من و نره سگ جنگی

    یه سریال قدیمی ژاپنی،دهه شصت از تلویزیون پخش می‌شد به اسم سال‌های دور از خانه که البته مردم اون سریال رو هم به اسم شخصیت اصلی فیلم یعنی اوشین می‌شناختن.یه دیالوگ جالب از اوشین خاطرم هست که می‌گفت:«به‌نظرم اسمی که برای بچه انتخاب می‌کنی؛می‌تونه روی آینده اون بچه تاثیر بگذاره و بچه رو تا می‌تونه شبیه خودش کنه.یا شاید هم اسم‌ها با توجه به شخصیت بچه به ذهن پدر و مادرش میان.هر طور که هست،اولین اسمی که به ذهنت میاد اون بچه رو میسازه.»
    میگن وقتی به دنیا اومدم،پدربزرگم اصرار داشت اسمم رو تهمورث بذارن.کسی ازش نپرسید چرا اصرار داری...کسی بهش توجه نکرد...کسی معنیش رو نپرسید...همه به قدیمی بودن تهمورث خندیدن...به زمخت بودنش خندیدن...دست آخر هم فراموشش کردن...تهمورث هم عصبانی شد؛به زور خودشو جا داد.
    هم تهم رو جا داد و هم اورث رو.ترکیبی که اسم سومین پادشاه اساطیر باستانی بود...چه در اوستا چه در نامه‌های پهلوی ساسانی.تهم به معنی دارنده بود،که در تهمتن به معنی دارنده تن نیرومند و در تهماسب به معنی دارنده اسب جنگی هم خودشو نشون میداد.اورث هم در عبری به معنی نره سگ جنگی بود.
    .....................................................................................................
    کلید انداختم و وارد خونه شدم.همونطور که انتظار داشتم تاریک بود و داغ از گرمای تابستون.چند سالی از مرگ مادرم می‌گذشت.دو سال اخیر که وضع کم کم داشت عادی می‌شد پدرم اجازه می‌داد تابستون رو تنها خونه بمونم و خودش و برادرم میرفتن شهرستان، خونه مادربزرگم.البته نمیدونم پدرم واقعا داشت به علاقه من به تنهایی احترام میذاشت یا براش تنهایی اداره کردن دوتا پسرش سخت بود که میرفت خونه مادربزرگ.
    برق رو روشن کردم و با همون بطری نوشابه سیاهی که خریده بودم ولو شدم روی مبل.توی مخلوط هوای گرم و سکوت شناور بودم که صدایی از توی اتاقم گفت:«کولر رو یادت رفت روشن کنی...میمیری بدبخت.»
    صدا رو خوب میشناختم.صاحبش رو بهتر.در حالی که موذیانه میخندید از اتاق بیرون اومد:«با دوستات بیرون بودی ها؟»
    سریع جواب دادم:«چو دانی و پرسی سوالت خطاست.البته به لطفت چیزی از دوستا باقی نمونده.فقط همون یکی.»
    با کشیده‌تر شدن لبهاش،دندوناش بیرون افتادن:«آدم صبوریه.تحملش زیاده.»
    جوابی ندادم.بلند شدم و کولر رو روشن کردم.جریان هوای سرد راه خودش رو بین گرمای هوا باز کرد.
    بین خرت و پرت‌هایی که روی مبل پخش و پلا شده بودن دنبال کاغذام گشتم.پیداشون کردم.سعی کردم بقیه معادلاتمو حل کنم.همیشه از ترکیب معادله‌های فیزیک برای توصیف یک حالت خاص استفاده میکردم.مثلا اگر شعاع سیاهچاله‌ای کوتاه ترین طول ممکن یعنی طول پلانک باشه؛جرمش در حالت شعاع شوارتزشیلد چقدر میشه؟


    دست و دلم به حل کردن نمی‌رفت.همه‌ش حرفهای تنها دوست باقی مونده‌م توی سرم جولان میدادن:«آرش این پسره بود الان دیدیمش،هم محلیمونه...میگن کونیه.»
    در حالی که معادلاتم جلوی چشمم بودن جوابی که داده بودم رو مرور کردم:«اولا که به من چه؟...دوما که به تو چه؟...سوما که به خودش مربوطه...نباید از یه عمل جنسی به عنوان فحشی برای تحقیر استفاده کنیم.بر این اساس اگه فردا زنت برات ساک بزنه،داره به خودش توهین میکنه؟یا تو داری بهش توهین میکنی؟اسبی دیگه.»
    -فلسفه کارتونی و هندسه ریدمانی بس نبود اینم اضافه شد؟
    -اولا فلسفه کارتزیسیالیسم...دوما هندسه ریمانی...سوما قبلا خودت سوال کردی که با اونا جواب دادم اسب.


    حس کردم که وقت حل کردن معادله نیست.مغزم یاری نمیکرد.کاغذها رو لای سیمها و قطعات الکترونیکی روی مبل برگردوندم.گوشیم رو از جیبم درآوردم و آهنگ دیوانه شو شهرام ناظری رو پلی کردم.شعرش از مولانا بود.اینکه از مولانا گوش میکردم به استاد فیزیکی برمیگشت که وقتی سنی نداشتم معادلاتم رو نشونش میدادم تا صحتش رو بررسی کنم.یه روز بهم گفت اگه معادله بوز انشتین رو بفهمی و اندازه بز از بقیه چیزا نفهمی سودی نداره.زندگیت رو با فیزیک تک بعدی نکن.من هم برای سرگرمی به ادبیات و ساخت انیمیشن رو آورده بودم.
    در بطری نوشابه رو باز کردم و خواسم سر بکشم که متوجه شدم هنوز لباسهام رو عوض نکردم.اینجور مواقع کلافه میشدم که بعدها مجبورم دراز کشیدن روی مبل رو بخاطر پوشیدن لباس راحتی ترک کنم.به سمت اتاقم حرکت کردم.لابلای آهنگ که ناظری داشت میخوند:«گر سوی مستان میروی مستانه شو»،صدای همیشه آشنا از پشت سرم گفت:«پایه‌ای پسره رو بیاریم؟»
    رومو به طرفش برگردوندم:«جان؟!»
    -پسره که دوستت میگفت.دیدی چه خوب بود؟چه از پشت چه از رو به رو.پایه هم که هست.
    زحمت پرسیدن اینکه از کجا میدونست رو به خودم ندادم.خوب میدونستم.
    گفتم:«نمیشه به چند دلیل.یک اینکه منو دیده که دوست هم محلیشم.کدوم اسبی میاد اینجوری مهر تایید بزنه بر حرف بقیه؟دوما مکان نداریم،خوب میدونی کسی رو خونه نمیارم.سوما من اصلا گی نیستم.»
    دوباره دندونهاش رو با لبخندش بیرون انداخت:«گی بودن نمیخواد...پسره چیز خوبیه.نمیخوای تولید مثل کنی که.مکان هم میبریش آزمایشگاه.مثل همون دختره.تازه این یکی پسره نیازی نیست به من التماس کنی که راهی برای رد کردنش از دوربینای راهروی ساختمون یادت بدم.»
    ذهنم داشت به طرف به قول اون (دختره) میرفت که با خواستن نظر من رشته افکارمو پاره کرد:«خب؟چی میگی؟هستی یا نه؟»
    -مشکل اینکه تا ما رو بشناسه اوکی نمیده رو میخوای چیکار کنی؟دارم میگم نمیشه دیگه.
    -تو به من میگی؟اکانت پنجم اینستاگرامت برای چیه اون‌وقت؟پارسال ساختیش برای ناشناس بودن.پیدا کردنش از اکانت دوستت یا شاید هم با پرسیدن از دوستت سخت نیست.بعد از اینکه مزه دهنشو فهمیدی از پشت اون اکانتت میای بیرون.
    -خودت داری میگی پارسال اون اکانتو ساختم.رمزشو یادم نیست.
    -خوب میدونیم یادته.پنجمین اکانتیه که ساختی.رمزات هشت رقمه.هشت پنجتا میشه چهل تا.پس از رقم سی و دوم تا رقم چهلم بعد از اعشار عدد پی میشه رمزش.الگوت همینه.
    دروغ گفتن به اون حکم دروغ گفتن به خودم رو داشت.ممکن نبود.باید یه بهانه واقعی میاوردم:«آخر هفته باید انیمیشن تبلیغاتی بیمه رو تحویل بدم.وقت نیست این هفته.زندگی خرج داره آقای مفت خور.»
    اول بلند بلند خندید.بعد قیافه‌ش جدی شد و در حالی که اخم کرده بود بهم نزدیک شد.با حرص گفت:«انیمیشن رو ساختی.فقط مونده از همه سکانسا رندر بگیری که اونم کامپیوتر انجام میده نه تو.تبلیغات کوتاهه پس نهایتا سه تا بیست و چهار ساعت کامپیوتر میتونه روشن باشه و رندر بگیره از سکانساش.بیست و چهار ساعت هم برای مونتاژش میذاری.اینطوری وقت اضافه هم میاری.داری بهونه میاری نه؟»
    -هرباری که به پیشنهادات عمل کردم ضرر کردم.دوستامو بخاطر تو از دست دادم.مردم ازم بخاطر تو بدشون میاد.نمیخوای دست برداری؟
    -اولا که تو داری همه چیزو گردن من میندازی.دوما من تو رو خلق کردم.بدون من تو چی بودی؟چی داشتی؟یه دست و پا چلفتی ولگرد بودی.ولی حالا بقیه فکر میکنن قدرت فکر کردنت عجیب غریبه.من از بچگیت کنارت بودم.وقتی میرفتی پشت پرده جارختخوابی و نقشه میکشیدی چطور بقیه رو اذیت کنی.یادت رفته؟وقتی مثل احمقا میتونستی یه زندگی یکنواخت داشته باشی و یه تعداد کار عادی بکنی من نذاشتم.تو هیچی از خودت نداری.حتی اون معادلات روی مبل رو هم از من داری.


    داشت گریم میگرفت.روی زانوهام افتادم.بعد از چندسال اشک روی گونه‌هام غلطید.در حالی که ذهنم درد میکشید گفتم:«من اصلا نباید تو رو ببینم.»
    خم شد.با مهربانی دست روی سرم کشید.سرم رو با دستش به بالا حرکت داد.با ترحم گفت:«در واقع بقیه نباید بفهمن که منو میببینی.این همه سال اجازه ندادم گریه کنی.حتی وقتی مادرت مرد.»
    در حالی که خیسی سردی هنوز روی چشمهام بود پرسیدم:«حالا باید چیکار کنم؟»
    جواب داد:«خودت خوب میدونی.بذار من بیام تو.»
    سر تکون دادم.بلند شدم و رفتم یه لیوان رو تا نصفه از نوشابه پر کردم.بعد هم دنبال شیشه اتانول نودوهشت درصدی گشتم که از آزمایشگاه خونه آورده بودم.
    شهرام ناظری همچنان داشت میخوند.ریتم سازش تند شده بود:«هم خویش را دیوانه کن/هم خانه را ویرانه کن//وانگه بیا با عاشقان/هم خانه هم خانه هم خانه شو »
    لیوان پر شده از نوشابه و اتانول رو سر کشیدم.حس کردم تا توی معده‌م میسوزه.با حسش آشنایی داشتم.معده‌م نبض میزد.همیشه اینطوری جابجا میشدیم.هرچند به نظرم هیچوقت عاقبت خوشی نداشت.حالا افسار تن دست اورث بود.من خیلی متوجه نمیشدم چیکار میکنه نتیجتا شروع کردم به فکر کردن به همونی که اورث میگفت بهش بیشتر از (دختره) نگم.میگفت بیشتر از اون گفتن وابستگی میاره.
    حس سرازیر شدن خاطرات دختره قشنگ بود.حس وقتی که لبامون تو هم قفل بود.البته نمیدونم لبای من بود یا لبای اورث اما به هر حال لذت بخش بود.دستم روی سینه های تازه دراومده‌ش بود و داشتم فشارشون میدادم.لب از لبهاش میکندم و به گردنش میرسوندم.و از گردنش به لبهاش.کم کم دست بردم پایین توی شلوارش و دستم رو بالاپایین میکردم.نفسهای داغ دختره روی بالاتنه برهنه‌م رو خوب یادم میومد.باز شدن کمربندم و پایین رفتن دختره رو هم.
    بعد از اون نوبت اورث بود.درمورد یکسری چیزا با هم هم رای نبودیم.افسار تن رو اورث به دست گرفته بود.موهای دختره رو میکشید و با هر کشش ته حلق دختره رو حس میکردم.


    به خودم که اومدم ساعت سه شب بود.اورث تونسته بود متقاعدش کنه.همونجوری که من رو متقاعد میکرد.اما اینکه برای فردا غروب قرار گذاشته بود؛اونم توی آزمایشگاه،عجیب بود.هم عکس داده بود؛هم عکس گرفته بود.چتهاش رو سه چهاربار مرور کردم.بعد در حالی که بوی الکل از معده‌م به مغزم نفیر میکشید؛تصمیم گرفتم فرداش تا میتونم شیر بخورم تا الکل پاک بشه.البته شیر برای پاک کردن سم از بدن استفاده میشد ولی خب به نظرم کارساز بود.
    هر طور بود تا صبح با افکارم سر کردم.خبری از اورث هم نبود.تصمیم گرفتم دو ساعت قبل از قرار توی آزمایشگاه باشم.
    آزمایشگاه هفتاد سالی قدمت داشت.قبلا آزمایشگاه یه مدرسه دو طبقه بود که حالا آموزش و پرورش اون مدرسه رو به گروههای خصوصی کمک آموزشی کنکور اجاره داده بود.قبلتر با کمک یکسری از دوستام آزمایشگاه هفتاد ساله رو دوباره نظم دادیم.یکی دوماهی هم طول کشید.اما بعدش تونستیم با هزار نامه نگاری از اون مکان که دیگه استفاده نمیشد استفاده کنیم و کلیدش رو بگیریم.البته همه فکر میکردن که مواد شیمیایی اونجا از بین رفتن و غیرقابل استفاده‌ن که اعتبار مالی لیست اموالی که یک نسخه‌ش رو آموزش و پرورش داشت از بین بره.اما یکسریشون هنوز سالم بودن.
    بنا به تصمیم شب قبل،دوساعت قبل از قرار یعنی ساعت شش اونجا بودم.اون موقع بود که اورث پیداش شد.به پیشنهاد اون سیم حامل فاز یک دو شاخه رو رو لخت کردم که بعد از ورود پسره به نرده های شیشه در آزمایشگاه وصل کنم؛که مبادا کسی باهاش باشه و مشکلی پیش بیاد.
    یه شیشه الکل دیگه هم حاضر کردم.رفتم بیرون و یه نوشابه مشکی خریدم.بقیه زمان به انتظار گذشت.ساعت هشت و ربع شده بود.حدس زدم که دیگه نمیاد.خیالم راحت شد.انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد.لبخندی به اورث زدم که دیدم چند ضربه به در آزمایشگاه خورد.پرده سبز رنگ رو کنار زدم و قیافه نگران پسر رو دیدم.در رو باز کردم.داخل اومد.در حالی که داشت خوش و بش ساختگیشو به پایان میرسوند دو شاخه رو به برق زدم.
    یه لیوان از نوشابه براش ریختم.همونطور که انتظار داشتم گفت نمیخوره.تنهایی نمیتونستم کاری کنم.پس نصف لیوانی که براش پر کرده بودم خالی کردم و از اتانول داخل شیشه توش ریختم.کمتر از دیشب.
    با تعجب سر کشیدن محتویات لیوان رو نگاه کرد.یه مدت گذشت...اون حرف میزد و اورث میخندید.نمیدونم چه مدت گذشت.اورث کنارم اومد.به پسره اشاره کرد و گفت:«نگاش کن...منتظره تو شروع کنی...میخوای همینجوری بشینی اینجا؟»
    جلو رفتم.صورتم رو نزدیک صورت پسر بردم.خواستم گردنش داغی نفسهام رو حس کنه و کرد و نتیجه هم داد.سینه‌ش بالا و پایین میرفت.گونه پسر رو بوسیدم.و بعد گردنش رو.خاطرات دختره داشت با واقعیت مخلوط میشد.
    نفهمیدم کی تی‌شرتش رو در آورده بود.داشت کیرمو از روی شلوار میمالید.من هم دست روی جای جای بدنش میکشیدم.انحناهای بدنش زیبایی خاصی داشتن که انگار برای دست کشیدن ساخته شده بودن.
    اون طرف تر اورث داشت میخندید.خنده‌ای که رفته رفته شبیه صدای سگ میشد.توجهم رو که صدای خنده اورث گرفتم،متوجه شدم که لبهای پسره روی لبهامه.
    از خودم پرسیدم یعنی من گی هستم؟اگه آره چرا با یاد و تصور دختره تن به تن پسره می‌مالم؟اگه نه پس دارم چه غلطی میکنم؟بچه‌بازی؟
    اورث از پشت سرم جواب داد:«نه...هم سن هستین و اونم به سن قانونی رسیده.بچه نیست.»
    از پسره جدا شدم.گفتم منتظر باشه.تعجب کرده بود.رفتم اتاقی که توش مواد شیمیایی رو نگه میداشتیم.دوشاخه رو از پریز کندم.به کاغذی که جلوی در چسبونده بودم نگاه کردم:«چه گفتند دانندگان خرد/که هرکس که بد کرد کیفر برد//و دیگر که فرمان ناپاک دیو/ببرد دل از ترس کیهان خدیو//سپهر بلند ار کشد زین تو/سرانجام خشتست بالین تو»
    آدمی نبودم که صرفا بخاطر ترس از خدا یا پاداش دینی کارامو فیلتر کنم.فقط حس میکردم که یه چیزی اشتباهه.اگه پسره دختره بود مشکلی نبود.اگه پسره رو بخاطر خودش و بدون تصور دختره میخواستم مشکلی نبود.اما...
    نگاهی به کلمه ناپاک دیو روی کاغذ کردم.نگاهی هم به اورث که منتظر ایستاده بود کردم.میدونستم وجود خارجی نداره...


    کار رد کردن پسره و غرولندهاش که تموم شد؛رفتم خونه.
    اورث رفته بود.وارد سایت شهوانی شدم تا چندتا داستان و کامنتهای خنده دارش رو بخونم که توجهم به یه کاربر و داستاناش جمع شد.موجود باهوشی بود با عکس یه پسر که داشت به یه تعداد ساختمون نگاه میکرد.مهدی نامی بود.از تحمل سختی‌هاش و خودکشیهاش تحت تاثیر قرار گرفتم.
    یهو صدای اورث رو شنیدم:«بهش پیام بده.میخوام مثل تو کمکش کنم.میخوام یکی دیگه خلق کنم.»
    باهاش بحث نکردم.کلمه ارسال پیام رو لمس کردم


    نوشته: Y.m

  • 64

  • 14




  • نظرات:
    •   Amojohnidovom
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • من خوشم اومد (clap)


    •   hot1734
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • زوجین و خانومای سبزواری که دنبال یه فرد مورد اعتماد برا سکس هستن پیام بدن


    •   shagholoom
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • حاضرم شرط ببندم این پیام اولیه اصلا نخوند


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • این داستان رو قبل از همه داستانهای قبلی نوشته بودم...خیلی چند وچون مطلب دستم نبود و اینکه نمیدونستم چقدر بنویسم که طولانی نشه
      به هر حال تازه منتشر شد.
      اما خب چون ذهنم چندان توی ماجرا دستی نداشته؛خیلی شبیه داستانهای قبلیم نشد.
      سعی هم کردم یک ماجرای کوچیک که حالت نقد بر همجنسبازی رو داره رو از زاویه دیگه ای بنویسم که حداقل کلیشه نباشه و اندک کشی رو اگه بتونه ایجاد کنه.


      خیلی به تصادف در حالت ماکروسکوپیک معتقد نیستم.باید بگم که چه جالب شد که داستان دقیقا بعد از خداحافظی میتی ددلاور منتشر شد که متن خداحافظیش هم دچار ارور پونصد شد و همه از جمله خودم نتونستیم بخونیمش.پایان داستانم به آغاز پایان بخشی از این سایت وصل شد.


    •   mehdi.98
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • از بیانت خوشم اومد


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • عموجانی دوم خداروشکر که بدت نیومد...خوش اومدن پیشکش


      شاغلام جان!اون بنده خدا هم چندان بی راه نمیگه.من خودم دو بار خوندم تو این مدت


    •   shahx-1
    • 2 هفته،5 روز
      • 6

    • جناب وای ام باستانی مینویسی دمت گرم اما قرار نیست اسطوره هامون رو با بعضی چیزا قاطی کنیا!! الان سر سریال شمس و مولانا دقیقا همین بحثه قاطی کردن عرفان و سلوک با...........


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • ممنون mahdi.98


    •   toolejen
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • مغزم گوزید،با این داستانت،


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • شاه ایکس من یک ساعته جریان سریال شمس و مولانا رو شنیدم..همیشه دوس داشتم ساخته بشه...حالا خیلی از جزئیاتش باخبر نیستم.


      درمورد باستانی صرفا اشاره به همون اسم بود نه بیشتر و ارتباطش با توهمات بصری که گاه گاه سراغم میاد


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • Tolejen خالی خالی که نمیشد بنویسم.میشد؟به کلمه همجنسباز کثیف کوتاه نویس متوهم متهم میشدم


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • Oberyn.martell ممنونم ازت.خوشحالم که خوشت اومد


    •   Foad_Br
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • مال تو اورثِ مال من فقط یه منِ دومِ که وقتی میزنه به سرش افسار همه شیدایی‌هاش از دستم در میره
      خلاصه که بنده به جناب مهدی و داستاناشون ارادت ویژه‌ای دارم ولی ارتباطشو با داستان نفهمیدم،شایدم من کج فهمم!!
      دوم اینکه با داستانتون حال کردم،درود برشما


    •   Foad_Br
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • البته یه نکته دیگه‌ای هم که نفهمیدم تگ خاطرات نوجوانی بود!اخه چرا؟
      ولی خب چه تگ دیگه‌ای مناسب این داستان بود؟


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • فواد جان ممنون از نظرت...تو هم میتونی ببینیش؟
      میتی رو خیلی نخواستم به کار ببرم آشکار...البته اون موقع هم که مینوشتم فقط همون بخش آخر متن اتفاق افتاده بود و خیلی نمیشناختمش...اما خب نوشتمش که یه جوری با پایان باز؛داستان توی خود سایت زنده بمونه


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • والا در مورد تگ ادمین بهم پیام داد گفت چی بزنم گفتم هرچی خودش میدونه


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • سپهر البته اوشین به سن من هم نمیخوره...باید از شبکه تماشا تشکر کنم


    •   Amojohnidovom
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • حرف از ولا نا شد لازم شدم بگم که
      ما اشعار مولانا رو به صورت سانسور شده الان داریم و میخونیم
      توی اشعار اصلیش صحبت از همجنسبازی و لواط بوده
      اون زمان جنس جنسیت در ایران به سه دسته بود زنان مردان و پسران زیبا رو که مورد لطف و نوازش مردان قرار میگرفتن حالا یه اهنگ هم در این زمینه خونده سده که واقعا باید عمقی گوشش بدین از اقای جی دال که اشعار مولانارو رو به صورت رپ خوندن همه فک میکنن سکس مرد بازنه اما اینطور نیست یه سکس ملو مرد با مرده که محشره و به زیبایی توصیف میکنه


      کیر_تو_سانسور


    •   Foad_Br
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • خودم ساختمش،تمام ویژگی‌ها و خصوصیاتشو خودم خلق کردم،جاهایی که با ادما نتونستم زندگی کنم و کنار بیام همراه اون بودم
      میشنومش،میبینمش،حسش میکنم و اگه بخوام صادق باشم باید بگم نزدیک ترین دوستمه
      نمیخوام بیش‌تر از این هندیش کنم (biggrin)


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • Fuckando اگه داستانو خوب بخونی متوجه میشی که من خودم واسه خودم میسازم نیاز به ساقی ندارم


    •   Clay0098
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • درود بر شما نویسنده خلاق و چیره دست و با اخلاق شهوانی(هزاران درود)
      با خوندن منولوگ اول داستان و مایه گرفتن از شخصیت اوشین، فهمیدم که با یه داستان خوب طرف هستم‌.
      تضادی که با کلمات بین تهم و اورث ایجاد کرده بودید منو به یاد فیلم تکرار نشدنی باشگاه مشت زنی انداخت و به خاطر سبک نگارش و داشتن یک صحنه، یاد ۴۰ سالگی افتادم.


      با این ایده ناب که به خوبی تونستی انتشارش بدی منو خیلی خوشحال کردی و واقعا کیف کردم.(خوشحالم که دغدغه دارید و مثل داستان قبلیتون با تحقیق و با هویت، قلم میزنید)
      داستانتون جز نداشتن صحنه سکسی(که ایرادش بود) و کمی مشکلات نشانه گذاری(که قبلا صحبت کردیم و دلیلش رو گفتید)و افعال(که میدونم با ویرایش نهایی حل میشه) انصافا هیج مشکلی نداشت و عالی بود.
      دستتم درد نکنه و همینم بی نظیره.
      خیلی خوشحالم امشب این داستان رو خوندم(دو داستان دیگه هم انصافا خوب بودن) ولی این واقعا عالی بود....


      تهم و اورث داستان شما برای من حکم نفس اماره و لوامه مسلمانان رو داشت. حکم زشت و بد درون انسان ها که هر کدوم با دلبری های خودشون مشغول مبارزه هستند.
      اوج داستان هم صحنه خوردن اتانول و این جمله بود(همیشه اینجوری جامونو عوض میکردیم)( جمله دقیق خاطرم نیست)


      ناراحتم که با کلیک کردن روی دکمه ارسال، اورث بر تهم چیره شد اما شاید این واقعیت زنندگی همه ما انسان هاست که بیشتر مواقع برای رسیدن به منافع، اورث رو انتخاب میکنیم.
      لایک بی ارزش بنده تقدیم قلم توانای شما
      داستان بعدی رو زود زود با رقع مشکلات حتما بنویسید
      مخلصم (rose)


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • ممنونم سعید جان


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • Clay0098
      عزیزجان دل کامنت شما بسیار هم با ارزش هست برام.


      این همون داستانی بود که گفته بودم چون زاده ذهنم نیست شاید نتونه مخاطب رو از لحاظ سکسی چندان راضی کنه و انتظارش رو داشتم.
      خوشحالم که خوشت اومده.
      تهم و اورث دو تضاد درونی ناشی از یک چیز که خودم رو آزار میده تنها راهی بودن که میشد یه داستان کلیشه ای رو کشش دار کنه...خوشحالم که خوشت اومد


    •   Mr.masoOd
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • این چی بود نوشتی فیزیک و باستان و کستان یاد مدرسه افتادم 5 ساله نمیرم ولی استرس گرفتم فردا صبح زود پاشم


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • مستر مسعود من فردا میرم بجای تو


    •   شواليه-ايران
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • انسانهاي حل نشدني،قشنگ بود داستان خورزو خان بود ديگه اين فاميلشونه


    •   kose_topol
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • به نظرم نقد جالبی بود
      این که وارد شدی ودست کشیدی ازش
      همه چیز روبه زیبایی تصویر کردی


      من که لذت بردم ??


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • لایک 18 ...با اینکه سبک های قبلی داستان نویسیت رو بخاطر تاریخی بودنش دوست نداشتم و حتی نتونستم خودمو قانع کنم بخونم !ک قطعا پوئن مثبتی برام محسوب نمیشه !اما این داستان بشدت پر کشش بود ...سطر به سطر ...جدال ها رو بسی دوست داشتم ...شهرام ناظری و مولانا هم که خداهستن
      آفرین به شما
      امیدوارم دگ فضایی و تاریخی ننویسی تا بخونیمت :-)


    •   Teenwolf.
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • منو جذب نکرد.جریان اسم گذاشتن روی بچه رو دوس داشتما اما بقیشو نه! زود لو رفت داستان و دیالوگا خیلی اصطلاح و فلان توش بود که نتونس منو مجاب کنه بیشتر بوخونم.


    •   Emperatoorxxx
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • جالب بود دوست عزیزم.بهتون تبریک میگم دایره واژگان وسیع و قلم دلنشینی دارید


    •   ناصر39
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • من این سبک داستان نویسی رو پسندیدم
      به نظرم اولش کمی کسل آور بود اما کشش داشت که به انتها برسه
      اینکه آدم با خودش رو راست باشه و همه چی رو دست اورث نده خیلی سخته خیلی سخت


    •   kokarostam
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • اسکیزوفرنی


      به نظرم داستان از زبان یک شخص مبتلا به اسکیزوفرنی بیان میشد. جالب بود هرچند آخرش خوب نبود.


      ها کـُ‌کا


    •   Reza2000Analman
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • قسمت اول که توضیحی از تاریخ ایران باستان بود عالی بود


    •   royaei
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • ممنون از داستان خوبی که نگارش کردی ؛
      به نظرم خیلی خوب مینویسید و این نشون دهنده دانش و مطالعه وسیع شماست ؛
      شاید بیشتر از اینکه بخواهید تو این سایت بنویسید ؛
      این فقط یه نظره ؛
      موفق باشی


    •   وب.گرد
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • بابت داستان قبلیت هنوز درگیرم. البته با خودم(:
      ولی این یکی خوب بود.حداقل زبونش امروزی بود.
      امان از اورث درون!که نمیذاره تهم کار درستو انجام بده(:
      لایک.


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • داشتم رگباری می نوشتم دیدم خودت اینجایی و مودبانه به همه جواب میدی
      ظاهرا نسبت به قبل هم پیشرفت کردی دیگه مخ نمیگایی
      به این دلایل پاک کردم
      فقط سگ تو روحت چون خیلی نوشته بودم دستم درد گرفت
      Clay0098 حاجی به جان خودم تو توی این سایت باشی حداقل دویست سیصد تا نویسنده مثل داستایوفسکی از اینجا ظهور میکنه
      دمت گرم دمت گرم


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • یه چیز جدید بود، اینم هست که ۹۰ درصد گی بازیهای این مملکت به دلیل عدم ارتباط بین جنس مخالفه


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خاطرات نوجوانی نمیخونم.


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • سپیده ۵۸ بالاخره آدمه و سلیقس


      امپراتور ایکس و ناصر سس و نه ممنونم از نظرتون


      تین ولف من خودم خیلی اصرار به لو رفته بودن داستان داشتم که دیگه خیلی از موضوع دور نشه.


      رستم این از زبان خودم بیان میشد و چیزی که همیشه اتفاق میافته...حالا اسکیزوفرنی دارم یا نه نمیدونم و چندان هم مشکلی باهاش ندارم...ممنون از نظرت....شعر نگفتیا


      پروفسور بالاازار؛رضا؛رویایی و وب گرد عزیز ممنون از نگاهتون.


      کابوس جان؛حالا واقعا چی مینوشتی؟


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • حمید برچسبه یه چیز کشککیه چون ادمین هم نمیدونست چه برچسبی بزنه بنده خدا


    •   Mardin.19
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • یکم پیچیده بود اما قشنگ بود با اینکه از داستان های گی و همجنسبازی خوشم نمیاد اما این خوب بود و جای لایک داشت


    •   Minow
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • قشنگ‌ بود


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • بی خیال عزیزم
      بزار همین تصویر زیبایی که از من تو ذهنت داری بمونه
      زیاد آدم جالبی نیستم


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • ماردین و مینوی عزیز خیلی ممنونم ازتون


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • کابوس جان من تو ایران زندگی میکنم...برای هر کارم یه سری حرف کوبنده شنیدم...عادت کردیم دیگه


    •   Clay0098
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • Cabos جان چیز خوب با اشکالاتش باید گفته بشه ولی ایرادات جدی هم خود نویسنده باید با یادگیری حل کنه
      وگرنه حواله کردن و فحش دادن که کاری نداره(چه فحشایی)


      خیلی مخلصم (rose)


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خدایا خودت که شاهدی این یکی خودش میخواد
      من گناهی ندارم
      شوخی کردم ازت خوشم اومد
      اگر کامنتای منو دنبال کنی اینقدر اصرار نمیکنی
      راستی clay 0098 جان خیلی نامحسوس به ما آره
      بعضی وقتا بعضی جمله ها آخ آخ
      در هر صورت من دوست دارم
      ما بیشتر


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • Master جان این دیگه از اورث من هم بر نمیاد


      کابوس جان ممنونت


    •   Ice_flower
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • همه ی ما یه من دوم داریم حالا هر کسی یه اسمی روش میذاره...من دوم گاهی به بدی امر میکنه و گاهی از بدی نهی میکنه...ولی من میگم جنس من دوم قالبا از بدی تشکیل شده.
      خوشم میاد از داستانات چون ذهن رو به چالش میکشه تا بخوام کامنت بزارم ۳ بار خوندمش


    •   kokarostam
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • جناب تهمورث خان


      راستش به چند دلیل برای داستانت شعر نگفتم ولی حالا که به آن اشاره کردی شعر را اینجا میگذارم، البته من معمولا برای هر داستان و خاطره‌ای که فرصت کنم بخونم یک یا دو شعر هم میگم ولی بسته به شرایط در پایان کامنت شعر را ممکن است اضافه کنم و یا نکنم. در مورد این داستان هم ابتدا یک دو بیتی نوشتم:


      نـرو جـایی برای آزمـایش
      که خواهی شد دچار ساب و سایش
      حذر کن از کسی با نام اورث
      که آخر میبرد او، بهر گایش


      بعدش دیدم حالا که به تاریخ نام خودت هم اشاره کردی، بد نیست در سبک خرسانی هم برایت شعر بگم ولی ایندفعه سبک خراسانی و دو بیتی را قاطی کردم تا این معجون تخمی بوجود بیاد:


      چنین گفت به تهمورثِ نامدار
      برایت بیارم یه کون، توی غار
      بمالش همی کیر خود را به کون
      بیاور ز سوراخ تنگش دمار


      در مورد اسکیزوفرنی هم چون دیدم اکثرا با شخصیت اورث در بحث و جدل هستی، آن را بهت نسبت دادم، در کل کسی که دائم با کسی دیگر از درون خودش درگیر باشه، به قضیه اسکیزوفرنی مربوط میشود. مراقب خودت باش.


      ها کـُ‌کا


    •   بچه-ای-خوب
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • از نظر اینکه خواستی گرایش گی رو به چالش بکشید و نقدش کنی لایکت میکنم و درمورد نوع نگارش و نقادی باید بگم خیلی قضیه رو پیچ وتاب دادی تا حدی که خیلی باید دقیق باشی تا منظور رو بگیری و خیلی نتوانستم ارتباط بگیرم با این منظورت.


    •   Clay0098
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • Caboos جان من قربونت برم داداش که جنبت بالاست ولی خدا شاهده اصلا منظورم شما نبود.


    •   dark_woman
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • درک داستان اولش خیلی سخت بود.شایدم هنوزکامل متوجه نشدم
      اما ازمغز صفر ویکی ومحاسباتی خوشم میاد.مدل رمز گذاشتنت برای اکانت واینا خیلی لذت داره


    •   M.Amin1378
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • قشنگ بود


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • آیس فلاور عزیز همچنان ممنون از نظر و نظراتت...این دیوها استعاره هایی هستن که وقتی یه پادشاه توی اساطیر بر دیو چیره میشه به شاهی میرسه مثل هوشنگ و تهمورث و جمشید.بعضیا میگن اینجا دیو استعاره از همون من بد هست.


      رستم جان!اسمم آرشه البته...اسمی که میخواستن برام بزارن تهمورث بود.ممنون از شعرت هم.


      کاربر بچه ای خوب عزیز ممنون از نظرت.البته بیشتر نقدی بر همجنسبازی بود تا همجنسگرایی چون اولی عمله و دومی حس.متشکرم


      Dark woman خانوم دیگه برای مدیریت یه سری چیزا توی زندگی آدم مجبور به صفر و یک نگری و ابداع یکسری روشها میشه...


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • نوشته ی جالبی بود، زیادی از حد قضیه فیزیک رو بولد کرده بودی، درسته که از اطلاعات زیاد نویسنده ناشی میشه اما همه ی خواننده ها فیزیکدان نیستن، یه تضاد دیگه این بود که تو آزمایشگاه فیزیک ، مواد شیمیایی چیکار میکنه .
      آزمایشگاه فیزیک و آزمایشگاه شیمی هرکدوم مقوله ی جدایی داره و ابزار متفاوت
      اما بطور کلی از نوشته ت لذت بردم
      موفق باشی


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • R.b.behruz آزمایشگاه فیزیک نبود...اگه توجه کرده باشی توضیح دادم که آزمایشگاه تعطیل شده یه مدرسه تعطیل شده آموزش و پرورش قدیم بود.
      بیشترمواد شیمیایی و یسری وسایل تشریحه..در درجه بعد یه سری واندوگراف و سنجه های الکتریسیته و وسایل فیزیک اپتیک داره...اما اگه به من باشه اونجا رو بیشتر مال شیمی میدونم تا علوم دیگه


    •   Boy0513
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • برق رو که نمیشه روشن کرد (biggrin) لامپو روشن میکنن.
      کش دار و با جزئیات می نویسی با کلمات و اصطلاحات قلمبه سلمبه و یه گنگی خاصی که تو نوشتنت هست منو گیج میکنی (dash)


    •   ssonna
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • نمیدونم شاید من اشتباه اومدم و انتظارم بیجاست و برداشتم غلط که فکر میکنم اینجا سایت شهوانیه ورمان نویسی جاش اینجا نیست و اونایی که بخوان میتونن داستان هاو خاطرات سکسیشونو به اشتراک بذارن وبقیه بخونن .!!!!! (cool)


    •   ssonna
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • نمیدونم شاید من اشتباه اومدم و انتظارم بیجاست و برداشتم غلط که فکر میکنم اینجا سایت شهوانیه ورمان نویسی جاش اینجا نیست و اونایی که بخوان میتونن داستان هاو خاطرات سکسیشونو به اشتراک بذارن وبقیه بخونن .!!!!! (cool)


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • Boy0513 حالا ادیسون کدومشو اختراع کرد؟


      Ssonna تعریفتون از داستان سکسی اشتباه هست که بر حسب تجربه اشتباه انتظار دارید داستان در خدمت سکس باشه تا اینکه سکس در خدمت داستان.
      قبول دارم که محتوای توصیف کننده سکسش کم بود اما درونمایه‌ کار داره به همجنسبازی(نه همجنسگرایی) و سکس میپردازه و اصولا هر محتوایی که مربوط به سکس یا یک عمل جنسی خاص باشه؛حتی یک تفکر در درونمایه؛جاش اینجاست...و ما تاحالا ندیدیم ادمین غیر از این آپ کرده باشه.دیدیم؟


    •   vitamin4rooh
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • چه جدال جالبی بین تهم و اورث تصویر سازی کردی. قشنگ بود و من که دوست داشتم.
      کاش می‌شد بعضی داستانارو بیشتر لایک داد
      درود بر شما (rose)


    •   yfsh
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • چه جالب همدیگر ر ا پیدا میکنید فقط کم مانده بابابزرگ جا مانده از سفر بزرگ جایزه بهترین نویسنده قرن را با پنیر و زیتون تقدیم کنه به ان یکی مسافر جا مانده فقط یادمان نرود اول ایرانیم بعد م . ی . اگر هوشی باشه هردو داریم چه م چه ی تازه مهمان دربدر هم که از جنس هر دو هست انهم ب خلاصه همه ایرانیها با هر دین و مرامی و از هر قومی همیشه سالم و جاوید باشند چه عاشق کورش باشند یا عاشق مولا علی


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • خسته نباشید خوب بود : )


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • مرجان و ویتامین فور روح ممنون ازتون


    •   _Azi_
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • خوب بود مرسی


    •   Kos_Namak
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • تهت رو بچسب ریدی ته ته
      معما هم مال عمه ت


    •   darvack
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • دروود بر شما..


      فکر کنم اولین کامنت باشه که توی این چند سال عضویتم پای این نوشته میذارم.


      همه چیز مناسب و جای خودش بود. از نوع نگارشتون لذت بردم.. قصد نقد ندارم. چون به اندازه کافی و لازم همه چیز در کنار هم مکمل بودند.


      پیروز باشید.


      سپاسگزارم از زحمتتون.
      داروک


    •   Hooman.esf.59
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • چه استعدادهایی اینجا داریم براوو
      کامل نخوندم چون همجنس‌بازی هیچ جذابیتی برام نداره ولی همون چند خط کافی بود به فکر فرو برم که اگه ایران یه کشور آزاد بود چه کتاب‌های خوبی میتونستیم بخونیم هرچند زندگی سکسی من بواسطه چندتا ازهمین کتاب‌های زیرخاکی که زودتر از اون سنی که باید در دسترسم قرار می گرفت قرار گرفت نابهنگام و نابجا شروع شد. خدا بگم چکارت کنه دختر دایی که چشم و گوش مارو زود باز کردی.
      لایک


    •   mistress.f
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • یاد جان فوربز نش افتادم.
      با یه داستان سکسی تر.
      بازم رد پای تقلید...
      بهرحال لایک.
      موفق باشی


    •   لاکغلطگیر
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • سلام.اسم استاد شهرام ناظری اومد،همه چیز فراموشم شد.چه آهنگی،چه آلبوم معرکه ای و چه نوازنده ای که متأسفانه قطعه قطعه شد.
      همین برام کافی بود که اطلاعاتت عالیه.عالی.دمت گرم


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • آزی،هومن و داروک عزیز متشکرم از نظرات دلگرم کنندتون


      Mistress.f فیلم جان نش رو چند سال پیش دیدم.فکر میکنم اسمش ذهنی زیبا بود...اما تا به این لحظه با این داستان به یادش نیافتاده بودم و بالاتر توضیح دادم که این فراتر از داستان و در واقع یک خاطره هست.فکر هم نمیکنم فقط نش با این مشکل دست و پنجه نرم کنه.
      بهرحال ممنون از شما.


      لاک غلط گیر عزیز؛خیلی متشکرم...فقط متوجه منظورت از قطعه قطعه شدن نشدم...!؟؟


    •   لاکغلطگیر
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • متاسفانه استاد سید خلیل عالی نژاد رو که نوازنده چیره دست تنبور بودن،در خارج از کشور،عده ای متعصب و نفهم،کشتن و مثله کردن.متاسفم.منظورم همین بود.


    •   Y.m_writer
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی نژاد کشته شده؟واقعا؟خیلی تعجب کردم خیلی...تا به حال کسی بهم نگفته بود منم فکرشو نکرده بودم که بخونم درموردش...حکما به خاطر مذهب


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو