داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

آرزو همسایه که آرزوی من بود (۲)

1399/07/14

...قسمت قبل

سلام به دوستان شهوانی.قبل از هر چیزی هم از عزیزانی که داستان قبلی من رو پسندیدن و هم اونایی که نپسندیدن بخاطر خوندن داستان و کامنت گذاشتن تشکر میکنم.لازمه عرض کنم من هیچ دلیلی واسه دروغ نوشتن ندارم.نه سنم کمه که با نوشتن یه خاطره دروغ از سکس بخوام خودمو بزرگ نشون بدم و نه سکسو یه افتخار و فتح میدونم که با طناب دروغ خودمو بالا بکشم.روزانه میلیونها آدم سکس میکنن حتی کسایی که جز کیرشون بقیه بدنشون فلجه پس سکس هیچ افتخاری نداره.من دوس دارم خاطرات دیگرانو بخونم و دیگرانو توی لذت خاطراتم سهیم کنم.خوشحال میشم که عیوب داستان نویسی و نگارشمو بهم گوشزد کنید که رفع کنم.خاطره امشبم یه کم طولانیه ولی خیلی جالب و خوندنیه .
اسمم امیره و خاطره قبلیم درباره ارتباطم با زنی مطلقه به اسم آرزو بود که همسایه روبروی ما بود.
یک سالی از ارتباطم با آرزو میگذشت که تعداد سکسامون توی این یکسال به ۲۰بار نمیرسید ولی گذشته از سکس و لذتش بین ما علاقه ای ملموس به وجود اومده بود.علاقه ای که هردو ازش آگاهی داشتیم ولی هردو از تبدیل این علاقه به امید برای زندگیه مشترک ترس داشتیم.آرزو زن مطلقه و مادر دو بچه بود که پسرش کم‌کم داشت بزرگتر میشد و هوشیارتر،با خانواده ای متعصب و سختگیر.بخصوص برادرش که رسیدگی و تعصب بیش از اندازش باعث آزار آرزو میشد و در طرف دیگه من پسری مجرد بودم که مطمئناً خانوادم آرزوهای زیادی برام داشتن که زنی با شرایط آرزو توی این آرزوها جا نمیگرفت.مادرم دوس داشت من با خواهرزادش ازدواج کنم و پدرم میخواست من داماد فامیلای خودش بشم که توی زادگاهش بودن(ما اصالتاً همدانی هستیم ولی پدرم خدمت سربازیشو توی لرستان گذرونده بود و بعدشم همینجا تصمیم به ادامه زندگی گرفت) بگذریم.خلاصه اینکه شاید غیر ممکن نبود ازدواج من با آرزو ولی حداقل این راه اینقد سخت بود که میدونستم آرزو وسطش کم میاره. هر روز به علاقه ما اضافه میشد.بعضی روزا من تمام ساعات روزو جلوی پنجره میگذروندم.صدای همو تلفنی میشنیدیم و تصویرمون زنده روبروی هم و به فاصله چند متر.سکسامون بی حد جذاب و عالی بود ولی خیلی با مشکل و سخت میتونستیم جور کنیم یه فرصت واسه دیدن رو.خانوادش از برنامه کاریش باخبر بودن و نمیتونست خارج از شیفت کاریش وعده ای رو به اسم شیفت کاری کنار من باشه.تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که تقریبا ماهی یک یا دو بار از بعضی همکاراش بخواد که شب رو جای اون بیمارستان بمونن ولی چون تا ساعت ۱-۲ شب خطرش زیاد بود که بیاد خونه خودش مجبور بود توی بیمارستان بمونه.از این طرف منم باید یه بهانه جور میکردم که مثلا امشب فلان دوستم تنهاست و من باید شب رو برم پیشش. این روند شاید واسه یک یا دو بار عیبی نداشت و شک برانگیز نبود ولی واسه بلند مدت پر از ریسک بود. ولی ما راضی بودیم چون حداقل همدیگرو داشتیم. یک ماهی به زمان اتمام قرارداد خونش مونده بود که صابخونه بهش گفته بود از سر ماه آینده هم رهن و هم اجاره رو باید بیشتر پرداخت کنه.خانوادش و آرزو که خودشون کاملا موافق بودن چون نزدیکیش به خونه مادرش خیلی واسه شرایطش خوب بود.چند روز گذشت،یه روز موقع صحبت بدون فکر قبلی یه جمله گفتم که تصمیمشو عوض کرد.(گفتم اگه خونت اینقد به مادرتینا نزدیک نبود واسه دیدن همدیگه اینقد مشکل نداشتیم و توی روزم میتونستیم همدیگرو ببینیم). علاقه ای که به هم داشتیم اینقد واقعی بود که بعد یه مکث کوچیک با ذوق گفت چرا به فکر خودم نرسیده بود.گفتم قربونت برم حالا من یه حرفی زدم،خانوادتو چطور راضی میکنی؟گفت راضی نمیشن ولی چون با زن صابخونه رابطه خوبی دارم و از تمام اذیتایی که تعصب رضا دلیلشون میشه خبر داره میتونم ازش بخوام که بشینه زیر پای شوهرش و مجبورش کنه که بگه خونه رو دیگه نمیخام اجاره بدم. خیلی خوشحال بودیم،بعد از ظهر با پیام بهم گفت که با زن صابخونه صحبت کردم و علی‌رقم میلش قبول کرده.چون دوس نداشت آرزو از خونش بره. خلاصه بعد از یکی دو روز نقشمون جواب داد و صابخونه آرزو رو جواب کردو گفت تا آخر ماه بعدی فرصت داری خونه رو تخلیه کنی.خانواده آرزو گیرتر از این بودن که بزارن خیلی زیاد ازشون دور بشه واسه همین روز و شب همون اطراف خودمون میگشتن تا براش خونه پیدا کنن. آخرشم پیدا کردن ولی سه کوچه بعد از کوچه خودمون.از یه طرف خیلی ناراحت بودیم ازینکه بعد از این دیگه روزانه دیدار چند متری رو از دست میدیم.ما گاهی تو همین فاصله جلوی هم لخت میشدیم و تلفنی سکس تل میکردیم با این تفاوت که زنده میتونستیم کوس و کیر و بدن همدیگرو ببینیم(البته اون موقع چیزی به اسم سکس تل نبود)((سکس تل داشتیم وقتی سکس تل مد نبود)) ولی از طرف دیگه ازین به بعد میتونستیم توی طول روز همدیگرو ببینیم. خلاصه بعد از حدود ۱۰-۱۵ روز آرزو اسبابکشی کرد و به خونه جدیدش رفت.عادت موندن پشت پنجره و اینکه آرزو رو نمیدیدم توی روزای اول دیوونم میکرد و خیلی تحملش سخت و طاقت فرسا بود، آرزوئم بدتر از من بود،واسه همین بعد حدود یک هفته اولین قرار رو توی طول روز جور کرد.شیفت روز بود و قرار بود صبح ساعت ۷ بیمارستان باشه.با یکی از همکاراش قرار گذاشته بود که دو شیفت جاش بمونه در عوضه این شیفت.طبق معمول بچه هاشو ساعت ۶صبح اورد خونه مادرش و من چون از قبل قرار گذاشته بودیم همه آمد و رفتاشو از پنجره میدیدم.وقتی از خونه مادرش اومد بیرونو از جلو خونمون رد شد زیر چشمی یه نگاه بهم کردو یه لبخند همراه با مشت گره کردش زد که دلمو بدجوری لرزوند.یه حس تازه بود انگار برنده قرعه کشی شده بودیم.میدونستیم که حداقل تا ساعت ۱۰همه خانوادش خوابن، داداششم که میرفت سرکار و خطری نداشت. تازه ترسیم نداشت ،چون دلیلی نداشت کسی به خونه آرزو بیاد وقتی خودش خونه نبود. وقتی به خونه رسید یه پیام داد گفت بیا عشقم،بیا که هلاک خودتو کیرتم.من کل شبو با ذوق این لحظه درست نخوابیده بودم حدودا ساعت پنجم یه سیدنافیل ۵۰ همراه یه قرص دیگه (که بخاطر بدآموزیش اسمشو نمیگم)خورده بودم که این سکس تلافی دوریه این مدتو دربیاره.بعد از پیام آرزو پله های راهرو رو دوتا یکی کردم انگار پاهام رو زمین نبودن اصلا انگار قرار اولمون بود به حدی ذوق و تپش قلب داشتم. فورا خودمو به خونه آرزو رسوندم.تا حالا داخل خونشو ندیده بودم.البته اینقد دقیق تلفنی برام تعریف کرده بود که وقتی وارد شدم انگار قبلا اومده بودم.خونش یه حیاط داشت که گوشه سمت راستش توالت بود و وقتی وارد خونه میشدی سمت چپ آشپزخونه بودو سمت راست حال و ته خونه دوتا اتاق کنار هم بودن. این توضیحاتو میگم که وقتی جریان اصلی رو گفتم بدونید از کجای به کجا رفتم.
خلاصه وقتی رفتم داخل آرزو اومد جلوم، دم در حال و اونقد محکم همدیگرو بغل کردیمو لبارو به هم چسبوندیم که حس میکردیم لایه های پارچه لباسمون که بین پوست تنمون قرار داره مزاحم به هم رسیدنمونه. شهوتمون توی اوج خودش بود بی قرار هم بودیم من همونجوری که لبام به لباش قفل بود شروع کردم به باز کردن پیرهن روشن نازکش که خیلی دوسش داشتم دوتا دکمه که باز کردم انگار سخترین کار برام باز کردن این دکمه ها بود من بی صبرانه منتظر رسوندن لبام به پوست بدن آرزو بودم و این دکمه ها بد قلقی میکردن بدون اختیار از دکمه دوم به بعد دو طرف پیرهنشو گرفتم و به طرفین کشیدم جوری که دکمه ها یکی بد از دیگری بریده شدنو افتادن.این کارم انگار شهوت آرزو رو چند برابر کرد.لباشو جدا کردو چند ثانیه به دستای من و سینه های خودش که توی سوتین آبی نفتی که از جنس ساتن بود و کاملا برجسته شده بودن نگاه کرد و یه دفه خیلی وحشیانه تر زبونشو فرستاد توی دهنمو از پایین تیشرتم گرفتو کشید بالا.باورتون نمیشه ولی فاصله جدا شدن لبای ما از هم همون لحظه درومدن یغه تیشرت از سر من بود. تیشرتو یه کنار انداختو دستامون حلقه شد دور هم.من نمیتونستم دستمو یکجا نگهدارم از پشت کمرش به پشت گردنش از گردن به اطراف سر از سر به لمبرای کون…اینقدر تشنه همدیگه بودیم که نمیدونستیم کجای همو لمس کنیم.
دستامو انداختم پشت رون آرزو و از رو زمین بلندش کردم.یه کم بدنش توپر بود ولی وقت روناشو مینداخت دور کمرم حملش آسونتر میشد.همونجوری بردمش اتاقی که با دستش راهنماییم میکرد من نمیدونستم کدومشون اتاق خوابشه واسه همین فقط نگاهم به دستش بود. قبل از اومدن تو این خونه تخت خواب نداشتن ولی از وقتی قرارداد خونه رو نوشته بودن سفارش ساخت یه تختخواب رو داده بود که ما قرار بود اولین سکسمون رو روی تختخواب انجام بدیم.هردو باهم روی تخت افتادیم.قرصا جوری اثر کرده بودن که از صورت و بدنم آتیش و گرما درمیومد.کیرم به بزرگترین حد خودش رسیده بود با رگهای برآمده و سر گنده که بخاطر تنه کلفتش خیلی جذاب بود.آرزو همیشه قربون صدقه سر کیرم میرفت چون وقتی اینقد گنده میشد تمام کوسشو پر میکرد و بهش لذت بی وصفی میداد.دراز کشیده بودیم روی تخت،آرزو زیر و من روش بودم.نمیدونم چند دقیقه رو درحال لب خوردن و لیسیدن
گردن و سینه هم بودیم.آرزو سینه های خوش فرمی داشت چون جراحی کرده بود واقعا نیازی به سوتین نداشت ولی طبق عادت همیشه میپوشید.دستامو از زیر رد کردمو بند سوتینشو باز کردم چیزی نمونده بود که اونم بکشمو پاره کنم که خودش باز شد.سوتینو کنار انداختمو به جون سینه هاش افتادم.آرزو پیشونیمو میبوسید و من سینه هاشو به نوبت میچلوندم توی دستام و میخوردم.هنوزم آثار بخیه هاش از زیر سینه هاش مشخص بود وقتی زبون میکشیدم روی بخیه هاش انگار حسش بیشتر میشدو گردن و کمرشو بالا میوردو دوباره به تخت میکوبید.وقتی به اندازه کافی سینه هاشو خیس کردم و خوردم درحالی که دستام روی سینه هاش بود سرمو به پایین حرکت دادم و به اطراف شکمش زبون میکشیدم.این کارم خیلی بهش لذت میداد ولی وقتی به اوج رسید که زبونمو توی نافش فرو کردمو دراوردم.آرزو همیشه بدنش تمیز بود همیشه تنش بوی عطر خاص خودشو میداد.یه آدکلن داشت که داداش بزرگش از انگلیس ده‌تا براش اورده بود.بوی این آدکلن اینقد برای من شهوت برانگیز بود که یکی از اونارو به من داده بود ،همراه یکی از تیشرتاش که هروقت دلم تنگ میشد ازش به تیشرتش میزدمو بوش میکردم انگار داشتم باهاش سکس میکردم.خلاصه وقتی بدنشو لیس میزدم اصلا به بوی عرق یا مزه شوری یا هر چیز زننده بر نمیخوردم.جوری نافشو زبون میکشیدن که انگشتشو محکم میکشید وسط کوسشو میگفت اوووف امییییر انگار داری بند کوسمو میکشی،یه حال عجیبی داره اینکارت.وقتی میدیدم بهش لذت میده خیلی با احساس اینکارو میکردم.دستم هنوز روی سینهاش بود و با انگشتام نوک سفت شده سینه هاشو عین دوتا تیله مچرخوندم.بعد از خوردن نافش بازم سرمو کشیدم پایینتر، میدونستم بعد از خوردن گردن و سینه و نافش، کوسش اینقد خیس شده که خوردنش اوج لذته برام.من قبلا بخاطر شرایط باکرگی دوست دخترم خوردن چوچوله کوسو خیلی انجام میدادم و همین دلیل مهارتم توی اینکار شده بود، ولی هیچوقت وسط کوسشو زبون نمیزدم چون برام چندش آور بود، اما علاقم به آرزو و خبر از اینکه خیلی زیاد بهداشتشو رعایت میکنه و عطر خوشی که کوس آرزو داشت باعث شده بود که بدون هیچ حس بدی زبونمو وسط چاک کوسش بکشم و تمام آبی که سرازیر شده بود از کوسش میکشیدم بالا روی چوچولشو میخوردم.این نهایت لذت بود آرزو ازینکار اینقد پر لذت میشد که همیشه موقع خوردن من اولین ارگاسم بهش دست میداد. بعد از اینکه چند بار زبونمو‌کشیدم بین چاک کوسش دستاشو با فشار روی دستام که سینه هاشو گرفته بودم گذاشتو با روناش دو طرف سر منو گرفتو شروع به لرزش کرد.عاشق این لحظه بودم یه حس عجیب داره که فکر میکنم اکثر آقایون دارن.(لذت ارضا کردن زوج سکست و بالاتر از اون به ارگاسم رسوندنش).آرزو بدجوری میلرزید و چند ثانیه بخاطر فشار روناش روی گوشام هیچی نمیشنیدم وقتی لرزشش تموم شد پاهاش شل شدن دور سرم و تازه میشنیدم که داشت ناله میکردو بین ناله هاش میگفت دورت بگردم حال کوسمو خوب میکنی با خوردنت.تمام چونه و دماغم از آب کوس آرزو خیس بود.وقتی اینجوری منو دید از بازوهام گرفتو منو کشوند روی خودشو شروع کرد زبون زدن به صورتم و چونم.ما هیچکدوم توی سکس حرفه ای نبودیم ولی شهوت و علاقمون تو اون لحظه اینقد زیاد بود که تمام حرکاتمون واسه خودمون سکسی و پرِ حشریت بود.خودشو روی تخت کشوند پایین جوری که از زیر من به طرف پایین تنم سُر میخوردو میرفت پایین تا اینکه دهنشو به کیرم رسوند،(روی سینه من پر موئه واسه همین خوردن سینه من هیچ لذتی نه واسه آرزو داشت نه واسه من ولی تا جایی که دلت بخواد عاشق این بود که پنجشو بکنه توی موهای سینم) به کیرم که رسید از تَنَش گرفتو چپوندش توی دهنش و با ولع زیاد کیرمو ساک میزد،اونقد داشت بهم حال میداد که بی اختیار توی دهنش شروع کردم به تلمبه زدن و اونم بخاطر اینکه کیرم نره ته حلقش تنه کیرمو ول نمیکرد.چند بار تلمبه زدم که یه لحظه به هوای گرفتن بیضه هام تنه کیرمو ول کردو کیرم تا ته رفت توی حلقش.آرزو یه دفه با فشار به رونام بهم فهموند که بلند شم منم فورا خودمو کشوندم کنار.صورت سفیدش کاملا قرمز شده بودو چشاش پر اشک و شروع کرد به اوق زدن و سرفه.نمیدونستم بخندم یا نگرانش بشم.با دست چنتا زد رو سینمو خندمون گرفت همونجوری به حالت دعوای شوخی اومد روی من.جوری که پاهام از تخت آویزون بود و از زانو به بالا تنم روی تخت بود.خم شد روم و یه دستشو دور گلوم گذاشت و با دست دیگش کیرمو دم کوسش گذاشت.گفت میخواستی منو خفه کنی؟میخواستی بکشیم؟اونوقت دیگه آرزو نداشتی… تا اومدم حرف بزنمو بگم خدا نکنه… خودشو روی کیرم رها کردو تمام کیرم به یکباره توی آتیش کوسش فرو رفت.جملم توی گلوم موند.اینقد کوسش داغو پر حرارت بود که یه لحظه چشمام سیاهیش رفت بالا و یه آه بلند کشیدم.شروع کرد به بالا پایین کردن روی کیرم.تا حد تخمام کیرمو میدیدم که فرو میره توی بهشت کوس آرزوم.گاهی دستامو روی سینه هاش و گاهی زیر کونش میزاشتم تا بهش کمک کنم بالا پایین بره و گاهی انگشتمو توی دهنش میکردم که بمکه.این کار هم به اون لذت میداد هم به من.
فوق‌العاده حشری بودیم.
بعد چند دقیقه بالا پایین شدنش روناش خسته شد، ولی این پوزیشن تازه داشت به من حال میداد. بهش گفتم یه کم بزار خودمونو بکشیم پایین که پاهای من به زمین برسه گفت چشم جیگرم. جوری که از کمر به بالا روی تخت بودم و کمر و باسن و رونام روی هوا و کف پاهام رو زمین بود.بهش گفتم پاهاشو دو طرفم قرار بده و کیرمو بکنه داخل.این کارو کرد، وقتی شروع کردم تلمبه زدن توی کوسش با یه خنده شهوتناک گفت؛ جوووووون جر بده کوسمو.چندتا بیشتر نزده بودم که آرزو دوباره افتاد رومو شروع کرد به فشار دادن من توی بغلش.سرشو زیر گردنم کرده بودو فشارم میداد.حتی توصیف حالش منو حشری میکنه الان.خیلی دوس داشتم این لحظه‌هارو. شاید ۹۰درصد لذت سکس واسه من شده بود ارضا کردن آرزو و بقیش ارضا شدن خودم.وقتی دیدم اینجوری شد همون حالت خودمو کشوندم پایین کونم رسید به موکت کف اتاق.تکیم به تخت بودو آرزو توی بغلم.هنوز کیرم راست شده توی کوسش بودو آرزو بی حال سرش رو شونم افتاده بود.تو گوشش گفتم عشقم میخوایی یه کم استراحت کنی که با دستش موهای آشفتشو از رو صورتش کنار زد و گفت کشتیم تا نکشمت ولت نمیکنم.پاهاشو جمع کردو شروع کرد بازم بالا و پایین شدن. جوری کوسشو روی کیرم میکوبید که تمام اتاقو صدای شالاپ و شلوپ برخورد تنمون با هم پر کرده بود.حتی این صداهم واسمون سکسی بود. تو همین حال بودم که حس کردم دارم ارضا میشم، اینقد سرعت آرزو زیاد بود که تا من خواستم از رو خودم کنارش بزنمو کیرمو دربیارم یه دفعه تمام وجودم خالی شد توی کوس آرزو. دستامو به بازوهاش گرفته بودمو به طرف کیرم فشارش میدادم.اصلا حواسمون به کاری که کرده بودیم نبود به خاطر قرصا با حالی که ارضا شده بودم هنوز کیرم راست شده توی کوسش بودو همونجوری آرزو رو بالا پایین کردم که اونم واسه بار سوم ارضا شد ولی اینبار خیلی کمتر لرزید و به ارگاسم نرسید.هردو به نفس نفس زنی افتاده بودیم چند دقیقه ای همون حالت مونده بودیم که آرزو کمرشو راست کردو گفت امیر کاندوم سر کیرته؟گفتم نههههه مگه ندیدی خواستم بلندت کنم از رو کیرم ولی خودت نزاشتی.عین برق گرفته ها از جاش پرید و دوید سمت حموم که تو اتاق بغلی بود توی راهم همش داشت بهم فحش میدادو میگفت عوضی بدبختم کردی،ای خددددا حالا چکار کنم… منم یه دستمال کاغذی دور کیرم پیچیدمو پاشدم.بهش گفتم تقصیر من نبود قربونت برم خب تو اون حالت نتونستم کیرمو بکشم بیرون.رسیدم در حموم دیدم شیلنگ دوشو گرفته زیر کوسشو داره با آب میگیره توش و خالیش میکنه.گفتم این چه کاریه… که با یه نگاه پر عصبانیت گفت امیر اگه حامله بشم من با بچه تو چه خاکی به سرم بکنم؟بگم بچه عباسه گوشه شکمم مونده حالا سر دراورده؟ من خندم گرفت که دوشو گرفت طرفم گفت نخننننننند بدو لباس بپوش برو دارخونه و بگو قرص اورژانسی میخوام.میدونستم قرص اورژانسی چیه بدون سوال افتادم اینور و اونور دنبال لباسام که هرکدومو یه قسمت خونه پرت کرده بودیم.اینقد گیج شده بودم که توی آشپزخونه دنبال در خروجی میگشتم.به هر بدبختی بود خودمو رسوندم توی حیاطو داشتم کفشامو میپوشیدم که صدای زنگ آیفن به صدا دراومد.از وحشت همونجوری با کفش رفتم تو خونه و آرزوئم همونجوری لخت پرید بیرون.هردو نصف جون شده بودیم بدنمون هنوز خیس عرق بود ولی از استرس و ترس کاملا یخ زده بودیم.هی میگفت امیر بیچاره شدیم نکنه یه جوری فهمیدن من خونه ام؟حالا چکار کنیم؟ گیج شده بودم از طرفی صدای زنگ هر چند ثانیه یا بار باعث شوکمون میشد از یه طرف گیج شده بودیم که چکار کنیم. یه دفعه چشمم به نردبون افتاد که بغل دیوار روی زمین دراز کرده بودن.
بهش گفتم آرزو تا من پله رو میزارم توئم حوله رو بپیچ به خودت مثلا حموم بودی منم میرم رو بوم توالت دراز میکشم بعد پله رو باز دراز کن سرجاش و درو باز کن.راهی جز قبول کردن نداشت ولی داشت نصفه جون میشد.من فقط به خاطر آرزو میترسیدم چون اگه مادر یا داداشش بودن و میفهمیدن که کسی اینجاست قبل اینکه من بگم دوسش دارمو حاضرم بگیرمش حتما میکشنش یا یه بلایی سرش میوردن.خلاصه پله رو گذاشتمو پریدم رو بوم دستشویی و دراز کشیدم(بوم دستشویی تقریبا ۲متر در ۱/۵ بود و میشد راحت کف بوم دراز کشید)اولش خواستم بپرم روی پشت بوم اصلی ولی اونجوری حتما شخص پشت در منو میدید. آرزو بعد خوابوندن پله رفت که آیفونو برداره ببینه کیه(البته همه این کارا اینقد بی صدا انجام شد که چتد دقیقه طول کشید فقط مونده بودم کیه که بعد چند دقیقه بیخیال نمیشه.دیگه شک نداشتم که خانوادشه و عین یه مارمولک خودمو پهن کرده بودم رو سقف توالت که از توی حیاط مشخص نباشم.) آرزو آیفتو برداشت و گفت کیه؟من صدای شخصو از پشت در میشنیدم. آه‌ه‌ه‌ه خدا نابودت کنه بچه قبض روح شدیم هردومون. یه پسر بچه که دوست پسر آرزو بود اومده بود سراغش که برن بازی.(آخه یه ذره بچه اول صبح موقع بازیه؟میلاد خونه نیست دیشب خونه مامان بزرگش خوابیده برو خونتون. پانشی بری در خونه سراغش الان داییش عصبانی میشه گوشاتو میبره) اینا جمله های آرزو بود که میشنیدم.دوس داشتم همونجوری از رو بوم توالت بپرم تو کوچه و بچه رو جر بدم ولی پاهام جون نداشتن.آرزو اومده بود تو حیاط سرمو بلند کردم دیدم رنگش عین گچ سفید شده همونجوری با حوله نشست دم در حال و سرشو تکیه داد به در. پاشدمو به هر زحمتی بود خودمو آویزون کردمو پریدم تو حیاط.رفتن بغلش کردم چند بار بوسیدمش دیدم نه واقعا بیحال افتاده.گردنبند طلاشو از گردنش باز کردمو بردم از آشپزخونه یه لیوان پر آب کردمو طلا رو انداختم توش چندتا قندم انداختم توشو به هم زدم و اوردم خوروندمش به آرزو.یه کم که حالش جا اومد تازه یاد بدبختیه اصلی افتادم از جام تند بلند شدم آرزو گفت چی شد گفتم قرص اورژانسی… خندش گرفته بود گفت بدو بیچارم کردی.بدو تا دیر نشده.
با لباسای خاکی زدم بیرون و با عجله تو راه مشغول تکوندن لباسام شدم.خداروشکر کسی تو کوچه ها نبود.خلاصه رفتم قرصارو گرفتمو برگشتم و طبق دستور آرزو قرصا رو استفاده کرد.تا وقت پریود شدن آرزو ما دو بار تست بی‌بی چک گذاشتیم که منفی بود ولی بازم تا پریود نشد خیالمون راحت نشد.
این خاطره پر استرس تا مدتها باعث خنده و استرس دوباره ما شده بود ولی باعث شد که واسه دفعه های بعد اول نردبونو آماده بزارم لب دیوار بعد شروع کنیم.و البته دیگه هیچوقت لباسامونو پخش نکردیم و بدون کاندوم اون پوزیشنو انجام ندادیم.
میدونم خاطره خیلی طول کشید ولی فکر میکنم اینقد خاطره پندآموزی هست که واسه دیگرانم یه تجربه بشه
پیشا پیش بابت دراز شدن داستان معذرت میخوام و امیدوارم باعث نشه نخونید.
پایان

نوشته: Azgard


👍 31
👎 7
25800 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

922114
2020-10-06 00:50:17 +0330 +0330

الان اگه بنویسم بابت دراز شدن داستان غلطه باز میای شخصی م و اشتباه یه حرف دیگه می زنی و آخرشم که کم‌میاری می نویسی جقی هستی.
خودت بگو کی جقیه؟
همون خط آخر رو خوندم.فقط

2 ❤️

922123
2020-10-06 01:01:21 +0330 +0330

یا جالق ملجوق کونی!!!
وقتی اسمت رو گفتی دیگه نخوندم!!!

2 ❤️

922140
2020-10-06 01:37:34 +0330 +0330

جدیدا آرزو ها هم مشترک شده .
وای چه مضخرف

0 ❤️

922160
2020-10-06 02:43:29 +0330 +0330

اول بگم که خیلی خوب بود.
دوم هم اینکه اون که دراز میشه یه چیز دیگس نه داستان، داستان طولانی میشه.
لایک سوم نوش قلمت

2 ❤️

922163
2020-10-06 03:07:37 +0330 +0330

شما خیلی عزیزی جناب لاکغلطگیر. من جقی ولی تو میخوندی شاید خوشت اومد. در هرحال مرسی که هستی.

1 ❤️

922171
2020-10-06 03:39:10 +0330 +0330

میدونم دهنت چطور سرویس شد درکت میکنم 😂😂😂

1 ❤️

922173
2020-10-06 03:48:40 +0330 +0330

از لاکغلطگیر
به Azgard جان!
حسب دستور جنابعالی داستان رویت و قرائت شد.به استحضار می رساند اینجانب بر اساس نام کاربری و قولی که به خودم داده ام،بنا را بر این گذاشته ام‌ که در اعتلای زبان و ادبیات فارسی به قدر وسعم،تلاش نموده و اشکالات املایی و نگارشی را به آن نویسنده ی محترم گوشزد نُمایم.باشد که رستگار شوند.
لذا چند کلمه بر مصداق مُشت نمونه ی خروار است ذکر میگردد:
آرزوئم
ترسیم
پنجم
و…
بهانه ی عامیانه نوشتن هم به هیچ وجه قابل قبول نیست.
به امید توجه بیشتر و بازخوانی داستان قبل از ارسال.

  • لحن داستان خوبه ولی روایت یه کم ایراد داره.بیشتر خاطره تعریف کردی تا داستان گفته باشی ولی صمیمیتش مجاب میکنه که واقعیه و همین نکته(حتی اگه داستان دروغ و تخیلی هم باشه)می تونه یه سری ایراد ها رو بپوشونه.موفق باشی
1 ❤️

922180
2020-10-06 04:28:13 +0330 +0330

کتگوری همساده خیلی دوست دارم ، مخصوصا همسایه شوهردار

0 ❤️

922199
2020-10-06 09:20:52 +0330 +0330

عالی بود کاش قسمت منم میشد ازین سکسا

0 ❤️

922201
2020-10-06 10:02:05 +0330 +0330

لامصب دیگه به نردبون نگو پله

اولش ک داستانو خوندم گفتم چجوری میشه پله رو جابجا کرد آخه

حتی کینگ کونگ هم زورش نمیرسه اینکاروکنه

1 ❤️

922239
2020-10-06 17:24:52 +0330 +0330

این یکی داستانت را بیشتر دوست داشتم
آفرین
ادامه بده

1 ❤️

922262
2020-10-06 22:32:11 +0330 +0330

مرسی غلطگیر عزیز دفعه بعد اگه قسمت شد بنویسم حتما لحاظ میکنم.من بازخوانیم کردم متنمو ولی احتمالا چون نصف شب نوشتم این غلط املایی ها رو ندیدم.البته شما که مشخصه با سوادیو در نگارش و ادبیات فارسی استادی.ولی داداش من همه رو که نمیشه به سواد خودت بسنجی.من ازینکه ایراد و اشتباهات نگارشو گوشزد کردی ممنونم.
به عزیزیم که بابت نردبون ایراد گرفت حق داره البته شهر ما به اصطلاحا به چارپایه میگن پله واسه همین توی نوشتن فراموش شد اصلاح کنم.

1 ❤️

922480
2020-10-07 17:24:38 +0330 +0330

داستانت واقعن عالی بود خیلی ب زبون عامیانه و روان عادی و خودمونی بود
کاری ب ادبیات و غلطای املایش ندارم
ولی خیلی حال و هوا ها استرسا چشم‌انتظاریا
لذت ها و دیگر چیز ها رو قشنگ ادا میکرد کسایی ک‌چنین خاطراتی دارن میفهمن واقعن حرف نداشت ب نظر من از داستان قبلیتم عالی تر بود
اگه ادامه بدی تا اخرش و سرانجام رابطتون هم بگید البته با همین قلم و صحبت خعلی عالی تر میشه

0 ❤️

922519
2020-10-08 00:46:00 +0330 +0330

آخ از این بیوه ها خدا نصیب کنه

0 ❤️

923322
2020-10-11 11:38:49 +0330 +0330

کیرم تو ناموست بی همه چیز بی وجود کیرم تو مرده زندت آدرستو بده مادرکصده

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom