خاطرات دخترک (٢)

    ...قسمت قبل


    سلام دوستان عزيزم،ممنونم از لطف و راهنمايى هاتون كه خيلى كمكـ ميكنه.راجع به نوشته بايد بگم كه،به شخصه فكر ميكنم پياز داغ اضافه كردن به داستان،خوشمزه و جذابش ميكنه.اگر قرار باشه فقط يه چيزى رو همينجورى تعريف بكنيم كه ديگه ارزش خوندن و وقت گذاشتن نداره.بابت غلط هاى نگارشى و املايى هم خيلى معذرت ميخوام،سعى كردم به حداقل برسونمشون.ممنون از وقتى كه گذاشتيد.
    .
    .
    .
    روز بعد كه از خواب بيدار شد،هنوز گيج بود.با حالى بد به سمت آشپزخونه رفت و به مادرش صبح بخير گفت.آب يخ را از يخچال در آورد تا آخر يكـ نفس سر كشيد.وقتى به اتاقش برگشت و گوشيش رو روشن كرد،ناگهان دلش با ديدنه اسم شاهين ريخت.پيام داده بود:
    "ساعت ٣ تو همون خونه منتظرتم."
    سارا دو دل و مردد به صفحه تلفنش خيره شده بود.در دلش ناگهان انگار مواد مذاب ريخته بودند.نميدونست كه چيكار بايد بكنه،هم دلش ميخواست كه بره و هم هنوز از بد رفتارى روز قبل شاهين ناراحت بود.با خودش در حال جنگ بود.كمى با خودش كلنجار رفت،اما نهايتاً تصميم گرفت كه واقعاً از ته دلش ميخواد كه دوباره به آغوش شاهين برگرده.به حموم رفت و آروم آروم حاضر شد،آرايش كرد و لباس هاى جديدى پوشيد.كوله پشتيش رو برداشت از اتاق خارج شد،موقعى كه به سمت در خونه ميرفت،مادرش به حرف اومد:
    -كجا ايشالا؟
    +دارم ميرم خونه روژان اينا.
    -چه خبره هر روز، هر روز؟!تو مگه درس و مشق ندارى بچه؟!فردا مگه مدرسه ندارى تو؟!خوده روژان مگه مدرسه نداره؟!
    +مامان گير نده انقدر به من!اَه خستم كرديد!درسامو خوندم،خودمم ميدونم چيكار كنم چيكارنكنم!
    -بچه پرو يكارى نكن باباتو بندازم به جونتا!
    +مامااان،اعصاب ندارم انقدر اذيتم نكن!حالم خوب نيست،پريودم درد دارم،بعدشم دارم كتاب و دفتر ميبرم با روژان درس بخونيم!
    مادر سارا كمى آروم شد.
    -باشه حالا!نوار برداشتى؟نرى اونجا يوقت نداشته باشى!
    +نه دارم،خيالت راحت.ديرم شده مامان،ميبينمت!خدافظ.
    و از در خارج شد.هنوز كمى دو دل بود،نميدونست كه بايد چيكار بكنه.آروم به سمت خيابون اصلى قدم ميزد تا تاكسى بگيره.تمام طول مسير به اينكه چيكار بكنه و چى بگه فكر ميكرد.وقتى بالاخره رسيد به شاهين پيام داد كه در رو باز كنه.سوار آسانسور كه شد،قلبش شروع به تپش كرد.دلهره و استرس به سراغش اومد.به سمت در خونه رفت، با كمى مكث به در كوبيد.وقتى شاهين در رو باز كرد،قلب سارا دوباره ريخت.هرچى كه بهش فكر كرده بود از ذهنش پريد و فقط به شاهين نگاه ميكرد.شاهين بدون هيچ حرفى از جلوى در كنار رفت.سارا وقتى وارد شد،بوى سيگار و الكل بهش حالت تهوع داد.شاهين پشت ميز آشپز خونه نشست و ٢تا ليوان پر كرد.
    -بيا بشين.
    سارا با ترديد به سمت ميز رفت و به آرومى نشست.زخم هاى خون آلود روى مشت هاى شاهين نظرشو جلب كرد.
    -دستات چى شده؟!
    +بيخيالش...هنوز نظرت عوض نشده؟
    -بابت چى؟
    +بابت اينكه گفتى فكر ميكنى عاشقيو خودتو ميكشيو اينا.
    +نه،چرا بايد عوض بشه؟!
    شاهين با حالت عصبى ليوانشو سر كشيد.از جاش بلند شد و به سمت يخچال رفت.
    -فكر كردم شايد ديروز به مغز كوچيكت فرو رفته باشه كه اشتباهه!
    +درست حرف بزن با من شاهين!گناه نكردم كه با من اينجورى حرف ميزنى!
    شاهين كمى آب نوشيد و به سارا خيره شد.سارا از نگاه شاهين احساس سنگينى ميكرد و هر لحظه ضربان قلبش بالاتر ميرفت.شاهين بالاخره به حرف اومد:
    -يعنى تو هنوز فكر ميكنى كه من آدميم كه ميشه دوستش داشت و باهاش يه رابطه خوب و سالم داشت؟
    +آره من همچين فكرى ميكنم!
    شاهين با حالت تمسخر آميز گفت:
    -خيلى بچه اى واقعاً!
    سارا با عصبانيت و پرخاش داد زد:
    -من بچه نيستم!
    شاهين با نيشخند محوى به سمتش رفت.با هر قدمى كه شاهين برميداشت،ترسش بيشتر ميشد.خم شد سمتش و ليوانش رو برداشت.فاصله صورتش با صورت سارا چند سانتيمتر بيشتر نبود.
    -پس بخور!
    سارا با عصبانيت ليوانه پر از الكل رو گرفت و يكـ نفس سر كشيد.كل تنش سوخت،حالت تهوع شديدى بهش دست داد،اونقدر كه ميخواست تمام معده اش رو بالا بياره.شاهين يكـ ليوان ديگه پر كرد و به دست سارا داد.سارا اينبار با اكراه ليوان رو به آرومى سر كشيد.بعد از تموم شدنه ليوانش ناگهان اوغ زد و كمى استفراغ توى گلوش اومد،اما هر طور كه بود خودش رو كنترل كرد.شاهين با دقت به حركات سارا نگاه ميكرد.سارا با صدايى گرفته و منزجر گفت:
    -اينجورى ميخواى بهت ثابت كنم كه بچه نيستم؟!
    +آره،كه فهميدم بچه اى.اگه بچه نبودى،واسه ثابت كردنه خودت اين زهره مارو سر نميكشيدى!
    شاهين به سمت پنجره رفت و سيگارى روشن كرد.سارا با عصبانيت از جاش بلند شد و به سمت شاهين رفت.
    -اونقدر بزرگ شدم كه بتونم تشخيص بدم تو دارى ادا در ميارى كه منو منصرف كنى،ولى من ميفهمم ته قلبت چيه!
    +نه بابا؟چيه بگو ببينم!
    -تو فقط با اين رفتارات ميخواى به من ثابت كنى كه من اشتباه ميكنم،ولى ته دلت ميترسى آقاى راوى،ميترسى كه توام عاشق يكى كه همسن دخترته بشى!ميدونى من ميتونم قلبتو ماله خودم كنم!
    شاهين خنديد.با نيشخند به سارا نگاه كرد و گفت:
    -خيلى خودتو دست بالا ميگيرى بابا دختره گلم!تو مغز كوچولوت به اين چيزا فكر ميكنى شبا قبل جيش بوس لالا؟!
    سارا نتونست خودشو كنترل كنه و محكم با مشت به بازوى شاهين زد.شاهين حالت صورتش جدى شد،با اخم بهش نگاه كرد.از كارى كه كرده بود خيلى سريع پشيمون شد،شروع به عقب رفتن كرد.شاهين با حالتى عصبى به دنبالش رفت.تا يكـ قدمى سارا رفت و جلوش ايستاد،سر سارا تا سينه اش بود.با اخمى ترسناكـ و عصبانى به سارا زل زده بود.به آرومى آب دهنش رو قورت داد و با صداى آروم و نامطمئن گفت:
    -ببين من ازت نميترسم،اگر ام دست به من بزنى،پشيمونت ميكنم!
    شاهين خم شد تا هم قد سارا بشه.دلهرش هر لحظه بيشتر ميشد.شاهين آروم در گوشش گفت:
    -صدات كه اينو نميگه!
    نفس داغ شاهين وقتى به گوش سارا خورد،موهاى تنش سيخ شد،انگار كه موج الكتريسيته از بدنش عبور كرده باشه.
    -من...من...
    شاهين به آرومى انگشت دست راستشو روى لبهاى سارا گذاشت و دست چپش رو به آرومى روى بدن سارا كشيد.حس خاصى به سارا دست داد با تماس انگشتهاى شاهين به تنش،انگار كه حشره اى زير لباسش در حال حركت باشه.شاهين دستشو آهسته به پشت سارا برد و ناگهان محكم لپ كونه سارا رو تو دستش گرفت.سارا كه انگار برق گرفته باشدش،از جا پريد.حس ترس و لذت همزمان به سراغش اومد.شاهين،همزمان كه لپ كون سارا در دستش بود و محكم فشارش ميداد،دوباره نزديكـ گوشش رفت،اينبار با حالتى شهوت انگيز و با صداى گرفته گفت:
    -بهت دست زدم،پشيمونم كن!
    سارا با اينكه تمام بدنش داغ شده بود و از فشارى كه پنجه شاهين ايجاد كرده بود نهايت لذت رو ميبرد،ميخواست كه مثل روز قبل به آسونى تسليم نشه.پس خودش رو عقب كشيد و صداش رو صاف كرد و گفت:
    -من اصلاً خوشم نمياد اينجورى با من رفتار كنى...
    شاهين دوباره به سمت سارا اومد.انگشت اشاره اش را روى گونه اش گذاشت و تا لب هاش كشيد.با لحنى تحريكـ آميز گفت:
    -اما لپات گل انداخته،قرمز شدى...
    دوباره به سمت گوش سارا رفت و ادامه داد:
    -فكر كنم كس كوچولوت نظرش با خودت فرق داره!
    و آروم زبونش رو روى لاله ى گوش سارا كشيد.با اين كار،سارا ناخودآگاه نفسى عميق كشيد و چشماش بسته شد.شاهين خنده اى آروم كرد و دوباره لاله گوش سارا رو ليسيد.زبونش رو از گوشش تا روى گردنش كشيد و لبهاشو روى گردن نرم و داغ سارا گذاشت.حرارتى كه از دهانش بيرون ميزد،كل تنه سارارو به رعشه انداخته بود،دوباره انگار اسير طلسم شاهين شده بود.شاهين به آرومى شروع به مكيدن گردنش كرد و دست هاش رو روى بدن لاغرش ميكشيد.از روى كمرش به سمت كونش و از كونش به سمت داخل رون هاش رفت.سارا بدنه مثل تنور داغ شدش رو به دست هاى شاهين سپرد و با تمام وجود لذتى كه بهش ميداد رو حس ميكرد.انگشت هاى شاهين به آرومى به سمت كس سارا در حال حركت بودند،كه دست نگه داشت.دوباره صاف ايستاد و نگاهى از بالا تا پايين به سارا انداخت.نفس هاى سارا نا منظم شده بودند و قلبش تند تر از هميشه ميزد.با چشم هاى خمار به چشم هاى نافذ شاهين نگاه كرد.
    -چرا...چرا وايستادى؟
    شاهين حرفى نزد.دوباره به سمت پنجره رفت و سيگارى ديگر روشن كرد.سارا گيج بود،نميدونست كه شاهين چرا اينكارو باهاش ميكنه.سردرگم به حركات شاهين نگاه ميكرد.به سمتش رفت و با صدايى آروم و كمى شاكى گفت:
    -چرا ادامه ندادى؟!
    +گفتى خوشم نمياد باهات اينجورى رفتار كنم!
    سارا كلافه شده بود.رفتار هاى شاهين براش خيلى گنگ و نامفهوم بود،نميتونست بفهمه واقعاً شاهين چيكار ميخواد بكنه.
    -ميخواى منو اذيتم كنى شاهين؟
    شاهين كامى سنگين از سيگارش گرفت.كمى مكث كرد و به بيرون خيره شد.
    -جواب منو بده!ميخواى منو اذيت كنى؟تكليفه منو روشن كن!
    حرارت بدنش هنوز بالا بود.داشت از سكوت شاهين ديوونه ميشد.به شاهين زل زد تا اينكه بالاخره به حرف اومد:
    -دارم فكر ميكنم باهات چيكار كنم.از يه طرف اگه برينم بهت،تو توهمه عشق ميمونى.از يه طرف ام اگه بهت نرينم،بيشتر از اين ميرى تو توهم!
    سارا محكم صورت شاهين رو به سمت خودش برگردوند و با حرص به چشم هاش خيره شد.
    -انقدر آدمه مضخرفى نباش!من ته قلبتو ميبينم و ميدونم اينى كه سعى دارى باشى نيستى...شاهين بفهم كه واقعاً من دوست دارم!ميخوامت و تا تهشم هستم!يه مدت كوتاه فقط،يه مدت كوتاه مال من باش!به خدا كه قلبتو خودت ميخواى زندونيش كنى!بزار يكم مال من باشه،ببين چجورى حالشو خوب ميكنم!خب؟
    شاهين كمى به سارا نگاه كرد.تو چشماش حال عجيبى بود،انگار حرف هاى سارا روش تأثير گذاشته بود.آروم صورتشو نزديكـ صورت سارا كرد،به آرومى لب هاشو بوسيد.سرش رو عقب برد،اينبار سارا نزديكـ شد و لب هاى شاهين رو بوسيد.كمى به هم نگاه كردند،ناگهان وحشيانه شروع به بوسيدن كردند.تن هاى همديگر رو به آغوش كشيدند و هر دو با عطش،لب هاى همديگر رو ميمكيدند.دستهاى شاهين محكم كمر سارا رو گرفته بودند و فشار ميدادند.سارا با تمام وجود لب هاى داغ شاهين رو ميمكيد و با زبونش ،زبون خيسش رو بازى ميداد.دكمه هاى پيراهنش رو سريع باز كرد و به سمت گردنش رفت.با لبهاش گردنش رو به آغوش كشيد و محكم شروع به مكيدن جونش كرد.طعم تلخ ادكلن روى گردنش،براش مثل عسل شيرين بود.همزمان تيشرته خودش رو هم در آورد.شاهين سارا رو از خودش جدا كرد و به سمت مبل هولش داد.هجوم برد به سمتش و با تمام قدرت شروع به مكيدن و ليسيدن سينه هاى سفتش كرد.شهوت تمام وجود سارا رو فرا گرفته بود و ناخودآگاه به آرومى ناله ميكرد.حرارت بدن شاهين،پوستش رو قلقلكـ ميداد.موهاى بدنش روى شكم سارا كشيده ميشد و ته ريش زبرش پوسته سينه هاش رو نوازش ميكرد.نوكـ سينه هاى تيره رنگه سارا،لاى لب هاى شاهين سفت و سفت تر ميشد.سارا محكم شاهين رو هول داد عقب و سريع خودش به روى پاهاش رفت.انقدر همه چيز ديوانه وار و سريع اتفاق ميافتاد كه همه وسايل روى ميز، زمين ريخته بودند و لامپ كنار مبل به زمين پرت شده بود و همه چيز مثل خودشون آشفته شده بود.توى تاريكى اتاق،سارا و شاهين مثل مار به هم ميپيچيدند.سارا روى پاهاى شاهين نشسته بود و كسش رو تند و تند روى كير سفت شده ى شاهين ميماليد وقتى كه شاهين سينه هاشو با تمام وجود ميمكيد.سارا خيسه عرق،نفس نفس زنان احساس كرد كه كل تنش تو آتيشه.در تمام شكم و پهلو و كمرش احساس فشارى سنگين كرد و عضلات ران هايش منقبض شد.از حركت ايستاد،نفسش تو سينه اش حبس شد.شاهين هنوز داشت سينه هاش رو ميمكيد.سارا آهى از اعماق وجود كشيد و شل روى شاهين افتاد.تمام فشارى كه به عضلاتش وارد شده بود،به لذتى غير قابل وصف تبديل شد.هنوز روى پاهاى شاهين نشسته بود و سرش روى شونه هاى عضلانى شاهين جا خوش كرده بود.تپش قلبش كمتر شد،اما هنوز داغ بود.تا به حال همچين حسى رو تجربه نكرده بود،حس نابى كه تمام وجودش رو گرفته بود.كمى كه آروم شد،به شاهين نگاه كرد.چشم هاى سياهش خمار تر از هميشه بود.موهاى بهم ريخته و صورتى كه از ماتيكـ سارا قرمز شده بود.احساس ميكرد كه ملكه كل دنيا شده.تو همون حالت،سيگارى از پاكت شاهين كه روى ميز كنار مبل بود برداشت و روى لب هاى سرخ شاهين گذاشت و فندكـ زد.دستش رو به آرومى روى شلوار شاهين گذاشت،كيرش رو براى اولين بار لمس كرد.سفت و انقدر داغ كه از روى شلوار هم ميشد حرارتش رو حس كرد.به آرومى بلند شد و روى زمين نشست.به چشمهاى شاهين خيره شده بود.شلوارشو با عشوه پايين كشيد،برجستگى كير شاهين از روى شرت سفيدش براش خيلى جذاب بود.به آرومى شرتش رو هم پايين كشيد.كيرش سبزه و پر از رگ،با كمى موى كوتاه بود.دستش رو روى كيرش گذاشت.با تماس دستش با كير داغ شاهين،قلبش دوباره شروع به تپيدن كرد.شاهين از سيگارش كام ميگرفت و با چشمهاى خمارش به سارا نگاه ميكرد.سنگينى نگاهش اينبار برايش شهوت انگيز بود.سارا با دقت و صبورى شروع به ماليدن كيرش كرد.حس عجيبى براش داشت،خجالت كه نه،شايد هيجان جنسى.دلش ميخواست مثل فيلم هاى پورن به جونه كير پر از رگه شاهين بيوفته،اما نميتونست.تا اينكه شاهين دستش رو به لاى موهاى سياه سارا فرو برد،اروم موهاشو گرفت و سرش رو به سمت كيرش هدايت كرد.سارا با كمى ترديد دهانش رو باز كرد و سر كيرش رو،روى لب هاش گذاشت.مايعى شور از سوراخ بزرگش به دهانش وارد شد كه كمى حالش رو بد كرد.شاهين اينبار محكم تر سرش رو فشار داد.كيرش به آرومى وارد دهان داغ و خيسش شد و شروع به مكيدن كرد.سارا لبهاشو روى كيرش بالا و پايين ميكرد و مكشى ضعيف داشت.بعد از چند دقيقه مكيدن و تلمبه زدن،شاهين سر سارا رو عقب كشيد و آبه غليظى از كيرش فوران كرد و روى شكمش ريخت.سارا كمى خجالت زده به شاهين نگاه كرد و سپس سريع از جاش بلند شد و به سمت دستشويى رفت.كمى توى آينه به صورت به هم ريخته و آشفته اش نگاه كرد،هم به خودش افتخار ميكرد و هم از خودش شرم داشت.شرم شايد از سو استفاده از اعتماد پدر و مادرش و يا حتى خيانت به دوستش روژان.افتخار هم به خاطر اينكه بالاخره شاهين رو رام كرده بود.اما حس افتخار و پيروزى تو وجودش غالب بود.دهان و صورتش رو شست و بيرون رفت.شاهين مشغول پوشيدن لباس هاش بود،سارا هم مشغول شد.شاهين بالاخره با لحنى متفاوت كه شبيه پشيمونى بود،به حرف اومد:
    -كسى نبايد چيزى بفهمه،مخصوصاً روژان!همه چى مثل قبل بايد باشه،بدون هيچ تغييرى!
    +ميدونم خودم،روژان دوستمه نميخوام ناراحتش كنم...پدر و مادرمم كه مشخصاً نميخوام بفهمن!
    به سمت شاهين رفت و توى بستن دكمه هاى پيراهنه مشكيش بهش كمكـ كرد،روى لب هاش بوسه اى گذاشت و دستش رو روى قلبش گذاشت:
    -من ميدونم كه تو اين قلب خيلى هنوز عشق مونده،من كمكت ميكنم كه درشون بيارى!خودتم نخواى من با عشقم بيرون ميكشمشون!
    شاهين با لبخندى محو،عينكـ بزرگش رو به چشمش زد.
    -بريم روژانو برداريم،بريم يجا شام بخوريم.خوشحال ميشه ببينتت.
    وسايلشون رو جمع كردن و از خونه اى كه قرار بود بعد ها توش خاطره ها بسازن،بيرون اومدن و با همديگه، با حس گناه و كمى پشيمونى به سمت ماشين رفتند.
    ادامه دارد.


    نوشته:‌ دخترک

  • 45

  • 9




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 2 ماه
      • 10

    • باز هم خوب ولی نمیدونم چرا هی یاد فیلم لولیتا میوفتم.......


    •   Parsamoradiiii
    • 2 ماه
      • 7

    • تو فقط بنویسسس


    •   .Nazanin.
    • 2 ماه
      • 5

    • فردا میخونم.


    •   L(G)BT_LIFE
    • 2 ماه
      • 8

    • قسمت دو هم عالی بووووود مرسی و خسته نباشی
      ممنون که براش وقت گذاشتی و به خواننده داستانات احترام گذاشتی
      حتما ادامه بده برای داستانهای بعدی هم عالی باش (rose)


    •   Nikolfidas
    • 2 ماه
      • 5

    • خوب بود خوب


    •   امیر1000000000
    • 2 ماه
      • 4

    • عالیه ‌، فقط خودت مینوسی یا داری از جای کپی میکنی ، اگه جای کمک خواستی بگو خوشحال میشم بهت کمک کنم تو نوشتنش ، بعدم من خودم یه رمان نوشتم ، سکسی نیست ولی میخوام سکسیش کنم اگه نصیحت یا نکته ای کمکم کنی ممنونت میشم


    •   عشقبازمست...
    • 2 ماه
      • 7

    • از چی حرف میزنی آخه بچه کونی
      از دخترای کونی مریض و بدبخت ایرانی حرف میزنی
      دخترایی که همشون کم بود آهن و کم خونی و پوگی استخوان و هزار تا مرض دارن که تو دنیا نوبره یه مشت دختر احمق و بی هنر و بی ادب و بی تربیت و بی ریشه که فقط کافه رفتن و قلیون کشیدن رو بلدن بجای هنر و ورزش و درس های زندگی و مادر اینده شدن رو یاد بگیرن


    •   saeedno15
    • 2 ماه
      • 6

    • خیلی خوب بود.
      منتظر ادامه داستان زیبات هستم, از توصیه های دوستان استفاده کردی و به نسبت قسمت اول اشتباهاتت خیلی کم شده بود.


    •   Pooya.y
    • 2 ماه
      • 4

    • عالی بود.میدونم بی ربطه ولی یاد فیلم رویای خیس افتادم


    •   Daniani
    • 2 ماه
      • 7

    • ببینم تو کجا میری
      بجای الکل بگو اسکاچ یا ویسکی یا مارتینی یا عرق سگی یا هرچی دلت خواست اونجوری که تو میگی الکل یاد اتانول 97درصد میافتم .
      یاد دوره دبیرستان میافتم الکلو با ماالشعیر لیمویی قاطی میکردیم یادش بخیر
      لابد ادکلنش بلک افغان بوده
      سیگار فیلتر قرمزم یاد وینستون قرمز که خوبو زود خشک میشدو اماده اهل دلاش میدونن چی میگم
      ولی تو ادامه بده
      لایک


    •   R.B.behruz
    • 2 ماه
      • 4

    • دخترک لایک ششم نوش جان داستانت.
      باز هم تاکید میکنم از «ه» کسره در جای غلط استفاده نکن. اگه تو قسمت بعد درست نشه دیگه لایک نمیکنم.


    •   .zy.zy.
    • 2 ماه
      • 3

    • ادامه بده ولی از تعریفا دور بر نداری.فقط در حد خودت خوب بود


    •   _deniz_
    • 2 ماه
      • 3

    • بی صبرانه منتظر قسمت بعدیشم.زودی بنویسش


    •   _Mehraaan_
    • 2 ماه
      • 11

    • خسته نباشی. هم خود داستان و هم نوع نگارشت خوب بود و آدم رو وادار به خوندن و ادامه میکرد.
      امیدوارم ایرادات کوچیک نگارشیت مثل فاصله گذاشتن بعد از علائم نگارشی رو هم برای قسمت بعد برطرف کنی چون همیشه انتظار از کسی که توانایی نوشتن داره بیشتر از بقیست. (rose)
      لایک 10


    •   Hooman.esf.59
    • 2 ماه
      • 1

    • داستانت خوبه هرچند میتونم حدس بزنم آخرش دخترک داستان یه کیر بزرگ میخوره و با کوس پاره فقط خاطرات این مدت را مرور میکنه و مردک جاافتاده ی خوش پوش هم یه آدم کیرزن هوس باز از آب در میاد
      متاسفانه بازهم در جملات و عبارات از ه بجای کسره استفاده کرده بودی مثل عبارت پوسته سینه هاش
      و اما نکته ی نابخشودنی این قسمت آخر داستان است که دختره صبح از خواب بیدار میشه میره پیش معشوق و یه سکس نصف و نیمه و باقی داستان...
      آخرش یارو میگه بریم دنبال روژان بریم یه جا شام بخوریم
      پس ناهار چی شد؟
      توی ایران ما اول ناهار میخورن بعد ‌شام
      ایران اونارو نمیدونم.


    •   سیاه_مشق
    • 2 ماه
      • 4

    • زمانی که راجب عشق مردی جا افتاده با دختری کم سن و سال میافتم داستان فیلم leon میاد تو ذهنم که به نظر من بهترین فیلم درام هست که کمی اکشن شده .
      اینک به دوستان میگم که از هنر های نویسنده این هست که بتونه داستان رو طوری تفسیر و آب و تاب بده که در حال کلیشه بودن و پایان مشخص خواننده رو مجذوب خودش نگه داره، که باید به این موضوع که نویسنده به خوبی رعایت کرده توجه کرد .
      این داستان یا نوشته ی یک فردی هست که با تجربه ی بسیار زیاد هست، یا کپی شده و تقویت شده یک داستان دیگه، در هر دو صورت باز هم کار خوبی از آب دراومده


    •   .Nazanin.
    • 2 ماه
      • 8

    • R.B.behruz عزیز و مهران جان هم گفتن. اون ه که به جای کسره استفاده میکنی، اذیت کننده اس! فاصله ی علائم نگارشی با کلمه ی بعدی رو دیروز گفتم ولی رعایت نکردی... روایت داستان نه کاملا کتابی بود، نه کاملا عامیانه. یه غلط املایی هم از دستت در رفته بود. مضخرفنه، مزخرف. دیروز لایک دادم ولی امروز، به خاطر اینها لایک نمیدم.


    •   sepideh58
    • 2 ماه
      • 8

    • قطعا این قسمت با اختلاف بهتر و حرفه ای تر نوشته شده بود .اروتیک جذابی بود
      لایک‌۱۳ با یه عالمه انرژی خوب برات موفق باشی


    •   .Nazanin.
    • 2 ماه
      • 7

    • الآن که فکرش رو میکنم، دلم نمیاد با این همه تغییر لایک ندم! لایک ۱۴ تقدیمت، ولی نکاتی که گفتم رو، برای قسمت بعد؛ حتما رعایت کن.


    •   zodiakxxx
    • 2 ماه
      • 5

    • بسمه تعالی
      یه جاهایش کلیشه ای بود ولی خوب او قسمت رو که شاهین داشت با خودش میجنگید رو دوست داشتم
      مرز بین عقل و منطق و حشر
      اینجاشو خوب دراورده بودی
      وتو همون بار اول نزد کس وکون دخترک رو یکی نکرد خودش داستان رو جذاب تر کرد
      لایک
      نقطه


    •   مهرپویا
    • 2 ماه
      • 3

    • آیینه ای در برابر آیینه ات میگذارم تا از تو ابدیتی بسازم


    •   SSAa699
    • 2 ماه
      • 6

    • لایک 20
      ای جان (drooling)
      آفرین ،،لطفا ادامه بده. (rose) (rose)


    •   Alouche
    • 2 ماه
      • 3

    • دوس داشتم بنظرم ک از قسمت قبل بهتر بود لایک عزیزم


    •   with_you
    • 2 ماه
      • 4

    • نوشته یه دست و روونی بود.لایک


    •   hamid30gari
    • 2 ماه
      • 7

    • بهتر شد.
      لایک ۲۵


    •   Ni_sh_
    • 2 ماه
      • 3

    • از خیلی دوستان به ظاهر نویسنده که این چندروز داستان نوشتن بهتر نوشتی.
      لایک


    •   Pirefarzane
    • 2 ماه
      • 3

    • بازم بنویس. . . . . . . . . . . . . . . . . ...
      هر چند سالها پیش توی همین سایت یا سایت آویزون با نود درصد شباهت چنین داستانی رو خوندم.الان که فکر میکنم اون داستان قویتر بود.شاید علتش همینه که بعد از سالها یادم مونده.قول بده که کپی نکرده باشی..


    •   zareh.ehsan
    • 2 ماه
      • 2

    • عالی بود واقعا دمت گرم بلاخره یه داستان خوب خوندیم


    •   Alouche
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • چقد این اقائه داستان باحاله یعنی توصیفاتش قشنگ بود دوس داشتنی بود کاش همه مردا بالای ۴۰ بودن حداقل اینم ارزوئه دیگ


    •   ARAD_SM
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • ععشق بازمست توگوه نخورعقده هاوحقارتهای بچگیتوتوکامنت برخ نکش اخه کونی کی گاییدتت که اینتطورعقده هات سربازکرده ابنه ای فلک زده


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • بیا کیرنو بخور آراد


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • خلافشو ثابت زنتو گای ییدم


    •   Gayaneh
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • قلمت خوبه اونقدر که شائبه کپی کردن توش میره،بازم ادامه بده ولی قواعد نویسندگی رو بیشتر توش رعایت کن (rose)
      پ ن : به داستانت میخوره از علایق وافر SSAa699 باشه (biggrin)


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • پِرفكت
      مرسى
      لايك (rose)
      همينجورى پر قدرت ادامه بده :)


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • دخترک جان مرسی که اینجا هستی و برای ما می نویسی.لطفا با قدرت و بی وقفه داستان زیبات رو ادامه بده.مشتاقانه منتظر ادامه داستان هستیم.
      شب و روزت خوش و موفق باشی.


    •   hot_top_boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • ایول عالی بود ، دوستان همه نکته هارو گفتن
      ولی انقدر سیگار کشیدن شاهین رو تعریف کردی نسخ شده به تراس رفته سیگار میکشیم (biggrin)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو