اولین سکس زندگیم (۲)

    ...قسمت قبل


    خدارو شکر اتاقو درست رفته بودم ولی خب این چیزی از ترس و استرسم کم نمیکرد؛ به محض اینکه وارد شدم گفتم وااااااای نسرین میدونی چی شد!؟ فک کنم مهماندارا منو دیدن! سریع برو به بهانه ی صبحونه خوردن یه سر و گوشی آب بده نکنه طوری بشه! بلافاصله بیرون رفت و منم که توو اتاق مونده بودم! دیدم که چندتا ساک دستی از این مقوایی ها آورده با خودش که یعنی مسافره یا دانشجو و... یه خورده که گذشت گفتم بذا یه زنگ بزنم ببینم چی شد شمارشو که گرفتم دیدم عه گوشیش از تو کیفش داره زنگ میخوره اونجا بود که هر لحظه یه فکر تازه و استرس آور بهم اضافه میشد! با خودم داشتم میگفتم که نکنه بهش گیر داده باشن و... که دیدم صدای در اومد! قلبم دقیقا افتاده بود دم پای شلوارم!!! در اتاق چشمی نداشت ولی خب ناچار بودم بازش کنم!!! درو که باز کردم دیدم نسرین به سرعت وارد شد و گفت که خداروشکر هیچ خبر خاصی نیست! اونجا بود که یه نفس عمیق کشیدم و عاشقانه با خیال راحت معشوقمو به آغوش کشیم... یادم نیست که چند دقیقه طول کشید آغوشمون ولی خب بهترین حس دنیارو داشتم، انقدر همدیگرو فشار میدادیم که گویی 100 ساله همدیگرو میشناسیم و 10 ساله که از هم دور بودیم؛ نسرین یه دختر معمولی سفید با قیافه ی با نمک بود، درسته که از من چند سال بزرگتر بود ولی خب قشنگ توو آغوشم جا شده بود؛ منم قیافم معمولی و سبزه بودم نه خیلی خوش تیپ و خوش قیافه و نه خیلی بد! یه پسر معمولی با لباسای معمولی! وضع مالی نسرین اینا ولی خب خیلی بهتر از ما بود! هنوزم بوی عطر اون روزش توو ذهنمه انقدر خوشم اومده بود و تعریفشو کردم که بعدا نصفی از یه شیشه رو روی لباسایی که کادوی تولد برام فرستاده بود خالی کرده بود! باورتون نمیشه اما بعد از 10 سال هنوز اون لباسارو مرتب دارم و هروقت که میبینم بو میکنم به یاد اون عطر! از آغوش و بوسه سیر نمیشدیم آخر که خسته شدیم نشستیم روی تختخواب و همش به هم زل زده بودیم، انقدر اون ثانیه ها با ارزش بودن که تا سالها مرور میکردم اونهارو و همیشه دوست داشتم که این روز برسه که اونارو ثبت کنم! او در اختیار من بود و من هم که اصلا توو این دنیا نبودم، اولین بارم بود که تا این حد به جنس مخالف نزدیک شده بودم عاشقانه سلول به سلولشو میبوسیدم و نوازش میکردم، لباساشو که دونه به دونه درآوردم کم کم داشتم با یه بدن مثل برف مواجه میشدم بدون سر سوزنی مو! انقد صاف و تمیز و نرم و خوردنی بود که از نوک پا تا موهای سرشو میخوردم براش، انقدر خوردنی بود که خسته نمیشدم و لذت میبردم از لذت بردنش اصلا تو این دنیا نبود به حدی از خودش بی خود شده بود که حتی یه بارم مابین سکس که تو بغلم بود و خواستم جابجاش کنم وقتی بلندش کردم و خیر سرم آروم به قصد جابجایی پرتش کردم یه سمت دیگه، ناگهان سرش خورد به لبه ی تخت و صدای خیلی بلندی از تخت اومد که من خیلی ناراحت شدم، ولی خب گویی که اصلا دردی احساس نمیشد تو اون حس و حال باحال!! منم که دیگه هیچی چون بار اولم بود داشتم میمردم، بدنم تقریبا پر مو بود و لمس بدنم باهاش به لذت سکسمون می افزایید، وقتی فرج حاصل شد انقدر داغ بود که اونجا با معنی "هات" آشنا شدم! به طرز شگفت آسایی خیلی خوب دوام آوردم با اینکه بار اولم بود! بعدا که خوب فکر کردم متوجه شدم که تاثیر همون "کف دستی" دیشبی بوده که واقعا منو پیش خودم و خودش روسفید کرده بود! با این حال طی 5-6 ساعتی که باهم بودیم من 4 دفعه ارضاء شدم و نسرین رو نمیدونم چون انقدر که حال میکرد تعداد دفعاتش قابل شمارش نبود!!! البته اینم بگم که من خیلی خیلی در مورد سکس تحقیق کرده بودم و "پی دی اف" ها خوانده بودم از نحوه ی به ارکاسم رساندن، پوزیشن ها، نقاط حساس و بسیاری مطلب دیگر! خلاصه هرچی بگم از حالی که کردیم کم گفتم، خنده دار اینکه پتوی روی تخت خیس خیس شده بود از آبهای لیز و باحال هردومون و خنده دارتر سطلای زباله بودن که توشون پر از دستمال کاغذی شده بود، بی شک بعد از رفتن ما مهماندارا متوجه میشدن که اینجا یه رخدادهایی صورت گرفته!!!
    اولین عکسای یادگاریمون رو اونجا گرفتیم که هنوزم که هنوزه (با اینکه کیفیتشون کمتره) من بیشتر از بقیه عکسامون دوسشون دارم.
    یادمه که گردنبند خیلی ساده ای رو که داشتم به گردن نسرین اندختم و یادگاری دادم بهش (اون موقع ها یادگاریای کوچیکم صفا داشتن)
    دقیقا یادم نیست ولی خب ما تقریبا از ساعت 9 صبح تا 3 ظهر پیش هم بودیم، نسرین کلی میوه های مقوی آورده بود که با اونا شارژ میشدیم ولی خب وداع منو بی شارژ کرده بود، اصلا نمیتونستم دل بکنم ازش، توو عمرم انقدر کسی رو دوست نداشته بودم!!! ولی خب چه میشد کرد! من بیرون اومدم و به اتاق خودم رفتم و آماده شدم بعدشم به نوبت از هتل خارج شدیم! من رفتم 2 تا "رانی هلو" گرفتم که بریزیم رو خستگیا و رشادتامون! و نسرین هم که اومد منو سوار کرد، توو کل مسیر زل زده بودم بهش و عاشقانه داشتم نگاش میکردم و با خودم میگفتم خدایا یعنی میشه یه بار دیگم این اتفاق خوب تکرار بشه!! خلاصه از هم جدا شدیم نسرین لطف کرده بود و یه اتوبوس Vip برام رزرو کرده بود که بلیطش رو بهم داد، داشتم قدم میزدم و اتفاقات امروز رو مرور میکردم که یهو سیل اشک از چشمام جاری شد! احساس گناه شدیدی بهم دست داد که بی شک ناشی از تعلیماتِ دینی بود که از خردسالی و نادانی در ذهن من جای گرفته بود!
    ما کلا بعد از اون روز 3 سری دیگه باهم سکس داشتیم که به اندازه ی یک زندگی بهمون خوش گذشت!! البته دفعه های بعد خیلی پر ریسک تر و قابل تعریف تر بودند اما خب من همیشه دوست داشتم اولین سکس زندگیم رو ثبت کنم!!!
    بعد از اون سال با ناگواری تمام ما بخاطر لطمه های زندگی نسرین ناچار شدیم رابطمون رو قطع کنیم، بنظر میرسید که شوهرش سر عقل اومده بود و قول داده بود که دیگه دست از اون کارهاش بکشه، نسرینم چون آدم قلب پاکی بود بخاطر اعتماد متقابل از عشق من گذشت و عاقلانه ترین کار ممکن رو انجام داد، من اما حقیقتا تمام روزهای زندگیم با یادش میگذره و شاید روزی نباشه که یادش از خاطرم نگذره!!!
    سپاس از وقتتون دوستان


    نوشته: احسان

  • 2

  • 4




  • نظرات:
    •   gilase_ghermez
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • آقای تعلیمات دینی،چقد خوبه کف دستی؟تو تعلیمات دینی کف دستی اشکال نداره ولی زن مردم رو کردن اشکال داره؟


    •   hadi96xy
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • یه دوست دختر اهل دوستی بیاد تل 22 سالمه اسمم هادے H96S96@


    •   Faludehmalude
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • گُ


    •   gankr.koy
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • چقد بدم میاد بعضیا کامنت میذارند دوست دختر گدایی میکنند.


    •   mamadkaraji
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • داستانت قشنگ بود
      ولی ای کاش جفتش رو یک قسمت میکردی!
      انقدر بلند نبود که دو تا داستان بشه!
      دقیقا حس کردم باهات هر نقطه از داستان رو!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو