رباب (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    رباب(فصل جدید) 3 پایانی


    قرارشد رباب با ندا و شوهرش که امریکایی بود بیان لاردو دنبال من . البته لاردو تگزاس , نه لاردو مکزیک !
    چون 12 ساعت رانندگی بود , قرارشد صبح صحر راه بیوفتند که رباب همش میگفته پوشین همین الان بریم و تا صبح نخوابیده بوده از شوق . البته منم همینطور . کله سحر در اطاقمو زدن . خدایا کیه ؟ مگه به این زودی رسیدن ؟ اونا که قرار بود تازه الان راه بیوفتن ! نکنه پلیس باشه ! دوباره در زدن ! باترس و لرز بلند شدم لای درو وا کردم . دیدم اقا موریه . اره مرتضا دراز .
    انگار دنیارو بهم دادن ! گفتم چجوری اومدی ؟ از کجا منو پیدا کردی ؟ گفت خودت فرستادی دنبالم . گفتم من ؟ گفت اره . این منو اورد . یهو دیدم ادی edi از پشت مرتضی همونجوری مست و ژولی پولی دوتاییمونو هل داد کنار و گفت moooove شاشم ریخت و دویید تو مستراح . مرتضام گفت وای منم شاشم داره میریزه . من رفتم پایین تو لابی برم دستشویی این اگه مستراح رفتنشم مثل رانندگیش بااون ابو طیارش باشه تا فردا تو مستراست .
    3 تا قهوه گذاشتم رو میز و ادی گفت اخرین قهوه ای که خوردم 6 سال پیش بود . گفتم چرا؟ گفت اخه قهوه میپرونه . گفتم چیو ؟ گفت الکلو دیگه دوست من . گفت وقتی برگشتم اونور یاد قرارتو با دوستت تو میدون اصلی شهر افتادم و گفتم بد نیست ظهر یه سری بزنم . بالاخره 500 تا دلار سبز میارزه این بی وجود ! دیدم بعله خودشه . چون تنها کسی بود که بی هدف تو میدون پرسه میزد . کردمش تو گونی و اوردمش واست رفیق ! شاید باید ازش 1000 دلار میگرفتم . اخه این دوتا گونی برد تا حسابی پوشیده بشه , از بس درازه . گفتم دمت گرم ادی خودم بهت یه مژده گونی هم میدم . گفت نه فکرمیکنم بهترین مژده گونی رو بهم دادی و اون اینه که منو وارد یه بیزینس جدید کردی . تازه ما حالا باهم رفیقیم . بزار شماره خونمو بهت بدم , هرکدوم از دوستات که خواستند گونی سواری کنند بده بهشون . خدای من تو چقدر بزرگی . نمیدونستم یه روز بنده هات به من پونصد دلار میدن بکنمشون تو گونی . همگی خندیدیم و ادی قول داد که عروسیم بیاد , به شرطی که مشروب فراوون باشه و یه هفته زودتر بگم که بتونه با ماشین لکنتش خودشو برسونه کالیفرنیا .
    بعد رفتن ادی مرتضی گفت . دنیاروببین چه فیسه خر چوسونه رئیسه . اواره چهارتا کشورشدیم اخرشم یه کارتن خواب مارو اورد امریکا . جلل خالق . کولیزه جان تقریبا یه سفر دور دنیا رفتیما اونم باجیب خالی . تازه یه کسم کردیم توراه . اون سوسن خانومو میگم تو اسپانیا . نه به اون سخت پادادنش , نه به اون جرم بده گفتناش . شماره پسرشم داد رسیدیم امریکا باز برم بکنمش . من از همین فرهنگ زنای شرقی خوشم میاد . اروم حال نمیکنن . انقدر نمیدم نمیدم میکنن مخصوصا تا جرشون بدی . ما حتی تو سکس هم تعادل نداریم , ته اه دول داریم . من تا الان 7000 تا خرجم شده , تو چی ؟ گفتم من 8200 تا خرجم شده , اخه برای عشقم و ندا و خونوادش سوغاتی و ادکلان و اینا تو اسپانیا خریدم . موری دوش گرفت و هردو از خستگی چپه کردیم و بیهوش شدیم .
    عصری بود تو خواب و بیداری صدای ربابو شنیدم با دست و لقد و با گریه به در میکوبیدو میگفت درو واکن جوجوووو. ده درو واکن خارجنده . ترخدا درو وا کن عشقم . نوکرتم زجرم نده درو وا کن لامصب . فکرکردم دارم خواب میبینم که مرتضی هم بیدار شد و گفت چه خبره ؟ و پا شد درو وا کرد و رباب با سرعت هلش داد و گفت برو کنار دیلاق . شیرجه زد رومن که داشتم سعی میکردم از روتخت بلند شم و با گریه گفت میکشمت دیوس و لباشو گذاشت رولبامو لبامو سفت بالباش گرفت و فقط گریه میکرد رفت تو بغلم . شاید 5 دقیقه این حالت ادامه داشت و بعد دکمه بالای پیرهنمو باز کردو به جای زخمهای ناخناش روی گردن و سینم نگاه کرد که دیگه فقط خطهای سفید بودن و دونه به دونه شونو بوسید و اشک ریخت . گفتم به اینا چیکار داری ؟ اینا ردپای عشقه . باز لباشو به لبام قفل کرد و رفت تو بغلم . بعد لبامو ول کردو پیچید و خودشو که حالا شاید وزنش نصف شده بود مثل یه خرگوش کوچولو قایم کرد تو بغلم . یخورده نگاش کردم و اشکام سرازیر شد که من با اون کوه مقاومت چه کردم تواین چند ماه که انقدر نحیف شده . زود با انگشتای نازش اشکامو پاک کرد و میگفت بزار بوت کنم . و هی بینیشو به تن و گردنم میمالید و تقریبا چشم همه تر شده بود . گفت ندا جوجوی منو ببین چه عشقه ! ندا گفت و خیلی خیلی هم خوش تیپه . دختر اینجا امریکاست و بهتره بیشتر مواظبش باشی . رباب گفت خودش میدونه گهی بخوره چشاشو در میارم و همه خندیدن . مرتضی دستشو دراز کرد و گفت من موریم . مرتضی . رباب گفت خودش بعدا بهم میگه . مزاحم نشو . باز همه خندیدن و مرتضی گفت کولیزه جان خیالم راحته هیچ موقع حوصلت سر نمیره و این پراز انرژیه و خیلی هم زیبا و تو دلبروست . رباب گفت داشتی جوجو ؟ زیبا و تو دل برو ! و رو کرد به مرتضی هم گفت گوشکوب دفه اخرته به من میگی این ! این خانوم . اخه پپسیم یه کولا داره . باز نرسیده همه رو خندوند .
    وقتی رسیدیم لوس انجلس پاهام خواب رفته بود چون تمام راه رباب تو بغلم بود و پیاده نشد و 5 ساعت اخرهم که تو بغلم خواب بود . وقتی پیاده شدیم ندا بهش گفت خستش کردی پسره رو . رباب گفت داشتم خرسواری میکردم .
    مرتضا و مارک هم که رانندگی کرده بودن دیگه هردو زورکی روی پا ایستاده بودن .
    اقای سراج اومده بود جلو در و منو در اغوش گرفت و گفت خوش اومدی پسرم . سفر طولانیی داشتی و یکماه تو راه بودی . گفتم واقعأ .
    بعد از نهار مرتضی با دوستاش قرار گذاشته بود که بره و بااونا هم خونه بشه و دنبال کار و این حرفا . ندا میخواست مارو برسونه خونمون که همون خونه قبلی خودش بود که حالا رباب ازش خریده بود , ولی رباب گفت نه دیگه . دیگه ازین ببعد اقامون ! باز همه خندیدند . اومدیم بیرون و گفتم خوب چجوری بریم ؟ کنترلو زد و دیدم چراغهای یه کوروت (corvet_c4) مشکی چشمک زد . چقدر خوشکل بود . سلیقه رباب حرف نداشت . گفتم مال توست ؟ گفت نه مال توست . و گفت هرچی از این ببعد ببینی مال توست شامل بنده هم میشه و تو هم دربست مال حاجیتی ! گرفتی سوسول؟ گفت تازه موتورم برات خریدم منو ببری سواری عشقم . حالا میریم خونه میبینی . البته همه زحمتاشو مارک mark شوهرگدا کشید . گفتم یه تشکرحسابی باید از همشون بکنم مخصوصا اقای سراج . گفت اون دیگه تقریبأ بابامه و موقع خواستگاری دسشو میبوسی و تشکر میکنی ! و یهو دررفت تو کوچه منم دنبالش . ندا از صدای خنده هامون اومد بیرون و گفت شماها هنوز نرفتین ؟
    خونه رباب خیلی موقعیت خوبی داشت و کنار دریا و دید به دریا داشت با چندمتری ارتفاع . پدیوی بزرگی داشت با میز و صندلی تخت خوابی یا ریکلاینر که کاملا مشرف به ساحل بود و دخترای خوشکل و خوشتراش که تو ساحل میدوییدن رباب می گفت جووون یا سوت میزد براشون . میگفتم مگه لزبین شدی ؟ می گفت نه ولی میخوام از اینا رقاصای بیست بسازم . مارک و ندا بهم گفتن تو با این رقصت که هم ایرانی و هم عربی و هم لزگی بطور فوق حرفه ای میرقصی میتونی dance studio اموزشگاه رقص باز کنی و حسابی پولدار بشی . فقط بعد از چند ترم کلاس زبان باید یه دوره کوتاه بردارم تا بتونم جواز بگیرم . همش حله نگران نباش عشقم .
    تا شب تو پدیو تو بغلم نشسته بود و برام حرف میزد و گاهی هم چند قطره ای اشک میریخت ولی روی هم رفته خیلی خوشحال بود . و تصمیم گرفتیم شامو همونجا زیر نور ماه بخوریم . رباب گفت زنگ میزنم غذای چینی بیارن این چپر چپولا ! همه چیشون چپه اینا ! راسی جوجو تو که تو این چیزا ختم خارکوسه هایی , اینا کسشونم چاکش اونوریه ؟ خودش روده بر شد از خنده . بغلش کردم گفتم عشقم . تو باید دیگه یه خورده مؤدب تر حرف بزنی و کمتر فحش بدی . پس فردا که ازدواج کنیم و بچه دار بشیم اونم ازت یاد میگیره . گفت بهت قول میدم بچمو طوری تربیت کنم که به تمام زبونای دنیا بگه خارکوسه . و بازومو گاز گرفت و گفت یعنی من یه روز یه پسر خوشکل مثل جوجو دارم . اونوقت از خوشبختی میمیرم که ! گفتم شاید هم یه دختر خوشکل و تو دل برو مثل نفسم . منو بوسید و گفت شاید هم هردو !
    گفتم قبل از شام باید زنگ بزنم ایران و با زری گلم حرف بزنم و ازنگرانی درش بیارم . گوشیو گرفت گفت بزار من باهاش حرف بزنم . ناسلامتی میخوام عروسش بشم .
    صدای مامان زری رو شتیدم میگفت الو الو . رباب گفت سلام . من ربابم عاشق پسر گلتون . کاش خودتم میدونستی چقدر عشقی مامان زری . جواب داد علیک سلام . کجاشو دیدی ! من خیلی عشق تر از این حرفام , فقط بزار دستم به شما دوتا برسه . خوب با خوشکلیت قاپ بچمو دزدیدی شیطون خانم . رباب گفت مگه شما منو دیدی؟ گفت انشااله وقتی مادر بشی میفهمی . مگه میشه مادر که شورتای بچه شم میشوره ندونه عکساشو کجا قایم میکنه ؟ پدر سوخته عین خودم تو دل برویی . گفت دوست دارم مامان زری و گریش گرفت و گفت من که از سه سالگی مادر نداشتم . زری گلم گفت اما حالا داری قربونت برم و هردو خندیدند . گوشیو داد به من و بعد از کلی قربون صدقه گفت ازت نمیگذرم اگه ذره ای اذیتش کنی . صداش پر از عشقه . گفت بابات دوتا از مغازه هاشو گذاشته واسه فروش بفرسته برات که خونه بخری . گفتم رباب داره و فورا رباب گازم گرفت و گفت داریم . منم تا گفتم اخ , مامان زری گفت گازت گرفت اره ؟ عین خودمه اتیش پاره . خدایا شکرت . گفت بابات هی میگه احمد که اقامتشو بگیره میریم پیشش و خدارو چه دیدی شاید ما هم موندیم اونجا . بهش گفتم کور خوندی . من که میدونم تو کلت چی میگذره .
    رباب شامم تو بغلم خورد و حس کردم میترسه ازم جداشه . بعدا که با اقای سراج صحبت کردم . گفت دکتر گفت اون جدایی ناگهانی ضربه روحی بزرگی بهش زده ولی رفته رفته خوب میشه و خوب هم شد البته دوسال طول کشید تا دخترم رکسانا بدنیا اومد . ازاولشم بهتر شد و هیجان و شیطنتش ده برابر شد و رکساناهم همون شیطنتو به ارث برد و تمام ابتدایی پسرا مثل سگ ازش میترسیدن , اما از دبیرستان تمام حواسمو گرفته بود و شیطنت و زیبایی مادریش فس مخ همه پسرای دبیرستانو در اورده بود و استعداد فوق العاده بازیگریش باعث شد که سال 2003 بهترین بازیگر نمایش تو دبیرستانهای ناحیه بشه ولی خودش کارگردانی رو دوست داشت و باالاخره هم کارگردان شد . و طبق معمول از 3 سالگی تمرین رقص تو اموزشگاه رقص مامانش که به اسم خودشه
    Roxan profesional dance studio
    عده ی زیادی از دوستاش هم شاگرد مامانشن . رباب رقص های جدیدی هم یاد گرفت و براش مثل اب بود و به قول خودش به منوی مدرسه ش اضافه کرد . مثل سالسا و مورینگه و کانتری و......
    اوایل دعوایی داشت با همه سر صدازدن دخترمون . رکسانا به امریکایی میشه راکسن Roxan و تو مدرسه ویا دوستای امریکاییمون صداش میکردن راکسن رباب اب روغن قاطی میکرد و عصبی میشد و میگفت انقدر به بچه ی من نگین واکسن . مگه سوزاک دارین که هی میگین واکسن واکسن . بچه ی من ایرانیه و اسمش رکساناست . رک ساااا نااا . خر فهم ؟
    واما من . واردکالج و بعد دانشگاه ucla و بالاخره مهندس کامپیوتر شدم و از پارکمنی و گارسونی و راننده تاکسی تو دوران دانشجویی شروع کردم و بعد از فارغالتحصیلیم ده سال تو کمپانی اینترنشنال گلوبال نتوورکینگ
    Internash global networking
    کارکردم و سر مهندس تیم مهندسیمون شدم و باپولی که بابام میخواست برام بفرسته خونه بخرم که هدیه دادم به عشقم و رباب ازم خواست یه رستوران باهاش بزنم با شراکت با مرتضی که حالا یه سر اشپز خوب بود . رستوران و کبابسرای رباب رو زدیم و خیلی هم پر منفعت بود .
    مرتضی با یه دختر امریکایی ازدواج کرد که عاشق ربابه و اسمش سلی هست. Sali . البته رباب بهش میگه سلیته . و رقص باباکرمو از رباب یادگرفته و هرشب واسه اقا موری شو اجرا میکنه . و من وارد بیزینس نت وورکینگ هم شدم و یه شرکت زدم و بنا به پیشنهاد رباب 10 درصد درامد سالانمون رو هرساله به یک مؤسسه خیریه بزرگ تو تهران میفرستیم . گفتم که رباب مشدی بود .
    خواستگاری شاد و خنده داری داشتیم که به شام و رقص ختم شد . کمتر کسی تو خواستگاریش میرقصه و بزرگتر من مرتضی بود و وقتی صحبت از مهریه شد رباب گفت با اجازه بزرگترا فقط چهارده تا . ندا گفت 14 تا سکه کمه . رباب گفت کی گفت سکه ؟ 14 تا تخم فیل . همه گفتند فیل که تخم نداره ! رباب گفت زکی فیل دوتا تخم داره , مرتضی رو نشون داد و گفت قد کله پدر داماد . وای مردیم از خنده . گفت این شرطو گذاشتم که تا ابد بیخ ریشت باشم .
    عروسیمونو پنج ماه عقب انداختیم تا اقامت من درست شد و مامان زری و بابام ویزا بگیرن و بیان . مامان بابام یکسال موندن و سال بعد هم رباب 8 ماهه حامله بود برای زایمان اومدن و سه ماه موندن . ماه عسل رفتیم اکاپولکو و یوکاتن که هردو منطقه سرسبز دست نخورده مکزیک هستند و مخصوص عشاق با کلبه های جنگلی . رباب همیشه به رکسانا که بزرگ شده بود میگفت عاشق اکاپولکو هستم . اخه تورو اونجا بار گذاشتیم دیزی کمر باریک مامان .
    بعدها مسافرتهای زیادی به پاریس , مادرید , لندن , حتی ژاپنم رفتیم . ولی زیباترین مسافرتی که رفتیم هجده سالگی راکسن بود که گفت دلم میخواد خاک ایران رو از نزدیک ببینم و رفتیم ترکیه دو هفته و همه ی جاهای دیدنی و ریسورتهای ترکیه رو گشتیم و در اخر رفتیم لب مرز و خاک ایران رو به دخترم نشون دادیم و گفتیم ما وطنمونو اینجا ترک کردیم و رباب در حالی که اشکاش سرازیر بود شونه های راکسنو گرفت و گفت تو ریشه ت از این اب و خاک هست و قبل از اینکه راکسن باشی رکسانا هستی درست مثل هزاران رکسانای بیگناه دیگه که الان اسیر ضحاکان عمامه بسرهستند و جوونیشون داره تباه خودخواهی های یه مشت کس مغز میشه و گفت خدایا مردم رنج دیده ی منو نجات بده . لامصب بسشونه دیگه و های های گریه کرد .


    پایان


    نوشته: الف . ع

  • 12

  • 0




  • نظرات:
    •   Xknight.1
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ای ول داری.دمت گرم . خیلی با مرامی.


    •   Tareqkir17
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خدایی دمت گرم


    •   خوشگلخانم
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی زیبابود متشکرم ان شالله که همه نثله شماعاقبت بخیربشن شادباشید


    •   Elenajoon
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالی بودی


    •   eyval123412341234
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • الف ع عزیز داستانتون خیلی قشنگ بود :-) خسته نباشین :-)
      میفهمم عشق چه قدرتی به آدم میده :-) قدرت رد شدن از همه ی ناهمواریها... انشالله با عشقت سالم و سلامت زندگی با عزت داشته باشین :-)


    •   shadow69
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • بسمونه

      بسمونه خدایش

      تمومش کنین این بازی کثیف


    •   doki-kar balad
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • لایک هشتم تقدیم شد
      ممنونم از زحماتت


    •   توت.فرنگی
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • آخر داستان دور از انتظار بود ،با روند داستان تصور میکردم مجبور شی به ایران برگردی،ولی خب از طرفی خوشحالم که آخرش این همه خوب تموم شد و هنوز زندگی خوبی دارید و رنگ خستگی و یکنواختی و تنفر نداره.
      موفق باشی


    •   hogol
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالی لایک ❤❤❤


    •   Jani2002
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • داداش دمتگرم


    •   chi.begam.az.koja
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی خیلی خیلی عالی بود الف. ع، من از سال 90 تو شهوانی هستم، تا الان شاید چندتا از داستانا قشنگ بوده ک این هم جز بهترین ها هستش، خسته نباشی و امیدوارم همیشه موفق باشی


    •   Hamid744
    • 2 ماه
      • 0

    • احسنت و ایوالله به امید خدا مردم تغییر و آغاز خواهند کرد تا حداقل فرزندانمون این خفه قان و مفت خوری و خرافه پرستی و نبینن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو