آخه چرا من؟ (۱)

    _بابا یه لحظه صبر کن دارم حرف میزنم...
    وایسادم... برگشتم نگاش کردم...
    _تو رو خدا ببخشید فکر نمیکردم اینطوری شه
    _فکر نمیکردی گو.................... هر چند تقصیر تو نیست... تقصیر خود خرمه... وقتی به حرف تو پاشم بیام تو این طویله همینم میشه...
    همزمان که این صحبتا رد و بدل میشد داشتم آماده میشدم که بزنم بیرون... به زمین و زمان داشتم فحش میدادم. اول از همه به خودم. آخه دخترجون تو رو چه به اینجور جاها...
    از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم... شقایق باهام نیومد... انتظار اومدنش رو هم نداشتم... البته چیزی برای ناراحت شدن هم نبود... بابد میرفت پیش دوست پسر جونش دیگه... شایدم باید میومد باهام... اَه... چه میدونم...
    دستم هنوز از کشیده ای که به پسره زده بودم درد میکرد. یه سریا رو خودمون الکی شاخ میکنیم. آخه تو که شعور صحبت کردن با یه دختر رو نداری غلط میکنی با من هم کلام میشی. اصن شعور چی رو داری؟؟؟ من موندم این چجوری انقد کشته و مرده داره آخه. دخترامونم همه جنده شدن رفته... یه نگاه به آینه کردم و به خودم گفتم:« نه تو خوبی...»
    تو راه مدام اون صحنه میومد جلو چشام... به دیوار تکیه داده بودم و اون یکی از دستاش رو ستون کرده بود رو دیوار...
    _من وحشی تر از تو رو هم رام کردم کوچولو
    _وحشی تویی که وقتی یکی پَسِت میزنه هار میشی
    هی به خودم مسلط موندم گفتم مهمونم زشته ولی لامصب استاد بود تو خُرد کردن اعصابم...
    _این لبا جون میده واسه ساکشن
    جمله اش که تموم شد، کشیده ام در گوشش بود... انگاری خودم دوست داشتم یه چیزی بگه و کشیده ای که آماده کرده بودم رو حواله کنم سمت صورتش... صدای موزیک زیاد بود و اکثرا هم مست بودن. چند نفر بیشتر متوجه این قضیه نشدن. اونم دور و بَرو نگاه کرد و فهمید که زیاد تابلو نشده یه جمله گفت و راهشو کشید و رفت: «به گوه خوردن میندازمت». مهمونی خودش بود. واسه همین نمیتونست کاری کنه... البته بعد از کشیده داشتم به این فکر میکردم و خدا رو هزار بار شکر میکردم. حالا شانس آوردم کسی ندید درست و حسابی وگرنه فردا اینستا میترکید... فرهاد آزادتن، شاخ اینستا بالاخره جواب رد شنید.
    کلا دختر آرومیم... ولی بعضی چیزا بدجوری کفریم میکنه... نمیشه حالا پارتی بی صاحاب رو بندازین یه جای درست و حسابی و طرفای بعد از ظهر... حتما باید یک نصف شب باشه و تو یه طویله وسط جنگل... همه چی هم دست به دست هم داده که امشب من رنگ خوشی رو نبینم...گوشیم رو هی اینور و اونور میکردم که شاید یه فرجی شد و یه دونه آنتن گرفتم و از نقشه میدیدم کجام... یه ماشین از بغلم مثه فشنگ رد شد. یوااااااااااش بابا... سر دارین میبرین م............... . عه... این چرا نگه داشت؟ مجبور شدم منم ماشین رو نگه دارم. چرا داره عقبکی میاد پس... دو تا گوریل از توش اومدن بیرون و داشتن میومدن سمت ماشین. من خشکم زده بود... در ماشین رو باز کردن و منو کشیدن بیرون... تا میتونستم بلند جیغ کشیدم... یه چاقو رفت زیر گردنم...
    _یه بار دیگه جیغ بزن تا ببینی چی میشه...
    تا اینو گفت لالمونی گرفتم... چرا هیچکس نیست اینجا... تو رو خدا یکی کمکم کنه... خدایا گوه خوردم دیگه اینجورها نمیام... منو انداختن تو ماشین... من وسط بودم و اون دوتا گوریل هم دو طرفم رو گرفتن... یه صدایی شنیدم که کاش کَر بودم اون لحظه و نمیشنیدم...
    _به به سلام. شما کجا اینجا کجا... خطی خطیت که نکردن؟ من همنیجوری خوشگل لازمت دارما...
    _کثافت بی همه چیز... تو فقط یه بیشرف آشغالی... باید..............
    خوشگل لازمم دارن؟ چیکار میخوان باهام بکنن؟
    _چیشد چرا حرفتو خوردی؟ باید یه کشیده دیگه این طرف هم میزدی نه؟ گفتم که به گوه خوردن میندازمت...
    _منو کجا میبرین...
    _یه جایی که من به قولم عمل کنم...
    همه داشتن میخندیدن...جز من... دنیا واسم تیره و تار شده بود...
    یه جایی رفتیم پرت تر از اونجایی که بودیم... اگه نور ماشین نبود، تاریکی مطلق بود. پیاده شدن و منم پیاده کردن و بردن جلوی ماشین جوری که نور قشنگ بهمون بخوره...
    _خب خب خب... برسیم به اصل مطلب... زیاد نمیخوام اذیتت کنم کوچولو... همون ساکشنی که ازش حرف میزدم رو میخوام...
    _هیچ گوهی نمی......
    یه کشیده ول کرد تو صورتم... احساس کردم فکّم جا به جا شده...جز درد دیگه چیز دیگه ای رو نمیفهمیدم...
    _ببین من میخوام آروم حل کنیم بره...
    _ازت شکایت........
    کشیده بعدی هم اومد.... گریه ام گرفته بود... سرم پایین بود... غرورم نمیذاشت تو چشاش نگاه کنم... اون دوتا گوریله اومدن و منو نشوندن رو زانو و دستام رو محکم گرفتن...
    _آفرین دختر خوب...
    صداش عصبی شد...
    _حالا مثه بچه آدم کیرمو ساک میزنی تا بفهمی نباید با فرهاد آزادتن دربیفتی...
    کیرشو در آورد و وحشیانه خودشو چسبوند بهم...کیرش رو صورتم بود و هر لحظه سفت تر میشد... خدایا چرا داره این بلا سرم میاد... غلط کردم... گوه خوردم...
    _حالا خوب گوشات رو باز کن... کیرمو قشنگ ساک میزنی... هر بار که دندونات رو روی کیرم حس کنم یه کشیده میخوری... شیرفهم شد؟
    از ترس سرمو به نشانه تایید تکون دادم...
    کیرشو چسبوند به لبام و منم آروم آروم دهنم رو باز کردم... کیرشو کرد تو دهنم و داشت عقب جلو میکرد... احساس تهوع داشت بهم دست میداد... ولی از ترس، دیگه اینا به چشم نمیومد... غرورم به چشم نمیومد... آینده و گذشته به چشم نمیومد... و خودمم دیگه به چشم نمیومدم...کله امو محکم گرفت و خودشو تندتند جلو عقب کرد و ارضا شد... ولم کردن... ولو شدم رو زمین و در جا بالا آوردم... تموم شدم...
    _بلندش کنین بندازین تو ماشین... خسرو تو هم با ماشین دختره بیا...اینجا بمونه دردسر میشه...
    نشوندنم تو ماشین... بی صدا گریه میکردم... هیچی دیگه برام مهم نبود...رسیدیم به شهر. منو یه جا انداختن پایین... فرهاد سوئیچ رو گذاشت تو کاپشنم و گفت ماشینت فلان جاست و چرخاشم پنچره...
    _این درس خوبی میشه برات تا با دم شیر بازی نکنی...
    به دور و برم نگاه کردم و رفتم یه جا نشستم... اشکام بند نمیومد و نمیدونستم قراره بعدش چیکار کنم... یکم دورتر رو نگاه کردم و ماشین رو پیدا کردم... شاید اگه قرمز نبود به چشمام نمیومد...اون لحظه هیچکس رو نمیخواستم ببینم... حالم از همه چی بهم میخورد... از دنیا... از مردم... از قرمز...


    درو باز کردم پیاده شدم و درو بستم. حرکت کردم سمت ماشین. با دیدن ماشین تمام اتفاقای دیشب دوباره برام زنده شدن. در ماشینو باز کردم. دنبال گوشیم گشتم و بالاخره زیر صندلی پیداش کردم. شانس آوردم دیشب بیرون نیفتاده بود. در حد یه اسنپ گرفتن شارژ داشت.
    در خونه رو باز کردم و رفتم تو. طبق معمول سکوت مطلق بود. خونه مون خیلی وقته که رنگ خانواده رو به خودش ندیده... ولی هر چی که بود خونه بود. یکم امن تر از بیرون. درو بستم و همونجا نشستم و یه دل سیر گریه کردم. یه آغوش گرم میخواستم. آغوش مامانم. حتی گیر دادنای بابام هم الآن میتونست یکم آرومم کنه. لعنت به این شغل. خونه به این بزرگی... ماشینای آنچنانی... کاش میفهمید که حاضرم پیاده برم اینور اونور ولی وقتی خونه اومدم بغلم کنه و بگه: «دختر گلم چطوره؟». پاشدم رفتم تو اتاقم. عکس مادرم رو برداشتم و بغلش کردم. دوباره اشکام جاری شد. خدا خب منم میبردی دیگه... فقط نگهم داشتی که آخرین بازیات هم سرم دربیاری. اصن گوش میکنی چی میگم؟ حواست با منه؟ دِ لعنتی اصن هستی؟ میبینی رها به چه روزی افتاده؟
    انقدر با خودمو قاب عکس و در و دیوار حرف زده بودم که خوابم برده بود. چند ساعتی خوابیده بودم. دیشب که خوب نتونستم بخوابم. کاش دیشب اون پسره پیداش نمیشد... اصن وقتی اومد نمیدونم چرا نمیتونستم بهش نه بگم. صداش فرق داشت. وقتی یه لحظه نگاهش کردم، نگاهش هم فرق داشت. منم آدم اون هوای سرد نبودم. از کجا اصن یه دفعه سبز شد اون وقت شب؟ ازونور اون حرومزاده به پستمون میخوره ازینور پسر پیغمبر؟ لابد این پسره هم انقد خسته بوده دیگه وقت نکرده کاری کنه... ولی نه... بهش میومد ازینا باشه که اگه بخواد کاری بکنه میکنه.
    از پایین صدای بابام میومد... عه این وقت روز اینجا چیکار میکنه؟ بدو بدو رفتم پایین و پریدم بغلش...
    _عه رها چرا اینجوری میکنی دختر؟ خفه ام کردی یکم آروم تر...
    _دست خودم نیست بابا دلم برات تنگ شده بود.
    _باز ماشینو زدی نکنه؟
    ای بابا کی از حال رها خبر داره آخه... هرچند بابای بیچاره من هم از رو تجربه داشت حرف میزد...
    _ماشین نه... ماشین سالمِ سالمه... البته سالمِ سالم که نه. چرخاش پنچره...
    _خسته نباشی.
    شاید خواست چیزی بگه ولی قیافه ام رو که دید دیگه چیزی در اون مورد نگفت...
    _خوبی تو؟ قضیه فقط ماشینه؟
    _قضیه؟ قضیه ای نیست... دیشب نتونستم بخوابم خوب یکم بی حالم.
    _شقایق خوب بود؟
    _آره
    _مادر و پدرش چی اونام خوب بودن؟
    _اونارو دیگه نمیدونم.
    _چطور نمیدونی؟ خونه نبودن مگه؟
    _خب خونه خودِ......................... آهان نه دیشب رفته بودن جایی که ما بچه ها هم راحت باشیم.
    بابام دروغ رو خیلی راحت حس میکرد. خصوصا دروغای منی که دروغام به انگشتای دست هم نمیرسید...
    علی آقا: آقا دیرتون نشه...
    بابام داشت یجوری نگام میکرد ولی با اومدن علی آقا به خودش اومد.
    _بیرون منتظر باش علی چند دقیقه دیگه میام. ببین دخترم من یه ماموریت فوری برام پیش اومده و چند روزی نیستم. بچه هم که نیستی ولی واسه اطمینان خاطر یا برو خونه شقایق اینا یا برو خونه عمه ات اینا...
    _ماموریت؟؟؟
    _آره. خیلی هم دیر کردم. چندتا چیز برمیدارم و مستقیم میریم فرودگاه. آدرس ماشین رو هم بده علی که ببره ردیفش کنه...
    ولی...
    _باشه
    دیرش شده... آخرین باری که وقت داشت رو یادم نمیومد... بعد از رفتن مامان خودش رو وقف کار کرده بود و همه اش خودش رو مشغول میکرد. نمیدونم شاید منو میدید یاد مامان میفتاد و نمیتونست اینو تحمل کنه. آدم بعضی چیزا رو هیچوقت نمیفهمه فقط واسه خودش یه سری دلیل میاره که دلش آروم بگیره.
    بابا رفت. به اندازه یه بغل ساده آرومم کرد و رفت. علی آقا هم تا غروب رفت دنبال کاراش بعد اومد که بریم سراغ ماشین. یادم نمیاد قبلش چیکارا کردم ولی بیشتر از وقت کشی و غصه خوردن چیزی نمیتونسته باشه. حدودا آدرس رو بلد بودم. انقد خیابونارو بالا پایین کردیم که بالاخره ماشین رو پیدا کردیم. علی آقا زنگ زد اومدن ماشین رو با جرثقیل بردن. به علی آقا گفتم بره و من خودم میرم خونه. به یکم هواخوری نیاز داشتم. بعد از چند دقیقه قدم زدن بالاخره گوشیم زنگ خورد. انگاری یکی یادش مونده که هنوز رهایی هم هست.
    _بعله؟
    _دختر تو کجایی خبری ازت نیست؟
    _ببخشید چون از صبح زیاد زنگ زدی دیگه حوصله ات رو نداشتم.
    _تیکه میندازی؟
    _بگو شقایق، چیکار داری؟
    _رهاااااا... تو رو خدا خوب باش باهام دیگه. به خدا اینجوری حرف بزنی دق میکنما.
    خوب... رهای خوب... رهای حرف گوش کن... رهای منطقی... کاش یکم به اسمم میرفتم...
    _خب خوبم... حله الآن؟
    _نه اینجوری نمیشه... کجایی اصن؟ پاشو امشب بیا خونه ما؟ دیشب که قهر کردی رفتی نشد.
    _امشب اصلا حوصله ندارم شقایق... خسته ام...
    _چیکار کردی مگه خسته ای؟ شیطونی کردی نک...
    گوشی رو قطع کردم و بلافاصله خاموشش کردم. شروع کردم به قدم زدن... کل اون خیابون رو حسابی رفتم و اومدم... قبلنا قدم زدن رو بیشتر دوست داشتم... اون موقع هام کسی نگرانم نمیشد... ولی یه فرق اساسی داشت... اون موقع ها با مامانم قدم میزدم...


    ادامه...


    نوشته: SexyMind

  • 22

  • 6




  • نظرات:
    •   Deanmorgan
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 5

    • خب یه توضیحی لازمه بدم...
      این داستان از زبان رهاست و داستان "منم مثه بقیه ام؟" از زبان ارسلان... دو داستان به تنهایی کامل هستن اما برای اینکه جزئیات رو کامل متوجه شین بهتره که جفتش رو بخونین دوستان :)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 5

    • خب نگارش داستان خوب بود ولی ی چیزی ک هست اینه ک یه خورده اون قسمت ک خفتت کردن ب نظرم جالب نیومد


    •   esiiishahi30cm
    • 1 ماه
      • 1

    • داستان ت خوب بود ..... ولی اگر اون یه ساکشن رو هم به زور نمی کردی خواننده های شهوانی رو دق میدادی !!!!


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه
      • 1

    • برداشت من از شخصیت اصلی داستان یه دختر مغرور و از خودراضی بود ک حتی ب چُسش هم میگه دنبالم نیا بو میدی
      ک اصلا دوسش نداشتم ولی اصلا هم دوست نداشتم بلایی سرش بیاد


      ولی اصل داستان متاسفانه واقعیت جامعه‌مون بود
      ک متاسفانه ازین قبیل بظاهر شاخ‌ها تو اینستا زیادن ک بواسطه پولشون دارن عیاشی میکنن و هرگوهی هم ک دلشون میخواد میخورن و ....


      من اولین لایک رو بهت میدم
      موفق باشی و از بلا به دور (rose)


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 1

    • قشنگ بود
      لایک


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 4

    • Deanmorgan
      مرسی عزیز :)


      lovely_grl
      خیلی ممنون :) صحنه خفت کردن هم که خب باید حال آدم رو بد میکرد که امیدوارم کرده باشه


      esiiishahi30cm
      خیلی ممنون... اگه اون یکی داستان رو بخونین این رو بهتر درک میکنین :)


      زندگی+فانتزی
      با تشکر از وقتی که گذاشتین (rose)
      بله جولان دادن اینجور آدم ها هی داره تو جامعه بیشتر میشه و معضل بزرگیه


      ali80xx
      مرسی از لطفت (rose)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 2

    • داستان خوب بود ممنون
      لایک پنجم تقدیم شد


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 2

    • خسته نباشید
      لایک 6


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 0

    • R.B.behruz
      خیلی ممنون عزیز... این داستان بیشتر ابهامات اون یکی داستان رو از بین میبره واسه همین ضعیفتره :)


      marjan_aydin
      خیلی ممنون (rose)


    •   Hunter7508
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • شاید نظرم تند باشه ولی حقیقته...کسی که هرزگی نکنه یااا چراغ سبز نشون نده،هیچ وقت اینجوووور حرومزاده به تورش نمیخوره.ته تهش ی گیر ساده و تمام.
      پارتی...وسط جنگل...خودتم میخاریدی دیگه....اما انتظار داشتی یکی با لطوفت بیاد مختو بزنه و فرو کنه تو کصت نه با خشونت...مطمئن باشین کسی که پاش به اینجور جاها باز شده دختر خوبی نیست...والسلام


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • Hunter7508
      از نظر تندتون معلومه که یاد خاطره ای چیزی افتادین عزیز... ولی این فقط یه داستانه و منم نقش اولش نیستم...
      موفق باشین :)


    •   دل_خسته
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • Sexymind
      ممنون از نوشته هات که عالی هستن
      Hunter7508
      داستان رو دقیق میخوندی متوجه میشدی که رها ، دوستش شقایق رو همراهی کرده بود و اینکه دلیل نمیشه فکر کنی پسر یا دختری که تو این مهمونیها هستن ،خارش دارن ویا دوست دارن چنین روابطی رو بلکه فقط رفتن برای خوش بودن ویا هر دلیل دیگه ای.. .
      اگه همچین تصوری داری که هر کسی این مهمونیهارو بره پس دختر و یا پسر خوبی نیست باید بگم شما هم مثل فرهاد ازادتن معضله جامعه و بیمار هستی


      به جای قضاوت کردن
      افکارت رو درست کن


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • دل_خسته
      ممنون دوست عزیز لطف داری شما (rose)


    •   DAVOOD6545
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • خوب بود . طرز نگارشت به درد رمان میخوره نه داستان سکسی. موفق باشی


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • DAVOOD6545
      مرسی دوست عزیز :)
      داستانای منم سکسی نیستن همه شون تگ اجتماعی دارن (rose)


    •   Gayaneh
    • 4 هفته
      • 1

    • یادمه بامداد خمار رو که خوندم خیلی بهم چسبید وقتی شب سراب اومد فکر کردم اونم خیلی میچسبه بهم ولی اینطور نشد،امیدوارم این بلا سر داستان شما نیاد sexymind عزیز
      فقط یه ابهام برام پیش اومد:
      رها بعد از اتفاقی که تو مهمونی براش پیش اومد با اسنپ رفت خونه پس این وسط اون پسره(ارسلان) چیکاره بود،بهرحال لایک ۱۳ تقدیمت امیدوارم نحسیش نگیرتت (biggrin)


    •   SexyMind
    • 4 هفته
      • 0

    • Gayaneh
      مرسی عزیز... منم امیدوارم که اونطوری نشه داستان :)
      خب الآن اون ابهام رو هم رفع میکنم:
      رها از ماشین ارسلان پیاده میشه و اسنپ میگیره... یعنی اون شب رو با تو خونه ارسلان سپری کرده ولی خب دوست نداشته الان تعریفش کنه (rose)


    •   SexyMind
    • 4 هفته
      • 0


      • اون شب رو تو (biggrin)


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته
      • 1

    • like it (rose)
      suction or suck
      ????? :)


    •   SexyMind
    • 4 هفته
      • 1

    • Sexybreasts
      ممنون... :)
      نه نه انگلیسیش نکنین (biggrin) این فقط اصطلاحیه که فاحشه های کنار خیابون ازش استفاده میکنن... ساکشن = ساک ، برنامه = سکس


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • Sexymind
      سـاکـشـن (suction)
      سـاکـشـن بـه مـعـنـی مکش یا جذب به وسیله مکیدن است. از این وسیله برای خارج کردن مایعات مترشحه در نتیجه شکاف ایجاد شده برای جراحی ها و نیز هر جا که حجم مایعات خارج شده از بدن بیمار بالا باشد استفاده می شود . به همین دلیل این وسیله از کثیف ترین تجهیزات مورد استفاده در مراکز درمانی است. لوله های ساکشن از جنس پلاستیک ضد جرقه می باشد.
      Suck
      مكيدن،مك زدن،شيره كسى را كشيدن،مك زنى،شيردوشى


    •   SexyMind
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • Sexybreasts
      با تشکر از توضیحات کاملتون... فقط اینو باید به اونا بگین نه من... چون یه چیز رایجیه الآن (biggrin)


    •   hacker.abs
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • داش هم اینو بنویس ادامشو هم اونو جفتش قشنگه دمت سرد مشتی (biggrin)


    •   SexyMind
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • hacker.abs
      عه نظرت چه زود عوض شد (biggrin)

      تا قسمت آخر هر دو رو فرستادم... تو نوبته... ببینیم حالا کِی میاد بیرون


    •   S_503694
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • تا اسم فرهاد آزادتن اومد فهمیدم داستان توعه. چون رو اسم فرهاد یکم حساسیت دارم یادم مونده بود برا همین خوندمش که مطمئن شم ادامه منم مثه بقیم؟ هست یا نه. این قسمتت یکم ضعیف بود ولی کلا به عنوان استارت کار طبیعیه. مطمئنم خوب ادامه میدی.


    •   SexyMind
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • S_503694
      مرسی عزیز که وقت گذاشتی... برای خودم داستان اصلی اون یکیه... این داستان بیشتر برای این نوشته شد که جزئیات اون داستان رو تکمیل کنه :)


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • B1200
      مرسی عزیز دل که داستان رو خوندی :)
      والا بحث این چیزا نیست... کلا داستان های دنباله دار کمتر طرف دار داره... و این داستان میتونست بیشتر طرفدار داشته باشه اگه قبلا تو تاپیکام منتشر نمیشد و داستان مکمل "منم مثه بقیه ام؟" نبود...


    •   aramesh.3
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • B1200 دنبال فاعل میگشتی پیدا کردی؟ (biggrin) شرمنده من کیون سگ نمیذارم .
      شهوانی رو ک...نیایی مث تو که تو تاپیکشون از درد و لذت ک..ن دادن میگن به گند کشیدن.
      ببین چه زخمت عمیقه و چقدر سوزوندنت که با رفتنشون هم هنوز فریاد سوختم سوختم سر میدی. (rolling) (rolling)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو