مسخ (۳)

1400/07/25

...قسمت قبل

آخرین بوسه

با عرض سلام و ادب خدمت همه دوستان و کاربران عزیز سایت شهوانی
این چهارمین مطلبی هست که در این سایت به اشتراک میگذارم و امیدوارم که لذت ببرید
پی‌نوشت :
۱. داستان زیر در قالب روابط BDSM نوشته شده و ممکن است مورد علاقه تمامی افراد نباشد ، درصورت علاقه نداشتن به این گرایش لطفا از ادامه خواندن متن صرف نظر کنید⚫⚪🔵
۲. متن موجود کاملا بر اساس علایق نویسنده بوده و بر اساس واقعیت نمی‌باشد⚫⚪🔵
۳. مسخ داستانی دنباله دار بوده و قسمت های بعدی نیز در آینده به اشتراک گذاشته خواهند شد.⚫⚪🔵

چشمام رو به آرومی باز کردم. ساعت دیواری کمی بیشتر از پنج رو نشون میداد. هوای گرگ و میش و آسمونی که نه شبیه تیرگی شب بود، نه روشنی روز.
به چهره نازی که پهلوم به خواب رفته بود، خیره شدم. توی اون لحظه، از همیشه زیباتر شده بود؛ موهای خرمایی و لختی که روی گونه هاش افشان شده و بدنی که از سوز دم صبح، به خودش پیچیده بود. سرش رو روی دستم تکیه داده و در رویای عمیقی به سر میبرد. دلم نمیخواست بیدارش کنم. واقعا حیف بود، چنین صحنه قشنگی به این زودی به پایان برسه. پرتوی فیروزه ای، از لا به لای تورهای سفید پرده به درون اتاق میتابید. دستم رو از میانه گرمای پوست لطیف و نرم گردنش عقب کشیدم و از روی تخت بلند شدم. یه پتوی نازک پیدا کردم و روش انداختم تا مبادا حالا که سرما خوردگیش بهبود پیدا کرده دوباره مریض بشه.
عاشق این لحظه از روز هستم؛ دیدن طلوع خورشید، در بیخیالی و سکوت محض. مثل این میمونه که ساعت دیواری چوبی خاک گرفته کنج اتاق، از حرکت می ایسته و تو رو همراه با خودش، به دنیای دیگه ای میبره. رفتم توی تراس تا یکم اونجا وقت بگذرونم و آهنگ گوش بدم.
هندزفری رو توی گوشام گذاشتم و به اتفاقات این خزان عجیب و غریب فکر میکردم. یه رابطه پر فراز و نشیب؛ که فقط از یه نگاه ساده شروع شد و در نهایت به جایی رسید که شبی رو در کناری دختری بگذرونم که واقعا میشه گفت محرم همدیگه بودیم. شنیدن آوای ویولن سل و پیانو که در هم تنیده میشد، روحم رو نوازش میکرد. با اینکه خودم ساز سنتی مینواختم، اما بعضی وقتها شنیدن سمفونی و موزیک های کلاسیک و جاز شدیدا آرومم میکرد.
در دنیای خودم به سر میبردم که نوازش شونه راستم ریشه افکارم رو برید.
+صبحت بخیر عزیزم.خوبی؟ منو میخوابونی خودت تنها تنها خوش میگذرونی؟!

  • راستش نازی… دلم نیومد بیدارت کنم.
    +هومم…باشه اینبارو میبخشمت.
  • هههه ممنون خانوم دکتر، نمیبخشیدی چی میشد؟!
    +هیچی… فقط میزدم زخمیت میکردم.خوبه؟؟
    -تو اصن جون بخواه. والا… کیه که بده؟! خخخ
    +دیوونه!! بیا داخل قهوه درست کردم.
    -با کمال میل.
    دقیقه ای بعد، مقابل همدیگه نشسته بودیم؛ دو فنجان قهوه و چند تا بیسکوئیت ، روی میز دیده میشد. عقربه ها کند شده بودند. تازه ساعت به شش رسیده بود. صدای آهنگ اندک بود ولی میان تیک تاک ساعت واضح شنیده میشد…ترانه مورد علاقم بود؛ آخرین بوسه…!
    بوسیدمش ، در روزهای تلخ سختی که…
    بوسیدمش ، بر کنده خشک درختی که…
    سخت و غریبانه گذر کردیم شبها را…
    شام غریبان بود و میخوردیم لبها را…
    هر دومون به دقت گوش میدادیم. به انتها که رسید آخرین جرعه از فنجون رو سر کشیدم و به رخ رنگ پریدش خیره شدم. با همون لبخند همیشگیش نگاهم رو پاسخ داد.
    بلند شد تا میز رو مرتب کنه که ایستادم و یکدفعه بغلش کردم. کمرش رو فشردم و سرم رو زیر گلوش هل دادم. شروع کردم به بو کشیدن عطر تنش و سفت کردن حلقه دستام.
    از وقتی که پامو برای دومین بار توی این خونه گذاشته بودم، دیگه خودم نبودم. شجاع تر شده بودم؛ شاید هم،کمی بی پروا تر از گذشته. نمیدونم، ولی اگر بخوام توی یک کلمه بگم؛ “مسخ” شده بودم.
    لبهاش رو نزدیک لاله گوشم حس میکردم. صدای نفس هاش از اون نزدیکی قابل شنیدن بود. درد خفیف غضروف گوشم، دستی که آروم زیر پیراهنم رفته بود و ناخن هایی که پوستم رو خراش میداد، شهوتیم میکرد. با قدمهام به سمت میز هلش دادم و بدنش رو به قسمت لخت و خالی میز چوبی، تسلیم کردم. سرش رو عقب کشید، دستاش رو دور پیرهنم گرفت و از تنم درش آورد. شروع کردم به بوسیدن گونه ها و لبهاش؛ در همین حال با دستام، سینه هاش رو لمس میکردم. بدجور روشون حساس بود و دستمالی شدنشون حشریش میکرد.
    سرم رو پائین آوردم و به گلوش رسوندم. شروع کردم به مک زدن و بوسیدن های پی در پی. زیادی سفید بود؛ حیف بود اگر چند تا سرخی و کبودی روی پوستش نقاشی نشه. صدای ناله هاش در کنار آهنگی که پخش میشد؛ اون قدر زیبا بود که میشد اون رو به عنوان یه گوشه آوازی، به دستگاه موسیقی سنتی شرق اصافه کرد.
    دستام رو از پشت پاش بالا آوردم و اون کپل های پنبه ای رو فشردم و مالیدم. هرگز فکر نمیکردم روزی همچین کاری رو انجام بدم، اما خب توی اون لحظه هر عملی ازم بر میومد.
    انگشتم رو قلاب کش شلوارش کردم و از پاش درآوردم. ساق پای چپش رو روی دوشم انداختم و پای دیگرش رو از مچ تو دستام گرفتم. نفس نفس زدنش شدید تر شده بود و شورت نازک و توری مشکی رنگش که طرح گلهای رز در هم پیچیده به روی اون دوخته شده بود حسابی خیس بود.
    دوباره اون روح فتیشی درونم خودش رو به رخ کشید و دیدن کف پای خوش فرم و تمیز صورتیش به خوبی دلبری کردن. بی معطلی و بدون انتظار پاش رو نزدیک صورتم کردم و شروع کردم به خیس کردن انگشتهاش و قلقلک دادنش با زبونم که نازی رو حسابی به جنب و جوش انداخته بود. بهش نگاه میکردم؛ چشماش خمار شده بود و بدنش، مثل آهویی که در بند افتاده، میلرزید.
    دستم رو از کنار ران پاش به کصش رسوندم. پارچه شورتش خیس خیس شده بود و به دستم مالیده میشد.
    انگشتهام رو حلقه کردم و کش شورت رو در کشاله رونش محبوس کردم. چوچولش ورم کرده بود و سرخ شده بود. خودم رو عقب کشیدم. با وجود این نزدیکی دوباره کنترلم رو داشتم از دست میدادم. پلک به هم نزده، ناله نازنین دوباره بلند شد. میخواست ادامه بدیم. خواهش و التماس هاش دیدنی بود.
    فکر نمیکردم اینقدر سریع رام بشه و تو دستم بیاد. تصمیمم رو گرفتم. باید یه حال درست و حسابی ازش میگرفتم. روی زانوهام خم شدم و شروع کردم به خوردن شکاف بین پاهاش. زبون میکشیدم و هرزگاهی گازش میگرفتم. گهگداری با انگشتام طرح های نامفهومی رو روی ادامه تنش نقاشی میکردم. پاهاش میلرزید و صداش نازک شده بود و جیغ میزد.
    -کافیه!!!بسه دیگه چه خبرته سرم رفت.
    با کنار کشیدن من دوباره صدای ناله هاش توی گوشم طنین انداخت.
    +امییییر!!..تروخداا اذیت نکننن… لط…لط…لطفا ادامه بده
  • نگاش کن!! برای چی داره التماس میکنه…! واقعا برای چی ؟؟
    +بب…برای اینکه اجازه بدید ارضا بشم.
    -هومم… ولی من نیازی نمیبینم تو به ارگاسم برسی لیتل گرل
    +ددی… خواهش میکنممم. لطفا اجازه بهم بدید ارضا بشم.،التماستون میکنم ددی !!

چقدر سریع توی نقشش فرو رفته؛ مضحک و خنده دار بود. منتظر همین بودم. کمرش رو گرفتم و برش گردوندم.
چهار انگشتم رو، پشت کش شورتش انداختم و یکدفعه بالا کشیدم. جیغش بالا گرفت و اشک از چشماش سرازیر شد. صحنه قشنگی بود. خشونت و معصومیت در هم آمیخته شده توی اون لحظه واقعا زیبا بود. دوباره فشار آوردم. میخواستم ببینم تا کجای کار میخواد تحمل کنه و این درد رو برای لذتش به جون بخره.
دستم به میان کتفش رسیده بود. درد زیادی رو داشت تحمل میکرد. دیگه کافی بود! شورتش رو پائین کشیدم و از پاش درآوردم. سرم رو نزدیک صورتش آوردم و با دستم اشکهاش رو پاک کردم و گفتم:
-تکون نمیخوری تا من بیام جوجه؛ اگر نه این قمبلای سفیدتو با کمربند کبود میکنم.
رفتم و از توی اتاقش روغن بچه رو آوردم. خمش کردم و شکمش رو به سطح سرد میز چسبوندم.
انگشتم رو آغشته کردم و روی لمبرهاش کشیدم. یکی دوباری ضربه زدم و انگشتم رو به سمت سوراخش بردم. صورتی و روشن بود. تمیز و بدون مو. انگشت اشارم رو دایره وار، دور سوارخش میکشیدم.
آروم آروم، فشاری که از انگشتام امتداد داشت، اون رو به جلو هل میداد تا اینکه در زاویه میز بزرگ و سرد چوبی گیر افتاد. اولین انگشتم رو وارد بدنش کردم. دردش رو با ناله های خفه شده بروز میداد.
دستم رو حرکت میدادم تا دیواره مقعدش رو حسابی تحریک کنم. چند دقیقه مالش، کار خودش رو کرد.
نرم شدن اون بنداره های ماهیچه ای، تشنگیشون رو برای انگشت دوم و سوم به تصویر میکشیدند. رون های لرزون و شل شده پاش، خیس از شهوت بود.
شلوارم رو از پام در آوردم و بیش از این هردومون رو منتظر نگذاشتم.
به روی کمرش خیمه زدم و به آرومی واردش کردم؛ آلتی رو که از لذت تماشای درد وجود برهنه او، به سخت ترین شمایلش رسیده بود.
دستم رو دور کمرش گذاشتم و با ضربات ریز ممتد به سمت خودم کشیدم. کیرم کامل توی بدنش جا باز کرده بود. برای اولین بار شروع کردم به تلمبه زدن لحظه به لحظه تندترش میکردم. دختری که با انگشت شدن جیغ میزد، الان ناله و خواهش میکرد تا جرش بدم.
+محکم تررر ددیی…آیییی…
-من میگم کردنت باید چطور باشه، نه تو، جنده من. نکنه اسپنک میخوای توله؟؟
+نههه…ببشید بابایی…

بعد پنج دقیقه صدای هق هقش بلند شد. همینطور که با سینه هاش بازی میکردم تند شدن جریان خون رو زیر دستام میفهمیدم تا اینکه یکدفعه بدنش به رعشه افتاد و پاهاش شل شد.
به ارگاسم رسیده بود.
عالی بود! اولین تجربه مشترک من و اون از یه سکس خشن و سخت.
واییی… منم داشتم ارضا میشدم. نمیخواستم توی کونش خودمو خالی کنم؛ در این صورت عفونت میکرد. کیرمو یکباره ازش بیرون کشیدم و موهاش رو از پشت دور دستم حلقه کردم تا جلوم زانو بزنه.
با اینکار میخواستم نهایت حس تحقیر رو تجربه کنه. دستش رو روی آلتم گذاشت و شروع کرد به مالیدن. لذت وصف نشدنی داشت. اون نگاه از پائین به بالا، برعکس اولین رابطمون…
چند ثانیه بعد، صورتش از وجود من خیس و سفید شده بود. راستش… خودم زیاد از این حرکت خوشم نمیومد. ولی خب، اون دوست داشت و نمیخواستم توی اولین سکسمون این حق رو ازش بگیرم.
دستاش رو گرفتم و خواستم بلندش کنم؛ ولی پاهاش سست شده بود و یاری نمیکرد. روی دوشم گرفتمش و بردمش توی حموم. روی سکوی حموم نشوندمش و بدنش رو شستم. صورتش رو آب زدم و بدنش رو لیف کشیدم و پاک کردم. چند دقیقه ای که گذشت تونست رو پاش بایسته و با هم دیگه زیر دوش بریم.
حسابی از خجالت لبهای هم دیگه در اومدیم. آب رو بستم، حوله پیچیدمش و رفتیم تو اتاق تا لباس عوض کنیم.

  • امیر!!تو که لباس نداری اینجا!! چیکار میخوای بکنی؟!
    -خب… نمیدونم
    +میخوای لباسای بابام رو بیارم؟؟
    -نه عزیزم. من خوشم نمیاد راستش… زیاد راحت نیستم. میشه به جاش تو برام لباس بیاری؛ کلید واحدمون توی جیب کاپشنمه. اگر زحمتی نیست برام لباس بیار لطفا خانومی…
  • جون چقد مهربون شدی یهو. هعی…، انگار همین نیم ساعت پیش یکی دیگه داشت مثه وحشیا…خخخ استغفرالله… !!
  • یکی دیگه غلط کرده!!! دیوونع. خب اینم مدل منه دیگه؛ نه تو مثلا خیلی هم بدت میاد!!.. راستی نازنییین!!!
    +جونم.
    -ساعت رو نگاه…!! یه ربع به هفته. شنبست! مدرسه داریم! داری میری لباس فرمم هم توی کمدمه برام بیار. زود باش تا بپوشیم بریم دیر نرسیم.
    +خو دیر برسیم. اصن امروز نریم مگه چی میشه
    -آرع… بعد حتما زنگ زدن به ننه آقامون گفتن بچه هاتون نیومدن میگیم داشتیم عشق و حال میکردیم؟؟!
    +آررررع!!خخخ…نه راست میگی باشه الان زود میرم میام تو صبحونه درست کن که خیلی گشنمه
    -چشم عشششقمم!!
    +هوفف… مسخرهه دیوونع.
    کلید خونمون رو برداشت تا بره برام یه دست لباس بیاره. منم سریع یه چای دم کردم و کره و مربا رو از یخچال در آوردم و چیدم سر میز.
    نازی که اومد؛ صبحونه رو خوردیم و لباسام رو جمع کردم بردم طبقه پائین و گذاشتم توی خونه.کیفمو روی دوشم انداختم و تا در ساختمون همراهیش کردم پس از خداحافظی به طرف ایستگاه حرکت کردم.
    شانس آوردم که امتحان اون روز دفاعی بود؛ اگر نه اونقدر فکرم درگیر سکس دم صبحمون بود که کل جوابها رو قاطی میکردم…

از حسش به خودم هنوز کاملا مطمئن نبودم؛ اما به هر حال، فقط این رو میدونستم که ماجرای من و نازی، تازه شروع شده بود…

ادامه...

نوشته: Dead_general🎼


👍 4
👎 0
6601 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

837839
2021-10-17 00:35:42 +0330 +0330

کدوم دیوونه فکر کرده جلقی های اینجا میان رمان بخونن که رمان گذاشتی اینجا
با افتخار اول شدم🤣

2 ❤️