صیغه پر دردسر (۳)

    ...قسمت قبل


    توی یه دنیای پر آشوب گیر کردیم و راه فراری نیست. مریم بخاطر پنچری ماشین از دستم شکاره و هرکار میکنم، بیشتر عصبانی میشه و سرم داد میزنه. پیچای تایر ماشین رو هرچی باز میکنم، تمومی ندارن. بجای آچارچرخ یه مگس‌کش دستمه و درست پیچا رو نمیگیره و هی خم میشه. اون مامور کچله اومده و تایر زاپاس رو ضبط کرده و میگه زنگ بزن دفترخونه ازدواج تا یه گواهی پست کنن، تا تایرتو آزاد کنیم. گوشیم رو پیدا نمیکنم، مریم گوشیش رو نمیده میگه میخوای بدزدیش. رئیسم رو تو صف دسشویی عمومی میبینم و ازش گوشی میگیرم، وقتی شماره رو میزنم و میذارم در گوشم، میبینم گوشیش مثل کابل یو‌اس‌بی ـه و نمیدونم گوشی و دهنیش کدوم به کدوم ان. حالا رئیس هم پیله کرده و بازخواستم میکنه که تو این موقعیت، مسافرت اومدی چکار. و نمیذاره سر از کار اون کابل یو‌اس‌بی دربیارم. میبینم که نه مریم و نه ماشین، هیچکدوم نیستن، ماموره اینبار شکل پدرم شده، میگه زنت ماشین رو برده تهرون که تو نمایشگاه سنگ بفروشتش. میگم من زن ندارم، کدوم زن؟ نمایشگاه که تهران نیست. مریم کو؟ یه پیرزنه با نیسان گاوی اومده و بوق میزنه و میگه اینو بگیر بجای ماشینت. حالا وسط جاده و بیابون نمیدونم کجا و با چی باید برم گزارش دزدی ماشین رو بدم، هیشکی هم درست جوابم رو نمیده. زیر لب میپرسم مریم کو؟ پیرزنه همچنان بوق میزنه.




    ساعت 9 صبح بود که با بوق یه از خدا بیخبری، از خواب پریدم. اونم خوابی سردرگم. تموم شب تو گردابی از نگرانی و دلهره غرق بودم. صبح که بیدار شدم، ته ذهنم این فکر سو سو میزد که مریم از دستم ناراحته و از پیشم رفته. حس میکردم ناخوداگاهم یه چیزی میدونه و خودم خبر ندارم، که اینطور شبی رو برام درست کرده. سرم سنگین بود و سیرخواب نشده بودم. نیاز به یه دوش آب یخ داشتم که هرچی خاطره از دیشب دارم رو بشوره و بریزه تو چاه. پیاده شدم و رفتم پشت ماشین، در کابین رو باز کردم. دیدم مریم همچنان مثل خرس خوابیده و موهای فرفریش از اطراف بالش زیر سرش سرازیر شده و مساحت دو برابرش رو رو کف اتاق اشغال کرده. آب دهنش هم روانه، و صدای خرناسش هم، هرچند ضعیف، داشت میومد. همون لحظه خر درونم سمبش رو دراز کرد و پایه تخت رو گرفت و شروع کرد به تکون دادنش همزمان عر زدن که پاشو دیر شد به گا رفتیم. مریم بنده خدا از جا پرید و موقع فرود اومدن، تخت از زیرش جابجا شده بود و مچش رو میله لبه تخت پیچید و جیغش به هوا رفت و شروع کرد به نفرین کردنم. من در لحظه از حرکت مریم خندم گرفت، ولی سریع از کار خودم پشیمون شدم، پریدم بالا دستش رو ماساژ دادم و عذر خواهی کردم تا آروم گرفت.


    اومدیم پایین و سوار شدیم. مریم زیاد حرف نمیزد. معلوم بود هنوز خلقش تنگه. وقتی دید دارم از مسیر برمیگردم، سوالی نپرسید. رفتم در همون مسافرخونه دیشبی. اینبار یه زن دیگه پشت پیشخون بود. پرسیدم حموم عمومی تو شهرتون نیست؟ گفت حموم عمومی مون کجا بود. پرسیدم میتونیم از حموم مسافرخونه شما استفاده کنیم؟ هزینشم می‌پردازیم. زنه با اخم گفت حموم مخصوص مشتریاست. اومدم برگردم، مریم که پشت سرم وایساده بود، گفت خوب اگه صبحونه رو اینجا سفارش بدیم، مشتری حساب نمیشیم؟ زنه یه نگاهی به میزای خالی رستورانش و قیافه درمونده ما دوتا انداخت و قبول کرد. سریع برگشتیم پشت ماشین، لباس و حوله و لوازم مربوطه رو از تو چمدونا برداشتیم و انداختیم تو ساک دستی، زنه حموم زنونه و مردونه رو نشونمون داد و از هم جدا شدیم. حموم مردونش تو زیرزمین بود، یه 5 دقیقه ای معطل شدم تا یکیشون خالی شد، رفتم داخل و لخت شدم و شیر آب سرد رو تا ته باز کردم رو سرم. یک دقیقه ای در حال نفس نفس زدن بودم تا دما برام عادی شد. حس میکردم دوباره به زندگی برگشتم. از فرق سر تا نوک پامو شستم، صورت و زیر بغل و دور آلت مبارکو صفا دادم. تو آینه یه نگاهی انداختم و دستی به سبیلام کشیدم. یه دوش گرم و سرد دیگه گرفتم، قشنگ که کوفتگیم رفع شد، خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم و اومدم بیرون. لباس چرکام رو چپوندم تو ساک، حوله رو هم انداختم رو آویز حوله. به قول قدیمیا، "تازه شدم".


    تو رستوران پشت یه میز نشستم و منتظر بودم مریم بیاد که صبحونه سفارش بدیم. تا من زنگ زدم به مادرم و احوالپرسی خونواده رو کردم و اونم فداش بشم، طبق معمول توصیه های ایمنی لازم رو بهم داد، مریم هم از حموم اومد. لباساش رو کرده بود تو نایلون مشکی. نشست پشت میز و سفارش دوتا قارچ تخم مرغ با مخلفات کامل رو داد. وقتی نشستم روبروش، متوجه شدم دوباره چشاش شنگوله. یه چشمک زد و از گوشه ساک حمومش، یه ژیلت نشونم داد. صبحونه رو به خوشی و خنده خوردیم (من بعد از چنتا لقمه دلپیچه گرفتم و نتونستم بشقابم رو کامل تموم کنم)، رفتم حساب کنم، دیدم زنه یه رسید داده دستم، توش فهرست کرده: دو اتاق یک تخته برای دو ساعت، یک وعده صبحانه برای دو نفر، هزینه هوار تومن. رسید رو تکون دادم میگم یعنی چی؟ میگه: «شما از حموم بخواید استفاده کنید، باید اتاق میگرفتین، حداقل تایم اتاق گرفتن هم دو ساعته اینجا.» نمیخواستم فاز خوشیم رو سر یه دعوای دوسر باخت خراب کنم. یکم کوتاه اومدم و گفتم: «حالا گیریم ما میخواستیم اتاق بگیریم، یکی میگرفتیم نه دوتا. دومی رو الکی نوشتی خواهر من. حذفش کن که حلال بشه.» طبق معمول پیگیر شد که چکاره هم اید، عقدنامه رو نشونش دادم، یکم این پا و اون پا کرد، ولی دیگه مثل اون ماموره گیر الکی نداد. یه رسید جدید نوشت و هزینه رو پرداختم. اومدم برگردم، مریم رسید رو از دستم گرفت و نگاهی روش انداخت. رو به زنه گفت: «اینجا نوشته دو ساعت. ما نه و نیم اومدیم، هنوز تا نیم ساعت دیگه اتاق مال ماست.» زنه اخم کرد، ولی مریم داشت حرف حساب میزد. گرچه دیرومون شده بود و میخواستم هرچه زودتر راه بیفتیم، ولی دلم نمیخواست پول مفت به کسی بدم که فکر میکنه میتونه غریبه ها رو بتیغه (گرچه همین جوری هم دوساعت اتاق کرده بود تو پاچه مون). زنه با همون اخم و تخم، دفترشو باز کرد و مشخصاتمون رو با طمانینه و وقت کشی فراوان توش نوشت و یه کلید از زیر پیشخونش در آورد که بده به دست مریم و با همون اخم گفت حتی یک دقیقه از یازده و نیم بگذره و اتاق رو تحویل نداده باشید، دو ساعت اضافه رو مجبورید حساب کنید.


    سریع با مریم رفتیم وسایل رو انداختیم پشت ماشین. قبل اینکه برگردیم داخل، جلو مریم رو گرفتم و گفتم: «خداییش؟ الان؟ فک نمیکنی وقت ضیقه و باید عجله کنیم یکم؟» مریم خیلی جدی نگام کرد و جواب داد: «بله خداییش. همین الان. وقت هم ضیقه. پس عجله کن.» دستم رو گرفت و رفتیم طبقه سوم، اتاق رو پیدا کردیم و رفتیم تو. تو اتاق یه دونه تخت بود، به هم ریخته و کثیف، کنارش یه میز عسلی با یه جعبه دستمال کاغذی، و دیگه هیچی. سمت چپمون در دستشویی بود، بالای دیوار کانال کولر که چس نسیم بادی ازش میومد، رو سقف فلش قبله زده بودن، کفشم موکت بادومی داشت. قشنگ معلوم بود صبح که مسافر تخلیه کرده، هنوز کسی نیومده اتاق رو سر و سامون بده. مریم گوشیش رو در آورد و آلارمش رو رو تنظیم کرد رو 11:20، شروع کرد به بازکردن دکمه های مانتوش، و گفت بِکَن که وقت تنگه. به سرعت مشغول عملیات زدودن لباس شدم. مریم کسش رو کامل شیو کرده و درخششش صدبرابر شده بود. هولش دادم و به پشت انداختمش رو تخت، خودم پای تخت زانو زدم و شروع کردم به خوردن کسی که اینبار میدونستم تمیزه. بعد یک دقیقه، مریم موهامو کشید طرف خودش، با لحن ملتمسانه ای گفت: «ول کن این کارا رو. تو رو خدا منو بکن. جیگرم داره میسوزه. تو رو خدا ...» بقیه حرفاش نامفهوم بود. به ترتیب از لباش و دوتا نوک ممه هاش یه بوس خوردم، کیرم رو گذاشتم دم کسش که یادم اومد کاندوم نیست. کیف مریم و کاندوما تو ماشین بود. یه نگا بهش انداختم، دیدم مریم همینطور با التماس داره نگام میکنه. زیر لب میگه «تو رو خدا. نمیخواد. قول میدم من طوریم نیس. تو رو خدا.» داشتم قانع میشدم و یه لحظه مونده بود که کیر پیشاب زدم رو فرو کنم تو کسش، که یاد شب قبلش و کاندوم پلاسیده تو شورتم افتادم و خندم گرفت. یاد اون خاطره چندش و خنده شدید بعدش، باعث شد دلپیچه نیم ساعت پیشم شدید تر بشه و به حد ریزش برسوندم تا به گاز بدوئم طرف دستشویی. در دستشویی رو که بستم و نشستم سر سنگ، داد "ای خدااااا " ی مریم بلند شد. من هم از وضعیتم خندم گرفته بود، هم دلم به حال مریم میسوخت، هم سوراخ مقعدم داشت تموم امعاء و احشائم رو میداد بیرون. نمیدونم چی شده بود که فراموش کرده بودم که معدم هیچوقت با قارچ سازگار نبوده. تو 13 سالگیم اینو فهمیدم و دیگه بعد از اون طرف این ماده شبه رادیواکتیو نرفته بودم تا امروزی که به لطف مریم، نصف بشقاب قارچ کرده بودم تو خندق بلا و اونم کلا سیستم گوارشم رو کرده بود مشابه سیستم قضایی ایران. ریدمانی به بار اومده بود اسفناک. مگه تموم میشد. تازه راست روده و روده بزرگ و روده باریک و معده و مری رو که خالی کردم تو چاه، باید یه چند دقیقه ای همونجا سر سنگ آروم می‌نشستم تا اعضا و جوارح درونیم، برگردن سر جای اصلیشون و به حالت نرمال در بیان. یه 10 دقیقه ای همونطور نشسته بودم، که مریم در زد و از پشت در گفت: «نمیای بیرون؟ منم کار دارم ها.» فک کردم هنوز میخواد سکس رو ادامه بده. شک داشتم چیزی تو بدنم مونده باشه که به درد سکس بخوره. ولی به هر حال خودم رو شستم و اومدم بیرون، دیدم مریم شورت و مانتوش رو پوشیده و بعد من، با اخم رفت تو دستشویی. من همون دو قدم راه رفتن هم برام زیادی بود، به شکم ولو شدم رو تخت و سعی کردم به کون پاره شدم فکر نکنم. مریم که از دستشویی اومد بیرون، کون لختم طرفش بود و یه سیلی محکم خوابوند رو لپ کونم، که بدجور سوخت. گفت: «ریدیم با این سکس کردنمون. چت شد یهو؟ یعنی من اینقد ناجورم که اینطور ریدنت گرفت؟» صدای زنگ آلارم مریم بلند شد، پاشدم و لباس پوشیدیم و رفتیم پایین. اتاق رو تحویل دادیم و دوتا غذا بیرون بر سفارش دادیم که تو مسیر بخوریم.


    از شهر که خارج شدیم، گفتم: «مریم، یه سوال ازت بپرسم، اگه نمیخوای جواب بدی نده. ولی اگه جواب میدی، راستشو بگو. تو اولین زنی هستی که میشناسم اینقدر تشنه سکسه. دلیل خاصی داره؟» مریم یکم از پنجره به بیرون خیره شد انگار داشت فک میکرد من اونقدر قابل اعتماد هستم برای چیزایی که بعدش تعریف میکنه یا نه. ولی بلاخره رو کرد طرف جاده و شروع کرد به تعریف:


    _من و خونوادم تا سال اول دبیرستانم تو دهات بودیم. از سال 86 که بخاطر سالای دبیرستان و کنکور من اومدیم شهر. موقع انتخاب رشته، بخاطر این جو مشاورا که میگفتن معدن رشته آینده داریه، مهندسی معدن رو زدم و چون میخواستم از خانواده دور باشم، اون دانشگاه رو. [راست میگفت. اون زمان اولای دوره دوم احمدی نژاد، چون سعی میکرد اقتصاد غیر نفتی رو ارجحیت بده، سرمایه گذاری تو بخش معدن بالا بود و آینده این بخش واقعا روشن. شاید 90 درصد کسایی که آینده شغلیشون از طریق خونواده مشخص نبود و بین سالای 87 تا 93، این رشته رو زده بودن، طرز فکرشون همین بود. تا اینکه روحانی اومد گند زد به هرچی اقتصاده] بعد از قبولی، از همون ترم اول، تموم پسرای ورودیمون، حاضر جوابی های دهاتی وارم رو به چشم آمار دادن میدیدن. ولی همزمان، اینکه نسبت به دوستام توجه بیشتری از طرف پسرا جلب میکردم و باعث حسودیشون میشدم، برام لذت بخش بود.


    _آخرای ترم اول، [تو مجمع هم استانی های دانشگاه] با تو آشنا شدم، ازت خوشم اومد. قیافت به نظر من جذاب بود. هم اینکه همشهری بودیم و از نظر فرهنگی به هم نزدیک، هم اینکه برخلاف خیلی پسرا با طعنه و متلک باهام صحبت نمیکردی. خوشم میومد از اینکه هر وقت با رفیقات بودی، همتون خندون بودین و تنها وقتی که تنها میدیدمت، تو سالن مطالعه دانشکده بود. ولی از روی ذهنیت بیخود دخترا که پیشقدم شدن براشون کسر شانه، هیچوقت مستقیم طرفت نیومدم. ولی همیشه سعی میکردم جلو چشمت باشم. اگه میدیدم نزدیکی، خودم رو به زور مرکز توجه دوستام میکردم تا اگه دیدیم، فک کنی خیلی محبوبم. تو همون چارتا کلاسی که باهم داشتیم، همیشه سعی میکردم تا جای ممکن تو زاویه دیدت بشینم و زیاد با کناریام مزه بریزم که متوجهم باشی، ولی دریغ. [منو بگو که تموم این مدتا سعی میکردم نگاهمو ازش بدزدم که نفهمه همیشه خدا بهش خیره ام!] تا اینکه کم کم دیدم توجهی بهم نمیکنی، بیخیالت شدم و شروع کردم به پا دادن به پسرای دیگه. با یکی دو نفر بودم، دو سه باری رابطه از پشت رو امتحان کرده بودم و خیلی خوشم اومده بود. طوری که هروقت حموم میرفتم، یه خیار همراهم بود که خودم رو از پشت ارضا کنم. میشه گفت معتاد رابطه از پشت بودم، ولی به هر پسری اعتماد نمیکردم. سال آخر یه هم اتاقی متاهل داشتم که شده بود محرم اسرار اتاق. علاقه من به سکس از پشت رو فهمیده بود و بهم گفته بود که همونقدر که رابطه از پشت لذت داره، رابطه از جلو ده برابره لذتش. همزمان، با حمید هم آشنا شده بودم. حمید رو که میشناختی مگه نه؟ [حمید ورودی خودم بود و بومی شهر محل دانشگاه. ازون خرپولای تازه به دوران رسیده ای که عالم رو نوکر خودشون میدونن. تو کل یه ترم، ندیدم این هر کلاس رو بیشتر از 4 بار بیاد. خدا میدونست که آیا برنامه ی برای فارغ شدن داره یا نه. یک آدم نچسب بیخود و بیمزه که سر تا پاش به پهن قاطر نمی‌ارزید، ولی از قِبَل مال پدرش، سرش به آسمون میسایید. دومین آدم نفرت انگیزی بود که تو اون دانشگاه باید کفاره آشنایی باهاشون رو میدادم که البته شکر خدا زیاد مشعوف دیدارش نبودم.]


    _این حمید خیلی باهام مهربون بود. زود خامم کرد. منم بخاطر جوی که از حرفای هم اتاقیم گرفته بودتم، و وعده ازدواج حمید، راضی به رابطه از جلو شدم. تو سکس اول به حرف هم اتاقیم رسیدم. برای بار دوم هیچ جور نمیتونستم صبر کنم و خودم بدجور پیگیر حمید شده بودم که بیاد بکنتم. ولی اونم بعد از سه بار ازم زده شد. فکر میکردم شاید زیاد آویزونش شدم که نسبت بهم سرد شده. یعنی حمید یه جوری رفتار میکرد که این فکر به سرم افتاده بود. افسرده شده بودم، به هم اتاقیم قضیه رو گفتم، اون با پیش آوردن بحث آینده و باکره نبودنم بیشتر ناامیدم میکرد. کار به جایی رسید که حمید جواب تلفنم رو هم نمیداد. بعد فارغ التحصیلیم، برام دوبار خواستگار اومد که به دلایل الکی ردشون کردم. میترسیدم خانوادم بفهمه باکره نیستم. ولی بلاخره، با خواستگار سومی که از فامیلای نه چندان دور بود و مادرم انتظار نداشت بپرونمش، نامزد کردیم و یه دفعه، به خواست خودم که مزه سکس رو هنوز فراموش نکرده بودم، با هم خوابیدیم و اونجا فهمید که باکره نیستم. به دو روز نرسید که مادرم و پدرم و برادرم خبردار شدن. هنوز درد سیلی ای که از پدرم خوردم باهامه و نفرینای مادرم تو گوشم. نهایتا مجبور شدم با همون پسر ازدواج کنم. ولی خونوادش این وضعیت منو گروکشی کردن سر مهریه. خونواده خودم هم کلا پشتم رو خالی کرده بودن. تنها چیزی که تو این ازدواج نصیب من شد، اونم از سر پیگیری های برادرم، حق طلاق بود. ازدواج من به 18 ماه نکشید. شوهرم هر بار توی هر کوچکتین بحثی، جنده صدام میکرد. مادر و خواهراش تو کل خونوادش لقب هرزه رو برام چو انداخته بودن. 18 ماه نشد که طاقتم تاق شد و درخواست طلاق دادم. با کمک برادرم که تو آموزش و پرورش بود، یه شغل تو یه دبیرستان دخترانه گیرم اومد و با همون چس مثقال مهریه و حقوق، تو یکی از مجتمعای آپارتمانی آموزش و پرورش، یه واحد اجاره کردم و زندگیم با حقوق معلمی و کمک خانواده میچرخه.


    _ولی بعد از قضیه طلاقم، کل اعتمادم به مرد جماعت رو از دست داده بودم. میدونستم به سکس اعتیاد دارم، ولی نمیخواستم خودم رو بازم در اختیار مردی بزارم که دیدش بهم در حد سوراخی بیش نیست. برای همین تصمیم گرفتم کلا از سکس و شهوت فاصله بگیرم. پشت دستمو داغ کردم که طرف خود ارضایی هم نرم تا شاید این وسوسه شدید از سرم بیفته. تقریبا هم موفق بودم؛ تا همین یک ماه و نیم پیش که یکی از معاونا، چنتا از دخترای دبیرستان رو در حال تماشای فیلم سوپر از رو گوشی پیدا میکنه و گوشیشون رو میگیره، تو زنگ استراحت، میاد فیلمشو نشون من میده! ازون لحظه، ثانیه ای نشد که نما های اون فیلم از جلو چشمم دور بشن. کرم دوباره به کونم افتاده بود و دلم بجای صبحانه و نهار و شام، فقط کیر میخواست. برای یه معلم، امکان دوست پسر بازی وحود نداره. اگه آموزش و پرورش میفهمید، کونم میذاشت. برا همین تصمیم گرفتم صیغه رو برای یه بار امتحان کنم. مطمئن نبودم روالش چطوریه، ولی فعلا محض امتحان، مشخصاتم رو داده بودم به یه محضرخونه توی دورترین نقطه ممکن از حوضه اون هنرستان. و سپرده بودم که قبل از معرفی کردن من به اونا، نشونی های اونا رو برام بفرستن که یه وقت آشنا نباشه. بعد یک ماه، دوبار بهم خبری داده شد، که اولی رو ترسیدم و دومی آشنا بود. سومی رفیق تو بود که هفت پشت باهام غریبه بود و تقریبا هم سن خودم. ولی اونم منو برا تو میخواست. وقتی اسمتو پشت تلفن بهم گفت، تموم علاقه قبلیم رو به یاد آوردم، ولی میدونستم که عشق و عاشقی تو مدیوم صیغه معنی نمیده. برا همین سعی کردم فراموششون کنم و شیوه راحتی رو باهات در پیش گرفتم. باقیشم که خاطره مشترکه.
    _پس در جواب سوالت، نه دلیل خاصی نداره. میتونی بقول خارجیا اسممو بزاری نیمفو نمیدونم چی چی. من همینجوری، فقط علاقه دارم به سکس. به قول برادر معتاد جوکر، اعتیاد مثل جاذبه اس؛ تنها چیزی که لازمه، یه هول ـه.


    نزدیک پمپ بنزین بودیم و ماشین نیاز به غذا داشت؛ ما هم. بعد صحبتای مریم، دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم. مریم رو نمیدونم، ولی من کل این مدت رو تموما داشتم به داستانش فکر میکردم. به داستان اینکه ظاهر مردم اصلا نمیتونه زندگی قبلیشون رو نشون بده. اینکه زندگی قبلی، چقدر رو الان آدم تاثیر داده؟ اینکه یه انتخاب اشتباه تا کجا میتونه مسیر رو عوض کنه. اینکه اخلاق رو کجای قضاوت باید قرار داد؟ قبل پمپ نگه داشتم و در سکوت غذامون رو خوردیم. صف پمپ خلوت بود، وقتی نگه داشتم برای بنزین زدن، مریم رفت سراغ فعالیت محبوبش (شاشیدن!) و طول کشید تا بیاد. باک رو پر کردم و ماشین رو بردم بیرون لاین. پیاده شدم و تکیه دادم به در ماشین و همچنان به داستان مریم فکر میکردم، که دیدم مریم داره سر پنجه، آهسته میدوه و میاد. شال سفیدش تو باد باز شده بود و از پشت سرش موج بر میداشت و مثل این بود که داره بال میزنه طرفم؛ مثل یه فرشته. وقتی رسید بهم، یه کابل آکس که از یکی از مغازه های همونجا خریده بود انداخت تو بغلم و گفت: «میزاری من برونم تا یه جایی؟» بدون هیچ فکر اضافه ای، سویچ رو پرت کردم تو دستش و در ماشین رو باز کردم و به حالت شوفرای تو فیلما، تعظیم کردم و یه دستم به در و یه دستم از آرنج خم به طرف داخل ماشین، با به لحن دعوت کننده گفتم: «استدعا دارم بانوی من.» مریم یه حالت لوس به چهرش گرفت، پاورچین پاورچین اومد و سوار شد. درشو آهسته بستم و ازونطرف سوار شدم. تصمیم گرفته بودم که مریم رو بهتر از اونی که نشون میده بدونم. تصمیم گرفتم فراموش کنم که گذشتش رو تعریف کرده. تصمیم گرفتم که ازین لحظه مریم اونیه که که من تو این دو روز شناختم، و قبل از اونی وجود نداره. دلم رو یکدل کردم، دستم رو با اشاره به سمت افق روبرو دراز کردم و داد زدم: «LET’S DRIVE BABY» و همزمان فکرم رفت سمت سرنوشت حوله ای که تو حموم مسافر خونه جا گذاشتم.




    Glaciers melting in the dead of night, And the superstars sucked into the super massive
    Glaciers melting in the dead of night, And the superstars sucked into the super massive


    این بیت تو ذهنم روی ریپیت بود که متوجه شدم صدای ترانش داره از باند ماشین میاد. چشام رو باز کردم و تاریکی بیرون اولین چیزی بود که نظرم رو جلب کرد. یه خمیازه خرکی پر سر و صدا کشیدم، صدای مریم از سمت چپم اومد: «خوب خوابیدی شوهر موقت عزیز؟» پرسیدم: «ساعت چنده، کجاییم؟» گفت: «حدود250 کیلومتری تهرون. یکم دیگه میرسیم به یک واحه. موقعیتیست که شب را اطراق کرده، شوخ و خستگی سفر از خود باز شسته و برای ادامه هجرت آذوقه و علیق فراهم آوریم. پایه ای؟» تقریبا یک ساعتی خواب بودم. از خروجی آزادراه وارد شهر شدیم و تو پمپ بنزین اول شهر، مریم نگه داشت که طبق معمول بره دستشویی، من رفتم از یه مغازه دار آدرس مسافرخونه و رستوران خوب شهر رو گرفتم. مریم که اومد، سویچ رو گرفتم ازش و راه افتادیم سمت مسافرخونه. مکان تمیز و بزرگی بود، مثل شهری که توش بودیم. موقع گرفتن اتاق، بعد از هزار جور گیر و گرفت، که یارو پشت پیشخون زنگ بزنه به رئیس مسافرخونه و اون بیاد و عقد نامه رو ببینه و زنگ بزنه به یه یارو ریشداری که شباهت به اشو میداد بیاد و دفترچه رو بگیره و بو کنه و گوشش رو بجوه و برجستگی مهرش رو زیر ذره بین بررسی کنه و گوشش رو بسوزونه ببینه کاغذش نسوزه یا بسوز و تو دستگاه اسپکتروفتومتر عناصر سازندش رو تجزیه و تحلیل کنه و آخر بگه: «حالا نمیشه دوتا اتاق بگیرین؟» و ما بگیم نه و بلاخره راضی شدن که ما محرمیم، گفتن که اتاق یه تخته ندارن و باید دو تخته بگیریم. دستمون تو پوست گردو بود و به شدت کوفته بودم. راضی شدیم و اتاق رو گرفتیم.


    وسایل رو بردیم بالا. من جورابامو در آوردم و رفتم پاهامو شستم، بعد به پشت رو تخت دراز شدم. فکر نمیکردم صندلیای این ماشین اینقد برای مسافتای طولانی ناجور باشن. نمیدونم مریم چجور اینطور انرژی داشت. اومد کنار دستم، خم شد کنار صورتم گفت: «حوصله داری بریم تو شهر یکم دور دور کنیم؟» خیلی دلم میخواست برم و از پیشنهادش خوشحال شدم. گفتم: «خستگی در کنیم، حتما میریم. الان یکم بدنم کوفته اس.» مریم مانتو و شلوارشو در آورد یه تیشرت سفید پوشید، بعد اومد پامو گرفت و کشید که: «بخواب رو زمین ماساژت بدم شوهر.» قبل اینکه سیگنال حرکت از مغز به عضلات برسه و بتونم بلند شم، با زور کشیدن مریم از رو تخت به لگن خوردم زمین و سیاتیکم به گا رفت. آخی از نهاد براوردم که مریم ترسید و پرید عقب. با خنده گفت تلافی امروز صبح!. زیر لب، ولی جوری که بشنوه بهش گفتم شتر. با کمک مریم، پیراهنم رو در آوردم همونطور به شکم خوابیده بودم رو موکت زبر و شکمم داشت زخم میشد. مریم زانوهاش رو گذاشت دو طرف سرم و به اسم ماساژ شروع کرد به مالوندن استخونام و در آوردن ترق و توروقشون. ولی جواب نمیداد. گفتم پاشو با پا زور کن. بلند شد پا راستشو گذاشت زیر کتف راستم، و کسخل گویا قصد داشت اون یکی پاشو هم بزاره اونطرف، که همون یه ثانیه ای که تموم وزنش رو یه پاش بود، حس کردم قفسه سینم خورد شد، انگار ریه راستم ترکید و هوا به فشار اومد بیرون؛ صدای نعرم بلند شد و همزمان سمت چپ بالاتنم اومد بالا. مایل شدن من همانا و سقوط کردن مریم یک پای بی تعادل همانا. به کون افتاد روی پهلوی من. یعنی کونش فرود اومد رو زمین، ولی پاهاش پهلوی چپ من رو گاییدن. اینبار لگن اون خورد شد و از درد اشکش در اومد. من خودم دردمند، اونم رو زمین درحال ناله. به هزار درد، بلند شدم؛ بازوی راستم که بیشتر از ارتفاع سینه هام بالا میومد، درد قفسه سینم کورم میکرد. بغلش کردم و به زور و زاری به شکم خوابوندمش روی یکی از تختا.


    تیشرتشو دادم بالا و با انگشت مهره های دنبالچش رو یکی یکی آهسته فشار میدادم که اگه دردش خیلی ناجوره، ببرمش بیمارستان. مهره آخری زیر شورتش بود. یکم که با انگشت لمسش کردم، مریم یه ناله ریز کرد. پرسیدم درد میکنه؟ گفت برو پایین تر. پایین تر دیگه مهره ای نبود، ولی محض احتیاط انگشتم رو سروندم پایین تر رو استخون لگنش، که متوجه شدم دیگه انگشتم رسما وسط شکاف لمبراشه! همزمان با رسیدن انگشت من به اون ناحیه، آه مریم، اینبار با لحن هوس آلود، ولی از روی مسخرگی مشخص بلند شد. دیدمم داره میخاره، خندم گرفت و دستم رو بردم پایین تر تا انگشتم رسید به سوراخ کونش و ازونجا هم با یه فشار کوچیک گذشتم و رسیدم به کسش. همزمان با پایین رفتن من، مریم هم صداش رو بلند تر میکرد. انگشتم رو که تو کسش فرو کردم، رسما صداش یه مرحله از جیغ پایین تر بود. شرتشو کشیدم پایین و از پاش در آوردم، و با دست باسنشو آوردم بالا و اول یه سیلی رو هرکدوم از لمبرای کونش زدم که شتلق صدا دادن، بعد از پشت شروع کردم به انگشت کردن داخل کس داغش. اونقدر ادامه دادم تا دیدم آبش داشت روون میشد. اونموقع سر پا وایسادم و شلوارم و دادم پایین. کیرم رو گذاشتم لای پاش و یکم بین لبه های کسش جلو عقب کردم که خیس بشه، همین که سرشو گذاشتم رو دهنه کس مریم و چند میلیمتر فرو کردم، مریم ارضا شدن و یه جیغ لرزون کوتاه، ولی با صدای نسبتا بلند کشید و کونش رو انداخت پایین. ارضا شدنش منو حشری تر کرد و رفتم پایین که بخوابم روش و از پشت، خوابیده بکنم تو کسش، که شنیدیم یکی داره با مشت میکوبه به دیوار اتاق!!! بله، گویا همسایه مون شاکی شده بود.


    همونطور که کیرم لای پای مریم بود، افتادم رو مریم، همون نرمه فشار به قفسه سینم، نفسم رو از درد برید. از سرِ درد و سرِ خر همیشه موجود، تو ذهنم داشتم به گور پدر همسایه میریدم، که شنیدم مریم داره خِر خِر میخنده. گفتم: «زهر مار. سوت سوتک قورت دادی که اینقد صدا میدی؟ دور از جون بچه فامیل، آدمو یاد اون میندازی با این صدات. این مرتیکه دیوثم که فازمون رو پروند.» ورش گردوندم رو به خودم، با دستاش صورتشو گرفته بود که مثلا صدای خندش رو خفه کنه. با اون کس لخت و تیشرت نازک آستین کوتاه گشادی که تا پایین سینه هاش مچاله شده بود و موهای فرفری آشفتش و دستای رو صورتش، خوردنی شده بود. خم شدم دهنمو گذاشتم روی نافش و نفسمو با فشار دادم بیرون که صدای گوز بده. به تقلا افتاد که منو بزنه کنار و همزمان جیغش به هوا رفت. سرمو آوردم بالا و با خنده گفتم: «آروم بابا. میخوای بیرونمون کنن؟ اذیت نکن جون عزیزت.» با دست چپ کشیدمش سمت لبه تخت و خودم زانو زدم تا کسش روبروی کیرم قرار بگیره. خواستم بکنم داخل، مریم پرسید: «کاندوم؟» آهسته و با سر پایین گفتم: «دیگه لازم نیست.» گفت: «چرا لازمه. میزنی ایدزمون میدی بیچاره میشیم.» با تردید پرسیدم: «باور کردی اون حرف منو؟» با خنده گفت: «نه، اما حاملمون که میتونی بکنی بیچاره بشم.» دیدم راست میگه. تا از تو کیفش کاندوم پیدا کردم و کیر مبارک رو لباس پوشوندم، مریم هم تیشرت و سوتینش رو در آورد و انداخت گوشه اتاق. اومدم سروقت مریم، پاهاش رو دادم رو شونه هام و کیر رو سر دادم تو کسش. همینکه فرو رفت، چشای مریم هم رفت سمت بالا و سفید شد. چنتا تلمبه که زدم، پاهاش رو چسبوندم به هم انداختم سمت چپ خودم، دستم راستم رو بردم زیر باسنش که بکشونمش سمت خودم و موقعیتش رو مناسب کنم، که فشار اومده به قفسه سینه و کمرم چنان دردی رو روانه وجودم کرد که ناخوداگاه پاهام سست شد و با فریاد از پشت افتادم.


    مریم پا شد و با نگرانی گفت: «خدا مرگم بده، چت شد؟» من با همون نفس بریده بریده گفتم: «خدا مرگت بده. فک کنم دنده هام شکسته. پاشو بریم بیمارستان» مریم زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد و کمک کرد که لباسامو بپوشم (اینبار اطمینان پیدا کردم که کاندوم رو دربیارم!). لنگ لنگان با کمک مریم رفتم پایین و سوار ماشین شدیم. پرسون پرسون اورژانس رو یافتیم، بستری شدم و فرستادنم رادیولوژی که ببینن شکستگیه یا چی. اونجا که معطل بودم، داشتم به این فکر میکردم که نمیدونم این چه طلسم نحسیه سوار زندگی ریدمان من شده بود که اجازه نمیداد یه بارم من ارضا بشم. اون از خونه مریم که دماغم پوکید، اون از توالت عمومی که گوز زنه قیامت به پا کرد، اون از پشت ماشین که آژان اومد دست بسته بردمون، اون از مسافرخونه صبح که همون شروع کار به ریدن افتادم، اینم الان که یبار چوب دیوارای پوست پیازی رو بخورم و یبارم بستری بیمارستان بشم. انگار کائنات با من سر لج دارن. تا نهایتا کارا انجام شد و بر گردوندنم تو بخش، سه رب ساعتی گذشت. قبل از اینکه دکتر بیاد، مریم اومد کنارم و آهسته گفت: «حدس بزن چی خریدم!» چپ چپ نگاش کردم، کیفشو باز کرد و داخلشو نشونم داد و گفت: «قرص ضد بارداری. هاهاهاها» انگار برا منی که ممکنه بستری بشم و کار و زندگیم بمونه رو هوا، حامله شدن این جنده خانوم مهمه. دکتره که قیافش بیشتر شباهت به قصاب میداد تا دکتر، اومد داخل و عکس رادیولوژی من دستش بود. مثل تو فیلما، عکس رو گرفت رو به صفحه نور گوشه اتاق و یه قسمت سفیدی که کاملا هیچ فرقی با اطرافش نداشت رو با انگشت نشون داد و گفت: «همونطور که مستحضرید، بخش نان آرتیکولارِ تیوبرکلِ دنده چهارمتون، احتمالا در اثر فشار ناگهانی، دچار استرس فرکچر جزئی شده و ...» دستمو مثل بچه دبستانیا بردم بالا و گفتم: «معذرت میخوام دکتر میون کلامتون، چیییی!؟» کلا دو تا کلمه دنده و استرس رو بین حرفاش فهمیده بودم و پیش خودم فک میکردم استرس چه ربطی به دنده داره؟ چی بلایی سرم اومده آیا؟ دکتر خندش گرفت و جواب داد: «نگران نباشید، چیز مهلکی نیست. به قول خودمونی، دنده چهارمتون مو برده.» خو قرمدنگ کله کیری، مثل آدمیزاد حرف بزن. جون آدمو بالا میاری. دکتر بعد از یخورده افاضات الکی، اینطور ادامه داد: «الان برای دردتون میتونم مسکن بنویسم، دست راستتون رو هم بهتره آتل بندازید که زیاد تکون نخوره و فرایند ترمیم استخوان سریعتر انجام بشه. برای کاهش درد موضعی، کمپرس یخ میتونه مفید باشه. دوش آب گرم هم برای ریلکس کردن ماهیچه ها و فشار کمتر به دنده، توصیه میکنم. بجز این، چیز دیگه ای نیست. میتونید تشریف ببرید.»


    همین؟ اینطور درد ناجوری، فقط یه عکس میخواست و یه کدئین؟ ای بر پدرت لعنت مریم که اینطور دردسرمون ندی. حوصله آتل نداشتم. یه کمپرس یخ گرفتم، گذاشتم پشتم و تکیه دادم به پشتی صندلی. مریم قبل روشن کردن ماشین، عکس رادیولوژی رو گرفت طرف نور جراغ سقف و گفت: «الان مویی که دکتر میگفت برده، کجاشه و کجا برده؟» گفتم: «تو پشت و رو نگیر عکسو، معلوم میشه»، مریم با حالت گیج به من و عکس نگاه میکرد، با تشر گفت: «این چارتا خط سفید، چپ و روش دقیقا کجاشه که چرند میگی؟» بعد ازونطرفش کرد و دوباره پرسید: «خو الان کو این مو بردگی؟» عکس رو از دستش کشیدم و چشام رو گرد کردم و گفتم: «تو کون آدم فضول. راه بنداز این عنو بریم شام بخوریم ضعف کردم.» بعد شام هم مقداری تو شهر دور دور کردیم و به قیافه ملت خندیدیم. تموم این مدت، مریم یکی دیگه بود. انگار عذاب وجدان گرفته بود از گاییدن کمر من. نه که من از دست اون عصبانی بوده باشم، اتفاق پیش میاد، مثل قضیه دماغم، ولی کلا اخلاقم اینطور هست که یه چیزی رو به ظاهر بزرگ کنم که موقعیتی باشه که بتونم چارتا فحش به زبون بیارم، تازه اونم با لحن شوخی مخصوص خودم. مریم اینو میفهمید. اگرم نه، کسی نبود که اینطور چیزا رو جدی بگیره. در واقع یکی از معدود کسایی بود که لحن شوخی و جدی منو درک میکرد. حتی مادر و پدرم هم اینطور نبودن. با این حال، اونشب عذاب وجدانش رو حس میکردم. دیگه آخرای شب بود که برگشتیم به مسافرخونه. دم ورودی، مسئول پذیرش منو "تنها" نگه داشت که بگه: «خیلی معذرت میخوام، ولی مهمان اتاق کناریتون ازمون خواسته بهتون بگیم یکم مراعات کنید. خانواده ان و بچه باهاشونه» یه بروی چشمی گفتم و معذرتی خواستم و همونجور لنگان لنگان با مریم رفتیم به سمت اتاق. حرف مسئول پذیرش رو که براش تعریف کردم، دوتایی کمی به حماقت خودمون خندیدیم. بعد وسایل حموم برداشتیم و رفتیم که دوش بگیریم. موقع برگشتن از حموم، درد کمرم بسیار بهتر شده بود. تو راهرو قبل اینکه وارد اتاق بشم، داشتم فکر میکردم الان مریم گیر میده که سکس کنیم و این درد دست و کمر من، شقمرگم کرده و جواب اینطور کارا رو نمیتونم بدم. ولی مریم زودتر از من برگشته بود. وقتی وارد اتاق شدم، دیدم دوتا تختو مرتب کرده و با شرتک و همون تیشرت سفید گشاد سرشبش و یه لبخند منتظره من بیام. گفتم: «فکر نکنم ...» که اجازه نداد حرفمو تموم کنم. گفت: «میدونم. بیا دراز بکش. قرار نیست امشب کاری بکنیم.» کمکم کرد تیشرت و شلوارم رو در بیارم، دراز کشیدم و ملافه انداخت روم و چراغ رو خاموش کرد و خودش هم رفت رو اون یکی تخت، شب بخیر گفت و خوابید.


    چند دقیقه ای به تاریکی گوشه سقف خیره بودم به نفسای منظم مریم گوش میدادم و بدون اینکه متوجه باشم، سعی میکردم نفسم رو با نفسش همگام کنم. یکم خودمو جمع تر کردم سمت کناره تخت و آروم صداش زدم و گفتم بیاد این طرف. بی معطلی اومد و خزید زیر ملافه، خودشو رو به من، تو بغلم مچاله کرد. من دست معیوبم رو انداختم رو بدنش و سعی کردم بیشتر تو بغلم جاش بدم. ناخوداگاه متوجه شدم این اولین باریه که یه زن تو آغوشم خوابیده. با خودم فکر کردم که دفعه قبل کی بود که اینقد آسوده بوده باشم؟ جوابش برام اهمیتی نداشت. مهم اون لحظه بود و احساس وجود مریم تو آغوش من. برای همین دماغم رو فرو کردم تو موهاش که بوی سیب میدادن و پیشونیش رو بوسیدم. زیر لب همراه با ملودی ای که از عصر تو ذهنم بود زمزمه میکردم "You set my soul alight".




    ««در قسمت بعد: من به سلمانی فحش میدم / مریم به سلمانی فحش نمیده / سلمانی نشون میده که لایق فحشه»»


    نوشته: The Bitch King

  • 30

  • 7




  • نظرات:
    •   Caboos1
    • 3 ماه
      • 3

    • حاجی من فقط به عشق آنچه خواهید دیده داستانت میخونم
      کس خواره صداسیمایه خودمونه
      دمت گرم


    •   zodiakxxx
    • 3 ماه
      • 3

    • خیلی طولانی بود بازم


      ولی ارزششو داشت دمت گرم حال کردم


      فقط 200قسمتش نکنن خدایش


    •   anonym.masi
    • 3 ماه
      • 3

    • قشنگ بود فقط یکمی طولانی شده بود


    •   daniel1340cc
    • 3 ماه
      • 2

    • حاجی جون پاراگراف 5 یا هرچی اسمشه نمیدونم
      واسه من ناخواناس واسه بقیه هم همینه؟؟؟
      من نفهمیدم قسمتی از داستانه مسخره بازیه چیه اون قسمتش


    •   Alishah62
    • 3 ماه
      • 1

    • یعنی ریدم تو داستانت


    •   Analdriller2
    • 3 ماه
      • 2

    • بازم عالی
      یه کم جذابترش کنی رمانی میشه برا خودش


    •   R.B.behruz
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • داستان باحالیه، از ساده و روون نوشتنت خوشم میاد و همین جذبم میکنه که بخونمش، منتظر ادامه هستم اگه دوباره اینترنت قطع نشه، لایک تقدیم شد


    •   میلاد1350
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • (rose) عالی


    •   Maziar_yazd
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • یعنی قلمت جون میده برای فیلمنامه نویسی جوری فضای اطرافتو توصیف میکنی انگار اون رستوران و هتل و اون لحظه ماساژ رو دیدم واقعا دمت گرم تو این سایت که یه جقی داستان می نویسن وجود شما غنیمته
      استاد قلم


    •   Permiumsex
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • با داستانت خیلی حال میکنم جالبه ادامه بده
      ولی جدای از این حرفا کیرت چقدر بدبختی کشیده از دستت (biggrin)


    •   Mardirani2020
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • تا اینجا از شخصیت از خود راضی مرد داستان خوشم نیمده خیلی بی دلیل خودش رو از اون دختر بالاتر می بینه هر دو یه سطح تحصیلات از یه دانشگاه و با یه سطح نیاز جنسی نمیدونم چرا اینقدر اون دختر رو جنده خطاب میکنه دلم برای دختر های ایرانی میسوزه


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • این بخش در قسمت بعدش خیلی بامزس، لایک داری به مولا (drinks)


    •   adihit123
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • خیلی قشنگ بود فقط خرابش نکن XD


    •   vincentrise
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • خیلی زحمت کشیدی برا نوشتن و ایده اصلی داستان جالبه ولی..
      بیشتر شبیه سریال های ایرانیه که شیلنگ آب ول دادی وسطش، یچیزایی مثل ادبیات نگارشت - مصدوم شدن های کصشعر و همین سکس هایی که بدون ارضا شدن (آخه کی سر چس قرون بخاطر تایم کم مسافر خونه کس رو بیخیال میشه ؟!) رها میشن که مثلا خواننده بیاد پارت بعد رو بخونه سطح داستانت رو آورده پایین ( اشاره به بکارت مریم هم نکردم که قابل ترمیم بوده و اینطور جا مریم با گلنار باید مسافرت میکرد)


    •   Mandil.hot
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • آفرین. توصیفاتت از یک خانم مقبون شده بسیار زیبا و واقعگرایانه بود. یه مقدار دلم برای مریم سوخت.
      اول داستان یه مقدار گنگ بود. متوجه نشدم. حتی آخر داستان قبل را هم خواندم ولی ربطی براش پیدا نکردم.
      خواننده با داستانت همراه میشه. حتی گاهی احساس میکنه داخل داستانه. این همراهی یک برگ برنده برای نویسندس. آفرین داری
      از قلمت خوشم آمده. منتظر ادامه اش هستم.


      موفق باشید.


    •   _Azi_
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • خخخ عالی بود خیلی خندیدم


    •   Sexybreasts
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • like (rose)
      number 1 ;)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو