بدن سکسی من (۲)

    ...قسمت قبل


    سلام دوستان
    بابت راهنمایی دوستانی که داستان من و نقد کردن، صمیانه سپاسگزارم. همینطور عزیزانی که از داستان لذت بردند و بنده رو تشویق به نوشتن کردن.
    سی و چند روز از ماجرای اون روز عصر خانم آریاپور می گذشت در این مدت من با او صمیمی تر شدم و رابطه سرد و خشک کاری رفته رفته به یک وابستگی تبدیل شده بود. با بی حوصلگی شام رو حاضر کردم و مثل همیشه تنها، کنار اپن نشستم، صدای موسیقی شبکه پی ام سی تنها شلوغیه آپارتمان من بود که هرشب فضای خانه رو پرمی کرد. بطری ابسلوت داخل یخچال ، مدتی بود دست نخورده مانده بود، نصف غذای کمی که حاضر کرده بودم ته بشقاب موند که، یه ته گلاس بسلامتی شبهای تنهایی رفتم بالا.... یکساعتی گذشت دیگه گرم شده بودم ولی حس آشنایی داشتم، بخودم که اومدم دیدم دلبسته همکارم شدم . همه کلافگی و بی حوصلگیام برای تنهایی و نبود یک همدم بود. با خودم فکر کردم چی میشه اگه به خانم آریاپور پیشنهاد ازدواج بدم.... قدری بعد گفتم: ول کن بابا کی بمن زن میده اونم یه دختر ، مست کردم چرت میگم ، با همون حال داغون، خوابم برد. صبح یه دوش گرفتم و مثل همیشه مرتب و شیک رفتم شرکت، هنوز پرسنل نیومده بودند و من در حال بررسی برنامه روزم ، توی اتاقم بودم که در اتاقم و زدن. با بفرمایید من، در اتاق باز شد و خانم آریاپور اجازه ورود خواست.... یکدفه دلم ریخت، تا دیدمش حول شدم، به زور خودم و جمع وجور کردم وخواستم که بیاد داخل، کارتابل شو گرفتم و مشغول صحبتهای کاری شدیم گفتگو که تمام شد از اتاقم رفت بیرون و من مثل روانیا دو سه تا چک تو گوش خودم زدم و بخودم بدوبیراه گفتم. چند دقیقه ای حالم داغون بود که تصمیم گرفتم برم بین کارگرا و با چرخ زدن تو خط تولید حواس خودم و پرت کنم ، این کارم تا ظهر طول کشید و صدای پرسنل اداری رو درآورد. همه برنامه هام بهم ریخته بود و این رفتارم برای همکارانم جای تعجب داشت. به اتاقم برگشتم با استرس زیاد کارهای روزم رو تا آخر وقت انجام دادم ولی به محض جدا شدن از کار، حس کوفتی میومد سراغم. دیگه نشستم به فکر و دیدم تنها یه امروز کافی بود که با رفتارم همه کار و زندگیم و دارم خراب میکنم.... دل به دریا زدم و گوشی تلفن و برداشتم، ساعت کار تمام شده بود وخانم آریاپور با عجله ای که برای ملحق شدن به بقیه همکارانش داشت پاسخ داد: بله آقای مهندس . گفتم: لطفا به نگهبانی بگید سرویس بره من شما رو میرسونم یک ساعتی توی شرکت کار داریم . گفت: چشم آقای مهندس . وقتی گوشی و گذاشتم بخودم گفتم چه غلطی میکنی، حالا باید چی بگم، یه وقت بد نشه، خراب نکنم خیلی حرفه ، همینطور غرق افکارم بودم که در اتاقم و زدن..... خانم آریاپور بی خبر از همه جا و حال روز من، نشست روی مبلمان میهمان، منهم رفتم مقابلش نشستم و برای لحظاتی سکوت سنگینی بینمون بود که گفت : چیزی شده آقای مهندس . سینه ام و صاف کردم ولی خیلی حال بدی پیدا کرده بودم که با یک نفس عمیق به خودم مسلط شدم و گفتم: میخوام شما رو دعوت کنم به یک شام، اگر براتون مقدوره دعوتم و قبول کنین . کمی مکث کرد و گفت: راستش من شب زود میرم خونه مادرم نگران میشه باید با خانواده ام هماهنگ کنم . خیلی مودبانه گفتم: خیلی هم خوبه، من منتظر میمونم و اگه امکانش هست همین امشب با مادرتون صحبت کنین و فردا بمن اطلاع بدین و باز اگه مشکلی نیست برای فردا شب هما هنگ کنید قول میدم زیاد وقتت و نگیرم و به آخرشب نرسیده زودتر برتون گردونم منزل..... قبول کرد و دقایقی بعد از شرکت خارج شدیم . پس پیاده شدن خانم آریاپور از ماشینم، یکراست رفتم لب دریا و ساعتها مشغول قدم زدن شدم و فکر کردم و برای روزهای پیش رو ، یک تصمیم اساسی و مهم گرفتم، من باید در زندگی خودم یک تغییر درست و بجا انجام میدادم و با انتخاب یک همدم مناسب ، بقیه عمر خودم را در کنار همسری که او را میپسندم باشم اما آیا خانم آریاپور همان همسری بود که میخواستم؟ چطوری باید میفهمیدم؟.... صبح من دیرتر از همه اومدم ، خانم آریاپور با دیدن من از جا بلند شد و من بلافاصله گفتم به اتاق من بیایید ، کارتابلش را برداشت و پشت سرمن در اتاق و بست ، نشستم پشت میز که گفت: بابت دعوتتون امکان داره برادرم هم ، ما رو همراهی کنه . بی درنگ گفتم: البته، خیلی هم خوشحال میشم . از من تشکر کرد و از اتاق خارج شد. عصر موقع رفتن برای خداحافظی اومد و من محل رستوران و ساعت حضورش و گفتم و او هم گفت که ، محدویت زمانی نداریم و با حضور برادرش با خیال راحت ساعاتی رو با هم میگذرونیم . ترتیبات خیلی خاصی رو برای شب تدارک دیدم و مهمان ویژه من ، راس ساعت رسید یک لباس شیک و متفاوت پوشیده بود که نظر من و جلب کرد، تا اون لحظه، همکارم و بدون مانتو ومقنعه ندیده بودم از حال و هوا و جوی که ایجاد شده بود فهمید این دعوت، یک مهمونی معمولی نیست . منهم با خوش رویی برادر مهمونم و تحویل گرفتم و وارد آلاچیق با عدد چهار شدیم . موسیقیی که من پلی لیست داده بودم درحال پخش شدن بود، پس از صرف شام برادر خانم آریاپور، با یه قیلیون به بیرون آلاچیق رفت و ما هم مشغول صحبت شدیم . زیاد طول نکشید که حرفهای خصوصی تر و شخصی به وسط اومد و در نهایت من به او گفتم که در زندگی شخصی خودم خیلی تنها هستم و نیاز به یک همراه و همدم دارم وقتی این جمله رو شنید گفت: اجازست بریم. خیلی جا خوردم و ترسیدم که نکنه گند زدم، اما تمرکز خودم و از دست ندادم و هنگام خروج از محوطه رستوران با اشاره من، با کارگری که هماهنگ کرده بودم دسته گل کوچکی که فقط گل رز قرمز رنگ داشت را آورد ، در مقابل همکارم ایستادم و دسته گل رو به او دادم که گفت: دستتون درد نکنه آقای مهندس ، ولی نیاز به اینکار نبود . ازاو خواستم راجع به پیشنهاد من فکر کنه و پاسخ بده ، پس از خداحافظی به خونه اومدم که دوباره بی خوابی افتاد بجونم....
    صبح ، خیلی کسل بسمت شرکت حرکت کردم ، امروز هم دیرتر از بقیه رسیدم اما متوجه شدم خانم آریاپور نیومده، برام خیلی عجیب بود مطلقا سابقه نداشت بدون هماهنگی و با تاخیر سرکارش حاضر بشه، دلم ریخت و حسابی دلشوره گرفتم . شروع کردم به سرزنش خودم ، تمام طول روز استرس داشتم ، هیچکس از خانم آریاپور خبر نداشت سعی کردم تماس بگیرم ولی بازم ترس داشتم و بی خیال شدم ولی زیاد طول نکشید که فهمیدم بقیه همکارای خانم، به او زنگ زدن و گوشی ایشون خاموش بوده ، با بدبختی پس از ساعت کار لحظاتم و گذروندم، شب هم به تلخی برام گذشت ، صبح زود به شرکت اومدم و منتظر ورود خانم آریاپور شدم. پشت پنجره اتاقم ورود تک تک پرسنل رو میدم ، وقتی سرویس خانمای شرکت رسید در کمال بهت ، متوجه غیبت مجدد خانم آریاپور شدم. حسابی قاطی کردم، خیلی کلافه شدم و اعصابم بهم ریخت، بخودم گفتم عجب غلطی کردم بهترین پرسنل شرکت، بخاطر خواسته من کارش و ول کرد و رفت، با این تماس نگرفتن و با این اوضاع ، حتما تو خونوادش براش مشکل درست شده و اجازه بیرون اومدن نداره ، تمام طول روز و مثل سگ پاچه می گرفتم . بیچاره همکارانم که این رفتار من براشون عجیب مینمود سعی میکردن اطراف من نچرخن، ظهر که شد نهار نخورده بسمت تهران راهی شدم و برای پایان هفته در جمع خانواده ام حاضر شدم . پدرم هم از کلافگی من فهمید این حال من ربطی به کارم نداره و یه خبرایی هست، اما درجواب سوالش او را مطئمن کردم که خبری نیست. صبح دیر از خواب بیدارشدم و گوشی تلفن را برادشتم، هیچ خبری نبود نه پیامی نه تماسی، هیچی . خیره به صفحه گوشی بودم که یکدفه زنگ خورد و اسم خانم آریاپور روی صفحه نمایان شد. آخ، حتما زنگ زده بگه دیگه نمیام و تو باعث شدی من از کار بی کار بشم و دیگه نمیتونم با شرکتتون کارم و همین حرفا ، که توی کسری از ثانیه از ذهنم گذشت، تماسشو وصل کردم که دیدم خیلی سرحال و با نشاط و بدون اینکه به روی مبارک بیارن گزارش کار میدن . وقتی حرفاش تموم شد گفتم: خانم آریاپور، میشه بفرمایین دو روزه کجا تشریف دارین و چرا گوشیتون خاموش بوده . خیلی مصمم گفت: ببخشید آقای مهندس ، یه آقای خیلی محترم یه درخواستی از من کردن که مجبور شدم همه کار و زندگیمو تعطیل کنم و به پیشنهاد ایشون فکر کنم و تصمیم بگیرم، بابت غیبتم از شرکت از شما عذر خواهی میکنم اما امور مهمتری داشتم که به کارم ارجحیت داشت . در پاسخش گفتم: امیدوارم به نتیجه درستی رسیده باشید والا نمره منفی بدی توی پرنده پرسنلی تون درج میشه . در پاسخم خیلی محکم جواب داد: قطعا همینطوره آقای مهندس ، منتظر برگشتون هستم. مکالمه که تموم شد نفهمیدم باید خوشحال باشم یا ناراحت ، جواب منم که نداد. بلاخره من و قبول داره یا نداره.... بی خیال شدم و گفتم همین که برگشته سرکار یعنی همه چی خوبه، اگر به پیشنهادم جواب رد بده مهم نیست اون هم خوشگله هم تحصیل کرده و هم دوشیزه ، پس جواب رد شنیدن از چنین بانویی اصلا بد نیست ... بسرعت پنجشنه و جمعه تموم شد و نیمه شب راهی محل کارم شدم . صبح خیلی زود وارد شرکت شدم که نگهبانی خیلی تعجب کرد من پس از بررسی اوضاع کارخونه به دفترم رفتم دوساعت بعد هم همکارانم یکی یکی به محل کارشون وارد شدن . با ورود خانم آریاپور فورا اون و خواستم . درمقابلم جلوی میز مدیریت ایستاد و کارتابلش را روی میزم گذاشت وقتی کارتابل و باز کردم چشمم به گزارش غیبت خودش و جریمه و کسرحقوقی که برای خودش زده بود افتاد این موضوع باعث شد سکوت کنم و فعلا حرفی نزنم ، برگ گزارش و برداشتم و بقیه نامه ها واسنادش رو امضا کردم و به او دادم . هیچی حرفی بینمون رد و بدل نشد فقط کارتابل اداری رو که می دادم گفتم: گزارشتون و میخونم و نتیجشو میگم ، درحالی که سرش پایین بود تشکر کرد و ازاتاقم خارج شد. پس از پایان ساعت کار به اتاقم اومد و گفت: ببخشید میخواستم با شما صحبت کنم اجازه میدین؟ . با یک حالت ناراحت گفتم: بفرمایید گوشم باشماست . با شرم خاصی که توی کلامش بود گفت: بابت دو روز غیبیتم عذر خواهی میکنم ظاهرا شما رو اذیت کردم . جوب دادم: بله متاسفانه خیلی اذیت شدم ،شما میتونستین لااقل یه خبر بمن بدین . به چشمام خیره شد و گفت : ببخشید ولی واقعا باید فکر میکردم . شما تصور کنید همین بی خبری جزیی از فکر کردنم بوده ، نمیخواستم تصمیم احساسی بگیرم باید همه چیز و در مورد پیشنهادتون بررسی میکردم . با نگاه مخصوصی بهش گفتم: چه روش عجیبی، مگه خواسته من ناهنجاری داشت یا خارج از قائده بود . سرش و پایین انداخت گفت: خواستتون خیلیم خوب و عالی مطرح شد اما من باید با خانوادم مشورت میکردم و مهمتر اینکه ، خودم در خصوص شما با خودم ،باید به نتیجه میرسیدم شما برای من خیلی ارزشمندین الانم اگر اجازه بدین اصل حرفم و بگم . کشش ندادم و گفتم: بفرمایید، البته اگر مقدوره نتیجه بررسی ها و مشورت کردناتون و درخصوص پیشنهاد من و بفرمایید تا تکلیف خودم و بدونم . ادامه داد: بله حتما آقای مهندس ، اگر موافق باشین میخوام شما رو به شام دعوت کنم و راجع به پیشنهادتون صحبت کنیم..... موافقت کردم و هر دو به کارهای عقب مونده رسیدگی کردیم و ساعتی بعد اورا سوار بر ماشینم کردم و بسمت رستورانی که او آدرس داد حرکت کردیم . در بین راه ، دلم طاقت نیاورد و گفتم: خب نمیخواهید چیزی بگید حتما باید سرمیز غذا بگید، مقنعه اش را از سرش برداشت و یک روسری خوشرنگ به سرش بست و شروع به صحبت کرد نظر خانواده اش را اول گفت و بعد گفت : چرا این پیشنهاد به من دادید و چرا اینقد سر بسته؟ . دلایلم را گفتم و نیم ساعتی صحبتهای ما طول کشید که گفت: از اینکه من و لایق همراهی خودتون دونستید ازتون ممنونم ، همیشه توی زندگیم دنبال مردی بودم که مشخصات شما رو داشته باشه . این حرفش باعث شد ماشین و نگه دارم ، حالم یکدفه عوض شد و از ماشین پیاده شدم ، پشت ماشین ایستاده بودم که او هم پیاده شد و گفت: چیزی شد آقای مهندس ، حرف بدی زدم . به صورت زیبای همکارم خیره شدم ، چشمانش غرق نگرانی بود ، درمقابلش زانو زدم و دستانش را گرفتم و گفتم: با من ازدواج میکنی ، همسر من میشی ، مونس من میشی ... چشماش برقی زد و دستم رو کشید و از زمین بلند کرد و گفت: همونی که میخواهی میشم ، بله باهات ازدواج میکنم و تاهمیشه کنارت میمونم . در حالی که رهگذران این صحنه را میدیدند برخی بهت زده و برخی با لبخند ، مارا با نگاهشون بدرقه کردند منهم سر خانم تابنده آریاپور رو گرفتم و بوسیدم و او را سوار ماشینم کردم . بقیه ساعات اون روز و راجع به هر حرفی که جا مونده بود صحبت کردیم ، حتی وقتی از هم دیگه خدافظی کردیم به خونه اومدم و تا نزدیکی صبح با هم تلفنی حرف زدیم و قرار شد با خانوادش هماهنگ کنه تا من رسما خانم آریاپور و خواستگاری کنم.....
    این داستان واقعیست و ادامه دارد.
    عزیزان بابت غلط های تایپی و انشایی جدا عذر خواهی میکنم امیدوارم لذت برده باشین در قسمت های بعدی روابط سکسی من تابنده شروع میشه... به امید مجالی مجدد،


    نوشته: کیوان

  • 5

  • 2




  • نظرات:
    •   javadkaiko
    • 6 ماه،1 هفته
      • 2

    • قصه حسین کرد شبستری نوشتی؟
      فک کنم تاخیری زدی که اینقد طولش میدی


      و بازهم کص شر فقط کص شر


    •   Dr.tom
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • این همه لوس بازی!
      خوب لوس باش!
      اما جرا کپی از خارجی ها!
      زانو زد آقا مهندس!!!!دستش رو بوسید!!!کارگر گل داد!!!موسیقی سفارش داد!!!چیه این مزخرف بازی ها!دیشب خانمم بعد ۱۵سال گله کرد اومدیدید خواستگاری دسته گل نیاوردین!گفتم دهاتی بودیم بلد نبودیم!گفت چرا روز قبلش خواهر زاده ات رو خواستگاری کردن دسته گل آورده بودن!!!گفتم اونا دسته گل داده بودن به عروس ؛آیا زندگی هم بهش دادن؟؟؟به کلفت برا خونه پدر شوهر؛یه کیسه بوکس برا برادر شوهر و شوهر و ......حالا زندگیت رو نگاه کن!هر لحظه اش رو برات گل و گلستان کردم یا نه؟صورتم رو بوسید و ازم تشکر کرد؛و گفت عمرن دیگه بفکر دسته گل نیاوردن ما بیافته


    •   goozsho
    • 6 ماه،1 هفته
      • 0

    • ما بالاخره نفهمیدم داستان میخونیم باید جق بزنیم باید حشری بشیم باید یاد فیلمهای آمریکایی بیفتیم ببینیم کدوم قسمت و میگه .... چ وضعیه ... من که جقم نیومد جق هم نزدم ولی تو هم کار خوبی نکردی ما شلوار و درآوردیم دیدیم هیچ جاش برای جق کافی و وافی نیست


    •   Arman_R
    • 6 ماه،1 هفته
      • 0

    • جالب بود .. فقط سر جدتت تو قسمت های بعدی تکلیف بدن سکسی رو معلوم کن..


    •   PAYAMBARAN
    • 6 ماه،1 هفته
      • 0

    • حداقل به جای مقدمه یکم از حیکلت بگو این بالاییه خیلی تو نخته ( فکر کنم داستان بعدیت گی باشه ) . من کتاب دعا میخونم بیشتر صحنه ی سکسی داره تا داستان تو : (


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو