جرقه (۴)

1400/04/11

...قسمت قبل

#10

بگایی واسه همه اتفاق می‌افتاد. فرقی نداشت پسر وزیر باشی یا آدم فقیر. ته تهش لازم نبود کار خاصی انجام بدی، بگایی خودش پیدات می‌کرد با یه پوزخند به فنات میداد! مثل حالا که داشتیم با تارا برنامه‌ای رو که از تلویزیون پخش می‌شد نگاه میکردیم. فکر می‌کردم تاراهم مثل من داره برنامه رو میبینه اما با سوالی که پرسید فهمیدم اشتباه میکردم.
-میگم… قضیه تو و ریحانه چی بود اون شب؟
گیج نگاهش کردم. ادامه داد:
-چند شب پیش رو میگم. خیلی باهم جیک تو جیک بودین.
به شوخی گفتم:
-تو روابط خواهر برادری ما فضولی نکن!
اخم کرد و با قهر گفت:
-تو که کارت پیش من گیر میکنه باز.
با خنده بغلش نشستم ولی از درون فکر کردم راست میگه! موقعی که به خاطر پریود من رو پشت چراغ قرمز میذاشت دهنم سرویس میشد تا میتونستم تحمل کنم، اگه قهر میکرد که دیگه قشنگ به غلط کردن میفتادم! مردد بودم باهاش جریان رو در میون بذارم یا نه، آخرش که دیدم راهی نداره گفتم:
-قضیه از این قراره که، این خواهر خانوم ما غلط اضافی کرد!
-چی‌کار؟؟!
-از خودش عکس لختی گرفته بود گذاشته بود تو یه کانال تلگرامی.
هینی کشید و با کف دست کوبید به گونه‌اش. با خودم گفتم این اگه بدونه فیلم سوپر خودمون رو دارم تو سایت‌ها پخش میکنم چیکار میکنه؟!
-جدی؟ چرا؟؟؟
-چمیدونم. این دهه هشتادیا از این دیوونه بازیا میکنن هر از گاهی.
-خیلی لختی بود؟
یاد عکس افتادم. گوشیم رو در آوردم و تو پوشه تلگرام دنبالش گشتم. فکر نمی‌کردم پیداش کنم اما بعد از کمی جست و جو بازش کردم و گرفتم جلوی تارا. با دیدن عکس چشم‌هاش گرد شد و گفت:
-این واقعا ریحانه‌ست؟
-آره، چطور؟
یکم خیره به عکس نگاه کرد و گفت:
-آخه… چطور بگم. بهش نمیخوره اندامش اینجوری باشه.
بی‌اختیار پرسیدم:
-جدی؟ خوبه به نظرت؟
-آره خره! نگاش کن…
بعد دستشو روی عکس کشید و ادامه داد:
-ببین چقدر کمرش باریکه، رون و باسن…
به اینجا که رسید حرفشو قطع کرد و از اینکه جلوی من این حرف‌ها رو داره در مورد خواهرم میزنه خجالت کشید. حرفشو اصلاح کرد و گفت‌:
-یعنی منظورم اینه که بی‌شرف چه پوست صافی داره! ادیته یا واقعا پوستش اینجوریه؟
من که تازه رفته بودم تو بحر عکس گیج گفتم‌:
-ها؟!
اصلا حرفشو نفهمیده بودم. انگار توی عکس غرق شده بودم. راست می‌گفت. بدنش فوق‌العاده بود. هیچ نقصی نداشت، البته سینه‌‌هاش یه نمه کوچولو… با کشیده شدن انگشت تارا به روی عکس یه دفعه به خودم اومدم و نگاهم رو از عکس جدا کردم و به تارا دوختم. داشتیم چه غلطی می‌کردیم؟ من داشتم با زنم خواهرم رو از رو عکس لختیش دید میزدم؟ تارا هم سرشو آورد بالا. یکم هم رو نگاه کردیم و سکوت بینمون سنگین شد. واسه حفظ ظاهر از جام پاشدم و گفتم:
-ام… میرم… میرم آبمیوه بیارم.
و سریع از جلوی چشم‌هاش جیم زدم. تا جایی که می‌شد لفتش دادم و یه ربع بعد با دوتا لیوان آبمیوه برگشتم تو هال اما بلافاصله با چهره‌ی رنگ پریده تارا که به گوشی زل زده بود مواجه شدم. با تعجب گفتم:
-تارا؟
وقتی دیدم جواب نمیده سینی رو گذاشتم کنار و رفتم نزدیکش. میخ گوشی شده بود. خم شدم و با دیدن چیزی که توی گوشی بود حس کردم روح از تنم پر کشید. رفته بود توی مرورگر و سایتی که با خریت من بسته نشده بود رو ریلود کرده بود. حالا فیلم رابطه جنسی من و اون در حال پخش بود و به خاطر ولوم کمش صداش رو موقع پخش از تو آشپزخونه نشنیده بودم. دستمو بردم سمت گوشی و گفتم‌:
-توضیح میدم.
با جیغ دستشو کشید و گفت:
-دستتو به من نزن! تو چه غلطی کردی مهدی؟ ها؟
موندم چی بگم. هیچ حرفی نداشتم، هیچی!
-بذار واست توضیح…
-نمیخواد توضیح بدی، توضیحی نمونده!
و از جا بلند شد و همراه گوشیم رفت تو اتاق خواب و در رو قفل کرد. داد زدم:
-گوشی رو کجا میبری؟ ای بابا!
واسه من بگایی تو همین نقطه بود. درست وقتی که انتظارش رو نداشتم تارا همه چی رو فهمید. تا آخر شب پشت در اتاقش کلی داد و بیداد کردم اما جوابی نداد. نصفه شب بود که باز رفتم پشت در و گفتم:
-تارا عزیزم، مگه تو دسشویی نمیخوای بری؟ اونجا بمونی مثانه‌ات میترکه‌ها!
-برو گمشو!
کلافه دستی به صورتم کشیدم. رفتم رو کاناپه نشستم و دراز کشیدم. ساعت 3 صبح بود و من هنوز بیدار بودم. یهو یاد چیزی افتادم و از جام پریدم. رفتم سمت انباری کوچولوی بالای سقف حموم و جعبه‌ای که توش پر از دسته کلید بود رو برداشتم. با کمی جست و جو کلید مورد نظر رو پیدا کردم و پاورچین پاورچین رفتم سمت در. کلید انداختم و آروم بازش کردم. نور افتاد رو تارا که آسوده رو تخت خوابیده بود و گوشی همونطور دستش مونده بود. حال میداد الان بیدارش میکردم، زهره‌اش می‌ترکید! گوشی رو از دستش کشیدم و قفلش رو باز کردم. هنوز تو سایت بود منتهی معلوم بود داشته کامنت‌ها رو میخونده و خوابش برده، چرا؟! نگاهش که کردم دیدم چشم‌هاش بازه و داره به من نگاه میکنه. جا خوردم و دستمو گذاشتم رو قلبم:
-دهنت سرویس! زهره‌م ترکید.
-چرا این کار رو کردی مهدی؟ هرچی فکر میکنم به جایی نمیرسم.
صداش بغض داشت. جدی شدم و کنارش نشستم. هنوز بی‌حرکت بود. دستمو رو صورتش کشیدم و گفتم:
-اول از همه بذار خاطرت رو جمع کنم. احتمالا خودت دیدی که صورت هیچکدوممون تو فیلم‌ها مشخص نیست و از این بابت هیچ خطری تهدیدمون نمیکنه. هیچکی قرار نیست در این مورد چیزی بفهمه، مطمئن باش! و اما… در مورد دلیلش باید بگم که… خودتم خوب میدونی که من همیشه دنبال هیجان بیشتر توی روابط جنسیمونم. خونه آقاجونو که یادته؟
با یاد آوری سکس اون شب تو خونه آقاجون سری تکون داد.
-یه سوال میپرسم فقط راستشو بگو، اون شب چطور بود؟
-یعنی چی چطور بود؟
-سکسمون، صادق باش. حس واقعیت رو بگو.
بعد از کمی مکث گفت:
-یکی از بهترین سکس‌هایی که داشتم.
بشگنی زدم و گفتم:
-آفرین! حالا دلیل لذت اون شبمون چی بود؟ هیجان! هرچی هیجان توی سکس بیشتر باشه لذتش هم بیشتره. تنها دلیلی که فیلم‌های رابطه‌مون رو تو اینترنت پخش کردم فقط و فقط هیجانش بود و نه بیشتر. اشتباه کردم که باهات در میون نذاشتم، از این بابت متاسفم اما بهم حق بده! از واکنشت خیلی میترسیدم.
-من حرفم اینه که چطور راضی شدی بقیه تن لخت من رو ببینن؟
-کسی خبر نداره اون بدن، بدن توئه.
-من کار به بقیه ندرام مهدی! خودتو دارم میگم. تو چطور راضی شدی این کار رو انجام بدی؟
یکم مکث کردم و گفتم:
-حاضرم به خاطر لذت بیشتر جفتمون، این کار رو انجام بدم.
این شاید صادقانه ترین حرفی بود که تو کل عمرم زدم. ادامه دادم:
-فقط لذت خودم نه، لذت تو رو هم در نظر گرفتم چون شناختمت. میدونم توهم از این چیزا بدت نمیاد! فقط باید راه بیفتی.
قبل از اینکه چیزی بگه گوشی رو مقابلش گرفتم و گفتم:
-میبینم تو نبود من داشتی کامنتارو میخوندی!
خودشو زد به اون راه.
-چرا چرت میگی. من چیزی نخوندم.
-واقعا؟ بعد این همه مدت میخوای منو بپیچونی؟
و وقتی دیدم الان وقتشه خم ‌شدم و لبش رو به زور بوسیدم. اولش تقلا کرد تا خودشو رها کنه اما لبم رو همونجور نگه داشتم تا کم کم بی‌حرکت شد و در نهایت اونم من رو بوسید. عقب کشیدم و گفتم:
-آشتی؟
همونجور نگاهم کرد و چیزی نگفت. ادامه دادم:
-این سکوتت رو به عنوان جواب بله در نظر میگیرم، پرنسس!
بالاخره خنده کوچیکی کرد که با بوسه‌م ساکتش کردم.


چند روزی گذشت و دوباره به سرم زد از رابطه ‌مون فیلم بگیرم و آپلود کنم. انگار به این کار اعتیاد پیدا کرده بودم. این بار البته یه فرق دیگه داشت. اینبار قرار بود خود تارا بدونه، البته اگه میتونستم به اون موقعیت برسم! هرچند سه روز پیش از زیر زبونش کشیدم که اون شب از خوندن کامنت‌های زیر پستمون خوشش اومده، خدا میدونست چقدر با شنیدن این حرف حشری شدم! اما هنوز نمیدونستم نظر تارا با فیلم گرفتن از رابطه‌مون مساعده یا هنوز مخالفه. بعد از اینکه از دانشگاه برگشت موضوع رو بهش گفتم اما مخالفت کرد. دوباره برای قانع کردنش زدم تو جلد دیگه‌ام و گفتم:
-ببین عزیز من! تو این جامعه همه میگن که این فانتزی‌ها و این کار‌ها اشتباهه، اما یه بار به این فکر کن که چرا؟! مگه نمیگی با فکر به اون کامنتها لذت بردی؟ خب چرا به خاطر حرف و نظر بقیه این لذت رو از خودمون دریغ کنیم؟ این تازه یه فیلمه. می‌تونیم خیلی کارهای بیشتری تو سکس هامون انجام بدیم که مزه لذتش تا آخر عمر زیر زبونمون باشه.
تارا مردد گفت:
-تو… تو مشکلی نداری؟
-با چی؟
-با اینکه… یه مرد دیگه اندام زنت رو میبینه؟
به شوخی گفتم: تو چی؟ تو مشکلی نداری که یه زن دیگه اندام شوهرت رو میبینه؟
کمی خیره تو چشمهام نگاه کرد و گفت: من بهت اعتماد دارم.
با شهوت محکم به باسنش چنگ زدم و لمبرهاش رو توی انگشتهام فشردم. لب هاش رو بوسیدم و گفتم: پس آماده ای؟
سرش که به بالا و پایین تکون خورد خم شدم و دست انداختم پشت رونهاش و انداختمش روی کولم. جیغی کشید و با هیجان گفت: مهدی!!
خندیدم و تارا گفت: رفتی باشگاه هرکول شدی واسه خودت!
رسیدیم به اتاق خواب. روی تخت انداختمش و گفتم: الان روی همین تخت بهت نشون میدم هرکول یعنی چی.
با چشمهای پر شهوت چنگی به بدنم زد و گفت: مشتاقم هرکول اصل کاری رو ببینم!
و به کیرم اشاره کرد. خیلی سریع و ناشیانه جوری که انگار اولین سکسمونه لباس های هم رو در آوردیم. انگار با این چیزا سکسمون جون تازه ای گرفته بود. به پشت دراز کشیده و پاهاش رو از هم باز کرده بود. بین پاهاش که جا گرفتم تاره یاد گوشی افتادم. به خاطر هیجان نزدیک بود اصل کاری رو فراموش کنم! از روی پاتختی برش داشتم، دکمه رکورد رو فشردم و با شروع فیلم گوشی رو جلوی شکم خودم جوری که محل دخول کامل مشخص باشه گرفتم. حس عجیبی داشتم. اولین بار بود که قرار بود یه نفر دیگه به جز خودم خصوصی ترین قسمت بدن همسرم یعنی واژنش رو ببینه. شست دستم رو روی کس تارا کشیدم و انگار با این حرکتم هرچی آب تو کسش بود بیرون اومد و خیلی سریع کسش خیس شد.
-چقدر خیسی.
تارا به کیرم چنگ زد و کشید سمت خودش:
-بکن…
به حرفش عمل کردم و کیرم رو یک ضرب فرو کردم. با یک دست مشغول فیلم برداری و با شست دست دیگه چوچول همسرم رو می‌مالیدم. صدای ناله های تارا بدجوری بلند شده بود. کمرش رو بالا میگرفت و خودش رو به من می‌فشرد. برشگردوندم و تارا به شکم دراز کشید. روی باسنش سوار شدم و شروع کردم به تلمبه زدن. با دیدن سوراخ تیره باسنش دوباره این فکر به ذهنم رسید که چرا من مثل بقیه با زنم از پشت سکس نمیکنم؟ فکرم درگیر شد. انگشتمو بردم سمت سوراخش و روش فشار دادم که سریع دستمو پس زد. همه این صحنه‌ها داشت ضبط میشد. به خودم قول دادم الان که نه، اما بعدا حتما از خجالت سوراخ آکبندش دربیام! هیجان زیاد باعث شد نتونم مثل وقتای دیگه مقاومت کنم و خیلی زود توی کسش ارضا شدم. نفس نفس زنان ضبط فیلم رو متوقف کردم و گفتم: اومدی؟
سری تکون داد و گفت: دوبار!
پشمام ریخت! سابقه نداشت تو مدت به این کمی دوبار ارضا بشه. این بار دیگه بعد سکس نه رفتم حموم و نه خوابیدم، يه راست فیلم رو پخش کردم و گفتم:
-تارا بیا ببین.
با کنجکاوی اومد جلو و فیلم رو نگاه کرد. مشکل خاصی نداشت و نیاز به کات و سانسور نبود. وارد سایت شدم و فیلم رو با عنوان «سکس من و همسرم قسمت 3» آپلود کردم. به خاصر سرعت تخمی نت معمولا طول می‌کشید تا آپلود بشه. وقتی تو سایت قرار گرفت، بعد چند دقیقه سایت رو رفرش کردم و تو همون مدت نزدیک بیست تا کامنت اومده بود! یکی یکی با تارا شروع کردیم خوندن کامنت ها. هر کدوم از یکی دیگه حشری کننده تر. تارا با دیدن کامنتی که نوشته بود «زنت چه کص خوشگلی داره» گوشی رو از دستم چنگ زد و چندبار کامنت رو خوند. بعد بدون حرفی باز گوشی رو گرفت سمتم. یکم خیره نگاهش کردم و شروع کردیم خوندن باقی کامنت‌ها. چند نفر نوشته بودند «کاش من جات بودم» یا «آخ اگه الان زنت زیر کیر من بود پاره‌ش میکردم» تارا رو نمیدونستم اما من با خوندن این کامنت ها بدجوری حشری میشدم! رو به تارا گفتم: نظرت چیه؟
-نظری ندارم!
-واقعا؟!
کمی تو چشمهام خیره نگاه کرد. یه دفعه کیرم رو چنگ زد و گفت: میخوام!
خندیدم و گفتم: خانوم حشری خودمی. سیرمونی هم که اصلا نداری!
تارا اما فقط به فکر کیر من بود و معلوم بود بدجوری حشری شده. یه بار دیگه سکس کردیم و این بار لذت خاصی داشت. لذت عبور از مرزها!


چندتا امتحان خیلی سخت داشتم و می‌خواستم هر جور که شده با نمره بالا پاس بشم. تارا هم مثل خودم امتحانات سختی داشت ولی به خاطر تمرکز بیشتر میرفت کتابخونه درس میخوند. من اما خونه مونده بودم و تو پذیرایی کتاب میخوندم. تقریبا آخراش بود که خسته شدم و دستی به گردنم کشیدم. با صدای تق تق در و بعد زنگ آیفون از جا بلند شدم و به سمت در رفتم. درو که باز کردم ریحانه پشت در بود. اولین چیزی که با دیدن چهره‌اش یادم اومد اون عکس سلفی و اندام طلاییش بود. همین چند ساعت پیش داشتم بهش فکر می‌کردم و با شروع کردن به درس خوندن از یادم رفته بود و حالا، با دیدنش باز اون تصویر تو ذهنم زنده شد. نمی‌دونم چه مرگم بود که همه‌ش اون عکس تو ذهنم زنده میشد. بیخیال اون عکس شدم و به خودش که جلوم ایستاده بود نگاه کردم. با خودم فکر کردم واقعا زیر اون مانتوی ساده سبز و جین سفید چنین اندامی قایم شده؟ میدونستم فکر به این ها یه چیزی از اشتباه هم اون ور تره اما نمیشد. واقعا نمیشد!
-داداش؟ سلام کردما!
با صدای ریحانه از فکر بیرون اومدم و خیره صورتش شدم. ریحانه که دید دوباره تو هپروتم گفت:
-الو! رام نمیدی تو؟
بالاخره به خودم اومدم و رفتم کنار.
-داداش گیج میزنیا، خیلی مشکوکی!
به عادت شوخی های گذشته. لپش رو تو بین انگشتام گرفتم و کشیدم اما اینبار یه چیزی فرق داشت. با حس نرمی لپش حس خوبی بهم دست داد. حس خوبی که بد بود! لپش رو ول کردم، با خنده گفت: آی! شوخی کردم خو.
-شوخی نکن.
یه دستش رو جلوی سینه ش گذاشت و دست دیگه‌ش رو پشتش. جلوم خم شد و گفت: چشم سرورم.
توجهی به لودگی‌هاش نکردم. پشت سرم راه افتاد. روی کاناپه نشستم و جزوه م رو برداشتم. گفت: زنت خونه نیست؟
-نه، رفته کتابخونه.
دماغشو چین داد: بهتر، سلیطه!
چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم: زنمه ها! حواست باشه چی میگی.
چشم‌هاش رو مظلوم کرد و جواب داد: دلت میاد؟ طرف اونو میگیری منو ول میکنی؟
جوابشو ندادم. ریحانه از این بی حوصلگیم تعجب کرد اما چیزی نگفت و تلویزیون رو روشن کرد. سریال فرندز رو پخش می‌کرد. البته که تو صدا و سیما پخش نمیکردن! چند هفته ای بود ماهواره خریده بودیم. سریالش اونقدر خوب بود که جزوه رو گذاشتم کنار تا بعدا بخونم. دستم رو پشت سر ریحانه روی مبل گذاشتم و سریال رو تماشا کردم. کمدی بود و با هرصحنه دوتایی می‌خندیدیم. ریحانه از جاش بلند شد و با سینی چای برگشت. وقتی نشست دستم روی شونه اش نشست. با چندتا صحنه خنده دار، خندید و شکمش رو گرفت و کمی به جلو خم شد. دستم کم کم پایین اومد و به اواسط کمرش رسید. با حس گرمی بدنش یاد کمر فوق باریکش تو عکس افتادم. وسوسه این که کمرش رو لمس کنم تا بفهمم اون عکس واقعی بوده یا نه بهم غلبه کرد. آروم و به شکل نامحسوس دستم رو پایین تر بردم. تقریبا دستم به یک وجبی باسنش رسیده بود که آروم آروم روی کمرش یه فرو رفتگی حس کردم. اینبار با جرأت بیشتر دستمو کمی رو کمرش کشیدم که متوجه شدم دور کمر و پهلوهاش هم خیلی باریکه. وقتی قشنگ ابعاد کمرش دستم اومد واقعا پشمی برام باقی نمونده بود، قشنگ تو همون حالت که مثلا تلوزیون نگاه میکردم دهنم باز مونده بود. کمرش دقیقا شکل عکس بود، یعنی کمری که حالا داشتم لمسش میکردم! فقط چند سانتی متر پایین تر باسنش بود و با توجه به عکسی که ازش دیده بودم به طور قطع مطمئن بودم باسنش حتی از کمرشم خوشگل‌تره اما حیف که نه تخمشو داشتم و نه مبل اجازه می‌داد لمسش کنم. کیرم کم کم داشت بلند میشد. دستم رو کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. با کشیدن دستم ریحانه برگشت و یه لحظ نگاهم کرد. از نگاهش خشک شدم. حس کردم میدونست دارم چه غلطی میکنم اما به روی خودش نیاورده بود. تا آخر فیلم ساکت و دست به سینه سرجام نشستم و تکون نخوردم. ریحانه این بار خیلی زود رفت و حتی ازم نخواست برسونمش. نمی‌دونم چرا. یادم افتاد این موقع از روز خواهر 16 ساله‌م تنهاست. به خودم اومدم و رفتم دنبالش. سر خیابون پیداش کردم. سوار شد و رسوندمش خونه آقاجون.


دو هفته گذشت. تو این دو هفته یه بار دیگه از سکس خودم و تارا فیلم گرفتم و توی سایت آپلود کردم. این دفعه توی آشپزخونه بود و چقدرم لذت بخش بود! با این سبک جدید توی زندگی سکسیمون حس میکردم هر روز جوون‌تر میشم! ظهر جمعه بود. دیگه واقعا به سر زدن به سایت ها و خوندن نظر بقیه معتاد شده بودم. حتی بعضی وقت ها که میرفتم تو سایت یادم میفتاد همین نیم ساعت پیش تازه سایت رو بسته بودم. امروز و این لحظه هم همینطوری بود. این بار محیط سایت رو بیشتر گشتم. چشمم به قسمت اعلان ها افتاد و کنجکاو بازش کردم. کل کارم تو سایت این بود که فیلم بزارم و کامنت بخونم و هیچ وقت با بخش های دیگه ش کاری نداشتم. حالا اما برای اولین بار وارد بخش اعلان ها شدم و جدای از صد‌ها لایکی که گرفته بودم، کلی پیام خصوصی داشتم. با کنجکاوی بیشتر یکی از پیام هارو باز کردم.
-زوج خوبی به نظر می‌رسید. نفر سومم 29 ساله از تبریز. اگه تمایل به روابط سه نفره داشتید به شدت مشتاقم.
پیام بعدی رو باز کردم.
-سعید و مهدیه هستیم 32 و 30 ساله و برای روابط بیشتر علاقه‌مندیم. اگه شماهم اهلش بودین به همین خصوصی پیام بدین.
چندتا چرت و پرت دیگه بود و چندین زوج و نفر سوم دیگه پیام داده بودند. حتی چند نفری عکس کیرشون رو هم فرستاده بودند!
به خودم که اومدم دستم رو تو شلوارم کرده بودم و کیر شق شده‌م رو می‌مالیدم. چنان شهوتی شدم که از جا پریدم و وارد اتاق خواب شدم. تارا جلوی میز آرایشش نشسته بود و داشت گوشواره هاش رو تو گوشش می‌کرد. با دیدن من و حالتم فهمید قضیه از چه قراره. دیگه به این کارهای هم عادتم کرده بودیم. خندید و گفت: صبر کن یه دیقه.
گوشواره هاش رو گوش نکرده در آورد و گذاشت روی میز. از جاش بلند شد و دو سه قدم باقی مونده رو با عشوه به سمتم برداشت. بدون حرف جلوم روی دوزانو نشست. خودم قبل از اون شلوارم رو کشیدم پایین و کیرم رو روی لب‌هایش فشار دادم. با لمس لب های نرمش گفتم: ساک بزن. فقط ساک بزن!
-تا هروقت که آقاییمون بخواد!
کیرم رو گرفت و شروع کرد ساک زدن. وسط ساک زدن خودم کمرم رو به سمت جلو دادم و کارم رو تکرار کردم. کم کم دست هام رو آوردم جلو و سرش رو محکم گرفتم. وقتی برام ساک میزد نمیتونستم مقاومت کنم و دوست داشتم خودم دهنش رو بگام. سه چهار تا که تلمبه زدم یادم افتاد پوزیشن بهتری هم هست. به پشت روی تخت درازش کردم. تو این حالت سرش از تخت بیرون افتاده بود و من جلوی تخت ایستاده بودم. کیرم رو دادم دستش و تخم هام رو روی صورتش گرفتم. خودش شروع کردن خوردن تخم هام و همزمان جق زدن. کیرم رو روی لبش گذاشتم و فشار دادم. لب هاش از هم فاصله گرفت و این بار بدون ملاحظه، کیرم رو تا جایی که امکان داشت فشار دادم. اونقدر فشار دادم که کامل وارد فضای تنگ گلوش شد و پوست اطراف کیرم به لب های نرمش برخورد کرد. کیرم رو که بیرون کشیدم. چنان سرفه کرد و عق زد که گفتم الان بالا میاره اما خودش رو نگه داشت. گفتم: خوبی؟
سری تکون داد و این‌بار خودش سریع کیرم رو وارد دهنش کرد. کارم رو تکرار کردم و این بار چند تا تلمبه بیشتر زدم. هر چند لحظه یه بار کیرمو از دهنش در می‌آورد، سرفه می‌کرد و نفس میگفت و با این وجود بازم میخواست همینجوری برام ساک بزنه. به این میگفتن زن زندگی! تو اون گیر و دار که عمیقا غرق شهوت بودم یه لحظه سنگینی نگاهی رو حس کردم. سرم که چرخوندم نگاهم تو نگاه آشنا و پر از بهت ریحانه قفل شد. جا خورده خودم رو کشیدم عقب و تو اون شرایط کیرم به طرز خوش آیندی از دهن تارا خارج شد ولی که چه حیف که لذتش کوفتم شد. سریع شلوارم رو بالا کشیدم و وقتی برگشتم اثری از ریحانه نبود. تارا با تعجب گفت: چیزی شده؟
-نه. همینجا بمون الان میام.
با قدم های بلند رفتم سمت پذیرایی و دیدم که در خونه بسته شد. بدون کفش دویدم و از خونه خارج شدم. ریحانه تو راهرو داشت میدوید، منم دویدم و قبل از اینکه به آسانسور یا پله ها برسه گرفتمش.
-کجا؟ دیر اومدی زودم میخوای بری؟!
ریحانه با ترس نگاهم کرد.
-داداش بذار برم تو رو خدا. ببخشید اشتباه کردم سر زده اومدم. اصلا من هیچی ندیدم فقط بذار برم.
خیلی دوست داشتم مثل اون دفعه به سیلی جانانه مهمونش کنم اما جلوی خودم رو گرفتم. به جاش دستش رو گرفتم و کشوندم سمت خونه.
-نه بابا! اشتباه کردم و ببخشید دیگه فایده نداره.
پاهاش رو روی زمین قفل کرده بود اما اونقدر محکم کشیدم که سر خورد و اومد سمت در. به زور انداختمش تو خونه و تارا که تازه از اتاق خواب خارج شده بود با تعجب به ما نگاه کرد.
-چی شده؟
-بخدا نمیدونستم دارین چیکار میکنین. در زدم جواب ندادین منم اومدم تو. داداش ببخشید!
دوزاری تارا خیلی سریع جا افتاد و خجالت کشید. به ریحانه نگاه کرد که جدی جدی داشت گریه ش میگرفت. بعد رو به من گفت: میخوای چیکار کنی؟
سر جام وایستادم و بهشون نگاه کردم. واقعا میخواستم چیکار کنم؟ این یه اتفاق بود و تقصیر ریحانه‌هم نبود. ما اشتباه کرده بودیم که در رو باز گذاشتیم. ولش کردم و با کلافگی دستی به صورتم کشیدم. بدجوری احساس شرم میکردم و در حقیقت سه تاییمون خجالت زده و معذب بودیم. توی سکوت سنگین به هم نگاه کردیم و در نهایت برای خالی نبودن عریضه رو به ریحانه گفتم: بار آخرت باشه بدون در زدن وارد اتاق بقیه میشی!
بعد راهمو گرفتم و فرار کردم اتاق خواب، تارا رفت به آشپزخونه و ریحانه هم واسه مقابل تی وی نشست و الکی روشنش کرد. کمی که گذشت، حس کردم خیطه همه ش تو اتاق باشم و واسه حفظ ظاهرم که شده برگشتم تو پذیرایی. حین رفتن به آشپزخونه نگاهی به ریحانه انداختم که مثلا فیلم نگاه می‌کرد. یکم صورتش فرق کرده بود، انگار… آرایش کرده بود‌! چطور جلوی مامان جرأت کرده بود؟ وارد آشپزخونه ‌شدم. تارا بی کار پشت میز غذاخوری نشسته بود. با دیدنم گفت:
-میگم… خیلی بد شد نه؟
-آره بد شد!
کاش موقع دخول مچمون رو می‌گرفت. مثلا وقتی تو حالت داگی سکس میکردیم نه وقتی که تارا داشت واسم ساک میزد، اونم تو اون پوزیشن! نمیدونم چرا اینجوری فکر میکردم. انگار ساک زدن بدتر و خجالت آورتر از سکس واقعی بود. کمی بعد برگشتم تو پذیرایی. یکم دست دست کردم و الکی نشستم کنار ریحانه. یه لحظه که نگاهش کردم انگار داشت لبخند میزد، شایدم من اشتباه میکردم. یه دفعه برگشت سمتم و دستش رو گذاشت روی رون پام.
-میگم داداش… میشه یه چیزی ازت بخوام؟
حس کردم فشار دستش به پام بیش‌از حد معموله. همونطور که جوابش رو میدادم دستش رو جوری که ضایع نباشه از روی پام برداشتم.
-تا چی باشه!
-خب… میخوام واسه یکی از دوستام تولد بگیرم. خونه خودشون نمیشه. خونه ماهم که نمیشه. میمونه اینجا!
و دستش رو دوباره گذاشت روی رون پام. برگشتم سمتش و نگاهش کردم. به چشمهام خیره شده بود و انگار داشت با چشم‌هاش باهام حرف می‌زد. همونطور که خیره هم بودیم فشار دستش رو بیشتر کرد. ضربان قلبم رفت بالا و گرمم شد. با لکنت گفتم: خ… خب… باید ببینم چی میشه. قول نمیدم.
دست هاش رو دور گردنم حلقه کرد و تا به خودم بیام گونه م رو بوسید.
-مرسیییی! میدونستم رومو زمین نمیندازی.
یکم ازش فاصله گرفتم. تازگیا حس میکردم بدنش آهن ربا داره. یه آهن ربای سفید!
-زیادم امیدوار نباش. گفتم شاید!
-عه داداش دلت میاد؟
بعد زدن این حرف چشمک زد و لبش رو گاز گرفت. این حرکتش چنان تحریک کننده بود که چندثانیه مثل آدمای گیج و منگ خیره ش شدم و اصلا نفهمیدم دور و برم چه خبره. چرا اینجوری شده بود؟ با هزار بدبختی نگاهم رو از چشم‌های اغواگر و سیاهش گرفتم و به تلویزیون دوختم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: حالا تولد کی هست؟
-مریم.
نمی‌شناختمش. گفتم:
-چند روز دیگه؟
-امممم… بیست و هفتم میشه پس فردا نه، دو روز بعدش، یعنی چهار روز دیگه.
سری تکون دادم و گفتم:
-باشه حالا یه کاریش میکنم.
و برای اینکه دوباره خودش رو به من نچسبونه سریع از جام بلند شدم و با فرار به آشپزخونه نفس راحتی کشیدم.


-میگم تارا… این پیام هارو دیدی؟
-کدوما؟
سریع گوشی رو به طرفش گرفتم. با کنجکاوی شروع کرد پیام های خصوصی که هر روز به تعدادش افزوده میشد رو خوندن. ابروهاش بالا پرید و با تعجب به من نگاه کرد: نفر سوم؟ یعنی… یکی دیگه، به جز ما…؟
و با انگشت به من و خودش اشاره کرد. سرم رو به تأیید تکون دادم.
با همون تعجب که با کمی عصبانیت همراه شده بود گفت: داری شوخی میکنی دیگه؟ منظورم اینه… این خیلی زیاده رویه! یه نفر دیگه، واقعی!! تو سکسمون باشه چیش جالبه؟
-جالبیش رو وقتی می‌فهمیم که تجربه کنیم. در ضمن، اگه جالب نبود این جور روابط این همه زیاد نمیشد. ببین چند نفر پیام دادن به من؟ اینم فقط واسه یه سایته. کلی سایت یا حتی پیج های اینستاگرام دیگه هست که…
پرید تو حرفم: چشمم روشن! شوهر غیرتی من واسه اینکه زنشو بفرسته زیر یه نفر دیگه کم تحقیق نکرده!
با شنیدن این حرف از زبون تارا، دو تا حس متضاد بهم دست داد. عصبی شدم از اینکه زنم یه همچین تصوری نسبت به من داره و لذت بردم از… از نمیدونم چی!
-تیکه ننداز! قبلا هم بهت گفتم. اینا همه ش فانتزیه ،قرار نیست تو زندگی عادیمون تأثیر بذاره و قرارم نیست کسی به جز خودمون بفهمه. اینا همه به خاطر لذت بیشتره. فقط من که لذت نمی‌برم، يه طرف قضیه تویی! یعنی میخوای بگی دوست نداری یه…
خواستم مستقیم بگم لذت کیر یه مرد دیگه رو تجربه کنی، جلوی خودم رو گرفتم و گفتم: یعنی… دوست نداری با یکی به غیر من…؟! تارا کمی نگاهم کرد و گفت: قبلا هم بهت گفتم مهدی. خودت میگی لذت داره، منم میگم لذت داره! ولی… حتی با فکر بهش حس میکنم دارم بزرگ‌ترین گناه دنیا رو انجام میدم.
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: میفهمم چی میگی ولی فکر کن تارا، از عشق من به تو قرار نیست ذره ای کم بشه. هیچکسم به جز شریک جنسیمون قرار نیست از این ماجرا بویی ببره. بهت قول میدم اگه فقط یه بار تجربه کنی دیگه ازش دست نمیکشی. مهم ما دوتاییم نه بقیه. اگه من و تو راضی باشیم اصلا بقیه مهم نیستن.
بعد از زدن این حرف چشم انتظار نگاهش کردم اما اون گفت:
-نه، این اتفاق هیچوقت قرار نیست بیفته، خودتو اذیت نکن.
آهی کشیدم. البته انتظار دیگه‌ای هم نمیشد داشت. با یادآوری چیزی سریع گغتم:
-به یه شرط من فعلا بیخیال این قضیه می‌شم.
پرسید: چه شرطی؟
نزدیکش شدم و گفتم: واسه یه بارم که شده از محور پشتی اجازه ورود بده.
خیلی سریع متوجه منظورم شد و گفت:
-امکان نداره! باز تو به این قضیه گیر دادی؟
دیگه کم کم داشتم عصبی میشدم. خشمگین گفتم:
-به چی گیر میدم؟ این که میخوام زنمو از کون بکنم اما اون نمیذاره؟! همه زن گرفتن منم زن گرفتم.
اونم با عصبانیت گفت: قرار نیست چون زن گرفتی هرکار دوست داشتی بکنی، من که برده جنسی تو نیستم.
از کنارش رد شدم و گفتم:
-برو بابا!
و به همین راحتی قهر کردیم. معمولا کم قهر میکردیم اما وقتی میونه‌مون بهم می‌خورد حداقل یکی دو هفته‌ای باهم قهر بودیم.


از سر و صداشون اعصابم بهم ریخته بود. واقعا جیغ جیغو بودن! لباسهامو پوشیدم و از اتاق خارج شدم اما تو همون چهارچوب در خشک شدم و به فرشته‌ها زمینی رو به روم نگاه کردم. با اون لباس‌های کوتاهی که پوشیده بودند بلااستثناء همه پاهاشون از زانو به پایین لخت بود و دیده می‌شد. چه پاهایی! چقدر خوب بودن. کاش میشد همینجا بمونم و فقط بهشون نگاه کنم.
-داداش.
نگاهمو ازشون جدا کردم و به ریحانه دوختم، چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دوباره نگاهمو چرخوندم و به دیوار دوختم. لعنتی! یقه لباسش اونقدر باز بود که خط مشکی سینه‌هاش با وجود اینکه زیاد بزرگ نبودن دیده می‌شد.
-چیه.
-میخوای با دوستهام آشنا شی؟
سعی کردم قیافه‌م زیاد ذوق زده به نظر نیاد!
-آره، چرا که نه!
دستمو گرفت و کشید سمت دوستاش و یکی یکی به هم معرفمیون کرد. از بین همه شون اسم سارا و عسل و مریم یادم موند. آخرین نفرهم همون مریم بود که ریحانه گفت:
-اینم مریم جان که امروز تولدشه.
یکم چهره‌اش آشنا بود. یکم که فکر کردم یادم افتاد همونیه که اون روز همراه ریحانه از مدرسه خارج شدن. پس باهم صمیمی بودن. سری واسش تکون دادم و گفتم:
-خوشبختم.
اما اون دستشو جلو آورد و با عشوه و بدون خجالت گفت:
-منم همینطور!
از این عشوه خرکي که اومد حتی بقیه دخترا خندشون گرفت و چهره ریحانه ناراضی شد. دستشو گرفتم و خواستم سریع ول کنم اما اون چند لحظه‌ای دستمو نگه داشت و به چشمهام خیره شد. خر که نبودم، داشت پا میداد مثل سگ! به بقیه نگاه کردم و گفتم:
-خب، خوشحال شدم از آشناییتون، فعلا!
و دستمو کشیدم و از خونه خارج شدم. چقدر این نسل جدید پر رو شده بودن که بدون خجالت با این تیپ جلوی یه پسر غریبه وایمیستادن و میخندیدن! با وجود چینن دوستایی عکس لختی گرفتن ریحانه یه چیز عادی بود، دعا میکردم چیز بدتری در کار نباشه!
دو ساعت و نیم بعد که از کلاسم برگشتم هنوز جشنشون به راه بود. سلامی کردم و بدون نگاه بهشون رفتم تو اتاق. لباسامو عوض کردم و نشستم رو تخت اما حوصله‌ام سر رفت. اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه اما سایه ای رو پشت سرم حس کردم. برگشتم و با دیدن مریم ابرویی بالا انداختم. بدون حرف تو آشپزخونه چرخی زد و گفت:
-خونه قشنگی دارین.
-قابل شما رو نداره!
خندید و یکم نزدیک تر شد. ضربان قلبم رفت بالا. پوست صورتش گندمی بود و چهره‌اش در کل بد نبود، اندامشم یه ذره‌ای تپل بود، نه چاق بود و نه لاغر.
-نمیدونستم ریحانه داداش به این خوشتیپی داره.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-چشمات خوشتیپ میبینه!
از جواب دادنم پر رو تر شد و بازم اومد نزدیک تر. با وجود سن کمش شبیه جنده‌های حرفه‌ای عمل می‌کرد. تو فاصله خیلی کم ازم ایستاد و گفت:
-چشمای من حقیقتو میبینه.
تو سکوت نگاهش کردم و چیزی نگفتم. عجب بی پدری بود! از مدل حرف زدنش مشخص بود بده ست. یه دفعه کاغذی رو بالا آورد و جلوی صورتم گرفت. وقتی دید مثل گیج‌ها نگاهش میکنم کاغذ رو تکون داد و گفت:
-معطل چی هستی؟
شماره‌ای که با خودکار آبی نوشته شده بود جلوی صورتم تکون می‌خورد. باید چیکار میکردم؟ تو اون لحظه هزار جور فکر به ذهنم رسید ولی درنهایت کاغذ رو از دستش چنگ زدم. عقب کشید و با لبخند چشمکی زد و از آشپزخونه بیرون رفت. به شماره نگاه کردم و با خودم گفتم نهایتش زنگ نمیزنم دیگه، کاری داره مگه!
نیم ساعت بعد دوستای ریحانه همه چی رو مرتب کردن و بالاخره رفتن. به ریحانه نگاه کردم که تو اون لباس جلوی چشمم جولان میداد. با این اندامی که من میدیم خیلی راحت میتونست بزنه تو کار مدلینگ و موفق بشه، البته قبلش باید از رو جنازه من رد میشد!


یک هفته تمام باهم قهر بودیم. به هرکی میگفتم با زنم سر یه سوراخ قهر کردم فکر می‌کرد کصخلم! بعضی وقتا فکر میکردم باید با زور کارم رو پیش ببرم اما تهش میدونستم زور همه جا جواب نمیده و همه چی بدتر میشه. سر همین باهم سرسنگین بودیم و طبیعتا نمیتونستم ازش درخواست سکس کنم. 1 هفته تمام سکس نکردم و این واسه من مثل این بود که یک هفته غذا نخورم! بعد یک هفته دیدم اونی که ضرر میکنه منم، رفتم جلو و با ابراز پشیمونی سعی کردم با تارا مدار کنم و بالاخره دلی از عزا در بیارم اما اوضاع وقتی بدتر شد که فهمیدم خانم پریود تشریف داره! یعنی یک هفته دیگه باید تحمل میکردم و این واسه من غیر ممکن بود. روز اول و دوم رو تحمل کردم، روز سوم داشتم دیوونه میشدم تا روز چهارم رسید و یاد یه چیزی افتادم. یاد برگه سفیدی که تو جیب شلوارم گذاشته بودم! سریع پیداش کردم و شماره رو تو تل وارد کردم. پی وی پیام دادم و مریم چند دقیقه بعد جواب داد. نوشتم:
-داداش ریحانه‌ام.
-شناختم مهدی جون!! خوبی؟
-مرسی!
خب، دیگه باید چی می‌نوشتم؟! این یه قرار معمولی نبود و جفتمون میدونستیم چی میخوایم، یا لااقل من میدونستم. اون چیزی تایپ نمی‌کرد و منم یه لنگ در هوا مونده بودم. بعد چند دقیقه نوشت:
-میخوای برم سر اصل مطلب؟
نوشتم:
-ممنون میشم.
-هر موقع وقت خالی داشتی آدرس بده من مدرسه رو بپیچونم و بیام، وقت دیگه نمیتونم.
پس دختره واقعا جنده بود! کل جملاتی که رد و بدل کرده بودیم به زور از ده تا رد میشد اونوقت اولین قرار رو خودش گذاشت. نوشتم:
-فردا ساعت 10 صبح خونه خودم.
-اوکی.


کلی استرس داشتم و طول خونه رو قدم میزدم. اصلا از کاری که قرار بود انجام بدیم مطمئن نبودم. خیانت به همسرم اونم با دوست خواهرم دیوونگی محض بود، اما شهوت چیزی بود که من همیشه جلوش تسلیم بودم. زنگ خونه به صدا دراومد. در رو باز کردم و مریم با همون لباس فرم مدرسه‌اش وارد شد. با این سن کم، چطور به اینجا رسیده بود؟
-سلام خوبی؟
-سلام، خوبم ممنون. بیا تو.
راهنماییش کردم و رفتم تو آشپزخونه. دو لیوان آبمیوه ریختم و رفتم سمت مریم. طبیعتا باید کنارش می‌نشستم و همین کار رو کردم. گفتم:
-چه خبر؟
-دوست داری چه خبری بدم؟
-دوست دارم خبر ندی! دلم نمیخواد ریحانه از این اتفاقا بویی ببره.
آبمیوه‌اش رو خورد، سرشو تکون داد و گفت:
-خیالت راحت، خب همینجا شروع کنیم یا بریم اتاق خواب؟
دوست نداشتم رو تختی که با تارا می‌خوابیدم کثافت کاری کنم.
-همینجا.
بدون حرف بلند شد و جلوی پام زانو زد. تا به حال با جنده جماعت نخوابیده بودم اما میدونستم کارشونو خوب بلدن! بی حرکت موندم و خود مریم کش شلوارم رو پایین داد. کمکش کردم و شلوارم رو تا نصفه دادم پایین. کیر نیمه شقم رو گرفت و با دست مالید‌:
-اندازه‌اش رو دوست دارم! نه کوچیکه که حال نکنی نه خیلی بزرگ که اذیت کنه.
و بدون اینکه منتظر جواب باشه همه شو تو دهنش جا کرد و شروع کرد ساک زدن. خیلی زود کیرم تو دهنش بزرگ شد. همیشه وقتی یکی واسم ساک می‌زد دوست داشتم دهنشو نگه دارم و خودم دهنشو بگام، الانم همینو میخواستم اما زیاد با مریم راحت نبودم. یکم دیگه ساک زد و از جا بلند شد. همونطور که شلوارش رو در می‌آورد از تو جیبم بسته کاندوم رو در آوردم و روی کیرم کشیدم. کار از محکم کاری عیب نمی‌کرد! مانتوش رو هم در آورد و با تنها یه تیشرت اومد سمتم. انتظار داشتم دراز بکشه تا من شروع کنم اما یه دفعه اومد و نشست روی پام! هنوز از شوک این حرکت در نیومده بودم که شوک دوم مهلک تر از قبل بهم وارد شد. درحالی که کف دوتا پاش رو دو طرف پاهام روی مبل گذاشته بود کیرم رو گرفت و گذاشت روی سوراخ عقبش، فکر کردم داره اشتباه میکنه اما وزنش رو رها کرد روی پام و بلافاصله کیرم وارد فضای تنگ جدیدی شد، فضایی که برای اولین بار داشتم تجربه‌اش میکردم. دستو دور گردنم انداخت و باسنش رو حرکت داد. اولین بار بود که من توی سکس بی حرکت بودم و طرف مقابلم فاعل بود. لذت جالبی داشت، اینکه راحت لم بدی و دختره بهت حال بده! خیلی حرفه‌ای کمرشو تکون میداد و حتی آخ هم نمیگفت. قشنگ مشخص بود کونیه سابقه داریه! هرچی می‌گذشت بیشتر می‌فهمیدم چه قدر خوب کمر میزنه و کیر منو تو سوراخش جا میده. بالاخره تحریک شد و صداش آه و ناله‌اش بلند شد. تو اون حالت سر من تو یقه اش بود. دستمو رسوندم به یقه لباسش و گفتم:
-میشه سینه‌هاتو…
سریع تیشرتشو داد بالا و سوتین صورتیش رو پایین داد. دوتا سینه متوسط با نوک قهوه ای بیرون پرسید. نوکشون رو زبون زدم و شروع کردم خوردن. این کارم باعث شد بیشتر تحریک شه. چند دقیقه بعد صدای ناله هاش بیشتر و یه دفعه قطع شد. از بی‌حالی بدنش متوجه شدم ارضا شده. منم بالاخره ارضا شدم و کیرمو کشیدم بیرون. آب خیلی زیادی توی کاندوم جمع شده بود که از اثرات دو هفته‌ی بدون سکس بود. روی مبل لش کرد و گفت:
-عالی بود. دفعه اول بود که یکی دیگه ارضام می‌کرد.
بازم حس غرور بهم دست داد! واقعا وقتی یه زن اینجوری ازم تعریف می‌کرد گوشت میشد میچسبد به تنم. من که هنوز کامل سیر نشده بودم گفتم:
-از جلوهم میدی؟
-عمرا! بکارتمو نگه داشتم واسه شوهرم.
واقعا اون لحظه خیلی به خودم فشار آوردم تا تونستم خنده‌م رو کنترل کنم و نگم “بیچاره شوهرت!” پس اعتقادات بین این نسل هنوز زنده بود خدارو شکر! به ساعت نگاه کردم و گفتم:
-زنم الان میرسه. اگه ناراحت نمیشی زودتر برو تا جفتمون به فاک نرفتیم.
خندید و از جا بلند شد. گفتم:
-میگم، کی دوباره میتونم ببینمت؟
-هر وقت که بخوای!
پوزخند زدم. جنده واقعی!
-از این ماجرا کسی بویی نمی‌بره دیگه، درسته؟
یکم نگاهم کرد و گفت:
-درسته. مرسی، خیلی فاز داد.
دستشو تکون داد و از خونه خارج شد. نشستم رو مبل و به سقف زل زدم. حالا به القابی که داشتم خیانتکار رو هم باید اضافه میکردم.


بعد از خیانتم به تارا رفته بودم تو خودم. اعصابم از این تصمیمات هیجانی و بدون فکر که هیچوقت نمیتونستم جلوشون رو بگیرم بهم ریخته بود. برعکس من تارا سعی داشت خودش رو بهم نزدیک کنه، انگار دو هفته قهر و دوری بهش فشار آورده بود. واسه اینکه تارا شک نکنه منم کم کم داستان خیانتم رو فراموش کردم و سعی کردم دل به دل تارا بدم. یه مدت دیگه گذشت. دیگه میل چندانی به راضی کردن تارا برای سکس سه نفره نداشتم، انگار خیانتم ذوق شهوتم رو کور کرده بود! اما این پایان ماجرا نبود. سر شب بود که از باشگاه برگشتم خونه و رفتم حموم. از حموم بیرون اومدم و خواستم برم تو اتاق که چشمم به تارا خورد. بی توجه به تلویزیون روشن مقابلش خم شده بود تو گوشی. متوجه شدم گوشه منه. بی سر و صدا نزدیکش شدم ولی با دیدن متن ها و فضای کاربری آشنا متوجه شدم تو سایته! با دو تا کف دست محکم به لبه چرم مبل که سر تارا وسطش بود کوبیدم و با صدای بلند گفتم:
-چشمم روشن!
بیچاره انگار که جن دیده باشه نیم متر از جاش پرید و برگشت سمت من. قشنگ رنگش سفید شده بود. بی‌حال گفت:
-خدا ازت نگذره مهدی! قلبم واستاد.
اما چشمای من خیره به انگشتای تارا بود که سعی داشت دور از چشم من سایت رو ببنده. سریع گوشی رو قاپیدم و گفتم:
-فکر کردی خیلی زرنگی؟ کور خوندی!
به صفحه گوشی نگاه کردم، بازم میخواست کامنت ها رو بخونه. بشگنی زدم و با خوشحالی گفتم:
-ای کلک! تو که دلت میخواد چرا حرفت دلتو مستقیم نمیگی؟
-منظورت چیه؟
-انکار نکن تارا، همه چیز مشخصه.
یکم نگاهم کرد و بعد با دست صورتش رو پوشوند و آهی کشید.
-الان انتظار داری چی بگم؟
-حقیقتو بگو، حس واقعیت به این چیزایی که خوندی. خوشت اومد، غیر اینه؟
سرشو تکون داد. گفتم:
-ببین، اینارو قبلنم گفتم، یه بار دیگه ام میگم. به جز خودم و خودت و اون نفر سوم قرار نیست کسی چیزی بفهمه. قرار نیست مثلا بعد از اینکه این کار رو کردیم من طلاقت بدم! نه، من با علم به همه عواقبش اینو ازت میخوام. این وسط فقط ما لذت های ممنوعه ای رو تجربه میکنیم که هرکسی شانس تجربه کردنشو نداره. بعدشم، کی گفته نفر سوم قراره مرد باشه؟ میتونه زنم باشه! الانم نمیخوام مجبورت کنم. هر تصمیمی که فکر میکنی درسته رو بگیر.
از کنارش بلند شدم و تنهاش گذاشتم. چند ساعتی رو کاری به کارش نداشتم تا خوب فکر کنه. تمام طول روز بعد کم حرف و ساکت بود و معلوم بود ذهنش درگیر شده. نصف شب موقع خواب کنارش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم. کمی تو سکوت سپری شد تا درنهایت گفت: دفعه اول ترجیح میدم مرد باشه، نمیتونم یه زن دیگه رو کنار تو تحمل کنم!
از جام پریدم و با بهت نگاهش کردم. بعد چرخوندمش سمت خودم و شروع کردم بوسیدمش. اونقدر بوسیدمش که خنده اش گرفت.
-اصلا من غلط کردم. پشیمون شدم!
بغلش کردم و جلوی شلوارم رو که نفهمیدم کی ورم کرده بود رو به وسط پاهاش فشردم.
-دیگه فایده نداره. تصویب شد!
گوشیم رو برداشتم و دادم دستش:
-هرکدوم رو میخوای انتخاب کن.
از این عجله من خنده ش گرفت. مجبورش کردم وارد سایت شه. تمام پیام ها رو خوند. روی هرکدوم چند لحظه مکث می‌کرد و بعد از خوندن مشخصات میرفت پیغام بعدی رو باز می‌کرد. دوست داشتم نظرش رو در موردشون بگه یا مثلا در مورد اون چند نفری که عکس کیرشون رو فرستاده بودند حرف بزنه اما چیزی نمی‌گفت، منم ترجیح دادم حرفی نزنم.
-این… این سه تا! باهم از بینشون یکی رو انتخاب کنیم.
باشه ای گفتم و رفتم جلوتر. یه نفر که محل زندگیش اهواز بود و همون اول کنار رفت. موندن دو نفری که محل زندگیشون رو تهران زده بودند. یکیشون اسمش رو زده‌ بود امیر، 25 ساله و یه عکس از سیکس پکش گذاشته بود. انصافا بدنش سفید و خوشگل بود، البته اگه واقعا عکس بدن خودش بود! یه نفر دیگه اسمش سعید بود، زیاد مشخصات نداده بود و حتی عکس هم نذاشته بود. خب تو این مورد عقل سلیم میگفت امیر رو انتخاب کنیم! با این وجود به هر دو نفر پیام دادیم. امیر زودتر از چیزی که انتظارشو داشتیم جواب داد. انگار فقط منتظر بود ما پیام بدیم! چند تا سوال شخصی ازش پرسیدم و نوشتم: یه عکس از خودت بفرست.
-شرمنده، شما اول بفرستین تا منم بفرستم!
جواب ندادم که دوباره خودش نوشت: منم مثل شما نسبت به طرف مقابلم بی اعتمادم. نظرتون چیه یه ملاقات حضوری ترتیب بدیم؟
یکم فکر کردم و به تارا نگاه کردم. تارا کنارم نشسته بود و داشت گفتگوی ما رو نگاه می‌کرد. یکم دیگه همدیگه رو نگاه کردیم. انگار بهترین راه همین ملاقات بود.
-خب کجا قرار بذاریم؟
آدرس یه پارک رو نوشت. با اینجا زیاد فاصله نداشت.
-چه موقع؟
‌-هرچه زودتر بهتر. فردا هم باشه من مشکلی ندارم.
یکم برنامه هام رو چک کردم و نوشتم: فردا ساعت 3 بعد از ظهر.
-اوکیه.
صفحه رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. برگشتم و به تارا نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم: زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم!
یکم نگاهم کرد و دستش رو به بین پام رسوند. ازش فاصله گرفتم و گفتم: آ آ! باید برای سکس های آینده ذخیره کنم.
اخم کرد و تازه متوجه شدم خانوم حشری شده!
-خب باشه، از مهدی کوچولو استفاده نمیکنم. چطوره؟
قبل از اینکه چیزی بگه یه دستمو دور بدنش انداختم و دست دیگه م رو وارد شورتش کردم. خیلی زود متوجه شدم نیازی به خیس کردن نداره، خانوم خودش خیس هست! به جاش دوتا انگشتام رو وارد کسش کردم و شروع کردم به عقب و جلو کردن. یکم وارد شده بودم و به خوبی با انگشت کسش رو حال آوردم. ده دقیقه بعد نفس هاش تند تر و بالاخره ارضا شد. بدن بیحالش رو تو بغل گرفتم و خوابیدیم.


پارک یکم شلوغ بود. گفته بود یه سوییشرت آبی داره ولی اینجا 3 نفر سوییشرت آبی داشتند. بهش پیام دادم: دقیقا کجا ایستادی؟ نمیتونم پیدات کنم.
-از ورودی پارک پنج تا نیمکت بشمر من کنار نیمکت پنجمی واستادم.
با کمی جست و جو پیداش کردم. پشتش به من بود و داشت به اطراف نگاه می‌کرد. صدام رو صاف کردم و گفتم: آقا امیر؟
برگشت سمتم و بهم نگاه کرد اما با دیدنش خون تو رگ هام یخ زد و بدنم سرد شد، اون… اون امیر نبود، آرمان بود!!!

ادامه دارد…

(توضيحات: این داستان حاوی تابو شکنی‌های زیادیه، دوستانی که علاقه ندارند از خوندن داستان صرف نظر کنند)

[داستان و تمامی شخصیت‌ها ساخته ذهن نویسنده می‌باشد]

نوشته: …


👍 59
👎 1
58401 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

818137
2021-07-02 00:16:06 +0430 +0430

لایک اول تقدیم تا برم بخونم (:

3 ❤️

818146
2021-07-02 00:29:53 +0430 +0430

عالی

1 ❤️

818150
2021-07-02 00:48:09 +0430 +0430

پشمام

1 ❤️

818153
2021-07-02 01:12:39 +0430 +0430

خیلی پیشرفت کردی دمت گرم
ادامه بده

2 ❤️

818154
2021-07-02 01:15:29 +0430 +0430

نکته جالب،با اینکه نویسنده بعد از هر قسمت می نویسه “ساخته ذهن” اما از نود درصد داستانهای اینجا واقعی تر به نظر میاد.ادامه بده 🌹

3 ❤️

818158
2021-07-02 01:21:24 +0430 +0430

عجب سمی بود لعنتی، شدم آآآآآآآآهههههه

2 ❤️

818167
2021-07-02 01:46:36 +0430 +0430

زیبا بود، منتظر ادامه اش هستم

1 ❤️

818197
2021-07-02 06:24:39 +0430 +0430

نمیدونم کدوم نویسنده سایت هستی یا قبلا ازت داستان نخوندم یا خوندم، این داستان رو اشتباه کردم از این قسمت خوندم باید از اول … ولی بیخیال شد دیگه، و بیشترین موردی ک نظرمو جلب کرد نمیدونم چرا وقتی آخر داستان گفتی غیر واقعی هنگ کردم و فکر میکردم واقعی هست!!!
خسته نباشی

1 ❤️

818240
2021-07-02 16:59:21 +0430 +0430

خیلی عالیه. با قدرت ادامه بده.

0 ❤️

818259
2021-07-02 22:02:42 +0430 +0430

صفحه نداری تو سایت فالو کنیم، تا قبلیاشو پیدا کنیم بخونیم؟؟؟

2 ❤️

818262
2021-07-02 23:01:53 +0430 +0430

جالب بود منتظر ادامشم

2 ❤️

818263
2021-07-02 23:02:40 +0430 +0430
E.o

فاصله داستان هات ب شدت زیاده
ولی در کل خوب مینویسی✌️

2 ❤️

818269
2021-07-02 23:38:13 +0430 +0430

در مجموع خوب بود ولی یه جاهاییش خیلی غیرواقعی میشد. یه دختر دبیرستانی بلافاصله سکس بده؟ ندیده و نشناخته؟ یکم بعیده

2 ❤️

818271
2021-07-02 23:53:50 +0430 +0430

وای چقدجالب شد

2 ❤️

818349
2021-07-03 08:03:32 +0430 +0430

Mahya01:
ترتیب داستان ها اینجوریه:
1: پیش درآمد (فقط یک قسمته)
2: دگرگونی (پنج قسمت)
3: جرقه (فعلا چهار قسمت)

0 ❤️

818352
2021-07-03 08:08:38 +0430 +0430

فقط اینکه خیلی طولانی نوشتی ولی جالب بود

1 ❤️

818411
2021-07-03 15:24:21 +0430 +0430

بعدیشم بذار زودد لطفااا خیلی طولش میدی لعنتییی :(

1 ❤️

818596
2021-07-05 05:46:20 +0430 +0430

حرف نداره زود ادامشو بزار مرسی

1 ❤️

818629
2021-07-05 12:37:37 +0430 +0430

سلام عزیز خوبی
عرض شود ک من همه قسمت ها رو خوندم واقعا جز معدود داستان هایی بود ک درصد گیراییش خیلی بالا بود
عالی خیلی خوب
موفق باشی

1 ❤️

818655
2021-07-05 15:06:02 +0430 +0430

عااالی بود داداش دمت گرم

1 ❤️

818770
2021-07-06 09:05:50 +0430 +0430

زودتر بذار ادامشو دیگه
چقدر طول میکشه تا قسمت بعدی

1 ❤️

819622
2021-07-11 15:56:52 +0430 +0430

هنرمندانه می‌نویسین!

1 ❤️

819923
2021-07-13 07:37:46 +0430 +0430

چی شد ادامش☹️

1 ❤️

820049
2021-07-14 02:24:11 +0430 +0430

عالی😆😆

1 ❤️

820099
2021-07-14 11:34:05 +0430 +0430

آدامس رو نداشتی عزیز

1 ❤️

820153
2021-07-14 19:07:42 +0430 +0430

قسمت بعدی: در حال تایپ ✍️
اگه پاداش می‌خواین صبر پیشه کنید :)

3 ❤️