که گفتم: « اِ، ببخشید خانم رستمی. اگه بخواین میتونم براتون توضیح بدم.» سرش را برگرداند و با مکث گفت: «والا منم خیلی گیج شدم. نمیدونم چیکار داری میکنی ولی خب وافعا چرا کفشا رو برداشته بودی؟» گفتم: « میتونم بیام تو؟ براتون توضیح میدم.»

    4. تعارف کرد و روی مبل نشستم. گفت: «شما پسر آقای جوادی هستین دیگه؟» گفتم: «بله، مدیر ساختمون.» به سمت آشپزخانه رفت و زیر لب چیزهایی میگفت که خوب نشنیدم. احتمالا هنوز شگفت زده بود. یک لیوان شربت آورد و روی مبل کناری نشست. پای راستش را روی پای دیگرش انداخت و چادرش را جمع کرد. ساق پای چپش را هنوز میدیدم. گفت: «خب بگین دیگه.» باید نگرانی اش را از بین میبردم. گفتم: «خب میدونین؛ آدما کارای جورواجوری انجام میدن که برای بقیه شاید تعجب آور باشه. کار منم یه کار زشتی نیست اما شاید تعجب آور باشه. خاهش میکنم حالا که خواستین دلیل کارمو بهتون بگم درکم کنین.» گفت: «مگه قضیه جیه؟ من که نمیفهمم. شما بگو من سعی میکنم بفهمم.» گفتم: «و اینکه بین خودمون هم بمونه.» قبول کرد. نمیدونستم چه واکنشی نشان میدهد. کمتر کسی از فتیش اطلاع دارد و احتمالا اگر بداند یا مسخره می کند و یا اعتراض میکند که کار خیلی زشتی است و تو خیلی بی ادب هستی! گقتن همه چیز سخت بود اما اگر هم ضایع میشدم، ضایع شدن جلوی یک زن، آن هم خانم رستمی خودش یک نوع لذت بود. با خونسردی گفتم: «خانم رستمی نمیدونم شما چی فکر میکنین اما من یه عادت خاصی دارم که البته توی دنیا زیادن از این آدما، یعنی مردا که اینا نمیدونم چه جوری بگم ولی... قول دادین بین خودمون بمونه دیگه؟» تاکید کرد که به کسی نمی گوید. ادامه دادم: «ببینید این مردا نسبت به... نسبت به خانوما یه حس خاصی دارن. نسبت به «پا»ی خانوما...» نگاه کردم که چه واکنشی نشان میدهد. لبهایش را جمع کرده بود. شاید تعجب کرده بود و شاید هم تا آخر داستان را فهمیده بود. گفتم: « ببینید برای همین... دیگه نمیدونم چی بگم... شاید عجیب یا شاید هم وقیحانه باشه ولی خب این مردا به جوراب و کفش خانوما هم همین حسو دارن... خب منم...»

    5. اصلا مهم نبود که چه چیزی میگوید. احساس راحتی و هم لذت خاصی داشتم. بعد چند لحظه خواستم کمی فضا را عوض کنم. همین که آمدم چیزی بگویم خانم رستمی هم شروع به حرف زدن کرد. اجازه دادم او حرفش را بزند. گفت: «خب حالا یعنی چی؟ مثلا کفش منو ورداشتی چی کنی؟ همین جوری دستت میگیری نگاه میکنی؟ من که نمیفهمم.» احساس کردم که زیاد هم پس نزده. البته زن متشخصی بود. اگر فکر میکردم که خیلی از این چیزها پرت باشد شاید چیزی نمیگفتم. حس میکردم که اتفاق خوبی می افتد. پرسیدم: «خانوم رستمی واقعا نمیدونم چه جوری این چیزا را بهتون گفتم واقعا میخواین بازم بگم؟ یعنی کار بدی نمیدونین؟ فکر بدی نمیدونین؟» گفت: « بگو من که هنوز چیزی نفهمیدم. خب خیلی مردا به زنها یه حسی دارن!!! این که چیزی نیست» کنجکاو شده بود. گفتم: «نه اینجوری نیست. خب همینه دیگه نمیتونم کاملا توضیح بدم اگه میتونستم شما هم میفهمیدین.» با تاکید گفت: «خب بگو. نه من واقعا میخام بدونم. اگه خجالت میکشی ایرادی نداره نگو ولی من دیگه یه چیزایی فهمیدم دیگه حدافل فکر نمیکنم میخواستی کفشا رو بدزدی یا هر کار دیگه ای.» گفتم: « خب آخه چه جوری بگم. ببینین خب... خب پای آدم یه جور ... اگه کسی مثلا... ببینین اگه کسی بخاد کسی رو تحقیر کنه میگه به پاش بیفته... یعنی... یعنی کسانی که این عادت رو دارن ... یعنی به پای خانوما علاقه دارن یه حالت تحقیرآمیزی دارن... برای همین خب چه جوری بگم، به قول شما فقط کفشو نمیگیرن دستشون نگاه کنن... خب... امکان داره پای خانوما یا کفششونو ببوسن... گاهی کارای دیگه...» یک نفس بلند کشید. انگار که همه چیز را فهمیده بود. لبخند خاصی روی لبهایش نشسته بود: « که اینطور. واقعا نمیدونم چی بگم.» خنده های آرام و متعجبانه ای میکرد: «خب شربتتو بخور.»

    6. داشتم احساس نزدیکی میکردم. کمی دلم قرص شده بود. شاید از خودش میپرسید که این پسر چطور توانسته این چیزها را به من بگوید. همه جیز را رو کرده بودم. حالا نمیدانستم چه طور نگاهش کنم. اما با خودم میگفتم که تا اینجا آمده ام بگذار تا آخر بروم. حالا خانم رستمی همه چیز را میدانست. میدانست که من یک فتیشی هستم. میدانست پوتین هایش را میبوسم. دیگر به اصطلاح آبرویی برایم نمانده بود. اما میدانستم که هر قدر هم خودم را کوچک کنم بین من و او میماند. پس باید دلم را به دریا میزدم. اگر شکست میخوردم اتفاق خاصی نیفتاده بود ولی اگر موفق میشدم به بهترین آرزوهایم میرسیدم. باید از خانم رستمی میخواستم که اجازه دهد پاهایش را به دست بیاورم. لیوان شربت را روی میز گذاشتم. قبل از اینکه حرفی در حرف بیاید و بحث جور دیگری شود سریع شروع کردم: «خانوم رستمی! دیگه شما همه چیو فهمیدین. نمیدونم چی بگم اما... میشه... میخواستم ببینم شما...» حرف زدن و گفتن سخت بود. به سرم زد کار آخر را بکنم. دیگر طاقتم طاق شده بود. با عجله روی زمین و پیش پای خانوم رستمی نشستم و همین طور که مینشستم گفتم: «بذارین پاتونو...» ناگهان از جا بلند شد: «آقای جوادی چیکار میکنین؟ بسه دیگه عجب وضعی شده.» دیگر نمیتوانستم که خودم را کنترل کنم. دستم را روی پاهای خانم رستمی گذاشتم. قلبم به شدت می زد. باورم نمی شد که جلوی پاهای یک زن نشسته ام و دست هایم را روی پاهایش گذاشته ام. اصلا فکر نکردم که چه کار می کند. اما خانم رستمی کاری هم نکرد. روی پاهایش را نوازش دادم. سرم را بلند کردم. سرش را بالا گرفته بود و نگاه نمیکرد. چند بار دیگر نوازش دادم. انگشت های زیبایی داشت. پوست لطیف و براق پاهای خانم رستمی همان چیزی بود که دوست داشتم. آرام صورتم را نزدیک کردم. گونه ام را روی پایش گذاشتم. احساس کردم که سرش را پایین آورده و مرا میبیند. کار خاصی نمیکرد. شاید غافلگیر شده بود و شاید هم میخواست ببیند چه کار میکنم. صورتم را بلند کردم و پاهایش را بوسیدم. جند بار بوسیدم. پاهایش بوی خوشی هم میداد. آرام روی صندلی نشست. کمی عقب رفتم و کف پای راستش را بلند کردم. پایش را در دست گرفتم و باز بوسیدم. شاید تا اینجا برایش عجیب نبود. شاید درک میکرد. اما دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. احساس میکردم که رویا میبینم. بارها در رویا پای زنها را لیس زده بودم. اما این بار واقعی بود. نوک پایش را به دهانم نزدیک کردم و از شصت پایش شروع کردم. آن را در دهانم گذاشتم و یک بار همه اش را مکیدم و بیرون آوردم. تک تک انگشت هایش را همین طور مکیدم. حالا پایش را راست کردم و کفش را لیس زدم. از پاشنه تا نوک پایش را لیس زدم. پاهایش آن قدر هم تمیز نبود؛ چرب و خوشمزه بود. وقتی که پا را لیس میزنی، خوش بو تر می شود. پای راستش را زمین گذاشتم. پای چپش را گرفتم. نوک پایش را به دهانم نزدیک کردم و همه ی انگشتانش را داخل دهانم کردم. داشتم پایش را میخوردم و عقب و جلو میبردم. سعی میکردم که نیم نگاهی هم خانم رستمی را ببینم که این طوری احساس تحقیر لذت بحشی هم میکردم. پای چپ را هم زمین گذاشتم. نمیخواستم آنها را رها کنم. پاهای خانم رستمی را جفت کردم و بوسیدم. چیزی نمی گفت. لذت حیرت آوری بود اما نمیدانستم حالا چکار کنم. دلم می تپید. فضای خانه سنگین شده بود. در این وقت ها آدم گیج میشود. اما نباید خانم رستمی چیزی میگفت. سرم را برگرداندم. بلند شدم و باعجله سمت در دویدم. در را باز کردم، دمپایی هایم را برداشتم و پایین رفتم. دویدم.


    نوشته: roomi

  • 8

  • 2




  • نظرات:
    •   gay76es
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • منم دوست دارم پا بلیسم
      16ساله از اصفهان


    •   H.u.n.t.e.r
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • بازم خدا پدرتو بیامرزه که اولش اقرار کردی که داستانه...نخوندم!


    •   gay76es
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • منم دوست دارم پا بلیسم
      16ساله از اصفهان


    •   Gangsta-Rap
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • من شنیده بودم شغالا کفشارو میدزدن تو بعضی دهاتا


    •   faridlove1000
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • آموزش تزريقات. و پانسمان در منزل وانجام كليه خدمات پزشكي درمنزل


    •   Shameless
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • داستان حرفه اى؟!!!! :?


    •   آق بولاقی
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • تو روحت ممد
      :-D
      میگم منم پاهام بوعرق سگ میده بیا بلیسشون
      :-|


    •   آق بولاقی
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • جماعت کس لیس مشت محکمی بردهان ما مرد هابود..ب درک...!این پالیس رو کجای دلم بذارم
      :-|


    •   meti sexy
    • 5 سال،4 ماه
      • None

    • خاك برسر كس كشت كنن


    •   z.j
    • 4 سال،3 ماه
      • None

    • Kiram dar dahane khodat va khanome rostami


      dastanet kos shere hich kiriam neveshti :/


    •   mikonam.az.mashhad
    • 3 سال
      • 0

    • خوب بود


    •   ticklerfx
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • داستانت قشنگ بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو