تجاوز به بهترین دوست! (۲)

1400/06/24

...قسمت قبل

با دیدن مامان و بابا که چمدون به دست بودند بهت زده جلوی در خشکم زد،من…من منتظر رهام بودم و اونوقت کی پشت در بود!
بابا-نگاه قیافشو خانوم فکر کنم سکته کرده!
مامان-زبونت رو گاز بگیر.
بهت زده فقط نگاهم به اونا بود و انگار زبونم بند اومده بود.
با صدای نازی انگار تلنگری بهم وارد شد.
نازی-چیشد؟چرا نمیایید داخل؟
-الان.
رو به مامان بابا گفتم:شما اینجا چیکار میکنید.
بابا-مثل اینکه از دیدنمون خوشحال نشدی.
هول زده گفتم:نه نه نه این چه حرفیه بفرمایید داخل.
از جلو در کنار رفتم و اونا درحالی که چمدوناشون رو میکشیدن وارد شدند.
نازی در خالی که با بلوز شلوار از اتاق خارج میشد سر جاش با تعجب ایستاد که از پشت چشم و ابرویی براش اومدم که هول کرده سمت مامان بابام اومد و در حالی که مامانم رو بغل میکرد و به بابام دست داد،ابراز خوشحالی کرد که اومدند بهمون سر بزنند.
بعد از جابه جا شدنشون توی سالن نشستیم،منم یه پیام زدم که اینورا فعلا نیاد چون مامان و بابام اومدند و اونم کلی از اینکه برناممون بهم ریخت ناراحت شد.
بابام-ببینم شما دوتا منتظر کسی بودید؟
-چطور؟
بابام-همچین آرایش کرده و حاضر آماده بودید.
مامان-ببینم تو چرا انقدر لباسات بازه؟
دستپاچه گفتم:چیزه…میدونید…از اینا شد.
نازی سریع پرید وسط حرفم و گفت:قرار بود دو سه تا از همکلاسیامون بیان امشب سریالمون پخش میشه نیست که هفته‌ای یه بار میاد ما هر هفته خونه یکی جمع میشیم.
مامان-ای‌بابا مانع خوشیتون شدیم.
-این چه حرفیه مامان حالا تکرارش رو میبینم.
بابا-این سوپرایز کردنتون ایده این مامان دیوونت بود،خیلی وقت بود کاشان نیومده بودید ما تصمیم گرفتیم بیاییم.تازه فردا قراره مامان و بابای نازی هم بیان البته قرار بود با ما بیان اما خب باباش کار داشت.
نازی با تعجب پرسید:اونا دیگه چرا.
مامان-دخترم واقعا که،یه زنگ بهمون نمیزنید بعد ناراحت هم هستید میخوان بیان.تازه داداش و خواهرت هم شاید بیان.
نازی پوفی کشید.
بعد شام بابا گفت خسته راه و زود رفت خوابید توی اتاق من و قرار شد امشب مامان و بابا توی اتاق من بخوابن و من برم توی اتاق شمیم،شانسی که آوردم این بود از قبل اتاق رو تمیز کرده بودم.
مامان و نازی در حال گپ زدن بودند که رفتم مسواک زدم و لباس راحتی پوشیدم موهام رو باز کردم و صورتم رو شستم.
از دستشویی بیرون اومدم و سمت اتاق شمیم رفتم که دیدم صداهای پچ پچ مانندی از توی سالن میاد.
خودم رو به گوشه دیوار راهرو کشیدم و آروم خم شدم تا منو نبینند که با چیزی که دیدم بهت زده دستام رو روی دهنم گذاشتم تا صدام در نیاد.
مامان سمت نازیی که خودش رو به مبل فشار داده بود خم کرده بود و دستاش روی سینه های شمیم میچرخید.
کمی خودم رو جلوتر کشیدم که ببینم چی میگه.
مامان-یعنی تا به حال هیچ رابطه‌ای نداشتی؟
شمیم-ن…نه.
مامان-حیف نیست،این سینه ها انقدر خوش دستن.
نازی-خ…خا…خاله.
مامان-جوننن خاله،ببینم این چیزی که این زیر قایم کردی هم انقدر مثل سینه‌هات بزرگه.
دستش سمت کش شلوار شمیم رفت که نازی سریع مچ دست مامان رو گرفت و گفت:خاله چیکار میکنی…شمیم الان میاد.
مامان-تا شمیم بیاد بزار یه حالی به هردومون بدم.
دست نازی رو پس زد و سریع دستش رو توی شرت شمیم کرد که یهو نازی آهی کشید که جون مامان بلند شد.
دستش رو از شرت شمیم بیرون آورد و توی دهن خودش کرد و با ملچ و ملوچ شروع به مکیدن کرد.
من فقط از یه بابت خیالم راحت بود اینکه بابام همیشه خواب سنگینی داشت وگرنه الان حتما آبروریزی میشد!
مامان دوباره دستش رو توی شلوار نازی کرد که شمیم شروع به آه کشیدن کرد و مامان از روی لباس مشغول گاز گرفتن سینه شمیم شد.
مامان-اوفففف چقدر سینه هات نرمه…اوفففف چه کص داغی…چقدر تپلیه…اوفففف نازی چقدر داغی…آه کص منم خیس شد…چه حسی داری خاله‌ات داره با انگشتاش بهت حال میده.
نازی فقط آه و ناله میکرد و هیچی نمیگفت.
مامان-اوفففف حرارتت داره ذوبم میکنه…اوفففف چقدر نرمی…اوه ببینم این چیه زیر دستم…هان؟…این چیه شمیم؟
نازی فقط با چشمای بسته آه و ناله میکرد.
صحنه‌ای که داشتم میدیدم،چیزایی کثیفی که داشتم از زبون کسی که مادرم بود میشنیدم رو باور نمیکردم.کسی که الگوی من بود و من میپرسیتدمش باورم نمیشه همچین کاری داشت انجام میداد!
مادرم کسی بود که اگر یه حرف زشت از دهنم بیرون میاد تو دهنم میکوبید و همیشه میگفت  چه دختر چه پسر نباید منطقه ممنوعه ما رو ببینند یا لمس کنند اونوقت خودش داشت چیکار میکرد؟
نازی با صدای لرزونی گفت:خ…خاله نکن…آه…خالهههه…نکننن…اونجا نه…آههههه…آخخخخ…نهههه
مامان با شهوت گفت:این چیه زیر انگشتم تکون میخوره هان دختر؟اوفففف چقدرم نرمهههه مثل ژله میلرزه…این چوچولته نه؟اووووف این چوچولته ببینش…حس خوبی بهت میده آره؟…دوست داری زبونم روش باشه…برات مثل اینکه آبنبات میخوری بخورم؟…اوفففف دوست دارییی؟
نازی-خالههههه…اهههه…اههههه.نکنننن…نکنننن.
مامان-بیا برام…بیا تا شمیم نیومد…برای خاله‌ات بیا تا برات دفعه بعدی بخوره…انقدر بخوره که دیگه هیچی برات نمونه…بیاااا…زودباششش.
نازی-خالههه…
مامان لباش رو به گردن نازی رسوند و کامل خودش رو روی نازی انداخت،پاهای نازی توی هوا میچرخید و میلرزید‌
مامان-آههههه جوووون چه گرمه…میخوام کصت رو…اصلا امشب پیش شمیم نرو پیش من باش تا صبح بهت حال بدمممم.
یهو دستای نازی روی کمر مامانم نشست و در حالی که شدت لرزش پاهاش بیشتر شد آهاششش پشت سر هم فضای خونه رو برداشت.
مامان-اوووففف…این آبتهههه…گرم تر از کصته…آهههه برای خاله اومدی…
بعد دستش رو از شرت نازی بیرون کشید و توی دهنم کرد که صورتم از چندشی جمع شد.
از روی نازی بلند شد ضربه‌ای به پای نازی بیحال که روی مبل افتاده بود زد و گفت:جمع کن خودتو الان دختره میاد بیرون.
نازی بیحال بلند شد دستی به موهاش کشید و بلوزش رو مرتب کرد.
چند ضربه‌ای به صورتم زدم و سعی کردم به حالت نرمال باشم،از رهدو بیرون اومدم که مامان سریع گفت:عه دخترم اومدی.
نازی سریع گفت:خوبی؟رنگ پریده چیزی شده؟
-هان؟نبابا خوبم.من خیلی خسته‌ام میرم میخوابم.
نازی سریع بلند شد و گفت:بریم با هم بخوابیم.
مامان-عا نازی جان مینشستی یکم دیگه صحبت میکردیم،تازه بحثمون داغ شد.
نازی سریع گفت:نه خاله جون بریم بخوابیم شما هم باید استراحت کنید خسته راه هستید.
دست منو گرفت و شب بخیری گفت و وارد اتاق شدیم.


دقیق دو روز گذشت از اون شب و مدام اون صحنه ها جلو چشمم  بود و از جلوی چشمام تکون نمیخورد،هنوز باودش برام سخت بود که مامان همچین کاری کرد.
این دو روزی که خانواده نازی هم اومدند هیچ اتفاقی نیوفتاد،خواهرش و داداشش نتونسته بودند مرخصی بگیرند و کاشان موندند و مامان و باباش اومده بودند.
باز شامامون رو خورده بودیم و همه دور همدیگه نشسته بودیم مشغول صحبت بودیم اما من به ظاهر شنونده بودم و هنوز فکرم درگیر بود.
موقع خواب هم مامان و بابای نازی تو اتاق نازی خوابیدند و منو نازی توی سالن جا گذاشتیم که بخوابیم اما مگه خواب به چشمای من میومد؟
نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای در یکی از اتاقا بلند شد  که سریع پتو رو روی سرم کشیدم،صدای قدم های پایی اومد و چند ثانیه بعد صدایی که گفت:نازی بیداری؟
بهت زده چشمام باز شد،این صدای مامان بود نکنه…نکنه باز اومده…نه انقدرا هم ریسک نمیکنه.
نازی-خاله؟اینجا چیکار میکنی؟
مامان-اوف دختر مگه فکر کص داغ تو با اون آب خوشمزه‌ات میذاره من بخوابم.بکش پایین هوس کردم.
نازی-چی داری میگی خاله،همون یه بار هم اشتباه بود بفرما برو بخواب.
دستام یخ کرده بود و میلرزید،باور نمیکردم.
آروم پتو رو یکم بالا دادم که تونستم یه چیزایی رو ببینم با اینکه تاریک بود اما نور تک لامپ آشپزخونه که روشن بود میتونستم ببینم.
مامان کنار نازی با یه پیراهن خواب نشسته بود،چطور تونست همچین ریسکی کنه پاشه بیاد بیرون با اینکه میدونه مامان و بابای نازی هستند.
مامان-ببین رو حرف من حرف نزن.
نازی-خاله زشته برو بخواب.من جای دخترتم چطور میتونی همچین کاری کنی.
مامان-نه که تو خیلی بدت اومد الان داری واسه من ادای تنگا رو در میاری.
نازی-مامانم اینا هستند.
مامان-نترس شوهر و منو شمیم که خوابشون سنگینه،ایران جنگ هم بشه اینا تکون نمیخورن.از بابت مامان و بابات هم خیالت راحت توی چای آخری که خوردن یه قرص خواب حل کردم.
با چیزی که شنیدم لبام رو توی دهنم کشیدم تا صدام در نیاد.
مامان بلند شد و پاش رو دو طرف صورت ناری گذاشت و دامنش رو بالا کشید و یهو با اونجاش نشست رو دهن نازی که چشمام گرد شد.
مامان-فعلا شروع کن و حرف هم نزن.
گازی شروع کرد با مشت زدن به پاهای مامان و از دهنش صداهای نا مفهوم در آوردن اما مامان انگار نمیشنید و فقط رو دهن نازی خودش رو تکون میداد.
مامان-دهنت رو باز کن عزیزم و فرض کن داری آب نبات میخوری،آب نبات خاله رو بمک اگه نخوری بلند نمیشم و اینطوری خفه میشی.بدو شروع کن.
نازی چند بار دیگه مشت زد و وقتی دید بی فایده‌س انگار شروع کرد.
مامان-آهههههه…لیس بزن…با اون زبونت نقطه به نقطه کصم رو فتح کن…همه‌ش مال توعه…آره بلیسش دخترم…جوووونننن…زبونت فوق العاده‌اس…آهههه چوچولم رو بمک…آره آره همونجا…اووووه فاکککک…فاکککک…بکن…زبونت رو کن سوراخمممم…آه سوراختم میخاره بکن تو سوراخمممم…بکنننن.آره منو بکننن…آهههه جر بده…تو کص لیس منی…اهههه کص لیسم کصمو لیس بزن.
یهو خم شد دستش رو وارد شلوارک خواب نازی کرد و شروع به مالیدنش کرد که پاهای نازی هوا دفت.
مامان-اهههه چقدر دلم برای کصت تنگ شده بود…مثل یه پنبه نرمههه…چوچولت مثل ژله تو دستم تکون میخوره…آهههه آره همونجا رو بخوررر…لیس بزن…لیسسسس…ادامه بدهههه…
مامان خودش رو روی صورت نازی تکون میداد و نازی با صدای بلند برای مامان میخورد،یهو از روی صورت نازی پاشد و نشست نازی رو داگی کرد و شلوارش رو کشید پایین که به دیدنش جونی گفت و تفی روی سوراخ کون نازی انداخت.
باورم نمیشه داشتم این صحنه ها رو میدیدم انگار انقدر شوک زده بودم که قدرت تکلمم ازم گرفته شده بود.
مامان با انگشت اشاره تفی که روی سوراخ کون نازی بود رو مالید و بعد یه انگشت رو کرد اون تو که نازی آخی گفت و خودش رو جلوی کشید اما مامان دست دیگه‌اش رو از زیر شکمش رو به چوچول نازی رسوند و مشغول مالیدنش شد که آه نازی بلند شد.
مامان در حالی که با یه انگشت تو کون نازی تلمبه میزد و با انگشت دیگه چوچولش رو میمالید،زبونش رو نزدیک سوراخ کص نازی برد و شروع به تلمبه زدن با زبونش تو کصش شد.
نازی جیغای خفه میکشید اما با دستش جلوی دهنش رو داشت و انگار داشت دیوانه میشد.
بعد از اینکه مامان کلی این حرکات رو تکرار کرد از نازی بیرون کشید و گفت:حالا حالاها نباید واسم بیایی دختر کوچولو.
بعد دراز کشید و پاهاش رو هوا داد و موهای نازی  رو گرفت کشید و گفت:بیا اینجا برام بلیس تا بیام برات از چشمه حیاتم یکم نوش جان کنی.
نازی خودش رو عقب کشید که مامان محکم موهاش رو کشید که نازی آییی گفت و مامان به زور کصش رو به دهن نازی رسونه و آهی کشید.
-خوبه دختر کوچولو…حالا مثل یه سگ خوب شروع به لیسیدن استخونت کن…بدو…بدو خاله متتظره…آره…همینه…آیییی…آفرین…ادامه بده…واینستا…عالیهههه…آره آره…همینهههه…واینستا…واینستا…آخخخ جقدر خوب میلیسی…حالا یه انگشتت رو تو کصم کن…بدو عسلم…بدوووو که سوراخ تنگ خاله منتظر اون انگشتای کشیدته…آرههه همینه…حالا بخور برام…بخورررر…آهههه تو فوق العاده‌اییی…همینطوری ادامه بده…من میخوام هفته ها باهات سکس کنم…اههههه…دارم میامممم…چوچولم رو بمالللل…بددوو…دارم میام…بمال…اره اره همینه…همینه…جر بدهههه.
نلزی درحالی که با چهار انگشت مشغود مالیدن کص مامان بود با صورتی عرق کرده مامانی که داشت به خودش رو میپیچید رو نگاه میکرد و من لجوجانه قطره های اشکم از هم سبقت گرفته بودند و چیزی نمونده بود هق هقم بلند شه اما جلوی خودم رو گرفتم تا نفهمند من بیدارم اونوقت نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم.
لبام رو انقدر گاز زده بودم مزه آهن خون رو توی دهنم حس میکردم و دلم میخواست عق بزنم توی صورتم مامان و بگم حالم ازت بهم میخوره!
امان که انگار به ارگاسم رسیده بود بلند شد و نازی رو به خودش تکیه داد و پاهاش رو باز کرد و دقیقا رو به روی من بود و من میتونستم اون کص نسبتا تیره نازی رو که رو به روی من باز شده بود ببینم.
با دستش مشغول مالیدن کص نازی شد و با اون یکی دستش سینه های نازی رو لمس میکرد و دورانی بازی میداد.
نازی آهن و ناله میکرد و مامان که انگار جونی تو بدن نداشت فقط نسبت به واکنشای نازی جووون جوننن میکرد.
یهو سرعت دستاش رو زیاد که تمام بدن نازی داشت میلرزید و یهو نازی کونش رو محکم به زمین کوبید و تو بدن مامان ولو شد.
ماملن روی زمین خوابوندش و پاهاش رو باز کرد و مشغول لیسیدن کص نازی شد که نازی فقط ناله های ریزی از دهنش خارج میشد.
مامان-آبت فوق العاده‌س فکر کنم تا اینجا هستم باید چند بار دیگه از این آب خوش مزه‌ات مزه کنم.
بعد شرت و شلوار رو پای نازی کرد و پتو رو روی بدن بیحال نازی انداخت بلند شد به اتاقم رفت.
پتو رو روی سرم کامل کشیدم و اشکام کل بالشت رو خیس کرد.

ادامه دارد…

نوشته: Janan21


👍 12
👎 3
35001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

832318
2021-09-15 01:27:20 +0430 +0430

من نفهمیدم نازی کیه، شمیم کیه
(مامان-تا شمیم بیاد بزار یه حالی به هردومون بدم.
دست نازی رو پس زد و سریع دستش رو توی شرت شمیم کرد که یهو نازی آهی کشید که جون مامان بلند شد.)
فقط این قسمت و توضیح بده چی به چیه بقیشو ول کن
شما دو نفر هستین تو از بیرون نگاه میکنی، ولی جوری نوشتی که انگار تو اتاق سه نفر هستش.
مغزم رگ به رگ شد😂😂😂

6 ❤️

832403
2021-09-15 11:45:34 +0430 +0430

مثل فیلم فایت کلاب بود انگار 🤣

1 ❤️

832412
2021-09-15 13:38:20 +0430 +0430

خیلی زیبا بود، کلا از داستانایی که مجهول و معما گونه باشه خوشم میاد.

0 ❤️