طغیان (۱)

    با صدای زنگ ایفون بود که به خودم اومدم .
    ترس بزرگی تمام وجودم رو در برگرفت .
    انگار این من نبودم که تمام برنامه هارو ردیف کرده بودم.
    انگار من نبودم که خودم پیشنهادش رو داده بودم .
    انگار تا چندثانیه قبل همش یه خواب بود و حالا ازخواب بیدارشده بودم اما دیر بیدارشده بودم ..
    انگار نه انگار که کسی مجبورم نکرده بود و خودم،خود خودم میخواستم اون العان بیرون خونم باشه و منتظر، واسه وارد شدن ..
    دیگه راهی واسه برگشتن نبود یعنی خودم نمیخواستم که دیگه راهی هم باشه.
    سعی کرده بودم زیباترین زن دنیا باشم اون لحظه ،حسادت بود یا هرچیز دیگه نمیدونم فقط میخواستم خفیف و بی مصرف نشون داده نشم ..
    یه کت و شلوار چسبان رسمی پوشیده بودم با یه ارایش لایت شیک ..
    طلاهام رو هم انداخته بودم ..هرچی که داشتم ..
    رفتم پشت آیفون ،
    خودش بود با یه پالتوی چرم قرمز و رژ لب قرمزتر!!!
    یه عینک دودی مشکی هم زده بود ..لباش تو نور روز یه درخشش بینظیر داشت حتی ازپشت ایفون.
    کاملا ازنوع تیپ زدنش مشخص بود واسه چی اومده ..
    بدون اینکه گوشی رو بردارم در رو بازکردم..
    انگار انتظار داشت گوشی رو بردارم و بگم بفرمایید و خوش امدید ،واسه همین وقتی دید از این خبرا نیست اولش یه کم تعلل کرد و بعد بدون معطلی در رو باز کرد و اومد داخل ..
    اونجام باز تردید عجیبی بهم دست داد ..
    چند وقت بود منتظر همچین روزی بودم اما حالا...
    با صدای قدمهاش پشت درب ورودی خونه باز از فکر و خیال بیرون اومدم ..
    سعی کردم خیلی خودم رو ریلکس بگیرم نمیخواستم بهم چیره بشه ..
    میخواستم اون مغلوب بشه ..
    میخواستم تو هرشرایطی بهش نشون بدم شخص اول کیه و تو پس باید بدونی و جایگاهت رو حفظ کنی .
    یه مقدار اب خوردم و رفتم پشت در ..
    در رو باز کردم ..
    چی می دیدم؟؟؟
    زیبا بود یعنی من به دلیل زیباییش بین اون همه زن انتخابش کرده بودم اما امروز زیباترشده بود ..
    اب دهانم رو قورت دادم درست مثل مردایی که اولین بارشونه یه زن می بینن!! ..اونم ازنوع برهنه!
    کاملا حس کرد که دارم براندازش میکنم و کمی هم با بُهت بهش زل زدم..ازنگاهش و خنده ریز گوشه لبش مشخص بود.


    سریع خودم رو جمع و جور کردم و دستم رو به طرفش بردم و گفتم خوش اومدی گیسو جان.
    انگشتای بلند و ظریفش رو که با لاک قرمز دلرباتر کرده بود اورد سمتم و یه "ممنون" کوتاه گفت.
    با همون کم حرفیش هم حس میکردم هنوز نیومده، منو توی مشتش گرفته ..
    در رو بستم و اروم به سمت سالن پذیرایی رفتم ..
    از تق تق کفشاش معلوم بود که خیلی مسلط و با اعتماد به نفس ،اهسته داره پشت سرم میاد ..
    تا رسید پیش شومینه شروع کرد به دراوردن پالتو و شالش ..خیلی جسور طوری رفتار میکرد که انگار من اونجا نیستم و تا حالا بیش از ده بار به خونه من اومده ..خیلی راحت برخورد میکرد ..


    بدون اینکه به من نگاه کنه اروم تاشون کرد و گذاشت کنارخودش پیش کیفش.خواستم بگم بده من بذارم روی چوب لباسی اما ازاینکار امتناع کردم ..اخه اون مهمون با کل مهمونای من تو زندگیم فرق میکرد .
    گیرش رو باز کرد و با دستاش یه کم موهاش رو مرتب کرد و نشست روبروم ..
    موهای زیتونی رنگ و بلندی داشت و خیلی هم صاف ..ازجلو هم چتری .
    درست برعکس من که همیشه موهامو کوتاه پسرونه میزدم تا خودمو ازشر رسیدگی بهشون خلاص کنم.
    پاهاشم انداخت رو پاهاش..پاهای کشیده و بلندش اندامش رو خیلی موزون تر نشون میداد و همینطور کفشای مشکی براقش!!!
    ‌‌من جلوش سرپا ایستاده بودم و مات رفتارهای ظریف و زنانش شده بودم ..
    یعنی این قراربود امشب با شوهر من....؟؟؟
    یعنی کاردرستی میکردم؟؟؟
    اگه حامد عاشقش بشه و من رو ول کنه چی؟
    من میخواستم زندگیمو نجات بدم و از یکنواختی خارج کنم اگه با دستای خودم خاک میریختم روی زندگیم چی؟؟
    نه نه من حامد رو میشناختم اون فقط منو دوست داشت از زمانی که یادمه اولین زن زندگیش بودم تا به امروز که یه دختر هفت ساله داریم ..
    پس به خودم دلداری دادم و گفتم اون هرچقدر هم زیبا باشه فقط واسه یک شب اینجاست و نهایتش یک جنده،بیشتر نیست !!!!
    من خانم اون خونه و حامد بودم همینطور مادر بچش ..
    پس ذهنت رو درگیر نکن و فقط استفاده کن چون این آرزوی خودت هم بوده ..
    درسته ؛
    من برعکس تمام زنها ازاینکه ببینم شوهرم،عشقم،تمام زندگیم با یه زن دیگه میخوابه نه تنها ناراحت نمیشدم بلکه با فکرش هم همیشه به خودم حال میدادم ..
    همیشه تو مهمونیا لذت میبردم ازاینکه می دیدم چشم حامد رو بدن و کون زنا میچرخه..
    حامد عشق کون بود و من هم بخاطر بواسیر چندساله ناشی از زایمان طبیعیم یا اصلا بهش نمیدادم یا اگرم شش ماهی یکبار راضی میشدم انقدر نق میزدم که اون سکس رو زهر مارش میکردم ‌..
    پس طبیعی بود چشمش بچرخه و منم بهش خرده نمیگرفتم..
    موبایلش رو از کیفش دراورده بود و مشغول گوشی بازی شده بود.بی نهایت ارام و ریلکس بود و این منو هم اروم میکرد
    منم رفتم اشپزخونه تا مثلا برای لعبت امشب همسرم چای بیارم و یه جورایی سرحال نگهش دارم برای دوسه ساعت بعد .
    وقتی برگشتم دیدم بلند شده و داره نگاه قاب عکسای خانوادگیمون روی دیوار میکنه ..
    بدون اینکه سرش رو بطرفم بچرخونه گفت چه دختر نازی داری اونم امشب با ما توی خونست؟
    که گفتم ممنون و نه ..
    پدرش بعد مدرسه اونو امشب میذاره خونه مادرش چون دخترم عادت داشت شبای جمعه و یا تعطیلیها خونه مادربزرگش و پیش اونا میخوابید .
    گفت خوبه ..
    ته دلم یه جوری شد حس کردم امادگی یه برنامه کامل واسه داشتن یه سکس بی نقص رو داره یا حداقل توی ذهنش اینه ‌‌..
    گفتم بفرما چای که نشست و گفت اگه برام شراب می اوردی بهتر بود که عیب نداره اونو میذاریم شب با حامد جان ..
    تا اسم حامد رو اورد انگار منو برق گرفت ..
    ولی اینبار افکار مزاحم نبود که توی سرم میچرخید ،یک لحظه اونو زیر کیر حامد تصور کردم که حامد از خجالت کس و کونش دراومده و اون حتی نای حرف زدن هم نداره .
    ازتصورش هم حال میکردم
    .
    زمستون بود و زود هوا تاریک میشد .
    ماهواره روی شبکه موزیک بود و گیسو مشغول تماشا ..
    هرلحظه ممکن بود حامد برسه ‌‌بهش گفته بودم شام بخره تا بدنم بوی پیاز نگیره .
    و البته این یه سوپرایز شیرین بود و حامد از هیچ چیز خبرنداشت ..فقط از روی عادت شبهای جمعه ظهر حمام رفته بود و حسابی به خودش رسیده بود و مطمئن بودم قرص هم خورده تا کمرش حسابی سفت بشه ..
    حامد هم یه مرد بسیار موقر و خوشتیپ بود ..ازاونجا که مدیر یه شرکت خصوصی بود همیشه اراسته بود و به خودش اهمیت میداد ..
    اون 35سال و من هم 30ساله بودم و دختری رو که انتخاب کرده بودم با شوهرم همآغوشی کنه فقط 22سالش بود اما ازاونجایی که هیکل توپر و قد بلندی داشت بیشتر از سنش میزد ..
    یکساعت بیشتر بود که تو خونه من بود و بین مافقط چندجمله کوتاه رد و بدل شده بود ..
    خواستم سر حرف رو باهاش باز کنم..
    _اون هفته که باهات حرف زدم و قرار گذاشتم ،خیلی خوش صحبت تراز امروز بودی ،درواقع حس میکردم خودمونی ترباشی
    یه خنده کوچیکی کرد طبق معمول:
    +راستش رو بخوای اون روز فکر میکردم شاید یه شوخی باشه ازطرف دوستام ..تا اینکه مطمئن شدم قضیه جدیه و شما حتی یه بچه هم دارید ..یه کم برام غیر قابل هضمه که چرا اینکارو میکنی.
    جوابی نداشتم بهش بدم
    درواقع برای خودمم قابل هضم بود.
    هرچند که برای اون فرقی نداشت اون کارش همین بود ..
    تا الان با کلی مرد بوده در تنهایی؛
    حالا با یکیشون باشه جلو چشم زنش!
    در همین حین بود که صدای ماشین اومد ..
    حامد بود که داشت ماشین رو می اورد توی حیاط ..
    تو اون لحظه واقعا هول شدم اما باید میرفتم پیشش و بهش میگفتم که مهمان داریم .‌.
    یه ببخشید گفتم و رفتم سمت حیاط ...
    ادامه دارد ...


    دوستای گلم این اولین باره که داستان مینویسم ..اگه استقبال شد تو قسمت بعدی ازماجرای اون شب هیجان انگیز مینویسم ‌‌..
    از شبی که "طغیان" حسادت و شهوت و عشق شد ...


    نوشته: رز زرد

  • 6

  • 1




  • نظرات:
    •   unhappy
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان نویسی رو دوست دارم داستان خوندن رو بیشتر شاید دلیل عضویتم همین باشه
      کارت خوبه من در حد نقد و نظر نیستم ولی توصیه میکنم آناکارنینا ی تولستوی رو بخونی چون رگه های از شباهت نگارش دیدم تو نوشته هات (شایدم خونده باشی : ) بعضی جاهای داستان خوبت حشو نگارشی داشت ( یکم تعلل کرد و بعد بدون معطلی ) و ب نظر من داستان یا ادبی راسخ میتونه باشه یا ادبی عریان که شما ترکیبی داره از این دوتا یعنی هم از افکار ادیبانه کمک میگیری هم از گریز های شیطنت آمیز ک ( شاید فقط برای من ) جور کردن و هضمش سخته یکی دو غلط لغوی ک اصلا اهمیت نداره و در کل دوست داشتم کارت رو و منتظر ادامه داستانت میشنم


    •   shaokahn98913
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • دوست عزیز رز زرد..


      قلمت روان و نرمه است که این خیلی عالیه .


      تو نوشتنت احساس خودت اینکه که یه رقص نمکدار هم به جملات و کلمات نوشتاریت بدی که خواننده حس درونیت رو بگیره و با شرایط حال و گذشته تو آشنا بشه و دقیقا مطالبت رو از دیدگاه لنز دوربین تو ببینه باید بگم که ......


      تبریک میگم موفقیتت چشم گیره و شاید هم عالی.!


      من به شخصه احساس کردم قبل از اینکه یک داستان سکسی بخونم دارم یک زندگی زناشویی شخص دیگر رو به صورت زنده تماشا میکنم که این نشان دهنده علم و ممارست شما در نگارش هستش .. انصافا هم کارتون تمیزه و این نشان دهنده این حقیقته که شما هم خیلی مینویسید و هم خیلی مطالعه میکنید. که به خوبی و روان بودن مطالب آگاهیت دارید..


      جدی میگم اگر ادامه داستانتان به همین زیبایی و کیفیت باشه صراحتا عرض میکنم . یا شما واقعا نویسنده هستید یا اینکه به علم و هنر این کار توسط شخصیت های آشنا به قلم آموخته اید..


      پیروز و تندرست باشید . بی صبرانه منتظر ادامه داستان شما نازنین و سایر مطالب هنرمندانه شما هستیم..


      با تقدیم بهترین احترامات ...


      خواننده داستانهای شما کاربر : Shao Kahn


    •   H.N24
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام خیلی عالی بود داستانت ادامه بده


    •   doki-kar balad
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بید
      مختصر و مفید!
      خاطرات منو زنده کردی تشکر
      فقط از عنصر تعلیق و کش دادن بی مورد خودداری کن
      موفق باشی دوست عزیز


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو