آخه چرا من؟ (۲)

    ...قسمت قبل


    مشغول قدم زدن بودم که یه ماشین کنارم وایساد. اَه دیگه حوصله این یه قلم رو ندارم. کم می کشیم از دست اینا... ولی نه بوقی درکار بود و نه صدایی... یه نگاهی به راننده کردم و اون پسره دیشبی رو دیدم. حتی اسمش هم بهم نگفت. شایدم گفت و من یادم نمیاد... ولی دیشب بعد ازون اتفاق واقعا تو خونه اش امنیت داشتم... مهم نبود که اون یه غریبه بود... تو اون لحظات بهم حس امنیت میداد... همون چیزی که الان هم لازمش دارم. رفتم سمت ماشینش و اونم شیشه رو داد پایین.
    - به به رها خانـــــــوم
    اونم منو یادش بود...
    - سلام
    - علیک سلام
    یه حسی بهم میگفت که بازم باید اون امنیت و آرامش رو تجربه کنم...
    - میتونم سوار شم؟
    - بله بفرمایین
    وارد ماشینش که شدم، گرم بودن و صمیمیت رو خیلی خوب میشد حس کرد... چرا میخواست به من کمک کنه؟ بهش نمیومد اهل رضای خدا و این حرفا باشه... ولی هرچی که بود من بهش نیاز داشتم...
    - امشب من شام رو قرار بود بیرون بخورم اگه میخواین با هم بریم ...
    چی؟ به این زودی خودشو باخت؟ یعنی اونم یکیه مثه بقیه؟ شایدم من دارم اشتباه میکنم... در هر صورت چاره ای جز قبول کردن ندارم... تو مسیر داشتم به دیشب فکر میکردم... نه به اون اتفاق لعنتی... به این که اگه این پسره پیداش نشده بود، الآن دیگه رهایی در کار نبود. بدون اینکه منو بشناسه منو برد خونه اش. حتی بهم دست هم نزد. اون شب با تک تک کلماتش میخواست بهم بفهمونه که کاری باهام نداره. احتمالا ترس به راحتی از چهره ام پیدا بود.
    بدون هیچ حرف دیگه ای رسیدیم. چند لحظه بعد ازین که بشینیم دیدم داره با گارسون سلام و احوال پرسی میکنه و همونجا هم یادم افتاد اسمش رو بهم گفته... ارسلان... معلوم بود خیلی وقته همو میشناسن... پس فقط با من خوب نبود. مارو به هم معرفی کرد و دوستش جوری خوشحال بود انگار بار اولشه که ارسلان رو با یه دختر میبینه...
    - ببخشید دیگه. ما وسعمون در همین حده
    - خواهش میکنم
    یکم گذشت...
    - منتظرم بودی یا اتفاقی همدیگه رو دیدیم؟
    مثه اینکه دیگه نمیتونه جلوی خودش رو بگیره... خب حقم داره... باید یه چیزایی رو بدونه بالاخره...
    - اومده بودیم ماشین رو ببریم... علی آقا رفت و من موندم یه قدمی بزنم...
    - چیز دیگه نمیخوای بگی؟
    تو رو خدا نپرس...
    - فکر کردم نمیخوای بدونی
    - نمیخواستم بدونم. چون چیزی که دیشب برام بودی با الآنت خیلی فرق میکنه. البته اجباری نیست. هر طور راحتی...
    آره همین طوری راحتم... تو فقط همین پسر خوب بمون و از درون رها چیزی نپرس... نمیخوام تو رو هم داغون کنم... خداروشکر دوستش به دادمون رسید و من خودم رو با غذا مشغول کردم که از جواب دادن فرار کنم... اصلا میلی به خوردن نداشتم ولی گرسنگی داشت بهم فشار میاورد و مجبور شدم یه ذره بخورم... ارسلان جوری با اشتها میخورد که اگه منم اون صحنه دیشب جلو چشمم نمیومد پا به پاش میخوردم. موقع غذا خوردن هم سرش پایین بود. دیگه حرفی رو وسط نکشید و سر حرفش موند و منو راحت گذاشت... بعد از غذا رفتیم سمت ماشین...
    - خب بریم خونه من؟ یا برسونمتون خونه خودتون؟
    چی باید جواب بدم؟ با جواب دادن من چی میخواد فکر کنه درباره ام؟
    - پس اگه میخواین یه تماس بگیرین که خونه نگرانتون نشن...
    انگار ذهنم رو میخوند...
    - کسی نگران من نمیشه خیالتون راحت...


    در خونه رو باز کرد و رفتیم داخل. باورم نمیشه که خونه یه آدم غریبه بیشتر از خونه خودم بهم حس امنیت میداد. چند دقیقه بعد صدای در اومد و ارسلان رفت درو باز کرد.
    یه پسره: رام میدی تو یا میخوای مثه بچه ها قهر کنی؟
    ارسلان رو کنار زد و وارد خونه شد و منو دید... خشکش زد... مات و مبهوت داشت منو نگاه میکرد.
    پسره: به به خوشم باشه آقا ارسلان. میگفتی با گل و شیرینی تشریف میاوردیم... معرفی نمیکنی؟
    ارسلان: فرشاد از دوستای صمیمیم... ایشونم رها ... (یکم مکث کرد) ... همین، رها...
    فرشاد: رها خانوم... یه اسم زیبا برای یه خانوم زیبا
    رها: سلام خوشبختم
    گندش بزنن... معلومه ازون دختربازای تیره... این دو نفر چجوری دوست صمیمی هستن من نمیدونم... منو فرشاد نشستیم و ارسلان رفت تو آشپزخونه چایی بیاره...
    فرشاد: خب رها خانوم... این ارسلان خان عتیقه ما چجوری شما را کشف کرده؟
    رها: راستش... (یه نگاه به ارسلان کردم ولی انگار براش مهم نبود که من قراره چی بگم و کار خودش رو میکرد)... اتفاقی شد...
    فرشاد: من نمیدونم خدا چرا ازین اتفاقا نصیب ما نمیکنه
    کم کم ارسلان هم اومد... فرشاد مجلس رو دستش گرفته بود و حسابی غرق حرف زدن بود. مدام از خاطراتش با ارسلان میگفت... واقعا تو صحبت کردن عالی بود. راحت میتونست یه دختر رو با حرفاش نرم کنه. انقد قشنگ خاطره تعریف میکرد که من دیگه داشتم با لبخند به حرفاش گوش میدادم. اینکه دوست داشتم بیشتر از ارسلان بدونم هم بی تاثیر نبود. ارسلان ساکت بود و فقط گوش میکرد. البته ناراحت نبود و هرازگاهی یه پوزخندی، لبخندی چیزی از خودش نشون میداد...
    فرشاد: نگاه نکن الان انقدر باشخصیت جلوت نشسته ها... دوران مدرسه چنان میشاشید تو کلاس که کلا اون روز رو تعطیل میکردن...
    از خنده داشتم منفجر میشدم... قیافه ارسلان دیدنی شده بود. اصلا انتظار نداشت که دیگه فرشاد این رو هم رو کنه.
    ارسلان: ای تو اون روحت فرشاد... ببینم میتونی این یه ذره آبرویی که داریم و ببری یا نه
    فرشاد: به اونجاش هم میرسیم حالا... اصن یادم رفت واسه چی اومده بودم بابا. (به ساعتش نگاه کرد) اوه اوه مهمونی هم از کفمون رفت. من برم به آخراش برسم که از قافله عشق عقب نمونم برادر...
    بلند شد و یه خداحافظی گرم با ارسلان کرد و یه گرم ترش رو هم با من و رفت... ارسلان تا جلوی در بدرقه اش کرد و برگشت پیش من...
    - خدا نصیب گرگ بیابون نکنه...
    سرم رو به نشونه تایید پایین بالا کردم...
    - دیگه حنام پیشت رنگ نداره نه؟
    سرم رو به نشونه عدم تایید بالا پایین کردم...
    - حالا نمیخوای باهام حرف بزنی اوکیه ها؟ من میترسم گردنت رگ به رگ شه یه وقت...
    ناخودآگاه لبخند غلیظی اومد رو لبام که اون شب رو کرد از بهترین شبام...
    ای زهرماااااااار... عین قورباغه هی قور قور داره میکنه... این اولین باری بود که دوست داشتم خونمون بودم. میپریدم تو آشپزخانه و ازون اول میخوردم همه چی رو تا اون ته... ولی انگاری دیگه نمیشه این شکم رو آروم نگه دارم... باید از خجالتش دربیام...
    درو آروم باز کردم و یکم اینور اونور رو سرک کشیدم ببینم بیدار شده یا نه. خب خداروشکر خوابه... هرچند بیدار بود که راحت تر بودم. چه اخمی هم کرده. انگار نه انگار که همون پسر مغروریه که همیشه لبخند میزنه... خب بریم سراغ یخچال ببینیم چی داره حالا... در یخچال رو باز کردم. اوهو... نه خوشم اومد. چه به خودش میرسه. همون اول یه موز برداشتم و ایکی ثانیه دادمش پایین. آخیـــــــــــش. داشتم میمردما. خب بریم سراغ بعدی. مربا؟ نه نه حالش نیست... خامه؟ اونم که بدون مربا نمیچسبه... پنیر! ای قربونت برم پسر پنیر خوبه... در یخچال رو بستم و دنبال نون گشتم و بالاخره پیداش کردم. با اون نونه گردو هم پیدا کردم. وای خدا مگه میشه بهتر ازین؟ فک کنم خوابی چیزیم بابا. خونه یه پسر مجرد این همه چیز پیدا بشه بعد انقدر تمیز و .............. راستیا... خونه برق میزنه اصن. یاد اتاق خودم افتادم که چنان بهم میریختمش که دیگه تمیز کردنش از عرضه من خارج بود و همیشه یه خدمتکار میومد تمیزش میکرد اونم هر روز. بی خیال حالا شکمو دریاب. یه لقمه گرفتم و شروع کردم به خوردن. انقدر لذت داشت که چشام رو بسته بودم. انگار خاویار داشتم میخوردم حالا... یه لقمه دیگه هم گرفتم و آماده نگه داشتم که وقت نگذره...
    - صبح بخیر
    - عه صبح بخیر... چیزه من گشنه ام شده بود دیگه...
    - معلومه
    هیچی دیگه آبِروت رفت... عه عه لپام هم که باد کرده بود عین دمپایی خرگوشی شده بودم فک کنم... رفت دستشویی و بعد از چند دقیقه دوباره جلوم ظاهر شد... اون لبخنده رو هم از وقتی پاشده بود داشت...
    - حداقل یه چایی میذاشتی...
    چااااااایی؟ مــــــــــــن؟ دلت خوشه ها پسر جون...
    - ترسیدم ناراحت شی خب...
    - آخی... چه خجالتی هستی شما...
    بعله دیگه بایدم تیکه بندازه... هنوز صابخونه پانشده پاتک زدی به آشپزخونه... راستی این کار و زندگی نداره هر وقت دلش میخواد پامیشه؟
    - میشه بپرسم کارت چیه؟
    - برنامه نویسی
    - با لیسانس؟
    - آره
    منم خیلی دوست داشتم برم کامپیوترا...
    - سخته رشته کامپیوتر؟
    - نمیدونم
    - نمیدونی؟
    - نه من لیسانس مکانیکم
    جل الخالق این دیگه چه جورشه... میگفتن هیچکس جای خودش نیستا ولی تا حالا از نزدیک ندیده بودم...
    - نگاه داره؟ اگه میخواستم با مدرکم برم سرکار که الآن باید سرکار میبودم تا شب و آخر ماهم از یه دست حقوقم رو بگیرم و ازون دست بدم به صابخونه...
    - متاسفم
    - واسه من؟
    - نمیدونم... خب شاید
    - نه بابا من خورده برده ای ازین مملکت ندارم... تو دانشگاه هم راستش دانشجوی درست و حسابی ای نبودم... اصن ازون اول هم من اهل کتاب نبودم... ولی مادر آدم بگه بخون باید بخونی دیگه...
    مادر؟ مادر منم همیشه میگفت بخون و من همیشه در میرفتم... کاش الآن بودی روزی یه کتاب برات میخوندم...
    - خب حالا بی خیال... مهم الآنه که خداروشکر همه چی رواله
    رواله؟ چی رِو......
    - ها؟ آره آره... خوب نیست اصن
    - خب من باید برم شرکت... تو برنامه ات چیه؟
    ای بابا تازه حرفامون داشت گل مینداختا... باز باید برم تو اون خونه سرد و بی روح خودمون یعنی؟
    - پس من میرم خونه
    - باشه... حاضر شو خودم میرسونمت...
    - باشه
    آماده شدیم و باهم رفتیم... تو راه هی میخواستم سر صحبت رو باز کنم ولی چیزی به ذهنم نمیومد و از طرفی میترسیدم بد جلوه کنه واسه همین چیزی نمیگفتم... دیگه تقریبا داشتیم میرسیدیم... انگار خاک مرده ریخته بودی سمت خونه مارو... اون طرف اونقدر شلوغ و همه برو و بیا... اینور...
    یه دفعه یه ماشین پیچید جلومون... این صحنه رو یه بار دیده بودم و وقتی که وایساد فهمیدم که دوباره میخواد تکرار بشه... زبونم بند اومد بود. بازم اون دوتا گوریل آشغال. اومدن سمت و ما یکیشون ارسلان رو از ماشین پیاده کرد. من از ترس داشتم میلرزیدم و مدام صحنه های اون شب تو ذهنم تکرار میشد. ارسلان با یه ضربه افتاد کف خیابون و من اشکام جاری شدن و شروع کردم به جیغ زدن که اون یکی اومد و دوباره یه چاقو گرفت زیر گلوم. یه ماشین پشتمون بود ولی اونام ترسیده بودن و تکون نمیخوردن و حتی یه بوغ هم نمیزدن. ارسلان رو بلند کردن و بردنش سمت ماشین خودشون... یه لحظه صورت نگران و ناامیدش رو دیدم... اونی که چاقو درآورده بود در سمت من رو محکم بست و رفت جای ارسلان نشست و گازشو گرفت...
    تو مسیر اختیار اشکامو نداشتم... اختیار افکارمو نداشتم... حتی اختیار خودمم نداشتم... وقتی یاد اون صحنه افتادم که اون کثافت چیکا..............................................
    - اَه اَه اَه این چه غلطی بود کردی. به گوه کشیدی ماشین رو که. خدا کنه امروز بدنت دست من که یکم ادبت کنم توله...
    شروع کرد به خندیدن و با اون چشمای کثیفش داشت به من نگاه میکرد. خدایا این کابوس لعنتی چرا تموم نمیشه آخه...
    رسیدیم به یه باغ... یکم اینور اونور رو نگاه کردم... احتمالا همون قبرستونی بود که اون شب پارتی گرفته بود. اون موقع شب بود و منم خیلی به اطراف دقت نکرده بودم ولی به نظرم خودش بود...
    اون گوریله منو برد به یه اتاقی... آخه تاوان چی رو داشتم پس میدادم؟ چیز دیگه ای هم بود که از دست بدم؟
    منو نشوند رو صندلی و منتظر شدیم تا اونا بیان... یکم بعد از راه رسیدن و وارد اتاق شدن... ارسلان و مثه یه اسیر آوردن تو. نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم و سرمو انداختم پایین...
    فرهاد: خب خب... میرسیم به اصل قضیه
    با شنیدن صداش اعصابم بهم ریخت... تک تک کلماتش عین پتک تو سرم میخورد... اونی که ارسلان رو گرفته بود، ارسلان رو کشوند سمت منو، جلوی من نشوندش.
    فرهاد: راستش من آدم کینه ای نیستم. فقط حسابام رو باید کامل تسویه کنم. بدهی هام هم باید کامل تسویه شن. اون شب من فک کردم رها خانوم کل بدهیش رو داده ولی چند ساعت بعد از اون حرکتت یه فیلم رسید به دستم از کاری که کردی. یکی داشته از طبقه بالا لایو میگرفته و من و تو هم شدیم سوژه های لایوش. البته تو رو که کسی نمیشناسه. تا فردا ظهرش کل کلیپارو از رو اینترنت برداشتم با این حال خیلیا دارن پشت سرم به ریشم میخندم. خلاصه بدهیات قد کشید و اون کشیده رو یه ساکشن خشک و خالی پاک نمیکنه...
    کاش اونقدر قوی بودم که اونروز جوری میزدمت که الآن نتونی انقدر راحت حرف بزنی کثافت...
    فرهاد: حالام که قراره بیشتر خوش بگذره آخه یه مهمون جدید هم داریم.
    ارسلان: الآن چیکار داری میکنی مثلا؟ چیرو میخوای ثابت کنی؟ واسه یه کشیده این همه شلوغش کردی؟
    فرهاد: تو جدی جدی نمیدونی من کیم نه؟ من کسی نیستم که هر جنده ای از راه رسید یه دونه بخوابونه تو گوشم.
    زبونم بند اومده بود... دستای مشت کرده ارسلان رو میدیدم... یعنی این دفعه چیکار میخواست کنه؟
    ارسلان: خب تهش که چی؟ کاریه که شده... بعد از اون کشیده که یه کاری با این دختر کردی که ترجیح داده بود تو سرما بمیره... دردت چیه تو آخه لعنتی؟
    کاش اون شب میذاشتی...
    فرهاد: کسی که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه...
    یکی از حیووناش داشت میومد سمت من...ارسلان بلند شد که یه کاری کنه ولی اون یکی زد زیر پاهاش و نشست روش که نتونه تکون بخوره... هِه... کاش فیلم بود و ارسلان میتونست یه حرکتی بزنه... حالا صورتش رو میدیدم... رگ های گردنش بیرون زده بود... چشاش قرمز شده بود و سخت نفس میکشید...
    ارسلان: (داد کشید) حیوون به خاطر یه چَک داری اینکارو میکنی؟ بیا هر چقدر میخوای منو بزن؟ مشت بزن لگد بزن... فقط اینکارو با اون نکن...
    اشکام سرازیر شد... با این حرفاش داشتم داغون میشدم... کاری هم مونده که نکرده باشی پسر؟
    فرهاد: آخی غیرتی شدی؟ پس ازین چیزا هم بلدی... میگفتن سرت بره حرفا و عقایدت نمیره... پس درست بود...(چند لحظه صدایی نیومد) خب این میتونه بازی رو قشنگ تر کنه... حسام بلندش کن...
    حسام: چشم آقا
    دستای ارسلان رو از پشتش گرفت و با یه حرکت بلندش کرد... فرهاد رفت سمت ارسلان...
    فرهاد: از حق نگذریم خوشگله... نه؟ آره خوشگله... حیفه که با این غول بیابونیای من بخوابه... پس چطوره که پارتنر امروزش رو عوض کنیم... نظرت چیه؟
    چی؟ یعنی چی؟ این چی داشت میگفت؟ سرمو آروم چرخوندم سمت ارسلان... چیکار میخواست بکنه این حروم زاده؟ چطور میتونست انقدر کثیف باشه؟ ارسلان حتی درست و حسابی به من نگاهم نکرده بود... یه بار بهم دست نزد... حالا... حالا باید...
    ارسلان: چی به تو میرسه آخه؟ از خردشدن ما چی به تو میرسه؟
    فرهاد: خب من عاشق بازیم
    ارسلان: اگه اینکارو نکنم...
    پلک نمیزدم و منتظر جوابش بودم...
    فرهاد خیلی راحت گفت: یکی دیگه میکنه... فقط اگه تو بکنی همه چی دست خودته... معلوم نیست اون چه بلایی سر رها جونت بیاره...
    دیگه جلوی خودم رو نمیتونستم بگیرم و فقط گریه میکردم... به حال خودم... به اینکه چقدر راحت داشت درباره من حرف میزد... به اینکه چرا گیر این حیوون افتادم؟ به اینکه ارسلان هم به خاطر من اونجا بود...
    ارسلان: خیله خب...
    فرهاد براش دست میزد و میخندید... ارسلان بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کرده بود... بدی که خیلی وحشتناک بود... ارسلان رو هُل دادن سمت من... تکون نمیتونستم بخورم و جلوی اشکام رو هم نمیتونستم بگیرم... کنارم وایساده بود و هیچ کاری نمیکرد... یعنی واقعا میتونست با من اینکارو کنه؟ اونقدری نمیشناختمش که بتونم ذهنش رو بخونم...
    فرهاد: خشکت زد چرا پس؟ زنده ای؟ اگه کمک میخوای بگم حسام کمکت کنه
    ارسلان تو رو خدا یه کاری بکن... نذار دست اونا بیفتم...
    فرهاد: خب بذار یه راهنمایی بهت کنم... اول کاپشنشو دربیار...
    دست ارسلان یکم بهم نزدیک شد... لرزش دستش رو به وضوح میدیدم... بعد از مرگ مادرم تا حالا یه مرد رو اینجوری ندیده بودم... بازم بی حرکت وایساد و کاری نکرد... فرهاد اومد سمتمو منو بلند کرد... جیغ کشیدم... کار دیگه ای نمیتونستم بکنم... گریه میکردم... بغض میکردم... جیغ میزدم...
    دوتا حیووناش ارسلان رو محکم گرفته بودن و من از ترس، قلبم داشت تند تند میزد...
    فرهاد: ببین مهندس... صبر من حدی داره... یا درست و حسابی این جنده رو میکنی یا اینکه میدم این دوتا جوری بکننش که حالا حالاها به فکر دادن نیفته...
    ارسلان میخواست خودش رو آروم نشون بده ولی شدنی نبود... وحشی شده بود... فقط کافی بود اون دو تا نباشن... چندبار نفس عمیق کشید... انقدر عصبانی بود که صدای نفساش رو میشنیدم...
    ارسلان: بگو ولم کنن...
    اونا ارسلان رو ول کردن و فرهاد هم منو... بی اختیار دوییدم تو بغل ارسلان... اون لحظه امن ترین جای دنیا بود واسم... حالا دیگه راحت تر گریه میکردم... بغضم شکسته بود و صدام رها شده بود... چی میشد همونجا همه چی تموم میشد؟
    ارسلان سرم و بوسید و گفت :« باید تمومش کنیم دختر »
    تنها کاری که میتونستم کنم بلندتر گریه کردن بود... دستامو گرفت و از دور کمرش باز کرد... دستامو ول کرد و رفت سراغ کاپشنم... کاپشنم رو درآورد و انداخت زمین...
    فرهاد: هندیش نکن مهندس... اینم یه جنده عین اونایی که میکنی...
    حیوونِ پست فطرت... ارسلان پلیوری که تنم بود رو به آرومی درآورد... ناخودآگاه دستام رفت رو سینه هام و سرم رو گذاشتم رو سینه ارسلان... یکمی مکث کرد و بعد شروع کرد به نوازش دستام... از لرزش دستاش معلوم بود که داره با خودش میجنگه... چقدر دستاش برام آرامش بخش بود... انگاری میخواست با نوازش کردنم منو از کابوس بیدار کنه... دستاش سرد بودن ولی حداقل دستای یه آدم بودن... رسیده بود به پشتم... هرچند بار اولم نبود ولی بدنم لرزش عجیبی داشت و نمیتونستم کنترلش کنم... هنوز اشکام جاری بود اما یکم آروم شده بودم... ارسلان لباس خودش رو هم درآورد و منو کشوند تو بغلش... حالا منم داشتم حسش میکردم... گرمای تنش سرمای دستاش رو جبران میکرد... دوست داشتم منم با دستام لمسش کنم ولی دستام توانش رو نداشتن...
    فرهاد: نه خوشم اومد... خوب بلدیا
    ارسلان جلوم رو زانو نشست و دستام رو گرفت... بهم نگاه کرد و دستام رو به پایین فشار آورد... اونم گریه کرده بود... ارسلان محکم تری رو تو ذهنم ساخته بودم... منم نشستم و وقتی به کاپشنم اشاره کرد فهمیدم که باید بخوابم روش... آروم دراز کشیدم... حس خیلی بدی بود... حس خفگی داشتم...
    فرهاد: خب ببینم بوسیدنت در چه حاله...
    یعنی میخواست لبامو ببوسه؟ چشام رو بستم... صورتش رو روبه روم حس کردم... با دستاش موهای روی صورتم رو کنار زد... اول پیشونیم رو بوسید... با بوسه اش موجی از هیجان رو بهم تزریق کرد... بعد گردنم رو بوسید... حس عجیبی بود... هر بار با بوسه اش ذهنمو درگیر خودش میکرد و نه چیز دیگه ای... به پیشونی و گردنم رضایت داد و بدنمو از بالا تا پایین غرق بوسه کرد... وقتی شکمم رو میبوسید احساس میکردم توی دلم داشت خالی میشد... بی اختیار شکمم رو سفت میکردم و داشتم لذت میبردم... دکمه های شلوارم رو باز کرد و اونو از پام درآورد... از صداها فهمیدم که شلوار خودش رو هم درآورده... پاهام رو از هم باز کرد و شروع به نوازش پاهام کرد... برزخ عجیبی بود... داشتم هنوز اشک میریختم ولی نمیتونستم لذت ناخواسته ای که بهم میداد رو انکار کنم... دوست داشتم به کاری که داشت میکرد ادامه بده... وقتی دستاش به رونم میرسید هرازگاهی کُسَم رو هم لمس میکرد... با اینکارش عطشم رو بیشتر میکرد... دیگه موقعش بود... داشت با دستش کُسَم رو لمس میکرد... اختیار بدنم دست خودم نبود... چندتا سکس قبلیم خیلی سریع شروع شده بودن و خیلی سریع هم تموم... هیچوقت این حسارو اونجوری تجربه نکرده بودم... فقط میخواستم که ادامه بده ولی اون دستش رو برداشت...
    فرهاد: زودباش مهندس... هنوز هیچ کاری نکردیا...
    چند لحظه بعد ارسلان شورتم رو درآورد... شهوت و اضطراب تمام وجودم رو پر کرده بود... دوباره صورتش رو جلوم حس کردم... کیرش رو آروم داشت به کُسَم میمالید... دیگه هیچی نمیفهمیدم... فقط میخواستم که اون کار لعنتی رو زودتر بکنه... کم کم داشتم کیرشو توم حس میکردم... اون آروم و باحوصله و من بی قرار و کم طاقت... یه لحظه یه حرکت سریع به جلو کرد و من بی اختیار دستاش رو محکم گرفتم... کیرشو کامل درآورد و یکم مکث کرد و دوباره اون کارو تکرار کرد... سرعتش رو بیشتر کرد و با چند تا تلمبه من ارضا شدم ولی ارسلان متوجه نشد و هنوز داشت به کارش ادامه میداد و یکم بعد اون هم ارضا شد ولی من آبی حس نکردم...
    فرهاد: بدک نبود... با اون شروعت بیشتر ازین ازت انتظار داشتم... ولی برای امروز عشق و حال بسه... منم کار و زندگی دارم بالاخره...
    چشام رو باز کردم... ارسلان کاپشن رو کشید روم و خواست شلوارم رو هم پام کنه که من نذاشتم و خودم پام کردم... اونم رفت سراغ لباسای خودش. جفتمون هنوز رو زمین بودیم...
    فرهاد: خب مهندس... رها خانوم... من دیگه زحمت رو کم میکنم و مزاحم نمیشم... ماشینت بیرونه، سوئیچ هم روشه... تو باشی دیگه پا رو دم شیر نذاری دختر...
    دیگه به حرفاش توجه نمیکردم.... حالا که ارضا شده بودم حس بدی داشتم... حس پشیمونی واسه کاری که مجبور به انجامش بودم... حس نفرت... از همه چی... از همه کس...
    فرهاد: راستی آقا پسر... خر نشی بیفتی دنبال انتقام و این چیزا... من همیشه اینجوری خوشرو نیستم...
    اون حیوون بعد اون حرفش رفت و من موندم و ارسلان و چرا و چرا و چرا...


    ادامه...


    نوشته: SexyMind

  • 19

  • 3




  • نظرات:
    •   الهه.همیشه.سبز
    • 1 ماه
      • 2

    • بدک نبود مالی هم نبود


      کارشناسان خبره داستان مثل اینکه امشب رفتن لالا بیان از خحالتت در میان


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 3

    • sexymind کاملاً معلومه این داستانو بعد از منم مثل بقیه ام شروع کردی،چرا؟ چون خیلی پخته تر شده قلمت حتی از قسمت اول همین داستان هم بهتر شده،با همین فرمون برو جلو و بازم پخته ترش کن(فقط بپا نسوزونیش (biggrin) )
      ۱


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 2

    • الهه.همیشه.سبز
      مرسی از وقتی که گذاشتی:)


      Gayaneh
      ممنون عزیز :) چشم جشم حواسم بهش هست (biggrin)


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 2

    • B1200
      ببینید دوست عزیز تعریفتون نظر لطفتونه... من بازخورد داستانم رو گرفتم قبلا و نوشته هام (بد یا خوب) خواننده خودش رو داره... پس تعداد لایک اون قدرا هم مهم نیست...
      درباره اون نویسنده ای هم که میگین من چیزی نمیدونم ولی داستانایی که ازش خوندم واقعا ارزش خوندن داشتن :)


    •   Liiiiiiiza
    • 1 ماه
      • 4

    • سلام و روز بخیر، چه خوب که داستان رو از زبون رها هم نوشتین، چون بعد قسمت چهارم روایت از زبون ارسلان، همش تو فکر رها بودم (rose)


      موفق باشید.


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 2

    • Liiiiiiiza
      سلام. روز شما هم بخیر... خوشحالم خوشتون اومده دوست عزیز :)
      شما هم موفق باشین (rose)


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه
      • 4

    • بسیار پخته تر و جالب تر بود .نوشتن از زبان دختر درسته شاید تکراری باشه سیر وقایع اما قطعا نکات مثبت زیادی داره. لایک دوست عزیز


    •   to2rangiii
    • 1 ماه
      • 1

    • B1200
      چه خوب گفتیا. حرص نخور اینجا فیک زیاده. یه فیک هم رهبر شما ک*ونیا بود که بعد از گی نویسی به لزنویسی رو آورد و رید.
      (rolling)
      اونکه با اسم دختر دیگه هم داستان داد و بازم رید.
      همون سه کام حبس که هیچکس تحویلش نگرفت و برای بار دوم با لگد از سایت بیرون انداخته شد.
      خفت یعنی آویزون بودن بعضیا به همونی که شما فیک میدونی و التماس کردن برای یه کامنتش.
      خفت یعنی دنبال فاعل تو تاپیک گشتن. (rolling)
      بازاونکه 200 تا لایک میخورد لااقل 150 تا کامنت هم از کاربرای شناخته شده داشت.
      این خفت نیست قدرته که حتی با رفتنش هم ذهن خیلیا درگیرشه و دارن میسوزن (مدیونی اگه فکر کنی مفعولایی مث تو منظورمه) (biggrin)

      ببین با آدم حساب نکردنتون چه داغی به دل تو و امثالت گذاشته که اینجوری زار میزنی.


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 1

    • زن.اثیری
      خیلی ممنون بابت وقتی که گذاشتین عزیز :)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 2

    • با توجه به اینکه گفته بودین داستان تو تاپیک هست اتفاقی بهش برخورد کردم و رفتم تا آخرش رو خوندم، لایک تقدیم شد


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 0

    • R.B.behruz
      با تشکر از شما عزیز :)


    •   Clay0098
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • نویسنده عزیز این پیام برای شما نیست(ندید بگیرید)


      حماقت،بلاهت، شقاوت و کم خردی تو برخی نظرات موج میزنه و اگه روانشناسی تو جمع باشه راحت میتونه چندین رساله و پایان نامه رو سوژه خودش قرار بده‌.
      جماعتی عقده ای که در نبود یه رقیب از هر طرف بهش حمله میکنن
      آقا یا خانم b1200 که تو خصوصی مرده و زنده منو جلوی چشمم اوردی به جرم نقد کردن از داستانی که نمیدونم حتی کدوم و کی بوده و بلاکم کردی( اصلا نمیدونم کی هستی و چرا با من بی ازار دشمنی و ادیتم میکنی و پای داستان اقای تبریزی ویلچری بودن منو به روم می زنی‌. شرم بر ذهن بیمار)با فحاشی هات به پدر و مادرم که هنوز نمیدونم چرا صورت گرفت یک هفته عداب وجدات داشتم که فعالیت و کمک من پای داستان ها سبب فحش خوردن و لرزیدن بدن پدرم تو قبر شده‌. گناه امثال من که باید با شما درگیر بشیم چیه
      خجالت بکش
      اما
      من با جناب مهران رابطه حسنه ای نداشتم و امثال تو همیشه این وسط رو گل و الود کردی‌ هر چند هر دومون اونقدر بالغ بودیم که با حرف سو تفاهم رو حل کنیم اما
      اولا مهران خودش داستان هاشو پاک کرد و از ادمین خواست و از یه عده رقیب دلگیر بود. یک هفته قبلش بهم گفت دارم میرم و روز قبلشم اخرین پیامو بهم داد
      دوما مرد بودی جلوی خودش اینو میگفتی نه الان که از شر امثال تو رفت داری مثلا تخریب میکنی (ترول هایی مثل تو هم همه رو اذیت کردن و جو رو طوری کردن که من خواننده با یه نویسنده به مشکل بخوریم یا با تو بخوام دهن به دهن بشن)
      در ضمن همون ۲۰۰ تا لایک یکیش من بودم و هنوزم میگم بهترین داستان نویس سایت مهران بود پس منم فیکم
      بازم بیا بگو من ویلچری هستم یا منتقد در پیت یا بقیه فلان و فحش به پدر و مادرم بده
      سابقه هنری و علمی من آموزگار اندازه وزن شماست که نمیدونم از کدوم.... اومدی


      منب که مشغول ترجمه و دادن نظر هستم چه هیزم تری بهت فروختم آخه که با بیستا اکانت ریختی خصوصیم و فحش میدی
      خدا نگذره از آدم اذیت کار
      گزارشتم به ادمین محترم میدم(تا الان نداده بودم ولی میوم تا بن بشی)


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • خوب بود
      دوسش داشتم
      لايك (rose)


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • Sexybreasts.
      ممنون دوست عزیز :)


    •   Hooman.esf.59
    • 4 هفته
      • 1

    • من جناب clay را از نزدیک نمیشناسم که کسی بخواد بگه طرفداری از دوستش یا فامیلش کرده
      ولی همیشه توی زندگیم حق گفتم و طرف حق را گرفتم و سعی کردم عادل باشم
      واقعا جای تاسف است برای اون ذهن بیمار و شخصیت نداشته ی کسی که به clay توهین کنه،فکر می‌کنم همه متفق الرای باشیم در خصوص خوش قلبی و مثبت اندیشی ایشون
      چون دیدیم که با چه عطوفتی حتی کستان نویسارو تشویق و راهنمایی میکنه
      جوری که بقول کابوس، داور اخراجی نوبل لقب گرفت
      یه کمی فکر کنید به کاراتون
      کسی اگه ازمن کینه به دل بگیره
      من بهش حق میدم چون بی پروا و گاهی بدون رعایت ادب بعضیارو تحقیر و بهشون توهین کردم
      ولی آخه بی مروت اهانت به clay ؟؟؟


    •   Caboos1
    • 4 هفته
      • 0

    • من از طریق یکی از بچه ها مطلع شدم که چی شده
      از نویسنده داستان عذر میخوام پای داستانش نظر نمیدم چون دلیلش رو خودش میدونه
      من نه مهران میشناسم و نه نظری دارم راجع بهش فقط میدونم نویسنده ی خوبی بوده در جایی نامناسب
      روی صحبت من با اون نفهمه
      آخه آدم به clay98 بدوبیراه میگه؟
      واقعا اینجا ارزشش رو داره؟
      چرا اینقد حیوونی تو بشر؟
      حداقل همه اینو میدونن که این آدم حتی دله مزخرف ترین نویسنده ها رو نشکسته و جوری حرف زده انگار تو جلسه نقد و بررسی باغ آلبالوی چخوفه
      چقد بهت گفتم فوش بده clay98 رحم نکن یه سری فوش نخورن عصبی میشن
      دیدی؟


    •   zanbory
    • 1 هفته
      • 1

    • شیرین و جذاب ... (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو